چهار اپیزود جالب از احمد جرارد پرسپولیس

چرا ریک خودش را به یک خیارشور تبدیل کرد؟! در این مطلب پنج اپیزود اول فصل سوم سریال کارتونی rick and morty را مرور می کنیم.فصل سوم «ریک و مورتی» (rick and morty)، یکی از عمیق ترین و «اسکوآنچی» ترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون، دیر آمد! فاصله ی بین فصل دوم و سوم بیش از یک سال و پنج ماه بود که باعث شد انتظار برای فصل جدید «بازی تاج و تخت» (game of thrones) در مقایسه با آن معمولی احساس شود. مخصوصا با توجه به اینکه فصل دوم با یک کلیف هنگر دیوانه وار که در آن ریک توسط نیروهای فدراسیون بین ک شانی دستگیر شده و زندانی می شود به اتمام رسید. این فاصله ی طولانی کاری کرد تا طرفداران در چند ماه اخیر از ح انتظار و هیجان برای فصل جدید به ح غرغر و تیکه و طعنه انداختن به سازندگان وارد شوند و اعتراضات تا جایی پیش رفت که بالا ه دن هارمن و جاستین رویلند، خالقان سریال دلیل اصلی این تاخیر را اعلام د. قضیه خیلی ساده بود. از آنجایی که «ریک و مورتی» همیشه سریال باکیفیت و سطح بالایی بوده است، آنها نمی خواستند تا با شتاب زدگی فصل سوم را بسازند و هول هولکی آن را عرضه کنند. بلکه می خواستند با صبر و حوصله فصلی را سر و سامان بدهند که در حد دوتای قبلی و حتی بهتر از آنها ظاهر شود. چون بالا ه عیار سریال های بزرگ را با پیشرفتشان می سنجند. اینکه آیا آنها توانسته اند در فصل های بعدی شان هم در حد و اندازه ی فصل اولشان ظاهر شوند یا نه. و البته «ریک و مورتی» از همان ابتدا آن قدر انتظارات تماشاگران را بالا بُرد و ما را در طول دو فصل اول به ماجراجویی های عجیب و غریب و دیوانه واری بُرد که واقعا سازندگان فصل به فصل کار سخت تری برای شگفت زده ما دارند.مقالات مرتبطخب، بعد از تماشای پنج اپیزود اول فصل سوم می توان به جرات گفت که سازندگان واقعا به هدفی که برای ارائه ی فصلی در حد و اندازه ی قبلی ها برای خود تعیین کرده بودند رسیده اند و نه تنها کماکان با جوک های تند و رگباری شان روده بُرمان می کنند، بلکه این بار با تمرکز بیشتری روی درام و روانشناسی شخصیت ها، قوس داستانی این فصل را نوشته اند. بله، مهم ترین نکته ای که در طول نیمه ی اول فصل سوم متوجه آن شدم این است که سریال در بعضی اپیزودها مثل اپیزود دوم و سوم این فصل کمی از روند شوخی های بی وقفه ی همیشگی اش فاصله می گیرد، رو به حال و هوای متفکرانه تری می آورد و داستان های عجیب و غریبش را این بار با تمرکز بیشتری روی شخصیت پردازی طراحی می کند. تمامش به خاطر چگونگی پایان بندی اپیزود اول فصل سوم است که به ج جری و بث، والدین مورتی و سامر منجر می شود که همچون ز له ای می ماند که همه ی شخصیت ها را تحت شعاع خودش قرار می دهد و در مسیر جدیدی قرار می دهد. از جری که به عنوان بی عُرضه ترین و نادان ترین شخصیت کل سریال خود را در وضعیت شکننده تری پیدا می کند تا بچه ها که باید با این اتفاق دست و پنجه نرم کنند و البته تا ریک که اگرچه خودش را به نفهمی می زند، اما یک جورهایی دلیل اصلی این ج بوده است. نتیجه سریالی است که اگر در فصل های گذشته از داستان های عجیب و غریبش برای فلسفه و کیهان شناسی حرف می زد، در این فصل داستان های عجیب و غریبش را به استعاره هایی برای بررسی روانشناسی شخصیت ها بعد از این ز له اختصاص داده است.اپیزود اول، فصل سومthe rickshank rickdemptionاپیزود اول فصل که براساس ارجاعی به «رستگاری شائوشنگ» نام گذاری شده است، شاید مثل آن درباره ی فرار شخصیت اصلی از زندان باشد، اما برخلاف فرار دوفرین از شائوشنگ که خیلی بی سروصدا و در طولانی مدت اتفاق افتاد، ریک این کار را خیلی تند و سریع و خون بار انجام می دهد. در واقع چیزی که به عنوان یک فرار از زندان شروع شده بود، به نابودی فدراسیون بین ک شانی و پایگاه دیگر نسخه های ریک منجر می شود. این اپیزود تارانتینویی ترین اپیزود تاریخ «ریک و مورتی» است. پیچ های داستانی از همان یک دقیقه ی اول اپیزود با دستور ریک به جری برای ۱۲ بار تا خودش آغاز می شود و همین طوری یکی پس از دیگری به تماشاگر رودست می زنند و غافلگیرمان می کنند. بزرگ ترین غافلگیری این اپیزود اما این است که چگونه باز دوباره با انتظارات مخاطبش بازی می کند و باز دوباره نشان می دهد که چقدر جلوتر از ما حرکت می کند و باز دوباره ثابت می کند که چرا ما هنوز بعد از دو فصل بلعیدن این سریال نتوانسته ایم تمام چم و خم هایش را یاد بگیریم. بزر گ ترین غافلگیری این اپیزود این است که اگرچه ما تمام ماه های بعد از زندانی شدنِ ریک را به بحث و گفتگو درباره ی تغییر ریک در پایان فصل دوم، عواقب آگاهی ریک از اینکه نحوه ی زندگی اش چه بلایی سر خانواده اش آورده است و اینکه او قرار است چگونه از زندان فرار کند اختصاص دادیم، اما فصل سوم در حالی شروع می شود که متوجه می شویم در تمام این مدت مسیر را کاملا اشتباه رفته بودیم.ریک نه تنها برای بیرون رفتن از زندگی خانواده اش خودش را تحویل فدارسیون بین ک شانی نداده است، بلکه تمام اینها یک نقشه ی بلندمدتِ «جوکر»گونه ی حرفه ای برای نفوذ به دل فدراسیون و نابودی آنها بوده است. در واقع اپیزود در حالی به پایان می رسد که جری و بث تصمیم به طلاق می گیرند. دقیقا خلاف چیزی که در تمام این مدت فکر می کردیم اتفاق می افتد. نه تنها زندگی خانواده ی ریک به خاطر زندانی شدن او به ح قبلی اش برنمی گردد، بلکه در وضع بدتری قرار می گیرد. اگرچه تماشای ریک در حال ترکاندن دیگر ریک ها و ه های فدراسیون و خندیدن به ریش آنها با هوش فرابشری اش ته خنده و هیجان است، اما همزمان ترسناک هم است. در پایان این اپیزود ریک به مورتی اعتراف می کند که تمام مرگ و میرها و هرج و مرج ها و حذف ِ جری از زندگی شان، نقشه ای برای بازگرداندن خودش به جایگاه مرد اصلی خانواده بوده است و تمام اینها فقط به خاطر این بوده است که به سس مخصوص «سشوآن» که برای تبلیغات «مولان» تولید شده بود دست پیدا کند و هیچ چیزی نمی تواند جلوی او برای به دست آوردن این سس را بگیرد! تماشای این همه کشت و کشتار و دیوانه بازی برای اینکه ریک می خواهد به یک سس خوشمزه ی لعنتی برسد، یعنی واقعا در حال تماشای نهایت ابسوردیسم در «ریک و مورتی» هستیم.ریک نه تنها برای بیرون رفتن از زندگی خانواده اش خودش را تحویل فدارسیون بین ک شانی نداده است، بلکه تمام اینها یک نقشه ی بلندمدتِ «جوکر»گونه ی حرفه ای برای نفوذ به دل فدراسیون و نابودی آنها بوده استقبلا در مقاله ای جداگانه گفتم که ریک آدمی است که به هیچ چیزی اعتقاد ندارد. از عشق و سنت و دین و ایمان گرفته تا دروغین بودن تمام زندگی. ریک به دنیای ابسوردی اعتقاد دارد که نمی توان هیچ چیزی از آن را جدی گرفت. خب، این تم با قدرت درباره ی اپیزود اول فصل سوم هم صدق می کند. در این اپیزود سازندگان از طریق پیش کشیدن داستان ریشه ای ریک که مربوط به کشته شدنِ زن و بچه اش می شود طوری نشان می دهند که انگار قرار است دلیل تبدیل شدن ریک به چنین هیولای بی احساسی را متوجه شویم، اما درست در لحظه ای که فکر می کنیم راز و معنای پشت اخلاق و طرز تفکر ریک را کشف کرده ایم، سریال بهمان رودست می زند و فاش می کند که این داستان ریشه ای، چرت و پرتی بیش برای گول زدن ما نبوده است. شخصا در پایان فصل دوم فکر می سریال وارد فاز تازه ای خواهد شد. فازی که در آن سریال به این می پردازد که ریک بالا ه چگونه با انجام کاری معنی دار در زندگی اش کنار خواهد آمد و آیا این شروعی برای تغییرِ طرز فکر و فلسفه جامعه ستیزانه، روانی و بی احساسِ خواهد بود؟ اما این اپیزود به طور کامل این تفکر را زیر پایش له و لورده می کند. سریال نه تنها با پایان بندی اش که سرانِ فدراسیون به خاطر صفر شدن دارایی شان به جان هم افتاده اند، طبیعت خنده دار سیستم اجتماعی مان را به نمایش می گذارد، بلکه از طریق سکانس رویارویی ریک اصلی با نسخه ی دیگری از ریک که سامر را گروگان گرفته است، احساسات مان را به س ه می گیرد. تازه ما اپیزود را با امید دیدن ریکی انسان تر آغاز می کنیم، اما اپیزود در حالی به پایان می رسد که ریک به مورتی قول ماجراجویی هایی تاریک تر را می دهد. به نظر می رسد سریال می خواهد با دادن یک پس زمینه ی داستانی تراژیک به ریک او را به فرد همدردی پذیر و قابل درکی از تیر و طایفه ی و ر وایت ها و تونی انوها تبدیل کند، اما نه، تمام اینها فریبکاری ظالمانه ی دیگری برای هرچه بهتر به تصویر کشیدن ماهیت ابسورد زندگی است. نتیجه یکی از ۱۰ اپیزود برتر سریال است که هم اکشن و خون و خونریزی دارد و هم یکی از بزرگ ترین غافلگیری های تاریخ سریال که بعد از یک سال و ۵ ماه انتظار، هیچ فکرش را هم نکرده بود.اپیزود دوم، فصل سومrickmancing the stoneاپیزود دوم یکی از همان اپیزودهای شخصیت محور این فصل است که بهتان گفتم؛ اپیزودی که به طور کامل به عواقب تصمیم جری و بث اختصاص دارد. در سریالی که هیچ چیزی در آن همیشگی نیست و در دنیایی که همه به دنبال چیزی برای چنگ انداختن به آن برای زنده ماندن می گردند، رابطه ی جری و بث شاید کیلومترها با عالی بودن فاصله داشت، اما حداقل آنها موفق شده بودند تا به هر ترتیبی که شده پیش هم باقی بمانند. اما بالا ه ریک مشکلات بینشان را به نقطه ی انفجار رساند و بوووم! حالا که خانواده ی مورتی و سامر از هم پاشیده است، آنها برای فراموش ِ زندگی درب و داغانشان با ریک به یک ماجراجویی «مد م » وار می روند تا تمام احساسات آشفته شان را با خشونت بیرون بریزند. و سریال از طریق این اپیزود به یک ایده ی افسرده کننده ی دیگر می پردازد: اینکه چگونه جامعه ی مدرن در حال نابود روح ماست. اینکه چگونه ی زندگی مدرن آرام آرام دارد ما را به آدم های بی خاصیتی تبدیل می کند. بهترین چیزی که این تم را توصیف می کند، جمله ای از ریک در آغاز اپیزود در اشاره به زندگی جری است: «زندگی یعنی ریسک . وگرنه تیکه ی بی حرکتی ساخته شده از مولکول هایی که به صورت اتفاقی به هم پیوند خوردن هستی که دنیا مثل باد هرجا که بخواد هُلش می ده». ریک از این طریق دارد به عدم قدرت شخصی جری اشاره می کند. جری همیشه در تضاد مطلق در مقایسه با ریک قرار می گرفته است. هرچه ریک مستقل و جسور است، جری یک برده ی دست و پا بسته و ترسو است. و این دقیقا همان چیزی است که مورتی به خاطرش از دست پدرش عصبانی است؛ حسی که در صحنه ای که مورتی با بازوی فرابشری اش یکی از شهروندان دنیای «مد م » را کتک می زند و با خشم به پدرش گله می کند که چرا دست از بچه بازی نمی کشد و مثل مردها رفتار نمی کند به نمایش گذاشته می شود.البته که مورتی بالا ه در پایان اپیزود سعی می کند وضعیت پدرش را درک کند و خودش را به خاطر آن عصبانی نکند و با خیال راحت به مادرش می گوید که شاید پدرش توانایی مبارزه را ندارد یا شاید دلش نمی خواهد و از این طریق سعی می کند تا او را به عنوان یک انسان با تمام آشفتگی ها و کمبودهایش قبول کند، اما مسئله این است که ناراحتی مورتی خیلی بیشتر از طلاق والدینش است. او بیشتر به این دلیل از دست پدرش عصبانی است که پدرش نمونه ی بارز اکثر شهروندان جامعه های مدرن است. جامعه های مدرنی که کنترل زندگی آدم ها را از آنها می گیرند و جری یکی از انی است که افسار آن را دو دستی تقدیمش کرده است. این موضوع به بهترین شکل در اپیزود اول این فصل به نمایش گذاشته می شود. در آن اپیزود می بینیم که جری در جامعه ی تحت حکومت فدراسیون بین ک شانی که با خوراندن دارو به انسان ها، آنها را برده شان نگه می دارند، رشد کرده و ترفیع گرفته است. به عبارت دیگر جری آن قدر بی قدرت و بدون استقلال است که در جامعه ای خالی از ، پیشرفت می کند. البته یک نسخه از جری وجود دارد که بی خاصیت نیست و آن هم جری دنیای کروننبرگ است. این نسخه از جری به خاطر آزاد شدن از زنجیرهای کنترل کننده ی جامعه ی مدرن و زندگی در یک دنیای پسا-آ ا مانی از یک آدم ترسوی بی خاصیت به یک بازمانده ی خفن و جسور تبدیل شده است. انگار «ریک و مورتی» از این طریق دارد بهمان هشدار می دهد که جوامع مدرن دارند همه ی ما را به یک مشت جری تبدیل می کند.چنین چیزی درباره ی خط داستانی سامر در این اپیزود هم صدق می کند. سامر بعد از آشنایی با نحوه ی زندگی بی قید و بند شهروندان آ ا مان تصمیم می گیرد آنجا بماند و زندگی مشترکش را با رییس قبلیه که یک سطل آهنی روی سرش می گذارد شروع کند. سامر ی را برای زندگی انتخاب کرده که در تضاد با پدرش قرار می گیرد. یک آدمکش پسا-آ ا مانی که زندگی اش به کشتن جهش یافته های اتمی خلاصه شده است. اما به محض اینکه ریک با استفاده از آن سنگ سبز درخشان، نیروی الکتریسیته را به این دنیای بدوی معرفی می کند، شکل زندگی آدم های این دنیا هم به مرور شکل مدرن و متمدانه و منظمی به خود می گیرد. حالا سامر که تا دیروز مشغول ویراژ دادن با ماشین های عجیب و غریب در کویر و ترکاندن مغز جهش یافته ها با شات گان بود، با ماشین برای ید به فروشگاه سر خیابان می رود و وحشی گری بازماندگان آ ا مان هم جای خودش را به شکایت به سامر درباره ی جدا های خشک و تر برای بازیافت راحت تر آنها داده است. و همسر سامر هم تبدیل به یکی از شوهرهای تنبل و خسته کننده ای شده که از صبح تا شب وقتش را جلوی تلویزیون می گذراند.انگار سریال می خواهد بگوید امکانات زندگی مدرن، ما را به سوی داشتن چنین زندگی های افتضاح و خسته کننده ای سوق می دهند. اگر اکثر داستان های پسا-آ ا مانی از این می گویند که سقوط جامعه و تمدن به چه دنیای بی رحم و ترسناکی تبدیل می شود، اما «ریک و مورتی» با این اپیزود به ع این موضوع می پردازد. سریال از این می گوید که زندگی مدرن هم نکات منفی خودش را دارد. زندگی ای که می تواند ما را آرام آرام به انسان هایی تبدیل کند که کنترل زندگی شان را از دست می دهند. آدم هایی که به جای پیدا معنای زندگی شان، سرشان را با تلویزیون و اتفاقات بی اهمیت دور و اطرافشان گرم می کنند و بدون اینکه خود متوجه شوند در باتلاق دیگری گرفتار می شوند. نتیجه این است که اپیزود در حالی تمام می شود که سامر به دیدن پدرش می رود و به نظر می رسد از این طریق نشان می دهد که شاید متوجه شده که دلیل بی خاصیت بودن پدرش نه کاملا خودش، بلکه تاثیر قدرتمند جامعه بر او است.اپیزود سوم، فصل سومpickle rickپس لرزه های بعد از تصمیم جری و بث برای ج و تاثیری که روی دیگر اعضای خانواده گذاشته در این اپیزود هم در مرکز توجه قرار دارد. با این تفاوت که این بار به جای بچه ها، داستان حول و حوش بث و ریک می چرخد. اگرچه بچه ها با وجود تجربه هایی که در ماجراجوی شان در اپیزود قبل ب د هنوز در شرایط بدی به سر می برند (مثلا مورتی سر کلاس درس در شلوارش ابکاری کرده است)، ولی سریال روی این موضوع تمرکز می کند که بث چه حسی درباره این قضیه دارد و آیا ریک می تواند مسئولیت فروپاشی این خانواده را قبول کند یا نه. و همان طور که سریال در اپیزود قبل از یک دنیای «مد م » وار برای شریجه زدن به درون روان کاراکترهایش استفاده کرده بود، این بار با تبدیل ریک به یک خیارشور این کار را می کند! اتفاقی که هنوز که هنوزه نمی توانم بعد از فکر به آن لبخند نزنم! سازندگان این سریال حقیقتا عقلشان را به طرز لذت بخشی از دست داده اند. «ریک و مورتی» دوباره با این اپیزود نشان می دهد که چرا این قدر منحصربه فرد و دوست داشتنی است. با سریالی طرفیم که اگرچه با کانسپت احمقانه ای مثل تبدیل شدن یکی از شخصیت هایش به یک خیارشور شروع می شود، اما نویسندگان طوری از همین کانسپت ظاهرا احمقانه برای پرداخت به موضوعات و بحث های هیجان انگیز و تامل برانگیزی استفاده می کنند که با یک تیر دو نشان می زنند: هم یک ماجراجویی مفرح راه می اندازند و هم فکرمان را با سوالات عمیقی مشغول می کنند.«زندگی یعنی ریسک . وگرنه تیکه ی بی حرکتی ساخته شده از مولکول هایی که به صورت اتفاقی به هم پیوند خوردن هستی که دنیا مثل باد هرجا که بخواد هُلش می ده»جدا از اینکه تماشای ریک در قالب یک خیارشور که با استفاده از دست و پاها و مغز یک موش فاضلاب در یک سازمان محرمانه ی روسی قتل عام راه می اندازد بی نظیر است، سوال اصلی این است که ریک چرا خودش را تبدیل به یک خیارشور می کند؟ خب، مشخصا به خاطر اینکه به هر ترتیبی که شده از جلسه ی روانکاوی خانوادگی شان جیم شود و مجبور نباشد به احساساتش اذعان کند. فکر کنم ریک در این اپیزود بیشتر از همیشه شبیه همه ی ماست. آدم هایی که بعضی وقت ها حاضریم به جای روبه رو شدن با بعضی حقایق تلخ، خودمان را به خیارشور تبدیل کنیم و از مهلکه فرار کنیم! چنین چیزی درباره ی بث هم صدق می کند. همان طور که ریک دست به حرکت فوق دیوانه واری برای پیچاندن جلسه ی روانکاوی می زند، بث هم دست به هر کاری می زند تا احساس واقعی اش نسبت به ج جری و تاثیر منفی پدرش در خانواده شان را بروز ندهد. بث به جای اینکه به عدم علاقه ی پدرش به اختصاص یک ساعت وقت برای سلامت روانی خانواده اش اعتراف کند، در عوض سعی می کند تا او را به عنوان یک دانشمند بزرگ که سرش شلوغ است جلوه بدهد؛ اتفاق بی اهمیتی که باید از روی آن عبور کنند.اما وانگ به درستی اعتقاد دارد که تصمیم ریک برای تبدیل خودش به یک خیارشور، به دلیل اصلی آشوب درون خانواده شان اشاره می کند. گفتگوی بث، بچه ها و وانگ به جایی ختم می شود که ریک خیارشور وارد اتاق می شود و برای وانگ توضیح می دهد که چرا این جلسه را پیچانده است. چون او دانشمندی است که وقتی از چیزی خوشش نیاید آن را تغییر می دهد. به خاطر اینکه نمی تواند حرف های یک آدم معمولی را قبول کند. وانگ با او همزادپنداری می کند. طبیعتا سروکله زدن با احساسات و درگیری های معمولی آدم های معمولی برای نابغه ای مثل ریک حوصله سربر است. همان طور که مسواک زدن برای آدم های معمولی ای مثل ما حوصله سربر است. اما حقیقت این است که اگر می خواهیم دندان هایمان اب نشوند مجبوریم که حداقل هرشب این کار حوصله سربر را انجام بدهیم. ریک هم برای اینکه رابطه ی درستی با خانواده اش داشته باشد باید به بعضی کارهای حوصله سربر تن بدهد. به قول وانگ: «ریک، تنها رابطه ی بین هوش غیرقابل انکارت و مرضی که داره خونوادت رو نابود می کنه اینه که همه ی اعضای خونواده، از جمله خودت، از هوششون برای توجیه این مرض استفاده می کنن». وانگ نقش ی ما تماشاگران را دارد که فرصت صحبت با ریک و زدن تمام حرف هایی که در دل مان است را به او پیدا کرده است. که باهوش ترین فرد کیهان بودن به این معنی نیست که باید از انجام برخی کارهای پیش پاافتاده برای حفظ سلامت آدم های اطرافش فرار کند.از سوی دیگر ریک به عواقب انتخاب هایش اعتقاد ندارد. چون او باور دارد تمام نسخه های بی نهایت او قبلا تمام این انتخاب ها را کرده اند. اما این چیزی را درست نمی کند. چون مهم نیست چندتا نسخه از ریک وجود دارد و مهم نیست که نسخه های بی نهایت دیگر او قبلا تمام تصمیمات ممکن را گرفته اند، این موضوع چیزی را درباره ی منحصربه فرد بودن تصمیمات خودش عوض نمی کند و او نمی تواند با این آگاهی، سرش خودش را گول بمالد. از سوی دیگر بث را داریم که این اپیزود نقش اپیزودِ مهمی را برای نمایش هویت واقعی این زن نشان می دهد. عدم اهمیت دادن بث به بچه هایش و دفاع از پدرش بالا ه با قدرت نشان می دهد که مشکل این خانواده فقط جری نیست، بلکه طرفداری کورکورانه ی بث از ریک هم است. در واقع این اپیزود این ایده را پیش می کشد که شاید دلیل مشکلات جری مربوط به علاقه ی بیشتر بث به ریک در مقایسه شوهر خودش باشد.حتی این اپیزود پایش را فراتر می گذارد و نشان می دهد که از نظر بث، همه بعد از ریک در جایگاه دوم اهمیت قرار می گیرند. حتی بچه هایش! یک جورهایی ریک و بث دو روی یک سکه هستند. دختر به پدرش رفته است. اگرچه به نظر می رسد هر دو نفر در پایان جلسه روانکاوی کمی تغییر کرده اند، اما اپیزود در حالی به پایان می رسد که ریک و بث بعد از کمی مس ه وانگ، دوباره به همان آدم های خودشیفته ی همیشگی برمی گردند و ما می مانیم و نگاه های خیره ی مورتی و سامر از خانواده ی درب و داغانی که دارند! اما کل بحث های روانشناسی این اپیزود به کنار، تماشای ریک خیارشور در حال قطع اعضای بدن نگهبانان آن ساختمان محرمانه با تفنگ لیزری که با دوتا باطری معمولی درست کرده است هم یک طرف! از زمان بلایی که سیستم امنیتی فضاپیمای ریک برای محافظت از سامر یک نفر را با لیزر تیکه تیکه و بعد بچه ی یک افسر پلیس را در آغوشش ذوب کرد تاکنون، فکر کنم این خشن ترین اپیزود «ریک و مورتی» را رقم زد.اپیزود چهارم، فصل سومvindicators 3: the return of worldenderبعد از دو اپیزود قبلی که از قالب روتین همیشگی سریال که ماجراجویی های ریک با نوه هایش در دنیاهای موازی است فاصله گرفته بود، «ریک و مورتی» با اپیزود کلاسیکی برمی گردد. اپیزودی که از یک طرف تبدیل به قسمتی می شود که حکم شوخی با های مارول را دارد و از طرف دیگر به یک شوخی هجوآمیزِ خشک و خالی خلاصه نمی شود، بلکه در عرض ۲۰ دقیقه داستان ابرقهرمانی عمیقی تحویل مان می دهد که از خیلی از های چندساعته ی گران قیمت هالیوودی پیچیده تر و واقع گرایانه تر است. در این قسمت ریک نقش سینماروهایی را دارد که از دست وضعیت های سطحی جریان اصلی کفری شده است و مورتی هم یکی از آن فن های دو آتیشه ای است که اصلا دوست ندارد به های ابرقهرمانی موردعلاقه اش بی احترامی شود. نتیجه اپیزودی است که در آن ریک به طور مستقیم و غیرمستقیم سعی می کند تا به مورتی ثابت کند که دنیا خیلی خیلی پیچیده تر از چیزی است که این ها به تصویر می کشند و اینکه فقط یک نفر لباس ویژه به تن کرده و خودش را ابرقهرمان می نامد، او را قهرمان نمی کند و چنین چیزی درباره ی دشمنانشان هم صدق می کند. داستان از این قرار است که این بار نوبت مورتی است تا ماجراجویی بعدی شان را انتخاب کند و او همراهی با گروه ابرقهرمانی «ویندیکیترز» را که حکم «اونجرز» دنیای این سریال را برعهده دارند، پیشنهاد می کند. سرتان را درد نیاورم؛ ماجرا به جایی ختم می شود که ریک شبانه دشمن یت بعدی قهرمانان که «پایان دهنده ی دنیا» نام دارد را می کشد و بعد به سبک جیگ ساو، آزمون هایی برای نابودی اعضای ویندیکیترز طراحی می کند.اگر «شوالیه ی تاریکی» از دروغ مصلحتی بتمن به عنوان یک عمل قهرمانانه یاد می کند، «ریک و مورتی» از این دروغ برای نمایش واقعیت ترسناک ابرقهرمانان استفاده می کندخب، هدف اصلی این داستان مثل ماجراجویی قبلی مورتی به یک دنیای قرون وسطایی که تا مرز مورد تعرض قرار گرفتن توسط یک بیگانه پیش رفت، نابود جهان بینی خوش بینانه ی مورتی است. همان طور که در آن اپیزود هیجان مورتی از یک ماجراجویی فانتزی به خشونت و مرگ و میرهای غیرمنتظره ختم می شود، در این اپیزود هم هیجان مورتی از جنگیدن در کنار ابرقهرمانان به نتایج غافلگیرکننده ای منجر می شود که دیدگاه زیبای او درباره ی آنها را کاملا د و خاک شیر می کند. خب، ریک معماهایی را درست می کند که هدفشان برخلاف جیگ ساو نه روبه رو آدم ها با شیاطین درونشان، بلکه فاش چهره ی واقعی این قهرمانان است. حرکتی که اتفاقا جواب هم می دهد: «ونس» وحشت می کند و شخصیت واقعی اش که یک آدم خودخواه است را فاش می کند. «میلیون ها مورچه»، آلن ری را سر یک زن از درون متلاشی می کند و کروکدیل روباتیک هم راز ترسناک گروهشان را لو می دهد. اینکه آنها قبلا برای نابودی تب اری که در یک سیاره مخفی شده بود، تمام جمعیت یک سیاره را قتل عام کرده بودند. ماجرا به جایی ختم می شود که مورتی بالا ه به حرف ریک درباره ی مز فی به اسم «قهرمان گری» می رسد. «ریک و مورتی» همیشه حول و حوش الهام برداری از ایده های بهترین محصولات فرهنگ عامه بوده است و چنین چیزی در این اپیزود درباره ی الهام برداری از برخی از مهم ترین آنتاگونیست های سینما هم حقیقت دارد. مثلا همان طور که جیگ ساو در های «اره» صرفا به خاطر لذت بردن از قتل یا پولدار شدن، قربانیانش را مجبور به انجام آزمون هایش نمی کند، بلکه قصد دارد از طریق زجر دادن آنها، طرز فکرشان را تغییر بدهد و کاری کند تا آنها ارزش زندگی را بیشتر بدانند، ریک هم فقط قصد نابودی صرف اعضای ویندیکیترز را ندارد، بلکه می خواهد پوشالی بودن ماهیت و شعاری بودن حرف هایشان را به مورتی ثابت کند.ریک و مورتیاما یکی دیگر از الهام برداری های نویسندگان برای این اپیزود، جوکرِ خودمان است. جوکر هم درست مثل جیگ ساو دنبال پول و مقام و قتل عام صرف نیست، بلکه هدف واقعی او این است که ثابت کند یک آدم فقط به یک روز بد نیاز دارد تا عنان از کف داده و به دیوانه ی عاقلی مثل او تبدیل شود. حتما یکی از معروف ترین دیالوگ های جوکر از «شوالیه ی تاریکی» در حالی که بین زمین و آسمان معلق است را یادتان می آید: «همون طور که می دونی جنون مثل جاذبه می مونه، تنها چیزی که می خواد یه هُل کوچولوـه». درست همان طور که جوکر در «شوالیه ی تاریکی» در تغییر هاروی دنت از یک شهروند نمونه به یک تب ار بی رحم موفق می شود، ریک هم با نقشه ای که جوکر به آن افتخار خواهد کرد، موفق به ش تن ساختارِ شکننده ی اخلاقی ویندیکیترز شده و کاری می کند تا آنها به جان یکدیگر بیافتند و در پایان درک ساده نگرانه ی مورتی از خیر و شر را در هم می شکند. نتیجه دیالوگی است که مورتی به ریک می گوید: «نمی دونم، تو امروز موفق شدی همه چی رو به باد فنا بدی، تب ارا، قهرمانا، خطی که از هم جداشون می کنه... دوران کودکیم».صحنه ای در اوایل اپیزود وجود دارد که ونس، مورتی را کنار می کشد و به او می گوید: «همه ی موجودات هستی، قهرمانن. تنها کاری که باید ی اینه که فرق بین خوب و بد رو بدونی و از خوبی طرفداری کنی». خب، فکر با چنین طرز فکر ساده نگرانه ای، یکی از بزرگ ترین مشکلات بشر است. مسئله این است که همان طور که چیزی به اسم «شر مطلق» وجود ندارد، چیزی به اسم «عد مطلق» هم وجود ندارد. مسئله این است که اجرای عد واقعی و پایبندی به اخلاق اصلا برخلاف چیزی که اکثر های ابرقهرمانی به نماش می گذارند آسان نیست. در پایان اپیزود، « نوا» هم مثل مورتی با فلسفه ی نهیلیستی ریک مورد ضربه قرار می گیرد. اگرچه او دیگر به خط جداکننده ی خوب و بد اعتقاد ندارد، اما باور دارد که این توهم باید حفظ شود. به قول نوا اعمال آنها اهمیت ندارد. مهم باور ِمردمان ک شان به اعمال آنهاست. مهم این است که مردم باور داشته باشند که آنها خوب هستند. اتفاقی که به سرعت یادآور پایان بندی «شوالیه ی تاریکی» و دروغ بتمن درباره ی هاروی دنت برای حفظ نظم و نجات دادن روح گاتهام است. اما تفاوتشان این است که اگر «شوالیه ی تاریکی» از دروغ مصلحتی بتمن به عنوان یک عمل قهرمانانه یاد می کند، «ریک و مورتی» از این دروغ برای نمایش واقعیت ترسناک ابرقهرمانان استفاده می کند. اگر بعد از «شوالیه ی تاریکی» بیشتر عاشق بتمن شدم، بعد از این اپیزود، «ریک و مورتی» همان بلایی را سرمان می آورد که ریک سر مورتی آورد: بعضی وقت ها ابرقهرمانان، تهبکاران وحشتناکی در لباس قهرمان هستند.اپیزود پنجم، فصل سومthe whirly dirly conspiracyاپیزود پنجم مثل قبلی از ساختار روایی آشنایی پیروی می کند. همان طور که اپیزود قبل ماجراجویی ریک و مورتی در یک دنیای قرون وسطایی را به یاد می آورد، این اپیزود هم داستان هایی را به یاد می آورد که کاراکترها به دو گروه تقسیم می شوند. یک گروه به فضا می روند و گروه دیگری روی زمین با مشکلی عجیب و غریب سروکله می زنند. از سوی دیگر بعد از چهار اپیزود که داستان محورتر بودند و حول و حوش تم های بسیار تیره و تاریک و افسرده کننده ای می چرخیدند، این اولین اپیزود فصل سوم است که اگرچه در جریان آن یک پسربچه مغز خواهرش را موقع بازی با تفنگ واقعی سوراخ می کند و اگرچه داستان با تبدیل شدن دوست سامر به یک هیولای کروننبرگی توسط مورتی به پایان می رسد، اما از لحاظ تعداد جوک های رگباری که توی صورت بیننده پرتاب می کند، شاداب ترین و خنده دارترین اپیزود فصل است. اما اتمسفر شاداب اپیزود فقط به شوخی های هوشمندانه اش مربوط نمی شود، بلکه بعد از چهار اپیزود که همه چیز در حال از هم پاشیدن بود و کاراکترها در درب و داغان ترین و تنفربرانگیزترین لحظاتشان به سر می بردند، بالا ه در این اپیزود قدم های رو به جلویی برای بهتر شدن رابطه ی ریک/جری و بث/سامر برداشته می شود و البته هنر نویسندگان این است که این وسط به زاویه ی هیجان انگیزی از شخصیت مورتی هم می پردازند.قبل از این اپیزود فکر می کردیم ریک فقط به خاطر اینکه حوصله ی آدم های احمق را ندارد از جری متنفر است، اما در این اپیزود معلوم می شود که ریک، جری را به عنوان آدم بدی می بیند که از دخترش سوءاستفاده کرده و زندگی اش را نابود کرده است. دختر ریک که رویاهای زیادی داشته است را به یک زندگی معمولی محکوم کرده است. از نگاه ریک، جری شکارچی ای است که با برانگیختن حس دلسوزی دیگران، آنها را به خود نزدیک کرده و شکار می کند. البته این به معنی حق داشتنِ ریک نیست. چون بالا ه تصمیم نهایی برای ازدواج با جری و به دنیا آوردن سامر با بث بوده است. در واقع ریک با این حرف ها نشان می دهد که او چقدر از بث به خاطر انتخاب ی مثل جری و انتخاب این زندگی معمولی به جای چیزی بهتر ناراحت و ناامید است و از آنجایی که به خاطر ترک دخترش احساس گناه می کند. بنابراین نمی تواند این حرف را به بث بزند و در عوض تمام عصبانیتش را روی جری خالی می کند. از سوی دیگر عصبانیت ریک هم قابل درک است. او هروقت احساساتش را بروز داده است ضربه خورده است. مثلا در جریان عروسی «شخص پرنده»، او به محض اینکه شروع به بیرون ریختن احساساتش می کند، بهترین دوستش جلوی او به رگبار بسته شده و می میرد. و در این اپیزود هم به محض اینکه به خاطر رفتارش از جری معذرت خواهی می کند، معلوم می شود جری برای کشتن او نقشه کشیده بوده است.روی زمین سامر در تلاش برای خوشگل تر شدن با استفاده از یکی از دستگاه های ریک، تبدیل به یک تایتان زشت و بدترکیب می شود. در ابتدا بث دوباره مثل اپیزود «ریک خیارشور» با پافشاری و لجبازی اش روی بازگرداندن سامر به ح اولش به دست خودش، یادآور می شود که چقدر شبیه ریک است و یک قدم دیگر به سوی تنفربرانگیزتر شدن برمی دارد. اما در پایان اپیزود او با تبدیل قیافه ی خودش به یک تایتان زشت دیگر سعی می کند تا با دخترش از فاصله ی نزدیک تری ارتباط کند. سعی می کند اخلاق خودخواهانه اش را کنار بگذارد و شرایط بد دخترش را درک کند. گل سرسبد این اپیزود اما داستان مورتی است که در این اپیزود در ترسناک ترین و عصبانی ترین لحظاتی که از او به یاد داریم قرار دارد. او نه تنها به طرز موفقیت آمیزی سر ریک را برای بردن جری به سفر گول می زند تا خود در خانه بماند، بلکه تصمیم او برای تبدیل ایتن، دوستِ سابق سامر به یک هیولای کروننبرگی هم از آن حرکاتی است که فقط از ریک برمی آید.اگرچه تنها گناه ایتن به هم زدن دوستی اش با سامر بوده است و احساس ناامنی سامر بوده که او را به سوی استفاده از آن دستگاه سوق داده است و در نتیجه نباید چنین بلای ناجوانمردانه ای سر ایتن می آمد و از این جهت کار مورتی خیلی وحشتناک است، اما از سوی دیگر تماشای مورتی که یواش یواش از بچه ی سوسولی که تحت تاثیر ماجراجویی هایش با ریک دارد به آدم مستقل و جسوری که بدون اجبار ریک، دست به کارهای وحشتناکی می زند با توجه به مقصدی که این داستان به سوی آن حرکت می کند هیجان انگیز است. چون اگرچه قبلا مورتی را در حال به رگبار بستن آدم ها در اپیزود «پا ازی» دیده بودیم، اما از دست دادن کنترلش برای چند دقیقه بر اثر فشار فراوان روانی یک چیز است و اینکه با خیال راحت کنار آتش بنشیند و زندگی یک نفر را نابود کند چیزی دیگر. اما تمام این اپیزود یک طرف، سکانسِ دیوانه وار یکی شدن مغز ریک، جری و دشمن ریک در جریان حرکت از درون کرم چاله هم یک طرف. واقعا انیماتورهای این سریال باید به اندازه ی نویسندگانش به خودشان افتخار کنند.
چرا ریک خودش را به یک خیارشور تبدیل کرد؟! در این مطلب پنج اپیزود اول فصل سوم سریال کارتونی rick and morty را مرور می کنیم. به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، فصل سوم «ریک و مورتی» (rick and morty)، یکی از عمیق ترین و «اسکوآنچی» ترین سریال های چند سال اخیر تلویزیون، دیر آمد! فاصله ی بین فصل دوم و سوم بیش از یک سال و پنج ماه بود که باعث شد انتظار برای فصل جدید «بازی تاج و تخت» (game of thrones) در مقایسه با آن معمولی احساس شود. مخصوصا با توجه به اینکه فصل دوم با یک کلیف هنگر دیوانه وار که در آن ریک توسط نیروهای فدراسیون بین ک شانی دستگیر شده و زندانی می شود به اتمام رسید. این فاصله ی طولانی کاری کرد تا طرفداران در چند ماه اخیر از ح انتظار و هیجان برای فصل جدید به ح غرغر و تیکه و طعنه انداختن به سازندگان وارد شوند و اعتراضات تا جایی پیش رفت که بالا ه دن هارمن و جاستین رویلند، خالقان سریال دلیل اصلی این تاخیر را اعلام د. قضیه خیلی ساده بود. از آنجایی که «ریک و مورتی» همیشه سریال باکیفیت و سطح بالایی بوده است، آنها نمی خواستند تا با شتاب زدگی فصل سوم را بسازند و هول هولکی آن را عرضه کنند. بلکه می خواستند با صبر و حوصله فصلی را سر و سامان بدهند که در حد دوتای قبلی و حتی بهتر از آنها ظاهر شود. چون بالا ه عیار سریال های بزرگ را با پیشرفتشان می سنجند. اینکه آیا آنها توانسته اند در فصل های بعدی شان هم در حد و اندازه ی فصل اولشان ظاهر شوند یا نه. و البته «ریک و مورتی» از همان ابتدا آن قدر انتظارات تماشاگران را بالا بُرد و ما را در طول دو فصل اول به ماجراجویی های عجیب و غریب و دیوانه واری بُرد که واقعا سازندگان فصل به فصل کار سخت تری برای شگفت زده ما دارند.مقالات مرتبطخب، بعد از تماشای پنج اپیزود اول فصل سوم می توان به جرات گفت که سازندگان واقعا به هدفی که برای ارائه ی فصلی در حد و اندازه ی قبلی ها برای خود تعیین کرده بودند رسیده اند و نه تنها کماکان با جوک های تند و رگباری شان روده بُرمان می کنند، بلکه این بار با تمرکز بیشتری روی درام و روانشناسی شخصیت ها، قوس داستانی این فصل را نوشته اند. بله، مهم ترین نکته ای که در طول نیمه ی اول فصل سوم متوجه آن شدم این است که سریال در بعضی اپیزودها مثل اپیزود دوم و سوم این فصل کمی از روند شوخی های بی وقفه ی همیشگی اش فاصله می گیرد، رو به حال و هوای متفکرانه تری می آورد و داستان های عجیب و غریبش را این بار با تمرکز بیشتری روی شخصیت پردازی طراحی می کند. تمامش به خاطر چگونگی پایان بندی اپیزود اول فصل سوم است که به ج جری و بث، والدین مورتی و سامر منجر می شود که همچون ز له ای می ماند که همه ی شخصیت ها را تحت شعاع خودش قرار می دهد و در مسیر جدیدی قرار می دهد. از جری که به عنوان بی عُرضه ترین و نادان ترین شخصیت کل سریال خود را در وضعیت شکننده تری پیدا می کند تا بچه ها که باید با این اتفاق دست و پنجه نرم کنند و البته تا ریک که اگرچه خودش را به نفهمی می زند، اما یک جورهایی دلیل اصلی این ج بوده است. نتیجه سریالی است که اگر در فصل های گذشته از داستان های عجیب و غریبش برای فلسفه و کیهان شناسی حرف می زد، در این فصل داستان های عجیب و غریبش را به استعاره هایی برای بررسی روانشناسی شخصیت ها بعد از این ز له اختصاص داده است.اپیزود اول، فصل سومthe rickshank rickdemptionاپیزود اول فصل که براساس ارجاعی به «رستگاری شائوشنگ» نام گذاری شده است، شاید مثل آن درباره ی فرار شخصیت اصلی از زندان باشد، اما برخلاف فرار دوفرین از شائوشنگ که خیلی بی سروصدا و در طولانی مدت اتفاق افتاد، ریک این کار را خیلی تند و سریع و خون بار انجام می دهد. در واقع چیزی که به عنوان یک فرار از زندان شروع شده بود، به نابودی فدراسیون بین ک شانی و پایگاه دیگر نسخه های ریک منجر می شود. این اپیزود تارانتینویی ترین اپیزود تاریخ «ریک و مورتی» است. پیچ های داستانی از همان یک دقیقه ی اول اپیزود با دستور ریک به جری برای ۱۲ بار تا خودش آغاز می شود و همین طوری یکی پس از دیگری به تماشاگر رودست می زنند و غافلگیرمان می کنند. بزرگ ترین غافلگیری این اپیزود اما این است که چگونه باز دوباره با انتظارات مخاطبش بازی می کند و باز دوباره نشان می دهد که چقدر جلوتر از ما حرکت می کند و باز دوباره ثابت می کند که چرا ما هنوز بعد از دو فصل بلعیدن این سریال نتوانسته ایم تمام چم و خم هایش را یاد بگیریم. بزر گ ترین غافلگیری این اپیزود این است که اگرچه ما تمام ماه های بعد از زندانی شدنِ ریک را به بحث و گفتگو درباره ی تغییر ریک در پایان فصل دوم، عواقب آگاهی ریک از اینکه نحوه ی زندگی اش چه بلایی سر خانواده اش آورده است و اینکه او قرار است چگونه از زندان فرار کند اختصاص دادیم، اما فصل سوم در حالی شروع می شود که متوجه می شویم در تمام این مدت مسیر را کاملا اشتباه رفته بودیم.ریک نه تنها برای بیرون رفتن از زندگی خانواده اش خودش را تحویل فدارسیون بین ک شانی نداده است، بلکه تمام اینها یک نقشه ی بلندمدتِ «جوکر»گونه ی حرفه ای برای نفوذ به دل فدراسیون و نابودی آنها بوده است. در واقع اپیزود در حالی به پایان می رسد که جری و بث تصمیم به طلاق می گیرند. دقیقا خلاف چیزی که در تمام این مدت فکر می کردیم اتفاق می افتد. نه تنها زندگی خانواده ی ریک به خاطر زندانی شدن او به ح قبلی اش برنمی گردد، بلکه در وضع بدتری قرار می گیرد. اگرچه تماشای ریک در حال ترکاندن دیگر ریک ها و ه های فدراسیون و خندیدن به ریش آنها با هوش فرابشری اش ته خنده و هیجان است، اما همزمان ترسناک هم است. در پایان این اپیزود ریک به مورتی اعتراف می کند که تمام مرگ و میرها و هرج و مرج ها و حذف ِ جری از زندگی شان، نقشه ای برای بازگرداندن خودش به جایگاه مرد اصلی خانواده بوده است و تمام اینها فقط به خاطر این بوده است که به سس مخصوص «سشوآن» که برای تبلیغات «مولان» تولید شده بود دست پیدا کند و هیچ چیزی نمی تواند جلوی او برای به دست آوردن این سس را بگیرد! تماشای این همه کشت و کشتار و دیوانه بازی برای اینکه ریک می خواهد به یک سس خوشمزه ی لعنتی برسد، یعنی واقعا در حال تماشای نهایت ابسوردیسم در «ریک و مورتی» هستیم.ریک نه تنها برای بیرون رفتن از زندگی خانواده اش خودش را تحویل فدارسیون بین ک شانی نداده است، بلکه تمام اینها یک نقشه ی بلندمدتِ «جوکر»گونه ی حرفه ای برای نفوذ به دل فدراسیون و نابودی آنها بوده استقبلا در مقاله ای جداگانه گفتم که ریک آدمی است که به هیچ چیزی اعتقاد ندارد. از عشق و سنت و دین و ایمان گرفته تا دروغین بودن تمام زندگی. ریک به دنیای ابسوردی اعتقاد دارد که نمی توان هیچ چیزی از آن را جدی گرفت. خب، این تم با قدرت درباره ی اپیزود اول فصل سوم هم صدق می کند. در این اپیزود سازندگان از طریق پیش کشیدن داستان ریشه ای ریک که مربوط به کشته شدنِ زن و بچه اش می شود طوری نشان می دهند که انگار قرار است دلیل تبدیل شدن ریک به چنین هیولای بی احساسی را متوجه شویم، اما درست در لحظه ای که فکر می کنیم راز و معنای پشت اخلاق و طرز تفکر ریک را کشف کرده ایم، سریال بهمان رودست می زند و فاش می کند که این داستان ریشه ای، چرت و پرتی بیش برای گول زدن ما نبوده است. شخصا در پایان فصل دوم فکر می سریال وارد فاز تازه ای خواهد شد. فازی که در آن سریال به این می پردازد که ریک بالا ه چگونه با انجام کاری معنی دار در زندگی اش کنار خواهد آمد و آیا این شروعی برای تغییرِ طرز فکر و فلسفه جامعه ستیزانه، روانی و بی احساسِ خواهد بود؟ اما این اپیزود به طور کامل این تفکر را زیر پایش له و لورده می کند. سریال نه تنها با پایان بندی اش که سرانِ فدراسیون به خاطر صفر شدن دارایی شان به جان هم افتاده اند، طبیعت خنده دار سیستم اجتماعی مان را به نمایش می گذارد، بلکه از طریق سکانس رویارویی ریک اصلی با نسخه ی دیگری از ریک که سامر را گروگان گرفته است، احساسات مان را به س ه می گیرد. تازه ما اپیزود را با امید دیدن ریکی انسان تر آغاز می کنیم، اما اپیزود در حالی به پایان می رسد که ریک به مورتی قول ماجراجویی هایی تاریک تر را می دهد. به نظر می رسد سریال می خواهد با دادن یک پس زمینه ی داستانی تراژیک به ریک او را به فرد همدردی پذیر و قابل درکی از تیر و طایفه ی و ر وایت ها و تونی انوها تبدیل کند، اما نه، تمام اینها فریبکاری ظالمانه ی دیگری برای هرچه بهتر به تصویر کشیدن ماهیت ابسورد زندگی است. نتیجه یکی از ۱۰ اپیزود برتر سریال است که هم اکشن و خون و خونریزی دارد و هم یکی از بزرگ ترین غافلگیری های تاریخ سریال که بعد از یک سال و ۵ ماه انتظار، هیچ فکرش را هم نکرده بود.اپیزود دوم، فصل سومrickmancing the stoneاپیزود دوم یکی از همان اپیزودهای شخصیت محور این فصل است که بهتان گفتم؛ اپیزودی که به طور کامل به عواقب تصمیم جری و بث اختصاص دارد. در سریالی که هیچ چیزی در آن همیشگی نیست و در دنیایی که همه به دنبال چیزی برای چنگ انداختن به آن برای زنده ماندن می گردند، رابطه ی جری و بث شاید کیلومترها با عالی بودن فاصله داشت، اما حداقل آنها موفق شده بودند تا به هر ترتیبی که شده پیش هم باقی بمانند. اما بالا ه ریک مشکلات بینشان را به نقطه ی انفجار رساند و بوووم! حالا که خانواده ی مورتی و سامر از هم پاشیده است، آنها برای فراموش ِ زندگی درب و داغانشان با ریک به یک ماجراجویی «مد م » وار می روند تا تمام احساسات آشفته شان را با خشونت بیرون بریزند. و سریال از طریق این اپیزود به یک ایده ی افسرده کننده ی دیگر می پردازد: اینکه چگونه جامعه ی مدرن در حال نابود روح ماست. اینکه چگونه ی زندگی مدرن آرام آرام دارد ما را به آدم های بی خاصیتی تبدیل می کند. بهترین چیزی که این تم را توصیف می کند، جمله ای از ریک در آغاز اپیزود در اشاره به زندگی جری است: «زندگی یعنی ریسک . وگرنه تیکه ی بی حرکتی ساخته شده از مولکول هایی که به صورت اتفاقی به هم پیوند خوردن هستی که دنیا مثل باد هرجا که بخواد هُلش می ده». ریک از این طریق دارد به عدم قدرت شخصی جری اشاره می کند. جری همیشه در تضاد مطلق در مقایسه با ریک قرار می گرفته است. هرچه ریک مستقل و جسور است، جری یک برده ی دست و پا بسته و ترسو است. و این دقیقا همان چیزی است که مورتی به خاطرش از دست پدرش عصبانی است؛ حسی که در صحنه ای که مورتی با بازوی فرابشری اش یکی از شهروندان دنیای «مد م » را کتک می زند و با خشم به پدرش گله می کند که چرا دست از بچه بازی نمی کشد و مثل مردها رفتار نمی کند به نمایش گذاشته می شود.البته که مورتی بالا ه در پایان اپیزود سعی می کند وضعیت پدرش را درک کند و خودش را به خاطر آن عصبانی نکند و با خیال راحت به مادرش می گوید که شاید پدرش توانایی مبارزه را ندارد یا شاید دلش نمی خواهد و از این طریق سعی می کند تا او را به عنوان یک انسان با تمام آشفتگی ها و کمبودهایش قبول کند، اما مسئله این است که ناراحتی مورتی خیلی بیشتر از طلاق والدینش است. او بیشتر به این دلیل از دست پدرش عصبانی است که پدرش نمونه ی بارز اکثر شهروندان جامعه های مدرن است. جامعه های مدرنی که کنترل زندگی آدم ها را از آنها می گیرند و جری یکی از انی است که افسار آن را دو دستی تقدیمش کرده است. این موضوع به بهترین شکل در اپیزود اول این فصل به نمایش گذاشته می شود. در آن اپیزود می بینیم که جری در جامعه ی تحت حکومت فدراسیون بین ک شانی که با خوراندن دارو به انسان ها، آنها را برده شان نگه می دارند، رشد کرده و ترفیع گرفته است. به عبارت دیگر جری آن قدر بی قدرت و بدون استقلال است که در جامعه ای خالی از ، پیشرفت می کند. البته یک نسخه از جری وجود دارد که بی خاصیت نیست و آن هم جری دنیای کروننبرگ است. این نسخه از جری به خاطر آزاد شدن از زنجیرهای کنترل کننده ی جامعه ی مدرن و زندگی در یک دنیای پسا-آ ا مانی از یک آدم ترسوی بی خاصیت به یک بازمانده ی خفن و جسور تبدیل شده است. انگار «ریک و مورتی» از این طریق دارد بهمان هشدار می دهد که جوامع مدرن دارند همه ی ما را به یک مشت جری تبدیل می کند.چنین چیزی درباره ی خط داستانی سامر در این اپیزود هم صدق می کند. سامر بعد از آشنایی با نحوه ی زندگی بی قید و بند شهروندان آ ا مان تصمیم می گیرد آنجا بماند و زندگی مشترکش را با رییس قبلیه که یک سطل آهنی روی سرش می گذارد شروع کند. سامر ی را برای زندگی انتخاب کرده که در تضاد با پدرش قرار می گیرد. یک آدمکش پسا-آ ا مانی که زندگی اش به کشتن جهش یافته های اتمی خلاصه شده است. اما به محض اینکه ریک با استفاده از آن سنگ سبز درخشان، نیروی الکتریسیته را به این دنیای بدوی معرفی می کند، شکل زندگی آدم های این دنیا هم به مرور شکل مدرن و متمدانه و منظمی به خود می گیرد. حالا سامر که تا دیروز مشغول ویراژ دادن با ماشین های عجیب و غریب در کویر و ترکاندن مغز جهش یافته ها با شات گان بود، با ماشین برای ید به فروشگاه سر خیابان می رود و وحشی گری بازماندگان آ ا مان هم جای خودش را به شکایت به سامر درباره ی جدا های خشک و تر برای بازیافت راحت تر آنها داده است. و همسر سامر هم تبدیل به یکی از شوهرهای تنبل و خسته کننده ای شده که از صبح تا شب وقتش را جلوی تلویزیون می گذراند.انگار سریال می خواهد بگوید امکانات زندگی مدرن، ما را به سوی داشتن چنین زندگی های افتضاح و خسته کننده ای سوق می دهند. اگر اکثر داستان های پسا-آ ا مانی از این می گویند که سقوط جامعه و تمدن به چه دنیای بی رحم و ترسناکی تبدیل می شود، اما «ریک و مورتی» با این اپیزود به ع این موضوع می پردازد. سریال از این می گوید که زندگی مدرن هم نکات منفی خودش را دارد. زندگی ای که می تواند ما را آرام آرام به انسان هایی تبدیل کند که کنترل زندگی شان را از دست می دهند. آدم هایی که به جای پیدا معنای زندگی شان، سرشان را با تلویزیون و اتفاقات بی اهمیت دور و اطرافشان گرم می کنند و بدون اینکه خود متوجه شوند در باتلاق دیگری گرفتار می شوند. نتیجه این است که اپیزود در حالی تمام می شود که سامر به دیدن پدرش می رود و به نظر می رسد از این طریق نشان می دهد که شاید متوجه شده که دلیل بی خاصیت بودن پدرش نه کاملا خودش، بلکه تاثیر قدرتمند جامعه بر او است.اپیزود سوم، فصل سومpickle rickپس لرزه های بعد از تصمیم جری و بث برای ج و تاثیری که روی دیگر اعضای خانواده گذاشته در این اپیزود هم در مرکز توجه قرار دارد. با این تفاوت که این بار به جای بچه ها، داستان حول و حوش بث و ریک می چرخد. اگرچه بچه ها با وجود تجربه هایی که در ماجراجوی شان در اپیزود قبل ب د هنوز در شرایط بدی به سر می برند (مثلا مورتی سر کلاس درس در شلوارش ابکاری کرده است)، ولی سریال روی این موضوع تمرکز می کند که بث چه حسی درباره این قضیه دارد و آیا ریک می تواند مسئولیت فروپاشی این خانواده را قبول کند یا نه. و همان طور که سریال در اپیزود قبل از یک دنیای «مد م » وار برای شریجه زدن به درون روان کاراکترهایش استفاده کرده بود، این بار با تبدیل ریک به یک خیارشور این کار را می کند! اتفاقی که هنوز که هنوزه نمی توانم بعد از فکر به آن لبخند نزنم! سازندگان این سریال حقیقتا عقلشان را به طرز لذت بخشی از دست داده اند. «ریک و مورتی» دوباره با این اپیزود نشان می دهد که چرا این قدر منحصربه فرد و دوست داشتنی است. با سریالی طرفیم که اگرچه با کانسپت احمقانه ای مثل تبدیل شدن یکی از شخصیت هایش به یک خیارشور شروع می شود، اما نویسندگان طوری از همین کانسپت ظاهرا احمقانه برای پرداخت به موضوعات و بحث های هیجان انگیز و تامل برانگیزی استفاده می کنند که با یک تیر دو نشان می زنند: هم یک ماجراجویی مفرح راه می اندازند و هم فکرمان را با سوالات عمیقی مشغول می کنند.«زندگی یعنی ریسک . وگرنه تیکه ی بی حرکتی ساخته شده از مولکول هایی که به صورت اتفاقی به هم پیوند خوردن هستی که دنیا مثل باد هرجا که بخواد هُلش می ده»جدا از اینکه تماشای ریک در قالب یک خیارشور که با استفاده از دست و پاها و مغز یک موش فاضلاب در یک سازمان محرمانه ی روسی قتل عام راه می اندازد بی نظیر است، سوال اصلی این است که ریک چرا خودش را تبدیل به یک خیارشور می کند؟ خب، مشخصا به خاطر اینکه به هر ترتیبی که شده از جلسه ی روانکاوی خانوادگی شان جیم شود و مجبور نباشد به احساساتش اذعان کند. فکر کنم ریک در این اپیزود بیشتر از همیشه شبیه همه ی ماست. آدم هایی که بعضی وقت ها حاضریم به جای روبه رو شدن با بعضی حقایق تلخ، خودمان را به خیارشور تبدیل کنیم و از مهلکه فرار کنیم! چنین چیزی درباره ی بث هم صدق می کند. همان طور که ریک دست به حرکت فوق دیوانه واری برای پیچاندن جلسه ی روانکاوی می زند، بث هم دست به هر کاری می زند تا احساس واقعی اش نسبت به ج جری و تاثیر منفی پدرش در خانواده شان را بروز ندهد. بث به جای اینکه به عدم علاقه ی پدرش به اختصاص یک ساعت وقت برای سلامت روانی خانواده اش اعتراف کند، در عوض سعی می کند تا او را به عنوان یک دانشمند بزرگ که سرش شلوغ است جلوه بدهد؛ اتفاق بی اهمیتی که باید از روی آن عبور کنند.اما وانگ به درستی اعتقاد دارد که تصمیم ریک برای تبدیل خودش به یک خیارشور، به دلیل اصلی آشوب درون خانواده شان اشاره می کند. گفتگوی بث، بچه ها و وانگ به جایی ختم می شود که ریک خیارشور وارد اتاق می شود و برای وانگ توضیح می دهد که چرا این جلسه را پیچانده است. چون او دانشمندی است که وقتی از چیزی خوشش نیاید آن را تغییر می دهد. به خاطر اینکه نمی تواند حرف های یک آدم معمولی را قبول کند. وانگ با او همزادپنداری می کند. طبیعتا سروکله زدن با احساسات و درگیری های معمولی آدم های معمولی برای نابغه ای مثل ریک حوصله سربر است. همان طور که مسواک زدن برای آدم های معمولی ای مثل ما حوصله سربر است. اما حقیقت این است که اگر می خواهیم دندان هایمان اب نشوند مجبوریم که حداقل هرشب این کار حوصله سربر را انجام بدهیم. ریک هم برای اینکه رابطه ی درستی با خانواده اش داشته باشد باید به بعضی کارهای حوصله سربر تن بدهد. به قول وانگ: «ریک، تنها رابطه ی بین هوش غیرقابل انکارت و مرضی که داره خونوادت رو نابود می کنه اینه که همه ی اعضای خونواده، از جمله خودت، از هوششون برای توجیه این مرض استفاده می کنن». وانگ نقش ی ما تماشاگران را دارد که فرصت صحبت با ریک و زدن تمام حرف هایی که در دل مان است را به او پیدا کرده است. که باهوش ترین فرد کیهان بودن به این معنی نیست که باید از انجام برخی کارهای پیش پاافتاده برای حفظ سلامت آدم های اطرافش فرار کند.از سوی دیگر ریک به عواقب انتخاب هایش اعتقاد ندارد. چون او باور دارد تمام نسخه های بی نهایت او قبلا تمام این انتخاب ها را کرده اند. اما این چیزی را درست نمی کند. چون مهم نیست چندتا نسخه از ریک وجود دارد و مهم نیست که نسخه های بی نهایت دیگر او قبلا تمام تصمیمات ممکن را گرفته اند، این موضوع چیزی را درباره ی منحصربه فرد بودن تصمیمات خودش عوض نمی کند و او نمی تواند با این آگاهی، سرش خودش را گول بمالد. از سوی دیگر بث را داریم که این اپیزود نقش اپیزودِ مهمی را برای نمایش هویت واقعی این زن نشان می دهد. عدم اهمیت دادن بث به بچه هایش و دفاع از پدرش بالا ه با قدرت نشان می دهد که مشکل این خانواده فقط جری نیست، بلکه طرفداری کورکورانه ی بث از ریک هم است. در واقع این اپیزود این ایده را پیش می کشد که شاید دلیل مشکلات جری مربوط به علاقه ی بیشتر بث به ریک در مقایسه شوهر خودش باشد.حتی این اپیزود پایش را فراتر می گذارد و نشان می دهد که از نظر بث، همه بعد از ریک در جایگاه دوم اهمیت قرار می گیرند. حتی بچه هایش! یک جورهایی ریک و بث دو روی یک سکه هستند. دختر به پدرش رفته است. اگرچه به نظر می رسد هر دو نفر در پایان جلسه روانکاوی کمی تغییر کرده اند، اما اپیزود در حالی به پایان می رسد که ریک و بث بعد از کمی مس ه وانگ، دوباره به همان آدم های خودشیفته ی همیشگی برمی گردند و ما می مانیم و نگاه های خیره ی مورتی و سامر از خانواده ی درب و داغانی که دارند! اما کل بحث های روانشناسی این اپیزود به کنار، تماشای ریک خیارشور در حال قطع اعضای بدن نگهبانان آن ساختمان محرمانه با تفنگ لیزری که با دوتا باطری معمولی درست کرده است هم یک طرف! از زمان بلایی که سیستم امنیتی فضاپیمای ریک برای محافظت از سامر یک نفر را با لیزر تیکه تیکه و بعد بچه ی یک افسر پلیس را در آغوشش ذوب کرد تاکنون، فکر کنم این خشن ترین اپیزود «ریک و مورتی» را رقم زد.اپیزود چهارم، فصل سومvindicators 3: the return of worldenderبعد از دو اپیزود قبلی که از قالب روتین همیشگی سریال که ماجراجویی های ریک با نوه هایش در دنیاهای موازی است فاصله گرفته بود، «ریک و مورتی» با اپیزود کلاسیکی برمی گردد. اپیزودی که از یک طرف تبدیل به قسمتی می شود که حکم شوخی با های مارول را دارد و از طرف دیگر به یک شوخی هجوآمیزِ خشک و خالی خلاصه نمی شود، بلکه در عرض ۲۰ دقیقه داستان ابرقهرمانی عمیقی تحویل مان می دهد که از خیلی از های چندساعته ی گران قیمت هالیوودی پیچیده تر و واقع گرایانه تر است. در این قسمت ریک نقش سینماروهایی را دارد که از دست وضعیت های سطحی جریان اصلی کفری شده است و مورتی هم یکی از آن فن های دو آتیشه ای است که اصلا دوست ندارد به های ابرقهرمانی موردعلاقه اش بی احترامی شود. نتیجه اپیزودی است که در آن ریک به طور مستقیم و غیرمستقیم سعی می کند تا به مورتی ثابت کند که دنیا خیلی خیلی پیچیده تر از چیزی است که این ها به تصویر می کشند و اینکه فقط یک نفر لباس ویژه به تن کرده و خودش را ابرقهرمان می نامد، او را قهرمان نمی کند و چنین چیزی درباره ی دشمنانشان هم صدق می کند. داستان از این قرار است که این بار نوبت مورتی است تا ماجراجویی بعدی شان را انتخاب کند و او همراهی با گروه ابرقهرمانی «ویندیکیترز» را که حکم «اونجرز» دنیای این سریال را برعهده دارند، پیشنهاد می کند. سرتان را درد نیاورم؛ ماجرا به جایی ختم می شود که ریک شبانه دشمن یت بعدی قهرمانان که «پایان دهنده ی دنیا» نام دارد را می کشد و بعد به سبک جیگ ساو، آزمون هایی برای نابودی اعضای ویندیکیترز طراحی می کند.اگر «شوالیه ی تاریکی» از دروغ مصلحتی بتمن به عنوان یک عمل قهرمانانه یاد می کند، «ریک و مورتی» از این دروغ برای نمایش واقعیت ترسناک ابرقهرمانان استفاده می کندخب، هدف اصلی این داستان مثل ماجراجویی قبلی مورتی به یک دنیای قرون وسطایی که تا مرز مورد تعرض قرار گرفتن توسط یک بیگانه پیش رفت، نابود جهان بینی خوش بینانه ی مورتی است. همان طور که در آن اپیزود هیجان مورتی از یک ماجراجویی فانتزی به خشونت و مرگ و میرهای غیرمنتظره ختم می شود، در این اپیزود هم هیجان مورتی از جنگیدن در کنار ابرقهرمانان به نتایج غافلگیرکننده ای منجر می شود که دیدگاه زیبای او درباره ی آنها را کاملا د و خاک شیر می کند. خب، ریک معماهایی را درست می کند که هدفشان برخلاف جیگ ساو نه روبه رو آدم ها با شیاطین درونشان، بلکه فاش چهره ی واقعی این قهرمانان است. حرکتی که اتفاقا جواب هم می دهد: «ونس» وحشت می کند و شخصیت واقعی اش که یک آدم خودخواه است را فاش می کند. «میلیون ها مورچه»، آلن ری را سر یک زن از درون متلاشی می کند و کروکدیل روباتیک هم راز ترسناک گروهشان را لو می دهد. اینکه آنها قبلا برای نابودی تب اری که در یک سیاره مخفی شده بود، تمام جمعیت یک سیاره را قتل عام کرده بودند. ماجرا به جایی ختم می شود که مورتی بالا ه به حرف ریک درباره ی مز فی به اسم «قهرمان گری» می رسد. «ریک و مورتی» همیشه حول و حوش الهام برداری از ایده های بهترین محصولات فرهنگ عامه بوده است و چنین چیزی در این اپیزود درباره ی الهام برداری از برخی از مهم ترین آنتاگونیست های سینما هم حقیقت دارد. مثلا همان طور که جیگ ساو در های «اره» صرفا به خاطر لذت بردن از قتل یا پولدار شدن، قربانیانش را مجبور به انجام آزمون هایش نمی کند، بلکه قصد دارد از طریق زجر دادن آنها، طرز فکرشان را تغییر بدهد و کاری کند تا آنها ارزش زندگی را بیشتر بدانند، ریک هم فقط قصد نابودی صرف اعضای ویندیکیترز را ندارد، بلکه می خواهد پوشالی بودن ماهیت و شعاری بودن حرف هایشان را به مورتی ثابت کند.ریک و مورتیاما یکی دیگر از الهام برداری های نویسندگان برای این اپیزود، جوکرِ خودمان است. جوکر هم درست مثل جیگ ساو دنبال پول و مقام و قتل عام صرف نیست، بلکه هدف واقعی او این است که ثابت کند یک آدم فقط به یک روز بد نیاز دارد تا عنان از کف داده و به دیوانه ی عاقلی مثل او تبدیل شود. حتما یکی از معروف ترین دیالوگ های جوکر از «شوالیه ی تاریکی» در حالی که بین زمین و آسمان معلق است را یادتان می آید: «همون طور که می دونی جنون مثل جاذبه می مونه، تنها چیزی که می خواد یه هُل کوچولوـه». درست همان طور که جوکر در «شوالیه ی تاریکی» در تغییر هاروی دنت از یک شهروند نمونه به یک تب ار بی رحم موفق می شود، ریک هم با نقشه ای که جوکر به آن افتخار خواهد کرد، موفق به ش تن ساختارِ شکننده ی اخلاقی ویندیکیترز شده و کاری می کند تا آنها به جان یکدیگر بیافتند و در پایان درک ساده نگرانه ی مورتی از خیر و شر را در هم می شکند. نتیجه دیالوگی است که مورتی به ریک می گوید: «نمی دونم، تو امروز موفق شدی همه چی رو به باد فنا بدی، تب ارا، قهرمانا، خطی که از هم جداشون می کنه… دوران کودکیم».صحنه ای در اوایل اپیزود وجود دارد که ونس، مورتی را کنار می کشد و به او می گوید: «همه ی موجودات هستی، قهرمانن. تنها کاری که باید ی اینه که فرق بین خوب و بد رو بدونی و از خوبی طرفداری کنی». خب، فکر با چنین طرز فکر ساده نگرانه ای، یکی از بزرگ ترین مشکلات بشر است. مسئله این است که همان طور که چیزی به اسم «شر مطلق» وجود ندارد، چیزی به اسم «عد مطلق» هم وجود ندارد. مسئله این است که اجرای عد واقعی و پایبندی به اخلاق اصلا برخلاف چیزی که اکثر های ابرقهرمانی به نماش می گذارند آسان نیست. در پایان اپیزود، « نوا» هم مثل مورتی با فلسفه ی نهیلیستی ریک مورد ضربه قرار می گیرد. اگرچه او دیگر به خط جداکننده ی خوب و بد اعتقاد ندارد، اما باور دارد که این توهم باید حفظ شود. به قول نوا اعمال آنها اهمیت ندارد. مهم باور ِمردمان ک شان به اعمال آنهاست. مهم این است که مردم باور داشته باشند که آنها خوب هستند. اتفاقی که به سرعت یادآور پایان بندی «شوالیه ی تاریکی» و دروغ بتمن درباره ی هاروی دنت برای حفظ نظم و نجات دادن روح گاتهام است. اما تفاوتشان این است که اگر «شوالیه ی تاریکی» از دروغ مصلحتی بتمن به عنوان یک عمل قهرمانانه یاد می کند، «ریک و مورتی» از این دروغ برای نمایش واقعیت ترسناک ابرقهرمانان استفاده می کند. اگر بعد از «شوالیه ی تاریکی» بیشتر عاشق بتمن شدم، بعد از این اپیزود، «ریک و مورتی» همان بلایی را سرمان می آورد که ریک سر مورتی آورد: بعضی وقت ها ابرقهرمانان، تهبکاران وحشتناکی در لباس قهرمان هستند.اپیزود پنجم، فصل سومthe whirly dirly conspiracyاپیزود پنجم مثل قبلی از ساختار روایی آشنایی پیروی می کند. همان طور که اپیزود قبل ماجراجویی ریک و مورتی در یک دنیای قرون وسطایی را به یاد می آورد، این اپیزود هم داستان هایی را به یاد می آورد که کاراکترها به دو گروه تقسیم می شوند. یک گروه به فضا می روند و گروه دیگری روی زمین با مشکلی عجیب و غریب سروکله می زنند. از سوی دیگر بعد از چهار اپیزود که داستان محورتر بودند و حول و حوش تم های بسیار تیره و تاریک و افسرده کننده ای می چرخیدند، این اولین اپیزود فصل سوم است که اگرچه در جریان آن یک پسربچه مغز خواهرش را موقع بازی با تفنگ واقعی سوراخ می کند و اگرچه داستان با تبدیل شدن دوست سامر به یک هیولای کروننبرگی توسط مورتی به پایان می رسد، اما از لحاظ تعداد جوک های رگباری که توی صورت بیننده پرتاب می کند، شاداب ترین و خنده دارترین اپیزود فصل است. اما اتمسفر شاداب اپیزود فقط به شوخی های هوشمندانه اش مربوط نمی شود، بلکه بعد از چهار اپیزود که همه چیز در حال از هم پاشیدن بود و کاراکترها در درب و داغان ترین و تنفربرانگیزترین لحظاتشان به سر می بردند، بالا ه در این اپیزود قدم های رو به جلویی برای بهتر شدن رابطه ی ریک/جری و بث/سامر برداشته می شود و البته هنر نویسندگان این است که این وسط به زاویه ی هیجان انگیزی از شخصیت مورتی هم می پردازند.قبل از این اپیزود فکر می کردیم ریک فقط به خاطر اینکه حوصله ی آدم های احمق را ندارد از جری متنفر است، اما در این اپیزود معلوم می شود که ریک، جری را به عنوان آدم بدی می بیند که از دخترش سوءاستفاده کرده و زندگی اش را نابود کرده است. دختر ریک که رویاهای زیادی داشته است را به یک زندگی معمولی محکوم کرده است. از نگاه ریک، جری شکارچی ای است که با برانگیختن حس دلسوزی دیگران، آنها را به خود نزدیک کرده و شکار می کند. البته این به معنی حق داشتنِ ریک نیست. چون بالا ه تصمیم نهایی برای ازدواج با جری و به دنیا آوردن سامر با بث بوده است. در واقع ریک با این حرف ها نشان می دهد که او چقدر از بث به خاطر انتخاب ی مثل جری و انتخاب این زندگی معمولی به جای چیزی بهتر ناراحت و ناامید است و از آنجایی که به خاطر ترک دخترش احساس گناه می کند. بنابراین نمی تواند این حرف را به بث بزند و در عوض تمام عصبانیتش را روی جری خالی می کند. از سوی دیگر عصبانیت ریک هم قابل درک است. او هروقت احساساتش را بروز داده است ضربه خورده است. مثلا در جریان عروسی «شخص پرنده»، او به محض اینکه شروع به بیرون ریختن احساساتش می کند، بهترین دوستش جلوی او به رگبار بسته شده و می میرد. و در این اپیزود هم به محض اینکه به خاطر رفتارش از جری معذرت خواهی می کند، معلوم می شود جری برای کشتن او نقشه کشیده بوده است.روی زمین سامر در تلاش برای خوشگل تر شدن با استفاده از یکی از دستگاه های ریک، تبدیل به یک تایتان زشت و بدترکیب می شود. در ابتدا بث دوباره مثل اپیزود «ریک خیارشور» با پافشاری و لجبازی اش روی بازگرداندن سامر به ح اولش به دست خودش، یادآور می شود که چقدر شبیه ریک است و یک قدم دیگر به سوی تنفربرانگیزتر شدن برمی دارد. اما در پایان اپیزود او با تبدیل قیافه ی خودش به یک تایتان زشت دیگر سعی می کند تا با دخترش از فاصله ی نزدیک تری ارتباط کند. سعی می کند اخلاق خودخواهانه اش را کنار بگذارد و شرایط بد دخترش را درک کند. گل سرسبد این اپیزود اما داستان مورتی است که در این اپیزود در ترسناک ترین و عصبانی ترین لحظاتی که از او به یاد داریم قرار دارد. او نه تنها به طرز موفقیت آمیزی سر ریک را برای بردن جری به سفر گول می زند تا خود در خانه بماند، بلکه تصمیم او برای تبدیل ایتن، دوستِ سابق سامر به یک هیولای کروننبرگی هم از آن حرکاتی است که فقط از ریک برمی آید.اگرچه تنها گناه ایتن به هم زدن دوستی اش با سامر بوده است و احساس ناامنی سامر بوده که او را به سوی استفاده از آن دستگاه سوق داده است و در نتیجه نباید چنین بلای ناجوانمردانه ای سر ایتن می آمد و از این جهت کار مورتی خیلی وحشتناک است، اما از سوی دیگر تماشای مورتی که یواش یواش از بچه ی سوسولی که تحت تاثیر ماجراجویی هایش با ریک دارد به آدم مستقل و جسوری که بدون اجبار ریک، دست به کارهای وحشتناکی می زند با توجه به مقصدی که این داستان به سوی آن حرکت می کند هیجان انگیز است. چون اگرچه قبلا مورتی را در حال به رگبار بستن آدم ها در اپیزود «پا ازی» دیده بودیم، اما از دست دادن کنترلش برای چند دقیقه بر اثر فشار فراوان روانی یک چیز است و اینکه با خیال راحت کنار آتش بنشیند و زندگی یک نفر را نابود کند چیزی دیگر. اما تمام این اپیزود یک طرف، سکانسِ دیوانه وار یکی شدن مغز ریک، جری و دشمن ریک در جریان حرکت از درون کرم چاله هم یک طرف. واقعا انیماتورهای این سریال باید به اندازه ی نویسندگانش به خودشان افتخار کنند.
در جدیدترین اپیزود سریال westworld، سوالات مهمی پاسخ داده می شوند و سوالات مهم تری مطرح می شوند. همراه نقد زومجی باشید.اپیزود چهارم فصل دوم «وست ورلد» (westworld)، همان اپیزود موعودی است که بالا ه روی واقعی این سریال را فاش می کند، پتانسیل های نهفته اش را فوران می کند، اولین شگفتی بزرگ فصل دوم را رقم می زند و به نظرم به بهترین اپیزود تاریخ سریال تبدیل می شود. مطمئنا سر بهترین بودن یا نبودن این اپیزود بحث خواهد بود. همیشه اپیزود افتتاحیه ی سریال که یک جورهایی حکم یک کوتاه بی نقص را داشت، به عنوان یکی از بهترین افتتاحیه های تاریخ تلویزیون به یاد س خواهد شد و همیشه اپیزود فینال فصل اول به خاطر اختتامیه ی خونین و غافلگیرکننده ی سمفونی رابرت فورد در ساحل دریای وست ورلد و سخنرانی به یادماندنی اش درباره ی قدرت داستانگویی و با لبخند دعوت ِ دلوسی ها به سلاخی شدن توسط دلورس فراموش نخواهد شد، اما اپیزود این هفته که «معمای اِسفین » نام دارد، هیولای منحصربه فرد خودش است که یا سازندگان تاکنون از انجامش سر باز زده بودند یا ساختاری که برای داستانگویی سریالشان انتخاب کرده بودند بهشان اجازه نمی داد تا سراغ روایت چنین داستانی بروند. اما اپیزود این هفته را به این دلیل «اپیزود موعود» نامیدم، چون منتقدانی که قبل از پخش فصل دوم، چهار اپیزود اول را دیده بودند قول یکی از بهترین های سریال را در اپیزودِ طولانی تر از حد معمولِ چهارم داده بودند و خب، «معمای اسفین » به همان اندازه که ازش تعریف شده بود و برایش فرش قرمز پهن شده بود، درخشان و خیره کننده ظاهر می شود. بزرگ ترین دلیلش این است که «معمای اسفین » یکی از تنها اپیزودهای تاریخ «وست ورلد» است که ساختار داستانگویی این سریال را نه کاملا، اما به طرز قابل توجه ای درهم می شکند و همین کافی است تا قدرت های پنهان این سریال را فاش کند و بهمان ثابت کند تمام چیزهایی که تاکنون دیده ایم و شیفته اش شده ایم فقط نیمی از قدرت واقعی این سریال بوده است. دقیقا همان طور که از اپیزودهای آغازین سریال حدس می زدیم. «وست ورلد» بدون شک تاکنون یکی از بهترین سریال های سال های اخیر تلویزیون بوده است و انی را که دنبال بحث های فلسفی و علمی پیرامون هوش های هستند حس سر ذوق می آورد، اما وقتی نوبت مقایسه این سریال با بسیاری از سریال های دور و اطرافش برسد، «وست ورلد» در یک زمینه عمیقا کم می آورد و آن هم «احساس» و «عاطفه» است.مقالات مرتبط«وست ورلد» اگرچه به عنوان سریالی که حول و حوشِ روبات های خودآگاه از واقعیت ترسناک زندگی شان می چرخد، سریال پتانسیل داری برای بررسی ذهن های درهم ش ته و روح های پریشان حال است، اما تاکنون به جز اندک نمونه هایی از این پتانسیل نهایت استفاده را نکرده است. یا حداقل این کار را تاکنون همچون دوتا از سریا ل های مشابه اش یعنی «لاست» و «آینه ی سیاه» (black mirror) انجام نداده است. با اینکه «وست ورلد» در زمینه ی داستان جزیره ای اسرارآمیز که پُر از پناهگاه های زیرزمینی مرموز و آدم های مرموزتر است به «لاست» رفته است و با اینکه در زمینه ی داستان هوش های و هوش های غیر خودآگاه یادآور قسمت های گوناگونی از «آینه ی سیاه» است، اما شباهت های «وست ورلد» به این دو سریال در حد یک سری عناصر زیباشناسانه و داستانی باقی مانده است و ساخته ی جاناتان نولان و لیزا جوی هیچ وقت سعی نکرده تا چیزی که آن دو سریال را به سریال های بزرگی تبدیل کرده است را ازشان به ارث ببرد: انسان هایی که حکم هسته ی اصلی اتمی را دارند که تکنولوژی ها و راز و رمزها مثل الکترون به دورشان می چرخند. اولین دلیل موفقیت «لاست» این است که قبل از اینکه درباره ی ماهیت هیولای دود و دیگران و کُدی که برای به پایان نرسیدن دنیا وارد آن دستگاه کامپیوتری می د باشد، درباره ی داستان تودرتوی شخصی بازمانده های سقوط هواپیما بود. اینکه حضور در این جزیره برای هرکدام از آنها چه معنایی دارد و این جزیره حکم فعال کننده ی چه بحران هایی و آغازکننده ی چه بحران های دیگری برای آنهاست. بنابراین شاید چندین و چند اپیزود بدون جواب گرفتن سوال هایمان پیش می رفتیم، اما داستان شخصی این آدم ها که با فلش بلک و فلش فوروارد به آینده روایت می شد درگیرمان نگه می داشت. در بهترین اپیزودهای «آینه ی سیاه» هم داستان بیشتر از اینکه درباره ی تکنولوژی مرکزی قصه باشد، دربار ه ی بحران های شخصی کاراکترهایی که با آن ارتباط برقرار می کنند است. منظورم این نیست که «وست ورلد» بحران های درونی فوق العاده ای برای تک تک کاراکترهایش طراحی نکرده است. اتفاقا دلورس به عنوان روبات سربه زیر و معصومی که فرماندهی یک شورشی خشن را برعهده گرفته است، برنارد به عنوان اندرویدی که در تمام زندگی اش فکر می کرده انسان است و مرد سیاه پوش به عنوان مردی با گذشته ای که تاریکی و گناه از آن لبریز است، همه کاراکترهایی هستند که پتانسیل های فوق العاده ای برای روایت داستان های تاثیرگذار دارند، اما همیشه یک چیزی جلوی این اتفاق را می گرفته و آن هم علاقه ی بیش از اندازه ی «وست ورلد» به بازی های روانی با تماشاگران و معماپردازی های قطره چکانی اش بوده است.اما هر ی که به دنبال اثبات این حقیقت بوده است که فصل دوم «وست ورلد»، قوانین جدیدی را برای داستانگویی نسبت به فصل اول انتخاب کرده است، کافی است به دو اپیزود اخیر سریال نگاه کند تا جوابش را بگیرد. اپیزود هفته ی گذشته میزبانِ گریس، اولین کاراکتر انسانِ جدید سریال بود. او در سکانس افتتاحیه ی اپیزود هفته ی پیش در راج ورلد معرفی شد، مدت کوتاهی را با یک مهمان دیگر گذراند، بلافاصله خط داستانی جدید فورد، پارک را به هرج و مرج کشید و کار او به مورد تعقیب قرار گرفتن توسط یک ببر گرسنه، سقوط به درون دریا و بلند سرش و روبه رو شدن با سرخ پوست های وست ورلد کشیده شد. سروکله ی گریس در اپیزود این هفته هم پیدا می شود و قبل از به پایان رسیدن این اپیزود متوجه می شویم که او دقیقا چه ی است. اسم واقعی او امیلی است و در لحظات پایانی این اپیزود مرد سیاه پوش را بابا صدا می کند. پایان بندی بی نظیری برای این اپیزود؛ توئیستِ هیجان انگیزی که خوشبختانه مجبور نبودیم تا یک فصل کامل تا افشای آن صبر کنیم. سریال به جای اینکه هفته ها وقتش را صرف افشای سرنخ های جزیی و اشاره به احتمالات مختلف کند، در اپیزود قبل این شخصیت مرموز را معرفی می کند و قبل از اینکه گندش در بیاید، در اپیزود این هفته از واقعیت ماجرا برمی دارند. در نتیجه نه تنها این توئیست آن قدر ادامه دار نمی شود که قدرتش را از دست بدهد، بلکه نویسندگان از این طریق ثابت می کنند چیزی که اهمیت دارد نه خود توئیست، بلکه افرادی هستند که درگیر این توئیست هستند. «وست ورلد» در طول فصل اول یکی از آن سریال های آرام سوزی بود که همه چیز را به سوی فینالی طوفانی عقب می انداخت. این باعث شده بود تا اپیزودهای میانی از حسِ فوریت و ضرورت کافی بهره نبرند. اما «معمای اسفین » از اندک اپیزودهای سریال است که پرتپش و پرتنش جلو می رود و از تک تک ثانیه هایش برای روایت داستانی با یک شروع، میانه و پایانِ واضح و درگیرکننده نهایت استفاده را می کند. از فلش بک افتتاحیه ی مرموزش که سکانس افتتاحیه ی فصل دوم «لاست» را به یاد می آورد تا قوس احساسی بی نظیری که برای دوتا از خط های داستانی اش طراحی می کند، نتیجه اپیزودی است که از وزن و قدرت قابل لمسی بهره می برد. یکی از دلایلش نحوه ی تغییر استفاده از تکنیک فلش بک در این فصل نسبت به فصل قبل است. اگرچه نحوه ی استفاده از فلش بک های مخفیانه در فصل اول به خاطر القای اینکه میزبانان چگونه فکر می کنند بسیار خلاقانه و تحسین برانگیز بود، اما فقط به درد فصل اول می خورد و بعد از افشای اینکه این فلش بک ها در واقع بازخوانی خاطرات دلورس توسط خود او بودند، دیگر بلااستفاده شد.westworldبنابراین بهترین تصمیم این بود که سازندگان برای فصل دوم سراغ فلش بک های سنتی بروند و همین طور هم شد. به جای جهیدن های ناگهانی به برهه های نامعلومی از گذشته، حالا دقیقا می دانیم منظور و هدف و سوژه ی هرکدام از این فلش بک ها چیست که مثلا در این اپیزود به برنارد و ویلیام اختصاص دارند. در عمل این اتفاق به این معنی است که «وست ورلد» در فصل دوم خیلی به سریال های معمولی تلویزیون شبیه تر شده است و اگرچه این موضوع به معنای از دست رفتنِ حس اسرارآمیزی و معماگونه ای است که فصل اول را محبوب کرده بود، اما در عوض این اجازه را به سازندگان داده تا به طور واضح تر و بی تری به کاراکترهایشان بپردازند و در نتیجه تماشاگران هم به طور مستقیم تری با آنها ارتباط برقرار کنند. چیزی که آن را یکی از بهترین اتفاقات فصل دوم می دانم و اصلا از اینکه فصل دوم حال و هوای فصل اول را تکرار نمی کند ناراحت نیستم. چون نه تنها تکرار حال و هوای فصل اول دیگر شدنی نیست، بلکه مرموزبازی های فصل اول به همان اندازه که به برخی از جذ ت های سریال منجر شده بود، به همان اندازه هم جلوی آن را از قدم گذاشتن به فراتر از یک پازل تلویزیونی خشک و خالی گرفته بود. برای مثال ویلیام/مرد سیاه پوش را در نظر بگیرید. مخفی نگه داشتنِ ماجرای یکی بودن ویلیام و مرد سیاه پوش در فصل اول به غافلگیری جذ تبدیل شد و تماشای دوباره ی فصل اول و تشخیص دادن تمام سرنخ هایی که این دو کاراکتر را به هم متصل می کنند را ارزشمند کرده بود، اما از آنجایی که سازندگان می خواستند این حقیقت را تا لحظه ی آ پنهان نگه دارند، از اشاره های مستقیم به یکی بودن آنها امتناع می د. این موضوع باعث شده بود تا آنها نتوانند با خیال راحت و دستان باز نحوه ی تحول ویلیام به مرد سیاه پوش را از طریق رفت و آمد بین حال و گذشته به تصویر بکشند. بالا ه یکی از جذ ت ها و تعلیق های دراماتیک ناشی از تماشای نابودی روح یک کاراکتر این است که از سرنوشت شومش خبر داشته باشیم. برای مثال به سریال «بهتره به ساول تماس بگیری» نگاه کنید و ببینید چگونه آگاهی ما از سرنوشت جیمی مک گیل به شکلی بر تمام اتفاقات سریال سایه انداخته است و هر کاری که او در زمان حال بدون اطلاع از آینده اش انجام می دهد در ترکیب با اطلاعاتی که ما از شخصیتِ آینده اش داریم برابر است با معنایی عمیق. «وست ورلد» به خاطر مخفی نگه داشتنِ یکی بودن ویلیام و مرد سیاه پوش نمی توانست از این پتانسیل برای داستانگویی استفاده کند، اما حالا با شروع فصل دوم، سریال می تواند بالا ه دست از خج کشیدن و ناخنک زدن بکشد و واقعا بیل و کلنگ بردارد و به درونِ شخصیت ویلیام عمیق شود و تاریخچه ی او با وست ورلد و نقش واقعی او در پارک را مورد بررسی قرار بدهد. یکی از بزرگ ترین نتایج مثبت شیرجه زدن به درون دریا، به جای فرو ِ نوک پا و بعد عقب کشیدن این است که اگر اپیزودهای فصل اول همچون تکه های پازلی بودند که باید صبر می کردیم تمامی شان کنار هم قرار بگیرند تا بالا ه به تصویر نهایی برسیم، فصل دوم نشان داده است که هرکدام از اپیزودهایش حکم تکه پازل هایی را دارند که هرکدامشان به خودی خود یک تصویر جداگانه محسوب می شوند که برای درک و فهمیدنشان نیازی به تکه های بعدی نیست، اما همزمان کنار هم قرار گرفتن تمام این تصاویر جداگانه به یک تصویر کلی در پایان فصل منجر خواهد شد. «معنای اسفین » به بهترین شکل ممکن تکه پازلی است که روی پای خودش می ایستد.به جای پرش های ناگهانی به برهه های نامعلومی از گذشته، حالا دقیقا می دانیم منظور و هدف و سوژه ی هرکدام از این فلش بک ها چیستدرست بعد از اپیزود هفته ی گذشته که با سکانسِ کنجکاوی برانگیزی در راج ورلد آغاز شد، اپیزود این هفته هم در فضای کاملا جدیدی که تاکنون در آن قدم نگذاشته بودیم آغاز می شود. لیزا جوی به عنوان کارگردان این اپیزود این سکانس حیاتی که تقریبا تمام اتفاقات این اپیزود حول و حوش آن می چرخد را با حرکت بی توقف و دایره ای وار دوربین شروع می کند و اتاقی را به تصویر می کشد که اگر از معماری و طراحی آینده نگرانه اش فاکتور بگیریم، نکته ی عجیب و غریبی ندارد. از گرامافون و گلدان های تزیینی اش گرفته تا مبل راحتی و جا سیگاری. از ساعت شنی و آباژور گرفته تا تنگ ماهی قرمز و تختخو به هم ریخته با کت نیمه باز روی آن. از یک دوچرخه ی ثابت تا جعبه ی دستمال کاغذی و حوله. فضای این اتاق شبیه به هتلی شلیک و گران قیمت بیرون از محدوده های پارک یا آپارتمانی شخصی است. ی که در این اتاق زندگی می کند، جیم دلوس، پدر زن ویلیام است. در ادامه، بقیه ی روتین صبحگاهی جیم دلوس را دنبال می کنیم. از آتش زدن سیگارش و قطره ریختن در چشمش تا گاز زدن سیب سرخش و غذا دادن به ماهی اش و خامه ریختن در فنجان قهوه اش که طبق برنامه پیش نمی رود و دستِ لرزانش منجر به ریختن خامه در سینی می شود. همه چیز عادی به نظر می رسد، اما در عین حال هیچ چیزی عادی نیست. انگار اگر چشمانمان را ببندیم و قشنگ گوش هایمان را باز کنیم، می توانیم صدای جیغ و فریاد تمام اشیای بی جان محیطی که دارند بهمان هشدار می دهند که به چشمانمان اعتماد نکنیم را بشنویم. مخصوصا انی که سریال «لاست» را دیده باشند، حتما در همان اولین ثانیه های این سکانس به یاد سکانس افتتاحیه ی فصل دوم «لاست» افتاده اند. در آنجا هم بدون اینکه از هویت فردی که در مرکز صحنه قرار دارد خبر داشته باشیم و صورتش را ببینیم، روتین صبحگاهی اش را دنبال می کنیم که با پخش موسیقی از گرامافون شروع می شود و به رکاب زدن روی دوچرخه ی ثابت و صبحانه خوردن ادامه پیدا می کند و بعدا متوجه می شویم که این آقا، ی نیست جز همان فرد مرموزی که درون پناهگاهی که جان و جک دریچه ی ورودی اش را روی سطح جزیره پیدا کرده بودند.westworldپس انی که متوجه ی شباهت های این سکانس کلاسیک از «لاست» شده باشند خیلی جلوتر از بقیه می توانند حدس بزنند که مکانی که جیم دلوس در آن قرار دارد، جایی نخواهد بود که در نگاه اول به نظر می رسد. اما لیزا جوی نشانه های دیگری هم برای اشاره به ماهیتِ سوال برانگیز این مکان گذاشته است. این سکانس با کلوزآپی از دیسکِ گرد رکورد موسیقی شروع می شود که در حال چرخیدن سر جایش است، با نمایی از یک ساعت شنی که بعد از تمام شدن می توان آن را برای شروع دوباره چرخاند ادامه پیدا می کند، به تنگ آب یک ماهی قرمز که به عنوان یکی از نادان ترین و بی ارزش ترین ماهی ها شناخته می شود می رسد، از روی رکاب دایره ای شکل دوچرخه ی ثابت و ی که بدون رسیدن به هیچ مقصدی روی آن رکاب می زند عبور می کند و بالا ه با تکمیلِ یک حرکت ۳۶۰ درجه به همان جایی که این سکانس را با آن شروع کرده بودیم بازمی گردیم. همچنین اولین نمای لانگ شاتی که از این مکان می بینیم، آن را به عنوان آزمایشگاهی به تصویر می کشد که اگرچه سعی شده تا با در نظر گرفتن یک سری مبلمان، ماهیت واقعی اش را مخفی کنند، اما چندان در این کار موفق نبوده اند. اگرچه آزمایشگاه بودنِ این مکان در یک نگاه برای ما تابلو است، اما جیم دلوس طوری در آن راحت زندگی می کند که انگار در اتاق خصوصی اش در یک هتل است و به هیچ وجه به فضای سوال برانگیز اطرافش شک نمی کند. امکان ندارد تمام این عناصر تصویری که به دایره های تکرارشونده و زمان های شنی و آدم هایی که به دنیای اطرافشان شک نمی کنند و دنیاهای گول زننده اشاره می کنند را ببینید و یاد ماهیتِ خود وست ورلد که یک دنیای مجازی پُر از خط های داستانی تکرارشونده است نیافتید. همه ی اینها به علاوه ی اشاره به بیماری مرگبارِ جیم دلوس در اپیزود دوم و تئوری های طرفداران درباره ی یت مخفی دلوس در وست ورلد برای خلقِ زندگی جاویدان از طریق تکنولوژی تولید میزبانان یعنی بدون یک کلمه توضیح، قبل از اینکه ویلیام جوان با یک بطری نوشیدنی قدم به درون اتاق بگذارد، به طرز دست و پا ش ته ای مطمئنیم که در حال تماشای چه چیزی هستیم: اپیزود این هفته بالا ه می خواهد برایمان فاش کند که ماهیتِ یت های مخفیانه ی دلوس در پارک که طرفداران از همان اپیزودهای ابت سریال بهش شک کرده بودند چه چیزی است و جواب همان چیزی است که سریال بارها و بارها به طور غیرمستقیم اما آشکاری بهش اشاره کرده بود: قرار دادن ذهنِ انسان ها بعد از مرگشان در بدن های روباتیک و تقدیم زندگی جاویدان به آنها.این دقیقا همان دلیلی بود که جیم دلوس راضی شد تا روی پارک فورد سرمایه گذاری کند. بالا ه اگر نگاهی به اسم این اپیزود بیاندازیم، متوجه می شویم که حتی این اسم هم اشاره ای به بزرگ ترین افشای این اپیزود است. «معمای اسفین » واقعا اسم یک معمای باستانی است که حتما تا حالا به گوش تان خورده است. این معما می پرسد: «چه چیزی صبح ها روی چهارتا پا راه می رود، ظهر روی دو پا راه می رود و عصر روی سه پا؟». در اساطیر یونانی جواب این معما، «انسان» است. انسانی که به عنوان نوزاد چهار دست و پا خودش را روی زمین می کشد، بعد به عنوان یک بزرگسال روی دو پا راه می رود و بالا ه در دوران پیری به کمک عصا. اما نکته این است که نسخه ی اصلی این معما شامل یک تیکه ی دیگر هم می شود: «چه چیزی صبح ها روی چهار پا راه می رود، ظهر روی دو پا راه می رود، عصر روی سه پا و شب هنگام بدون پا؟». بخش آ به انسانی اشاره می کند که دیگر مُرده است. اما اگر از زاویه ی وست ورلد به این معما نگاه کنیم، مرحله ی بدون پا شدن در شب به معنای ایستگاه پایانی انسان نیست، بلکه به معنی مرحله ی آغاز سفر انسان به درون شب است. جایی که انسان ها می توانند بدن فیزیکی شان را به طور کامل رها کنند و به عنوان یک سری کُدهای برنامه نویسی از دوباره متولد شوند. پس دلوس هم دارد سعی می کند تا با خلق انسان های روباتیک، این معمای باستانی را حل کند، اما متوجه می شود که برخلاف چیزی که به نظر می رسد، حل این معما چندان آسان نیست و رسیدن به جواب «انسان» چقدر غیرممکن است. دلیلش هم به خاطر این است که جواب واقعی این معما چیزی است که در نگاه اول دست کم گرفته می شود. جواب این معما «انسان» نیست، بلکه «چیزهایی که به این انسان منجر می شوند» است. جواب «انسان» نیست، بلکه تعریف «انسانیت» است. شاید ساختن انسان ساده باشد، اما انسانیت چیزی است که باید به مرور شکل بگیرد و رشد کند. ویلیام جوان که قصد خلق زندگی جاویدان را از طریق جیم دلوس دارد این نکته ی ریز کنکوری را نادیده گرفته است. در اسطوره شناسی های یونانی آمده است که هر ی نتواند این معما را جواب بدهد، توسط هیولای اسفین (هیولایی ساخته شده از سر انسان، بدنِ شیر و بال های پرندگان) کشته و خورده می شود. ویلیام جوان هم در طول تلاشِ چندین ساله اش برای پیدا جواب این معما بارها و بارها ش ت می خورد و در این مسیر نه تنها زنش را از دست می دهد و دخترش را از خود می راند، بلکه زندگی خودش را هم پای غرور و دنبال یک هدف اشتباه و بی نتیجه هدر می دهد و از آن مرد هیجان زده و متکبر و خندان، به مرد سیاه پوش فعلی که سرشار از افسوس و غم و پشیمانی است تبدیل می شود. اما هرچه درباره ی ویلیام و مرد سیاه پوش حرف بزنیم، بدون شک ستاره ی اصلی اپیزود این هفته جیم دلوس با بازی فراموش ناشدنی پیتر مولانِ اسکاتلندی است.westworldاینجا جایی است که باز دوباره باید به شباهت های این اپیزود با «لاست» برگردیم. شخصیت جیم دلوس در این اپیزود خیلی بیشتر از یک شخصیت فرعی معمولی است. باید اعتراف کنم که «معمای اسفین » از زمان افتتاحیه ی این سریال تاکنون، اولین باری بود که کاری کرد تا به طرز عمیقی با یکی از کاراکترهای «وست ورلد» ارتباط برقرار کنم. دلیل اولش به خاطر این است که درست مثل اپیزود افتتاحیه ی سریال، اپیزود این هفته هم یک داستان مشخص برای روایت دارد که در پایانش به سرانجام می رسد و به قسمت بعد منتقل نمی شود، بلکه درست همان طور که نقش آفرینی پرقدرت و پرجزییات ایوان ریچل وود حکم دروازه ای را داشت که ما را به درون دنیای عجیب و باورن ی وست ورلد وارد کرد و حکم منبع احساسی را داشت که بحث های خشک علمی سریال را جذاب و انسانی کرده بود، پیتر مولان هم چنین وظیفه ی سنگینی را در اپیزود این هفته برعهده دارد. وظیفه ی پیتر مولان این است که تا عمق تراژدی عملیات محرمانه ی ویلیام پشت درهای بسته را قابل لمس کند. این همان مسیری بود که قبل ترها «لاست» با شخصیت دزموند انتخاب کرده بود. در آغاز فصل دوم «لاست»، بزرگ ترین سوال طرفداران این بود که چه چیزی داخل دریچه ای که در فینال فصل اول فاش شده بود قرار دارد و طرفداران امیدوار بودند تا اپیزود افتتاحیه ی فصل دوم به محتوای داخل این دریچه بپردازد. همین اتفاق هم افتاد و جواب چیزی بود که شاید خیال پردازترین طرفداران سریال هم فکرش را نمی د. معلوم شد این دریچه به یک ایستگاه علمی در زیرزمین منتهی می شود که از تحقیقاتِ گروهی دانشمند از دهه ی ۷۰ در جزیره باقی مانده است. برای سریالی که در طول فصل اول کم و بیش در حد تلاش گروهی بازمانده برای زنده ماندن و خلاص شدن از جزیره باقی مانده بود، ماجرای دریچه دروازه ی تازه ای به روی اسطوره شناسی سریال باز کرد و «لاست» را وارد مرحله ی کاملا تازه ای کرد. به طوری که همیشه این خطر وجود داشت که سریال با تحول بزرگ و پیچیده ای که کرده بود بخش قابل توجه ای از تماشاگرانش که علاقه ای به چرت و پرت های سای فای نداشتند را از دست بدهند. در نهایت نه تنها این غافلگیری منجر به ریزش مخاطبان سریال نشد، بلکه اتفاقا عصرِ «لاست» را آغاز کرد. دلیلش به فردی که در آن دریچه حضور داشت برمی گردد. در میان تمام ابزارآلات علمی و کامپیوترهای دهه ی هفتادی و های ویدیویی آموزشی درباره ی نیروهای الکترو مغناطیسی، یک آدم اسکاتلندی موبلندِ دوست داشتنی به اسم دزموند هیوم حضور داشت که خیلی دوست داشت بقیه را «داداش» صدا کند.برای اینکه متوجه شوید پتر مولان چه نقش آفرینی خارق العاده ای در این اپیزود دارد کافی است تمام صحنه های او را کنار هم بگذارید و تغییرات جزیی کاراکترش نسبت به صحنه ی قبلی را تحت نظر بگیرید«لاست» نشان داد وقتی یک داستان علمی -تخیلی می خواهد یک کانسپت علمی بزرگ و پیچیده را معرفی کند، بهتر است همیشه یک شخصیت دوست داشتنی برای گرفتن دستِ مخاطب و هم زبان شدن با او برای جلوگیری از سردرگم شدن مخاطب معرفی کند. این کاراکتر حکم همان قلب تپنده ای را در مرکز هزارتو ایفا می کند که همه را بدون گم شدن به طرف خود می کشد. حالا اگر این کاراکتر اسکاتلندی باشد که چه بهتر! جیمز دلوس مثل دزموند هیوم اصلا با آن تعریف سنتی، گرم و دوست داشتنی نیست، اما او چیزی بیشتر از یک شخصیت دوست داشتنی خشک و خالی است و آن هم این است که او انسان است. جیمز دلوس به طرز دیوانه واری انسان است. دلوس اگرچه در اپیزود دوم این فصل به عنوان یکی از آن کمپانی داران ثروتمند یک لایه معرفی شد، اما نویسندگان در طول اپیزود این هفته، او را به یکی از انسان ترین کاراکترهای تاریخ سریال تبدیل می کنند. جیمز دلوس روی کاغذ در چارچوب یکی از آن کاراکترهای شرور دنیاهای سایب انک قرار می گیرد که می خواهند از ثروت و نفوذشان برای رسیدن به زندگی جاویدان استفاده کنند. یکی از نمونه های اخیرش کاراکتر نیاندر والاس (جرد لتو) از «بلید رانر ۲۰۴۹» بود که اگرچه انگیزه ی قابل درکی برای تولید لیکنت ها داشت، اما در نهایت یکی از همان آنتاگونیست های پلیدی بود که باید به طرز فجیحی به سزای اع می رسید. جیمز دلوس اگرچه تمام خصوصیات شخصیتی نیاندر والاس را دارد، ولی نویسندگان موفق می شوند تا به جای اینکه اهمیتی به وضعیت و سرنوشت جیمز دلوس ندهیم یا بدتر از آن، از زجر کشیدنش لذت ببریم، او را به عنوان انسانی پردازش می کنند که فارق از گذشته اش، اصلا دوست نداریم او را در چنین شرایط آزاردهنده ای ببینیم. یکی از دلایلش به خاطر این است که اگرچه دستور این عملیات محرمانه توسط خود جیمز دلوس صادر شده است، اما او به جای اینکه کنار بیاستد و زجر کشیدن دیگر موش های آزمایشگاهی را تماشا کند و بدون هیچ احساسِ تعلقی به آنها، وقتی کارش با آنها تمام می شود، یکی یکی معدوم شان کند، در عوض خودش به آن موشِ آزمایشگاهی تبدیل شده است. خودش قربانی است. پس تماشای انسانی که به امید زندگی جاویدان در این اتاق زندانی شده است و یکی پس از دیگری از ناموفق بودن این عملیات آگاه می شود، به سبک برخی از تاریک ترین اپیزودهای «آینه ی سیاه»، آزاردهنده است. «وست ورلد» تاکنون نشان داده است که به همان اندازه که به کاراکترهای روباتیکش اهمیت می دهد، به کاراکترهای انسانی اش نمی دهد. بالا ه میزبانان به خاطر خصوصیات منحصربه فردی که دارند، کاراکترهای جذاب تری برای نوشتن درباره شان هستند. تعجبی ندارد. داستانگویی از یک زاویه ی دید متفاوت و روایت نحوه ی رشد پله به پله ی آنها از بچه های نادان به بالغانِ آگاه شگفت انگیزتر است.westworldاما از طرف دیگر این باعث شده است که «وست ورلد» در زمینه ی کاراکترهای انسانی شرایط چندان خوبی نداشته باشد. اگر از ویلیام فاکتور بگیریم، تقریبا تمام کاراکترهای غیراندرویدی سریال خیلی تک بعدی هستند. این دقیقا همان نکته ی انقل درباره ی شخصیت جیمز دلوس است. او اگرچه کماکان روی کاغذ تک بعدی است (مایه دار ای که می خواهد به زندگی جاویدان برسد)، اما در عمل نقش آفرینی سرزنده و پرانرژی پیتر مولان و هوشمندی نویسندگان در قرار دادن او به جای «قربانی» در آزمایشات علمی خودش، به کاراکتری منجر شده که دلمان برایش می تپد. برای اینکه متوجه شوید پتر مولان چه نقش آفرینی خارق العاده ای در این اپیزود دارد کافی است تمام صحنه های او را کنار هم بگذارید و تغییرات جزیی کاراکترش نسبت به صحنه ی قبلی را تحت نظر بگیرید. جیمز دلوس به طور کلی چهار بار در این اپیزود جلوی دوربین حاضر می شود و تقریبا در هر چهار دفعه با نسخه ی متفاوتی از او روبه رو می شویم که دیالوگ ها و رفتار ی انی دارد. اما دیالوگ ها و رفتار ی انِ جیمز دلوس در هرکدام از جلساتی که با ویلیام دارد نسبت به قبلی با تغییراتی جزیی اما حیاتی ای روبه رو می شود. این تغییرات آن قدر انه در تار و پود بازی پیتر مولان بافته شده اند که می توان پیشرفت ح ونی نسخه های مختلف او در گذشت سال ها را تشخیص داد. اما یک چیزی درباره ی جیمز دلوس تغییر نمی کند و آن هم این است که آزمایش های ویلیام برای رسیدن به زندگی جاویدان با وجود پیشرفت های جزیی اش، یکی پس از دیگری ش ت می خورند. اگرچه تولد دوباره باید روی کاغذ خوشحال کننده و هیجان انگیز باشد، اما هیچکدام از صحنه های دوتایی جیمز دلوس و ویلیام حامل انرژی مثبت نیستند، بلکه اتفاقا یکی پس از دیگری غم انگیزتر و غیرقابل تحمل تر می شوند. نه فقط به خاطر اینکه طبق گفته ی ویلیام، مغز جیمز بدن جدیدش را پس می زند، بلکه به خاطر اینکه آزمایشگاه محرمانه ی ویلیام به مرور حال و هوایی جهنمی به خود می گیرد. جیمز دلوس با هدف ش تنِ چرخه ی طبیعی زندگی و مرگ، در برزخ دیوانه واری بین زندگی و مرگ گرفتار شده است. او در طول ۳۵ سالی که در این آزمایشگاه سپری می کند و ۱۴۹ نسخه ای که پشت سر می گذارد، خودش را در چرخه ی تکرارشونده ای از زجر و عذاب و زندگی زندانی کرده است.زندگی جیمز چند روزی ادامه پیدا می کند تا اینکه ویلیام از راه می رسد، به او خبر می دهد که اوضاع از چه قرار است، جیمز برای لحظاتی خودآگاه می شود و برای رهایی هیجان زده می شود، اما بلافاصله ذهنش با اطلاع از واقعیت اطرافش دچار فروپاشی می شود و بهت زدگی اش به پایان می رسد. جیمز دلوس در این اپیزود حکم روح سرگردانی را دارد که نه واقعا به آرامش بعد از مرگ رسیده و نه واقعا در زندگی اش نقش دارد. او فقط به نظاره گرِ عبور پرسرعت زندگی از کنار گوشش تبدیل شده است. دفعه ی اول ویلیام به جیمز خبر می دهد که هفت سال از زمان مرگش گذشته است. دنیا در یک چشم به هم زدن هفت سال جلو رفته است. در این مدت همسرش بر اثر سکته مُرده است و او بزرگ شدن نوه اش را از دست داده است. دفعه ی بعدی که ویلیام پیر به دیدنش می آید متوجه می شود که دخترش ژولیت خودکشی کرده است، پسرش لوگان اوردوز کرده است، آزمایش کشفِ زندگی جاویدان به بن بست خورده است، کلون های بسیاری از او در طول سال ها سر از سطل زباله در آورده اند و اینکه ویلیام دیگر علاقه ای به ادامه دادن این آزمایش ندارد. در این لحظات یاد اپیزود «کریسمس سفید» از «آینه ی سیاه» افتادم. در این اپیزود صحنه ای وجود دارد که از یک ذهنِ خودآگاه واقعی به عنوان هوش کنترل کننده ی یک خانه ی هوشمند استفاده می شود. یا در اپیزودی دیگر یک زن تصمیم می گیرد تا قبل از مرگ، ذهنش را درون یک عروسک قرار بدهد تا دخترش همیشه با او بازی کند. هر دفعه که جیمز دلوس، خودآگاه می شد و از سرنوشت ترسناکش باخبر می شد، یاد یکی از آن ذهن های خودگاه بدونِ فیزیکِ «آینه ی سیاه» می افتادم که از شدت درماندگی فریاد می زنند و موهایشان را می کندند، اما دستشان به هیچ جا بند نبود.westworldاینجا هم وقتی دلوس بالا ه به سخنرانی ویلیام پیر درباره ی اینکه می خواهد به این آزمایش پایان بدهد گوش فرا می دهد، چیزی که در ادامه می آید نقش آفرینی فیزیکی نفسگیرِ پیتر مولان است که دست کمی از یک ز له ی هشت ریشتری ندارد. دلوس برای اینکه ثابت کند حالش خوب است و می تواند از اینجا خارج شود، با اینکه پاهای لرزانش زیر وزنش در حال خم شدن هستند، اما هرطور شده از شدت خشم از جا برمی خیزد. صورتش به بمباران بی توقف و کرکننده ی تیک های عصبی تبدیل می شود. مولان اجازه نمی دهد تا حتی یک لکنت زبان یا یک لرزش میکروسکوپی از دست در برود. تماشای دلوس در چند ثانیه ای که از جا برمی خیزد تا برای ویلیام شاخ و شانه بکشد، همچون تماشای کوهنوردی آویزان از لبه ی ص ه ی صافِ نود درجه ای است که دستش لیز می خورد و هرچه تلاش می کند تا یک جای دست پیدا کند ش ت می خورد. همان لحظه دوستش که به بالای ص ه رسیده دستش را دراز می کند تا دست او را بگیرد، اما هر کاری می کنند انگشتان دستشان فقط تا چند میلی متری یکدیگر می رسند و حذف آن یکی-دو میلی متر آ آن قدر طاقت فرسا و غیرممکن است که انگار آنها چند کیلومتر با هم فاصله دارند. جیمز دلوس با تمام وجود سعی می کند تا دستِ مغزش را به دستِ بدنش برساند و آنها را به یک کل واحد تبدیل کند، اما تنها چیزی که می ماند بازوی خسته ای است که آن قدر فشار تحمل کرده که می خواهد قبل متلاشی شدن روی ص ه های پایین دره، چند ثانیه آرامش احساس کند. بازیگرانی که در «وست ورلد» نقش آفرینی به جای میزبانان را برعهده دارند همیشه بازیگوشانه ترین و پرملات ترین متریال ها را برای نمایش توانایی هایشان دارند و جیمز دلوس به عنوان اولین اندروید/انسان سریال که از دنیای خودش آگاه است اما همزمان بدنش در حال فروپاشی است، پخته ترین بازی سریال را به نمایش می گذارد.جیمز دلوس با هدف ش تنِ چرخه ی طبیعی زندگی و مرگ، در برزخ دیوانه واری بین زندگی و مرگ گرفتار شده استاما صحنه های جیمز دلوس در این اپیزود به همان اندازه که درباره ی روایت سرنوشتِ جیمز دلوس و برداری از عملیات محرمانه ی ی دلوس است، به همان اندازه یا حتی بیشتر درباره ی ویلیام/مرد سیاه پوش هم است. این خط داستانی دنباله روی خط داستانی ویلیام از اپیزود دوم که نحوه ی به قدرت رسیدن ویلیام بعد از اولین سفرش به پارک را روایت می کند، حکم نگاهی عمیق تر به درون این شخصیت را ایفا می کند. یک جورهایی فصل دوم «وست ورلد» دارد به بررسی داستان ریشه ای مرد سیاه پوش تبدیل می شود. در طول این اپیزود شاهد تغییرات شگرفی هستیم که این کاراکتر در طول سال ها فعالیت در ی پارک تجربه می کند. ویلیام در اولین دیدارهایش با کلون های جیمز دلوس بخشنده تر به نظر می رسد و سعی می کند تا آنجا که می تواند از زجر و عذاب های بی دلیل آنها جلوگیری کند. در دیدارهای بعدی با ویلیامی طرف می شویم که انگار از تماشای زجر کشیدن جیمز دلوس لذت می برد و زُل زدن به تلاش های ناموفق جیمز برای صحبت و لکنت زبان شدیدی که او را تا مرز لال شدن پیش می برد برای او مثل سرگرمی می ماند. نهایتا ویلیام پیر را داریم که به طرز بی رحمانه ای برای جیمز توضیح می دهد که تمام خانواده اش مُرده اند و آزمایشاتِ کلون سازی او هم برای همیشه به پایان رسیده است. نه اینکه او دیگر علاقه ای به انجام این آزمایش ندارد (که ندارد)، بلکه بیشتر به این دلیل که دیگر به این نتیجه رسیده است که دنیا بدون جیمز دلوس، جای بهتری خواهد بود. که یک آدم بی اخلاقِ پولدار کمتر، بهتر. از همه مهم تر به نظر می رسد مرد سیاه پوش بیشتر از اینکه از شخصیت جیمز دلوس متنفر باشد، از اینکه خودش در طول این سال ها به یکی مثل جیمز دلوس تبدیل شده است متنفر است. انگار تمام متلک هایی که بار جیمز دلوس می کند را دارد به در می گوید که دیوار بشنود و دیوار خودش است. به نظر می رسد بیشتر دارد درباره ی حس تهوع آور و حال به هم زنی که نسبت به خودش دارد حرف می زند، نه رییس سابقش. در نتیجه مرد سیاه پوش از سر عصبانیت و پشیمانی، جیمز دلوس که بازت از ی که خودش به آن تبدیل شده است را محکوم به زنده ماندن در برزخش می کند تا لحظه ی لحظه ی از دست دادن عقلش را احساس کند. این طوری سه مرحله از قوس شخصیتی مرد سیاه پوش کامل می شود.در ابتدا که با او آشنا شدیم، او همان قهرمانِ کلاسیک وسترن بود که با کلاه سفیدی بر سر، دختر معصوم قصه را از دست آدم بد ها نجات می دهد. بعدا با ویلیامی طرف شدیم که دختر معصوم قصه را شکنجه می کرد و سودای کشف زندگی جاویدان را داشت که به نابودی خانواده اش منجر شد و در نهایت این آدم بالا ه در دوران پیری به اشتباهش پی می برد و پشیمان می شود. در حال حاضر ما در زمان حال دنبال کننده ی داستانِ ویلیام پشیمان هستیم که در جستجوی رستگاری است. این را وقتی می فهمیم که راه مرد سیاه پوش و لارنس به شهر مکزیکی نشین لاس موداس می افتد. از قضا سرگرد کریداک که تدی در اپیزود قبل او را آزاد کرده بود، کل این شهر را گروگان گرفته است و میزبانان را برای خنده و سرگرمی شکنجه می کند و می کشد. در یکی از صحنه های کلیدی این اپیزود کریداک در حین تهدید ِ جان همسر لارنس، شروع به سخنرانی باآب و ت درباره ی مرگ می کند. اینکه چگونه یک بار مرگ را ش ت داده است. اینکه مرگ نمی تواند جانش را بگیرد. اینکه او و مرگ رفقای قدیمی یکدیگر هستند. شنیدن این حرف ها درباره ی ش ت دادن فرشته ی مرگ و تماشای تهدید شدنِ جان همسر لارنس منجر به بیدار شدن چیزی درون مرد سیاه پوش می شود که تاکنون از او ندیده بودیم. او به یاد وان ی می افتد که با خون آبه پُر شده است. خون ناشی از خودکشی ژولیت. سخنرانی کریداک درباره ی کشیدن افسار مرگ، او را به یاد باور اشتباه خودش می اندازد که به آن وان خون آلود منجر شد. پس، مرد سیاه پوش برای یک بار هم که شده نمی تواند دندان روی جگر بگذارد و به چرت و پرت هایی که کریداک درباره ی حوزه ای که مرد سیاه پوش در آن فوق لیسانس دارد گوش بسپارد. بنابراین او در ابتدا بزرگ ترین درس هایی که سر کشف زندگی جاویدان یاد گرفته بود را برای کریداک بازگو می کند: اینکه تصمیمات مرگ نهایی هستند. اینکه مرگ حق است و اینکه فقط زنده ها سرگردان و بی هدف می چرخند. و بعد از جا برمی خیزد و تق، تق، تق، تق، کریداک و دار و دسته اش را نفله می کند و همسر لارنس را نجات می دهد. مدتی بعد سروکله ی فورد در قالب دخترِ لارنس پیدا می شود و به مرد سیاه پوش یادآور می شود: «اونا شاید یادشون نیاد، ولی من می دونم تو کی هستی ویلیام. یه عمل خوب اون رو تغییر نمی ده». مرد سیاه پوش جواب می دهد که او چنین قصدی نداشته است و از سنگینی گناهانش آگاه است و اصلا علاقه ای به قهرمان بازی هم ندارد. شاید نجات همسر لارنس از نگاه مرد سیاه پوش و فورد بی اهمیت باشد، اما از نگاه ما نیست. مرد سیاه پوش بدون شک در آغاز سریال دست به چنین حرکتِ قهرمانانه ای نمی زد. اما بازی جدیدی که فورد برای او ترتیب داده است هرچه باشد، به نظر می رسد مرد سیاه پوش را در مسیر رسیدن به رستگاری قرار داده است.westworldدر نتیجه این اپیزود دلیل اصلی اصرار مرد سیاه پوش روی واقعی شدن خطراتِ پارک را هم فاش می کند. از اولین اپیزود سریال مرد سیاه پوش دربه در به دنبال اب سیستم پارک و خودآگاهی روبات ها بوده تا مهمانان در خطر جدی مرگ قرار بگیرند و دیگر گلوله ها در برخورد با بدنشان کمانه نکنند. افشای گذشته ی او با جیمز دلوس در این اپیزود نشان می دهد که مرد سیاه پوش، مرگ را مقدس می داند. او یک جورهای حکم جکن هگار و دار دسته ی مردان بی چهره از «بازی تاج و تخت» در «وست ورلد» را دارد. او به این باور رسیده است که مرگ بزرگ ترین چیزی است که به زندگی معنا می بخشد. اما ایده ی پارک هایی که آدم های پولدار وارد آن می شوند و بدون ترس از مرگ دست به کار شنیعی که دلش می خواهد می زنند در تضاد با اعتقاد وجودی مرد سیاه پوش قرار می گیرد. این کار به معنی به س ه گرفتنِ «مرگ» است. به این معنی است که انسان ها به مرور زمان اهمیت مرگ را فراموش می کنند و تا وقتی که حس دیر شده است از آن باخبر می شوند. باعث می شود فکر کنند که در برابر همه چیز مقاوم و ضدضربه هستند. باعث می شود فکر کنند زندگی شان جاویدان است. انسان ها به این دلیل در وست ورلد دست به هر کاری که عشقشان بکشد می زنند چون می دانند هیچ عواقبی وجود ندارد. چون می دانند چیزی جانشان را تهدید نمی کند. اما ورود عنصر «مرگ» به معادله، همه چیز را تغییر می دهد. دیگر انسان ها نمی توانند به راحتی هفت تیرکشی کنند و هرج و مرج راه بیاندازند. پارک وست ورلد یک جورهایی حکم نمونه ای از آینده را دارد. جایی که زندگی جاویدان، مرگ را از معادله حذف کرده است. نتیجه جامعه ای است که به یللی تتلی و عیش و نوش می گذرد. جامعه ای که در آن واقعیت در حد یک بازی مجازی نزول کرده است. اما مرد سیاه پوش با بازگرداندن مرگ به پارک، می خواهد زندگی جاویدان را حذف کند و معنا را به آن اضافه کند.اما از جیمز دلوس و مرد سیاه پوش که بگذریم، بالا ه به خط داستانی بعدی این اپیزود یعنی برنارد و اِلسی می رسیم که اولین ویژگی مثبتش بازگشت اِلسی است. اِلسی در فصل اول حکم کاراکتر بی اعصابِ خنده دار گروه را برعهده داشت که جدیت سریال را تا حدودی متعادل می کرد و چنین چیزی درباره ی این اپیزود هم صدق می کند. این خط داستانی اگرچه سرراست تر از خط داستانی جیمز دلوس و ویلیام است و بیشتر اشاره به این موضوع دارد که فورد، قبلا برنارد را برای اب کاسه و کوزه ی آزمایشات ویلیام به لابراتور مخفی اش فرستاده است، اما بدون پیچیدگی های خاص خودش نیست. اولین چیزی که در جریان سفر برنارد و السی به درون آزمایشگاه ویلیام متوجه می شویم این است که ماجرای روبات هایی با مغز انسان بعد از مرگ جیمز دلوس به پایان نرسیده و این ماجرا سر درازی دارد. قضیه از این قرار است که لابراتور محرمانه ی ویلیام چندان هم محرمانه نبوده است. فورد در طول فصل اول چند باری به این نکته اشاره می کند که او دقیقا می داند که دلوسی ها بغل گوشش در حال انجام چه کاری هستند. اگرچه برنارد راوی غیرقابل اعتمادی است و خودش در این اپیزود به زبان می آورد که خاطراتش طوری در هم قاطی پاتی شده اند که نمی توان به چیزهایی که او به یاد می آورد اطمینان کرد. اما به نظر می رسد فورد روباتِ وفادارش را در جریان فصل اول سریال (خود برنارد به السی می گوید که او «اخیرا» اینجا بوده است) به لابراتور زیززمینی واقع در منطقه ی ۲۲ پارک می فرستد تا ذهن «فرد ناشناسی» را به درون یکی از آن مغزهای قرمزرنگ آپلود کند و آن را از لابراتور خارج کند. برنارد در حین بازگشت تمام انی که آنجا کار می د را از بین می برد. بنابراین شاید بزرگ ترین سوالی که اپیزود این هفته مطرح می کند این است که آن مغزِ انسان متعلق به چه ی است و کدامیک از کاراکترهای سریال در واقع ترکیبی از انسان و روبات هستند و خودشان خبر ندارند؟ در فصل گذاشته ترسا متوجه می شود که فورد در حال پرینت میزبانانِ ثبت نشده ی خودش در لابراتور زیرزمینی خارج از نقشه ی خودش است. اگر تصور کنیم که فورد به برنارد دستور می دهد تا آن ذهنی که متعلق به انسانی ناشناس است را ب د تا بتواند آن را در بدنی که به طور مخفیانه در حال پرینت آن بوده است بگذارد، قضیه جالب می شود. اما گزینه های احتمالی چه انی می توانند باشند؟westworldطبیعتا اولین ی که به ذهن مان می رسد خودِ فورد است. انی که پیش بینی کرده بودند که فورد عمرا نقشه ی قتل خودش توسط دلورس را می کشید و تاکنون به وقوع پیوستن پیش بینی شان خیلی بعید به نظر می رسید احتمالا الان سر از پا نمی شناسند. مطمئنا این گروه از طرفداران مطمئن هستند که مغز قرمزی که برنارد در جیب کتش می گذارد متعلق به فورد است و آنتونی هاپکینز قبل از پایان این فصل، بازگشت باشکوه و غیرمنتظره ای خواهد داشت و شخصا به عنوان ی که با بازگشت هاپکینز از لحاظ منطق داستانگویی مشکل دارم و احساسی به این موضوع نگاه نمی کنم، قبول دارم که احتمال وقوع این اتفاق وجود دارد. دلیل اصلی اش این است که فورد نیازی به بازگشتن ندارد. او همان طور که در سخنرانی اش در فینال فصل اول گفت، هنرمندان بزرگ به هنر خودشان تبدیل می شوند (درست مثل شوپن که بعد از مرگ، موسیقی شد!)، در طول این فصل ثابت شده که شاید بدنِ فیزیکی فورد از سریال حذف شده باشد، اما حضور او کماکان در سریال حس می شود. او نه تنها همچنان کنترل بازی ویلیام را در دست دارد، بلکه کلمنتاین را هم طوری برنامه ریزی کرده بوده تا برنارد را به لابراتور مخفی ویلیام منتقل کند. این نشان می دهد او کماکان طراح بازی است و احتمالا تمام اتفاقاتی که دارد در پارک می افتد را تحت نظر دارد و از قبل پیش بینی کرده بوده است. قوس شخصیتی فورد به بهترین ح ممکن در فصل اول به سرانجام رسید و کامل شد و نویسندگان برای بازگرداندن او باید دلیل خیلی خیلی خوبی داشته باشند که شخصا هرچه زور می زنم نمی توانم این دلیل را ببینم. پس اگرچه همیشه احتمال اینکه آن مغز قرمز به فورد تعلق داشته باشد وجود دارد، اما نه به اندازه ای که بتوانیم روی آن حساب باز کنیم. گزینه ی بعدی لوگان است که برای در نظر گرفتن او هیچ دلیلی به جز اینکه بن بارنز، بازیگر سرگرم کننده ای است و اینکه بازگشت او می تواند ویلیام را حس غافلگیر کند ندارم. باید اعتراف کنم که وقتی فهمیدم لوگان اوردوز کرده است خیلی ناراحت شدم. چون واقعا انتظار داشتم تا او را در قالب یک لوگانِ مسن تر ببینم. مخصوصا اگر سریال مثل اِد هریس، بازیگر درجه یکی را برای نسخه ی پیری لوگان انتخاب می کرد. پس احتمال بازگشت او نیز چیزی بیشتر از علاقه ام به دیدن دوباره بن بارنز نیست و هیچ دلیل منطقی دیگری ندارد.اما شاید اولین گزینه ی جدی مان آرنولد وبر باشد. در نقدهای گذشته هر از گاهی درباره ی اینکه برنارد خیلی عجیب رفتار می کند صحبت کردیم. برای مثال شخصیتی که جفری رایت نقش آفرینی اش را برعهده دارد و در اپیزود افتتاحیه ی فصل در ساحل دریا بیدار می شود، نه تنها زخم روی پیشانی برنارد از فصل اول را ندارد، بلکه لباس هایش نسبت به لباس هایی که برنارد در مراسم پایانی فینال فصل اول بر تن داشت هم عوض شده است. همچنین او عمیقا سردرگم و پریشان حال به نظر می رسد که شاید در نگاه اول ناشی از آسیبی که مغزش دیده باشد و در اپیزود این هفته هم به کمکِ السی سر پا می شود، اما همزمان این سردرگمی می تواند ناشی از قرار گرفتن مغز قرمز در بدن یک میزبان باشد. بالا ه رفتار او چندان با وضعیتِ پراغت ی که جیم دلوس تجربه می کرد فرق نمی کند. به عبارت بهتر، قضیه از این قرار
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، می تو انم به جرات بگویم که اپیزود ماقبل پایانی «وست ورلد» در کنار افتتاحیه، بهترین چیزی بوده که سریال تاکنون ارائه کرده است و از آن اپیزودهایی است که جذاب ترین ویژگی های این سریال را یکجا در خود دارد. بعد از افتتاحیه که ساختار درهم تنیده و مستحکمی داشت و همه ی خط های داستانی را به دور یک موضوع مرکزی روایت می کرد، سریال در مسیر مقدمه چینی اپیزودهایی را تحویل مان داد که حس و حال پراکنده ای داشتند، اما همان طور که از دو اپیزود اخیر سریال مشخص بود، انفجاری که در اپیزود افتتاحیه رخ داد و همه چیز را به اطراف پرتاب کرد، در یک حرکت مع در حال برگشتن به نقطه ی اولش است و این به اپیزودی مثل این منجر شده که راستش را بخواهید از همان ثانیه اول همه چیز را برای افشای جدید سریال طوری به تصویر می کشد که به اضطراب و دل شوره ی نابودکننده ای ختم می شود. همه ی اینها به خاطر این است که این اپیزود حاوی اولین افشای قابل انتظار اما کماکان نفسگیر واقعی سریال است.مقالات مرتبطبعد از اینکه ماهیت واقعی برنارد فاش شد و فهمیدیم که او یک میزبان است، به نظر نمی رسید که همه چیز به اینجا ختم شود، بلکه کاملا مشخص بود که برنامه ی اصلی سازندگان برای برنارد و شوک مهم تری که انتظار این روبات بخت برگشته را می کشد هنوز از راه نرسیده است. این برنامه در این اپیزود با یک جواب مشخص می شود. یکی از اولین چیزهایی که درباره ی اپیزود نهم دوست دارم یکی از اولین نگرانی هایم درباره ی سریال بود. «وست ورلد» از همان روز اول خودش را به عنوان سریال رازآلودی که حول و حوش سوالات مختلف می چرخید معرفی کرد. آرنولد چه ی است؟ آیا این گونه رفتار با میزبانان درست است یا نه؟ فورد چه چیزی در سر دارد؟سریال اپیزود به اپیزود به تعداد لایه های سوالات تماشاگران اضافه می کرد و برای هر جو که دریافت می کردیم، چندین راز جدید جایشان را می گرفت. این در حالی بود که عنصر رازآلود بودن سریال به دو-سه اپیزود خلاصه نمی شد و بخشی از ماهیت سریال بود. این وسط طرفداران هم دست به کار شدند تا با نظریه پردازی های خودشان سر از پیچیدگی های سریال در بیاورند. بنابراین یکی از نگرانی های من از همان اول این بود که نکند صبر و حوصله ی بیش از اندازه ی سریال کار دستش بدهد. نکند تمرکز سریال روی مقدمه چینی و قول دادن، انتظارات را به طرز غیرقابل کنترلی از پایان بندی بالا ببرد. نکند نظریه پردازی های طرفداران از قدرت پایان بندی سریال بکاهد. اپیزود نهم «وست ورلد» اما این نگرانی را برطرف می کند. این اپیزود نشان می دهد که این سریال به همان اندازه که در بازی های ذهنی فوق العاده است، در جواب دادن به آنها هم شگفت انگیز است. بنابراین با اینکه غافلگیری این اپیزود برای بسیاری از ما از قبل فاش شده بود، اما کماکان همه چیز در این سریال آن قدر حساب شده و درجه یک است که مسیر ما به سمت مقصدی قابل حدس را به یکی از تعلیق زاترین قسمت هایی که این اوا در تلویزیون دیده ام تبدیل کرد.طبق معمولِ سریال، اسم این اپیزود هم به حس و حال مرکزی آن که در اینجا «هرج و مرج» است، اشاره می کند. ترجمه ی تحت الفظی اسم اپیزود نهم، یک «پیانوی به خوبی کوک شده» است. دنیای مجازی وست ورلد به عنوان دنیایی که توسط برنامه ریزی های برنامه نویسان و اسکریپت های از پیش نوشته شده کار می کند، باید هم مثل آن پیانویی باشد که در محل کار میو بدون مشکل کار می کند، اما حقیقت این است که این روزها در وست ورلد همه چیز بیرون از روند همیشگی اش به سر می برد. یا بهتر است بگویم: همه چیز به سمت سقوط به درون جهنم حرکت می کند. برنارد که سربه زیرترین کاراکتر سریال بود، در حال شورش است. میو در حال جذب ان شورشی برای اجرای یک حمله ی جانانه است. وریس در حال از دست دادن عقلش است. ویلیام عاشق یک ماشین شده است و کم کم میزبانان بیشتری در حال اطلاع پیدا از ماهیت واقعی شان هستند. چنین هرج و مرجی چگونه می تواند مثل یک پیانوی کوک شده باشد. شاید برای دیگران نه، اما برای فورد چرا. اگر قبول کنیم که تمام چیزی که تاکنون در طول سریال دیده ایم بخشی از همان خط داستانی بزرگ فورد باشد و او همان ی باشد که مثل یک خیمه شب باز حرفه ای کنترل میزبانان و انسان ها را در دست دارد، پس می توان نتیجه گرفت که این هرج ومرج بخشی از نقشه ی فورد است و نه تنها او کنترل دنیایش را از دست نداده است، بلکه مثل کارگردانی نامرئی همه چیز را تحت فرمان خود دارد.سریال به همان اندازه که در بازی های ذهنی فوق العاده است، در جواب دادن به آنها هم شگفت انگیز استاگر قبل از این اپیزود به دلایل نامعمولی کماکان فکر می کردید که خط های زمانی مختلف سریال چیزی بیشتر از نظریه های مز ف طرفداران نیستند، خب، اپیزود نهم سرنخ های کاملا آشکاری در این باره به ما می دهد و هر سه خط زمانی را طوری نشانه گذاری می کند تا شکی در موردِ جایگاه قرارگیری کاراکترها و نسخه های مختلف آنها در زمان باقی نماند.خط زمانی اول به اولین روزهای بازگشایی پارک مربوط می شود. در جریان آن سال ها فورد و همکارش آرنولد وبر شب و روزشان را در پارک می گذراند و مشغول تنظیمات نهایی میزبانان بودند. در این دوران شهر بی نامی که ما آن را به عنوان هزارتوی احتمالی می شناسیم هنوز زیر شن و ماسه نرفته بود و آزمایشگاهی که در زیر کلیسای سفید قرار گرفته بود هم فعال بود. این آزمایشگاه همان جایی است که «برنارد» با وریس صحبت می کرد و سعی می کرد تا او را به زیر سوال بردنِ هویت و ماهیت اصلی اش ترقیب کند. حالا ما می دانیم که صحنه های گفتگوی دو نفره ی برنارد و وریس فلش بک هایی مخفی به روزهای اولیه ی راه اندازی پارک بوده است.اما خط زمانی دوم چند سال بعد از باز شدن درهای وست ورلد به روی عموم اتفاق می افتد. قبل از اینکه کمپانی دلوس با ید سهام پارک آن را از خطر ش ت نجات دهد. این همان خط زمانی ای است که در آن ویلیام و لوگان از پارک دیدن می کنند و وریس که کماکان فکرش مشغول حرف ها و راهنمایی های آرنولد است، شروع به زیر سوال بردنِ زندگی اش می کند و با ش تن چرخه ی داستانی اش، سفر خودشناسی اش را آغاز می کند. همان طور که در این اپیزود به خشن ترین شکل ممکن دیدیم، میزبانان در این دوره ی زمانی هنوز مکانیکی بودند و همچنین شهر بی نام با کلیسای سفید هم در زیر خاک مدفون شده بود.خط زمانی سوم دهه ها بعد از خط زمانی دوم جریان دارد و بیشترین زمان سریال هم در این دوره می گذرد. این همان زمانی است که میو در آن به هوشیاری می رسد، مرد سیاه پوش در جستجوی هزارتو است، برنارد/آرنولد از حقیقت وجودی اش اطلاع پیدا می کند، ترسا کالن به قتل می رسد، شارلوت مشغول جاسوسی برای دلوس است و السی گم می شود. در جریان این دوره ی زمانی، شهر مرموز داستان توسط فورد ظاهرا بازسازی شده است. چرا که به نظر می رسد این شهر یکی از بخش های کلیدی روایت جدید فورد است. بالا ه این همان جایی است که تدی شاهد قتل عام آنتاگونیست مرموز داستان یعنی وایات بوده است. قتل عامی که در این اپیزود فاش می شود ترسناک تر از چیزی که تدی فکر می کرد بوده است. سوال این است که تدی چه چیزهای دیگری را به خوبی به یاد نمی آورد؟ مثلا آیا چیزی که او از چهره ی وایات به یاد می آورد، درست است؟حالا که جریان زمان متغیر سریال معلوم شده است، سریال دلیلِ استفاده از چنین ساختاری را هم فاش می کند. همان طور که قبلا هم توضیح دادم، هدف سازندگان از روایت پراکنده ی داستان فقط مرموز و گیج کننده ساختن سریال نبوده است. درست مثل صحنه ای که فورد اجازه ی دسترسی برنارد به خاطراتش را به او می دهد، میزبانان توانایی به یاد آوردن اطلاعات قدیمی ذخیره شده در ذهنشان را ندارند. اما کافی است چیزی که جلوی این کار را می گیرد کنار برود تا آنها همه چیز را به دقیق ترین و شفاف ترین شکل ممکنش به بیاد بیاورند. مسئله این است که برنامه نویسان نمی توانند از شفافیت خاطرات آنها بکاهند. بنابراین باید دسترسی کامل آنها به خاطراتشان را ببندند. ما در حال تماشای فصل اول «وست ورلد» از زاویه ی دید میزبانان بوده ایم. میزبانانی که بعضی وقت ها بدون اینکه خودشان بدانند، کنترل به یاد آوردن خاطراتشان را به دست می آورند و در عرض ثانیه ها در زمان به عقب و جلو و عقب تر سفر می کنند. بنابراین سازندگان برای اینکه به بهترین شکل ممکن حس نگاه به دنیا از زاویه ی دید یک میزبان را منتقل کنند، می بایست خط های زمانی داستان را به طرز ماهرانه ای در هم ترکیب می د. «وست ورلد» صرفا به خاطر پیچیده بودن و گیج مخاطبان دست به چنین حرکتی نزده است، بلکه این خلاقیت و ایده ی فوق العاده ای از سوی سازندگان در انتخاب فرم درست سریال بوده که در راستای محتوای آن قرار می گیرد.قبل از این اپیزود، از آنجایی که میزبانان بر اثر گذشت زمان تغییر نمی کنند، به سختی می شد با اشاره به آنها نسخه های مختلف آنها در حال و گذشته را از هم جدا کرد. اما حالا با توجه به زخم بزرگی که توسط لوگان بر روی شکم وریس ایجاد شده، می توانیم بگویم که نسخه ی خون آلود وریس، همان وریسی است که در ۳۰ سال پیش همراه ویلیام است و نسخه ی سالم در زمان حال. و همچنین نسخه ای که لباس آبی به تن دارد هم می تواند نشانه ی ما برای شناختن اولین نسخه ی وریس در زمان قبل از پیدا شدن سروکله ی ویلیام باشد. اما مدرک دیگری که در این زمینه در این اپیزود فاش می شود، مربوط به یکی از اولین معماهای سریال می شود: ع دختری در کنار جایی مثل نیویورک. حتما آن ع و رنگ و رو رفته از اپیزود اول را به یاد می آورید. همان ع ی که باعث فروپاشی روانی پیتر ابرناتی، پدر وریس شد. حالا ما نسخه ی جدید و نوی این ع را در اپیزود نهم می بینیم. و معلوم می شود که این خانم نامزدِ ویلیام و خواهر لوگان، ژولیت است. اما یک نکته: در صحنه ای که لوگان ع را به ویلیام نشان می دهد، او دوتا ع از جیبش درمی آورد و در صحنه ای که پیتر ابرناتی ع ی را از زیر خاک بیرون می آورد، پل گلدن گیت در گوشه ی ع ِ مدفون در زیر خاک مشخص است. اما ابرناتی بعدا ع ی که خواهر لوگان را در نیویورک نشان می دهد را به وریس نشان می دهد. این یعنی شاید پیتر ابرناتی دوتا ع از زیر خاک بیرون آورده و فقط یکی از آنها را به وریس نشان داده است. حالا مشخص نیست آیا ویلیام این ع ها را در کلبه ی خانواده ی ابرناتی انداخته است یا مرد سیاه پوش (ویلیام) از ۳۰ سال پیش تاکنون ع ها را همراه خودش داشته و آن را در زمانی که در اپیزود اول با وریس دیدار می کند، آنجا رها کرده است. اصلا شاید مرد سیاه پوش پس از بردن وریس به طویله، از این ع برای اجبار او برای به یاد آوردن گذشته شان استفاده کرده بوده است. هرچه هست، ما حالا می دانیم که این ع را در دو خط زمانی مختلف دیده ایم.یکی از مهم ترین لحظات این اپیزود اما زمانی بود که معلوم می شود رابطه ی خیلی بین خاطره ی تدی از وایات و خاطره ی وریس از قتل عام شهر مدفون شده زیر خاک وجود دارد. در خاطره ی تدی این وایات است که بعد از تمام شدن کارش با سربازان، «ژنرال» را با شلیک یک گلوله به سرش می کند. ما می دانیم که فورد درباره ی خط داستانی وایات به تدی گفته است که «مثل همه ی داستان های خیالی خوب، این هم براساس واقعیته». همان طور که در نقد اپیزود هفته ی گذشته درباره ی یکی از داغ های نظریه های طرفداران توضیح دادم، مدارک قابل توجه ای درباره ی اینکه امکان دارد شخصیت مرموز وایات، همان وریس خودمان باشد وجود دارد. خب، در این اپیزود وریس به زبان خودش فاش می کند که او آرنولد را کشته است. نکته دوم اما این است که بعد از اینکه تدی به یاد می آورد که او و وایات در واقعیت مردم شهر را به جای سربازان به قتل رسانده اند، دیگر خبری از وایات و ژنرال نیست و تنها ی که در حال کشتن مردم شهر می بینیم تدی است که از قضا ستاره ی کلانتری شهر را هم بر روی اش حمل می کند.معلوم می شود رابطه ی خیلی بین خاطره ی تدی از وایات و خاطره ی وریس از قتل عام شهر مدفون شده زیر خاک وجود داردقتل عام وایات همان داستان خیالی ای است که فورد برای تدی طراحی کرده، اما کشتاری که تدی به عنوان کلانتر راه انداخته است، اتفاقی است که واقعا افتاده است. تنها چیزی که از داستان خیالی اول در نسخه ی واقعی اتفاقات نمی بینیم، کشته شدن ژنرال به دست وایات است. عده ای فکر می کنند، نباید هم این صحنه به واقعیت منتقل شود. چون در واقعیت وایات و ژنرالی وجود ندارد. بلکه وایات وریس است و ژنرال آرنولدی است که توسط وریس کشته می شود. تازه ما در چندین اپیزود قبل از زبان فورد شنیدیم که او شخصیت وایات را برای جلوگیری از رسیدن مرد سیاه پوش به هزارتو و کشف راز پارک طراحی کرده بوده است. آنتاگونیستی که به قول او، قوی تر از موانع قبلی است. این در حالی است که خود مرد سیاه پوش هم باور داشت که او وایات را در حال حفاظت از هزارتو پیدا خواهد کرد. خب، این اپیزود در حالی به پایان می رسد که مرد سیاه پوش به شهر مدفون شده می رسد و با وریس روبه رو می شود. مرد سیاه پوش باور داشت که وایات دشمن نهایی او خواهد بود. روی کاغذ وریس نباید دشمن نهایی مرد سیاه پوش (ویلیام) باشد، اما این سریال از کی تا حالا این قدر سرراست بوده است؟ تبدیل شدن دختری که دوستش داشته به مانع نهایی او برای پرد ه برداری از راز پارک خیلی هیجان انگیزتر و بی رحمانه تر از برخورد او با یک هفت تیرکش روانی خواهد بود.حالا معلوم نیست اگر چنین چیزی درست باشد، وریس چگونه قرار است به مانع پیشروی مرد سیاه پوش تبدیل شود؟ از آنجایی که ما قبلا نسخه ی مُدل شهر مدفون شده را در دفتر فورد دیده ایم، پس همان طور که گفتم هیچ شکی وجود ندارد که او مدت هاست که در حال کار بر روی این روایت جدید است. در حالی که تقریبا همه ی ما و وریس فکر می کنیم که او به خودآگاهی رسیده و کنترل اعمال خودش را در دست گرفته، شاید در اپیزود نهایی فصل معلوم شود که این فورد بوده که وریس را برای رویارویی با مرد سیاه پوش به سمت شهر مدفون شده فرستاده است. اما چرا؟ برای اینکه از وریس به عنوان دشمنی ش ت ناپذیر برای خلاص شدن از شر دشمن سمج خودش استفاده کند؟ هرچه هست، به نظر می رسد فورد بیشتر از آنچه لو می دهد، کنترل اوضاع را در دست دارد و حتی ممکن است کل داستان سریال حاصل برنامه ریزی های او باشد. بالا ه تاکنون دیده ایم که او هرگز توسط دیگران غافلگیر نشده است. نه توسط شارلوت، نه توسط ترسا و در این اپیزود، نه توسط برنارد. او همیشه چندین قدم جلوتر از بقیه بوده است. پس، مهم ترین سوالی که تا هفته ی بعد باید به آن فکر کنیم این است که فورد واقعا چه چیزی در سر دارد؟شاید هدف اصلی فورد از تمام این روایت جدید، حذف مرد سیاه پوش باشد. شاید مرد سیاه پوش چیزی بیشتر از بازی کننده ی سمجی که به دنبال هسته ی پارک می گردد است. در این اپیزود شارلوت در وسط بازی مرد سیاه پوش با او دیدار می کند و خبر مرگ «تصادفی» ترسا کالن را به او می دهد. مرد سیاه پوش جواب می دهد که: در اینجا هیچ چیزی تصادفی نیست. شارلوت ادامه می دهد: اما همه چیز جزیی از این بازی هم نیست. مرد سیاه پوش جواب می دهد که پس تو حتما تمام بازی را نمی بینی. به قول مرد سیاه پوش هرچیزی که ما در این فصل دیده ایم بخشی از روایت و بازی فورد است. بازی ای که شامل ماجراهای ترسا و هیئت مدیره هم می شود. اگر ما قبول کنیم که مرد سیاه پوش همان ویلیام است، پس این اپیزود شک و تردیدهای ما را بعد از وج ویلیام از پارک تایید می کنند. ویلیام پارک را از ورش تگی نجات می دهد. این به این معنی است که او احتمالا به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره و سهام داران پارک این توانایی را دارد که موی دماغ فورد شود.شاید فورد نتواند از لحاظ فیزیکی به مرد سیاه پوش آسیب بزند، اما او می تواند مرد سیاه پوش که به خاطر مرگ همسرش (ژولیت) و تنفر دخترش از او در وضعیت روحی و روانی بدی به سر می برد را از لحاظ احساسی مورد ضربه ای کاری قرار دهد. و چه چیزی بهتر از مجبور مرد سیاه پوش به تماشای دوباره ی از دست دادن وریس؟ بالا ه اگر یادتان باشد فورد در اپیزود قبل به برنارد گفت که این میزبانان نیستند که در چرخه های داستانی گرفتار هستند، بلکه انسان ها هم در چرخه هایی تکراری مثل میزبانان حبس شده اند. وقتی به داستان ویلیام و مرد سیاه پوش نگاه می کنیم، می بینیم که شاید تلاش دوباره و دوباره ی او برای بازگشت به پارک برای پیدا هزارتو و ش ت خوردن، یکی از همان چرخه های انسانی عبثی است که فورد به آنها اشاره می کند. شاید فورد با استفاده از روایت جدیدش می خواهد به انسان ها هم ثابت کند که آنها در چرخه های تکراری گرفتار شده اند و بهتر است دست از دست و پا زدن بکشند. یا به میزبانان ثابت کند که انسان شدن چیزی را تغییر نمی دهد. بلکه خیلی زود می فهمند که از زندانی به درون زندانی دیگر وارد شده اند. برای میزبانان و انسان ها تنها چیزی که به ش تن این چرخه ها ختم می شود، خودکشی بوده است. اگر قبول کنیم که تصویر گذاشتن هفت تیر وریس بر روی سرش به معنای خودکشی اوست، پس می توان انتظار داشت که مرد سیاه پوش نیز بعد از ش ت خوردن، خودش را برای خلاص از این چرخه ی تکراری سالانه بکشد.بررسی خط داستانی میو، گذشته ی نامفهوم وریس، تدی و وایات را کمی روشن تر می کند. اگر ما باور داشته باشیم که فورد یک قدم از همه ی بازیگران این بازی جلوتر است و اینکه تمام مراحلش را خودش طراحی کرده، پس شاید خودِ او تمام این بازی را با برروزرسانی جدیدش در اپیزود اول و دستکاری برنامه نویسی های وریس به حرکت انداخته است. حقیقت این است که به نظر می رسد بروزرسانی فورد به روبات های بسیار شورشی تر از دفعه ی قبل (۳۰ سال پیش) ختم شده است. مثلا آنجلا قبل از اینکه تدی را بکشد، به این نکته اشاره می کند که وقتی وایات قصد انقلاب داشته باشد، تعداد زیادی میزبان انتقام جو پشت سر او صف خواهند کشید. اگر فورد از تاثیر شدیدی که بروزرسانی اش روی میزبانان دارد آگاه باشد که این طور به نظر می رسد، پس او باید از نقشه ای که میو برای حمله به مرکز کنترل و براندازی او ریخته باشد هم خبر داشته باشد.توصیفِ تدی از اینکه چرا برای قتل عام شهر به وایات ( وریس) کمک کرده، خیلی به چیزی که در خط داستانی میو می بینیم نزدیک است: «اون گفت که بهم نیاز داره. من هم نتونستم مقاومت کنم. انگار خود کنترلم رو به دست گرفته بود». در این اپیزود می بینیم که میو خیلی راحت تور را راضی می کند که از چرخه ی داستانی اش خارج شود و به هم دست او تبدیل شود و در حالی که خودشان را با آتش می کشد، مدام از این می گوید که به زودی در جهنم بیدار می شوند. آیا اتفاقی که بین میو و تور اتفاق افتاد، همان چیزی است که سال ها پیش بین وریس و تدی اتفاق افتاده بوده است؟ آیا وریس هم تدی را برای کمک به او برای کشتار مردم شهر ترقیب کرده بوده است؟«اون گفت که بهم نیاز داره. من هم نتونستم مقاومت کنم. انگار خود کنترلم رو به دست گرفته بود»آیا فورد از طریق میو دارد سعی می کند تا با تکرار رویداد خونینِ ۳۰ سال پیش، دلوس را از پارک فراری بدهد؟ چون بالا ه وست ورلد در موقعیت مشهورتری نسبت به ۳۰ سال قبل قرار دارد و کشته شدن کارکنان و مهمانان کاری می کند تا ماجرای پارک در دنیای واقعی به تیتر اول اخبار تبدیل شود و این یعنی خیلی ها بی خیال گذراندن تعطیلاتشان در وست ورلد می شوند. ج ها بالا می رود، سهام سقوط می کند و شاید فورد این طوری موفق می شود بدون اینکه مسبب تمام این کارها خودش باشد، کنترل پارک را به طور کامل پس بگیرد. البته شاید هم این ان دلوس هستند که در تمام این مدت در حال کنترل میو برای به راه انداختن یک قشقرق بزرگ برای بیرون انداختن فورد بوده اند. هرچه است، خیلی دردناک خواهد بود اگر ناگهان میو متوجه شود که در تمام این مدت تحت کنترل دیگران بوده است. با تمام اینها اما مدرک خاصی که از اطلاع داشتن فورد درباره ی بیداری میو یا عدم عمل او خبر بدهد وجود ندارد. چون بالا ه اه شرورانه ای که میو در سر دارد به نظر نمی رسد که به نفع فورد یا دلوس باشد.نکته ی بعدی که در این اپیزود کم و بیش درباره ی وریس تایید می شود، به دلیل چرخه ی داستانی دردناکش برمی گردد. از همان اپیزودهای ابت طرفداران نظریه پردازی می د که شاید خط داستانی وریس که شامل مورد گرفتن و تماشای مرگ والدینش توسط مهمانان می شود، یک خط داستانی اتفاقی که توسط یک نویسنده نوشته شده نیست. بلکه فورد از این طریق دارد وریس را عذاب می دهد. اگر واقعا قاتل آرنولد، وریس باشد، پس با توجه به فورد با آرنولد می توان تصور کرد که او تصمیم می گیرد تا به جای اینکه وریس را برای همیشه بازنشسته کند یا بسوزاند، یک خط داستانی دردناک برای او طراحی کند تا او را برای ابد زجر بدهد. بالا ه عذاب الهی برای نافرمانی های بندگان یکی از خصوصیات خداهای گوناگون بوده است و ممکن است چنین چیزی درباره ی فورد به عنوان خالق این دنیا هم صدق کند. ظاهرا بعد از رابطه ای که بین وریس و ویلیام جرقه خورده بود، فورد تصمیم می گیرد تا نقش کلانتر شهر مدفون شده را از تدی بگیرد و او را به چیزی شبیه به زندانبانِ وریس تبدیل کند تا به وسیله ی او دختر شورشی داستان را در مسیر برنامه ریزی شده اش نگه دارد. به عبارت دیگر فورد نسخه ی جدید تدی را براساس ویلیام طراحی کرده است و برنارد را به نسخه ی سربه زیری از آرنولد. اما ویلیامی که به اندازه ی قبلی عمل یک انسان را ندارد و آرنولدی که فقط در ظاهر به اصل جنس شبیه است. این یعنی عذ که فورد برای وریس ترتیب داده، خیلی ترسناک تر از چیزی که به نظر می رسد است: فورد تنها ترین دوستان وریس را از او گرفته است و جای آنها را با نسخه های نصفه ونیمه ای از آنها پر کرده است.نکته ی تامل برانگیز بعدی که در این اپیزود از زبان وریس می شنویم جایی است که او با جدیت کامل روشن می کند که علاقه ای به بیرون رفتن از پارک ندارد. ویلیام فکر می کرد که می تواند با بیرون بردن مخفیانه ی وریس از پارک، او را نجات دهد. این در حالی است که هدف اصلی میو هم فرار از پارک است. اما وریس حرف جالبی می زند: اگر بیرون این قدر خوب است، چرا همه برای آمدن به پارک سر و دست می شکنند. ما می دانیم که در دنیای سریال، درمان تمام بیماری ها کشف شده است. این بزرگ ترین مدرکی است نشان می دهد احتمالا با یک دنیای دستوپیایی سروکار نداریم. اما چرا انسان ها این قدر برای آمدن به پارک سر و دست می شکنند؟ شاید دلیلش روانی باشد. شاید به همان دلیلی که ما عاشق بازی های ویدیویی هستیم. چون در gta همه چیز لذت بخش تر و ساده تر و هیجان انگیزتر از دنیای سیاه و پیچیده و ل آور واقعی است. شاید عدم علاقه ی وریس به ترک پارک به این معنی باشد که او می داند بیرون رفتن از اینجا نه تنها مشکلاتش را حل نمی کند، بلکه آنها را بدتر هم می کند. یک روبات چگونه می تواند خودش را در میان انسان ها مخفی نگه دارد و یک روبات چگونه می تواند حقش را از انسان هایی که نوع آنها را ماشین هایی در خدمت خودشان می دانند بگیرد. شاید بهترین محل زندگی برای وریس و امثال او همین پارک است و شاید او و دیگران باید به جای فرار، اداره ی آنجا را خود به دست بگیرند و وست ورلد را به اولین دنیایی که روبات ها می توانند با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند تبدیل کنند.نهایتا به مهم ترین رویداد اپیزود این هفته می رسیم. همان طور که کل اینترنت این موضوع را حدس زده بود، مشخص شد که بله، فورد در خفا نسخه ی دوست و همکارش آرنولد وبر را ساخته بوده و اسمش را برنارد لو گذاشته بوده است. این افشا خیلی از سوالات مان را توضیح می دهد. مثلا چرا صدای آرنولد خیلی به جفری رایت شبیه بود. این در حالی است که چنین کاری خیلی با چیزی که درباره ی آدم نوستالژیکی مثل فورد می دانیم جفت و جور است. بالا ه داریم درباره ی ی حرف می زنیم که کل خانواده اش را در قالب روبات ساخته است و آنها را در کلبه ای مخفی نگه داشته است. اگرچه ما باز در این اپیزود می بینیم که فورد ظاهرا خیلی سر تعیین هدف پارک با آرنولد اختلاف داشته است، اما بعد از مرگ او نمی توانسته جلوی خودش را از ساختن کلون دوستش بگیرد. اما در حالی که این موضوع برای تماشاگران معمولی «وست ورلد» یک غافلگیری تمام عیار است، طرفداران خوره ی سریال از قبل به این موضوع شک کرده بودند و سریال هم البته تلاش چندانی برای مخفی نگه داشتن تمام و کمال این موضوع نکرده بود. فقط کافی بود کمی به تصاویر سریال دقیق تر نگاه کنید و به دیالوگ ها تیزتر گوش کنید تا متوجه ی سیل سرنخ های بسیاری که در همه جا پراکنده شده بودند شوید. از تابلوترین شان می توان به اسم برنارد لو اشاره کرد که براساس جایگذاری متفاوت حروف آرنولد وبر ساخته شده است.اما می دانید چیه؟ خیلی ها ممکن است از دانستن جلوتر این غافلگیری ناراحت باشند، اما من یکی از آنها نیستم. چون هدف اصلی این سریال غافلگیری نیست. اگر قرار باشد «وست ورلد» را فقط براساس توانایی اش در غافلگیری مان درجه بندی کنیم، پس حتما در حال تماشای سریالی اشتباهی هستیم یا متوجه ویژگی های اصلی سریال نشده ایم. اگر «وست ورلد» اکنون به سریال تحسین شده و بربحث و گفتگویی تبدیل شده، به خاطر غافلگیری هایش نیست. چنین چیزی درباره ی سریالی مثل «مستر روبات»، «بازی تاج و تخت» و «آینه ی سیاه» هم صدق می کند. مثلا «آینه ی سیاه» به نقطه ای رسیده که به سادگی می توان انتظار دو-سه تا غافلگیری را در هر اپیزودش کشید، اما چرا این سریال کماکان نفس مان را بند می آورد؟ چون تمام هوشمندی و زیبایی سریال به یک غافلگیری خلاصه نمی شود، بلکه نه تنها در نحوه ی اجرای غافلگیرکننده ی غافلگیری ها سنگ تمام می گذارد، بلکه از درون این غافلگیری ها پیچیدگی هایی را بیرون می کشد که غیرقابل حدس هستند. اگر جلوتر دانستن یک پیچ داستانی تجربه ی آن سریال را برایتان اب می کند، پس یا آن سریال کارش را اشتباه انجام داده است یا آن سریال برای شما نیست یا شما متوجه ی عصاره ی اصلی آن سریال نشده اید.«وست ورلد» صرفا به خاطر داشتن غافلگیری سریال خوبی نیست، بلکه به خاطر نحوه ی رونمایی از آنها تحسین برانگیز است. نمونه ی فوق العاده ی آن را می توانید در گفتگوی فورد و برنارد بعد از فاش شدن روبات بودن برنارد در اپیزود هشتم ببنید. دیدیم که در لابه لای این افشا جزییاتی وجود داشت که کماکان آن غافلگیری را به موضوع جذ برای بحث درباره ی ابعاد مختلف شخصیت ها و اید ه های تماتیک سریال تبدیل می کرد. چنین چیزی باز دوباره در این اپیزود هم وجود دارد. اینکه برنارد متوجه شود نسخه ی کلون شده ی آرنولد است یک چیز است، اما اینکه برنارد به درون خاطراتش نفوذ کند و در صحنه ای دردناک که هیچ پیش بینی اش نکرده بود، برای به یاد آوردن اولین خاطره اش، درد از دست دادن پسرش را فراموش کند، چیزی دیگر. اینکه معلوم شود جفری رایت نقش برنارد و آرنولد را بازی کرده یک چیز است، اما اینکه همراه با وریس قدم به آن کلیسای سفید بگذاریم و در یک چشم به هم زدن به خط های زمانی مختلفی از آزمایشگاه زیرزمینی آرنولد سفر کنیم و با خودِ آرنولد واقعی روبه رو شویم، چیزی دیگر.اگر «وست ورلد» اکنون به سریال تحسین شده و بربحث و گفتگویی تبدیل شده، به خاطر غافلگیری هایش نیستاین غافلگیری به تایید شدن یک تئوری خلاصه نمی شود، لذت اصلی این است که ببینیم این موضوع چه تاثیری روی کاراکترها داشته است، چه عواقبی دارد و چگونه ادامه ی داستان را تغییر می دهد. پس، باز دوباره چیزی که درباره ی فاش شدن هویت واقعی آرنولد اهمیت دارد، جزییاتی جدید درباره ی دلیل درگیری موسسان پارک است. این جمله را هر هفته باید تکرار کنم: من روز به روز بیشتر از قبل عاشق شخصیت و فلسفه ی فورد می شوم. فورد در لحظات پایانی این اپیزود توضیح می دهد که آرنولد قصد داشت مخلوقاتشان را به خودآگاهی برساند و کاری کند تا این ماشین های بتوانند مثل موجودات طبیعی فکر و عمل کند. اما فورد با خودآگاهی روبات ها مخالف بود. نه فقط به خاطر اینکه این موضوع می تواند خطرناک باشد و نه به خاطر اینکه او به روبات ها به عنوان ماشین هایی خدمتکار نگاه می کند و اهمیتی به احساسات آنها نمی دهد، بلکه درست برع .فورد به میزبانان به عنوان موجوداتی برتر از انسان ها نگاه می کند. هرچند تعریف او از «برتر» با چیزی که در ابتدا به ذهن می آید فرق می کند. تعریف او از «برتر» چیزهای زیادی را درباره ی شخصیت او برای ما فاش می کند. میزبانانِ آرنولد برای تصمیم گیری عمل دارند، اما تصمیمات میزبانان فورد توسط دیگری برایشان گرفته می شود و آنها نباید نگران این باشند که احساسات مزاحم انسانی جلوی آنها را در رسیدن به دستاوردهای بزرگشان بگیرد. به قول فورد، آرنولد با رساندن روبات ها به خودآگاهی قصد داشت، نسخه ی تازه ای از انسان ها را بسازد. به قول او چنین چیزی دستاورد بزرگ و پیشرفت خاصی نسبت به گذشته محسوب نمی شود. این طوری روبات ها چیزی بیشتر از انسان هایی با مشکلات مرسوم انسان ها نیستند. اما فورد برای میزبانان نقشه ی دیگری کشیده است. او از طریق میزبانان به دنبال انسان هایی است که دارای خصوصیات منفی و مزاحم انسانی نیستند. از نگاه فورد توانایی داشتن یک زندگی برنامه ریزی شده که اتفاقات بدش را به راحتی فراموش می کنیم و درد و رنج ها با فشردن یک دکمه از بین می روند یک تکامل محسوب می شود و به معنی «برتری» بر انسان هاست.حالا حق با چه ی است؟ آیا واقعا فورد درست می گوید که میزبانان به خاطر در کنترل بودن ذهن و احساساتشان برتر از موجودات دیگر هستند؟ آیا زندگی در نادانی از حقیقت و ماهیت زندگی تان بهتر از اطلاع داشتن از اتفاقات پشت صحنه است؟ حداقل فورد این طور فکر می کند. او رویاپرداز و مخترعی است که ظاهرا سعی کرده از طریق مخلوقاتش چیزی را خلق کند که بدون پاشنه ی آشیل انسان ها باشند و باید در مسیر تکامل اصلاح شوند. از طرف دیگر برنارد، میو و وریس را داریم که از زندگی شان آگاه هستند و دوست دارند همچون یک انسان با آنها رفتار شود. به راحتی نمی توان به یک جواب مطلق رسید، اما یک چیز مشخص است: فورد چیزی را دارد پس می زند که تمام عمرش به آن دسترسی داشته است. برای او خیلی آسان است که از انسانیت خسته شده باشد و آن را دست کم بگیرد.فورد به میزبانان به عنوان موجوداتی برتر از انسان ها نگاه می کنداما سخنان حکیمانه ی فورد هنوز تمام نشده است. فورد به برنارد می گوید اگر شما میزبانان، انسانیت تان را در دنیا توی بوق و کرنا کنید، فکر می کنید چه چیزی انتظارتان را می کشد؟ فکر می کنید انسان ها جلوی شما فرش قرمز پهن می کنند؟ فورد از این می گوید که انسان ها فقط به یک دلیل در این دنیا تنها هستند: ما هرچیزی که برتری مان را به چالش کشیده است را از بین برده ایم و به زانو درآورده ایم. که ما دنیایمان را نابود کرده و به اطاعت از خودمان وا داشتیم و زمانی که چیزی برای چیره شدن باقی نمانده بود، این جای زیبا را ساختیم. فورد درباره ی غریزه ی انسان ها در ترس از بیگانگان و اجازه ندادن به وجود داشتن چیزی قوی تر از خودشان راست می گوید. کافی است میزبانانِ خودآگاه قدم به دنیای بیرون بگذارند و به چیزی بیشتر از ابزار سرگرمی تبدیل شوند تا به سرعت نابود شوند.این بحث به سوال درگیرکننده و ترسناک این هفته ی سریال تبدیل می شود؟ ما می دانیم که میزبانان نسخه ی تکامل یافته تر انسان ها هستند. نه تنها از لحاظ هوشی بسیار بسیار پیشرفته تر و دقیق تر هستند، بلکه از لحاظ بدنی هم می توانند به همان اندازه قوی تر باشند. حتی فورد در دو اپیزود اخیر فاش کرد که برنارد خیلی در کارهایش به او کمک کرده و حتی چیزهای مهمی هم مثل ساخت یک در پشتی برای میزبانان را به فورد یاد داده است. این به این معنی است که به قول فورد همان طور که ما انسان های مدرن، نئاندرتال ها را منقرض کردیم، نسخه ی قوی تر و تکامل یافته تر انسان ها هم در صورت می توانند جای ما را بگیرند. این همیشه سازوکارِ طبیعت بوده است. نسخه ی قوی تر جای قبلی را می گیرد و شاید عصر انقراض بعدی، انقراض انسان ها به دست هوش های باشد. فورد اینگونه سوال جالبی را برای ما تماشاگران مطرح می کند؟ می دانم که خیلی از ما با وریس و دار و دسته اش همذات پنداری می کنیم و در آرزوی آنها هستیم، اما آیا در صورتی که خطر نابودی ما توسط آنها وجود داشته باشد، باز به همین چشم به آنها نگاه می کنیم؟البته می توان از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کرد. فورد از ابتدای سریال تلاش بسیاری کرده تا آرنولد را دیوانه جلوه دهد. دیوانه ای که با طرز فکر دیوانه وارش کار دست خودش داد. دیوانه ای که رویایش برای هوشیاری روبات ها کاری کرد تا به دست یکی از همان روبات های هوشیار کشته شود. اگرچه ما در ابتدا به صحت حرف های فورد اطمینان نداشته ایم، اما کمی که بیشتر با او وقت گذر م و کمی که بیشتر به چیزی که در سرش می گذرد نزدیک شدیم، به نظر می رسید که چندان هم بد نمی گوید. شاید واقعا حق با فورد باشد. شاید واقعا این فورد است که دارد از میزبانان و انسان ها حفاظت می کند. شاید خودآگاهی میزبانان با توجه به قتل عام ۳۰ سال پیش، کار درستی نباشد. اما این یعنی ما هم داریم مثل بقیه گول فورد را می خوریم. پس شاید قضیه طوری که فورد تعریف می کند، نباشد. شاید آرنولد دیوانه نباشد، بلکه این خود اوست که دیوانه ی مخفی جمع ماست. در تکه متنی که برنارد از کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» برای پسرش می خواند، شخصیت مدهتر می خواهد دنیای منحصربه فرد خودش را درست کند. دنیایی که همه چیز در آن چیزی که باید باشد نیست. بله، من هم مثل شما در زمانی که وریس به قتل آرنولد اعتراف کرد تعجب . به نظر نمی رسد دختر معصوم قصه ی ما توانایی چنین کاری را داشته باشد. فورد اما سابقه ی چنین کاری را دارد. او هرچیزی که سر راهش قرار می گیرند را از بین می برد. مثلا در رابطه با وضعیت ترسا دیدیم کافی است ی فرمانروایی او بر پارک را به چالش بکشد تا خیلی زود در سه سوت نفله شود. فورد قربانی اش را به جای خ کشید، به برنارد دستور داد که او را بکشد و همه چیز را تصادفی جلوه داد. شاید ۳۰ سال پیش هم فورد برنامه ریز اصلی قتل عام بوده است و کاری کرده تا وریس آرنولد را بکشد. تا از این طریق هم از شر همکارش خلاص شود و هم به همه بفهماند که خودآگاهی روبات ها چه عواقب فاجعه باری در پی خواهد داشت.اپیزود نهایی فصل اول «وست ورلد» حماسی خواهد بود. بالا ه معلوم می شود که روایت جدید فورد چه چیزی است. روایتی که هرچیزی است، به نظر می رسد فورد با استفاده از آن قصد دارد علاوه بر بیرون آمدن از زیر سایه ی آرنولد و اثبات توانایی های خودش، فرمانروایی اش بر وست ورلد را توی مغز همه کند. این را به علاوه ی یت انتقام جویانه ی میو در جهنم و برخورد وریس و مرد سیاه پوش در هزارتو کنید تا هیجان مان لبریز شود. اپیزود نهایی این فصل ما را بعد از ۹ قسمت مقدمه چینی به درون اصل داستان وارد خواهد کرد و این واقعا تحسین برانگیز است. کمتر سریالی را می توان پیدا کرد که ۹ قسمت کامل را به دنیاسازی و زمینه چینی تاریخ و کاراکترها و جزییات اطرافشان اختصاص داده باشد و هنوز این قدر جذاب باشد. حتی «بازی تاج و تخت» هم از آوردن بسیاری از جزییات مهم کتاب ها به سریال سرباز می زند و امیدوار است که خودمان ته و توی ناگفته ها را با سر زدن به کتاب ها در بیاوریم. اما «وست ورلد» با جسارت بالایی تمرکزش را روی ساخت دنیا و تاریخی قرار داده است که فاز اصلی اش تازه از اپیزود بعد شروع می شود و واقعا دیدن اینکه سریال از اینجا به کجا می رود هیجان انگیز است.
پنجمین اپیزود «وست ورلد» همان نقطه ای است که سریال رسما دنده عوض می کند. در طول چهار اپیزود اول، «وست ورلد» را به عنوان سریالی شناختیم که به طرز بااحتیاط و باظرافتی جلو می رفت و با آرامش کامل داستان ها و جزییات بسیار بسیار زیاد شخصیت ها و دنیایش را زمینه چینی می کرد. ما چیزهای زیادی درباره ی آدم ها و دنیای وست ورلد می دانیم و این ما را کنجکاو آینده نگه می داشت، اما همزمان چیزهای بسیار بیشتری هم درباره ی آنها نمی دانیم. اوج این روایت رازآلود جایی بود که سریال هفته ی گذشته به معنای واقعی کلمه وارد فاز «لاست» شد و این گونه تمام خط های داستانی به طرز اسرارآمیزی در هم گره خوردند.به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، وقتی می گویم اپیزود پنجم «وست ورلد» نقطه ی تغییر دنده است، به این معنا نیست که جواب تمام سوال هایمان فاش می شود (اصلا کجای افشای ناگهانی تمام سوالات مان هیجان انگیز است؟!)، بلکه به این معنی است که باید از اینجا به بعد انتظار سرعت گرفتن ریتم سریال و باز شدن یا حداقل شُل شدن گره ها و رازهای داستانی را داشته باشیم. طبق ساختار کلاسیک داستانگویی در تلویزیون، اپیزود اول به درگیر مخاطب اختصاص دارد و بقیه ی اپیزودها تا نیم فصل به زمینه چینی. اپیزود نیم فصل اما همان جایی است که سریال پس از تمام فازِ زمینه چینی، شروع به حرکت دادن همه چیز به سوی مرحله ی بعدی می کند. اپیزود پنجم «وست ورلد» نقش همان دستی را بازی می کند که دنده را عوض می کند. بنابراین با اپیزودی طرفیم که تاکنون شلوغ ترین و شاید پیچیده ترین اپیزود سریال باشد. این قسمت نه تنها تقریبا تمام خط های داستانی فعال را یک قدم به جلو حرکت می دهد، بلکه همزمان کاراکترها و رازهای جدیدی را معرفی می کند. مهم تر از همه ی اینها کاراکترهای مهم با یکدیگر مواجه می شوند و بقیه هم تصمیماتی می گیرند که به معنای واقعی کلمه بازی شان را یک درجه حساس تر می کند و آنها را وارد منطقه ای می کند که دیگر خبری از نقطه ی ذخیره سازی نیست.مقالات مرتبطبگذارید با مهم ترین تئوری و بحث این روزهای طرفداران شروع کنیم: آیا داستان سریال در دو یا چندین خط زمانی متفاوت روایت می شود و آیا ویلیام همان مرد سیاه پوش است که ۳۰ سال بین داستانشان فاصله وجود دارد؟ همیشه این موضوع را به آ مطلب منتقل می ، اما اپیزود پنجم طوری روی این نظریه مانور می دهد که رسما باید با قطعیت جواب «بله» را برای آن کنار بگذاریم. باز در این اپیزود این احساس ایجاد می شود که وریس در تعاملات با ویلیام در حال مرور خاطراتش است تا چیز دیگری. مثلا در اولین صحنه ی او در این اپیزود، وریس را در ابتدا تنها در قبرستان می بینیم و پس از نماهای سریعی که از کلیسا می بینیم، ناگهان در نمای بعدی سروکله ی ویلیام و لوگان هم پیدا می شود. یا باز چنین چیزی در نمای پایانی خط داستانی او در این اپیزود هم تکرار می شود. وریس پس از دیدن لوگوی «هزارتو» بر روی تابوت به فکر فرو می رود و وقتی دوربین برمی گردد اثری از ویلیام و لورنس نیست.اما مهم ترین مدرکی که داریم جایی است که لورنس در خط داستانی مرد سیاه پوش توسط او به طرز «عروسی خونین» واری کشته می شود، اما خیلی زود سروکله ی او به عنوان اِلازو (مجرم ) در خط داستانی ویلیام و لوگان پیدا می شود. با توجه به اینکه الازو خودش را در قطار به عنوان لورنس معرفی می کند، برخی ممکن است دلیل بیاورند که این چیزی را درباره ی تئوری خط های زمانی ثابت نمی کند. چون ممکن است کارکنان پارک لورنس را بعد از تمام شدن کار مرد سیا ه پوش با او، تعمیر کرده و به اول چرخه ی داستانی اش برگردانده باشند. چون اگر یادتان باشد، مرد سیاه پوش لورنس را برای اولین بار در پایان خط داستانی اش و زمانی که به خاطر جرایمش در حال شدن است پیدا می کند، اما به شخصه با توجه به مدارک بسیار زیادی که در خصوص خط های زمانی متعدد داستان داریم و تمرکزی که دوربین روی معرفی دوباره ی او در این اپیزود می کند، فکر می کنم باید آن را به عنوان مدرک محکم دیگری برای اثبات این تئوری برداشت کنیم و البته در نهایت گفتگوی فورد و مرد سیاه پوش را به عنوان مدرک دیگری داریم که جلوتر به آن می رسیم.batman-v-superman-unused-superman-posterاما سوالی که بیشتر از این مسئله برای من جالب بوده، این نبوده که این مدارک چگونه در کنار هم قرار می گیرند، بلکه این بوده که چرا سازندگان چنین روشی را برای روایت داستانشان انتخاب کرده اند؟ بیایید برای یک لحظه هم شده بی خیال تلاش برای کنار هم قرار دادن قطعات این پازل پیچیده شویم. بیایید قبول کنیم که ویلیام و مرد سیاه پوش یک نفر هستند و بیایید وانمود کنیم که آره، ویلیام، آن مرد خوش قلب با کلاه سفید بعد از اینکه مجبور می شود هفت تیرش را به سمت میزبانان شلیک کند تغییر می کند و به مرور زمان به مرد سیاه پوشی تبدیل می شود که امروز می شناسیم. ی که هنوز نشانه هایی از خوب بودن در او دیده می شود، اما ابایی در کندن پوست سر میزبانان ندارد. اگر این اپیزود همان طور که احساس می کنیم روی این نظریه مهر تایید بزند، غیرمنطقی نیست. چون مهم ترین تمی که در همه جای این اپیزود جریان دارد، «تحول» است. این اپیزود درباره ی جاده های طولانی ای است که برای رسیدن به سرنوشت هایی ناشناخته قدم به درونشان می گذاریم.چنین مضمونی کاملا درباره ی ویلیام صدق می کند. مهمان ساده لوحی که بدون علاقه به پارک آمده است، عاشق یکی از میزبانان می شود و این حساسیتِ سفر او را در یک چشم به هم زدن، از صفر به صد می رساند. چنین مضمونی درباره ی مرد سیاه پوش هم درست است. ی که در حال انجام یک یت ۳۰ ساله است و دغدغه ی رسیدن به مقصدی را دارد که چیزی درباره ی ماهیت آن نمی داند. و چنین چیزی حتما درباره ی وریس هم حقیقت دارد. دختری که چرخه ی تکراری اش را می شکند و به اختیار خودش شروع به گرفتن تصمیماتی می کند که در جامعه ی تحت کنترل وست ورلد یک رویداد انقل محسوب می شود. اما خودش هنوز نمی داند در پایان این آغازِ انقل چه چیزی انتظارش را می کشد؟با اپیزودی طرفیم که تاکنون شلوغ ترین و شاید پیچیده ترین اپیزود سریال باشدیکی از دلایل دیگری که استفاده از خط های زمانی پراکنده را توجیه می کند، خلق حسی است که کاراکترها و مخصوصا میزبانان از دنیای اطرافشان دارند. عنصر زمان مفهوم بی معنایی برای میزبانان است. آنها به طور مداوم در حال مردن و برگشتن به زندگی هستند. نحوه ی درک آنها از زندگی منحصر به خودشان است. وقتی بیدار می شوند زندگی ای را به یاد می آورد که واقعا اتفاق نیافتاده و فقط چندین خط کُد است. خاطرات جدیدشان را از دست می دهند. چون آنها مثل وسایل شهربازی هستند، قابل تغییر نیستند و باید مثل روز اول باقی بمانند. خب، استفاده «وست ورلد» از این فرمول روایی که شامل خط های زمانی نامشخص و پ به آینده و گذشته با یک کات و بدون زیرنویسی که ما را از زمان وقوع داستان مطلع کند، وسیله ای برای قرار دادن ما به جای میزبانان و شخصیت اصلی داستان، وریس است.وقتی شما عنصر زمان را تجربه نمی کنید، زمان هیچ معنی و مفهومی برایتان ندارد. برای میزبانان زمان اهمیت ندارد. همه چیز به یک سری تصاویر برنامه ریزی شده، مرگ های متوالی و خاطرات غیرشفاف خلاصه شده است. درست مثل بیل پیر، دوست اندرویدی فورد که اگرچه مدت هاست که از رده خارج شده و در سردخانه زندگی می کند، اما هر وقت بیدار می شود با خنده ا ی بر لب شروع به نوشیدن و صحبت می کند و به طرز دردناکی به یاد نمی آورد که زمان گذشته است و خیلی وقت است که اهمیتش را از دست داده است. پس، از آنجایی که قهرمان اصلی «وست ورلد» یک میزبان است و هدف این سریال نمایش واقع گرایانه ی زندگی هوش های است، چنین نوع روایتی با عقل جور درمی آید و این یعنی خط های زمانی مبهم سریال فقط وسیله ای برای تزریق معما و سوال به داستان نیستند، بلکه دلیلی هنرمندانه دارند.در همین خصوص باید به سکانس افتتاحیه ی این اپیزود اشاره کنم. جایی که فورد در حال صحبت با بیل پیر است. او یکی از داستان های دوران کودکی اش را تعریف می کند. داستان یک سگ گری هوند که تمام عمرش را صرف دویدن کرده بوده، اما وقتی یک روز موفق می شود گربه ای را شکار کند، همانجا می نشیند و نمی داند باید چه کار کند. این شاید داستان زندگی خودِ فورد باشد. او برای رسیدن به چیزی که می خواست تلاش کرد. دنیایی را خلق کرد و به تنها خدای آن تبدیل شد. اما با تمام اینها او را در حال نوشیدن با یک روبات کهنه در سردخانه ای تاریک و نمور می بینیم. انگار فورد هم مثل آن گری هوند نمی داند هدف بعدی اش چیست. انگار فورد به مخلوقاتش حسودی می کند. آنها مفهوم زمان را متوجه نمی شوند و مثل بیل پیر همیشه هدفی در هسته ی مرکزی شان برنامه ریزی شده است، اما فورد نه. او تمام این ۳۰ سالی که صرف ساختن این دنیا کرده است را به یاد می آورد. ۳۰ سالی که به سرعت باد گذشته است. فورد تک تک این سال ها را برخلاف بیل پیر به یاد می آورد و به این فکر می کند که تمام آنها برای ساختن چه چیزی صرف شدند.شاید سوال این است: آیا روبات بودن و داشتن برنامه و هدفی مشخص برای انجام دادن و خوشحال بودن خوب است یا انسان بودن و در دنبال اه خودمان؟ آیا عدم تجربه ی زمان خوب است یا به یاد آوردن تمام ثانیه هایی که برای رسیدن به مقصدی نامعلوم و ناامیدکننده سپری می کنیم؟ نمی دانم، شاید دلیل اصرار فورد در هوش نگه داشتن هوش های این است که نمی خواهد دردهایی که خودش به خاطر خودآگاهی اش کشیده است را آنها هم بکشند. البته داستان گری هوند و گربه درباره ی وریس و مرد سیاه پوش هم صدق می کند. وریسی که مثل سگ های مسابقه ای همیشه در یک چرخه حرکت می کرده است، حالا افسارش را کرده است و به دنبال هدفی واقعی روانه شده است. آیا مثل فورد پایانی ناامیدکننده انتظار او را می کشد؟ مرد سیاه پوش چه؟یکی از دلایلی که استفاده از خط های زمانی پراکنده را توجیه می کند، خلق حسی است که کاراکترها و مخصوصاً میزبانان از دنیای اطرافشان دارنداگرچه ویلیام و لوگان در اولین اپیزود حضورشان در سریال چندان بااهمیت به نظر نمی رسیدند و انگار فقط می خواستند به نمایندگان بینندگان در پارک تبدیل شوند، اما به مرور زمان به اندازه ی بقیه ی کاراکترها کنجکاوی برانگیز شده اند. ما در ابتدا فهمیدیم که ویلیام و لوگان همکارانی هستند که با یکدیگر به تعطیلات آمده اند. بعد معلوم شد که آنها چندان با هم رفیق صمیمی نیستند. بعد مشخص شد که ویلیام قرار است با خواهر لوگان ازدواج کند و در این اپیزود فاش می شود که ویلیام برای لوگان کار می کند و او به تازگی به ویلیام ترفیع داده و او را معاون رییس اجرایی شرکتشان کرده است. لوگان برای او فاش می کند که او به خاطر خوب بودن در کارش این جایگاه را به دست نیاورده است، بلکه لوگان او را به یک دلیل دیگر انتخاب کرده است: به این دلیل که ویلیام برخلاف دیگران آن قدر سربه زیر است که هیچ وقت برای او تبدیل به یک تهدید نمی شود. لوگان چنین طرز فکری را به زندگی شخصی شان هم می کشاند و می گوید که به این دلیل هیچ احترامی برای او قائل نیست و خواهرش هم او را فقط به این دلیل برای ازدواج انتخاب کرده است. به خاطر اینکه او آدم خوب داستان است. ی که عرضه نارو زدن و منحرف شدن از چرخه ی داستانی اش را ندارد!خیلی زود لوگان در دست نیروهای عصبانی موئتلفه می افتد و ویلیام هم از کمک به او سر باز می زند تا به این ترتیب لوگان به این نتیجه برسد که نباید قلب هیچ آدم خوش قلبی را بشکند! این لحظه ی تحول ویلیام است. او بالا ه به بازی کننده ی فعال بازی وست ورلد تبدیل می شود و با رها لوگان درگیری شان را شخصی می کند. ماجراجویی واقعی ویلیام با تبدیل شدن او به دیگری شروع نمی شود، بلکه بعد از تمام تلاش های او برای پایبند ماندن به اخلاق در پارک، ویلیام به این نتیجه می رسد که در چارچوب وست ورلد می تواند به هر ی که می خواهد تبدیل شود. این در حالی است که وریس هم در قالب ویلیام همان همراه ایده آلی را به دست می آورد که برای رسیدن به هزارتو به آن نیاز دارد. ی که برخلاف بقیه ی مهمانان پارک و درست شبیه به مرد سیاه پوش قصد بازی یا وانمود ندارد، بلکه خودش را در ماجرایی پیدا کرده که کاملا واقعی است و احتمالا لوگان او را فراموش نخواهد کرد.اما رازهای خط داستانی ویلیام و لوگان همین جا به پایان نمی رسد. در این اپیزود می فهمیم که ویلیام و لوگان فقط برای خوش گذرانی به پارک نیامده اند، بلکه کمپانی آنها قصد ید پارک را دارد و آنها نمایندگان کمپانی برای بررسی محصول هستند. لوگان از این می گوید که بعد از کشته شدن یکی از دو خالق وست ورلد (آرنولد)، پارک در وضعیت بدی به سر می برد و به سرعت در حال از دست دادن پول و ارزشش است و در یک سقوط آزاد قرار گرفته است. با توجه به این اطلاعات به یک نتیجه می رسیم: اگر نظریه های مربوط به خط های زمانی متفاوت حقیقت داشته باشند، پس می توان گفت خط داستانی لوگان و ویلیام ۳۰ سال قبل از حال جریان دارد و این دو می توانند نمایندگان شرکت دلوس باشند. همان شرکتی در زمان حال مسئول کنترل و نگهداری از پارک است. اگر چنین چیزی درست باشد، پس برخی از سوالات مان درباره ی فعالیت های بی پروای مرد سیاه پوش هم حل می شود. اگر مرد سیاه پوش، ویلیام باشد و اگر ویلیام یکی از افراد بالا رتبه ی یدار پارک باشد، پس این یعنی مرد سیاه پوش یک مهمان معمولی و کنجکاو نیست، بلکه یکی از اعضای هیئت مدیره ی پارک در زمان حال است. شاید به خاطر دسترسی نامحدود مرد سیاه پوش به پارک است که او موفق شده هر سال بلیت گران قیمت پارک را جور کند. چون او اصلا مجبور نیست بلیت ب د. و این موضوع توضیح می دهد که چرا هیچ به او اهمیت نمی دهد و جلوی فعالیت های دیوانه وار و سوال برانگیزش را نمی گیرد. چون او یکی از صاحبان پارک است.نکته ی بعدی که از خط داستانی لوگان و ویلیام به دست می آوریم، شهر جدیدی است که آنها قدم به آن می گذارند. در این اپیزود معلوم می شود که محیط پارک به سوییت واتر و آن شهر مکزیکی نشین خلاصه نمی شود و فقط کافی است پایه باشید تا قدم به مناطق پرت تر و دیوانه وار و خطرناک تری بگذارید. برخلاف سوییت واتر که یت هایش به دستگیری مجرمان ده پا و دوئل بازی های بی خطر خلاصه می شود، در پرایا داستان های پیچیده تر و بزرگ تری در حد جنگ انتظار میزبانان را می کشد. نکته ی بعدی اما این است که در این سو از پارک میزبانان بی خاصیت به نظر نمی رسند، بلکه ظاهرا سیستم کتک زدن و کشتن مهمانان شان مثل ساعت کار می کند.قبل از این میزبانان اصلا تهدیدبرانگیز به نظر نمی رسیدند، اما در جریان عملیات سرقت از گاری می بینیم که یکی از سربازان اتحادیه شروع به خفه لوگان می کند و شلیک ویلیام است که جلوی او را می گیرد. یا در جایی دیگر می بینیم که نیروهای موئتلفه لوگان را زیر مشت و لگد می گیرند. سوال این است که اگر ویلیام شلیک نمی کرد، آن سرباز لوگان را می کشد؟ از یک طرف به نظر می رسد هرچه به درون یت های پارک عمیق تر شوید، همه چیز سخت تر می شود و از طرف دیگر از آنجایی که طبق نظریه ی طرفداران صحنه های وریس، ویلیام و لوگان در این اپیزود در گذشته جریان دارند، پس امکان دارد که کنترل کنندگان پارک مقدار سختی و خطرناک بودن پارک و میزبانان را به مرور زمان پایین آورده اند. مثلا چند اپیزود قبل یا در همین اپیزود وقتی ویلیام گلوله می خورد به عقب پرت می شد و زمین می خورد، اما در صحنه های مرد سیاه پوش می بینیم که او گلوله های دشمنانش را بدون آخ گفتن دریافت می کند. شاید آزاد بودن بیش از اندازه ی میزبانان در آسیب زدن به مهمانان یکی از بخش های همان حادثه ای بوده که دهه ها قبل افتاده و بعد از آن پارک تصمیم گرفته تا برای جلوگیری از آن، دوز همه چیز را پایین بکشد.westworldدر یکی دیگر از پیچ های هیجان انگیزترِ این اپیزود بالا ه از ماجرای آن میزبان سرگردان که چند اپیزود قبل مغزش را با سنگ متلاشی کرده بود اطلاع پیدا می کنیم. در ابتدا به نظر می رسید این میزبان یکی از جمله میزبانانی است که بر اثر رسیدن به خودآگاهی نصفه ونیمه عقلش را از دست داده و با کشیدن صورت فلکی شکارچی قصد رسیدن به آسمان را داشته است، اما الیز هیوز در این اپیزود متوجه می شود که در دست هیزم شکن ما یک دستگاه ارتباط با جاسازی شده تا اطلاعاتی را به بیرون از پارک بفرستد. از قضا او به خودآگاهی نرسیده بوده، بلکه جاسوسی است که توسط افرادی ناشناس کنترل می شود.خب، سوال این است که این خیمه شب باز چه ی می تواند باشد؟ اولین مضنون مان ی نیست جز ترسا، ی شرکت دلوس که در اپیزود قبل توسط فورد تهدید شد که در کارش دخ نکند. اگرچه او در این اپیزود غایب بود، اما به نظر می رسد بدنِ هیزم شکن به دستور او راهی کوره شده بود. چرا؟ چون اگر یادتان باشد در یکی-دو اپیزود قبل او به زور تیم خودش را برای بررسی دلیل رفتار عجیب هیزم شکن سرگردان کرد و اجازه نداد تا الیز و برنارد در این کار دخ کنند. و از آنجایی که ترسا ی دلوس است و این شرکت هم از فعالیت های اخیر فورد دل خوشی ندارد، شاید او از این طریق در حال جاسوسی و جمع آوری اطلاعات علیه فورد بوده است. از آنجایی که الیز این موضوع را به برنارد خبر می دهد و برنارد هم با ترسا رابطه ی مخفیانه دارد، باید دید آیا برنارد از قبل، از این مسئله خبر داشته است یا نه؟ روی هم رفته بهتر است سران پارک سر عقل بیایند. چون در حالی که آنها در جنگ سرد به سر می برند، یک جنگ واقعی با وجود میزبانانی که دارند دنیایشان را زیر سوال می برند، در حال جرقه خوردن است.در اپیزودی که همه ی خط های داستانی با پیشرفت های جالبی روبه رو می شدند، خط داستانی ترسناک میـو هم از این قاعده جدا نبود. جایی که میو روی تخت اتاق جراحی بلند می شود و تکنسین وحشت زده ی پارک را با اسمش (فلی ) صدا می کند. در حالی که وریس برای رسیدن به در دشت و صحرا در جستجوی هزارتو است، ظاهرا میـو حوصله ی این کارها را ندارد. بنابراین با میانبر زدن یکراست در قلب پارک بیدار شده است. فعلا معلوم نیست میو چقدر از دنیای اطرافش خبر دارد و چه برنامه ای در سر دارد، اما از آنجایی که او هم صحبت جدیدی پیدا کرده است، فکر می کنم خیلی طول نمی کشد تا جواب سوالاتش را بگیرد. مسئله این است که در رابطه با بیدار شدن میو با اتفاقی سروکار داریم که نمونه اش ۳۰ سال گذشته اتفاق افتاده و این روزها ی چیزی درباره ی مقابله با آن نمی داند. این وسط فکر می کنم از خوش شانسی میو بود که با ی مثل فلی روبه رو شد که علاقه ی عمیقی به میزبانان دارد.در طول این اپیزود متوجه می شویم که فلی یک کارگر بی حوصله ی معمولی نیست که مثل اکثر همکارانش اوقات فراغتش را در واقعیت مجازی بگذراند، بلکه بلندپروازی هایش به فراتر از تعمیر و حراجی روبات ها می رود. ما می بینیم که فلی یک گنجشک اب را یده است و وقت بی کاری اش را صرف برنامه ریزی دوباره ی آن و زنده ش می کند. فلی موفق می شود پرنده را به زندگی برگرداند، اما این اتفاق با بیدار شدن میو همراه می شود. اما میو چگونه اسم فلی را می داند؟ این طور که به نظر می رسد میو که در زمینه ی بیدار شدن وسط حراجی به مقام ی رسیده است، بعد از اینکه در پایان قسمت قبل فهمید که بارها بدون مشکل مُرده و به زندگی برگشته است، خودش را زخمی می کند و وقتی به تعمیرگاه منتقل می شود، خودش را به خواب می زند و به طور مخفیانه به صحبت های تکنسین ها گوش می دهد. شاید این وسط ی اسم فلی را صدا کرده باشد. هرچه هست ظاهرا میو خیلی وقت است که منتظر فرصتی برای تنها گیر آوردن یکی از این تکنسین ها بوده است تا حس زهره ترکش کند!ویلیام و لوگان فقط برای خوش گذرانی به پارک نیامده اند، بلکه کمپانی آنها قصد ید پارک را داردیکی دیگر از جزییات این اپیزود پرداختن به همین تکنسین ها بود. در زمینه ی دنیاسازی، علاوه بر اینکه ما در این اپیزود با شهر جدیدی در وست ورلد آشنا می شویم، بلکه سازندگان سری هم به طبقات زیرین مرکز کنترل پارک می زنند و برای اولین بار در این اپیزود فرصت پیدا کردیم تا مدتی را با تکنسین هایی بگذرانیم که به جایگاهی اسطوره ای در میان سرخ پوست ها دست پیدا کرده اند. ما می بینیم در حالی که نان طبقه ی بالا وظیفه های جذاب تری دارند، فلی و همکارانش با جنازه ی روبات ها سروکله می زنند. درست مثل «بازی تاج و تخت» که به طبقات مختلف جامعه ی وستروس می پردازد، خوب بود که در این اپیزود توانستیم کمی بیشتر با سلسله مراتب پارک آشنا شویم. و البته در این ده پیرنگ فاش می شود که بله همان طور که می توانستیم پیش بینی کنیم برخی کارکنان از میزبانانِ خاموش سوءاستفاده می کنند و بله، امکان اینکه میزبانان این صحنه ها را به یاد بیاورد وجود دارد و بله پارک هم همه چیز را زیر نظر دارد تا سر فرصت از آنها برای تهدید کارکنانش استفاده کند.بالا ه به اتفاقات خط داستانی وریس در این اپیزود می رسیم که شامل لحظات بسیار مهمی می شد. اگر یک نکته درباره ی وریس وجود داشته باشد این است این دختر موطلایی از دو عنصر تشکیل شده است. اولی وریسی است که در راز و رمز دفن شده است و دومی وریسی است که حامل بحث های فرامتنی و تماتیک است. به عبارت دیگر وریس بزرگ ترین معمای سریال است که تک تک تصمیمات و ع العمل هایش علاوه بر اینکه به پیچیدگی روایی قصه می افزایند، بلکه از لحاظ شخصیتی هم حاوی معنایی قوی هستند. بگذارید با بخش اسرارآمیز وریس شروع کنیم. چند اپیزود قبل ما با بررسی تئوری «ذهن دوگانه» به این نتیجه رسیدیم که ص که وریس را هدایت می کند، آرنولد است. اینکه آیا این صدای خود آرنولد است یا صدای ذهنِ خودآگاه وریس است که برنامه نویسی هایش را برای او می خواند معلوم نیست. اما هرچه هست وریس با راهنمایی های آن موفق به ش تن چرخه ی داستانی اش شد.چیز جدیدی که در این اپیزود متوجه می شویم این است که فورد به وریس شک کرده است و یک چیزهایی درباره ی صدای آرنولد در ذهن وریس می داند. بنابراین وریس را وارد رویا می کند تا از او بپرسید آیا آرنولد «دوباره» دارد با او صحبت می کند؟ اینجا ممکن است قضیه کمی پیچیده شود، پس دقت کنید: فورد وریس را در حالی برای بازجویی بیهوش می کند که وریس در شهر پارایا همراه ویلیام و لوگان است. اگر تئوری خط های زمانی متفاوت حقیقت داشته باشد، این یعنی وریس در زمان حال خاطرات گذشته اش با ویلیام را به یاد می آورد و واقعا به پارایا نرفته است و فورد هم وریس زمان حال را بازجویی می کند که ببیند آیا آرنولد «دوباره» شروع به صحبت با او کرده است یا نه.خب، واژه ی «دوباره» خیلی خیلی مهم است. چون این «دوباره» مدرک دیگری است که برای اثبات تئوری خط های زمانی متفاوت سریال داریم. این «دوباره» نشان می دهد که یک بار در گذشته آرنولد سعی کرده تا با وریس صحبت کند و این موضوع به همراهی قهرمان ما با ویلیام و تلاشش برای یافتن هزارتو ختم شد. طبق نظریه ی طرفداران، تلاش ویلیام و وریس به همان حادثه ی معروف ختم می شود. بعد از آن ماجرا فورد وریس را به چرخه ی داستانی اش برمی گرداند و او در طول این ۳۰ سال بدون مشکل فعالیت می کرده است و در این مدت فورد هر از گاهی به وریس سر می زند تا ببیند او باز دوباره هوس و هوشیاری به سرش نزده باشد. اگرچه وریس بعد از ۳۰ سال باز دوباره دارد گذشته را به یاد می آورد و آرنولد باز دوباره دارد او را به از سر گرفتن سفرش مجبور می کند، اما وریس در جواب به فورد می گوید که همه چیز در امن و امان است. که ۳۴ سال و ۴۲ روز و هفت ساعت است که با آرنولد حرف نزده است.اگر یادتان باشد در نقد قسمت اول جمله ی معروفی را نقل قول که می گفت: « من از قبول شدن یک کامپیوتر در امتحان تورینگ نمی ترسم، از این وحشت زده ام که نکند آن کامپیوتر از قصد مردود شود». خب، وریس در این اپیزود دقیقا چنین حرکتی را اجرا می کند. وریس به مرحله ای از هوشیاری رسیده که حتی در ح آنالیز هم که آسیب پذیرترین ح روبات ها است، کنترل خودش را در دست دارد، حقیقت را مخفی نگه می دارد و همان جو را به فورد می دهد که دوست دارد بشنود. این به صحنه ی فوق العاده جذ منجر می شود که خدای این دنیا را در حال بررسی زنده بودن یا نبودن مخلوقاتش و فریب خوردن او توسط وریس به تصویر می کشد. اینکه خالقت جلوی تو را بگیرد و تو را در زندان برنامه ریزی خودش نگه دارد فکر ترسناکی است. با این حال، ما تاکنون به این نتیجه رسیده ایم که فورد به جای اینکه آدم شروری باشد، بهتر از هر دیگری به ماشین بودن مخلوقاتش باور دارد و اعتقاد دارد که چیزی جز بدبختی برای خود میزبانان و دیگران نیست.اما در نهایت به مهم ترین سکانس این اپیزود می رسیم که شاید تاکنون خفن ترین سکانس کل سریال هم باشد. جایی که بالا ه دوتا از بزرگ ترین شخصیت های داستان یعنی فورد و مرد سیاه پوش در یک کافه ی بین راهی در گوشه ای از وست ورلد روبه روی یکدیگر می نشینند و به یکدیگر تیکه می اندازند! حرف های زیادی در زیر تک تک دیالوگ های آنها احساس می شود. گفتگویشان خبر از تاریخ مشترک بلند و بالایی بین آنها می دهد. رویدادهای گذشته به یاد آورده می شوند، اما توضیح داده نمی شوند. به خشم و انتقام های درونی شان اشاره می شود. هشدارها داده می شود و اه مشخص می شود. مرد سیاه پوش خدای وست ورلد را آن قدر خوب می شناسد که او را به اسم کوچک صدا می کند و فورد هم آن قدر با مرد سیاه پوش آشنا است که کاملا معلوم است این اولین باری نیست که با این مرد پای یک میز نشسته است. هر دو مرد به چیزهایی اشاره می کنند که کاملا شفاف نیست، اما با تمام اینها شاید با قابل درک ترین سکانس کل سریال تا این لحظه سروکار داریم؛ گفتگوی خدا و جایی در وسط صحرایی در عمقِ آینده.نسخه ی علمی -تخیلی ای که «وست ورلد» از درگیری خدا و ارائه می دهد اصلا سیاه و سفید نیستهر دو احساس موجوداتی فراانسانی را از خود صاتع می کنند که انگار در یک بازی کیهانی و سرنوشت ساز با یکدیگر درگیر شده اند. اگر آدم های معمولی در دنیای وست ورلد به قهرمان تبدیل می شوند، فورد و مرد سیاه پوش هم به چیزی فراتر از قهرمانان صعود می کنند. یکی فرمانروایی یک دنیای وسیع و تمام نانش را برعهده دارد و با یک اشاره می تواند آنها را به فرمان خودش وا دارد. فرمانروایی که تمام لذت ها و اندوه های مخلوقاتش در اختیار اوست. و دیگری یک مرد نیکوکارِ در دنیای واقعی است که در وست ورلد نقش آنتاگونیست شروری را برعهده دارد که باید به مصاف با خدا برود. مرد سیاه پوش می خواهد در قالب ی قابل درک به دل هزارتوی بهشتِ خدا بزند و نان زندانی آن را آزاد کند. اگر مرد سیاه پوش همان ویلیام باشد که مدت ها قبل وریس را از دست داده است، قابل درک به نظر می رسد که او برای ماشین هایی که از نظر او ماشین نیستند، تلاش کند. از یک طرف تلاش مرد سیاه پوش می تواند به تمام میزبانان منجر شود و از طرف دیگر این یت می تواند به معنای سقوط نظم، هرج و مرج و نابودی استخوان بندی وست ورلد باشد.اینکه حق با کدامشان است مشخص نیست. چون نسخه ی علمی -تخیلی ای که «وست ورلد» از درگیری خدا و ارائه می دهد اصلا سیاه و سفید نیست. در یک طرف میدان قهرمان سقوط کرده ای را داریم که در چشمانِ پارک به یک شرور بزرگ تبدیل شده است و فکر می کند در پایان به رستگاری خواهد رسید و در طرف دیگر میدان خ قرار دارد که به معنای واقعی کلمه با تکان دادن انگشتانش می تواند تمام مخلوقاتش را به فرمانبرداری از خود وا دارد. ن تی میزبانان، ساخته ی دست او هستند. پس، او می تواند هرطوری که دوست دارد با آنها رفتار کند. مرد سیاه پوش چه حقی دارد که بخواهد جلوی او را بگیرد؟ در این میان معلوم می شود که شاید فورد نتواند به طور مستقیم جلوی مرد سیاه پوش را از رسیدن به مرکز هزارتو بگیرد، اما می تواند با قرار دادن مخلوقاتش بر سر راهش، او را عقب نگه دارد. بنابراین معلوم می شود که هدف اصلی فورد از طراحی شخصیت بی رحمی به اسم وایات و دار و دسته ی قاتل او که در مقابل تیراندازی مهمانان مقاوم هستند چه چیزی بوده است. مرد سیاه پوش باید برای رسیدن به هزارتو از سد وایات عبور کند. جدا از این اما و اگرها، چیزی که درباره ی گفتگوی ساده اما در عین حال حماسی فورد و مرد سیاه پوش دوست دارم، احساس عجیبی است که در این سکانس جریان دارد. دو نیروی فراطبیعی در گوشه ای از این دنیای مجازی روبه روی هم نشسته اند و این به سکانسی منجر شده که آن قدر عظیم است که علم، تخیل و تکنولوژی را پشت سر می گذارد و تماشاگران را در اتمسفر یک دنیای کهن و فانتزی رها می کند.خب، بگذارید مقاله را با تئوری هیجان انگیزی از طرفداران به اتمام برسانم که نشان می دهد شاید جاناتان نولان و لیزا جوی روایتی پیچیده تر از چیزی که فکر می کنیم را برایمان ترتیب داده اند. از آنجایی که دو خط زمانی کافی نیست، عده ای از طرفداران به تازگی به این نتیجه رسیده اند که ممکن است داستان در سه خط زمانی مختلف جریان داشته باشد. خب، توضیح این نظریه از اینجا شروع می شود: احتمالا برنارد یک میزبان است. همه ی ما به این موضوع شک داشته ایم و برای مدرک هم می توانید به تقریبا تمام دیالو گ هایی که بین او و فورد رد و بدل می شود مراجعه کنید. این چیز جدیدی نیست، اما نکته ی جدید ماجرا این است که برنارد فقط یک میزبان معمولی نیست، بلکه می تواند کلونی قدیمی از آرنولد باشد. یکی از قوی ترین مدارکی که برای این تئوری داریم این است که اگر صدای برنارد و ص که وریس در ذهنش می شنود را با هم مقایسه کنید، متوجه می شوید که آنها خیلی شبیه به هم هستند (خودِ من این کار را انجام دادم و بله انگار صدای این دو دقیقا به هم شبیه است).اما سوال این است که این موضوع چه ربطی به ایجاد یک خط زمانی جدید دارد؟ اگر برنارد کپی آرنولد باشد، پس این به این معنی است که در صحنه هایی که برنارد حضور دارد، ما در واقع در حال تماشای آرنولد هستیم. صحنه های دونفره ای که ما گفتگوی برنارد و وریس را می بینیم، در واقع در حال دیدن گفتگوی دو نفره ی آرنولد و وریس هستیم. می دانید نقطه ی مشترک آرنولد و برنارد چیست؟ بله، هر دوتایشان دور از چشم فورد به مطالعه بر روی خودآگاهی اندرویدها علاقه داشته اند و دارند. خب، اگر این نظریه حقیقت داشته باشد، صحنه های مربوط به وریس و برنارد (آرنولد) از نظر زمانی قبل تر از خط زمانی ویلیام و لوگان قرار می گیرند. در اپیزود پنجم از زبان مرد سیاه پوش می شنویم که آرنولد قصد نابودی پارک را داشته است و این موضوع باز دوباره در جریان آنالیز وریس توسط فورد هم تکرار می شود. پس، اگرچه ممکن است صحنه های دوتایی وریس و آرنولد عادی به نظر برسند، اما شاید در واقع این آرنولد است که به مرور دارد وریس را به خودآگاهی می رساند و به سوی نابودی پارک راهنمایی می کند.به این ترتیب به سه خط زمانی می رسیم: خط زمانی آرنولد، خط زمانی ویلیام و خط زمانی مرد سیاه پوش. این طوری تصویر کلی تاریخ ۳۰ سال اخیر پارک را به دست می آوریم. در خط زمانی آرنولد اولین قدم هایی که به سوی نابودی پارک برداشته می شود را می بینیم. در خط زمانی ویلیام می بینیم که اولین حرکت برای عملی شدن این نقشه ش ت می خورد و شاید در خط زمانی مرد سیاه پوش بالا ه این اتفاق بیافتد و با سقوط پارک روبه رو شویم. و البته ممکن است هفته ی بعد همه ی برداشت هایمان تغییر کنند.
جدیدترین اپیزود سریال mr. robot که حکم یک فینال زودرس را دارد، آتش بازی های آغاز شده در اپیزود قبل را با قدرت ادامه می دهد و به سرانجامی انقل می رساند.اگر فکر می کردید بعد از اپیزود ساختارشکن و میخکوب کننده ی هفته ی گذشته حالاحالاها طول می کشد تا سروکله ی اپیزودی به همان اندازه درگیرکننده و به یادماندنی پیدا شود اشتباه می کردید. شاید در اپیزود ششم فصل سوم «مستر روبات» (mr. robot) خبری از یک تکنیک برداری تماشایی و طاقت فرسا نباشد، اما این چیزی از مقدار هیجانی که از لای درز های این اپیزود به بیرون فوران می کند کم نمی کند. یکی از دلایلش این است که اپیزود پنجم و ششم در واقع یک داستان هستند که به دو قسمت تقسیم شده اند. هر دو در یک روز اتفاق می افتند، هر دو به تلاش الیوت برای جلوگیری از اجرای نقشه ی مرگبارِ رُز سفید و تایرل برای منفجر ساختمان ریکاوری نیویورک می پردازند، هر دو دارای یک شمارش مع هستند که قهرمان مان را مجبور می کند تا بی خیال احتیاط و برنامه ریزی شود و مثل ابرقهرمانی از جان گذشته به دل ماجرا بزند، هر دو حول و حوش قهرمانی می چرخند که می خواهد گندی را که با انقلابش به بار آورده و حالا دست سوءاستفاده کنندگان افتاده است به هر ترتیبی که شده جمع کند و هر دو اپیزودی هستند که تمام کاراکترهای اصلی بعد از مسیرهای جداگانه شان در طول فصل دوم بالا ه در اینجا به سر تقاطع می رسند و به خاطر سرعت بالایشان با کله با یکدیگر تصادف می کنند و ما هستیم و تماشای عواقب این تصادفِ غیرقابل اجتناب. در یک کلام هر دو اپیزودهای فینالی هستند که عادت داریم آ فصل آنها را ببینیم، اما حالا درست در میانه ی فصل غافلگیرمان کرده اند. هر دو اپیزودهایی هستند که حکم یک خانه تکانی حس را بازی می کنند. همان طور که اپیزود هفته ی گذشته سعی داشت بهمان نشان دهد و همان طور که اپیزود این هفته آن را به طرز غیرقابل انکاری ثابت می کند، کاراکترها در آستانه ی تحولی بزرگ قرار گرفته اند که راه فراری از آن نیست. دستان بزرگ تری حکم عروسک گردانان مخفی را برعهده دارند.مقالات مرتبطهمه ی سریال های بزرگ دارای لحظات دگرگون کننده ای هستند که سریال را از لبه ی پرتگاهی بلند به لبه ی پرتگاه بعدی پرت می کنند. لحظاتی که بازگشت به پرتگاه قبلی را غیرممکن کرده و پروسه ی حرکت به سوی پرتگاه بعدی را آغاز می کند. لحظاتی که معادلات سریال را به طور کلی بهم می ریزند و بازی جدیدی را بین کاراکترها آغاز می کنند. اگر اپیزود دو هفته ی قبل با حال و هوای پرحزن و اندوهش به این اتفاق اشاره کرد. اگر اپیزود هفته ی گذشته با جیغ و فریاد مداوم آژیرها و شورشیان نقاب داری که ساختمان مرکزی ایول کو را به گند کشیدند و با الیوت آلدرسونی که در طول آن قلبش به دهانش رسیده بود، حتمی بودن آن را امضا کرد، اپیزود این هفته رسما آن را عملی می کند. نتیجه به چیزی ختم می شود که هیجان مان را در برابر چهره های مات و مبهوت و فروپاشیده ی الیوت و اطرافیان آشنا و غریبه اش تایید می کند؛ اگر اپیزود قبل موفق شد ساختار داستانگویی و کلا تمام عناصر معرف این سریال از فصل اول را به بهترین شکل ممکن اجرا کند، اپیزود این هفته نشان می دهد که این اتفاق به همان یک اپیزود خلاصه نشده بود و ظاهرا فعلا ادامه دارد. یکی از اولین چیزهایی که درباره ی این اپیزود دوست دارم، تفاوت فرم روایی اش در مقایسه با اپیزود قبلی با وجود یکی بودن داستانشان است. اگرچه هر دو به داستان لحظات پایانی عملی شدن انفجار ساختمان ریکاوری ایول کو می پردازند، اما هر دو با فرم روایی متفاوتشان نسبت به یکدیگر به دستاورد ی انی در خلق فضایی تا سر حد مرگ خفه کننده و پارانویایی رسیده اند. به همین دلیل مطالعه ی این دو اپیزود در کنار همدیگر، کلاس درس فوق العاده ای برای درک نحوه ی استفاده ی اصولی از پلان های طولانی و کات های فراوان برای خلق تعلیق و تنش است. در هر دو اپیزود به یک نتیجه ی احساسی ی ان می رسیم، اما روش رسیدن مان به آن فرق می کند. اپیزود قبل با نماهای تمام نشدنی اش از بالا و پایین دویدن کاراکترها در فضایی محدود کار داشت. به طوری که بعضی وقت ها از جمع شدن تمام استرس هایمان روی هم مثل معتادی که ماس مواد می کند، ماس یک عدد کات ناقابل می کردیم تا بتوانیم یک لحظه نفس بگیریم.اما جالب این است که سم اسماعیل به عنوان کارگردان اپیزود ششم، این ماجرا را در اپیزود این هفته برع کرده است. حالا شاهد کات های به موقعی بین چندین و چند خط داستانی مختلف هستیم؛ کات هایی که هرکدامشان حکم بیل های پر از خاکی را برعهده دارند که روی بدن زنده ی ما در چاله ای وسط ناکجا آباد ریخته می شوند و هر یک از بیل هایی که خاکش را روی بدن مان خالی می کند (بخوانید هرکدام از کات ها) ما را یک قدم به مرگ مان از شدت وحشت و خفگی نزدیک تر می کند. بنابراین درست برخلاف اپیزود پنجم، نقش کات از اتفاقی آرامش بخش، به سلاح زجرکش کننده تغییر می کند. یکی از دلایلش به خاطر این است که در اپیزود قبل فقط الیوت و آنجلا در مرکز قصه قرار داشتند. یکی می خواست جلوی به وقوع پیوستن اتفاق امروز را بگیرد و دیگری می خواست تا وقوع آن را عملی کند. تمام اینها در حالی اتفاق می افتاد که هنوز خیلی ها متوجه گستره ی این اتفاق نشده بودند. آنجلا می خواست با کمک شلوغ کاری اعضای قل و غیرقل اف سوسایتی آ ین مقدمات اجرای مرحله ی دوم را در خفا عملی کند و از سوی دیگر الیوت هم می خواست در خفا جلوی آن را بگیرد و با یک تماس تلفنی با پلیس درباره ی بمب گذاری در ساختمان ریکاوری، آنجا را خالی کند. هر دوی آنها عمق فاجعه را اشتباه درک کرده بودند. هر دوی آنها انتظار آتش بسیار بسیار کوچک تر و امن تری را داشتند. چه آنجلایی که به عنوان یکی از اعضای اصلی تیم رُز سفید فکر می کرد آنها به درخواستش احترام می گذارند و این آتش را بدون صدمه زدن به دیگران راه می اندازند و چه الیوتی که باور داشت رُز سفید اهمیتی به جان بقیه نمی دهد و نابودی این ساختمان، آدم های زیادی را به کشتن می دهد. اما هر دوی آنها اشتباه می د. یا بهتر است بگویم حداقل یکی شان حق داشت. تصور الیوت از اتفاقی که قرار است بیافتد اگرچه با واقعیت یکی بود (مرگ انسان ها)، اما همزمان آن قدر بین فاجعه ای که او تصور کرده بود با فاجعه ای که واقعا می افتد فاصله است که می توان با قدرت گفت که او هم در عین پیش بینی درست، اشتباه کرد. پیش بینی الیوت از انفجار ساختمان ریکاوری نیویورک، مثل پیش بینی برخورد یک هواپیمای تک نفره به یک کلبه ی دورافتاده در وسط جنگل در مقایسه با حادثه ی هواپیمایی یازده سپتامبر است که واقعا می افتد!در هر دو اپیزود به یک نتیجه ی احساسی ی ان می رسیم، اما روش رسیدن مان به آن فرق می کندشاید بهترین صحنه ای را که بتواند فضای متفاوت اپیزود پنجم و ششم را توصیف کند باید در اپیزود هفته ی گذشته جستجو کرد. منظورم همان صحنه ای است که دوربین آنجلا را برای فرار از دستِ معترضان از بالای دیوارهای کاذب اداره دنبال می کند. دوربین با وجود ایستادن آنجلا پشتِ سرور به حرکتش ادامه می دهد و در نهایت از دیوار خارجی ساختمان بیرون می رود و نیمی از فضای بیرون را به تصویر می کشد. ناگهان با یک اسپلیت اسکرین مواجه می شویم. در یک طرف شلوغ کاری معترضان در جلوی ساختمان را می بینیم که طبق گفته ی ایروینگ آدم های اجیرشده ی خود تاریکی هستند و در طرف دیگر صحنه آنجلا را داریم که مشغول انجام عملیات است. سم اسماعیل به بهترین شکل ممکن از طریق این صحنه به چیزی اشاره می کند که آنجلا در آن لحظه بهش فکر نمی کند؛ با وجود تمام شواهدی که به آن اشاره می کند، از دیدنش صرف نظر می کند؛ اینکه آنجلا نه یکی از اعضای کلیدی رُز سفید، بلکه فقط یکی از صدها یا هزاران کارگر تاریکی است. اینکه آنجلا فقط بخش کوچکی از یک نقشه ی بزرگ تر است و نبوغ رُز سفید این است که موفق شده تمام بازوهای یک بارمصرفش را طوری از هم جدا نگه دارد که هیچ متوجه نشود که آنها نه یکی از اطرافیانِ پادشاه، بلکه سربازان صفری هستند که برای کشته شدن به میدان نبرد فرستاده می شوند. که آنها در واقع چرخ دهنده های کوچک ماشین بزرگی هستند که اهمیتی برایشان قائل نمی شود. در پایان این اپیزود درست در لحظه ای که آنجلا دارد با خودشان کلنجار می رود که کار درستی کرده است و این کار به دنیایی بهتر منجر می شود و درست در لحظه ای که الیوت فکر می کند بالا ه موفق شده با همکاری با مستر روبات، جلوی یک فاجعه را بگیرد، با آدم هایی روبه رو می شویم که در کوچه و خیابان با صورت هایی بهت زده به صفحات موبایلشان چشم دوخته اند. ساختمان ریکاوری نیویورک منفجر نشده است، اما قیافه ی تمام مردم طوری است که انگار آنها همین الان فروپاشی ناگهانی یک آسمان اش را به نظاره نشسته اند. قیافه های همه طوری است که انگار الیوت در کارش ش ت خورده است و اگر همین الان سرش را برگرداند متوجه می شود که ساختمان ریکاوری با خاک ی ان شده و او در تمام این مدت در خواب و خیالِ نجات آن سیر می کرده است.دلیلش ساده است. قیافه ی مردم به این دلیل شبیه انی است که انگار فروپاشی ناگهانی ساختمانی را دیده اند، چون آره، آنها واقعا در موبایل هایشان و صفحات تلویزیون هایشان در تماشای ساختمان هایی در جای خودشان یخ زده اند که به طور ناگهانی منفجر شده اند. به خاطر اینکه شاید الیوت جلوی انفجار ساختمان ریکاوری نیویورک را گرفته باشد، اما تاریکی موفق شده تا ۷۱ ساختمان ریکاوری دیگر در سرتاسر کشور را با موفقیت منفجر کند و هزاران هزار نفر آدمی را که داخلشان بوده است با این حرکت به کشتن بدهد. الیوت نه تنها نتوانسته جلوی اجرای مرحله ی دوم را بگیرد، بلکه با فرستادن آرشیو ایول کو از ساختمان نیویورک به دیگر مناطق کشور برای جلوگیری از انفجار ریکاوری نیویورک به خیال خودش، در عوض شرایط را برای انفجار همزمان دیگر ساختمان های کشور فراهم کرده است. در نتیجه ناگهان معنای صحنه ی اسپلیت اسکرین آنجلا و معترضان قل جلوی ایول کو در اپیزود قبل، همچون یک سیلی محکم و بی هوا توی صورت کاراکترها و تماشاگران برخورد می کند. تاریکی طوری امثال الیوت و آنجلا و تایرل و دارلین و دام و پرایس و از همه مهم تر خود مستر روبات را بازی داده است که آدم کاری از دستش برنمی آید جز هورا کشیدن برای نبوغ شرورانه ی رُز سفید. قضیه درباره ی یک حرکت فریبنده و آب زیرکاهانه ی ساده نیست. داریم درباره ی نیرنگ و حقه ای حرف می زنیم که احتمالا لقب خفن ترین نیرینگ چندمرحله ای و چندلایه و چندساله را از سوی اتحادیه کلاهبرداران دنیا دریافت خواهد کرد! رُز سفید طوری تمام مهره های دوست و دشمن در میدان نبرد را بازی داده است که انگار نه با یک آدم عادی، بلکه داریم درباره ی خدای یک دنیا حرف می زنیم که با یک چشم به هم زدن، همه را انگشت به دهان رها کرده است. انگار داریم درباره ی خدای ی ن ایی حرف می زنیم که بدون اینکه هویت واقعی اش را افشا کند با یک سری موجود میرا وارد بازی می شود و حالا فاش می کند که چگونه بدون اینکه آنها متوجه شوند در تمام این مدت در حال کنترل ِ دنیایشان بوده است. الیوت زمانی گفت: «کنترل توهمه». و این جمله در پایان بندی این اپیزود به ترسناک ترین شکل ممکن، ح ی فراتر از یک جمله ی خوشگل به خودش می گیرد. کنترل در دستان رُز سفید است و او دکمه ی قرمز را فشرده است.یکی از نمادپردازی های سم اسماعیل در این اپیزود که خیلی در دید قرار دارد مجسمه ی ماهی آبی رنگی است که روی دیوار آبی رنگِ اتاق کامیپوتر ساختمان ریکاوری ایول کو است. نمادپردازی ماهی همیشه رابطه ی با شخصیت پردازی الیوت دارد. اگر یادتان باشد الیوت یک ماهی جنگجوی سیامی سیاه داشت. ماهی ای که نه تنها اسمش «کورتی»، اشاره ای به یک نوع کیبورد است که اکثر ما امروزه از آن استفاده می کنیم و سلاح اصلی الیوت برای هم است، بلکه داریم درباره ی ماهی ای حرف می زنیم که مثل لباس موردعلاقه ی الیوت (سویی سیاه) سیاه است. حفظ قلمرو برای ماهی های سیامی بسیار اهمیت دارد و قرار گرفتن دو ماهی در کنار هم به جنگ و دعوای همیشگی تا فراری شدن یا مرگ یکی از آنها منجر می شود (دعوای همیشگی الیوت و مستر روبات را که سر کنترل یک بدن در جدال هستند به یاد بیاورید). همچنین ماهی های سیامی نر به ضداجتماعی بودن و انزوا معروف هستند. دقیقا همان صفاتی که الیوت آلدرسون را توصیف می کنند. اما یک نقطه ی مشترک بین الیوت و ماهی اش هم وجود دارد که تاکنون با این قدرت تایید نشده بود و آن هم این است که هر دوی آنها در آکواریوم زندگی می کنند و خودشان خبر ندارند. به تنگ ماهی الیوت نگاه کنید. این ماهی هیچ وقت متوجه نمی شود که دارد در یک محیط بسته ی شبیه سازی شده زندگی می کند. ص ه ها و گیاهان کاری می کنند تا او فکر کند در یک محیط طبیعی قرار دارد. غذاهایی که از دنیای ناشناخته ی بالا به داخل تنگش سقوط می کنند و روشن و خاموش شدنِ چراغ های اتاق توسط صاحبش، برنامه ی روز و شب اش را تعیین می کند. دنیای بالاتر از سطح آب، دنیایی است که این ماهی هرگز آن را نمی فهمند و هیچ وقت ماهیت شیشه هایی که احاطه اش کرده اند و دنیای بسیار بسیار بزرگ تری که آن بیرون وجود دارد برایش سوال نمی شود.ماهی الیوت در یک دنیای زندگی می کند و نکته این است که الیوت برای اینکه ماهی اش را گول بزند نیازی به یک سری معادلات ریاضی فیزیک پیچیده و ابرکامپیوترهای غول پیکری برای ساخت یک شبیه ساز نداشته است. سر و ته همه چیز با یک تنگ آب، هم آمده است. تنها چیزی که الیوت برای این کار لازم داشته اعتقاد به این بود که می تواند فضای متقاعدکننده ی ای برای گول زدنِ ماهی اش ب د و البته عدم توانایی ماهی برای شک به ماهیت دنیایش بوده است. خب، در پایان این اپیزود بالا ه معلوم می شود که همه، ماهی های آکواریوم رُز سفید هستند. ماهی روی دیوار اتاق کامپیوتر به استعاره ای از الیوت تبدیل می شود. ی که فکر می کند با عمل کامل دارد زندگی اش را می کند و به هیچ چیزی شک نمی کند. او با تمام وجود باور دارد که در حال زندگی در یک دنیای واقعی است و باور دارد که می خواهد جلوی تاریکی را با لپ تاپش بگیرد، اما نمی داند که با ص ه ها و گیاهان رُز سفید احاطه شده است و شیشه ای نامرئی دورش را بسته است. تازه در پایان اپیزود است که الیوت از ماهیت واقعی دنیایش آگاه می شود. فاصله ی هوش و قدرت و کنترل رُز سفید و او مثل فاصله ی هوش و قدرت و کنترل یک انسان در مقایسه با ماهی داخل آکواریومش است. تنگ ماهی می شکند و الیوت به بیرون پرتاب می شود. این لحظه برای الیوت حکم همان لحظه ای را برای نئو در «ماتری » دارد که چشم باز می کند و متوجه می شود دنیایش، شبیه ساز کامپیوتری ای بیش نیست. هر دو با هم، با یک جنس وحشت فلج کننده روبه رو می شوند؛ هر دو حکم ماهی هایی را دارند که روی فرش افتاده و بالا و پایین می پرند. آیا الیوت می تواند نفس کشیدن در دنیای خارج از تنگ آبش را یاد بگیرد؟پس درست برخلاف اپیزود قبل که به نظر می رسید در آکواریوم ماهی های رُز سفید جریان داشت، اپیزود این هفته با لیز خوردن، سقوط از لبه ی میز، ترک برداشتن، ش تن و متلاشی شدن این آکواریوم و پخش و پلا شدن ماهی هایش سروکار دارد. با اتفاق گسترده و جهان شمولی سروکار داریم که تمام کاراکترها را درگیر خودش می کند. بنابراین سم اسماعیل شروع به کات زدن می کند. کات، کات و باز هم کات. از کات بین آنجلا در حالی که ی در مترو تفنگش را به سویش نشانه گرفته تا کات به دام که همچون صحنه ای که یادآور «سکوت بره » هاست قدم در یک دخمه ی تاریک و ترسناک می گذارد. از تایرل که فریاد می زند پس سفر او و خانواده اش به اوکراین چه می شود تا جایی که دارلین با صدای اندوهناکی که انگار همچون مواد مذاب از اعماق وجودش به بیرون فوران می کند به آنجلا هشدار می کند کاری که کرده برای همیشه آزارش خواهد داد. از همه مهم تر دعوای الیوت و مستر روبات را داریم که به بحرانی ترین شکل ممکنش رسیده است. من علیه من. مبارزه از ح نیرنگ های مخفیانه، به ح مشت و لگدهای آشکار تغییر می کند.الیوت و مستر روبات حکم همان مثال «برخورد نیروی غیرقابل توقف به شی غیرقابل حرکت» را دارند. این دو بالا ه در این اپیزود با یکدیگر شاخ به شاخ می شوندتماشای الیوت که خودش را به در و دیوار می کوبد شاید خنده دار باشد، اما همزمان خبر از اتفاق ترسناکی هم می دهد. الیوت و مستر روبات حکم همان مثال «برخورد نیروی غیرقابل توقف به شی غیرقابل حرکت» را دارند. این دو بالا ه در این اپیزود با یکدیگر شاخ به شاخ می شوند. دیگر مثل گذشته خبری از فعالیت های نوبتی نیست. از تعویض کنترلر بین یکدیگر نیست. دیگر برخلاف گذشته روزها به الیوت و شب ها به مستر روبات اختصاص ندارد. حالا دیگر خبری از زندگی مسالمت آمیز این دو نیروی به یک اندازه ت یبگر با یکدیگر نیست. اکنون کار به جایی کشیده که هر دو در یک لحظه می خواهند کنترل را به دست بگیرند و نیروی مساوی شان اجازه به دیگری اجازه نمی دهد. آنها در این جدال یا خودشان را به کشتن می دهند یا حداقل یکی از آنها باید مجبور به عقب نشینی شود. وقتی الیوت به مستر روبات ثابت می کند که هیچ مدرکی در ساختمان نیویورک نیست و تاریکی فقط می خواهند آن را بترکاند، شخصیت طغیان گر دوم الیوت بالا ه سر عقل می آید و متوجه ی ماهی بودنش می شود. تاریکی ۷۱ ساختمان ایول کو را منفجر می کند و بزرگ ترین کمپانی دنیا در یک حرکت خشونت بار همزمان که به مرگ هزاران آدم منجر می شود با خاک ی ان می شود. حتی مستر روبات هم با تمام دیوانگی اش از حرکتِ رُز سفید شوکه می شود. تنها هدفِ مستر روبات نابودی یک کمپانی بی احساس بود، اما او متوجه می شود رز سفید از خشم و انگیزه ی او به عنوان سوختی برای عملی نقشه ی خودش سوءاستفاده کرده است. نقشه ای که به مرگ کارگران بی شماری مثل خودش منتهی شده است. معلوم می شود رز سفید هیچ علاقه ای به ا ف سوسایتی ندارد. آنها فقط از داستان شلوغ و پرسروصدای اف سوسایتی به عنوان وسیله ای برای مخفی داستان اصلی خودشان استفاده د. انگیزه ی رز سفید هرچه هست، بدون شک نابودی کمپانی های حریص برای بهتر زندگی مردم نیست.افشای نقشه ی رز سفید همچنین اتفاق خوبی برای یکدست تفکر تماشاگران هم بود. از لحظه ای که الیوت تصمیم گرفت تا در مقابل انقلاب خودش قرار بگیرد و برای خاموش آن تلاش کند، تماشاگران سریال به سه دسته تقسیم شدند. آنهایی که پیروزی الیوت را می خواستند. انی که پیروزی مستر روبات را می خواستند و انی که در هر دو گروه قرار می گرفتند. فکر کنم اکثر تماشاگران سریال در گروه سوم قرار می گیرند. از یک طرف الیوت را به خاطر اینکه می خواست جلوی انقل که به بدتر شدن زندگی مردم و پرهرج و مرج شدن و مرگ مردم منجر شده بود را بگیرد درک می کردیم و از طرف دیگر حس طغیان گر درون مان هم دوست داشت مستر روبات در منفجر ساختمان و تمام و نابودی ایول کو موفق شود. نه فقط به خاطر اینکه طرفدار انگیزه ی مستر روبات برای انجام مرحله ی دوم با وجود کشته شدن آدم های داخل ساختمان هستیم. بلکه بیشتر به این دلیل که دوست نداریم دنیا به همان ح بد قبلی اش برگردد. دوست نداریم تمام کارهایی که الیوت تاکنون کرده برای هیچ و پوچ باشد. از آنجایی که مستر روبات ی بخش دیگری از ذهن خود الیوت است، پس حتی بخش دیگری از خود الیوت هم می خواهد که قال قضیه ی این هرطوری شده تمام شود. اما حالا که معلوم شد اجرای مرحله ی دوم هیچ ربطی به اف سوسایتی ندارد و فقط بخشی از نقشه ی بزرگ تر رز سفید بوده است، نه تنها از این به بعد با قدرت بیشتری می توانیم از الیوت برای مقابله با تاریکی حمایت کنیم، بلکه از اینکه تا قبل از این، هشدارهای الیوت در رابطه با مرحله ی دوم را آن طور که باید و شاید جدی نگرفته بودم احساس شرمساری می کنم. هرچه هست، اتفاقات این اپیزود دنبال داستان الیوت آلدرسون را در ادامه هیجان انگیزتر می کند. همان طور که رز سفید با استفاده از هر دو هویتش به موفقیت رسید، احتمالا الیوت و مستر روبات هم فقط با همکاری با یکدیگر به پتانسیل واقعی شان دست پیدا می کنند. بالا ه هرچه این اپیزود برای رز سفید حکم یک پیروزی تاریخی را داشت، برای الیوت و بقیه به معنای یک سقوط آزاد بود. الیوت طعم اولین ش ت واقعی اش را می چشد.چیزی که درباره ی آینده ی الیوت اهمیت دارد آگاهی از ماهیت دستورالعمل هایی است که ایروینگ به تایرل داد. عده ای فکر می کنند دویدنِ تایرل در وسط خیابان و فریاد زدن هایش در رابطه با اینکه «باید جلوی حمله رو بگیرین!»، بخش دیگری از نقشه ی تاریکی است. ما تایرل را در حالی می بینیم که دستش را به تخت دستبند می زند و باز می کند و فرار می کند. همه وسیله ای برای این است که نشان دهند تایرل اینجا گروگان گرفته شده است. طبیعتا اف .بی .آی از او می پرسد که چه ی او را گروگان گرفته است و احتمالا در دستورالعملی که ایروینگ به او داده است آمده که باید اسم الیوت را به عنوان گروگانگیرش بیاورد. از آنجایی که اف .بی .آی مدام به دارلین سر مخفی نگه داشتن چیزی و تلاش برای حفاظت از ی شک کرده است، الیوت بلافاصله به مظنون شماره یکشان تبدیل می شود. مخصوصا با توجه به اینکه تمام مدیران ایول کو حتما به یاد می آورند که یکی از کارمندانشان به اسم الیوت آلدرسون سعی می کرد تا آنها را برای انتقال آرشیو کاغذی شان به خارج از نیویورک متقاعد کند و خیلی سر این موضوع جوش می زد و حالا ساختمان نیویورک تنها ساختمانی است که سالم مانده است. در نتیجه الیوت علاوه بر مبارزه با تاریکی به عنوان یکی از تنها انی که از عمق فعالیت های مخفیانه ی آنها خبر دارد، باید از دست پلیس هم به عنوان اصلی انفجار ساختمان های ایول کو و ی که تایرل را مجبور به همکاری با خود کرده بود فرار کند. این طوری رز سفید باز دوباره موفق می شود تا در سایه ها مخفی بماند و دیگر مراحل نقشه اش را با خیال راحت عملی کند. البته شاید هم تایرل متوجه ی خیانت ایروینگ به او شده و فقط خواسته آ ین تلاشش را برای جلوگیری از عدم اجرای نقشه به کار بگیرد و البته او هم خیلی زود با دیدن ۷۱ یک ساختمان شعله ور، از ماهی بودنش اطلاع پیدا خواهد کرد.حالا که حرف تئوری پردازی شد، بگذارید بگویم میبل تایلر، بازیگر نقش کودکی آنجلا در سکانس افتتاحیه، بازیگر همان دختربچه ای است که در فصل دوم در آن اتاق عجیب و غریب، از آنجلا امتحان گرفت. و نه، بدون شک سم اسماعیل به دلیل کمبود بازیگران کودک، از این بازیگر برای دو نقش متفاوت که ارتباط مستقیمی با آنجلا دارند استفاده نکرده، بلکه این موضوع حتما دلیل محکم تری دارد. نه تنها کودکی آنجلا در سکانس افتتاحیه در حال تماشای کارتون «بازگشت به آینده» است، بلکه مادرش هم به او قوت قلب می دهد که مرگ او باعث ج شان نمی شود و آنها در دنیای دیگری باز هم با هم دیدار می کنند. این موضوع هرچه هست، می تواند مدرک دیگری برای قوت بخشیدن به جنبه ی علمی -تخیلی «مستر روبات» باشد. «مستر روبات» همیشه سریالی درباره ی دوگانگی بوده است. الیوت و مستر روبات. رز سفید و ژانگ. آپارتمان مادر الیوت که همزمان زندان هم بود. دارلین که دو جانبه است. ایول کو که دارای دو مرحله بود. اعضای اف سوسایتی و تاریکی که از ماسک استفاده می کنند. انتخاب میبل تایلر در دو نقش. آیا تمام این دوگانگی ها به این معناست که خط زمانی دومی هم وجود دارد؟ راستی، کل این اپیزود یک طرف، صحنه ی گفتگوی معمولی پرایس و رز سفید در آن گردهمایی هم یک طرف! خیلی خوشم آمد با وجود تمام دیوانه بازی ها و اتفاقات تنش زایی که بر این اپیزود حکمرانی می کرد، شاهد چنین لحظه ای بودم که به طرز هوشمندانه ای خنده دار بود. چرا خنده دار و چرا هوشمندانه؟ پرایس و رز سفید به محض اینکه متوجه می شوند دیگر حرفی برای تهدید یکدیگر و بازی های کلامی و شاخ و شانه کشیدن برای هم ندارند، فاز عوض می کنند و یک دفعه متوجه می شوند که باید مثل دوتا بچه ی آدمیزاد سر چیزهای بی خود با هم صحبت کنند. اتفاقی که به طرز بدجوری برای هر دوتایشان معذب کننده است! هوشمندانه به خاطر اینکه همین صحنه های ظاهرا پیش پاافتاده هستند که مهارت سم اسماعیل را در شکار لحظاتی که ممکن است توسط فرد دیگری نادیده گرفته شوند ثابت می کند.
در جدیدترین اپیزود سریال legion، توهماتی که خیلی عادی شروع شده بودند، به فاجعه منجر می شوند. همراه نقد زومجی باشید.سه اپیزود گذشته ی سریال «لژیون» (legion) حکم یکی از آن زمان هایی را دارد که در حال مسافرت تصمیم می گیریم تا راه مان را با پیچیدن در یک جاده ی فرعی دور کنیم. این جاده ی فرعی شاید مسیرمان را برای رسیدن به مقصدمان طولانی تر می کند، اما در عوض برخی از بهترین خاطرات مان از سفرمان را رقم می زند. تا قبل از این جاده ی خاکی فرعی، فقط با یک جاده ی آسف مستقیم با کمترین ماشین های عبوری طرف بودیم که هیچ نکته ی جذ برای یدن نگاه هایمان به فضای بیرون از پنجره های ماشین نداشت. بنابراین همه در سکوت به پنجره های موبایل مان پناه برده بودیم تا از حوصله ای که همچون یک آتشفشان عصبانی سر می رفت نجات پیدا کنیم. انگار همگی در ح لودینگ قرار داشتیم تا بالا ه به مقصد رسیده و بازی شروع شود. اما این جاده ی فرعی که به یک روستای زیبا منتهی می شود، نه تنها کاری می کند از ماشین پیاده شویم و در کوچه پس کوچه های باغی اش قدم بزنیم، بلکه در یکی از رستوران های سنتی اش یک ناهار توپ بخوریم و اصلا شاید شب هم همین جا اتراق کنیم و روی پشت بام یکی از خانه های کاه گلی بخو م. فردا وقتی به جاده ی اصلی برگشتیم، انرژی بیشتری داریم. با اشتیاق بیشتری برای رسیدن به مقصد صبر می کنیم. به جای سکوتی مطلق، با یکدیگر درباره ی چیزهای جالبی که در آن روستا دیده بودیم حرف می زنیم. فضای داخل ماشین تغییر می کند. در همه ی سریال ها هر از گاهی با اپیزودهایی برخورد می کنیم که فرمانشان را به درون جاده ی خاکی می چرخانند. اما نه برای طولانی مدت. نه برای اتراق . بلکه فقط جهت تغییر موقت منظره. «لژیون» اما با سه اپیزودی که به ترتیب به گشت و گذار در ذهن سید، بازجویی لنی برای سر در آوردن از اینکه او چگونه بازگشته است و سفر به دنیاهای رناتیو دیگری از زندگی دیوید اختصاص داشتند طوری به جاده خاکی زده بود که انگار از این کار خوشش آمده بود و اصلا علاقه ای برای حرکت به سوی مقصد اصلی اش که جنگ بین دیوید هالر و امهل فاروق است نداشت.مقالات مرتبطمنظورم از این حرف ها گله و شکایت نیست. اتفاقا این سه اپیزود منهای جنجالی که حول و حوشِ مرگِ بحث برانگیز امیلی راه افتاد، برخی از تمیزترین و جذاب ترین اپیزودهای سریال بودند. به حدی که دوست داشتم اپیزود این هفته ی سریال هم این روند را ادامه بدهد. یا حداقل مهم ترین نکته ای که این اپیزودها را موفق کرده بود را رعایت کند. آن نکته چیزی نیست جز اینکه سریال در هر اپیزود یک هدف و مقصد برای خودش انتخاب کند و سر آن را بگیرد و قبل از رسیدن به آن از حرکت نیاستد. یکی از آفت های سریال های رازآلودی مثل «لژیون» یا «وست ورلد» این است که بعضی وقت ها اجازه می دهند تا راز و رمزهایشان از کاراکترهایشان جلو بزنند. تعجبی ندارد که هفته ی گذشته «وست ورلد» با تمرکز روی روایت یک داستان مشخص، یکی از سه اپیزود برترش را ارائه کرد و تعجبی ندارد که «لژیون» هم در سه اپیزود گذشته برخی از دقیق ترین اپیزودهایش را عرضه کرده است. حتما دلیلی دارد که سه اپیزود گذشته با وجود اینکه خط داستانی اصلی را جلو نمی بردند، اما تماشای آنها حس رضایت بخشی داشت. چون با اینکه قصه ی اصلی جلو نمی رود، اما به ازای آن به چیز دیگری دست پیدا می کنیم. شاید از مقصد دور می شویم، اما در عوض خاطرات باارزشی به دست می آوریم. اپیزود این هفته ی «لژیون» اما نکته ای که سه اپیزود قبلی سریال را رضایت بخش کرده بود را نادیده گرفته است. اتفاقی که مخصوصا برای اپیزودی در جایگاه آن، گران تر از حد معمول تمام می شود. حقیقت این است که یک انتظار نانوشته از اپیزودهای بعد از اپیزودهای «جاده فرعی» وجود دارد. انتظار می رود بعد از اینکه سریال مدتی را در ده پیرنگ ها گذراند، با شتاب دوچندانی به پیرنگ اصلی برگردد. مخصوصا اگر به جای یک روز، سه روز را در جاده فرعی گذرانده باشد. در آن صورت موظف است که زمان عقب افتاده را با ارائه ی اپیزودی که داستان را با پیشرفت قابل توجه ای مواجه می کند جبران کند. موظف است تا اشتیاق و هیجانی را که در جریان اپیزودهای فرعی روی هم جمع آوری شده بود با قدرت آزاد کند. اپیزود این هفته ی «لژیون» در این کار ش ت می خورد و فکر می کنم که می دانم یکی از مهم ترین دلایل وقوع چنین اتفاقی چه چیزی است.دقیقا همان چیزی که ازش می ترسیدم سر «لژیون» آمد. معلوم شد ظاهرا حتی بهترین سریال ابرقهرمانی تلویزیون بودن هم نمی تواند جلوی گرفتار شدن آن به یکی از مشکلات روتین سریال های ابرقهرمانی را بگیرد: تعداد اپیزودهای بیشتر از مقدار محتوای سریال. سریال های ابرقهرمانی، مخصوصا از نوع نت فلی ی اش ثابت کرده اند که بزرگ ترین مشکل تکرارشونده شان عدم توانایی رسیدن به تعادلی دقیق بین محتوا و تعداد اپیزودها است. بعضی سریال ها فقط در حد ۵ اپیزود محتوا دارند، اما باید این ۵ اپیزود را به اندازه ی ۱۳ اپیزود کش بدهند. در نتیجه سریال هایی که عالی شروع می شوند در نیمه ی دوم فصل با کله سقوط می کنند یا سریال هایی که با درجا زدن شروع می شوند تازه در دو-سه اپیزود آ خودشان را پیدا می کنند. راه مبارزه با این مشکل خیلی ساده است: تعداد اپیزودها را کاهش بدهید. بنابراین وقتی اعلام شد فصل دوم «لژیون»، دو اپیزود بیشتر از فصل اول دارد ترس برم داشت اما آن را جدی نگرفتم. اما وقتی همین چند وقت پیش اعلام شد که یک اپیزود دیگر هم برای فصل دوم در نظر گرفته شده است، نمی توانستم باید از این خبر خوشحال باشم یا ناراحت. اگرچه در ابتدا اعتقاد داشتم که «لژیون» به جمع آن دسته از سریال های ابرقهرمانی نمی پیوندد، اما اپیزود این هفته ثابت می کند که اشتباه می . اپیزود این هفته با اینکه درگیری بین دیوید و شدو کینگ را تا حدودی جلو می برد، اما روی هم رفته چیز تازه ای برای عرضه ندارد. همین جا باید روی این نکته تاکید کنم که «لژیون»، سریال پرشت نبوده و نیست. «لژیون» بیشتر حکم یک جور داستانگویی اتمسفریک را دارد که هدف اصلی اش بُردن کاراکترها از نقطه ی اول به نقطه ی دوم نیست، بلکه درباره ی سیر و سفر درون احساسات آشفته و عجیب و غریبی است که کاراکترها دارند. درباره ی به چالش کشیدن بینندگانش است. به عبارت دیگر با نسخه ی خیلی سرراست تر و عاقل تری از «تویین پی » سروکار داریم که بیشتر درباره ی پیچاندن موهایمان لای انگشتانش و بعد فشردن سرمان در زیر دنیای نفسگیرش است. حرکتی که اگرچه در چارچوب داستانگویی های معمول تلویزیون قرار نمی گیرد، اما همزمان یک نوع داستانگویی است که اگر به درستی صورت بگیرد منجر به اتفاقات شگفت انگیزی می شود و اگر به درستی صورت نگیرد، خیلی بیشتر از حد معمول خسته کننده می شود.legionمثلا اپیزود هفته ی گذشته با تمرکز روی احساسی که دیوید برای چند ثانیه بعد از اطلاع از بلایی که سر خواهرش آمده است، پیدا می کند کل اپیزود را به بررسی آن احساسِ به ظاهر جزیی از طریق گشت و گذار در خط های زمانی جایگزین اختصاص داد. نتیجه این بود که از یک زاویه ی غیرمعمول موفق به لمس حس کاملا معمولی دیوید در آن لحظات شدیم. اپیزود این هفته اما آن حس پیشرفت رو به جلو را کم دارد. با وجود تمام اتفاقاتی که می افتند، انگار باز دوباره درگیر همان سکانس های آشنایی هستیم که در طول این فصل بارها نمونه های متعددی از آن را دیده ایم. دیوید و شدو کینگ در یک مکان عجیب و غریب با هم دیدار می کنند، کمی به یکدیگر زُل می زنند، دیوید به دشمنش توهین می کند، فاروق به توهین های او لبخند می زند و او را کله شق صدا می کند و دوباره این ماجرا تکرار می شود. دیوید با شدو کینگ روبه رو می شود، شدو کینگ با مارموزبازی سعی می کند تا دیوید را راضی به رها قدرت هایش کند. دیوید در مقابل می گوید که او می خواهد آدم خوبه باقی بماند و این دیالوگ های تکراری باز دوباره تکرار می شوند. اپیزود این هفته به جای اینکه داستان نیمه کاره باقی مانده بعد از مرگ ایمی را هرچه سریع تر پیش ببرد، اکثر اوقات حکم یک جور آنچه گذشت و یادآوری را دارد. ریتم آرام و باطمانینه ی «لژیون» تا وقتی می تواند کار کند که سازندگان آن را با کش دادن و عقب انداختن قصه اشتباه نگیرند. یادشان نرود که فوران های بصری خیره کننده ی سریال تا وقتی جوابگو است که آنها به ابزاری برای انتقالِ محتوای سریال تبدیل شوند، نه اینکه بخواهند جای خالی محتوا را پُر کنند. نمی دانم، شاید هم به این دلیل احساس که این اپیزود در حد استانداردهای «لژیون» نبود، چون سه اپیزود قبلی به بهترین شکل ممکن از ساختار این سریال استفاده کرده بودند و قابل انتظار بود که اپیزود این هفته در مقایسه با آنها همچون یک عقب گرد احساس شود. شاید هم این احساس ناشی از تماشای « یی ها» (the americans) باشد. جای شما خالی، اتفاقا این هفته تماشای فصل چهارم این سریال را که متعلق به همین شبکه ی اف ای است شروع . « یی ها» سریال خیلی خیلی آرام سوزی است، اما آرام سوز بودن سریال هیچ وقت به درجا زدن سریال و به تکرار افتادنش منجر نشده است. اپیزود اول فصل چهارم اگرچه روی کاغذ با ریتم لاک پشتی جلو می رود، اما در آ این اپیزود یک دفعه به خودتان می آیید و می بینید سازندگان چقدر تحول و اطلاعات و سرنخ و معما در همین ۴۵ دقیقه ی اول چپانده اند و چگونه رابطه ی کاراکترهای اصلی را این رو به آن رو کرده اند. بعضی وقت ها دوست دارم درگیری بین دیوید و شدو کینگ هم به اندازه ی رابطه ی دو کاراکتر اصلی « یی ها» این قدر پر هاب و بی وقفه در حال متحول شدن بود. اینکه بعد از « یی ها» که بلامنازع داستانگویی باطمانینه است، به تماشای «لژیون» بنشینی، ممکن است باعث شده باشد تا درجا زدن های سریال نوآ هاولی بیشتر توی ذوق بزند.ظاهرا حتی بهترین سریال ابرقهرمانی تلویزیون بودن هم نمی تواند جلوی گرفتار شدن آن به یکی از مشکلات روتین سریال های ابرقهرمانی را بگیرد: تعداد اپیزودهای بیشتر از مقدار محتوای سریالاما از این حرف ها که بگذریم، اپیزود این هفته دوباره به سوالی که قبلا درباره ی تب ار بودنِ شدو کینگ از نگاه دیگران که خودش به آن اعتقاد ندارد مطرح شده بود برمی گردد. همان نکته ی کنایه آمیز این روزهای سریال که شدو کینگ در حالی که نمی تواند جلوی خنده اش را از به زبان آوردن آن بگیرد بیان می کند: «تب ار قهرمانه و قهرمان تب ار». فاروق قبلا به طور گذرا به این نکته اشاره کرده بود که پدر دیوید، او را از محل زندگی اش تبعید کرده بود و او نه یک تب ار ترسناک، بلکه فقط یک آواره ی بازمانده است که دست به هر کاری برای بازگشت به خانه اش می زند. فاروق اما در این اپیزود متوجه می شود که تفکرش درست از آب در آمده است. دیوید همان ی است که آینده ای آ ا مان گونه به همراه خواهد آورد و خودش همان ی است که باید جلوی پایان دنیا را توسط قهرمان قصه بگیرد. نسخه ی آینده ی سید توضیح نمی دهد که دقیقا چه چیزی دیوید را به نیرویی مرگبار تبدیل می کند و چگونه این اتفاق می افتد و چه تصمیم و چه مسیری دیوید را به سوی تهدید تمام بشریت هدایت می کند، اما سید نیازی به توضیح دادن هم ندارد. بارها در داستان های خیالی و نمونه های تاریخی دیده ایم که چگونه بدترین و تاریک ترین پایان بندی ها، از خوب ترین و زیباترین آغازها و نیت ها سرچشمه می گیرند. همان طور که یک توهم ت یبگر همچون یک ایده ی بی خطر و معصوم متولد می شود و در نهایت همچون قارچ تمام ذهن قربانی را تصاحب می کند، یک قهرمان هم می تواند یک روز به خودش بیاید و خود را در قالب یک تب ار ببیند. اکثر اوقات اما حتی خبری از به خود آمدن هم نیست. فقط تب ارانی که تا لحظه ی آ در ذهن شان قهرمان می مانند. دیدار دیوید و فاروق برخلاف انتظارات مان به درگیری های فیزیکی شدیدی بین این دو سر نابود یکدیگر منجر نشده است. در عوض دیوید تاکنون یا به طور مخفیانه در حال کمک به شدو کینگ بوده است یا حداقل چوب لای چرخش نمی کرده است. هشدارِ سید از آینده باعث شد تا دیوید مجبور شود برای کمک در پروسه ی پیدا بدنِ شدو کینگ تصمیم سختی بگیرد. اما مرگ ایمی باعث فروپاشی این رفاقت و همکاری نه چندان قوی شد. باعث شد تا دیوید مسیرش را با اشتیاق به سوی انتقام و خشم عوض کند. باعث شد تا به غرش و دندان هایش رو بیاورد. باعث شد تا خون جلوی چشمانش را بگیرد و بزند زیر تمام برنامه هایی که با شدو کینگ کشیده بود. در پایان این اپیزود هنوز معلوم نیست که آیا دیوید برای برگشتن متقاعد شده است یا نه. اما نکته ی مهم این است که فاروق با کشتن ایمی، حقیقتی را که باید به گوش دیوید برساند به گوشش می رساند.legionتا قبل از اپیزود این هفته، دلیل کشتنِ ایمی توسط فاروق چندان مشخص نبود. چرا فاروق بدن امیلی را برای زنده لنی انتخاب کرده است؟ آیا قصد داشته روی اعصاب دیوید برود؟ اگر آره، خب این کار در تضاد با قولی که او به دیوید داده بود قرار می گیرد. دیوید به او قول داده بود که اگر او ی را نکشد، برای پیدا بدنش به او کمک می کند. کشتن امیلی مساوی است با عصبانی دیوید و اب بهترین شانسی که برای رسیدن به چیزی که می خواهی است. گفتگوی کلیدی اپیزود این هفته نه بین فاروق و نسخه ی آینده ی سید که فاروق را از نقش مهمی که در زندگی دیوید دارد آگاه می کند، بلکه در جریان دیالوگ هایی که بین دیوید و فاروق سر میز شام رد و بدل می شود اتفاق می افتد. دیوید نمی خواهد سر به تن فاروق باشد و او را به تهدیدهایش بمباران می کند، اما فاروق با چنان متانت و آرامشی جواب حملاتِ دیوید را می دهد که انگار بهترین دروازه بان دنیا، قوی ترین شوت یک بچه ی ۵ ساله را مهار کرده است. فاروق به این نکته اشاره می کند که او همین طوری بی دلیل و از روی بد خودش دست به قتلِ امیلی نزده است، بلکه با این کار قصد عملی آرزوی دیوید را داشته است. فاروق به دیوید یادآوری می کند که او چند بار از اینکه خواهرش مشکلات روانی اش را جدی نگرفته و او را در تیمارستان روانی رها کرده است، آرزوی مرگش را کرده است. این نشان می دهد درست برخلاف دیوید که فاصله ی قابل توجه ای بین افکار و اع قائل می شود، فاروق احساسات و افکار و درونیات را به اندازه ی یک چیز فیزیکی واقعی می داند. از نگاه فاروق اگر در شلوغی مترو ایستاده بودید و یک نفر پایتان را له کرد و آن لحظه از عصبانیت دوست داشتید با همان موبایلی که در دست دارید آن قدر به سر طرف بکوبید که مجبور شوند طرف را با موبایلتان که در جمجمه اش گیر کرده است دفن کنند یعنی واقعا این کار را انجام داده اید و به هیچ وجه نمی توانید ادعا کنید که فقط به آن فکر کرده اید و آن را در عمل انجام نداده اید. فاروق آن را «به وقوع پیوسته» حساب می کند. طبیعی است. بالا ه داریم درباره ی ی حرف می زنیم که آن قدر آسان می تواند ایده ها و افکار را به واقعیت تبدیل کند که به مرور زمان فاصله ی بین واقعیت و رویا برای او حذف شده است. چیزی که برای ما حکم دو قلمروی کاملا جداگانه با قوانین و ویژگی های متفاوت خودشان را دارد، از نگاه فاروق یک قلمروی ی ره ی متصل به یکدیگر است. در نتیجه فاروق تمام افکار زشت و گذرای دیویدِ قدیم که ناشی از آشفتگی و عصبانیتش نسبت به شرایط دیوانه کننده اش را داشت برمی دارد و آنها را همچون یک سفال گر ماهر به واقعیت های فیزیکی تغییر شکل می دهد. دیوید به فاروق یادآور می شود که شبیه او نیست. که او پشت نقاب هایش مخفی نمی شود. فاروق با تغییر زبانش جواب می دهد که اشتباه می کند. که همه پشت نقاب هایشان پنهان می شوند.در رابطه با امهل فاروق داریم درباره ی ی حرف می زنیم که آن قدر آسان می تواند ایده ها و افکار را به واقعیت تبدیل کند که به مرور زمان فاصله ی بین واقعیت و رویا برای او حذف شده استاین جواب خیلی اهمیت دارد. تمام بحث هایی که تا اینجای فصل درباره ی توهم ها و جنون مطرح شده بود در واقع استعاره ای از جمله ی تامل برانگیزی است که شدو کینگ در جواب به دیوید به زبان می آورد. اینکه همه ی ما به روش های مختلف خودمان، نقاب به صورت می زنیم. این موضوع را می توان در لحظاتی که دیوید دستش را برای دیدن محتوای درون مغز کلارک و سید دراز می کند و با همان موجود چند دست و پای سیاه چندش آور روبه رو می شود و آن را از درون جمجمه شان بیرون می کشد دید. پتونومی ها و سیدها و کِری ها گرچه در ظاهر فرقی با همیشه ندارند، اما در واقع افراد دیگری بودند که کنترلشان دست توهماتشان بود. قضیه از این قرار است که اگر همین الان بیل و کلنگ برداریم و به جان شخصیت یکدیگر بیافتیم و برای پیدا شخصیت واقعی مان شروع به کندن و عمیق شدن کنیم و تمام لایه های شخصیتی و رفتاری مان را کنار بزنیم، هیچ وقت قرار نیست به یک هسته ی الماس گونه ی درخشان برسیم که بازتاب دهنده ی شخصیت خالصِ واقعی مان است. حقیقت این است که شخصیت واقعی مان همان لایه هایی است که کنار می زدیم. همان شخصیت های گوناگونی است که با توجه به موقعیت مناسب بین شان سوییچ می کنیم. ما آن لایه های مختلف هستیم که سر بزنگاه همچون قطعات موسیقی عوض می شویم. در مقابلِ دوستان مان یک شخص هستیم و در مقابل همسرمان یک شخص دیگر. در مقابل بچه هایمان یک شخص هستیم و در مقابل والدین مان یک شخص دیگر. در مقابل برادر و خواهرهایمان یک شخص هستیم و در مقابل بقالِ سرکوچه یک شخص دیگر. در مقابل همکاران مان یک جور ظاهر می شویم و در تنهایی به شکلی دیگر. انگار هر جا می رویم یک کوله پشتی پُر از نقاب بر دوش داریم که با توجه به ی که با او تعامل داریم، نقاب مناسب را پیدا می کنیم و به صورت می زنیم.برای مثال نسخه ی آینده سید از یک طرف واقعا به دیوید اهمیت می دهد و دلش برای آن دیوید ساده ی قدیم می تپد، اما همزمان پشت نق مخفی شده است تا از این طریق بتواند او را برای مبارزه علیه خودِ آینده اش متقاعد کند. اگرچه رابطه ی دیوید با سیدِ زمان حال و سید آینده باعث ایجاد بحث های در رابطه با حسودی سید زمان حال می شود، اما دیوید به اسم پایبند ماندن به هر دوی آنها، سعی می کند تا تز ل ها و احساس ناامنی های خودش را مخفی نگه دارد. صادقانه ترین کاری که در مقابل تغییر نقاب های ناخواسته مان می توانیم انجام دهیم این است که به جای اینکه طوری رفتار کنیم که انگار اصلا چنین چیزی وجود ندارد، انگشت اشاره مان را بالا بیاوریم و به سوی آن که در گوشه ی اتاق نشسته است اشاره کنیم. دیوید و سید قبل از خواب همین کار را می کنند. آنها سعی می کنند تا با یکدیگر قوانین خاصی برای تعاملات دیوید با سید آینده مشخص کنند. هر دو بعد از کمی کلنجار رفتن با این کار قبول می کنند که کار عجیبی است. انگار با این کار می خواهند جلوی یکی از رفتارهای طبیعی انسان که تغییر نقاب هایش است را بگیرند. تمام این نقاب ها ستون فقرات این اپیزود را تشکیل داده اند. بالا ه با اپیزودی طرفیم که دیوید، شدو کینگ و نسخه ی آینده ی سید سعی می کنند تا نقشه ها و اه خودشان را جلو ببرند و سوال این است که آنها در انجام این کار چه نقاب هایی بر صورت دارند که ما از آنها ناآگاه هستیم. آیا وقتی نسخه ی آینده ی سید از دیوید می خواهد که دیگر به دیدن او نیاید، در واقع دارد خودش را آسیپ پذیر و معصوم جلوه می دهد تا دل دیوید را به حال خودش بسوزاند و او را به طرز غیرمستقیمی مجبور کند که به خواسته اش عمل کند؟ یا سید واقعا در این صحنه ناراحت است و بین دو انتخاب طاقت فرسا گرفتار شده است؟ آیا دیوید به خاطر ش تنِ قوانینی که با سید زمان حال تعیین کرده بودند عذاب وجدان دارد؟ یا سعی می کند تا به طرز حیله گرانه ای از این راه نقشه ی خودش را پیش ببرد؟ همه ی اینها جواب های مناسبی به نظر می رسند.legionدیگر بزرگ ترین اتفاق این اپیزود مربوط به سرانجام رسیدنِ بحث های مربوط به توهم و تخم مرغ و جوجه ی چندش آور و کلیپ های روانشناسی آموزشی جان هـم می شود. یا حداقل این طور به نظر می رسد. جدیدترین کلیپ روانشناسی جان هـم درباره ی این است که چگونه توهمات جای خودشان را به ترس های بی پایه و اساسی می دهند که به مرور زمان تغییر شکل می دهند و افراد وحشت زده را به سوی انجام کارهای وحشتناک سوق می دهند. جان هـم به این نتیجه می رسد که در نهایت افراد وحشت زده، ترسناک تر از خود ترس هستند. در این اپیزود متوجه می شویم که ما هم یکی از انی بوده ایم که از ابتدا یکی از آن موجودات سیاه چندش آور در حال جولان دادن درون مغزمان بوده است. چطور؟ خب، فکر کنم همگی قبول داریم که از ابتدای این فصل نگاه خصمانه ای به فرمانده فوکیاما و روبات های دستیارش داشتیم. بالا ه ی که صورتش را پشت سبد مخفی می کند و همه طوری درباره اش صحبت می کنند که هر اتفاقی که در دیویژن ۳ می افتد را زیر نظر دارد شک برانگیز است. مخصوصا روبات های غیرقابل اعتماد دور و اطرافش که ح غیرطبیعی و بی احساسشان، جان می دهد برای آن دسته روبات های قاتلی که بدون اینکه کوچک ترین شکی در کُدهایشان وارد شود و بدون اینکه از پاشیدن خون قربانیانشان به درون چشمشان اذیت شوند، سر دشمنانشان را از بدنشان جدا می کنند. این موضوع به علاوه ی کلیپ های جان هـم که حس بدگمانی مان را نسبت به اطراف مان افزایش داده بود باعث شده بود تا با قدرت فکر کنیم که یک جای کار فرمانده فوکیاما می لنگد. مخصوصا بعد از اپیزود دو هفته ی قبل که پتونومی در کابوس هایش، سر یک هیولای کریه را در زیر سبد فوکیاما می بیند. اپیزود این هفته اما فاش می کند که تمام چیزهایی که تاکنون باور کرده بودیم نخود سیاه بوده است.در این اپیزود بعد از اینکه سید و کِری و کلارک هم توسط پتونومی آلوده می شوند متوجه می شویم که آنها واقعیت را نمی بینند، بلکه چیزی که وحشتشان می خواهد باور کنند را می بینند. پس وقتی سبد روی سر فوکیاما کنار می آورد، اگرچه ما با یک مرد وحشت زده روبه رو می شویم، اما پتونومی، کِری، کلارک و سید با همان هیولای سیاه روبه رو می شوند و به روی آن اسلحه می کشند. اینجا همان طور که جان هـم هشدار داده بود، به جای اینکه از منبع ترس بترسیم، باید از وحشت زدگان بترسیم. دیوید شاید در یکی از باحال ترین لحظات این اپیزود به این صحنه تله پورت می کند و اسلحه ی کلارک را به یک طی زمین شویی تبدیل می کند و بعد موجودات درون مغز مبتلاشدگان را بیرون می کشد، اما وضعیت پتونومی خیلی اب تر از این است که قابل نجات پیدا باشد. موجود سیاه برای مدت طولانی تری در بدن پتونومی بوده است و رشد کرده است. پس در صحنه ای که یادآور «بیگانه: کاوننت» است، ستون فقراتِ پتونومی را از هم می شکافد و در قالب یک هیولای کلاورفیلدگونه ی بزرگ بیرون می آید و در راهروهای دیویژن ۳ سرگردان می شود. اگرچه تماشای دیوید که سعی می کند دو کلام حرف حساب با این هیولا بزند و بعد او را بدون اینکه از جایش تکان بخورد درون شیشه ی مربا فرو می کند و منفجر می کند جذاب است و گوشه ای از قدرتِ بلامنازع دیوید را به تصویر می کشد، اما جذاب تر از آن نحوه ی کشته شدن پتونومی برای متولد شدن این هیولا است. بالا ه چه چیزی خفن تر از شکافته شدن پشت آدم و بیرون پ یک هیولای حال به هم زن از درون آن و باقی گذاشتن جنازه ی بی حرکت مان در حوضچه ی خون خودمان. «لژیون» همیشه به وحشت دیوید لینچی پهلو می زد و اگر از خزیدن موجودات چندش آور به درون گوش آدم ها فاکتور بگیریم، تماشای شدن ستون فقرات آدم ها اولین باری است که سریال واقعا به قلمروی وحشتِ خون بار و خشنِ لینچی قدم می گذارد. اگرچه این صحنه به خودی خود آن قدر شوکه کننده است که حس بدی را درون تماشاگر بیدار کند، اما حیف که پتونومی هیچ وقت به یک شخصیت واقعی تبدیل نشده بود تا بلایی که اینجا سرش می آید از ضربه ی احساسی کافی بهره ببرد. پتونومی یکی از پرداخت نشده ترین شخصیت های سریال است که حتی بعد از اینکه موجود توهم زا به درون گوشش خزید، باز سریال تلاشی برای اختصاص وقت بیشتری به او برای آماده مان برای اتفاق بدی که قرار بود برایش بیافتد انجام نداد. خبر خوب این است که خوشبختانه کار پتونومی هنوز تمام نشده است. بیدار شدن پتونومی درون ابرکامپیوتر دیویژن ۳ می تواند به این معنی باشد که هرچه این کاراکتر در نیمه ی اول فصل بی کار بود، احتمالا در نیمه ی دوم جبران خواهد شد.
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، در تحسین اپیزود ششم «وست ورلد» همین و بس که با اینکه خبری از وریس و ویلیام نیست، اما نه تنها دلم برایشان تنگ نشد، بلکه با یکی از قوی ترین اپیزودهای سریال طرفیم که از عدم حضور آنها ضربه ی خاصی نخورده است، بلکه حتی از آن بهره هم برده است. همان طور که از حس و حال اپیزود قبل هم می شد پیش بینی کرد، با قسمتی سروکار داریم که عنصر راز و رمز را برای اولین بار در تاریخ کوتاه این سریال در پس زمینه قرار می دهد و نویسندگان بعد از پنج هفته جایگذاری با دقت مهره های مختلفشان بر روی صفحه ی شطرنج بزرگشان، بالا ه این هفته تصمیم به بازی می گیرند. این به این معنا نیست که بعد از این اپیزود سوال و معمای بی جواب تازه ای به قبلی ها اضافه نشد. اصلا مگر می شود ما یک اپیزود «وست ورلد» را بدون اضافه شدن به اسرار سریال و تولید خوراک فکری جدید برای تماشاگران به اتمام برسانیم، اما چیزی که این اپیزود را از قبلی ها جدا می کند و خبر از تغییر دنده ی ریتم سریال می دهد این است که حالا همه چیز به یک سری کشف ها و افشاهای بی سروصدا و مخفیانه خلاصه نمی شود، بلکه اکثر کاراکترها آستین هایشان را بالا می زنند و بند کفش هایشان را برای دنبال سر طناب به جاهای غیرمنتظره و خطرناکی سفت می کنند.مقالات مرتبطاگر اپیزود هفته ی گذشته مربوط به ماجراجویی خون بار و کاملا غرب وحشی وار وریس و ویلیام به سمت هزارتو بود، این هفته سریال با تصمیم درستی تقریبا به طور کامل روی عملیات ها و فضای داخلی پارک تمرکز می کند. این یعنی اگر اکثر زمان هفته ی گذشته طبق تئوری ها در گذشته جریان داشتند، این هفته را به طور کامل در زمان حال سپری می کنیم و این به اپیزودی با جاسوس بازی ها، قدم گذاشتن به مکان های متروکه، دیدار با خانواده ای غیرمنتظره و همراهی با روبات خودآگاهی منجر شده است که شاید لقب ترسناک ترین اپیزود این سریال تا این لحظه برزانده ی آن باشد. یکی دیگر از ویژگی های این اپیزود این است که سازندگان از طریق آن یادمان می آوردند که ماهیت اصلی این سریال را فراموش نکنید: بررسی ذهن پیچیده ی شخصیت ها.به نظر می رسید سریال بعد از اپیزود اول، ماهیت اصلی داستانش را فراموش کرده بود. چهار اپیزود بعدی کاملا به طراحی پیچ ها و خط های زمانی و به شک انداختن تماشاگران به همه چیز و همه اختصاص یافته شده بود. بنابراین یکی از انتقاداتی که در این میان به «وست ورلد» می شد این بود که طوری در طراحی پیچ های مختلفش غرق شده است که شخصیت ها و اصل داستان را فراموش کرده است. اصل داستان چیست؟ سفر کاراکترها برای کشف خودشان، بحث های عمیق و فلسفی در خصوص خودآگاهی هوش های و بررسی این موضوع که چه چیزی ما را به انسان تبدیل می کند. قبل از این اپیزود خیلی راحت می شد به این نتیجه رسید که سریال بی خیال اصل ماجرا شده است، اما جدیدترین اپیزود سریال که «دشمن» نام دارد هم نظر منتقدان را برگرداند و هم به طرز رضایت بخشی به صبر و حوصله ی من و تمام انی که به سریال اعتماد داشتند، جواب داد.بگذارید با اسم این اپیزود شروع کنیم. «وست ورلد» تاکنون جزو آن سریال هایی نبوده است که اسم اپیزودهایش گستره ی وسیعی از اتفاقات داخل اپیزودهایش را شامل شوند، اما این موضوع درباره ی «دشمن» فرق می کند. طبیعی هم است. در اپیزودی که به شفاف خیلی از اتفاقات اختصاص دارد، واژه ی «دشمن» به چندین کاراکتر و کانسپت اشاره می کند. اگر همراه این نقدها بوده باشید، می دانید که یکی از بخش های ثابت بحث های ما، پیدا آنتاگونیست اصلی سریال بوده است. تقریبا یک اپیزود نمی شد که نظرمان درباره ی کاراکتر خاصی تغییر نکند و تاریک تر (یا روشن تر) نشود. در پایان اما همیشه به جایی می رسیدیم که نمی توانستیم به طور دقیق دست روی یک نفر بگذاریم. سازندگان تاکنون در خلق شخصیت های حقیقا خا تری موفق بوده اند. اسم این اپیزود اشاره ای به همین گیج شدگی تماشاگران از عدم توانایی جدا خوب ها و بدها و ساده سازی پیچیدگی شخصیت ها است.اکثر کاراکترها آستین هایشان را بالا می زنند و بند کفش هایشان را برای دنبال سر طناب به جاهای غیرمنتظره و خطرناکی سفت می کنندواقعا دشمن چه ی است؟ آیا مرد سیاه پوش همان چرانی است که به امید هدفی خوب، همه چیز را اب خواهد کرد؟ یا سوارِ همراهش تدی فلاد که اگر قبل از این نمی توانستیم اسم او را وارد فهرست بدها کنیم، اما در این اپیزود روی دیوانه اش را فاش می کند و غافلگیرمان می کند؟ این دشمن می تواند وایات، کاراکتر جدیدی باشد که انگار از درون های اسلشر بیرون آمده و قصد جلوگیری از رسیدن مرد سیاه پوش به مرکز هزارتو را دارد. این دشمن اما می تواند ی بیرون از محیط پارک و در یکی از طبقاتِ مرکز کنترل باشد. ی مثل ترسا کالن که از طریق یک میزبان دوباره برنامه نویسی شده مشغول ارسال اطلاعات پارک به دنیای بیرون بوده است. یا نویسندگان دارند ما را با شخصیت های شناخته شده گول می زنند، در حالی که «دشمن» می تواند اشاره به شارلوت هیل، کاراکتر جدیدی داشته باشد که در این اپیزود معرفی می شود و ظاهرا قرار است تغییرات بزرگ متعددی در پارک ایجاد کند و به طور جدی در مقابل فورد قرار بگیرد.یا این اسم می تواند اشاره ای به دشمنی باشد که وما دشمن ما نیست: خانم دوباره برنامه ریزی شده و کاملا هوشیاری به اسم میو که می تواند به بزرگ ترین تهدید احتمالی پارک تبدیل شود. اینکه او در پایان قهرمان خواهد بود یا شرور معلوم نیست، اما اهمیت ندارد. چون اگر هم میو روی ترسناکش را رو کند، باید به او حق داد. بله، «دشمن» می تواند اشاره ای به انسان هایی باشد که انی مثل میو را خلق کرده اند و آنها را مجبور به انجام این همه کارهای آسیب زننده در طول سال ها کرده اند. نکته ی مهمی که درباره ی میو باید بدانیم این است که در سریالی که همه ی کاراکترها از مقداری رنگ خا تری بهره می برند، او یکی از تنها انی است که اجازه پیدا کرده تا همه چیز را به صورت سیاه و سفید ببیند. در نگاه او انسان ها باید به بدترین شکل ممکن طعم انتقام او را بچشند. حالا سوال این است که آیا سریال در ادامه کاری می کند تا اراده ی راسخ او برای عملی تنفرش از انسان ها با لغزش روبه رو شود؟و البته این احتمال هم وجود دارد که دشمن، آرنولد باشد. ی که ما او را به عنوان آزادکننده ی اندرویدها از چنگال فورد می شناسیم، اما ممکن است دخ او در ذهن میزبانان، به فجایع بدی منجر شود. راستش را بخواهید ظاهرا دست گذاشتن برروی یک دشمن به این راحتی ها هم که فکر می کنیم نیست. نباید هم این طور باشد. دشمن هیچ وقت در واقعیت خودش را به ما معرفی نمی کند یا ما خودمان متوجه دشمن بودمان نمی شویم. دشمن در همه جای اپیزود ششم «وست ورلد» حضور دارد و همه ی خط های داستانی با کشف نیروی شر به هم متصل شده اند. می خواهد شر برنامه نویسی شده باشد یا طبیعی. می خواهد شرِ عادی باشد یا خارق العاده. قبل از این فقط تماشاگران با مشکلات و خطرهایی که پارک را تهدید می کنند آگاه بودند، اما در این اپیزود همه ی کاراکترهای داخل سریال با دشمنانشان برخورد می کنند و آنها هم به این نتیجه می رسند که انگار واقعا سیستم پارک در حال فروریزی است.همان طور که گفتم بزرگ ترین نکته ی لذت بخش «دشمن» این است که به اندازه ی راز و رمز و اسطوره شناسی سریال، به شخصیت ها هم می پردازد و این موضوع بهتر از هر دیگری درباره ی خط داستانی میو صدق می کند. اپیزود هفته ی پیش در حالی تمام شد که سریال ما را با بیدار شدن میو و برخورد فلی با او در کف گذاشت. این هفته به ساختن و پرداختن رابطه ی این دو اختصاص یافته است. ما می بینیم که چگونه تمام فکر و ذکر میو به بازگشت به قلب مرکز کنترل پارک خلاصه شده است. بنابراین باز دوباره خودش را به دست یکی از مشتریانش به کشتن می دهد تا بتواند به میز حراجی برگردد. ما نمی دانیم اولین رویارویی میو و فلی بعد از بیدار شدن آن پرنده چگونه پیش رفته است، اما تماشای تعاملات میو و فلیس آن قدر فوق العاده است که نمی گذارد به چیز دیگری فکر کنیم.راستش نوع رابطه ی میو و فلی یکی از همان چیز هایی بود که از مدت ها قبل از شروع پخش سریال برای دیدن آن لحظه شماری می و سازندگان هم در روایت هرچه پرجزییات تر و واقع گرایانه تر آن توی خال می زنند. تماشای واکنش فلی و همکارش سیلوستر به هوشیاری میو مثل یک نوع آزمون تورینگ برع می ماند. هدف آزمون تورینگ اثبات هوشیاری یک هوش است، اما اینجا فلی و سیلوستر با تمام وجود سعی می کنند تا هوشیاری این هوش را باور نکنند و با او به عنوان یک موجود مکانیکی و غیرانسانی رفتار و صحبت کنند، اما همزمان اتفاقی که در رابطه با میو افتاده آن قدر شگفت انگیز و واقعی است که آنها نمی توانند با او مثل یک انسان واقعی رفتار نکنند.یکی از دلایلی که خط داستانی میو در این اپیزود را این قدر هیجان انگیز می کند به خاطر این است که ما در حال تماشای چیزی هستیم که قولش به ما داده شده بود. بخش زیادی از اپیزود افتتاحیه ی سریال به بررسی دقیق و مسحورکننده ی محدودیت های هوشیاری روبات ها اختصاص داده شده بود. اینکه خودآگاهی چگونه به وجود می آید و چه خصوصیاتی دارد. تماشای میو در حالی که به دنیای اطرافش واکنش نشان می دهد و چیزهای بیشتری از دنیای آنسوی را کشف می کند، مو بر تن آدم سیخ می کند. چون مثل آوردن یک شهروند امریکای غرب وحشی با ماشین زمان به قلب دنیای مدرن می ماند. آن هم نه یک آدم معمولی، بلکه یک آدم . ما دقیقا نمی دانیم او از دیدن این آدم ها و محیط ها چه فکری می کند و همین ابهام کاری می کند تا با دقت دوبرابری به برق چشمانش زل بزنیم.گشت زنی میو در طبقات مختلف مرکز کنترل مثل قدم گذاشتن انسان ها به ی هستی می ماند. ما از روز ازل تاکنون هنوز نمی دانیم در پشت دیوارهای دنیایمان چه می گذرد و همین فکر به آن را به طور همزمان وحشتناک، کنجکاو ی برانگیز و شگفت انگیز می کند. شما در مونتاژ قدم زنی میو در طبقات وست ورلد می توانید تمام احساساتی که در وجودش به تلاطم افتاده اند را احساس کنید. گشت و گذار میو برای ما اطلاعات تازه ای از پشت صحنه ی پارک رو می کند و برای او حامل آسیب های روانی غیرقابل تصوری است. ما نحوه ی ساخت اولیه ی میزبانان را می بینیم. از زمانی که طراحی سه بعدی می شوند و در است های مایع سفید رنگ قرار می گیرند تا وقتی که با جریان پیدا خون در رگ هایشان، رنگ پوستشان مثل اتفاقی جادویی تغییر می کند و ح ی انسانی به خودشان می گیرند و قلبشان شروع به تپیدن می کند. از وقتی که ح صورتشان، مجسمه سازی می شود تا وقتی که در آزمایشگاه مورد تست قرار می گیرند.نکته ی لذت بخش «دشمن» این است که به اندازه ی راز و رمز و اسطوره شناسی سریال، به شخصیت ها هم می پردازدادامه ی سفر ما به مرکز ساخت و ساز میزبانان کم کم از جهنمی انحصاری برای میو، به لحظات وحشتناکی برای ما هم تبدیل می شود. فقط کافی است در جریان این سکانس به ابهام ی دنیای خودمان فکر کنیم تا مغزمان مثل میو با ارور مواجه شود. جهنم وست ورلد با نورهای مهت و دیوارهای شیشه ای ادامه پیدا می کند. اتفاقاتی که برای کارکنان پارک عادی است برای میو هراسناک می شوند. اینجا جایی است که می تواند صفر و یک ها و کُدهای پشتِ عشق بازی ها را تشخیص داد. برنامه نویسان بوفالو، ن و اسب هایشان را مورد بررسی قرار می دهند و به طرز دیوانه واری تلاش می کنند تا همه چیز تا حد ممکن واقعی به نظر برسد. برنامه نویسان انگشت هایشان را به تبلت هایشان می کوبند و میزبانانی که شبیه گوشت و پوست و خون هستند با یکدیگر گلاویز می شوند. میو با ناباوری نگاه می کند که چگونه تمام تجربه های زندگی اش، حاصل کار یک سری هنرمند و تکنسین بوده است؛ ن و مردانی که شغلشان ساختن توهم زندگی و واقعیت است.میو کشف بزرگی می کند که هیچ تاکنون به آن دست پیدا نکرده است: بهشت حقیقت دارد. اما فقط دو مشکل وجود دارد: نه تنها آن لابراتور یک پارک گردشگری است، بلکه بیشتر شبیه جهنم است. این سکانس ترسناک است. چون هراس ما از حیات خودمان را بیرون می ریزد. چون ترس عدم دست داشتن احتمالی انسان در سرنوشتش را فاش می کند. چون نشان می دهد به همان اندازه که بهشت می تواند بهشت باشد، به همان اندازه هم احتمال دارد که بهشت، جهنم باشد. چون ما را به جایی می برد که نشان می دهد برخلاف باور انسان ها، مخلوق ها هیچ ارزشی برای خالقان ندارند و خبری از هیچ برنامه و هدف بلندمدت و ارزشمندی هم برای آنها نیست. این سکانس اما در نقطه ای بهتر از این نمی توانست تمام شود: میو با رویاهایش که از آن به عنوان ویدیوی تبلیغاتی وست ورلد استفاده می شود برخورد می کند. انتخاب های او نه تنها دست خودش نیستند، بلکه زندگی اش هم متعلق به افراد دیگری است. «وست ورلد» هر هفته روی دست خودش بلند می شود. بعد از سکانس گفتگوی فورد و مرد سیاه پوش در اپیزود قبلی، حالا گشت زنی میو در بهشت جای آن را به عنوان بهترین سکانس این سریال تا این لحظه می گیرد. در پایان خط داستانی میو در این اپیزود، وقتی او فلی و سیلوستر را مجبور می کند تا قابلیت هایش را افزایش بدهند، کاملا احساس می شود که داستان او چند قدم به جلو پیشرفت کرده است و این برای سریالی که ریتم آرام سوزی دارد، تحول بسیار لازمی برای حفظ هیجان داستان بود.چنین پیشرفتی گرچه با دوز کمتری درباره ی خط داستانی تدی و مرد سیاه پوش هم صدق می کند، اما این چیزی از تاثیرگذاری این خط داستانی کم نمی کند. چون در جریان همراهی با آنها متوجه می شویم که پس زمینه ی داستانی جدیدی که فورد به تدی داده بود چگونه شخصیت او را تغییر داده است. قبلا تدی به خاطر این شخصیت تراژیکی بود که همیشه به خاطر قهرمان گری هایش کشته می شد و باز دوباره برای کشته شدن در قسمت بعدی تعمیر و آماده می شد. مدتی است که تدی به لطف مرد سیاه پوش کشته نشده است، اما نکته ی دیگری درباره ی او وجود دارد که کماکان داستانش را غم انگیز نگه داشته است. آن هم این است که شاید بتوان تدی را عروسک ترین کاراکتر کل سریال نامید. منظورم از عروسک ی است که گذشته ی ثابتی نداشته و هر دفعه هدف و شخصیتش توسط خیمه شب باز مشخص می شود و عروسک هم چاره ای به جز یدن به ساز او ندارد.سفر ما به مرکز ساخت و ساز میزبانان کم کم از جهنمی انحصاری برای میو، به لحظات وحشتناکی برای ما هم تبدیل می شودتدی تا همین چند روز پیش یک قهرمان و محافظ بود، اما حالا به قاتل شکنجه شده ای تغییر یافته است که رابطه ی با یک قاتل سریالی روانی دارد و این او را یک شبه به ی تبدیل کرده است که به خاطر برنامه ریزی هایش ابایی از به رگبار بستن دیگران ندارد و باید به خاطر اعمال گذشته اش که واقعا انجام نداده، همیشه احساس ناراحتی و پشیمانی کند. همان عدم در دست داشتن افسار زندگی که میو در دیدارش از مرکز کنترل پارک به چشم دید را می توان در قالب تدی هم حس کرد. با این تفاوت که او چیزی درباره ی واقعیت نداشتن این احساسات و گذشته های قل نمی داند. خلاصه اینکه او و مرد سیاه پوش بعد از اینکه یکی از سربازان چهره ی تدی را از دورانش با وایات به خاطر می آورد، توسط نیروهای موئتلفه دستگیر می شوند.نکته ی جالب اول این است که این خط داستانی و خط داستانی وریس از هفته ی پیش نشان می دهد که در گذشت زمان چیزی از خطر میزبانان کم نشده است، بلکه عمیق شدن در پارک است که به سخت تر شدن یت ها می افزاید. تدی به طرز «رمبو»واری راهش را برای فرار باز می کند و زمانی که مرد سیاه پوش از او می خواهد تا فرار کند، چشم تدی آن مسلسل زیبا را می گیرد و مثل بازی کنندگان بازی های ویدیویی نمی تواند از آن بگذرد. ناگهان مردی که تا همین چند اپیزود پیش به کشتن ی هم فکر نمی کرد، تمام سربازان را به خاک و خون می کشد. تمام اینها به صحنه ی اکشن ابسورد و غیرلازمی ختم می شود که شاید در سریال دیگری یک نکته ی منفی بود، اما در چارچوب وست ورلد با عقل جور درمی آید. در پایان این خط داستانی اگرچه چیز زیادی در جریان جستجوی مرد سیاه پوش تغییر نکرده، خبری از وایات نیست و ما هم چیز جدیدی نفهمیده ایم، اما کماکان با پیشرفتی طرفیم که ریتم رو به جلوی سریال را حفظ می کند.دیگر خط داستانی مهم این هفته به فضولی برنارد و السی در اسرار پارک مربوط می شود که به نتایج قابل حدس اما هیجان انگیز و فاجعه باری ختم می شود. فاجعه بار حداقل برای السی. او همان اشتباهی را مرتکب می شود که همه ی قهرمانان دختر سینمایی با آن آشنا هستند: قدم گذاشتن در مکان مورمورکننده و متروکه ای در شب برای برداری از رازهایی تاریک. عواقب چنین تصمیمی از کیلومترها دورتر مشخص است. مخصوصا اگر آن مکان، یک تئاتر قدیمی پر از روبات های مُرده ای باشد که هر لحظه ممکن است چشم باز کنند. همین اتفاق هم می افتد و او توسط فرد (یا روبات) ناشناسی از پشت مورد حمله قرار می گیرد. اما خب، اشتباه السی را نمی توان به پای نویسندگی بد سریال نوشت. بالا ه تقریبا همه ی کاراکترهای این سریال کمی مغرور هستند و همچنین گرچه این سریال برای مای تماشاگر تریلری است که به پایانی خونین و مرگبار ختم خواهد شد، اما برای کارکنان پارک که چیزی از اتفاقات گسترده ی داستان نمی دانند، حکم بخشی از کارشان را دارد.نکته ی بعدی که درباره ی این خط داستانی دوست دارم خود شخصیت السی با بازی شنون وودوارد است. این چیزی است که تا اپیزود قبل به آن فکر نکرده بودم، اما السی در این اپیزود نظرم را درباره ی خودش تغییر داد. همه ی ما به قدرت ایوان ریچل وود در زنده یک روبات باور داریم و آنتونی هاپکینز و اد هریس هم در جان بخشیدن به کاراکترهایی شرور و اسرارآمیز بی نظیر هستند، اما اگر یک نفر باشد که ی انسان های پارک باشد، السی است. برنارد همیشه فاصله اش را با ما حفظ می کند. ترسا سرد است. سایزمور یک کاریکاتور است که اصلا به بافت سریال نمی خورد و استابس هم یک امنیتی آشنا. اما السی گرچه شخصیت پیچیده ای ندارد، اما بامزه و طعنه انداز و باهوش است و در تضاد با تمام کاراکترهای خسته و عبوس و عجیب سریال قرار می گیرد. اگر وریس دریچه ی نگاه ما به دنیای بیرونی پارک است، السی هم دریچه ی نگاه ما به چرخ دهنده های درونی پارک را فراهم می کند. برای سریالی که این قدر تیر و تاریک است، السی همان ی است که شوخ طبعی سریال را تامین می کند و هر وقت ظاهر شده است کاری کرده تا برای مدتی از سوالات دراماتیک و خشونت های بی پروای سریال دور شویم. حالا یک نفر به این کاراکتر کاربردی و دوست داشتنی حمله کرده است و امیدوارم سریال حالا که تازه به السی علاقه پیدا و اهمیتش را کشف کرده ام، او را نکشد.برنارد فرد دیگری است که با برداری از راز خانواده ی روباتیکِ فورد در گوشه ی فراموش شده ای از پارک کاری می کند تا نگاهی عمیق تر به درون شخصیت فورد بیاندازیم. ماجرا از این قرار است که یک روز آرنولد خاطر ه ی شیرین دوران کودکی فورد را با اندرویدها بازسازی می کند و به عنوان هدیه به فورد می دهد. در ادامه فورد تغییراتی را در هدیه ی آرنولد ایجاد می کند و مثلا مقدار بدخلقی پدرش را با بالا بردن، به واقعیت نزدیک تر می کند. فورد از این سفر خانوادگی به عنوان تنها خاطره ی شیرین کودکی اش یاد می کند. آیا این واقعا به این معناست که فورد کودکی چنان مز فی داشته است که این تنها چیز خوشی است که از آن دوران به یاد می آورد؟سوالی که بعد از دیدار برنارد و فورد در کلبه ایجاد می شود این است که اگر این پدر فورد است، پس آرنولد چه ی است؟شاید هدف فورد از شبیه پدرش به واقعیت به این معناست که او حتی در بازسازی خاطره ی شیرینش هم نمی توانسته اتفاقات بد قبل و بعد آن را فراموش کند. این موضوع من را به این فکر انداخت که شاید بزرگ ترین مشکل فورد این است که در دردهای گذشته اش طوری گم شده است که حتی شیرین ترین خاطره اش را هم طوری تغییر داده است که از ایده آل بودن خارج شود و او را به یاد روزهای بد کودکی اش بیاندازد. اینکه دقیقا در گذشته ی او چه چیزی وجود دارد را نمی دانم، اما به نظر می رسد فورد بیش از حد لازم در گذشته اش گیر کرده است. به عنوان ی که پیشگام مرحله ی غیرقابل تصوری از تکنولوژی و سرگرمی است، آدم فکر می کند که فورد باید به آینده چشم دوخته باشد، اما حقیقت برع است. نمی دانم، شاید یکی از دلایلی که فورد اندرویدها را داخل آدم حساب نمی کند و با هوشیاری و اراده و انتخاب آنها مخالف است، به دوران کودکی احتمالا سختی که گذرانده مربوط می شود. فورد پدر بدخلق و کتک زنی داشته است که او و خانواده اش را اذیت می کرده است. حالا فورد دنیایی را خلق کرده است که انسان ها می توانند خوی وحشیانه شان را طوری خالی کنند که به ی آسیب نزنند و اندرویدها هم می توانند با نداشتن عمل و فراموشی زندگی بدون ناراحتی و مشکلی را سپری کنند. انگار برای فورد عمل یک پدر در بدرفتاری با پسرش بدترین اتفاقی است که می تواند بیافتد و دوست ندارد موجوداتی را خلق کند که این توانایی را داشته باشند. شاید فورد در آرزوی دنیایی است که مثل کلبه ی خانوادگی آنها در وست ورلد که در گذر زمان همین طوری باقی مانده است، بدون تغییر باقی بماند. تعطیلات شیرینی که برای سال ها شیرین و بی پایان باقی می مانند و چیزی خارج از برنامه نیست که آن را اب کند.اما سوالی که بعد از دیدار برنارد و فورد ایجاد می شود این است که اگر این پدر فورد است، پس آرنولد چه ی است؟ چند اپیزود قبل در سکانسی که فورد گذشته ی خودش و آرنولد را برای برنارد توضیح می دهد، او ع ی از جوانی های خودش و آرنولد را به برنارد نشان می دهد. بنابراین تا قبل از اپیزود ششم ما باور داشتیم که این ع فورد و آرنولد بوده است. اما حالا که هویت نفر دوم ع به پدر فورد تغییر کرده، سوالات بیشتری داریم. مسئله ی اول این است که اگر فورد درباره ی ع دروغ گفته است، او ممکن است درباره ی چه چیزهای دیگری دروغ گفته باشد؟ آیا ما می توانیم تمام چیزهایی که فورد درباره ی آرنولد به برنارد گفت را باور کنیم؟ آیا آرنولد واقعا خودکشی کرده است یا حقیقت چیز دیگری است که فورد تاکنون به ی نگفته است؟مسئله ی بعدی این است که اصلا چرا فورد دروغ گفته است؟ او خیلی راحت می توانست ع را به برنارد نشان ندهد. در اپیزود پنجم لوگان در توضیح داستان خودکشی آرنولد، به ویلیام می گوید که هایشان در حال بررسی این واقعه هستند. لوگان ادامه می دهد که آنها اسم ی که خودکشی کرده را نمی دانند و حتی موفق به پیدا ع ی از او هم نشده اند. باید هم ع ی از او پیدا نشده باشد. چون اصلا ع ی از او وجود ندارد. پس دلیل دروغ فورد به برنارد چه بوده است؟ شاید فورد با این کارش قصد داشته برنارد را به دلیل خاصی گمراه کند. شاید جواب این سوال در همان تئوری معروفی که ما هر هفته به آن سر می زنیم پنهان باشد: احتمالا برنارد یک میزبان است. شاید به همین دلیل است که برنارد بدون اینکه شکایت کند، پدر فورد در آن کلبه را به عنوان پدر فورد قبول کرد و در ادامه حرفی از آرنولد و ع نزد. به شخصه انتظار داشتم تا برنارد پشت ماجرا را بگیرد و فورد را سوال پیچ کند که چرا به او دروغ گفته است. اما برنارد طوری رفتار می کند که انگار به چیزی شک نکرده است. اگر برنارد طبق تئوری ها میزبان باشد، پس طبیعی است که او پشت چیزهایی که به او ربط ندارند را نگیرد. چون او هم مثل بقیه ی روبات هایی است که اشاره به «دنیای واقعی» و چیزهای انسانی را نادیده می گیرند.اما چیزی که ماجرا را هیجان انگیزتر می کند این است که برنارد فقط یک میزبان معمولی نیست، بلکه طبق تئوری ای که در مطلب اپیزود پنجم توضیح دادم، نسخه ی کلون شده ی آرنولد است. نکته ی مهمی که درباره ی روبات ها باید بدانیم این است که آنها چیزی که نباید ببینند را نمی بینند. مثلا در حالی که پدر وریس با دیدن ع ی که از دنیای بیرون پیدا کرده بود کاملا دگرگون شد، اما آن ع برای خود وریس به معنای هیچ چیزی نبود. در همین سکانس وقتی پدر فورد با برنارد دست به یقه می شود، خبری از فورد نیست تا اینکه او به طور ناگهانی ظاهر می شود. این شاید حضور ناگهانی فورد را توضیح بدهد. برنارد یک روبات است و تا وقتی که فورد به او اجازه نداده نمی تواند او را ببیند. شاید به خاطر همین است که فورد در همین اپیزود به راحتی در شهر مکزیکی نشینان قدم می زند و ی به او و ظاهر متفاوتش واکنش نشان نمی دهد. فورد به آنها اجازه نمی دهد که چیزی که نباید ببینند را ببینند.اگر به تئوری میزبان بودن برنارد اعتقاد داشته باشید، بعضی دیالوگ ها هم معنای دوگانه ای به خود می گیرند. مثلا در این اپیزود برنارد به السی می گوید: «همون طور که گفتی، من از اول اینجا بودم». اگر برنارد واقعا آرنولد باشد، این جمله به معنای واقعی کلمه درست است. آرنولد از اول در پارک بوده است. یا ما در این اپیزود متوجه می شویم که میزبانان ثبت نشده ای وجود دارند که در پارک می چرخند. این توضیح می دهد که چرا برنارد با وجود میزبان بودنش تاکنون توسط مدیریت کشف نشده است. یا مثلا فورد خانواده ی روباتیکش را «ارواح» و «بازمانده های بلای زمان» توصیف می کند. این توصیف درباره ی شریک قدیمی اش، آرنولد (برنارد) هم صدق می کند. اطلاعات دیگری که در جریان این سکانس فاش می شوند شکل طراحی مُدل های اولیه ی میزبانان است. فاش شدن چرخ دهنده های درون نسخه ی کودکی فورد مدرک محکمی برای انی است که به تئوری خط های زمانی متفاوت سریال اعتقاد ندارند. این اپیزود همچنین تایید می کند که قابلیت ساختن کلون انسان ها وجود دارد و آنها با وجود تمام قدیمی و مکانیکی بودنشان خیلی طبیعی به نظر می رسند و حتی با توجه به مرگ جاک، سگ خانواده ی فورد، مکانیکی بودنشان به این معنا نیست که نمی توانند به طور طبیعی خونریزی کنند. بله، پس با توجه به این افشا می توان گفت از روی پوست و خونریزی ن یا آنها نمی توان میزبانان اولیه با نسخه های جدید را از هم جدا کرد.نهایتا به مهم ترین بحث این هفته و تئوری جدید طرفداران می رسیم که ماهیت فورد را زیر سوال می برد. بسیاری از طرفداران به این نتیجه رسیده اند که فورد یک میزبان است. آن هم نه یک میزبان معمولی. بلکه او یکی از اولین میزبانانی است که توسط آرنولد ساخته شده بوده. فورد به خودآگاهی می رسد، خالقش، آرنولد را می کشد و جای او را به عنوان آفریدگار این دنیا می گیرد. سپس، کارکنان انسان پارک را هم قتل عام می کند و میزبانان را به جای آنها قرار می دهد. این گونه آرنولد تبدیل به همان خالقی می شود که به دست مخلوق خودش (فورد) کشته شده است. شاید دلیل نشان دادن پس زمینه ی داستانی فورد در این اپیزود هم همین باشد. ما می دانیم که این میزبانان هستند که همیشه باید یک پس زمینه ی داستانی که شخصیت آنها را تعریف می کند داشته باشند و شاید آن کلبه و نانش همان پس زمینه ای است که آرنولد برای فورد نوشته بوده است.اگر یادتان باشد در بخش نظرات نقد هفته ی گذشته گفتم که نویسندگان از طریق جمله ی مرد سیاه پوش به فورد (اگه شیکمتو سفره کنم اون تو چی پیدا می کنم؟) می خواستند ما را درباره ی ماهیت فورد به شک بیاندازند. و همان جا به این نکته هم اشاره که با توجه به قدرت فورد در کنترل دسته جمعی روبات ها به صورت تلپاتی، احتمال میزبان بودن فورد بالاتر هم می رود. آره، شاید روی کاغذ کشتن انسان ها و تعویض آنها با روبات ها کار سختی به نظر برسد، اما اگر یادتان باشد فورد در توضیح گذشته ی پارک برای برنارد می گوید که او و آرنولد به همراه تیمی از ان حدود سه سال قبل از اینکه پارک باز شود، کار بر روی روبات ها را آغاز کرده بودند. به نظر نمی رسد منظور فورد از «تیمی از ان» چیزی بیشتر از ۲۰ نفر باشد. و کشتن و تعویض ۲۰ نفر هم کار سختی به نظر نمی رسد.بعد از اینکه فورد متوجه می شود که نسخه ی کودکی اش سگش را کشته است از او می پرسد چه ی به او گفته که این کار د و پسربچه هم جواب می دهد که آرنولد. این طور که به نظر می رسد فورد رسما در این لحظه متوجه می شود که آرنولد پس از مرگ از بین نرفته، بلکه کماکان در پارک حضور دارد و جنگ را آغاز کرده است. فورد در جایی از این اپیزود می گوید: «یه هنرمند خودش رو در اثرش مخفی می کنه». و می توان تصور کرد که اگر آرنولد خالق اصلی پارک باشد، مقداری از خودش (خودآگاهی اش) را در همه ی میزبانان مخفی کرده است. بعد از آپدیتی که فورد در اپیزود اول برای واقع گرایانه تر میزبانان منتشر کرد، ظاهرا آنها شروع به شنیدن صدای آرنولد کرده اند که برای سال ها در ذهنشان دفن شده بوده است و فورد هم دارد متوجه می شود که در حال از دست دادن کنترلش بر پارک و میزبانان است. ضدحمله ی او چه چیزی خواهد بود؟راستی چند نفر متوجه ی ادای دین باحال سریال در این اپیزود به شخصیت هفت تیرکش از مورد اقتباس شد:
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، بالا ه به اپیزودی رسیدیم که رسیدنش دیر یا زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت. از همان اپیزود اول مشخص بود که وارد مسیری شده ایم که یک مگس له شده تنها قربانی اش نخواهد بود و اکنون به نقطه ای رسیدیم که اولین مرگ جدی سریال چیزی نیست که در لابراتور وست ورلد قابل تعمیر باشد. این اپیزود شامل پیچ غافلگیرکننده ای بود که خب، بسیاری از ما اگرچه از مدت ها قبل به وجود آن شک کرده بودیم، اما این چیزی از شوک آوری آن کم نمی کند. نکته ی مهمی که اما درباره ی این اپیزود باید بدانیم این است که همه چیز به این افشا ختم نمی شود. اپیزود هفتم «وست ورلد» کاملا درباره ی افشاهاست. جایی که کنار می رود و ما با حقایقی که برای فهمیدنشان لحظه شماری می کردیم روبه رو می شویم. جایی که کم و بیش خواست واقعی اکثر آدم های داستان فاش می شود. در نتیجه می توان گفت اسم مناسبی برای این اپیزود اسم انتخاب شده است؛ معنای تحت لفظی نام این اپیزود (trompe l’oeil)، «فریبندگی چشم» یا همان «خطای چشم» خودمان است که وقتی دقت می کنیم، می بینیم حرف های زیادی برای گفتن درباره ی نقاط داستانی سریال، انگیزه ی کاراکترها و افشاهای غافلگیرکننده ی آن دارد.مقالات مرتبطاین اصطلاح فرانسوی نام تکنیک هنری ای است که اسمش را در دوران هنری «باروک» به دست آورد و سابقه ی استفاده از آن به دوران روم و یونان باستان هم برمی گردد و بعدها در دوران رنسانس هم مورد استفاده قرار گرفت. چیزی که تا امروز هم ادامه داشته و یکی از استفاده کنندگان از این تکینیک را یک جورهایی می توان همین «وست ورلد» دانست. حتی اگر اسم باکلاسِ این تکنیک را ندانید، حتما در عمرتان با خطا ی چشم های زیادی روبه رو شده اید. در این تکنیک هنرمندان در یک فضای دو بعدی طوری به عمق میدان دست پیدا می کنند که به تماشاگران این توهم دست می دهد که در حال دیدن یک تصویر سه بعدی هستند. هنرمندان از این طریق قادر به خلق تصاویر واقع گرایانه تری هستند که البته فقط واقع گرایانه و عمیق به نظر می رسند و واقعا این طور نیستند.این تکنیک به بهترین شکل ممکن ماهیت پارک وست ورلد را در یک کلمه خلاصه می کند. شما در وست ورلد قدم به دنیایی می گذارید که همه چیز در واقع یک بازی بزرگ است، چیزی اهمیت ندارد، تمام تعاملات و گفتگوها اسکریپ شده هستند و درد و رنج و لذت بخشی از برنامه ریزی برنامه نویسان است. اما تمام اینها با چنان دقت و جزییاتی صورت گرفته اند که تماشاگران بدون اینکه متوجه شوند دچار خطای چشم می شوند و این توهم به شان دست می دهد که با واقعیت سروکار دارند. درست مثل نقاشی های خطای چشمی دورانِ هنری باروک، پارک وست ورلد هم با هدف رساندن پیامی روشن و بلافاصله دل پذیر طراحی شده است که هزاران هزاران جزییات کوچک، تصویر بزرگی را خلق کرده اند که نمی توان در واقعیت آن غرق نشد.اما مثل همه ی هنرمندان دیگر، فورد به عنوان خالق وست ورلد می داند که این واقعیت، توهمی بیش نیست. در زمینه ی تابلوهای نقاشی می توانیم با لمس آنها و تغییر زاویه ی نگاه مان، این توهم را تشخیص بدهیم. اما وست ورلد آن قدر پیچیده و شبیه به واقعیت است که از هر زاویه ای که به آن نگاه می کنی، نه تنها چیز غیرمعمولی درباره ی آن پیدا نمی کنید، بلکه بیش از پیش در واقعیت مجازی آن فرو می روید. در طول تاریخ سریال تاکنون تنها ی که در این دام نیافتاده، فورد بوده است. او که تمام پیچ و خم آن را می داند، این را هم می داند که این احساس واقعیت، توهمی بیش نیست. این حقیقت اما برای دیگران و مای تماشاگران غیرقابل درک است. در این اپیزود اما بخشی از این توهم برای ما فاش می شود و کاری می کند تا متوجه شویم بعضی وقت ها واقعیت آن قدر ترسناک است که بهتر است در توهم بمانیم.خالقش از او می خواهد که از آن برنامه نویس عینکی بی آزار به یک قاتل بی احساس تبدیل شوداما این اپیزود اولین باری نیست که سریال، حقیقت پشت واقعیت وست ورلد را برایمان لو داده است. یکی از مهم ترین اتفاقات اپیزود افتتاحیه ی سریال، هویت واقعی تدی بود. نویسندگان از طریق تدی نشان دادند که فرق یک میزبان و یک مهمان در چیست. ناگهان ما متوجه شدیم رابطه ی عاشقانه ی تدی و وریس چیزی بیشتر از چند خط کُد نیست که بخشی از چرخه ی داستانی هرروزه شان را تشکیل می دهد. با این حال، قبل از اینکه این موضوع فاش شود، ما کاملا باور کرده بودیم که یکی از آنها انسان است و حتی بعد از فاش شدن این حقیقت هم به سختی می توانستیم عدم طبیعی بودن احساسات آنها نسبت به یکدیگر را باور کنیم.مرگ تدی در پایان آن اپیزود، ما را در جبهه ی میزبانان قرار دارد و از همان ابتدا روشن شد که «وست ورلد» قرار نیست درباره ی ماجرای ساده ی روبات هایی که علیه انسان ها شورش می کنند و آنها را به قتل می رساند باشد. نکته ی بعدی افشای ماهیت واقعی تدی در اپیزود اول این بود که به تماشاگران نشان داد که اگر شما گول انسان بودن تدی را خورده اید، پس امکان دارد گول روبات های دیگری را هم بخورید. این طوری از همان اپیزود اول این احتمال ایجاد شد که آدم هایی که می بینیم، ممکن است بعدا آن چیزی که فکر می کنیم از آب در نیایند.در آ ین لحظات اپیزود هفتم با حقایق ترسناکی روبه رو می شویم. اول از همه، ظاهرا فورد در زیر کلبه ای که خانواده ی روباتیکش زندگی می کنند، یک کارگاه مخفی ساخت روبات دارد. کارگاهی که تکنولوژی اش او را قادر می سازد تا هر چند روز یک بار، یک میزبان جدید درست کند. میزبانی که تحت نظر مرکز کنترل پارک یا کمپانی دلوس نیست. و بعد ما طی یک سری زمینه چینی های جدید متوجه می شویم که برنارد، آن مرد ت و غم زده با بچه ی مُرده اش و همسری که از او جدا شده همه و همه داستانی است که توسط فورد نوشته شده است. او ی نیست که ما فکر می کردیم. برنارد رسما یک میزبان است. لحظاتی که به این افشا ختم می شود، فوق العاده هستند. لحظه ای که برنارد نتوانست دری که جلوی رویش بود را تشخیص بدهد یا نقشه ی ساخت بدنش را ببیند، واقعا مو بر تنم سیخ د.ناگهان معلوم می شود برنارد، ترسا را برای لو دادن کارگاه زیرزمینی فورد به اینجا نیاورده است، بلکه برنارد به دستور خودِ فورد، او را به اینجا آورده است. برنارد تاکنون به ماهیت زندگی اش فکر نکرده بود و وقتی که خالقش از او می خواهد که از آن برنامه نویس عینکی بی آزار به یک قاتل بی احساس تبدیل شود و مغز ترسا کالن را با کوبیدن به دیوار د کند، باز سوالی نمی پرسد. چرا باید بپرسد؟ او یک روبات است و در نتیجه بدون اینکه بداند دارد چه کار می کند، دوست و معشوقه اش را به طرز دردناکی می کشد. این اولین باری است که با یک مرگ واقعی در سریال روبه رو می شویم. قبل از این، کاراکترها پس از مرگ سالم تر از دیروز به سر کار و زندگی شان برمی گشتند. نکته ی هوشمندانه ی این صحنه این است که طوری طراحی و کارگردانی شده است که نمک به زخم مان بپاشد. علاوه بر اینکه برنارد، مردی که اصلا فکرش را نمی کردیم دست به چنین کاری می زند، بلکه در لحظه ی کوبیده شدن سر ترسا به دیوار در پس زمینه، دوربین در پیش زمینه ماشین چاپ بدن میزبانان کاراگاه فورد را نشان می دهد که در حال کار است. گویی این صحنه می خواهد به ما بگوید، تنها چیزی که برای فورد اهمیت دارد اثر هنری اش است و زندگی انسان ها برای او در جایگاه دوم قرار دارد.حالا معلوم می شود که فورد چگونه با استفاده از برنارد چند قدم از همکارانش جلوتر بوده است. مثلا در اپیزود چهارم وقتی ترسا در اتاقش به برنارد می گوید که فردا قرار است درباره ی هرج و مرجی که فورد در پارک ایجاد کرده با او صحبت کند، برنارد هم آنجا حضور دارد. فردا در سکانس گفتگو در رستوران، فورد با استفاده از این اطلاعات، می داند که ترسا چه چیزی در سر دارد و در نتیجه تمام حرف هایی که می خواهد بزند و تمام تهدیدهای دقیقی که می خواهد د را برنامه ریزی کرده است. این در حالی است که ترسا تنها ی نیست که با برنارد ارتباط داشته است. مثلا در اپیزود قبل وقتی السی برای بررسی آن تئاتر متروکه به بیرون از مرکز کنترل می رود، برنارد به صورت تلفنی از تنها بودن او مطمئن می شود. حالا باید دید آیا حمله ی ناگهانی فرد ناشناس به السی در پایان اپیزود قبل به فورد مربوط می شود یا نه.بله، مثل همیشه فاش شدن یک راز، به معنی عدم ایجاد سوالات بیشتر نیست. حالا معمای جدید این است که اگر فورد می تواند در خفا میزبانان خودش را درست کند، پس به جز برنارد، چندتا میزبان غیرثبت شده ی دیگر در محیط پارک وجود دارد؟ چندتا از آنها مثل برنارد در مرکز کنترل حضور دارند؟ چندتا از آنها کارهای او در بیرون از پارک و در دنیای واقعی را انجام می دهند؟ این وسط، اصلا دوست ندارم اینجا جایی باشد که با بازیگر بااستعداد ترسا خداحافظی کنیم. بنابراین با اینکه از مرگ او مطمئنیم، اما سوال اصلی این است که قدم بعدی فورد چیست؟ او چگونه می خواهد غیبت ترسا را توضیح بدهد؟ آیا امکان دارد فورد قصد ساختن کلونی از ترسا را داشته باشد؟ اگر بله، آیا ما در اپیزود بعد او را در قالب اندرویدی اش خواهیم دید؟ به نظر نمی رسد فورد در زمینه ی جاسوس های اندرویدی کم و ری داشته باشد، اما قرار دادن یک اندروید به عنوان رییس پارک که روی مخ تان نمی رود و دستوراتتان را بدون مشکل اجرا می کند، چیز کمی نیست که بتوان از آن دل کند. خلاصه فکر نکنم فعلا باید به طور رسمی با ترسا خداحافظی کنیم تا ببینیم چه می شود.به جز برنارد، چندتا میزبان غیرثبت شده ی دیگر در محیط پارک وجود دارد؟اما بگذارید دوباره به برنارد برگردیم. همان طور که تور در هنگام آنالیزش در این اپیزود نمی توانست تصاویری از دنیای واقعی را تشخیص دهد، برنارد هم به عنوان یک میزبان در زمینه ی دیدن و سوال پرسیدن محدود است. به قول فورد: «اونا چیزایی که به شون آسیب می زنن رو نمی تونن ببینن. من اونا رو از این درد مبرا ». همان طور که در بررسی هفته قبل هم توضیح دادم، به خاطر همین است که در صحنه ی دست به یقه شدن برنارد با پدر روباتیکِ فورد، او نمی تواند خالقش را ببیند و به خاطر همین است ناگهان فورد از ناکجا آباد ظاهر می شود. یکی از مهم ترین سوالاتی که بعد از این اپیزود داریم این است که آیا کار ما با برنارد تمام شده است؟ آیا هیچ راز دیگری درباره ی او باقی نمانده است؟ این طور به نظر نمی رسد. در اپیزود سوم فورد تصویری از جوانی های خودش و آرنولد را به برنارد نشان می دهد. اگرچه بعدا مشخص شد که نفر دوم، پدر فورد بوده است، اما برخی از طرفداران دلیل می آوردند که انگار نفر سومی هم در این ع هست که از سمت راست ع حذف شده است. ما می دانیم که مرد وسطی، پدر روباتیکی بود که آرنولد به عنوان هدیه برای فورد درست کرده بوده و برخی طرفداران باور دارند که خودِ آرنولد هم در این ع یادگاری حضور دارد، اما برنارد توانایی دیدن او را نداشته است. چرا؟ چون همان طور که در نقد هفته ی قبل هم توضیح دادم، احتمال اینکه برنارد، کلونِ آرنلود باشد خیلی خیلی زیاد است.در پایان اپیزود هفتم وقتی برنارد متوجه میزبان بودنش می شود، اولین چیزی که به زبان می آورد، همسرش و پسر مُرده اش چارلی هستند. سوالی که از این به بعد باید بپرسیم این است که آیا این دو نفر فقط پیش زمینه ی داستانی برنارد برای شخصیت پردازی او هستند یا خاطراتی واقعی؟ اگر قرار باشد که تئوری «برنارد، آرنولد است» را باور کنیم، پس باید قبول کنیم که این فلش بک ها یک سری پس زمینه ی داستانی بی معنی نیستند، بلکه احتمال اینکه مرگ پسر برنارد و ج او از همسرش، خاطرات واقعی آرنولد باشند بالاست. حقیقت این است که فورد در اپیزود اول سریال به این نکته اشاره می کند که هم اکنون در دنیایی زندگی می کنیم که همه ی بیماری ها قابل درمان هستند. پس، همین که چارلی در بیمارستان مُرده است، مرگ او را در زمان بسیار گذشته تری قرار می دهد. مثلا بیش از ۳۵ سال پیش. زمانی هنوز تمام بیماری ها قابل درمان نبوده اند.این احتمال وجود دارد که فورد بعد از مرگ تراژیک نزدیک ترین همکار و دوستش (بر اثر تصادف، خودکشی یا قتل)، نسخه ی روباتیکی از او را درست می کند. درست مثل نسخه ی روباتیک خانواده ی خودش. ما آرنولد را به عنوان ی که به خودآگاهی میزبانان باور داشته می شناسیم و فورد را به عنوان ی که مخالف این موضوع است. احتمال دست داشتن فورد در مرگ آرنولد به خاطر اب نظم پارک و برنامه ریزی روبات ها زیاد است و به نظر می رسد فورد بعدا به خاطر علاقه ای که به دوستش داشته، نسخه ای از او را ساخته تا همیشه در کنارش باشد. نسخه ای که تحت فرمان اوست و هیچ وقت فکر بدی به ذهنش خطور نمی کند. در نظر داشته باشید که برخلاف اسکچ های وریس و رابرت (روبات کودکی فورد) که اسمشان در زیرشان نوشته شده، ما هرگز اسم «برنارد» را در زیر اسکچش نمی بینیم. آیا این به این معنی است که هویت واقعی او آن قدر مهم است که سریال فعلا نخواسته آن را فاش کند؟ یا وقتی ترسا از فورد می پرسد که آیا او از برنارد هم خواسته تا از شر آرنولد خلاص شود، فورد جواب می دهد که: «نه، برنارد اون موقع اینجا نبود». باید هم نبوده باشد. براساس این تئوری، برنارد بعد از مرگ آرنولد ساخته می شود.اگر نقد اپیزود هفته قبل را خوانده باشید، حتما می دانید که طرفداران به تئوری دو خط زمانی بسنده نکرده اند و پای یک خط زمانی دیگر را هم به ماجرا باز کرده اند. خط زمانی قبل از آغاز به کار پارک (آرنولد)، خط زمانی ۳۵ سال گذشته (ویلیام) و خط زمانی حال (مرد سیاه پوش). منطقی است که بگویم صحنه های دو نفره ی وریس و برنارد می توانند فلش بک هایی باشند که ارتباط های اولیه آرنولد با اولین مخلوقش را نشان می دهند. اگر بازیگر هر دوی برنارد و آرنولد، جفری رایت باشند، پس سازندگان خیلی راحت می توانند تماشاگران را گول بزنند. اما مدرک جدیدی که درباره ی این تئوری داریم، کارگاه زیرزمینی و مخفی فورد در زیر کلبه اش است. قبل از این اپیزود، یکی از سوالات طرفداران این بود مکانی که برنارد تنهایی با وریس یا فورد با رابرت حرف می زند، کجاست؟ چون ظاهر آن به فضای باز و روشن و شلوغ مرکز کنترل وست ورلد نمی خورد. خب، بعد از اپیزود هفتم می توان با اطمینان گفت که کارگاه زیرزمینی فورد همان جایی است که برنارد (آرنولد) را در حال صحبت با وریس درباره ی مسئله ی هوشیاری می بینیم و می توان گفت اینجا همان جایی است که فورد و همکارش در زمانی که پارک هنوز در فاز بتا به سر می برد، از آن استفاده می د و صحنه های دو نفره ی برنارد (آرنولد) و وریس هم مربوط به آن دوران می شود.از مهم ترین اتفاق اپیزود هفتم که بگذریم، به قشقرقی که ی هیئت مدیره ی دلوس یعنی شارلوت هیل در این اپیزود به راه انداخت می رسیم. این سوال که برنامه ی اصلی دلوس در رابطه با وست ورلد چه چیزی است، یکی از آن سوالاتی بود که در همان اپیزود افتتاحیه مطرح شد و حالا ناگهان به ماجرای مهمی تبدیل شده است. وظیفه ی شارلوت هیل این است که مقدمات کنار گذاشتن فورد و انتقال تمام قدرت به دلوس را فراهم کند. مسئله ی بعدی که توسط او روشن می شود این است که ماجرای روبات سرگردانی که اطلاعات پارک را به بیرون مخابره می کرده چه بوده است. معلوم می شود که آن روباتِ جاسوس، کار شرکت های رقیب نبوده است، بلکه خود سران دلوس نقشه ی است اج اطلاعات از پارک را ریخته بودند. چه اطلاعاتی؟آن روباتِ جاسوس، کار شرکت های رقیب نبوده است، بلکه خود سران دلوس نقشه ی است اج اطلاعات از پارک را ریخته بودندماجرا از این قرار است که دلوس هیچ علاقه ای به گرداندن یک پارک نقش آفرینی برای سرگرمی پولدارها ندارد، بلکه آنها در وست ورلد به دنبال چیز باارزش تری هستند. آنها هسته ی اصلی برنامه نویسی فورد را می خواهند. آنها به دنبال تکنولوژی منحصربه فردی هستند که روبات های وست ورلد را با محصولات بقیه ی دنیا متفاوت می کند. مسئله این است که دستور العمل چیزی که وست ورلد را به وست ورلد تبدیل کرده را فقط فورد می داند. اگر دلوس بخواهد فورد را ا اج کند، او می تواند به راحتی همه ی این اطلاعات را پاک کند و این راز را با خودش به گور ببرد. اینکه سران دلوس چه برنامه ای برای این تکنولوژی دارند معلوم نیست، اما می توان با قدرت حدس زد که آنها مثل همه ی کمپانی های غول پیکر داستان های علمی -تخیلی قرار نیست از آن برای بهتر زندگی انسان ها استفاده کنند. در عوض، ساختن روبات هایی که هیچ فرقی با انسان ها ندارند، به معنی احتمالات فراوانی برای گسترش مرزهای سرمایه گذاری و درآمدزایی آنهاست.اگر پول داران حاضر به پرداخت روزی ۴۰ هزار دلار برای سرگرم شدن در وست ورلد هستند، فکرش را کنید چقدر برای آپلود ذهنشان بعد از مرگ بر روی یکی از این روبات ها و به زندگی ادامه دادن نمی دهند. نه تنها انی که به تازگی می میرند، بلکه انی که سال ها پیش مرده اند. خیلی ها هستند که دوست دارند عزیزانش مثل برنارد و خانواده ی روباتیک فورد، به بهترین شکل ممکن بازسازی شوند و به کنارشان برگردند. شاید هم با توجه به توانایی ها و مهارت های میزبانان وست ورلد در مبارزه، دلوس قصد ساختن یک روباتیکِ خصوصی و فروختن آن به کشورهای مختلف را داشته باشد. شاید هم دلوس فقط می خواهد هرچه زودتر مرحله ی بعدی هوش های را به وجود بیاورد. جایی که ذهن انسان ها در مقابل قدرت هوش های زمین تا آسمان خواهد شد. تا آنجایی که ما می دانیم، فورد دوست ندارد مخلوقاتش بیشتر از این پیشرفته شوند. به قول فورد از آنجایی که آنها نمی توانند افسردگی، عذاب وجدان و غم را حس کنند، این موضوع هم به نفع خودشان است و هم به نفع انسان هایی که از انتقام آنها در امان خواهند بود. هدف دلوس هرچه باشد، با توجه به دروغ ها، نیرنگ ها و رفتار پرخاشگرانه ی شارلوت هیل در این اپیزود برای رسیدن به هدفش، به نظر نمی رسد او ی آدم هایی باشد که نقشه ی خوبی برای کُد منحصربه فرد فورد کشیده باشند.از جنگ فورد و آرنولد و دلوس که بگذریم، به سرراست ترین خط داستانی سریال یعنی وریس و ویلیام می رسیم. این دو هنوز در این اپیزود در حال سفر به گوشه های نقشه ی وست ورلد هستند و در این میان نه تنها رابطه شان وارد مرحله ی اجتناب ناپذیر تازه ای می شود، بلکه ظاهرا به هدفشان هم نزدیک تر می شوند. هدفی که فعلا هم برای آنها و هم برای ما نامشخص است. این اپیزود همچنین شامل چندتا لحظه ی خوب برای این دو هم است. مثلا هرچه وریس دوست دارد از این محدودیت ها و چرخه های تکراری آزاد شود و به دنیای واقعی برود، ویلیام که طعم دنیای واقعی را چشیده است، از این می گوید که عاشق داستان هاست. به خاطر زندگی در یکی از همین داستان ها به اینجا آمده است و ظاهرا حاضر است زندگی اش در دنیای واقعی را برای ماندن در یکی از آنها برای همیشه پشت سر بگذارد. نزدیک تر شدن رابطه ی او و وریس در این اپیزود، او را بیشتر از قبل درگیر اتفاقات پارک می کند، اما ما می دانیم که بالا ه این سفر به پایان می رسد و احتمالا این عشق هم با آن. از آنجایی که طبق قانون پارک، مهمانان بیشتر از ۲۸ روز نمی توانند در پارک بمانند، بالا ه دیر یا زود او باید برود و احتمال می رود ج آنها از یکدیگر چیزی بیشتر از اجبار ویلیام به ترک پارک باشد. چیزی که عشق و رویای تازه به حقیقت پیوسته ی ویلیام را برای او به طرز دردناکی نابود می کند.اگر تئوری ویلیام/مردسیاه پوش حقیقت داشته باشد، احتمالا همین ج وحشتناک او از وریس است که ویلیام را به مرد تلخ مزاج و سیاه پوش ما تبدیل می کند. کاملا مشخص است که سریال می خواهد ویلیام را به ی که بیشترین همذات پنداری را با او داریم، تبدیل کند، اما راستش را بخواهید تاکنون رابطه ای که باید را با او برقرار نکرده ام. اگرچه تمام اتفاقاتی که در اطراف او می افتد و درگیری او در این ماجرای شگفت انگیز، درگیرکننده هستند، اما «وست ورلد» تا حالا موفق نشده من را با ویلیام پیوند بدهد. چنین چیزی درباره ی میو فرق می کند. به شخصه حتی بیشتر از وریس با میو ارتباط برقرار می کنم و وضعیتش را می فهمم. میو فراهم کننده ی منبع احساسات سریال است.میو هفته ی پیش متوجه شد انی که خدایان خودش می دانست، یک سری دانشمند و برنامه نویسِ بی تفاوت و تکنسین های احمق و ترسو هستند. این هفته او با جنبه ی ترسناک آنها روبه رو می شود. اولین چیزی که درباره ی او در این اپیزود می فهمیم این است که او دیگر در کنترل تکنسین های پارک نیست. در صحنه ای که تکنسین ها با لباس های سفید برای بردن کلمنتاین می آیند، همه فریز می شوند، به جز او. در این صحنه دیدن احساس اندوه و خشمی که در صورت میو موج می زند فوق العاده است. احساساتی که قبلا در او غایب بودند، اما هوشیاری کامل او آنها را با خود به همراه آورده است. یک بار دیگر در این صحنه می بینیم که بازیگران سریال چقدر بی نظیر هستند. هنرنمایی تندی نیوتون، بازیگر نقش میو که باید این احساسات جدید را به طرز قابل تشخیصی به احساسات تکراری قبلی اش که بارها و بارها دیده بودیم اضافه کند، تحول او را به زییایی به نمایش می گذارد.احتمالا همین ج وحشتناک او از وریس است که ویلیام را به مرد تلخ مزاج و سیاه پوش ما تبدیل می کندچنین احساسات آتشینی را می توان در جایی که سیلوستر برای بازنشسته کلمنتاین، مغز دوست او را خالی می کند هم دید. دیدن کلمنتاین در این وضعیت، آن هم درست بعد از اینکه متوجه ی پس زمینه ی داستانی کلمنتاین و امیدواری اش برای بازگشت به پیش خانواده اش در وسط صحرا شده ایم، واقعا دردناک است. این دردی است که میو هم حس می کند. اما او آن قدر هوشیار و آگاه است که بی خیال امیدها و رویاهای اسکریپ شده اش شود و به آینده ای واقعی فکر کند. میو می داند که دیر یا زود چنین بلایی سر او هم خواهد آمد. بالا ه او لو خواهد رفت و کارکنان پارک یا او را در سردخانه بازنشسته می کنند یا او را به ح قبلی اش برمی گردانند. پس، باید هرچه زودتر فرار کند.فقط مشکل این است که سیلوستر به او هشدار می دهد که حتی پوست بدنش هم طوری طراحی شده است که جلوی او را از خارج شدن از پارک می گیرد. این به چه معنایی است؟ آیا داخل بدن میو ردی وجود دارد؟ یا شاید بدن میزبانان دارای سیستمی است که در صورت خارج شدن از مرزهای پارک به طور خ ر منفجر می شوند؟ هرچه هست خیلی دوست دارم میو این فصل را با خارج شدن از پارک تمام کند. این طوری می توانیم از طریق او بفهمیم بعد از پایان «ا ماکینا» چه بلایی سر آن اندروید می آید. هرچند ناگفته نماند در منبع اقتباس، علاوه بر وست ورلد، دو پارک دیگر هم با تم های روم باستان و قرون وسطا وجود دارد. امکان دارد میو با امید دنیای واقعی از پارک فرار کند و خودش را در یک پارک دیگر پیدا کند!راستی یکی از سوالات هفته ی پیش این بود که چرا فیلی و سیلوستر تمام درخواست های میو را قبول می کنند. در این اپیزود هم می بینیم که آنها آماده ی کمک به میو برای فرار هم هستند. پس، واقعا چرا این دو این قدر احمق تشریف دارند؟ خود نولان در یک مصاحبه گفته است که برای جواب منتظر اپیزود هشتم باشید، اما به شخصه فکر می کنم بعد از اینکه برنارد راستی راستی میزبان از آب درآمد، می توان انتظار داشت که تمام تکنسین های طبقات پایینی مرکز کنترل هم به منظور پایین نگه داشتنِ هزینه های کارگر و اطمینان از وفاداری و اطاعت از قوانین، میزبان باشند. امکان دارد فیلی و سیلوستر هم میزبانان احمقی هستند که به جز انجام وظایف خودشان، قادر به انجام کار دیگری نیستند و هوش شان به حدی قوی نیست که متوجه اوضاع شوند. البته احتمال اینکه فیلی و سیلوستر ان مخفی فورد از آب در بیایند و اپیزود بعد او را به فورد تحویل بدهند هم دور از انتظار نیست.در پایان می خواهم به نکته ای اشاره کنم که چند هفته است که با آن کلنجار می روم و شاید اتفاقات این اپیزود بهترین فرصت برای صحبت درباره ی آن باشد. اپیزود هفتم «وست ورلد» مهم ترین نقطه ی قوت و مهم ترین نقطه ی ضعف سریال را فاش می کند. بزرگ ترین چیزی که من را به این سریال جذب می کند این است که این یکی از معدود محصولات علمی -تخیلی است که سازندگانش به طرز بسیار واقع گرایانه و پرجزییاتی به مسئله ی هوش ، کامپیوتر، خودآگاهی، مغز انسان، سرگرمی و بازی های ویدیویی می پردازند. همچنین این روزها هیچ چیزی به اندازه ی سروکله زدن با پازل این سریال هیجا ن انگیز و سرگرم کننده نیست. «وست ورلد» کاری کرده تا به طرز عمیق تری با برخی از بحث های فلسفی و علمی روز درگیر شوم. اما سریال با وجود غنای تماتیکش، تاکنون در حد دیگر بخش هایش موفق نشده من را با یکی از کاراکترهایش درگیر کند. چرا من وریس را دوست دارم و دلم برای نگا ه های میو می شکند و تماشای بازی آنتونی هاپکینز به جای فورد و اد هریس به جای مرد سیاه پوش خارق العاده است، اما هنوز سریال در این زمینه جای پیشرفت زیادی دارد. به عبارت دیگر علاقه ای که به بازیگران سریال دارم، خیلی بیشتر از شخصیت هایشان است.مثلا در همین اپیزود، مرگ ترسا اگرچه لحظه ی شوکه کننده ای بود، اما لحظه ی غم انگیزی برای شخصیت او نبود. مرگ او بیشتر از اینکه از لحاظ خداحافظی با شخصیتش غیرمنتظره باشد، از لحاظ تغییری که در داستان ایجاد می کند اهمیت داشت. بارها «وست ورلد» را با «لاست» مقایسه کرده ام و یکی از چیزهایی که آن سریال را به یکی از بزرگ ترین شگفتی های تاریخ تلویزیون تبدیل می کند، چیزی است که «وست ورلد» تاکنون به آن دست پیدا نکرده است و آن هم داشتن گروهی از کاراکترهای عمیق و پرداخت شده است. کاراکترهایی که داستان شخصی زندگی شان خیلی بیشتر از راز و رمزهای جزیره اهمیت داشت و امروز وقتی درباره ی رازهای «لاست» صحبت می کنیم، کاراکترهایش را هم در کنارش به یاد می آوریم. مثلا وقتی در آن شب بارانی در وسط جنگل آن درِ شیشه ای بی تفاوت به گریه های لاک پاسخ دارد و روشن شد، فقط به ابهام سریال اضافه نشد، بلکه نویسندگان از این موضوع به عنوان ابزاری برای قوی تر باور لاک هم استفاده د. لاکی که برخلاف بقیه به اسرارآمیزی این جزیره باور داشت. این طوری پازل سریال فقط وسیله ای برای به خارش انداختن سر تماشاگران نبود، بلکه به منظور شخصیت پردازی کاراکترها هم مورد استفاده قرار می گرفت. «وست ورلد» تاکنون فاقد چنین لحظه های شخصیت محوری بوده است و نتوانسته زندگی ای جدا از راز و رمزهایش برای خودش دست و پا کند. اشتباه نکنید، من کماکان عاشق «وست ورلد» هستم. در حال حاضر این سریال یکی از بهترین های تلویزیون است، اما اگر «وست ورلد» می خواهد علاوه بر ذهن مان، قلب مان را هم تصاحب کند، باید کاری کند تا به شخصیت هایش اهمیت بدهیم.
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، اگر با نوشته های من همراه بوده باشید، حتما می دانید که من عاشق اپیزودهای مقدمه چین هستم و همیشه از کارکرد قوی آنها دفاع کرده ام و بارها از این گفته ام که زمینه چینی درست چگونه می تواند به بالا بردن هیجان و عمل ِ بهتر اپیزودهای انفجاری منجر شود. اپیزود سوم «وست ورلد» برخلاف اپیزود دوم که یک جورهایی بخش دوم افتتاحیه بود، سعی می کند ما را وارد فصل تازه ای از سریال کند و این به اپیزودی ختم شده است که می خواهد بعد از مقدمه چینی اولیه ی سریال، اتفاقات اصلی داستان را پی ریزی کند. نتیجه اپیزودی است که هم از آن گله دارم و هم آن را دوست دارم. گله دارم چون این اپیزود که «جداافتاده» نام دارد بعضی وقت ها جنبه ی بد اپیزودهای مقدمه چین را نشان می دهد و آدم را نگران می کند که نکند «وست ورلد» به یکی از آن سریال هایی تبدیل شود که به هوای مقدمه چینی، بدون تغییر در یک نقطه درجا می زنند و آن را دوست دارم چون با اپیزود تمیزی طرف هستیم. وریس خط داستانی خوبی دریافت می کند. ما اطلاعات کنجکاو ی برانگیز بیشتری درباره ی گذشته ی پارک به دست می آوریم، بخشی از انگیزه ها و معماهای مربوط به فورد روشن می شود که به شخصه انتظارش را نداشتم و اگرچه تدی طبق معمول ادای قهرمانان خوش تیپ را درمی آورد و به طرز تراژیکی کشته می شود، اما این بار کارهای بیشتری هم انجام می دهد و درگیری او با خط داستانی مرموز فورد به سوالات جدی و ترسناکی ختم می شود که باز دوباره تا هفته ی بعد سرگرممان نگه می دارند.مقالات مرتبطباز هم می گویم «جداافتاده» ابدا قسمت بدی نیست. بیشترین لحظات آن درگیرکننده بود و زمان های دیگر هم نکاتی داشت که حوصله ی تماشاگر را سر نمی برد، اما «جداافتاده» همان نقطه ای است که «وست ورلد» نشانه هایی از به تکرار افتادن را از خود نشان می دهد و این زنگ خطر را به صدا در می آورد تا قبل از اینکه موضوع جدی شود، سریال باید یک تکان اساسی به خودش بدهد. تمام مشکل من هم نه با محتوا و داستان ها و بحث های مربوط به خودآگاهی اندرویدها، بلکه با نحوه ی طراحی سریال است. مسئله این است که به نظر می رسد سوژه ی اصلی این سه اپیزود بررسی قاطی یک روبات بوده است. در دو اپیزود اول این موضوع برای پی ریزی سریال قابل درک بود، اما این موضوع بدون اینکه این داستان را پیشرفت بدهد، باز در «جداافتاده» تکرار شده است. ما از سریال ها انتظار داریم که هر هفته تغییر کنند و با کشف های جدید داستان را به جلو حرکت بدهند، اما «جداافتاده» بعضی وقت ها فقط ادای پیشرفت را درمی آورد و به نظر می رسد انگار سریال به دنبال را ه های جدیدی برای باقی ماندن در یک نقطه می گردد.مثلا به خط داستانی آن روبات جداافتاده و سرگردان نگاه کنید. در آغاز اپیزود معلوم می شود که یکی از میزبانان از مسیر داستانی اش منحرف شده است. در نتیجه اِلسی، یکی از برنامه نویسان ارشد پارک و استابس، رییس تیم امنیتی برای پیدا او قدم به کویر می گذارند. پیاده روی آنها در پارک به نیش و کنایه های جالبی بین آنها و صحنه های جالب تری ختم می شود. مثلا ما متوجه می شویم وقتی یکی از اجزای یک خط داستانی غایب باشد، چه اتفاقی می افتد. گروهی که روبات سرگردان جزو آنهاست، دور شکارِ خامشان نشسته اند و هیچکدام اجازه ی برداشتن تبر برای چوب بری و روشن آتش را ندارند. در نتیجه تمامی آنها ساعت هاست که برای برنداشتنِ تبر بهانه های بنی ی می آورند و اگر رهایشان کنید شاید برای سال ها به بهانه آوردن ادامه بدهند. این به صحنه ی فوق العاده خنده داری منجر می شود که نشان می دهد عدم عمل اندرویدها بعضی وقت ها می تواند از گلوله خوردن هم دردناک تر باشد.در نهایت السی و استابس میزبان سرگردان را پیدا می کنند. اولین نکته ای که نظرمان را جلب می کند، این است که این اولین باری است که یک اندروید وسط عملیات قطع سرش با انسان ها درگیر می شود. بعد از اینکه روبات بیچاره مغز خودش را با یک تخته سنگ بیرون می ریزد، به نظر می رسد دارد یک خبرهایی می شود. اما نه. تنها چیزی که به دست می آوریم یک لاک پشت چوبی است که صورت فلکی شکارچی بر روی آن کنده کاری شده است و روبات سرگردان هم برای نابودی استابس با او گلاویز نشد، بلکه قصد خودکشی داشت. بله، حتما تمام اینها در آینده معنی خواهد داشت، اما هم اکنون چیزی به سریال اضافه نمی کنند. کاملا مشخص است که در رابطه با این روبات سرگردان با یک زمینه چینی برای آماده مرحله ی بعدی خیزش ماشین ها طرف هستیم، اما حقیقت این است که ما حتی قبل از اینکه سریال آغاز شود می دانستیم که خیزش ماشین ها دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد و این نوع زمینه چینی نمی تواند کنجکاو ی تماشاگر را برانگیزد. در مقایسه با اپیزود اول که موضوع خودآگاهی روبات ها را به طرز پیچیده تری بررسی می کرد، خط داستانی روبات سرگردان در این قسمت فقط با این هدف طراحی شده که فریاد بزند: روبات ها دیوانه هستند. هیچ شکی درباره ی دیوانه بودن روبات ها وجود ندارد، اما اگر «وست ورلد» می خواهد به یک داستان منحصربه فرد در این حوزه تبدیل شود، باید از طریق پیچیده تری به این موضوع بپردازد. اما حتما بعد از این صحنه از خودمان می پرسیم اندروید سرگردان چرا مغز خودش را ترکاند؟ خب، استباس با قطع سرش قصد داشت تا آن را برای تجزیه و تحلیل به آزمایشگاه ببرد. اندروید سرگردان ما هم با نابود سر خودش جلوی فاش شدن دلیل اصلی جدا شدن او از گروهش را گرفت.خوشبختانه یافتن روبات سرگردان تنها خط داستانی این اپیزود نیست و بقیه ی داستان ها خیلی بهتر ظاهر می شوند. وریس به نقش اش به عنوان درگیرکننده ترین عنصر سریال ادامه می دهد که بخش زیادی از آن به خاطر بازی ایوان ریچل وود است که واقعا دارد کار غیرممکنی را انجام می دهد. او دارد به کاراکتری جان می بخشد که باید زندگی درونی اش احساس شود. زندگی ای که اگر بیش از حد وم مورد پرداخت قرار بگیرد، واقعیت سریال و ماهیت کاراکتر او را از تعادل خارج می کند. به عبارت دیگر ریچل وود موفق شده وریس را جایی میان روبات های نادان و انسان های دانا قرار بدهد و از آنجایی که ما می دانیم او چیزی بیشتر از یک سری برنامه و اسکریپ است، دیدن اجتناب ناپذیر شکل واقعی او را هیجان انگیزتر و متفاوت تر خواهد کرد.خیلی خوشم می آید که سریال در این سه اپیزود با تصویری از صورت وریس آغاز شده است نکته ی بعدی این است که خیلی خوشم می آید که سریال در این سه اپیزود با تصویری از صورت وریس آغاز شده است. نه تنها این موضوع با چرخه ی تکرارشونده ی زندگی او هم خوانی دارد، بلکه ما هر دفعه با تغییرات محسوس کوچکی در او برخورد می کنیم. وریس در سکانس آغازین قسمت اول ناتوان بر روی صندلی نشسته است. به طرز خشکی به سوالات جواب می دهد و توانایی کنار زدن مگسی که روی حدقه ی چشمش حرکت می کند را ندارد. اپیزود دوم با وریس و صدای مرد ناشناسی در ذهنش که او را از خواب بیدار می کند شروع می شود و در آغاز اپیزود سوم هم او با فرمان برنارد بیدار می شود. انگار پای وریس برخلاف اپیزود اول که یک روبات معمولی دست بسته بود، آرام آرام دارد به اتفاقات جالبی باز می شود. از صدای ناشناسی که در این اپیزود به او فرمان شلیک می دهد تا برناردی که به طرز پدرانه ای به او علاقه مند شده است.این در حالی است که گفتگوهای بین آنها در جریان دو اپیزود گذشته یکی از بهترین لحظات سریال بوده است. چون برخلاف خط داستانی روبات سرگردان که بی نتیجه ماند، تعاملات وریس و برنارد به حرف هایی ختم می شود که تماشاگر را گوش به زنگ نگه می دارند. برنارد به عنوان مردی که با غم از دست دادن پسرش دست و پنجه نرم می کند، کاری را دارد انجام می دهد که عواقب فاجعه بار احتمالی اش را درک نمی کند و از سوی دیگر وریس به عنوان گونه ی جدیدی از زندگی که به آرامی در حال درک خودش است. این صحنه ها کار می کنند. چون ما به هر دو طرف گفتگو اهمیت می دهیم و کنجکاو قدم بعدی شان هستیم. اگر آن روبات سرگردان فقط یک هشدار گذرا بود، برخورد وریس و برنارد چیزهای شگفت انگیزی را درباره ی آنها فاش می کند. مهم ترین لحظه ی خط داستانی وریس در این اپیزود اما زمانی است که او بالا ه موفق می شود ماشه را بکشد!ولی قبل از اینکه به آن صحنه برسیم، بگذارید از فورد بگویم. برنارد متوجه می شود که برخی از اندرویدهایی که به مشکل برخورده بودند، اسم ی به اسم «آرنولد» را به زبان می آوردند. در ادامه فورد فاش می کند که او زمانی شریکی به اسم آرنولد داشته است. طبق گفته ی فورد، آرنولد به طرز دیوانه واری تمام زندگی اش را وقف مخلوقاتش کرده بوده، با آنها مثل موجودات زنده رفتار می کرده است و سعی می کرده تا به آنها خودآگاهی بدهد. ظاهرا او کاری کرده بوده تا برنامه و اسکریپت های میزبانان در ذهنشان مثل «صدای خدا» عمل کنند. اما آرنولد می میرد و فورد تمام کنترل پارک را به دست می گیرد. این وسط، شاید غافلگیرکننده ترین افشای این اپیزود زمانی بود که فورد فاش می کند که او برای روبات ها تره هم د نمی کند.تا قبل از این فکر می کردیم فورد و برنارد دستشان توی یک کاسه است و هر دو خودآگاهی روبات ها را طلب می کنند. که فورد آنها را به عنوان چیزی بیشتر از سرگرمی می بیند و به دنبال دادن عمل به آنها است. اما در این اپیزود فورد به یکی از کارمندان پارک که روباتی را پوشانده است گوشزد می کند که آنها چیزی بیشتر از یک شی نیستند و اشتباه گرفتن آنها با یک موجود زنده ی هوشیار اشتباه وحشتناکی خواهد بود. اما شاید تقصیر ماست که درباره ی طرز فکر و خواسته ی فورد دچار سوءتفاهم شده بودیم. مسئله این است که فورد آن طور که در نگاه اول به نظر می رسد خالق ظالمی که می خواهد مخلوقاتش به زندگی برده وارشان ادامه بدهند نیست. فورد دوست دارد روبات ها عمل داشته باشند، اما یا فکر می کند خودآگاهی امکان پذیر نیست یا می داند چنین کاری شدنی است، اما آن را بدترین اتفاق ممکن می داند.اگر یادتان باشد هفته ی گذشته فورد را خدای بهشت (وست ورلد) توصیف . در این اپیزود فورد به کارمندی که روی یکی از روبات ها را پوشانده است می گوید که آنها سردشان نمی شود و خج نمی کشند. این شما را به یاد چه چیزی می اندازد؟ بله، آدم و حوا که تا قبل از خوردن میوه ممنوعه خودشان را نمی پوشاندند. در واقع این بود که با گول زدنشان باعث شد تا آنها مفهوم خوب و بد را متوجه شوند و از دنیای اطرافشان آگاه شوند. در نقد اپیزود گذشته نقش را به مرد سیاه پوش دادیم، اما بعد از این اپیزود به نظر می رسد دوتا داریم و دومی برنارد است. برخلاف فورد و دیگران، برنارد همیشه وریس را با لباس ملاقات می کند. این به این معنی نیست که وما یکی از آنها قهرمان و دیگری بدمن قصه است. فقط در حالی که برنارد و مرد سیاه پوش می خواهند ماشین ها را به خودآگاهی برسانند، فورد می داند با توجه به گذشته ی آنها و نحوه ی رفتار انسان ها با آنها، این موضوع به خون و خونریزی بدی منجر خواهد شد.با توجه به این موضوع هدف مرد سیاه پوش هم روشن تر می شود. قبل از این فکر می کردیم مرد سیاه پوش آدم کنجکاوی است که مثل بعضی گیمرهای سیریش قصد فاش راز مرکزی بازی را دارد یا به خاطر اتفاقی در گذشته اش در طول ۳۰ سال گذشته به دنبال رسیدن به مرکز وست ورلد و ت یب آن بوده است. اما حالا به نظر می رسد هزارتویی که او دربه در به دنبالش است باید به آرنولد و تحقیقاتش در رابطه با خودآگاهی روبات ها ربط داشته باشد. این موضوع شاید به این معنی باشد که او در اپیزود اول وریس را مورد آزار قرار نداده بوده و در عوض به نحوی در پروسه ی هوشیار شدن او نقش داشته است. آیا آن ص که وریس در آغاز اپیزود دوم و لحظه ی شلیک در این اپیزود می شنود، صدای آرنولد است که او را در ش تن برنامه هایش کمک می کند؟مهم ترین لحظه ی خط داستانی وریس در این اپیزود زمانی است که او بالا ه موفق می شود ماشه را بکشد! به نظر من قضیه با توجه به تمام اینها این طوری اتفاق می افتد: وریس صدای خدا یا آرنولد را می شود که در واقع صدای اراده و خواست خودش است و در نتیجه ماشه ای که تاکنون نمی توانست بکشد را می کشد. تا قبل از این خودآگاهی وریس چیزی بیشتر از کشتن ناآگاهانه ی یک مگس و چندتا فکر پراکنده ی برنامه ریزی نشده نبود، اما به نظر می رسد در این لحظه او با زیر پا گذاشتن برنامه ریزی های مرکزی اش، از تفنگ استفاده می کند و به این ترتیب راستی راستی به خودآگاهی می رسد. او از طویله به بیرون می دود و با یک راهزن دیگر روبه ور می شود. راهزن به او شلیک می کند. وریس در ابتدا فکر می کند گلوله خورده است و وحشت می کند، اما دو ثانیه بعد این اتفاق دوباره تکرار می شود. انگار وریس توانایی دیدن آینده را دارد و در نتیجه به جای تکرار کاری که همیشه می کرده (دویدن به سمت مادرش)، فرار می کند.تازه اگر کمی در اتفاقات پایان بندی این اپیزود دقت کنیم، متوجه می شویم که یک چیزهایی با هم نمی خواند و شک برانگیز هستند. مثلا در اوایل این اپیزود وریس در کشوی لباس هایش با هفت تیرش روبه رو می شود، اما چند لحظه بعد خبری از هیچ تفنگی نیست. انگار که وریس در حال تصور آن هفت تیر بوده است. سپس در پایان بندی اپیزود، وریس هفت تیر مهاجمش را می و به او شلیک می کند. اما یک نکته وجود دارد. وریس قبل از کشیدن ماشه، ضامن تفنگ را نمی کشد، اما با این حال گلوله شلیک می شود (آیا این فقط اشتباهی از سوی سازندگان است یا چیزی بیشتر؟). نکته ی مهم تر این است که به نظر می رسد این همان هفت تیری است که وریس در کشوی لباسش با آن برخورد کرده بود و در اپیزود قبل از زیر خاک بیرون کشیده بود. پس، سوال این است که وریس قبل از اینکه تفنگ را از مهاجمش بگیرد، آن را از کجا آورده بود؟ می دانیم که این اولین باری نبوده که این راه ن به مزرعه ی وریس حمله کرده اند. پس در این لحظات او در واقع در حال تجربه تمام دفعاتی است که این اتفاق ها افتاده بودند و دارد از آنها برای رو دست زدن به مهاجمانش استفاده می کند. این طور که به نظر می رسد سریال از عناصر هایی مثل «ممنتو» و «لبه ی فردا» بهره می برد و امکان دارد برخی از صحنه های وریس در زمان حال نباشند و نسخه های تکراری یک خط داستانی در گذشته باشند.اما بگذارید یکی دیگر از مهم ترین اتفاقات این اپیزود را فراموش نکنیم. در این اپیزود اطلاعات مبهم تازه ای درباره ی خط داستانی جدید فورد به دست می آوریم. او پس زمینه ی جایگزینی به تدی می دهد که شامل یک افسر ی روانی قاتل و فرقه ی مرگبارِ نقاب دارش می شود. این خط داستانی شاید سرگرم کننده ترین بخش این اپیزود بود. اگرچه ما می دانیم تلاش تدی برای کشتنِ سردسته ی قاتل ها جزیی از یک بازی است، اما نحوه ی جدی گرفتن اوضاع توسط او و دیدن وحشت مهمانانی که همراه گروه هستند واقعا لذت بخش است و آدم را یاد بازی های خودمان می اندازد. سکانس پایانی این خط داستانی اما طبق سنت این سریال با یک معما به سرانجام می رسد. تدی طبق معمول کشته می شود، اما این بار با گذشته یک تفاوت دارد و آن هم این است که او قبل از اینکه توسط تبرها و ساطورهای فرقه گراها تکه تکه شود، به آنها تیراندازی می کند، اما آنها آخ هم نمی گویند. سوال این است که آیا این فرقه گراهای نقاب دار جزو مهمانان هستند که تفنگ میزبانان روی آنها اثر نمی کند یا فورد نحوه ی برنامه نویسی میزبانان را برای ایستادگی در مقابل گلوله ها تغییر داده است؟ اما سوال مهم تر این است که اصلا هدف فورد از طراحی چنین خط داستانی خون بار و وحشتناکی چیست؟ با توجه به اپیزود هفته ی قبل به نظر می رسید فورد علاقه ای به این اکشن های سطح پایین ندارد و برنامه ی عمیق تری برای پارک دارد، اما چیزی که در اینجا می بینیم فرق می کند.در این اپیزود اطلاعات مبهم تازه ای درباره ی خط داستانی جدید فورد به دست می آوریم! نهایتا شاید تامل برانگیزترین چیزی که از این اپیزود به جا ماند و هسته ی مرکزی سریال را مشخص کرد به صحبت های فورد درباره ی تئوری «ذهن دوگانه» که آرنولد قصد اجرای آن بر روی اندرویدهای پارک را داشت برمی گردد. فورد از این می گوید که شریکش در تلاشش برای دادن خودآگاهی به اندرویدها، هوش را به شکل یک هرم تصور کرده بود. اولین طبقه ی هرم «حافظه»، طبقه ی دوم «ابتکار» (یا سیستمی که در اینجا ادای انسان ها را درمی آورد) و طبقه ی سوم «علاقه به خود» است. فورد ادامه می دهد عمر آرنولد هرگز به طبقه ی آ قد نداد. طبقه ی آ «ذهن دوگانه» نام دارد و آ ین مرحله ی هوشیاری یک هوش است. اما جالب است بدانید که «ذهن دوگانه» نظریه ی من درآوردی خالقان سریال نیست، بلکه ریشه در حقیقت دارد. در سال ۱۹۷۶ روان شناسی به اسم جولیان جینز کت به اسم «ریشه های هوشیاری در تحلیل ذهن دوگانه» نوشت. کت که از آن به عنوان نوشته ی رادیکالی که نحوه ی رسیدن بشر به خودآگاهی واقعی را توضیح می دهد یاد می کنند.طبق گفته ی جولیان جینز، انسان ها ممکن است به تازگی توانایی فکر برای خودشان را به دست آورده باشند و متوجه ی اعمال و رفتارشان شده باشند. منظور از به تازگی همین ۳ هزار سال گذشته است. طبق این تئوری انسان ها قبل از این از صداهای ذهن شان دستور می گرفتند و فکر می د که این الهه ها یا خدایان هستند که دارند با آنها صحبت می کنند. تازه بعد از اختراع زبان بود که انسان ها توانایی توصیف افکارشان را پیدا د. یعنی انسان های اولیه در هنگام گرسنگی، ص در ذهنشان می شنیدند که به آنها دستور شکار می داد. اگرچه این صدا در واقع صدای افکار خودشان بوده که براساس غریزه آنها را به حرکت وا می داشته، اما خودشان این طور فکر نمی د. خلاصه این تئوری بیان می کند که انسان ها همیشه توانایی تجزیه و تحلیل افکارشان را نداشته اند و ما به مرور زمان قابلیت شناختن صداهای داخل سرمان به عنوان غریزه هایمان را پیدا کردیم. به عبارت دیگر انسان ها هم زمانی نوعی هوش بودند که مثل اندرویدهای وست ورلد از دنیای اطرافشان آگاه نبودند و همه چیز را بر اساس دستوراتی که به صورت ناخودآگاه در ذهنشان ظاهر می شد برداشت می د و به مرور زمان به این درجه از آگاهی رسیدند.در اپیزود سوم سریال اما فورد ادامه می دهد که آرنولد به تئوری «ذهن دوگانه» به عنوان نقشه ای برای رسیدن به هوش های خودآگاه نگاه می کرد، اما فورد اعتقاد دارد که این اشتباه است و این تئوری فقط چیز جالبی برای فکر و نظریه پردازی است و بس. به نظر می رسد حق با فورد است. چون ما در لابه لای فلش بک های گذشته ی وست ورلد می بینیم میزبانانی که صدای برنامه نویسی هایشان را می شنیدند دیوانه شده بودند و به خودشان آسیب می زدند. شاید دلیل خودکشی اندروید سرگردان این اپیزود هم همین باشد. اما ما به آرامی داریم می بینیم که تئوری آرنولد شاید در برخی از اندرویدها در حال به حقیقت پیوستن است و سردسته شان نیز وریس است. چگونه؟ بگذارید صحنه ی تیراندازی وریس به مهاجمش در طولیه را دوباره براساس دانسته هایمان مرور کنیم. فورد می گوید که آرنولد نقشه ی رسیدن به خودآگاهی هوش های را به شکل یک هرم در نظر گرفته بود. اولین طبقه حافظه است؛ اولین چیزی که وریس در این سکانس می بینید، خاطراتش از مرد سیاه پوش است. دومین طبقه ابتکار است؛ وریس از خودش ابتکار به ج می دهد و به جای بی کار نشستن، تفنگ مهاجم را برمی دارد. کاری که هیچکدام از اندرویدهای معمولی نمی کنند. آنها برای سوءاستفاده قرار گرفتن ساخته شده اند و با تمام گریه و زاری شان این موضوع را قبول می کنند. طبقه ی سوم علاقه به خود است؛ وریس تفنگ را به سمت مهاجم می گیرد تا از خود دفاع کند. طبقه ی آ ذهن دوگانه است؛ صدای مردی را می شنویم که در ذهن وریس می گوید: او را بکش. به نظر می رسد تئوری آرنولد در رابطه با وریس به حقیقت پیوسته است. تبریک می گویم. ظاهرا دختر آبی پوش قصه رسما خودآگاه شده است.