چرا هر چه می دوید نمی رسید

۳۰۰۹۹۷روزی و روزگاری، در جنگلی پر از درختهای سوزنی، چهار بچه گوش همراه مادرشان در حفره ای شنی زیر ریشه های یک درخت زندگی می د. اسمهای آنها، فلاپسی، ماپسی، دم پنبه ای و پیتر بود.یک روز صبح مامان گوشه گفت: عزیزان من، حالا شما می توانید بیرون بروید و در مزرعه ها بگردید ولی یادتان نرود که وارد باغ آقای مک نشوید. پدرتان هم در آن باغ دچار مشکل شده بود.بروید و بگردید ولی شیطونی نکنید. من هم می خواهم برای ید بیرون بروم.پس خانم گوشه سبد و چترش را برداشت و به جنگل رفت او می خواست از نانوائی،کمی نان و پنج عدد کلوچه کشمشی ب د.فلاپسی و ماپسی و دم پنبه ای که کوچکتر بودند با هم پایین رفتند و به یک بوته توت جنگلی رسیدند.اما پیتر که شیطون و حرف گوش نکن بود بسمت باغ آقای مک دوید و از زیر در به داخل خزید.اول کمی کاهو خورد و بعد سراغ لوبیا و تربچه رفت.کمی احساس ناراحتی و دل درد کرد او تصمیم گرفت، چیز دیگری برای خوردن پیدا کند.اما در انتهای مزرعه خیار، آقای مک را دید.آقای مک که مشغول کاشتن بوته های خیار بود با دیدن پیتر از جا پرید و در حالیکه شن کشش را در هوا تکان می داد، فریاد می زد: بایست ای .پیتر بدجوری ترسیده بود، او با سرعت به هر طرف می دوید ولی در ورودی را پیدا نمی کرد.یک لنگه کفشش در میان بوته های کلم از پایش در آمد و لنگه دیگر هم در میان گل ها گیر کرد.حتما بخوانید نحوه آب بندی صحیح خودروی صفر کیلومتروقتی کفشهایش گم شدند او توقف نکرد و با سرعت بیشتری دوید. او می توانست فرار کند اگر بدشانسی نمی آورد و دکمه های لباسش به خارهای توتهای فرنگی گیر نمی کرد.آقای مک با یک الک در دستش، بالای سر گوش آمد. اما پیتر با یک حرکت ناگهانی از جا جنبید در حالیکه کتش همانجا در بوته ها ماند خودش را رها کرد و دویداو داخل یک آبپاش پرید البته جای خوبی برای قایم شدن بود به شرط اینکه داخلش آبی نبود.آقای مک مطمئن بود که پیتر جایی در همان اطراف قایم شده است. او فکر کرد، شاید گوشک زیر گلدانها قایم شده باشد. او با دقت شروع به گشتن کرد و زیر همه آنها را یک به یک گشت.ناگهان پیتر عطسه ای کرد و آقای مک بدون اتلاف وقت به سراغش رفت. او سعی کرد پایش را روی پیتر بگذارد که پیتر از پنجره بیرون پرید و روی گلدانها افتاد. پنجره خیلی کوچک بود و آقای مک نمی توانست از آن رد شود.پیتر کمی نشست تا استراحت کند. او به سختی نفس می کشید و از ترس می لرزید. چون توی آبپاش پریده بود تنش خیس بود. بعد از مدتی او آهسته به راه افتاد، سلانه سلانه می رفت و اطرافش را نگاه می کرد تا ببیندد چکار می تواند د.دری را دید که قفل بود و جایی هم برای عبور یک گوش چاق نبود.موش پیری که دانه ای را حمل می کرد به کنار در دوید. پیتر در مورد راه وج سوال کرد ولی دانه ای که دهان موش بود اینقدر بزرگ بود که نمی توانست حرفی بزند و فقط سرش را تکان داد پیتر گریه اش گرفت.حتما بخوانید عاشق ترین زوج در جهان + تصاویراو به راه افتاد و سعی کرد راهی پیدا کند ولی هر چه می رفت بیشتر و بیشتر گیج می شد.او برگشت آرام و بی صدا حرکت می کرد. ناگهان صدای اشیده شدن زمین توسط یک بیل را شنید. او زیر بوته ای خزید ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. کم کم از جایش بیرون آمد و روی یک چرخ دستی که آن نزدیک بود پرید و همه چیز برایش قابل دیدن شد. اولین چیزی که دید آقای مک بود که خم شده بود و پیاز ها را از زمین بیرون می اورد. پشت او بطرف پیتر بود و آنطرفش هم در باغ بود.پیتر از روی چرخ دستی پایین پرید و تا آنجا که توان داشت با سرعت به طرف در دوید. و از زیر در به بیرون از باغ رفت. پیتر توقف نکرد و بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند به سمت خانه اش دوید.او اینقدر خسته بود که وقتی به خانه اش رسید روی کف نرم اتاق دراز کشید و چشمهایش را بست.مادرش مشغول پخت و پز بود. وقتی او را دید تعجب کرد که دوباره پیتر چه بلائی سر کت و کفشش آورده است. این دومین کت و کفشی بود که در طی دو هفته گذشته گمشان کرده بود.متاسفانه آن روز عصر حال پیتر خوب نبود. مادر او را به تختخوابش برد و برایش چای بابونه درست کرد و تا زمان خواب هر بار یک قاشق چای بابونه به او داد.اما فلاپسی، ماسی و دم پنبه ای برای شام نان تازه و شیر و توت جنگلی خوردند.post views: 165
رو مه دنیای اقتصاد: با بررسی هایی که نگارنده نسبت به اسناد دوره قاجار و به خصوص ناصرالدین شاه به عمل آورده است، ناصرالدین شاه را سخت دلباخته شکار و پرسه در دشت و دمن یافته، که هیچ فرصتی را برای شکار از دست نمی دهد و در این وادی هرگز خستگی بر او مستولی نمی شود و گاهی چنان دچار خوی درندگی خود می شود که بدون هیچ دلیل یا فایده ای دستور می دهد کمر کفتار بیچاره را دو نیم کنند و از فوران خون او دلشاد می شود، یا دستور می دهد که روده و جگر پلنگ شکارشده را درآورده ونمایش دهند، این گونه موارد و نمونه های فراوانی از این دست را خود ناصرالدین شاه در خاطرات روزانه اش قلمی کرده است- اما این نسخه متاسفانه به خط ناصرالدین شاه نیست و شخص دیگری آن را به رشته تحریر درآورده است و هرجا که ناصرالدین شاه حیوانی را صیدکرده به طور خلاصه درج کرده و اگرچه غلط های املایی این شخص از مخدومش بسیار کمتر است، اما به هیچ وجه قلمش توانایی ناصرالدین شاه را در پرداختن به توصیف و تعریف نداشته است- ناصرالدین شاه در متن خاطرات شکارهایش در مورد وضعیت هوا، روستاها و دشت و صحرا، آدم ها و حتی حیوانات و غیره با ریزبینی و هوشیاری خاصی قلمفرسایی کرده، چنانچه گویی خواننده آنجا حضور داشته، ولی نحوه نگارش نویسنده این یادداشت ها بسیار سرد و بی روح و در هر صفحه به چند عبارت کفایت کرده و برای چاپلوسی اغلب موارد این عبارت را که «بسیار شاهانه بود » تکرار کرده است.وقتی سلطان صاحبقران دنبال قوچ می دوید
به هر روی کاتب این نسخه قید کرده که شکارهایی که طی راه تهران تا سلطانیه انجام شده، به علت عدم حضور وی درج نشده، اما نگارنده این سطور مطالعه کننده گرامی را به رو مه وقایع اتفاقیه ارجاع می دهد. ضمنا باید اذعان داشت که یکی ازعلل انتخاب این متن قدمت آن است، چنانچه شروع دست نوشته مربوط به سال 1274 قمری یعنی زمانی که ناصرالدین شاه بیست وهفت ساله بوده می باشد و دیگر اینکه، تا حدی نمایانگر اوقات فراغت شخصی است که نیم قرن بر مقدرات این ملک وملت فرمان رانده، پس تقدیم علاقه مندان می شود- «تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.»تفصیل شکار که اعلیحضرت قدر قدرت همایون شهریاری روحی و روح العالمین فداه به دست مبارک زده اند، به تاریخ دویم شهر صفرالمظفر، مطابق سال فرخنده فال ئیلان ئیل، خیریت دلیل سنه 1274 الی آ سال پیچی ئیل سنه 1277سال ئیلان ئیل سنه1274
به تاریخ دویم شهر صفرالمظفر [1274 ]در کوه پشت مسگرآباد، جرگه بسته شد، دو شکار زدند؛ اول یک تکه ( وحشی) شش ساله را با گلوله زدند، زخم دار شد که به قدردویست قدم راه رفت، میان کمر افتاد.دویم، یک بز در ماهور خو ده بود، قریب به سی قدم راه بود، با چهار زدند که از جایش حرکت نکرد، سرش را ب د.به تاریخ سیم شهر ربیع الا [1274]: در شکارگاه چشمه انجیرک به کمین تشریف بردند، یک میش را قریب به شصت قدم راه بود، با چهار زدند، زخم دار شد، قدری راه رفت، گرفته شد.به تاریخ سیم شهر شعبان[ 1274]: در قرق پشت اب در کمه یک بز آهو قریب به چهل وپنج قدم راه بود که با چهار زدند که تفنگ دود کرد، بز آهو سر جایش خو د و اول آهویی بود که در پشت بوته و کمه زده شد و به دست مبارک ذبح د.به تاریخ ششم شهر شعبان [1274]: یک چپش آهو (آهوی حدودا یک ساله) در قرق اب با چهار زدند، پایش ش ت آن روز پیدا نشد، این غلام فردا رفتم، تا وقت ظهر پیدا کرده، با اسب گرفتم به حضور مبارک آوردم.به تاریخ نهم شهر شعبان [1274]: یک بز آهوی بسیار مقبول در کمه به دست مبارک با چهار زدند، سی قدم راه بود که با دود تفنگ خو د، از جایش حرکت نکرد.به تاریخ بیست و دویم شهر شعبان[1274]: در صحرای کن در نهر مرحوم حاجی میرزا آقاسی نشستند، یک بز آهو را آهوگردان آورد و به شانزده قدم راه با چهار زدند- قریب به صد قدم راه دوید، رفت و افتاد و به دست مبارک ذبح د.به تاریخ چهارم شهر رمضان[ 1274]: در قرق اب، یک بز آهوی بسیار درشت را با چهار در کومه به دست مبارک زدند، قریب به سی و هفت قدم راه بود، قدری دوید، افتاد.به تاریخ دوازدهم شهر رمضان [ 1274]: در قرق اب بک بز آهو را با گلوله قریب به پانصد قدم راه، در تاخت زدند که پای راستش از بالای قاپ ش ته شد- یک فرسخ بیشتر جلو اسب دوانده شد، تا گرفته شد- چشم بد دور ماشاءالله الحق تیر شاهانه بود و هیچ چنین تیری نینداخته است.به تاریخ دوازدهم شهر ذی قعده[ 1274]: در شهرستانک در دره پشت سرا ، یک بزغاله به کمین با چهار قریب به شصت قدم راه زدند، سر تیر افتاد. به تاریخ شهر ذی حجه[ 1274]: در شهرستانک دو شکار زده شد؛ اول در قلعه البرز یک تکه را با چهار زدند زخمی شد، با کله شکار آمد، پهلوی چشمه بزرگ میان کمر اطرافش را پیاده گرفت، آن تکه را با چهار زدند که از کمر غلت ن رفت تا پایین کمر، پیاده ها گرفتند، سرش را ب د- دویم یک تکه پنج سال دیگر را هم با گلوله قریب به چهارصد قدم راه بود زدند، از کمر افتاد،زیرکمر پیاده ها سرش را ب د- ماشاءالله از تیرهای شاهانه بود.سال یونت ئیل سنه 1275
نهم شهر صفرالمظفر [1275]: در کوه پشت مسگرآباد جرگه بسته شد، اول یک بزغاله را با چهار به سی وچهار قدم راه زدند که با دود تفنگ غلتید.دویم یک بز بسیار بزرگ سرگل خوب آمد، آن را هم با چهار به شصت قدم راه زدند که غلت ن آمد تا پایین دره.به تاریخ هشتم شهر ربیع الا [1275]: که این غلام دره پشت کن را جرگه بسته بودم، سه شکار زده شد؛ اول یک بزغاله با چهار زده شد، قریب به بیست قدم راه.دویم یک بز دیگر را با چهار قریب به هفتاد قدم راه بود، زدند. سیم یک بز دیگر رفته بود میان سوراخ کمر پنهان شده بود، موسی شکارچی رفت بیرون، آورد، قریب به چهارصد قدم راه بود که گلوله زدند، زخم دار شد، از آن کمر دوان دوان آمد، تا اینکه به پنجاه قدم رسید، دوباره با چهار زدند، که همان جا خو د.به تاریخ پانزدهم شهر جمادی الاول [1275]: پهلوی راه توچال کوه زیرچال جرگه بسته شد، یک تکه پنج سال با گلوله قریب به ششصد قدم راه زدند که سرجایش غلتید. ماشاءالله از تیرهای شاهانه بود، چشم بد دور.به تاریخ هفدهم شهر جمادی الاول [1275]: در کوه باغ گمش جرگه بسته شد، یک چپش رفت میان کمر پنهان شد. تشریف بردند بزنند، از کمر درآمد از برای کمر دیگر پرید که به روی هوا با چهار زدند، افتاد.به تاریخ بیست ودویم شهر جمادی الآ [1275]: [در] دره ازگی جرگه بسته شد، چهار شکار زدند: اول یک بز با چهار به هشتاد قدم راه زدند، سرجایش خو د- دویم یک بزغاله را قریب به بیست وپنج قدم راه زدند، که دود تفنگ معدوم شد- سیم یک بز نوبند را هم به دویست قدم راه بود، در کمال تاخت باگلوله زدند. ماشاءالله بسیار تیر خوبی بود، الحق سرجایش غلتید- چهارم یک تکه هفت سال رفته بود در چاک کمر پنهان شد[ه بود] آن را هم قریب به پنجاه قدم راه بود، که با چهار زدند، قدری دوید، با تیر دیگر زدند افتاد.سال قوی ئیل سنه 1275: شکار عرض راه از دارالخلافه الی چمن سلطانیه که این غلام در رکاب مبارک حاضر نبود، باید از عالی جاهان رحمت الله خان و مصطفی قلی خان تحقیق شود.به تاریخ24 شهر ذی حجه[1275]: در سلطانیه در صحرای زیر اردو طرف الله اکبر دو بچه س و مادر را، عالیجاه مصطفی قلی خان صحرایی کرده، نگاه داشت- قبله عالم روحی فداه تشریف بردند، س را سواره چندین تیر زدند، تا افتاد و بچه س ها را زنده گرفتند- الحق عالی جاه مصطفی قلی خان در این فقره کار بسیار غریبی کرد و همچو کاری تا حال نشده بود.[سال 1276]
به تاریخ شهر ربیع الا [1276]: [در] دره پشت کن جرگه بسته شد، یک بز را با چهار قریب به هفتاد قدم راه زدند، سر تیر خو د. این غلام در قزوین بود.[ایضا] به تاریخ شهر ربیع الا [1276]: پشت اب، یک بز آهو را با چهار زدند، پایش ش ت، به قدر نیم فرسخ راه اسب دواندند، دوباره در پشت اسب یک تیر با چهار زدند، افتاد و با دست مبارک ذبح فرمودند.به تاریخ چهارم جمادی الآ [1276]: تشریف بردند به جاجرود به تاریخ چهارم جمادی الآ ، سر راه کوه کوچک پشت توچال را جرگه بسته شد- یک بز دو ساله که [به] نوبند مشهور است، با چهار قریب به هفتاد قدم هشتاد قدم راه بود زدند که از یال برگشت رفت میان غلام های حسین خان افشار، گرفتند، به حضور مبارک آوردند، از عقب چهار خورده بود. هشتم جمادی الآ [ 1276]: کوه زیرچال جرگه بسته شد، سه شکار زدند: اول یک تکه بسیار بزرگ 9 سال که به قدر یک یابو بود- پانصد، ششصد قدم را به تاخت می رفت که از عقب تفنگ صدا کرد، از جایش حرکت نکرد و غلتید، ماشاءالله تیر شاهانه بود، قوه هیچ نیست، الحق از دور کمرش گلوله گرفته بود- دویم یک بز را قریب به دویست قدم راه زدند، با دود تفنگ غلتید- سیم یک چپش هم در کمر پنهان شده بود- با چهار زدند که همان سر جایش خو د. به تاریخ شنبه پانزدهم جمادی الآ : میان دو کوه کوک داغ سه ساعت به غروب مانده نشستند میان لات[؟] دوکوه- این غلام با موسی تفنگچی، پنج سوار دیگر را برداشته، رفتیم در کوه کوچک کوک داغ، چهار قوچ بود، اطراف آنها را سوار گذاشته، یک دفعه سرزده قوچ ها فرارا آمده، قریب به چهارصد قدم مکان که قبله عالم روحنا فداه تشریف داشتند، یک قوچ پنج ساله بسیار بزرگ را به تاخت، به گلوله زدند- با دود تفنگ معلق شد- ماشاءالله این هم از تیرهای شاهانه بود و ی را قوه این تیر انداختن نیست.سال پیچی ئیل سنه 1276
به تاریخ هیجدهم شهر شعبان1276: قبله عالم روحنا فداه هنگام رفتن قشون تشریف بردند بیرون ملاحظه فرمایند قشون را، در مراجعت دو بز آهو با چهار به دست مبارک زدند- بز اولی پنجاه وپنج قدم راه بود- بز دویمی چهل و سه قدم راه بود-به تاریخ دوشنبه بیست و چهارم شهر شعبان1276: تشریف فرمای آهو گردانی قورق پشت اب شدند، یک بزآهو را با چهار قریب به ششصد قدم راه می شد، زدند- سر تیر غلتید.به تاریخ بیست و نهم شهر شعبان روز دوشنبه [29] 1276: چهارساعت به غروب مانده سوار شدند، در قرق اب یک تکه آهوی هفت ساله درشت، زیاد مقبول در کومه، به سی و پنج قدم راه، با چهار زدند، قریب به پانصد قدم راه رفت، افتاد، الحق شکار به این زودی نشده، از وقتی که از جاده سوا شدند، تا زمانی که شکار را زدند و مراجعت فرمودند، یک ساعت بیشتر نشد. به تاریخ ششم شهر رمضان1276: چهار شکار زدند: اول دوآهو در ماهور خو ده بود، به کمین تشریف بردند، یکی را با لوله اول زدند، سرتیر افتاد، یکی را با لوله دویم، یکی آ ی به قدر یک میدان راه رفت، خو د- قبله عالم روحنا فداه به قدر چهل قدم راه تشریف بردند تیر دیگر با چهار زدند از جایش حرکت نکرد- دویم یک بزآهو را بالای سه تپه، به کمین خود تنها تشریف بردند، به قدر شصت قدم راه بود، با چهار زدند، افتاد، به قدر دودقیقه بعد پاشد فرار کرد- سیم در آهوگردانی یک بزآهو را با چهار زدند به قدر پنجاه قدم راه بود که با دود تفنگ غلتید. به تاریخ دوشنبه نهم شهر رمضان1276: تشریف فرمای آهوگردانی شدند، دو شکار زدند: اول پیش از ظهر در کومه بیست و پنج قدم راه بود، یک تکه هفت سال بسیار مقبول درشت را با چهار زدند، دود تفنگ بلند شد، تکه از جایش حرکت نکرد.دویم بعد از ظهر یک تکه آهوی پنج سال در کومه شصت و دو قدم راه بود، زده، زخم دار شده، فرار کرد، با لوله دویم زدند که سه چهار معلق خورد افتاد.به تاریخ چهارشنبه دوازدهم شهر رمضان1276: پنج ساعت به غروب مانده تشریف فرمای آهو گردانی قرق اب شدند، یک بزآهو را به پنجاه و شش قدم راه با چهار زدند، زخم دار شد- آن روز را گیر نیامد، فردا عالی جاه مصطفی قلی خان رفته پیدا کرده، به حضور مبارک آورد- ایضا روز چهارشنبه12 رمضان یک بزآهوی دیگر را با چهار به شصت و چهار قدم راه زدند که سر تیر خو د، با دود تفنگ ماشاءالله.به تاریخ بیستم شهر ذی قعده[1276]: که در شهرستانک کوه کفو جرگه بسته شد، سه شکار تکه و دو س زده شده: اول یک تکه 9 سال بسیار بزرگ آمد، قریب به یکصدوپنج قدم راه بود، اول با چهار زدند، نیفتاد، تیر دیگر با گلوله زدند، غلتید، به قدر یابو بود. دویم یک تکه سه سال آمد، از میان دره با چهار زدند دویست سیصد قدم راه رفت، افتاد پیاده ها سرش را ب د- سیم یک س ماده بسیار بزرگ آمد، قریب به سیصد قدم راه به تاخت رفت، با گلوله زدند، زخمی شد، رفت زیردرخت اورسی نشست، تیر دیگر با گلوله زدند که از بالای کوه غلت ن، مثال یک سنگی غلتیده است تا آمده میان رودخانه [در] آب، آنجا فراش ها دویدند که بگیرندش، دست انداخته، چوب دست یکی از فراش ها را گرفت، فراش زور کرد چوب را بگیرد، چنان تکانی داد که فراش دو، سه معلق خورد، چوب را گرفت از دست فراش، به قدر سی، چهل نفر جمع شدند، با همه دعوا می کرد، تا قبله عالم روحنا فداه دوباره یک تیر زدند به کله اش که خو د- چهارم یک تکه هشت سال بسیار بزرگ را به قدر ششصد قدم راه بود، با گلوله زدند که غلت ن آمد تا ته دره- ماشاءالله از تیرهای شاهانه بود که هیچ پادشاه نینداخته بود- پنجم یک س نر بسیار بزرگ که کوهان سر شانه اش، مثل کوهان شتر بود، در بالای کوه رفته بود، زیر یک بهمن بسیار بزرگی که سرش برف بود و از زیرش آب می رفت، پیاده دورش را گرفته بود، آنچه د از سوراخ بیرون بیاورند، نیامد- آ قبله عالم روحنا فداه از بالای سوراخ ملاحظه فرمودند، دیدند، قریب سی، چهل تیر تفنگ از گلوله و چهار زدند، خیال می کردی هیچ گلوله و چهار بر او اثر ندارد، آ این غلام عرض سرش را نظر بیاورید به سرش بزنید- سرش را به دقت نظر فرمودند با گلوله زدند به کله اش، غلتید میان آب، پنجاه نفر جمع شد[ند]، به زور از آن سوراخ بیرون آوردند- چنین جانوری ی ندیده بود.منبع: فاطمه قاضی ها، فصلنامه اسناد بهارستان، سال اول، شماره چهارم، زمستان ۱۳۹۰- تحت عنوان «قدیمی ترین سند بازیافته از شکارهای ناصرالدین شاه قاجار»
گروه معارف-رجانیوز: جاده‏ های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏ اند. تازیانه‏ ها پیکرِ سه‏ ساله را خوب می‏شناسند و خورشیدی که آتش می‏گرید و عطش را در حنجره ‏ها سنگین‏تر می‏کند. بادها زوزه می‏کشند و ابرها، سیاه اشک می‏ریزند. امّا میان این همه غوغا، ضجّه‏ای ک نه، ستون‏ های متز ل شام را به لرزه نشانده است. ی پیش‏تر اگر رفت، خواهد شنید و خواهد دید، دخترکی سیاه‏پوش که هر لحظه، نامِ پدر بردنش، عطوفت را در دلِ حتّی سنگ‏ها، به آتشفشانی بدل می‏کند.به آسمان نگاه می‏کنی. پدر، آنجا به انتظار و لبخند تو را طلب می‏کند: برخیز رقیّه! دخترکِ اندوهگین من! برخیز... چشم از آسمان بر می‏گیری و به اطراف نگاهی می‏کنی. عمّه وفادار ـ زینب ـ تو را می‏نگرد؛ آنچنان که گویی همه چیز را می‏داند. چنان که گویی خود را برای مصیبت دیگری آماده کرده است. هر دو نگاه با هم وداع می‏کنند و ناگاه، تو... بال می‏گشایی.هان ای دختر خورشید! تو ابه ‏نشین نیستی. اینک عرش را به پاس قدوم تو مفروش کرده‏اند. پای بگذار! بالِ تمامِ ملایک برای گام گذاشتنت در خویش نمی‏گنجند. منقّش‏ترین و گسترده ترینِ ایشان را برگزین تا محملِ تو در عروجِ بزرگ و منوّرت باشند. و تو چون رودی زلال و موّاج که عمود ایستاده باشد قد می‏کشی و سر به آن سوی ابرها می‏بَری و به نا گاه از زمین بریده می‏شودی و در بیکرانگیِ لاجورد، در عمیقِ ک شانی دور، از زمینیان پنهان خواهی شد.نامت و خاطره‏ات، جاودان و در صحیفه استوارِ تاریخ، ماندگار! [مهدی میچانی فراهانی] / روضه حضرت رقیه(س)- حاج
روضه شب سوم.ارضی.mp4 | ***روایت تاریخ کربلاسوم محرم الحرام،متعلق به بی بیِ سه سالهمقتل حضرت رقیه سلام الله علیهاکاروان از کوفه، راهی شام شد. مشکلات اسارت و دوری پدر، همچنان رقیه علیهاالسلام را می سوزاند. در بین راه که سختی بر دختر حسین علیه السلام فشار آورده بود. شروع به گریه و ناله کرد. و به یاد عزت و مقام زمان پدر، اشک ها ریخت. گویا نزدیک بود روحش پرواز کند و در آن بیابان به بابا بپیوندد. یکی از دشمنان چون آن فریاد ضجه را شنید، به رقیه علیهاالسلام گفت: «اُسکُتی یا جاریه! فقد آذیتنی بِبُکائِک»؛ ای کنیز! ت باش، زیرا من با گریه تو ناراحت می شوم.آن نازدانه بیشتر اشک ریخت. دیگر بار آن مرد گفت: «اُسکُتی یا بنتَ الخارجی»؛ ای دختر خارجی! ت باش.
حرفهای زجر دهنده آن مزدور، قلب دختر علیه السلام را ش ت. رو به سر پدر نمود و گفت:
«یا ابتاه قَتَلوکَ ظُلماً و عُدواناَ و سَمُّوک بالخارجی»؛ ای پدر! تو را از روی ستم و دشمنی کشتند و نام خارجی را هم بر تو گذاردند. پس از این جمله ها، آن مرد غضب کرد و با عصبانیت، رقیه علیهاالسلام را از روی شتر گرفت و از بالا بر روی زمین انداخت.
تاریکی شب بر همه محیط سایه افکنده بود. رقیه علیهاالسلام از ترس، شروع کرد به دویدن در آن تاریکی. سختی و خار و خاشاک زمین، پاهای کوچولوی او را مجروح نمود. و او با همه خستگی باز می دوید. به نیمه شبی ز پی کاروان به دامن دشت ی که پای دوید من بودمهمان زمان، قافله متوجه نیزه ای شد که سر حسین علیه السلام بر بالای آن بود. نیزه به زمین فرو رفته بود. دشمن هر چه سعی کرد که آن را در آورد، نتوانست.
زینب علیهاالسلام به هر سو می دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهی افتاد. جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده را به دامن گرفته است. رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟! فرمود: «أنا أمُک فاطمه ا هراء، أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی»؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم. گمان می کنی من از یتیم های فرزندم غافلم!
رئیس قافله نزد سجاد علیه السلام آمد و سبب این ماجرا و حکایت را پرسید.
علیه السلام فرمود: یکی از بچه ها گم شده است تا او پیدا نشود، نیزه حرکت نخواهد کرد! حضرت زینب علیهاالسلام با شنیدن این سخن، خود را از بالای شتر به روی زمین انداخت و ناله کنان به عقب برگشت تا گمشده را پیدا کند.
زینب علیهاالسلام به هر سو می دوید. ناگهان چشمش به یک سیاهی افتاد. جلو رفت تا به آن رسید در آنجا یک زن را دید که سر کودکِ گمشده را به دامن گرفته است. رو به آن زن نمود و پرسید: شما کیستید؟!
فرمود:«أنا أمُک فاطمه ا هراء، أظَنَنتِ إنّی أغفلُ عَن أیتامِ وَلَدی»؛ من مادر تو، فاطمه زهرا هستم. گمان می کنی من از یتیم های فرزندم غافلم! (۱)
زینب علیهاالسلام، رقیه را گرفت و به کاروان رساند و قافله به راه افتاد. (۲) --------------------------------------------------------------------
منابع :۱) ناسخ واریخ، ص ۵۳۱٫
۲) داستان غم انگیز حضرت رقیه علیهاالسلام، ص ۳۷ – ۳۹٫در کتاب «عوالم العلوم» و بعضی کتب دیگر روایت شده است که در میان اسیران دختر کوچکی از حسین علیه السلام باقی مانده بود، و اسم او بنا بر قولی رقیّه، و از عمر شریفش سه سال گذشته بود، و آن حضرت او را بسیار دوست می داشت، و آن دخترک بعد از شهادت پدر شب و روز گریه می کرد، که از گریه ی او دل اهل بیت مجروح می شد و دائماً از اهل بیت سؤال می کرد که پدر من کجا رفت؟ و چرا از من دوری نمود؟…(۱)
یکی از مصیبت هایی که در شام برای اهل بیت علیهم السلام رخ داد، شهادت طفل عزیز، حضرت رقیّه خاتون علیها السلام بود.(۲)
عماد الدین طبری از کتاب «الحاویه» نقل کرده که ن خاندان نبوّت شهادت پدران را از ک ن پنهان می داشتند و می گفتند: پدرانتان به سفر رفته اند.
حسین علیه السلام دختری چهار ساله داشت، شبی با ح پریشانی از خواب بیدار شد و گفت: پدرم حسین علیه السلام کجاست؟ اکنون او را دیدم!
ن و ک ن از شنیدن این سخن گریان شدند و شیون از ایشان برخاست.
یزید از خواب بیدار شد و گفت: چه خبر است؟ جریان را به او خبر دادند.
آن لعین دستور داد سر پدر را برای او ببرند، سر را آوردند و در دامنش گذاشتند.
گفت: این چیست؟ گفتند: سر پدر توست. آن کودک هراسان شد، ترسید و فریاد بر آورد، بعد مریض شد و در همان روزها در دمشق از دنیا رفت.(۳)
در بعضی کتب چنین نقل شده که:دستمالی روی سر انداختند و آن طبق را جلو آن دختر نهادند. از آن بر گرفت و گفت: این سر کیست؟
گفتند: سر پدر توست. سر را از میان طشت برداشت و به گرفت و می گفت:
«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی خَضَبکَ بِدِمائکَ! یا أبَتاهُ، مَنْ ذَا الَّذی قَطع وَ رِیدَیْکَ! یا أبتاهُ مَنْ ذَا الَّذی أَیتمنی علی صِغَر سِنّی! یا أبَتاهُ، مَنْ بَقی بَعْدَک نَرْجوه؟ یا أبَتاهُ، مَنْ لِلْیتیمه حَتّی تَکْبُر»
«پدر جان، کی تو را با خونت خضاب کرد! ای پدر که رگهای گردنت را برید! ای پدر، کی مرا در کودکی یتیم کرد! پدر جان، بعد از تو به که امید وار باشیم؟ پدرجان، این دختر یتیم را کی نگهداری و بزرگ کند!».
و از این سخنان با او گفت، تا اینکه لب بر دهان شریف پدر نهاد و سخت بگریست تا غش کرد و از هوش رفت. چون او را حرکت دادند از دنیا رفته بود.
اهل بیت چون این بدیدند، صدا به گریه بلند د و داغشان تازه شد، و همه از زن و مرد بر آن آگاه شدند و گریستند.(۴)
چون اولاد رسول و ذراری فاطمه بتول علیها سلام را در ابه ی شام منزل دادند، آن غریبان ستمدیده و آن اسیران داغدیده، صبح و شام برای جوانان شهید خود در ناله و نوحه بودند. عصرها که می شد آن اطفال دسال درب ابه صف می کشیدند، می دیدند که مردم شام ّم و خوشحال دست اطفال خود را گرفته آب و نان تهیّه کرده به خانه های خود می روند. آن طفلان خسته مانند مرغان پر ش ته دامن عمّه را می گرفتند که ای عمّه، مگر ما خانه نداریم؟ مگر بابا نداریم؟
می فرمود: چرا نور دیدگان، خانه های شما در مدینه، و بابای شما به سفر رفته است. در میان آنها دخترکی بود از علیه السلام به نام فاطمه که درد هجران کشیده، گرسنگی و تشنگی ها آزموده، رنج سفر و داغ پدر و برادر دیده، بر بالای شتر راه درازی پیموده، کعب نیزه و تازیانه خورده.
پدر او را خیلی دوست می داشت، محبّت این دختر در دل علیه السلام منزل گرفته بود، همیشه در کنار پدر می نشست و دم به دم مانند دسته گل او را می بوسید، و شبها هم در بغل علیه السلام می خو د…
پیوسته احوال پدر می پرسید و گریه می کرد که «أیْنَ أبی وَ والدی وَ الْمُحامی عَنّی».
به هر نحوی که بود زنها او را آرام می د، تا آن که از کربلا به کوفه و از کوفه به شام رسیدند. در بین راه از رنج شتر سواری به تنگ آمده بود، به خواهرش سکینه می گفت:«أیا أ ُختَ، قَدْ ذابَتْ مِنَ السَّیْر مُهْجَتی» «خواهرم این شتر بس که مرا حرکت داده دل و جگرم آب شد».
از این ساربان بی رحم درخواست کن ساعتی شتر را نگاه دارد و یا آهسته راه ببرد که ما مردیم، از ساربان بپرس کی به منزل می رسیم…
در یکی از شب ها در آن منزل ابه، شور دیدن پدر به سرش افتاد، و از هجران پدر اشک می ریخت، سر روی خاک نهاد آن قدر گریه کرد که زمین از اشک چشمش گل شد. در این اثنا به خواب رفت.خواب پدر دید، از خواب بیدار شد، فَبَک وَ تَقُول: وا أَبتاهُ، واقُرَّهَ عَیناهُ، واحُسَیناهُ، چنان صیحه کشید که ابه نشینان پریشان شدند…
هر چه خواستند او را آرام کنند ممکن نشد. زین العابدین علیه السلام پیش آمد و خواهر را در بر گرفت و به چسبانید و تسلّی می داد. آن مظلومه آرام نمی گرفت و نوحه می کرد، آن قدر روی دامن حضرت گریه کرد«حَتّی غُشیَ عَلیهْا وَ انْقَطعَ نَفَسُها» «تا آن که غش کرد و نفس او قطع شد».
به گریه درآمد. اهل بیت به شیون آمدند«فَضجُّوا بِالْبُکاءِ و جَدَّدُوا الْأَحْزانَ وَ حَثُّوا عَلی رُؤُسِهمُ ُّرابَ، وَ لَطمُوا الْخُدودَ وَ شَقُّوا الْجُیوبَ، وَ قامَ الصِّیاحُ».
آن ویرانه از ناله اسیران یک پارچه گریه شد.دختر بیهوش افتاده بود و مخدّرات در وش بر سر می زدند و به می کوبیدند. خاک بر سر می د گریبان می د د، که صدای ایشان در قصر به گوش یزید رسید.
طاهر بن عبدالله دمشقی گوید: سر یزید روی زانوی من بود. سر پسر فاطمه هم در میان طشت بود، همین که شیون از ابه بلند شد، دیدم س وش از طبق به کنار رفت، سر بلند شد تا نزدیک بام قصر، به صوت بلند فرمود:«أُخْتی سَکِّتی اِبْنَتی»
«خواهرم زینب، دخترم را ت کن».طاهر گوید: دیدم آن سر برگشت رو به یزید کرد و فرمود: یا یزید، من با تو چه کرده بودم، که مرا کشتی و عیالم را اسیر کردی؟!
یزید از این ندا و از آن صدا سر برداشت، پرسید: طاهر چه خبر است؟
گفتم: نمی دانم در ابه چه اتّفاق افتاده ولی دیدم سر مبارک حسین را که از طشت بلند شد و چنین و چنان گفت.
یزید غلامی فرستاد که خبری بیاورد. غلام آمد و واقعه را برای یزید نقل کرد. آن ملعون گفت: سر پدرش را برای او ببرید تا آرام گیرد.
آن سر مطهّر را در طشت نهادند و رو به ابه آوردند، و در حالی که بر روی آن سر بود، در حضور آن مظلومه نهادند، را برداشتند. آن معصومه چون متوجّه سر پدر شد، «فَانْکَبَّتْ عَلیهِ تقَبَّلُهُ و تَبْکی و تَضربُ علی رَأسُها و وَجْهِها حَتّی امْتَلأَ فَمُها بِالدَّم»
«خود را بر آن سر انداخت و صورت پدر را می بوسید و بر سر و صورت خود می زد تا اینکه دهانش پر از خون شد».(۵)
و در «منتخب» آمده است که او پدرش را مخاطب قرار داده می فرمود:«یا أبَتاهُ، مَنْ ذَاالَّذی خَضبکَ بِدِمائکَ»
«پدر جان، کی صورت منوّرت را غرق خون ساخته؟».
«یا أبتاهُ، منْ ذَا الَّذی قَطع و ریدَیْکَ!»
«پدر جان، چه ی رگهای گردنت را بریده است؟».
«یا أبتاه، منْ ذا الَّذی أیْتمنی علی صغر سِنّی»
«پدر جان، کدام ظالم مرا در کودکی یتیم کرده است؟».
«یا أبتاهُ، منْ لِلْیَتیمه حتّی تَکْبُر»
«پدرجان، کی متکفّل یتیمه ات می شود تا بزرگ شود؟».
«یا أبتاهُ، منْ للنّساءِ الحاسرات»
«پدر جان، چه ی به فریاد این ن سر می رسد؟»
«یا أبتاهُ، منْ للْأَرامِلِ المسْبیّاتِ»
«پدر جان، چه ی دادرسی از این ن بیوه و اسیر می کند؟».
«یا أبتاهُ، منْ للْعیونِ الْباکیاتِ»
«پدر جان، چه ی نظر مرحمتی به سوی این چشمهای گریان (ما کند که شب و روز در فراق تو گریه) می کند؟».
«یا أبتاهُ، مَنْ لِلضّایعاتِ الْغریبات»
«پدرجان، کی متوجّه این ن بی صاحب، غریب خواهد شد؟»
«یا أبَتاهُ، مَنْ لَلشُّعورِ الْمَنْشورات»
«پدرجان، کی از برای این موهای پریشان خواهد بود؟».
«یا أبتاهُ، منْ بَعْدکَ واخَیْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد از تو داد از نا امیدی!».
«یا أبتاهُ، منْ بَعدکَ وا غُرْبَتاهُ»
«پدر جان، بعد ا زتو داد از غریبی و بی ی!».
«یا أبتاهُ، لَیْتنی کُنت لَک الْفِداء»
«پدر جان، کاش من فدای تو می شدم».
«یا أبتاهُ، لَیْتنی کَنت قَبل هذا الْیَومِ عمیاءَ»
«پدر جان، کاش من پیش از این روز کور شده بودم، و تو را به این حال نمی دیدم».
«یا أبتاهُ، لَیْتنی وُسدتُ الثَّری و لا أری شَیبکَ مُخضَّباً بِالدّماء»«پدر جان، کاش مرا در زیر خاک پنهان کرده بودند و نمی دیدم که محاسن مبارکت به خون خضاب شده باشد».
آن معصومه نوحه می کرد و اشک می ریخت تا آن که نَفَس او به شماره افتاد و گریه راه گلویش را گرفت، مثل مرغ سرکنده، گاهی سر را به طرف راست می نهاد و می بوسید و بر سر می زد، و زمانی به چپ می گذارد و می بوسید…
پس آن نازدانه لب بر لب پدر نهاد، زمان طویلی از سخن افتاد گریست «فَنادیِ الرَّأسُ بِنْتَهُ، إلیَّ إلیَّ، هَلُمّی فَأنا لَک بِالانْتظار. فغُشیَ علیها غشْوهً لمْ تُفقْ بعدها، فحرَّ کوها فَإذا هیَ قدْ فارقتْ روحها الدُّنیا...»«آن رأس شریف دختر را صدا کرد که به سوی من بیا، من منتظرت هستم، او غش کرد و دیگر به هوش نیامد، چون او را حرکت دادند متوجّه شدند که روح شریفش از بدن مفارقت کرده و به خدمت پدر شتافته است».(۶)
راوی گوید: وقتی که خواستند نعش آن یتیم را از خاک ابه بردارند علمهای سیاه بر پا کرده بودند و مردان و ن شامی همه جمع شده گریه و ناله می د و سنگ بر سر و می زدند. او را غسل دادند و کفن نمودند(۷) و بر او گزاردند و دفن نمودند، که الان قبر او معلوم و مشهور است.(۸)
در کتاب «وقایع الشهور و الأیّام» مرحوم آیه الله بیرجندی آمده است که دختر کوچک حسین علیه السلام روز پنجم ماه صفر سال ۶۱ وفات کرد. چنانکه همین مطلب در کتاب «ریاض القدس» نیز نقل شده است. و در قصیده ی شیوا و سو ک سیف بن عَمیره (صح بزرگ صادق و کاظم علیهما السلام ) نیز در دو جا از این نازدانه سخن به میان آمده:وَ رقیّه رَقَّ الْحسودَ لِضعْفِها وَ غَدا لیَعْذِرَها الَّذی لَمْ یعْذَر
لَمْ أَنْسها و سکینه و رقیَّه یَبْکینهُ بِتَحسُّرٍ و تَزفُّرٍ(۱۰) از حمید بن مسلم نقل شده که چون حضرت علی اصغر شهید شد… دخترانی از خیمه بیرون دویدند، و خود را بر روی نعش آن طفل شهید انداختند… و آن دختران فاطمه و سکینه و رقیّه بودند.(۱۱)
چون حسین علیه السلام مانع شدند از اینکه سجّاد علیه السلام به میدان برود، فرمودند: فرزندم، تو پاکترین فرزندان من و افضل عترتم می باشی، و جانشین من بر ن و ک نم هستی… آنگاه با صدای بلند فرمود: ای زینب، و ای اُمّ کلثوم، و ای سکینه و ای رقیّه و ای فاطمه، سخن مرا بشنوید، بدانید این پسرم خلیفه و جانشین من بر شماست، او و پیشوا است که اطاعتش بر شما واجب است.(۱۲)--------------------------------------------------------------------
منابع :
۱- انوار الشهاده / ۲۴۲ ف ۲۰
۲- در کتاب «اجساد جاویدان» با شواهد و قرائن فراوان اثبات شده که فرزند سه ساله ی حسین علیه السلام «رقیّه» نام داشت.(اجساد جاویدان / ۵۹تا۶۸)
۳- کامل بهائی: ۲/ ۱۷۹
۴- نفس المهموم / ۴۵۶
۵- ریاض القدس: ۲/۳۲۳
۶- انوار الشهاده / ۲۴۴، ریاض القدس: ۲/۳۲۶
۷- طبق بعضی روایات او را با همان پیراهن کهنه اش کفن د.(ستاره درخشان شام / ۲۲۱ به نقل از خصائص ا ینبیّه / ۲۹۶)
۸- انوار الشهاده /۲۴۶ ف ۲۰
۹- مقتل جامعه مقدّم: ۲/۲۰۵
۱۰- سیاهپوشی در سوگ ائمّه نور / ۳۲۰، به نقل از منتخب طریحی: ۲/۴۴۷
۱۱- مهیّج الأحزان / ۲۴۴ مجلس دهم
۱۲- معالی السّبطین: ۲/۱۲ به نقل از الدّمعه السّاکبهروضه/حضرت رقیه(س) - حاج حیدر خمسه.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.روضه شب سوم.خمسه.mp3 | فایل*** (ره): نام مبارک حضرت سیدال را زنده نگه دارید که با زنده بودن او زنده نگه داشته می شود دست آوردهای عاشورااگر عاشورا و فداکاری خاندان نبود، بعثت و زحمات جان فرسای نبی اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را طاغوتیان آن زمان به نابودی کشانده بودند. ابوسفیانیان می خواستند قلم سرخ بر کتاب وحی بکشند و یزید، یادگار عصر تاریک بت پرستی، به گمان خود با کشتن و به شهادت کشیدن فرزندان وحی امید داشت اساس را برچیند و با شعار صریح «لا خبرٌ جاء ولا وحیٌ نَزَلَ» بنیاد حکومت الهی را برکند. اگر عاشورا نبود، نمی دانستیم به سر قرآن کریم و عزیز چه می آمد، لکن اراده خداوند متعال بر آن بوده و هست که رهایی بخش و قرآنِ هدایت را جاوید نگه دارد و حسین بن علی علیه السلام ، این عصاره نبوّت و یادگار ولایت، را برانگیزد تا جان خود و عزیزانش را فدای عقیدت خویش و امّت عظیم اکرم نماید تا در امتداد تاریخ، خون پاک او بجوشد و دین خدا را آبیاری فرماید و از وحی و ره آوردهای آن پاسداری نماید.انگیزه قیام حسین علیه السلامسیدال ء علیه السلام از همان روز اوّل که قیام د برای این امر، انگیزه شان اقامه عدل بود، فرمودند که: می بینید که معروف عمل بهش نمی شود و منکر بهش عمل می شود. انگیزه این است که معروف را اقامه و منکر را از بین ببرد. انحرافات همه از منکرات است. جز خط مستقیم توحید هرچه هست منکرات است. اینها باید از بین برود و ما که تابع حضرت سیدال هستیم باید ببینیم که ایشان چه وضعی در زندگی داشت. قیامش، انگیزه اش نهی از منکر بود که هر منکری باید از بین برود مِن جمله قضیه حکومت جور. حکومت جور باید از بین برود.آموزش های حسین علیه السلامحضرت سیدال علیه السلام از کار خودش به ما تعلیم کرد که در میدان، وضع باید چه جور باشد و در خارج میدان وضع چه جور باشد و باید آنهایی که اهل مبارزه مسلحانه هستند چه جور مبارزه ند و باید آنهایی که در پشت جبهه هستند چطور تبلیغ ند ـ کیفیت مبارزه را کیفیت این که مبارزه بین یک جمعیّت کم یا جمعیت زیاد باید چطور باشد، کیفیت این که قیام در مقابل یک حکومت قلدری که همه جا را در دست دارد با یک عده معدود باید چطور باشد ـ اینها چیزهایی است که حضرت سیدال به ملّت آموخته است و اهل بیتِ بزرگوار او و فرزند عالی مقدار او هم فهماند که بعد از این که آن مصیبت واقع شد باید چه کرد.محرم دیباچه سرخ شهادتماه محرم، ماه حماسه و شجاعت و فداکاری آغاز شد؛ ماهی که خون بر شمشیر پیروز شد؛ ماهی که قدرت حق باطل را تا ابد محکوم و داغ باطل بر جبهه ستم کاران و حکومت های ی زد؛ ماهی که به نسل ها در طول تاریخ راه پیروزی بر سر نیزه را آموخت؛ ماهی که ش ت ابرقدرت ها را در مقابل کلمه حق به ثبت رساند؛ ماهی که مسلمین راه مبارزه با ستم کاران تاریخ را به ما آموخت؛ ماهی که باید مشت گره کرده خواهان و استقلال طلبان و حقّ گویان بر تانک و مسلسل ها و جنود ابلیس غلبه کند و کلمه حق، باطل را محو نماید.پیروزی حسین علیه السلامسید ال علیه السلام کشته شد؛ ش ت نخورد؛ لکن بنی امیّه را چنان ش ت [داد] که تا آ نتوانستند دیگر کاری ند. چنان این خون آن شمشیرها را عقب زد که تا الآن هم کهملاحظه می کنید باز پیروزی با سیّدال ست و ش ت با یزید و اتباع اوست.راه زنده ماندن کربلا را زنده نگه دارید و نام مبارک حضرت سیدال را زنده نگه دارید که با زنده بودن او زنده نگه داشته می شود.***اشعار/سوم محرم الحراممی کُشد بابا مرا چشم ترت از یک طرفدیدنِ مویِ پر از خا ترت از یک طرفخشکیِ لبهات از یک سو مرا بیچاره ا مرتب بودنِ موی سرت از یک طرفبودنِ سر با چنین وضعی ز یک سو می کُشدقصۀ تلخ نبودِ پیکرت از یک طرفبابت رنجِ دو مطلب خیلی گریه کردپیرهن از یک طرف انگشترت از یک طرفدوریت از یک طرف بابا مرا می داد عذاب خجلت و شرمندگی از خواهرت از یک طرفگیسوان درهمت از یک طرف جانم گرفتح رگهای سرخ حنجرت از یک طرفاز روی نیزه دوتایی سایبانم بوده ایدتو خودت از یک طرف آب آورت از یک طرفهر کجا از قافله جا مانده بودم ، ناجی ام-خواهرت از یک طرف شد مادرت از یک طرفمهدی مقیمی***سخنرانی مکتوب حسین انصاریان بسم الله الرحمن الرحیم«الحمدلله رب العالمین الصلاة والسلام علی سید الانبیاء والمرسلین حبیب الهنا وطبیب نفوسنا ابوالقاسم محمد صلی الله علیه وعلی اهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المکرمین».یک شیعهٔ واقعی وقتی این شور عظیم، این عزاداری فوق العاده و این زحمات سنگین را می بیند که برای حضرت سیدال در محرّم کشیده می شود، به نظرش می آید مظلومیت حضرت عبدالله الحسین کم شده و تمام شده است، اما این طور نیست. تقریباً در این سال هایی که به یاد داریم، زمانِ بین بیست، ده، بیشتر و کمتر به محرّم مانده، صداهایی بلند می شود که این صداها تنها سودش خوشحال دشمن، علی الخصوص وه ت خبیث، این لکهٔ ننگی که انگلستان بر دامن ملت گذاشت و بقیهٔ دشمنان می شود. این صداها به نظر می آید از گلوی انی درمی آید که از عرفان اهل بیت بی خبر هستند و از معارف اهل بیت بی اطلاع هستند. انگار این روایت که از رسول خدا نقل شده، شامل حال آنها نشده است که فرموده اند: عشق به اهل بیت من روزی است، رزق است و من امیدوار هستم با بحث امروز، صاحبان این صداها که متأسفانه اهل لباس هم هستند، به عرفان اهل بیت سری بزنند، به روایات و معارف ناب اهل بیت سری بزنند در این مسئله ای که منکر شده اند و به مردم هم سفارش کرده اند این گونه نباشید؛ البته معنویت عبدالله در حدی است که یک نفر هم به این صداها گوش نمی دهد و ارزش هم قائل نیست.اینها یک کمبود دیگری هم که دارند، جامعه شناس نیستند و جامعهٔ ایرانی را نمی شناسند که پیغمبر و المؤمنین از آنها به شدت تعریف کرده و پیغمبر و ائمه خبر این عزاداری ها را از این ملت داده اند. کدام یک از ما را با این صداها می توانند از محبوبمان، معشوقمان، حتی از اسم خالی اش دور ند؟ مگر این روایت را نخوانده اند که اهل سنّت نقل کرده اند و راوی آن هم عایشه است که می گوید: از پیغمبر شنیدم عشق به عبدالله را خدا در دلِ هر مؤمنی با قلم خودش ثبت کرده است. این عشقِ ثبت شده را با این صداهایی که دل وه ت را خوشحال کرد، چون گسترده پخش شد و حداقل قلب زمان را رنجاند!یکی از آن صداها این بود: نگویید یا حسین! ما نوکر تو هستیم؛ نگویید ما غلام تو هستیم؛ نگویید ما عبد تو هستیم؛ شما بگویید ما عبد خدا هستیم و این حرف ها را نزنید. چرا نزنیم؟ ما به بیش از ده دلیل با توجه به لغت عبد که گوینده از معنای این لغت غفلت داشته و این صدا از او درآمده، عبد در لغت به معنای پرستش است و در یک مرحلهٔ دیگر به معنی اطاعت است. ما هیچ وقت غیر از خدا را معبود خود نمی گیریم که به غیرِ خدا بگوییم عبد تو هستیم. خب چنین حرفی را نمی گوییم! عبد یعنی مطیع، خب من مدارکم را بگویم که یقین شما به این مسئله نسبت به خودتان قوی تر بشود و با کمال افتخار و سرافرازی در هر جا که دلتان خواست، بگویید من عبد حسین هستم، من نوکر حسین هستم، من غلامِ حسین هستم. شما دلتان می خواهد غلام عبدالله نباشید، نباشید! ی شما را دعوت نکرده که نوکر عبدالله باشید، اما جمعِ ما هم نوکر هستیم، هم غلام هستیم و هم عبد هستیم، البته با مدرک!چه نوکری؟ ی که امین وحی است و خدا به او اعتماد داشته و وحی اش را در اختیار او گذاشته تا برای 124هزار پیغمبر ببرد و خدا می دانست که ذره ای در این وحی تصرف نمی کند و امین است؛ ی که امین وحی است، روح اعظم است، روح الأمین است، جبرئیل است، چندتا از این اسم ها در قرآن آمده و سنی و شیعه نقل می کنند، وقتی صدیقهٔ کبری خسته بود و خوابش می برد، حسین در گهواره گریه می کرد، از جای اصلی خودش سریع تر از سرعت نور به کنار گهواره می آمد و نوکری می کرد و گهواره را می جنباند. او نوکر عبدالله است! این نوکر برایش هم لای لای می خواند، «ان فی الجنة نهرا من لبن»، و به تناسب اینکه بچه دو-سه ماهش بود و با شیر سروکار داشت، لای لای را با شیر قاتی می کرد، «ان فی الجنة نهراً من لبن، لعلی و حسین و حسن»، این نوکر است، تو نمی خواهی باشی، نباش! شاید لیاقت نداری که نوکر باشی، اما ما لیاقتش را داریم.و اما مدارکم:مدرک اول: کتاب شریفِ باارزشِ باعظمتِ «اصول کافی» که خود این صداداران منکر این کتاب نیستند و می دانند که در شیعه، بعد از قرآن و نهج البلاغه و صحیفهٔ سجادیه، مهم ترین کتاب است. از وجود مبارک المؤمنین -یعسوب الدین، قائد الغر المحجلین، علم الله، اُذُن الله، یدالله- سؤال د(روایت از صادق است) که بگویید نسبتتان با پیغمبر چیست، فرمودند: «انا عبد من عبید رسول الله»، اگر پیغمبر سه تا غلام، چهارتا غلام، سی تا غلام و عبد دارد، من یکی از آنها هستم. چرا نگوییم ما عبد حسین هستیم؟ ی هم ما را عبد عبدالله نکرده است، نه پدرمان و نه مادرمان، خدا این سِمَت را به ما داده و کار ی نیست. من هم در این مملکت خوشحال هستم که در سطح مملکت، وقتی می خواهند از من حرف بزنند، می گویند روضه خوان خوبی است! آری، من روضه خوان خوبی هستم! از من که صحبت می کنند، یک مقدار اضافه تر از حدّ من برایم می گویند و می گویند نوکر بااخلاصی است! بگویید من نوکر هستم و اگر در قیامت هم خدا به من بگوید محور پرونده ات را به من ارائه بده، می گویم من عبدِ عبدالله هستم، من غلام عبدالله هستم. این خیلی بهتر از است، خیلی بهتر از روزه است، چون روزه و را از غیرِ نوکر قبول نمی کنند! این جانِ است، جان روزه است، جان عبادت است. این یک مدرک است! مدرک دوم: روز سوم شعبان، زمان یک نامه از ناحیهٔ مقدسه شان برای علی بن مسیّب هَمْدانی صادر د. آقاشیخ عباس قمی و قبل از آقاشیخ عباس یقیناً از که این صدا را درآورده ایم، خیلی بهتر و با فهم تر بوده اند و روایات را خوب می فهمیده اند، هفتادسال در اهل بیت غرق بوده و این نامه را در مفاتیح نقل کرده است. عصر در اول نامه می نویسد: علی بن مسیب همدانی، امروز که روز سوم شعبان است، روز تولد مولای ما عبدالله الحسین است. این اقرار زمان است که می گوید من غلامِ حسین هستم! اقرار است، آن هم اقرار کتبی! چرا بی توجه به معارف قرآن و الهیاتِ اهل بیت حرف می زنید؟مدرک دیگر: وجود مبارک حضرت صادق - به حق ناطق- وقتی به زیارت المؤمنین می آید(این خیلی جملهٔ عجیبی است)، می فرمایند: «طوبی لی ان کنتم موالی»، خوش به حال منِ صادق اگر شما مولاهای من باشید و من غلام شما! «انی عبدکم»، با «انّ»، علی جان! منِ صادق «انی»، نمی گوید «إنّا»، ما؛ خودش را دارد می گوید! «انی»، منِ شخص صادق بندهٔ تو هستم، «و طوبی لی ان قبلتمونی عبدا»، خوش به حالم اگر قبول کنی که من غلامت هستم، اگر قبول ی! اگر قبول ی! حس کرده اید که چندسال است ما را قبول کرده اند؟ خوش به حالمان. در برابر چهار قبر زین العابدین، باقر و صادق و حضرت مجتبی کراراً ایستاده ایم و خوانده ایم: «یا موالی»، ای آقایان من، «یا ابناء رسول الله عبدکم»، من بنده تان هستم، «و ابن عبدکم»، پدرم هم بنده تان است، «و ابن امتکم»، مادرم هم کلفت شما بود، کنیز شما بود، «الذلیل بین ایدیکم»، من در کمال فروتنی در برابر شما ایستاده ام. مدرک دیگر: به زمان می گوید: مولا و آقای من! «ان ادرکت ایامک ظاهره و اعلامک الباهره»، اگر من زنده بمانم، ظهور تو را ببینم و نشانه های آشکار الهی را در تو ببینم، «فها انا آن زمان من عبدک المتصرف بین امرک و نهیک»، غلام تو هستم و هر امری می خواهی، به من ؛ هر نهی می خواهی، ؛ غلام در مقابل مولایش حرف ندارد. این را به زمان می گوید: من در برابر امر و نهی تو هیچ اختیاری ندارم، چون نوکر تو هستم. و اما مدارک دیگر:زیارت مطلقهٔ عبدالله: «السلام علیک یا عبدالله، السلام علیک یا بن رسول الله، عبدُک»، من که به زیارت تو آمده ام، عبد تو هستم، نوکر تو هستم، «و ابن عبدک»، پدرم هم نوکرت بود. درست است! پدر من وقتی می خواست برای عبدالله گریه کند، ماها یک مقدار می ترسیدیم؛ یعنی شانه هایش می لرزید و چنان ناله می زد که ما می گفتیم الآن می میرد! «و ابن امتک»، من مادرم هم کنیز شماست، این جمله اش خیلی عجیب است! «المُقر بِرِقّ»، من اعتراف می کنم، اقرار می کنم که بند غلامی شما به گردن من افتاده است. زیارت المؤمنین: «السلام علی المؤمنین علی علیه السلام و اخی رسول الله، یا مولای یا المؤمنین، عبدک»، من بندهٔ تو هستم، «و ابن عبدک و ابن امتک جاءک مستجیرا بذمتک»، پناهی در عالم غیر از تو ندارم. زیارت عید فطر و عید قربان برای عبدالله: «یا مولای یا عبدالله یا بن رسول الله، عبدک و ابن امتک الذلیل بین یدیک»، خب با این حساب، ما مدرک شرعی کامل داریم که بگوییم: یا حسین! بنده ات هستم؛ یاحسین! غلامت هستم؛ یاحسین! نوکرت هستم.بر این اساس، همین بزرگوار فرمودند: از این به بعد اسم بچه هایتان را غلامِ حسین نگذارید! غلامعلی نگذارید! غلامرضا نگذارید! ما با این مدارک، از این به بعد، اگر خدا به شما بچه داد، اسمش را غلامحسین بگذارید تا کم کم که بزرگ بشود، بگردد حسین کیست که من غلامش هستم؟ علی کیست که من غلامش هستم؟ رضا کیست که من غلامش هستم؟ این اسم ها را بگذارید و اهل بیت را تقویت کنید. و اما ایشان فرمودند: گریه و زدن رشد نمی آورد! آیا شما از این آیهٔ قرآن در سورهٔ مبارکهٔ مائده خبر نشده اید که علناً پروردگار می گوید: «اذا سمعوا ما انزل الی الرسول»، هر وقت یک عده ی، آیه شیعه را نمی گوید! مؤمنین را نمی گوید! خیلی این آیه قابل توجه است! «وَ إِذٰا سَمِعُوا مٰا أُنْزِلَ إِلَی اَلرَّسُولِ» ﴿المائدة، 83﴾، وقتی آیات قرآن به پیغمبرم نازل می شود، حبیب من! این تعداد ی را که بعداً مؤمن شدند و چه مؤمنی شدند، خدا در سه تا آیه در سورهٔ مائده از آنها تعریف کرده است: «تَریٰ أَعْینَهُمْ تَفِیضُ مِنَ اَلدَّمْعِ مِمّٰا عَرَفُوا مِنَ اَلْحَقِّ»، حبیب من! چشم هایشان را می بینی؟ پر از اشک است به خاطر اینکه حق را شناخته اند، یعنی اول حق را شناخته اند و حالا دارند گریه می کنند، رشد از این بالاتر؟ چرا گریه رشد نمی آورد؟ رشد قبل از گریه ایجاد می شود و بعد گریه می آید. رشد هم مقول به تشکیک است، یک رشد برای انبیاست، یک رشد برای ائمه است، یک رشد برای اولیاست و یک رشد هم برای ماست. خب ما اول نسبت به شناخت عبدالله رشد پیدا کرده ایم که حالا گریه می کنیم، برای مجهول که گریه نمی کنیم! و بعد هم آیه می گوید: «مما عرفوا من الحق»، حسین حق است. ما اول حق را شناختیم که حالا یک ی آرام به ما می گوید سرش را ب د، دلمان ناله می زند حسین جان! رشد است که مردم گریه می کنند، رشد است که مردم از جانشان مایه می گذارند، از پولشان مایه می گذارند، از عمرشان مایه می گذارند، رشد است که این همه جلسه ب ا می کنند، رشد است که جوان ها از سرِ شب تا صبح سیاهی می کوبند و گاهی سرشان را به سیاهی می گذارند و گریه می کنند، این رشد است! پس چیست؟ گریه بعد از رشد است، نه قبل از رشد! که شما آمدی اعلام کردی گریه و رشد نمی آورد؛ رشد گریه می آورد، ع آن است! زنی بعد از رشد است؛ لذا برای گریه، و در این قرن اخیر، زنجیر، فقهای شیعه براساس روایات اهل بیت، چه مایه هایی در فتواهایشان گذاشته اند.اول یکی-دوتا روایت بگویم: یک عده ای حضور صادق بودند و یک شاعری هم آمده بود. ائمهٔ ما هر وقت چشمشان در خانه شان به یک شاعر می افتاد، می گفتند: بخوان، می خواهم گریه کنم. به آن صدای دوم می گویم که گفته این کارها چیست؟ به استقبال محرم رفتن مدرک ندارد! چرا مدرک ندارد؟ مدارک را ندیده ای؟ اولین ی که -عاشورا در سال 61هجری اتفاق افتاد- به استقبال محرم آمده، پروردگار است. چندهزار سال قبل از اینکه محرم ایجاد شود، او به استقبال آمد و به جبرئیل گفت: برو به آدم بگو این اسمی که دلت را لرزاند، این را با لب تشنه می کُشند، بچه هایش از تشنگی می میرند، پوست بدن بزرگ هایشان از تشنگی جمع می شود. این استقبال از محرم است. تمام انبیا برای عبدالله گریه کرده اند، این استقبال! تمام درختان، تمام ماهیان دریا، تمام پرندگان هوا گریه کرده اند؛ تازه به دنیا آمده بود که پیغمبر و زهرا و علی دور قنداقه نشستند و گریه د، این استقبال از محرم است، چرا به استقبال نرویم؟ استقبال که خیلی مدرک دارد، چرا نرویم؟ چرا حرف هایی را می زنید که دل دشمن را شاد کند؟ اقلاً بیایید دل اهل بیت را شاد کنید.شاعر شروع به خواندن کرد. حالا خودشان که در اوج گریه بودند، داشتند اصحاب را تماشا می د که برگشتند و با حزن و غصه به یکی شان گفتند: چرا گریه نمی کنی؟ این چرا گریه نمی کنید، من یک مدرکی الآن نقل می کنم، برادران! خواهران! به خدا قسم، این برای من ثابت شده است. من یک ذره درس خوانده ام و می فهمم، برایم ثابت شده که گریهٔ بر عبدالله واجب است، نه مستحب! اگر مستحب بود که صادق برنمی گشت بگوید: چرا گریه نمی کنی؟ دستش را از روی صورتش برداشت، معلوم می شود دست روی صورتش بود و ناله نداشت. چرا گریه نمی کنی؟ دستش را برداشت و گفت: آقا، اشکم را ببینید، دارم گریه می کنم! فرمودند: نمی خواهم این جوری گریه کنی، ما این گریه را قبول نداریم و نمی خواهیم. آنهایی که می گویید آرام آرام گریه کنید، این روایات را ندیده اید؟ نمی خواهم این جوری گریه کنی! می خواهی گریه کنی، صَرخه بزن، یعنی هرچه می توانی فشار به ات بیاور و داد بزن، فریاد بزن، ناله کن و با فریاد بگو: وای! حسین کشته شد. بعد صادق فرمودند: خدا رحمت کند -دعای که مستجاب است- هر ی که در گریهٔ برای حسین ما فریاد بزند، ناله بزند. بزرگ ترین مجتهد صدسال اخیر، بزرگ ترین مجتهد که تمام مراجعِ بعد از خودش بود و شاگردهای باعظمتی دارد: حکیم، خوئی، ، استهبانادی، شیخ موسی خوانساری، اصلاً شاگردهایش از مراجع بزرگ شیعه بودند. بزرگ ترین فقیه شیعه، مرحوم نائینی می گوید: وج دسته های عزاداری از خانه ها و حسینیه ها در روز عاشورا بدون شک جایز است و اشکالی در زدن، زنجیرزدن -حتی اگر موجب کبودی بدن شود- نیست؛ همچنین اگر موجب زخم شدن یا خون ریزی بشود، جایز است. این فتوای بزرگ ترین مرجع صدسالهٔ اخیر است و پای این فتوا را پنجاه نفر از مراجع امضا کرده اند که عاشورا بیرون بریزید، بزنید، زنجیر بزنید، بدنتان کبود بشود، خون مُردگی پیدا کند، مجروح بشود، خون بیرون بیاید، انجام بدهید. شما حسین را می شناسید که حسین کیست؟!یک سؤال از فقهای بزرگ: حکم زدن، اشیدن و سیلی زدن در مصائب چیست؟پاسخ: هرچه که عنوان جزع بر آن منطبق شود(جزع یعنی اشیدن، سیلی زدن و به زدن)، ثواب و ارج دارد. خب با شرکت در مجالس عبدالله با گریه -این عین فتواست- و ٔ شدید، نه اینکه این جوری بزنی، بلکه دکمه هایتان را باز کنید و بزنید، در مجالس اهل بیت اجر و ثواب دارد؛ این جمله برای زمان است که وقتی افتادی، «علی الخدود لاطمات» تمام ن و خواهرها و دخترهایت به خودشان لطمه زدند. صادق می فرمایند: «لقد شققنا الفاطمیات الجیود» وقتی دیدند از اسب افتاد، همه گریبان د، «و لطمن الخدود علی الحسین»، برای عبدالله به سر و صورت لطمه زدند، بعد صادق می گویند: «و علی مثله»، بر مثل عبدالله، «فلطمت الخدود»، بزنید، عیبی ندارد! »و شق الجیوب»، گریبان کنید، عیبی ندارد! این هم فتوای صادق است.اما هشتم: گریه رشد نمی آورد؟ اول رشد آورده که حالا داریم گریه می کنیم و می زنیم. هشتم می فرمایند: «و علی مثل الحسین فلیبک البا »، هر ی گریه دارد، برای حسین ما گریه کند. هر ی–مرد، زن، پیر، جوان، ارمنی، یهودی- گریه دارد؛ نمی گویند شیعه، بلکه می گویند: «فلیبک البا »، هر ی گریه دارد، قاتی ما بیاید و بر حسین گریه کند، «ان بکیت علی الحسین»، اگر برای حسین ما گریه کنی، «حتی تصیر دموئک حتی خدک»، اشکت روی صورتت بیاید، «غفر الله لک»، خدا می آمرزد، «کل ذنب اذنبت»، هرچه گناه کرده ای، «صغیراً کان او کبیراً قلیلاً کان او کثیراً ان کنت باکیاً علی شیء»، این را من تا حالا نگفته ام و ای کاش دهانم بسته می شد، ای کاش گوش شما هم نمی شنید! این دیگر چیست که برای ما گفته اند؟ «ان کنت باکیا لشیء»، اگر می خواهی برای چیزی گریه کنی، گریه بر آن چیز را رها کن، «فبک بالحسین»، و برای حسین ما گریه کن، «فانه ذبح کما یذبح الکف»، مثل ی که دست وپایش را می بندند، دست و پایش را بسته اند.حالا گوش بدهید تا زمان برایتان روضه بخواند: «اسرع فرسک شاردا»، تو در گودال افتاده بودی و ذوالجناح با شتاب بالا وپایین می پرید، «الی خیامک»، به طرف خیمه ها می رفت، «مُحمحما باکیاً»، هم اسب گریه می کرد و هم ناله می زد، «فلما رأین النساء جوادک مخزیا»، وقتی زن ها از خیمه بیرون ریختند و اسبت را ش ته حال و غمگین دیدند، «و نظرن سرجک علیه مَلویا»، و دیدند زین یک طرفه شده است؛ تا حالا شده ماشین بچه تان تصادف کند و بگویند بیا بردار و ببر؟! رفته ای ماشین را دیده ای، چه حالی پیدا کرده ای؟ اسب را این جور دیدند، «برزن من الخدور»، از خیمه ها بیرون آمدند، «ناشرات الشعور»، موهایشان را می کندند، موهایشان را پریشان می د، «علی الخدود لاطمات»، چنگ به صورت می زدند، «و بالعویل داعیات»، می گویند صدای زن نامحرم را نامحرم نشنود، اینجا دیگر مَحرم و نامَحرمی نبود! زمان می گویند: عربده می کشیدند و داد می زدند، «و بعد العز مذلّلات»، بعد از آن همه مقام حس د که خوار و ذلیل شده اند، «و الی مَصرعک مبادرات»، شتابان به طرف محلی آمدند که افتاده بودی، آمدند. این را زمان می گویند: «و الشمر جالس علی صدرک، مولع سیفه علی نحرک»، دیدند -نه خنجر- شمشیر روی گلویت گذاشته و «ذابح لک بمهنده»، دارد این شمشیر را می کِشد!***طرح گرافیکیطرح:یا رقیه بنت الحسین(س)***در فضیلت اشک: «اشک، خودش کیمیاست»حتی روشنفکرها هم اگر به روشنفکری‎شان پایبند باشند، نمی‎توانند منزلت اشک را انکار کنند.وقتی جریان حب و بغض‎های آدمی بر محور ولی خدا شکل گرفت و در مصاف عاشورا هم‎ذات‎پنداری با اسطوره‎های کربلا موضوعیت پیدا کرد، خواه نا خواه گرایش‎های آدمی نیز به همان سو نیل می‎کند. مدیریت گرایش‎های جامعه موضوعی ساده و کم‎اهمیت نیست. محرم، فرهنگ ساخته و می‎سازد. عاشورا، عباس(ع) بودن و حسین(ع) بودن را ارزش می‎کند. بقای همین‎هاست که هویت ما را در میان آحاد ملت، هویتی دینی قرار داده. اینجا لنگرگاه فرهنگ دینی به شمار می‎آید یعنی همان که فرمود:«این محرم و صفر است که را زنده نگه داشته است.» اشک، خودش کیمیاست؛ خودش نهضت است. سخن از اینکه نباید به اشک اکتفا کرد و باید مرد میدان عمل بود، نباید منجر به این شود که منزلت اشک را انکار کنیم یا ‎زنی را تخطئه نماییم. ذکر حسین واقعاً به تنهایی کار می‎کند.اشک است که حججی می‎آفریند، انقلاب می‎سازد و دفاع مقدس شکل می‎دهد. بی عاشورا تمامی اینها رؤیایی و محال بودند. ا امروز هم اصلی‎ترین و توانمندترین کانون گفتمان‎سازی در کشور همین هیئت‎ها هستند. عنوان م عان حرم را همین هیئت‎ها بودند که بر سر دست بردند و سکه‎ی رایح د. شوق شهادت در همین هیئت‎هاست که انعکاس می‎یابد. اینها آن محافلی هستند که جوان‎های بسیاری را گرد هم آورده‎اند. هیئت‎ها نبودند چه تضمینی وجود داشت کانونی دیگر بتواند این نقش را برای جوان امروز ایفا کند؟ آیا سایرین این توان را داشتند؟ رونق یافتن مناجات‎های ماه رمضان در سحرگاه بروندادی از پیوندی است که هیئت‎ها در این میانه بر پا کرده‎اند. به جایش البته می‎توان و باید هیئت‎ها را نقد کرد و آسیب‎هایشان را مورد توجه قرار داد اما به بهانه‎ی توجه به آسیب‎ها نباید رفعت این جایگاه را بشکنیم و نقش گران‎سنگش را منکر شویم. امروز همین مداحان جوان، به مثابه‎ی یک کاراکتر گفتمان‎ساز، گرایش بیش از پیشِ جوانان و نوجوانان به عاشقیِ سیدال ء را موجب شده‎اند. اینها در اصل یک فرصت است.از این منظر کلام یکی از اساتید گرانقدر درخور نقد است. ایشان تصریح کرده‎اند:«اشک بر مصائب اهل البیت(علیهم السلام) مستقلاً موجب رشد نمی‎شود بلکه نوعی ابراز ارادت و بیان عاطفی است.» ما خلاف این را باور داریم. از نگاه ما اشک مستقلاً بانی رشد است که البته این رشد با گام برداشتن در مسیر همان حب و بغض‎هایی که بر محور ولی خدا شکل گرفته کامل می‎شود و آدمی را به بلندای عبودیت می‎رساند.این همه روایت در منزلت اشک آمده. اگر این‎قدر تقیید اشک‎ها ضروری بود، معصوم این همه مطلق سخن نمی‎گفت. به نظر می‎رسد دغدغه‎های ما در خصوص اشک بیشتر از معصوم شده است آن‎قدر که پرهیز داریم از اشک بگوییم یا منزلتش را بر دست بگیریم. البته اشک نباید توجیه‎گر گناه شود اما منزلتش را نیز نباید انکار کرد. تقییدها نیز بیانی در خصوص کمال اشک است نه طارد منزلت آن. سخن گفتن در خصوص کمال ضروری است اما رد منزلت به بهانه‎ی کمال، خطاست.از همین منظر مناسک‎ستیزیِ شریعتی‎وار به بهانه‎ی معناگرایی نیز مس ه است. سخن از معنا ضروری است و نیز می‎توان در جای خود روند برخی مناسک‎سازی‎ها را مورد بررسی و حتی نقد قرار داد اما اینها هیچ‎یک مجوزی برای مناسک‎ستیزی و فروکاستن هجرت‎های گران‎سنگی چون اربعین نمی‎شود. برخی از این ستیزها ناشی از غلبه‎ی نگاه نخبگانی به یافت‎هایی مردمی است، غلبه‎ی نگاهی که از درک عظمت‎ها ناتوان است.در مقابلِ نگاهی که قدر و شأنِ سامان یافتنِ حب و بغض‎ها بر محور ولی خدا را فرومی‎کاهد، نگاه بزرگان درخور توجه است. علما حتی از زیارت عاشورا به عنوان برنامه‎ای برای سلوک یاد می‎کند و معتقد است می‎توان بر محور عاشورا برنامه‎ای متفاوت از برنامه‎های سلوکِ رایجِ علمای اخلاق سامان داد.***مرثیه سرایی و نوحه خوانیروضه و مقتل خوانی حضرت رقیه/حاج میثم مطیعی.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.مقتل خوانی.میثم مطیعی.mp3 | فایلروضه / حضرت رقیه (س) / حاج محمود کریمی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.karimi- shabe 3 moharram 1438 (1).mp3 | فایلواحد/ شب سوم / حاج مهدی رسولی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.rasoli-shab3moharram95-vahed.mp3 | فایلواحد/شب سوم محرم / حاج میثم مطیعی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.moteei- shabe 3 moharram 1438 (11).mp3 | فای مینه/شب سوم محرم / حاج محمود کریمی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.karimi- shabe 3 moharram 1438 (4).mp3 | فای مینه/شب سوم محرم / حاج محمد طاهری.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.mohammad taheri- shabe 3 moharram 1438 (4).mp3 | فایلشور/شب سوم محرم / حاج حسین سیب سرخی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.hossein sibsorkhi- shabe 3 moharram 1438 (15).mp3 | فایلشور/ شب سوم محرم / کربلایی نریمان پناهی .:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.07-shoor-nariman panahi-moharam (shab 3) 950713.mp3 | فایل
تغییر چهره آدم ها چنان تدریجی شکل می گیرند که بندرت جزئیات شان را به خاطر می سپاریم. ولی تغییر چهره لیونل در یادمان ماند. لیونل از آن پسرک موبلند و مو صاف بدل شد به مردی با موهای کوتاه رنگ شده.حمیدرضا صدرتغییر چهره آدم ها چنان تدریجی شکل می گیرند که بندرت جزئیات شان را به خاطر می سپاریم. ولی تغییر چهره لیونل در یادمان ماند. لیونل از آن پسرک موبلند و مو صاف بدل شد به مردی با موهای کوتاه رنگ شده. از پسری که بازیگوشانه دنبال توپ می دوید بدل شد به مردی که در یت دشواری دنبال توپ می دوید. این تغییر آرام آرام شکل گرفت آهسته آهسته مثل یک استحاله تدریجی مث
به گزارش سرویس فضای مجازی خبرگزاری میزان رو مه های کشور در جایگاه منتقد و موافق سیاستهای اقتصادی ت تیترهای خود را انتخاب می کنند. موضوعی که تیتر روز 20 فروردین 96 رو مه های صبح کشور بود مربوط به بازتاب اظهارات اقتصادی رئیس جمهور و اسحاق جهانگیری معاون اول رئیس جمهور در «همایش اقتصادی مقاومتی و توسعه روستایی» بود. این اظهارات در رسانه هایی همچون شرق شهروند اطلاعات و با انتقاد از صدا و سیما بدلیل عدم پوشش این نشست همراه بود. اما رو مه های اصولگرا مانند کیهان و جوان به انتقاد از آمارهای اقتصادی که رئیس جمهور در این همایش ارائه کرده بود پرداخت. رو مه های و اطلاعات تیتر «رئیس جمهوری: با نردبان دروغ نمی شود به بام عد رسید» را برای صفحه اول خود انتخاب د. رو مه صبح اطلاعات با اشاره به صحبتهای انتخاباتی رئیس جمهور به نقل از او نوشت: انتخابات نمایش قدرت ملی ایران است و ت یب و یاس آفرینی به اسم انتخابات در جامعه باید متوقف شود و همه بدانیم که یک مسلمان پیرو (ص) و ائمه اطهار(ع) دروغ نمی گوید و ت یب نمی کند پس چرا واقعیت ها به مردم گفته نمی شود و با امیدی که امروز در دل مردم درخت باروری شده جنگ می کنید.» وی ادامه داد: چطور می شو
داستان و پلیس کودک و نوجوان > آثار نوجوانان - شتاب زده از کنارم دوید. به پشت سرش نگاه . پلیس که عقب تر بود فریاد زد: «بدو دنبالش. بدو!» نمی دانم چرا ناخودآگاه شروع به دویدن. شاید به خاطر این که همیشه از پلیس ها می ترسیدم. شاید هم هیجان خونم پایین آمده بود. به هر حال کار عاقلانه ای نبود، چون داشتم به اداره می رفتم و این کار را سخت پیدا کرده بودم.دیروز چندبار شنیدم که رئیس، بسیار به نظم و خوش قولی حساس است و توصیه د حتماً سر وقت اداره باشم. حالا داشت دیر می شد و من در حال تعقیب و گریز و پلیس بازی بودم!او می دوید، من هم به دنبالش. در مدرسه، دویدنم بد نبود و همیشه جزء نفرهای اول بودم. فاصله مان زیاد نبود، ولی نه آن قدر که بشود متوقفش کرد. ساعت حدود هفت صبح بود و خیابان نسبتاً خلوت. در این فکر بودم که وقتی به او رسیدم، چه طور متوقفش کنم. جثه اش اندازه ی خودم بود، ولی ممکن بود چاقو داشته باشد.پلیس هم چنان پشت سرم می دوید. کم کم داشتم از پا می افتادم. سرعت او هم کم تر شده بود. ناگهان پایش گیر کرد به ج خیابان و زمین خورد. تا از جایش بلند شود، به او رسیدم و رویش پ . تقلا نمی کرد تا خودش را نجات بدهد. پلیس که رسید شروع کرد به گریه و زاری: «آقا به خدا من نیستم!»پلیس بی اعتنا به دستش دست بند زد و شروع کرد به گشتن جیب هایش: «کجا گذاشتی اش، ها؟»مجرم هم چنان ناله می کرد: «آقا به خدا من ی ن . خودم دیدم اون یارو که داشت می دوید، پیچید توی کوچه. بعد که صدای اون آقا که داد می زد. رو شنیدم و دیدم شما از ماشینتون پیاده شدید و دارید به طرف من می دوید. هول شدم شروع به دویدن.»پلیس که خستگی در چهره اش موج می زد، گفت: «آدم بی گناه که هول نمی شه. بگو پول ها رو چی کار کردی؟»- آقا به خدا من نیستم. بریم پیش همون آقا از خودش بپرسین. حتماً دیده کی جیبش رو زده.هاج و واج مانده بودم. پلیس با مجرم یا شاید متهم از زمین بلند شدند. پلیس لبخندی به من زد و گفت: «ممنون که هم کاری کردید.» و به طرف محل وقوع جرم رفت.نگاهی به خودم ؛ موهای آشفته، لباس چروک و شلوار خاکی و آقای مدیری که به نظم و انضباط و خوش قولی حساس بود.یاسمین اله یاریان17ساله از شهرریتصویرگری: سارا مرادی
«ابراز ضعف و زبونی» توسط برخی مسئولان ارشد کشور را باید روی دیگر «روحیه ما نمی توانیم» معنا کرد روحیه ای که بیش از سه سال است بر امور اجرایی کشور سایه افکنده و نگاه توسعه برون زا را تئوریزه و هزینه های فراوانی را به جامعه تحمیل کرده است. «ابراز ضعف و زبونی» توسط برخی مسئولان ارشد کشور را باید روی دیگر «روحیه ما نمی توانیم» معنا کرد روحیه ای که بیش از سه سال است بر امور اجرایی کشور سایه افکنده و نگاه توسعه برون زا را تئوریزه و هزینه های فراوانی را به جامعه تحمیل کرده است. هزینه های فراوان چنین روحیه ای را معظم انقلاب ی در دیدار روز دوشنبه خود مورد نقد قرار دادند و فرمودند: «جنگ تحمیلی به خاطر این اتفاق افتاد که دشمن در ما احساس ضعف کرد. اگر دشمن بعثی و محرکینش خاطر جمع نبودند که سر چند روز به تهران خواهند رسید - آنها این جوری فکر می د- این جنگ انجام نمی گرفت آنها در ما احساس ضعف د. احساس ضعف شما موجب تشویق دشمن به حمله به شماست این یک قاعده کلی است.» ایشان در ادامه را ار دفع چنین آسیبی را نیز طرح می کنند و می فرمایند: «اگر می خواهید دشمن را از تهاجم به خودتان منصرف کنید سعی کنید اظهار ضعف نکنید. نمی گویم به دروغ بگوییم قوی هستیم [بلکه] می گویم قوت خودم...
اهمیت به روزرسانی دانش فوتبالنیمکت تیم های فوتبال ایران سال های سال در سلطه اندک مربیانی است که تنها از یک تیم به تیم دیگر می روند و اجازه تغییراتی بیش از این را نمی دادند. رو مه جوان: نیمکت تیم های فوتبال ایران سال های سال در سلطه اندک مربیانی است که تنها از یک تیم به تیم دیگر می روند و اجازه تغییراتی بیش از این را نمی دادند. مربیان کهنه کاری که اگرچه نمی توان از خدمت هایی که به فوتبال ایران کرده اند به راحتی گذشت اما دیگر نمی توانند با تکیه بر روش های سنتی پاسخگوی نیاز فوتبالی باشند که روز به روز پیشرفت می کند. کنار زدن جریان سنتی ایجاد تغییرات و جایگزین مربیانی که به استفاده از دانش روز فوتبال دنیا اصرار داشتند البته کار چندان آسانی نبود. اما سرانجام به رغم تمام دشواری ها نتیجه داد. آن هم نتیجه ای مثبت که امروز به وضوح می توان نمونه های آن را در نتایج ب شده توسط تیم های لیگ دید.فوتبال ایران نیازمند تغییرات اصولی بود برای آنکه بتواند خود را هرچند آرام اما با فوتبال به روز دنیا همراه و همگام کند. این اعتقاد در چرخه مربیان سنتی فوتبال دیده نمی شد. مربیانی که بر استفاده از تکنیک های سابق اصرار داشتند. تکنیک هایی که دیگر جوابگوی فوتبال پیشرفته نبود و نه فقط نتیجه
به گزارش خبرنگارجوان آنلاین بر اساس ارقام درج شده در پایگاه اطلاع رسانی مدیریت فناوری بورس تهران شاخص کل بورس اوراق و بهادار تهران امروز با 30.27 واحد افزایشبه 77 هزار و 647 واحد و ارزش روز بازار به 324 هزار میلیارد تومان رسید . امروز سهامداران بیش از 932 میلیون و 377هزاربرگ به ارزش 185 میلیاردتومان در قالب 69 هزار و 321 برگ سهم معامله د.شاخص قیمت (وزنی- ارزشی) با 10.51واحد افزایش به 26 هزار و 962واحد رسید. شاخص کل (هم وزن) با 67.50 واحد رشد به 16 هزار و 286 واحد رسید. شاخص قیمت (هم وزن) باافزایش 53.20 واحد به 12 هزار و 815واحد رسید.شاخص آزاد شناور با 25.77 واح زایش به 85 هزار و 343واحد رسید. شاخص بازار اول بورس با 0.22واحد کاهش به 54 هزار و 516واحد و شاخص بازار دوم با 185.92 واحد افزایش به رقم 168 هزار و 587 هزار واحد رسید.نماد حکشتی فخور شبهرن و شیرانبیشترین تاثیر مثبت را بر شاخص بورس ایران داشتند و همراه فملی بیشترین تاثیر منفی را بر شاخص بورس داشت. در بازار فرابورس ایران شاخص کل فرابورس با 1.10 واحدکاهش به رقم 885.80واحد رسید. معامله گران فرابورس تعداد 202 میلیونو 66 هزاربرگ سهم در قالب 28 هزار و837فقره به ارزش 98 میلیارد تومان داد و ستد د.
چرا ازدواج چرا طلاق کتاب چرا ازدواج چرا طلاق مقاله چرا ازدواج چرا طلاق کتاب چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی ازدواج دوم متن چرا ازدواج چرا طلاق چرا ازدواج چرا طلاق / اگر می خواهید ازدواج پایدار داشته باشید که منجربه طلاق نشود این متن را بخوانید. , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکویی فرهنگ هلاکویی در سمینار «چرا ازدواج؟ چرا طلاق؟» به خیلی از پرسش های شما در رابطه با ازدواج و طلاق پاسخ می دهد.وشما باخواندن این مطلب و اجرای توصیه های او می توانید زندگی مشترک خود را دگرگون کنید. , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکویی فرهنگ هلاکویی جامعه شناس و مشاور خانواده و روان درمانگر ایرانی ـ یی است. فرهنگ هلاکویی درتاریخ ۱۳۲۳ درشهرشیرازمتولدشد .وی دارای مدرک ا در رشتهٔ جامعه شناسی و سه فوق لیسانس در رشته های روان شناسی، اقتصاد و مشاورهٔ ازدواج، خانواده و ک ن است و در حال حاضر مدیر مرکز بهزیستی بورلی هی است ودرهمین مرکز به عنوان مشاور ازدواج، خانواده و ک ن فعالیت می کند .ازدواج یعنی چه ؟ازدواج عبارت است ازمجموعه قوانینی دررابطه با مسئله شویی یک زن ومرد که جامعه برایشان وضع می کند که دراین راستا سه چرای اصلی وجود دارد که عبارتند از :
۱) چرا عده ای دوست ندارند که ازدواج کنند ؟ ۲) چطور مردم می توانند انتخاب صحیحی در امر ازدواج داشته باشند؟ وآیا دلایل آنها بر اساس چهار چوب نظام خانواده است یا نه ؟ ۳) دلایل غلط کدامند ؟ هلاکویی ازدواج
(علت بی علاقه بودن برخی نسبت به مقوله ازدواج )
۱) یکی از این علل از آنجانشأت می گیرد که فرد خود در خانواده ای زندگی کرده که رابطه بین پدر ومادر و اعضای دیگر خانواده خیلی بد بوده است. ۲) ممکن است فرد دوران کودکی بدی را سپری کرده باشد مثلاً دائمامریض شده باشد ویااینکه رفتار اطرافیانش با اومناسب نبوده باشد. واز این رو آن کودک آسیب دیده باشد. ۳) دلیل بعدی می تواند ناراحتی و ن یتی فرد از ت خود ناشی از توقع بیجای پدر و مادر باشد مثل آنکه به دختری گفته اند پدرت (پدربزرگ و مادر بزرگ و …) پسر دوست داشت ولی تو دختر شدی و کودک به غلط خود را مقصر این مسئله می پندارد . ۴) بیماری روانی هم از دیگر علت هاست . ۵)بسیاری از مردم این تصور واحساس را دارند که با ازدواج ،راحتی های انسان به اتمام می رسد ویک سری وظایف و مسئولیت هایی گریبان گیر فرد می شود بنابراین افراد عنوان می کنندکه فعلاً وقت زیاد است واز زندگیمان لذت ببریم . ۶)یکی از افرادازدواج را به منزله زندانی شدن می دانند و حرف بعضی از متأهلان که عنوان می کنند که ما اصلاً جوانی نکردیم را سر لوحه خود قرار می دهند. 7) عذر وبهانه تحصیل هم ازدیگر مواردی است که مانع از ازدواج فرد می گردد . ۸) اشتغال وداشتن در آمد خوب هم مورد دیگر است که بیشتر در آقایان دیده می شود و ترجیح می دهند با داشتن وضعیت بالاتر از طرف مقابل خود اقدام به ازدواج با وی کنند و درآمد بیشتر به عنوان امتیازو برگ برنده آنها در این انتخاب محسوب می شود درزمانی که مثلاً قصد دارند با خانمی بسیار زیباتر از خود ازدواج کنند. ۹)تنوع پرستی هم از موارد دیگر است زمانی که فرد به یک زن یا مرد بسنده نمی کند . ۱۰)ترس از اشتباه و ش ت وطلاق هم بی تأیر نیست ولی فراموش نکنید که بعضی از پیروزی ها بعد از لمس ش ت به دست می آید. ۱۱)نگرانی از اینکه طرف مقابل شما عقیده اش نسبت به شما عوض شود و دیگرشما را دوست نداشته باشد ازدیگر موارد بازدارنده در امر ازدواج است . بنابراین بهترین کار این است که شما به هنگام آشنایی عیوب خود را از محاسن خود بیشتر جلوه دهید . ۱۲) ازدواج قبلی وداشتن رابطه عاطفی قبلی هم ممکن است شما را طوری آشفته کند که دیگر به ازدواج مجدد فکر نکنید . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکوییملاک های ازدواج هلاکویی
( دلایل ازدواج ) در مورد این مبحث بطور کلی باید گفت که شما برای یک انتخاب خوب باید ابتدا شناخت کافی در مورد شخص مورد نظر پیدا کنید ولی قبل از آن باید خودتان را بشناسید وبدونید که کی هستید وچی می خواهید وسپس به شناخت فرد دیگر بپردازید ناگفته نماند که نیازها واحتیاجات افراد تا حدود زیادی مشخص کننده نوع رفتار آنهاست . گام بعدی برای یک انتخاب خوب آشنا شدن شما با چند کتاب درزمینه مقدمه روانشناسی است وسپس بر اساس علاقه شما به موضوعی خاص در جهتی که کتاب به شما داده به کتاب های دیگری مراجعه کنید مثلا رفتار شناسی یا دوگانگی شخصیت ویا ……… مورد بعدی این است که با توجه به اینکه انسان ها ازلایه های شخصیتی متفاوتی برخوردارند یعنی در برخورد با افراد مختلف لایه های شخصیتی متفاوت از خود نشان می دهند به همین دلیل هلاکویی مطرح می کنند که برای شناخت لایه اصلی باید صمیمیت ایجاد کرد وصمیمیت یعنی اینکه شما خود واقعی را نشان دهید بدون اینکه ترس از قضاوت طرف مقابل داشته باشید وبرای این کار شما نیاز به بودن بااو درساعت های طولانی دارید زیرا در زمان طولانی انسان توانایی نقش بازی را ندارد (آمدن آقا به منزل خانم و صحبت با ایشان در حضور خا نواده ) رشد وتکامل دلیل بعدی است ازدواج باید درب های رشد وتکامل را به سمت شما بگشاید به همین دلیل اگر قرارباشد شما با ازدواج متوقف ،ویا به عقب برگردید غلط واشتباه است مثلا اگر ازدواج باعث شود که شما تحصیلات خود را رها کنید ویا ازسایر فعالیت های اجتماعی باز بمانید غلط واشتباه است وبه ویژه در خانم ها افسردگی را به همراه خواهد داشت . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکویی -دلیل دیگر ازدواج ،خوشبختی است به این معنی که شما بعنوان یک فرد خوشبخت با فرد خوشبخت دیگری ازدواج می کنید ودر تداوم خوشبختی خود و او تلاش می کنید . نکته ای که در این بین حائزاهمیت است این است که ملاک خوشبختی میزان موفقیت و محبوبیت شما درشغل واجتماع نیست چون ممکن است شما شخصی معتبر درزمینه تحصیلی خود باشید و ای تخصصی رشته خود را داشته باشید اما خوشبخت نباشیدشما در اینصورت فقط یک برنده هستید نه یک خوشبخت . تشکیل خانواده هم از دلایل دیگر ازدواج است که علوم مختلف وتحقیقات متفاوت بیانگر این مطلب می باشدو همچنین مطالعات نشان می دهد افرادی که تصمیم به تجرد وعدم تشکیل خانواده می گیرند بعدها از تصمیم خود پشیمان وناراحت می شوند. احتیاج .مهمترین مسئله ومهمترین دلیل تداوم رابطه شویی است. اگر شما و همسرتان بتوانید نیازهای یکدیگررا از هر حیث برآورده کنید هم می توانید زندگی را به درستی اداره کنید و هم اینکه برده اید.البته باید به یک گرفتاری فرهنگی که به خصوص در بین آقایان دیده می شود توجه کنید که بعضی از آنها همیشه به دنبال دختر و زنی هستند که نیازهای متعددی داشته باشد و آنها بتوانند تمام نیازهای او را برآورده کنند و اینگونه مورد پرستش زن قرار گیرند و زبانزد قوم وخویش قرار گیرندکه اصلا درست نیست چون زندگی همانند یک بازی تنیس است که وقتی بازی جالب خواهد بود که دو بازیگر تلاش داشته باشند . دلیل دیگر جهت و هدف است . ما با ازدواج هدف مند می شویم وانرژی مضاعف پیدا می کنیم مثلا براثر ازدواج درآمد دو نفر با هم جمع می شود درحالی که در زمان مجردی ج زندگی بالاتر هم هست بنابراین باید توجه داشت که با توجه به اهمیت شغل نباید ازدواج باعث آن شود که پس از ازدواج شغل تان را (بیشتر در خا نم ها ) به علت برآورده شدن نیازهای مالی بوسیله همسر، ترک کنید بلکه شما در اثر ازدواج باید در تمام زمینه ها پیشرفت کنید طوری که بعد از ده سال زندگی مشترک احیانا نگوئید اگر ازدواج نمی پیشرفتم بیشتر می شد وصحبت هایی از این قبیل . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکویی علاقه به بچه و بچه دار شدن هم از دلایل دیگر است . زیبا دوستی. باتوجه به اینکه انسان موجودی است فطرتا زیبا دوست به همین دلیل گرایش زیادی به سمت زیبایی دارد پس باید دقت داشته باشید که بنا به هر دلیلی نباید با ی ازدواج کنید که از نظر شما زشت است چرا که زیبایی عادی می شود ولی زشتی خیر . بنابراین ی را انتخاب کنید که از نظر ، جسمی و ظاهری مجذوب او می شوید . پیشرفت. انتخاب فردی هم سطح و نهایتاً کمی بهتر،انتخ منطقی است اما خیلی بالاتر به طوری که به دسته اجتماعی متفاوتی تعلق داشته باشد، درست نیست. همین که دو نفر انتخاب درستی داشته باشند به صورت خ ر پیشرفت خواهند کرد . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکویی شادی و رضایت و لذت. خصوصیات اخلاقی همسر شما باید طوری باشد که باعث شادی و شأف وشورونشاط شود به عبارت دیگر همسر شما بایستی فردی با اخلاق وباحوصله باشد که از ارتباطات اجتماعی و تفریح و لذت برخوردار شوید البته شما هم متقابلا باید همان طور باشید .شبیه بودن .یعنی بایدازدواج بین دو انسان شبیه به هم صورت بگیرد .منظور از شبیه بودن در اینجا یعنی شبیه بودن در کلیات وجزءیات اهمیتی ندارد . بنابراین ازدواج بین افرادی که از نظر مذهبی متفاوتند ویاخارج از مذهب ،فاقد بهره هوشی وبرخورداری از زیبایی و فرهنگ، و همچنین تفاوت سنی زیاد هستند توصیه نمی شود.برآورده انتظارات وتوقعات خانواده هم از دیگر دلایل ازدواج می باشد ضمن آنکه یک قرارداد اجتماعی نیز می باشد . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکوییهلاکویی طلاق( دلایل طلاق )
در مورد این مبحث به چند مورد به صورت کلی بسنده می کنیم که آنها عبارتند از : ۱-بیمار روانی بودن . ۲-وابستگی واعتیاد . اگر روابط انسان ها را با هم به چند بخش تقسیم کنیم متأسفانه وابستگی واعتیاد بخش عمده آن را تشکیل می دهنددرست به همان شکل که یک فرد معتاد به ، به مواد افیونی احتیاج دارد برخی ازانسان ها نیز یک لحظه بدون زن یا شوهر نمی توانند زندگی کنند. جالب آنجاست که فرد دارای اعتیاد به داشتن همسر فقط همسر می خواهد و دیگر صفات خوب یا بداو برایش اصلا مهم نیست به طوری که این فرد به مجرد آنکه برایش مسجل شود که زندگیش به طلاق می انجامد با اصرار و خواهش از همسرش جهت جلوگیری از طلاق تلاش می کند ولی از آنطرف هنوز دادگاه رای به طلاق نداده به محض ترک آنجا در صورت آنکه شماره تماسی از شخص دیگری برای زندگی با اوداشته باشد با وی تماس خواهد گرفت. این افراد به هیچ وجه نمی توانند بدون تصور نداشتن همسر به زندگی ادامه دهند. در حالی که انسان سالم پس از ش ت در یک رابطه ازدواج تا مدت ها نمی تواند به هیچ زن یا مردی جهت ازدواج فکر کند. 3- ج فرد از خانواده هم یکی دیگر از دلایل غلط ازدواج است که فرد به علت تنهایی ، همسرش رابه عنوان دارویی برای ناراحتی های ناشی از ج می خواهد . هر چند ج را می توان از طریق ازدواج پایان داد اما راه درستی نیست . 4-ناتوان بودن در ی نیازهای فیزیکی و روانی هم ازدلایل غلط ازدواج محسوب می شود . 5- داشتن حس رقابت وحسادت هم در این زمینه درست نیست . مثلا فرد می گوید که اگر ازدواج نکنم وبچه نداشته باشم از دوستانم عقب می افتم . 6- فشارات مختلف هم بی تأثیر در ازدواج نا صحیح نیست (فشار خانواده – فشار اجتماعی – وفشاراخلاقی – مذهبی درخصوص مسائل ) 7- برخی ازدواج را به منزله آ ین راه وپایان تمام بدبختی های خود می دانند که این تفکر هم درست نیست . ۸-ازدواج به خاطر علاقه شدید ی به شما ، ویا به جهت انتقام شما از ی ، نیز غلط است . , فایل صوتی چرا ازدواج چرا طلاق,چرا ازدواج چرا طلاق ,کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, هلاکویی ازدواج دوم, کتاب چرا ازدواج چرا طلاق, رایگان چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی,متن چرا ازدواج چرا طلاق هلاکویی, 50 باید و نباید هلاکوییتوجه : اضافه یک مسئله در اینجا لازم است که چند موردهم در دلایل درست ازدواج ذکر شد وهم جزء دلایل غلط ازدواج می باشد مثل بچه دار شدن، انتظار خانواده یا … که باید گفت این دلایل درست زمانی دلیل غلط ازدواج خواهند شد که تنها دلیل باشند یعنی شما ازدواج می کنید چون فقط بچه می خواهید یا فقط به دنبال رضایت خانواده خود هستید