فورد gt با پوشش مسابقه ای مخصوص کارمندان خاص

چندی پیش ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد که با بودجه ۱۳ میلیارد دلاری ساخته شده بود، پس از ی ال تاخیر در نرای آزمایشات نهایی به آب انداخته شد . در این مطلب به معرفی مشخصات این جنگ افزار گران قیمت خواهیم پرداخت . در ادامه برای مشاهده تصاویر و توضیحات بیشتر با میهن پست همراه شوید .ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد دارای وزنی معادل ۱۰۰ هزار تن است. جنگ افزاری غول پیکر که از تماشا آن حیرت زده خواهید شد. پروسه ساخت این ناو از سال ۲۰۰۹ آغاز شده و حالا پس از گذشت هشت سال به مرحله آزمایش نهایی رسیده است .این نام می تواند ۷۵ جنگنده و ۴۶۶۰ نفر پرسنل را حمل کند. در طراحی تمام اجزای ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد از شبیه سازی کامپیوتری سه بعدی استفاده شده است. سرعت حرکت این ناو حدود ۴۴ کیلومتر بر ساعت است و در آن بیش از سه میلیون متر سیم و کابل استفاده شده است. این ناو غول پیکر بیش از ۳۰۰ متر طول داشته و می تواند ۲۲۰ حمله هوایی رادارگریز در روز را با فاصله شش دقیقه پشتیبانی کند.ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد نام یک کلاس ناو هواپیما بر یی است که قرار است تا اواسط سال ۲۰۱۶ وارد خدمت نیروی دریایی ایالات متحده ی شود ، این ناو چند میلیارد دلاری پیشرفته ترین کشتی جهان لقب گرفته است.ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد از طبقه supercarrier ، متعلق به نیروی دریایی ایالات متحده می باشد که برای جایگزینی با ناوهای کلاس نیمیتز در نظر گرفته شده است . بدنه این ناو بسیار شبیه به ناوهای کلاس نیمیتز می باشد اما در تکنولوژی بسیار پیشرفته تر از ناوهای این کلاس است که از پیشرفته بودن آن می توان به سیستم الکترو مغناطیسی پرتاب هواپیما اشاره کرد . همچنین خدمه مورد نیاز نیز کاهش یافته تا به بهبود بهره وری افزوده شود و اولین نمونه تولیدی به نام جرالد آر فورد و با شماره ” cvn-78 ” تا سال ۲۰۱۵ ساخته خواهد شد . برخی از ویژگی های شاخص ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد :۱- دستگیر دنده پیشرفته .
۲- اتوماسیون ، که باعث کاهش خدمه مورد نیاز شده است.
۳- سیستم موشکی sea sparrow به روز رسانی شده.
۴-سیستم an/spy-3 رادار باند دوگانه (dbr) که برای ناوشکن zumwalt توسعه یافته است.
۵- سیستم الکترومغناطیسی پرتاب هواپیما که جایگزین سیستم پرتاب با پیستون بخار آب شده است.
۶- طراحی رآکتور هسته ای جدید ( رآکتور a1b ) ، برای تولید برق بیشتر .
۷- طراحی بدنه استیلث برای افزایش رادارگریزی .
۸- ناوهای این کلاس قادر خواهند بود تا ۹۰ فروند از انواع هواپیما و هلی کوپتر از جمله : f-35c لایتینگ ۲ / f/a e/f هورنت / e-2d / ea g گراولر / c-2a / mh – 60r – s و هواپیمای بدون سرنشین x-47b را حمل کنند . باهم در میهن پست تصاویری از ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد را تماشا خواهیم کرد.ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد (۱)
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فورد
ناو هواپیمابر یو اس اس جرالد فوردمنبع cnet
برندگان مسابقه فتوشاپ bored panda اعلام شدند. در این مسابقه یکی از مطرح ترین وب سایت ها در دنیای تصاویر دیجیتالی دست به کار شد و با جمع آوری آثار فتوشاپ کاران مختلف و نیز جستجو در اینترنت، بهترین موارد را انتخاب کرد.سلاطین دنیای فتوشاپ دائما در حال نبرد با یکدیگر بوده و با استفاده از قدرت های جادویی خود، هر بلایی که فکرش را می کنید بر سر ع ها می آورند. نتیجه ع های فتوشاپ شده آن ها در اغلب مواقع جالب و خنده دار است. وب سایت bored panda به عنوان مرجعی بزرگ از تصاویر دیجیتالی، با جستجو در سرتاسر اینترنت تلاش کرده بهترین ع های فتوشاپ شده را معرفی کند. تعداد زیادی با اطلاع از این مسابقه فتوشاپ آثار خود را برای آن ارسال د.همچنین بخوانید:خلاقیت در فتوشاپ؛ تصاویر هنری و فوق العاده زیبا از حیوانات عظیم الجثهفتوشاپ به عنوان یک نرم افزار خارق العاده و قدرتمند، امروز جایگاهی ویژه در دنیای عکاسی دارد، به طوری که مدت ها است از چهارچوب نرم افزاری بیرون آمده و تبدیل به یک فعل شده است. به عبارت دیگر کاربران فعل «فتوشاپ » را به جای ویرایش ع به کار می برند که نشان دهنده جایگاه غیر قابل انکار آن در دنیای تصاویر دیجیتالی است. در ادامه مجموعه ای از بهترین ع های ویرایش شده توسط فتوشاپ که در این مسابقه برنده شده اند را مشاهده می کنیم.برندگان مسابقه فتوشاپ bored pandaمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپمسابقه فتوشاپ
مسابقه فتوشاپ
هنری فورد، تاجر و صنعتگر یی و مؤسس شرکت فورد بود که با توسعه ی خط تولید انبوه به نماد انقلاب صنعتی دوم تبدیل شد.هنری فورد در ۳۰ جولای سال ۱۸۶۳، در د ده ی گرین فیلد دیترویت، ای میشیگان به دنیا آمد. او یکی از ۶ فرزند ویلیام فورد و ماری لیتیگات بود؛ خانواده ای مهاجر و مزرعه دار. ویلیام فورد در ایرلند متولد شد و بعدها به همراه والدینش به مهاجرت کرد و ماری، دختر یک زوج بلژیکی مهاجر در بود.هنری فورد از کودکی هیچ علاقه ای به کار در مزرعه نداشت. مرگ مادرش وقتی او فقط ۱۲ سال داشت، او را بسیار آشفته و پریشان کرد و پس ازآن هنگامی که پدرش از او خواست در کار کشاورزی به او کمک کند، درخواست پدر را نپذیرفت. او به کارهای مکانیکی و صنعتی علاقه داشت و ساعت جیبی را که در ۱۵ سالگی از پدرش هدیه گرفته بود، بارها باز می کرد و قطعات آن را جدا و دوباره به هم وصل می کرد. در سن ۱۶ سالگی او به شهری در اطراف دیترویت رفت و ۳ سال به عنوان یک کارآموز مکانیکی، کار کرد.بااین حال هنری که می خواست با دختر مزرعه دار همسایه ازدواج کند، در سال ۱۸۸۲ به خانه برگشت. در آن زمان رسم بود پسران خانواده کار پدر خود را ادامه دهند؛ ولی هنری که به شدت از کشاورزی بیزار بود، تنها به ظاهر پیشنهاد پدرش را که می خواست او را وارث خود کند، پذیرفت. او بیشتر اوقات در کارگاه ماشین آلاتی که خودش در مزرعه ساخته بود، به ساخت و تعمیر قطعات مکانیکی مشغول بود. در همین کارگاه بود که او کار روی موتورهای بخار قابل حمل وستینگ هاوس را شروع کرد. او هم زمان از کارگاه خود برای برش و فروش الوار هم استفاده می کرد و البته به تعمیر ماشین های کشاورزی هم می پرداخت. در همین دوره، هنری در کالج ب وکار گلداسمیت، تحصیلات خود را در رشته ی تجارت ادامه داد.henry fordهنری فورد در سال ۱۸۸۶ با کلرا جین برایان ازدواج کرد. پس از ازدواج، او دیگر انگیزه ای برای ماندن در مزرعه ی پدری نداشت و به همین دلیل، با همسرش به دیترویت رفت.هنری فورد در سال ۱۸۹۱ در شرکت برق ادیسون به عنوان تکنیسین مشغول به کار شد. تنها دو سال بعد، او به سمت ارشد ارتقاء پیداکرده بود و حالا پول و زمان کافی برای انجام آزمایش های شخصی اش روی موتورهای بنزینی در اختیار داشت. او با تکمیل این آزمایش ها در سال ۱۸۹۶، اولین درشکه ی بدون اسب را تولید کرد و آن را چهارچرخه ی فورد نامید. البته این درشکه ی بدون اسب شباهتی به اتومبیل های اولیه نداشت، چرخ هایش شبیه چرخ های دوچرخه بودند و با یک اهرم هدایت می شد.هنری فورد در همان سال در نشست مدیران ارشد شرکت ادیسون شرکت کرد، جایی که او را به توماس ادیسون معرفی د. ادیسون با تحسین آزمایش های هنری، او را به ادامه ی کارش تشویق کرد. پیرو این امر، هنری شرکت ادیسون را ترک کرد تا وسیله ی نقلیه ی دوم خود را طراحی کند. در سال ۱۸۹۹، او شرکت خودروسازی دیترویت را تأسیس کرد.fordشروع خودروسازی و ۲ ش ت پیاپیشرکت خودروسازی دیترویت، پروژه ی موفقی برای هنری فورد نبود. اتومبیل های تولیدشده کیفیت خوبی نداشتند و هزینه ی بالایی به او تحمیل می د که فقط باعث ضرر شده بود. درنهایت شرکت ورش ته شد و هنری فورد آن را در سال ۱۹۰۱ منحل کرد.در اکتبر سال ۱۹۰۱، فورد با کمک هارولد وی ، اتومبیلی با ۲۶ اسب بخار قدرت طراحی و تولید کرد. موفقیت این اتومبیل باعث شد سهامداران شرکت سابق دیترویت بار دیگر دورهم جمع شوند و این بار شرکتی به نام «هنری فورد» تأسیس کنند. هرچند درگیری های مداوم هنری با سهامداران، باعث شد او شرکت را ترک کند. پیرو این امر، شرکت سابق او نام کادیلاک را برای خود انتخاب کرد.henry fordشرکت موتور فورددو سال بعد یعنی در سال ۱۹۰۳، هنری فورد سومین شرکت خود را با شراکت ال اندر مالکومسن و با سرمایه ای به مبلغ ۱۶۰ هزار دلار تأسیس کرد. هرچند این سرمایه فقط روی کاغذ واقعیت داشت و آن ها فقط ۲۸ هزار دلار صرف راه اندازی شرکت کرده بودند که این مبلغ هم از پیش فروش سهام شرکت به دست آمده بود. این بار شریک فورد بود که نمی توانست نقشه های او را مبنی بر پایین نگه داشتن قیمت و افزایش تولیدات بپذیرد. مالکومسن سرانجام از فورد جدا شد و فورد با مالکیت سهام او، به مقام ریاست شرکت رسید. در این زمان فورد اتومبیلی تولید کرد که با سرعت ۹۱.۳ مایل (۱۴۶.۹ کیلومتر) در ساعت، رکورد پرسرعت ترین اتومبیل روز را از آن خود کرد. این اتومبیل که کمی بعد 999 نامیده شد، توسط راننده ی مسابقه ای، برنلی اولد فیلد، به همگان معرفی شد و نام برند فورد را در به شهرت رساند.ford 999مدل t، اولین نقطه ی عطف صنعت خودروسازی جهانهنری فورد در تاریخ یک اکتبر سال ۱۹۰۸ اتومبیل فورد مدل t را به بازار معرفی کرد. در این اتومبیل ساده و ارزان، تمام موتور در یک جعبه قرار گرفته بود و ۴ سیلندر در یک قسمت ثابت قرار داشتند. فرمان این اتومبیل در سمت چپ ماشین بود؛ الگویی که خیلی زود مورد تقلید سایر تولیدکنندگان خودرو در قرار گرفت.در پی تولید مدل t، هنری فورد تبلیغات وسیعی در دیترویت به راه انداخت تا مطمئن شود تمام رو مه ها داستان و تصویر این اتومبیل را منتشر می کنند. چیزی نگذشت که نمایندگان و شبکه ی فروش فورد در تمامی نواحی حضور داشتند. مدل t، به مفهوم اتومبیل و رانندگی در ایالات متحده رنگ دیگری داد: حالا فروشندگان خودرو در تمام ا حضور داشتند، کلوپ های موتور در حومه ی ا رشد د و مردم استقبالی واقعی از مالکیت خودروی شخصی داشتند. هنری فورد با مدل t سه سال پیاپی سود ۱۰۰ درصد به دست آورد. او که معتقد بود اتومبیل باعث پیشرفت و بهبود صنایع کشاورزی می شود، برای فروش ماشین هایش به کشاورزان اقدامات زیادی انجام داد.ford model tدر سال ۱۹۱۴، فروش مدل t از ۲۵۰ هزار دستگاه عبور کرد. آن ها با کاهش قیمت، قدم بلندتری در راه توسعه ی شرکت خود برداشتند و میزان فروش را به ۴۷۰ هزار دستگاه رساندند. تا سال ۱۹۱۸، مدل t بیش از نیمی از اتومبیل های موجود در را تشکیل می داد. تمام این اتومبیل ها سیاه رنگ بودند. هنری فورد در جمله ی معروفی گفته بود:« همه ی مشتریان حق دارند اتومبیلی به رنگ دلخواهشان داشته باشند، تا زمانی که این رنگ سیاه است!» کل تولید نهایی مدل t در طی ۱۹ سال به ۱۵,۰۰۷,۰۳۴ دستگاه رسید.از سال ۱۹۰۳ تا ۱۹۰۸، کمپانی فورد ۹ اتومبیل دیگر هم تولید کرد که موفق ترین آن ها مدل n بود که به عنوان یک خودروی کامل لو شناخته شد.هنری فورد در سال ۱۹۱۳، نخستین کارخانه ی مونتاژ خودرو را تأسیس کرد. این کارخانه که هایلندپارک نام داشت، ۱۳ هزار کارمند را به استخدام خود درآورد و با موفقیت خود، هنری فورد را به اوج رساند.henry ford politicsش ت در حوزه ی در سال ۱۹۱۸، وودرو ویلسون از هنری فورد خواست تا از طرف حزب دموکرات میشیگان ک د سناتوری پارلمان شود. در آن زمان، دوران جنگ را سپری می کرد و اگرچه فورد خود را به عنوان یک نامزد صلح طلب معرفی کرده بود، ولی نتوانست اعتماد مردم را جلب کند و عرصه ی انتخابات را به نامزد دیگری به نام ترومن نیوبری واگذار کرد.در ادامه ی سال ۱۹۱۸، ۲ سال پس ازاینکه دو تن از سهامداران اصلی شرکت فورد دادخواستی مبنی بر اینکه او حقوق سهامداران را رعایت نمی کند، علیه او تنظیم د، هنری فورد از مقام خود کناره گیری کرد و پسرش ادسل فورد جای او را گرفت. یک سال بعد، هنری فورد اعلام کرد که می خواهد کارخانه ی جدیدی تأسیس کند و مدل تکمیل شده ی t را در آن به خط تولید برساند. این ماجرا، باعث ترس سهامداران شرکت فورد شد؛ به طوری که آن ها تمام سهام خود را فروختند. بعداً مشخص شد که این حرکت هنری فورد، صرفاً سیاستی برای به دست آوردن کل سهام شرکت فورد بوده است. به این ترتیب خانواده ی فورد همه ی سهام این شرکت را در اختیار گرفتند و اگرچه هنوز ادسل ریاست شرکت را به عهده داشت، ولی هنری فورد بود که تصمیمات اصلی شرکت را اتخاذ می کرد.سیاست های اشتباه فورد و پایان عصر مدل t در اواسط دهه ی ۲۰، با ورود خودروهای رقیب به بازار، فروش مدل t رو به کاهش گذاشت. شرکت جنرال موتورز و دیگر خودروسازان رقیب برای مشتریان تسهیلات پرداختی مختلفی در نظر می گرفتند و اتومبیل های خود را در رنگ ها و جلوه های متنوعی تولید می د. هنری فورد باوجود هشدارهای ا ل، حاضر نبود اتومبیل هایش را در رنگ دیگری به جز سیاه تولید کند و معتقد بود امکانات فعلی مدل t کامل و کافی است. به این ترتیب جنرال موتورز توانست بازار خودرو را در دست بگیرد و برند فورد را از دور خارج کند. model a fordمدل a دومین پیروزی بزرگ فورددر سال ۱۹۲۶، هنری فورد که سرانجام متوجه شده بود باید به فکر تولید یک اتومبیل برتر دیگر باشد، کارخانه های خود را برای مدتی تعطیل کرد و زمانی را به طراحی و فراهم مقدمات تولید اتومبیل جدید خود گذراند. او پروژه ی جدید خود را با تمرکز زیاد بر تقویت موتور، شاسی و دیگر نیازهای مکانیکی اتومبیل شروع کرد و طراحی بدنه را به ادسل سپرد.نتیجه ی این عملیات، در دسامبر ۱۹۲۷ تحت نام مدل a به بازار معرفی شد که بسیار موفقیت آمیز بود. هنری فورد پذیرفت که هرسال، یک تغییر مفید در سیستم اتومبیل های خود ایجاد کند؛ سیاستی که جنرال موتورز پیش از او در پیش گرفته بود و تا به امروز هم تولیدکنندگان اتومبیل به آن پایبند هستند.در مدل a برای اولین بار از لوگوی آبی معروف فورد استفاده شد. به علاوه این خودرو اولین مدلی بود که از مجموعه ی استاندارد کنترل راننده با کلاچ و پدال ترمز، دریچه ی کنترل بنزین و اهرم دنده استفاده می کرد. یکی دیگر از ویژگی های مدل a استفاده از شیشه ی ایمنی در جلوی اتومبیل بود.هنری فورد به حسابداران اعتقادی نداشت. او پس از عرضه ی مدل a به ثروت هنگفتی رسید؛ بدون اینکه حتی یک بار اجازه دهد شرکتش زیردست حسابرسان بررسی شود.مدل a بعدها در چندین سبک تولید شد: کوپه (لو و استاندارد)، کوپه اسپرت، کوپه رودستر، فیتون (لو و استاندارد)، فوردور (با ۳ پنجره)، تودور سدان (لو و استاندارد)، ویکتوریا، استیشن واگن و حتی تا ی.ford carsادامه ی فعالیت های خودروسازیهنری فورد پس از موفقیت مدل a، فعالیت خود را در توسعه ی موتور و طراحی اتومبیل های دیگر ادامه داد. اولین قدم مهم او پروژه ی موتور v8 بود. v8 به عنوان قدرتمندترین موتور سال ۱۹۳۲ شناخته شد و تا ۲۵ سال تولید و فروش آن ادامه داشت.در سال ۱۹۳۶، او لینکلن زفیر را تولید کرد، که در رده ی اتومبیل های لو جای می گرفت. هرچند در طول دوران جنگ جهانی دوم، تولید این خودرو متوقف شد. در سال ۱۹۳۸، هنری فورد اتومبیل فورد مرکوری را با این هدف که فاصله ی اتومبیل های پیشین خود را با لینکلن لو و گران قیمت پر کند، تولید کرد. مرکوری از موتور v8 استفاده می کرد و ظاهری زیبا و قیمت متعادلی داشت. طراحی این مدل هم توسط ادسل فورد انجام شده بود.
ford logosچرا هنری فورد تاجر و سرمایه دار موفقی بود؟هدف هنری فورد از ابتدای ورود به صنعت خودروسازی، این بود که بتواند کارخانه ای بسازد که تمام مراحل تولید، ی و قطعات را بدون نیاز خارجی در خود کارخانه به انجام برساند. با رسیدن به همین هدف بود که او توانست به یکی از موفق ترین و مؤثرترین خودروسازان جهان تبدیل شود. او با قرار گرفتن در اولین جایگاه خط تولید صنعتی، ی موتور، تولید انبوه، توجه به دستمزد کارگران و حفظ رفاه آن ها و همچنین سرمایه گذاری های ریسک پذیر خود، عنوان شایسته ترین تاجر را به دست آورد. او از خطر نمی ترسید و در زمانه ای مناسب، به عرصه های دیگر تکنولوژی ( مثل صنعت ساخت هواپیما) نیز روی می آورد.
ford m productionسیاست هنری فورد در برابر کارگرانهنری فورد با اعتقاد به بازدهی بالا، در سال ۱۹۱۴ دستمزد کارگرانش را بیش از دو برابر کرد و به ۵ دلار رساند. این حرکت او که باعث حیرت شرکت های دیگر شده بود، باعث شد کارگران زیادی برای استخدام به شرکت او مراجعه کنند. به علاوه او ساعات کاری را کاهش داد. این سیاست ها بازدهی کارگرانش را به شدت بالا برد و موجب رونق کار او شد. بااین حال دخ او در زندگی خصوصی کارگران همیشه مورد بحث بود. در سال ۱۹۲۲، او از برخی از باورهای پیشین خود دست کشید و اعلام کرد سیاست های پدرانه در صنعت نقشی ندارند.هنری فورد با اتحادیه های کارگری به شدت مخالف بود؛ چراکه فکر می کرد این اتحادیه ها توسط انی اداره می شود که باوجود انگیزه های خوب ظاهری، خواستار محدودیت بهره وری به عنوان یک عامل اشتغال زا هستند. او معتقد بود که ان اتحادیه، انگیزه ای منفی برای تحریک بحران اقتصادی و اجتماعی به عنوان راهی برای حفظ قدرت خود دارند. هنری فورد در راستای جلوگیری از فعالیت اتحادیه های کارگری، هری بنت بو ور سابق نیروی دریایی را برای هدایت بخش خدمات استخدام کرده بود. هری بنت از تاکتیک های مختلف ارعاب برای کنترل اتحادیه ها استفاده می کرد. معروف ترین حادثه ی تلخ در سال ۱۹۳۷ اتفاق افتاد؛ زمانی که مأموران بنت با اعضای هیئت کارگری وارد درگیری و ضرب و شتم شدند، برخوردی که به خشونت شدید و آسیب های جدی انجامید.ford carsهنری فورد و انقلاب صنعتی دوم: تولید انبوههنری فورد معتقد بود که در فرآیند تولید، ۷ اصل باعث بهره وری بیشتر می شوند: قدرت و تقویت، دقت و تمرکز، کاهش هزینه ها، مداومت، سیستم حاکم، سرعت کار و تکرار.فورد به سیستم تولید انبوه معتقد بود و بر این باور بود که تکنولوژی، بیش از هر چیز به کارگران ماهر نیاز دارد. در آن زمان اگر کارگران استعداد خوبی داشتند، می توانستند در مدتی کمتر از یک ماه به تخصص کامل برسند. تولید انبوه با استفاده از کارگران ماهر به انقلاب دوم صنعتی منجر شد و هنری فورد با سیاست های خود، به نماد این انقلاب تبدیل شد.جنگ جهانی دومهنری فورد با ورود به جنگ جهانی دوم مخالف بود. او معتقد بود که تجارت بین الملل باعث رونق اقتصادی می شود و رونق اقتصادی از جنگ جلوگیری می کند. زمانی که جنگ در سال ۱۹۳۹ شدت گرفت، هنری فورد اعلام کرد که نمی خواهد با طرفین جنگ وارد تجارت شود. او در زمان جنگ جهانی اول، ۲ هزار آمبولانس برای ت و ۲ هزار آمبولانس برای فرانسه تولید کرده بود. فورد در دوران رکود بزرگ، مانند بسیاری دیگر از تاجران، هرگز به ت فرانکلین روزولت اعتماد نداشت و فکر می کرد روزولت سرانجام ایالات متحده را وارد جنگ می کند. بااین حال، فورد با آلمان نازی در ساخت وسایل جنگی همکاری کرد.ford racismهنری فورد و حزب نازیهنری فورد در سال ۱۹۱۸، نشریه ای محلی منتشر می کرد که دیربورن ایندیپندنت (dearborn independent) نام داشت. او تعداد زیادی مقاله ی ضد یهود در این نشریه به چاپ رساند که بعدها این مقالات جمع آوری و در کت با عنوان یهودی بین المللی منتشر شد. هرچند فورد بعدها انتساب این مقالات را به خود تکذیب کرد و کتاب مذکور را جمع آوری کرد، ولی عقاید نژادپرستانه و ضد یهود او قابل انکار نبود. در سال ۱۹۲۷ با شکایت یهودیان، این مجله تعطیل شد و فورد مجبور شد از جامعه ی یهودیان عذرخواهی کند. مشهور است که هیتلر، ع بزرگی از هنری فورد را به اتاق خود آویخته بود و در صحبت هایش او را مردی بزرگ و مستقل می خواند. در سال ۱۹۳۸، او مدال صلیب بزرگ عقاب آلمانی را که بالاترین مدال حزب نازی برای افراد خارجی بود، پذیرفت.henry fordدرگذشتادسل فورد، رئیس شرکت فورد در ماه می ۱۹۴۳ براثر سرطان درگذشت. هنری فورد که در این زمان سالخورده و بیمار بود و چندین ایست قلبی را پشت سر گذاشته بود، تصمیم گرفت به ریاست شرکتش برگردد. این اقدام با مخالفت سهامداران مواجه شد؛ چراکه او را قادر به مدیریت مسئولیت های سنگین شرکت نمی دیدند. بااین وجود او با نفوذ همیشگی خود توانست هیئت مدیره را قانع کند و تا پایان جنگ در این مقام باقی بماند.هنری فورد در ۷ آوریل ۱۹۴۷ در سن ۸۳ سالگی درگذشت و در گورستان فورد در دیترویت به خاک س شد.ford 2013جملات مشهورموانع هنگامی ترسناک هستند که شما چشمتان را به روی هدفتان بسته اید.وقتی حس می کنید همه چیز علیه شما است، به یاد بیاورید که هواپیما با غلبه بر باد حرکت می کند، نه همراه با آن.هر ی از یادگیری دست بکشد، پیر است. فرقی ندارد انسانی ۲۰ ساله باشد یا ۸۰ ساله. و هر ی به یادگیری ادامه دهد جوان می ماند. فوق العاده ترین کار این است که ذهنتان را جوان نگه دارید.بینش بدون اجرا، صرفاً توهم است.اگر بتوانید خدمتی به دنیا ید که از لطف دنیا به شما بیشتر باشد، به موفقیت رسیده اید.بهترین دوست من ی است که بهترین وجه مرا نشانم دهد.به دنبال پیدا مقصر نباشید. چاره و درمان را بی د. همه می توانند گلایه و شکایت کنند.کیفیت یعنی کاری را درست انجام دهید، حتی زمانی که ی نگاهتان نمی کند.ش ت فرصتی برای شروع دوباره است؛ این بار اما آگاهانه تر و هوشیارتر.هیچ کاری سخت نیست، اگر آن را به بخش های کوچک تقسیم کنید.
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، می تو انم به جرات بگویم که اپیزود ماقبل پایانی «وست ورلد» در کنار افتتاحیه، بهترین چیزی بوده که سریال تاکنون ارائه کرده است و از آن اپیزودهایی است که جذاب ترین ویژگی های این سریال را یکجا در خود دارد. بعد از افتتاحیه که ساختار درهم تنیده و مستحکمی داشت و همه ی خط های داستانی را به دور یک موضوع مرکزی روایت می کرد، سریال در مسیر مقدمه چینی اپیزودهایی را تحویل مان داد که حس و حال پراکنده ای داشتند، اما همان طور که از دو اپیزود اخیر سریال مشخص بود، انفجاری که در اپیزود افتتاحیه رخ داد و همه چیز را به اطراف پرتاب کرد، در یک حرکت مع در حال برگشتن به نقطه ی اولش است و این به اپیزودی مثل این منجر شده که راستش را بخواهید از همان ثانیه اول همه چیز را برای افشای جدید سریال طوری به تصویر می کشد که به اضطراب و دل شوره ی نابودکننده ای ختم می شود. همه ی اینها به خاطر این است که این اپیزود حاوی اولین افشای قابل انتظار اما کماکان نفسگیر واقعی سریال است.مقالات مرتبطبعد از اینکه ماهیت واقعی برنارد فاش شد و فهمیدیم که او یک میزبان است، به نظر نمی رسید که همه چیز به اینجا ختم شود، بلکه کاملا مشخص بود که برنامه ی اصلی سازندگان برای برنارد و شوک مهم تری که انتظار این روبات بخت برگشته را می کشد هنوز از راه نرسیده است. این برنامه در این اپیزود با یک جواب مشخص می شود. یکی از اولین چیزهایی که درباره ی اپیزود نهم دوست دارم یکی از اولین نگرانی هایم درباره ی سریال بود. «وست ورلد» از همان روز اول خودش را به عنوان سریال رازآلودی که حول و حوش سوالات مختلف می چرخید معرفی کرد. آرنولد چه ی است؟ آیا این گونه رفتار با میزبانان درست است یا نه؟ فورد چه چیزی در سر دارد؟سریال اپیزود به اپیزود به تعداد لایه های سوالات تماشاگران اضافه می کرد و برای هر جو که دریافت می کردیم، چندین راز جدید جایشان را می گرفت. این در حالی بود که عنصر رازآلود بودن سریال به دو-سه اپیزود خلاصه نمی شد و بخشی از ماهیت سریال بود. این وسط طرفداران هم دست به کار شدند تا با نظریه پردازی های خودشان سر از پیچیدگی های سریال در بیاورند. بنابراین یکی از نگرانی های من از همان اول این بود که نکند صبر و حوصله ی بیش از اندازه ی سریال کار دستش بدهد. نکند تمرکز سریال روی مقدمه چینی و قول دادن، انتظارات را به طرز غیرقابل کنترلی از پایان بندی بالا ببرد. نکند نظریه پردازی های طرفداران از قدرت پایان بندی سریال بکاهد. اپیزود نهم «وست ورلد» اما این نگرانی را برطرف می کند. این اپیزود نشان می دهد که این سریال به همان اندازه که در بازی های ذهنی فوق العاده است، در جواب دادن به آنها هم شگفت انگیز است. بنابراین با اینکه غافلگیری این اپیزود برای بسیاری از ما از قبل فاش شده بود، اما کماکان همه چیز در این سریال آن قدر حساب شده و درجه یک است که مسیر ما به سمت مقصدی قابل حدس را به یکی از تعلیق زاترین قسمت هایی که این اوا در تلویزیون دیده ام تبدیل کرد.طبق معمولِ سریال، اسم این اپیزود هم به حس و حال مرکزی آن که در اینجا «هرج و مرج» است، اشاره می کند. ترجمه ی تحت الفظی اسم اپیزود نهم، یک «پیانوی به خوبی کوک شده» است. دنیای مجازی وست ورلد به عنوان دنیایی که توسط برنامه ریزی های برنامه نویسان و اسکریپت های از پیش نوشته شده کار می کند، باید هم مثل آن پیانویی باشد که در محل کار میو بدون مشکل کار می کند، اما حقیقت این است که این روزها در وست ورلد همه چیز بیرون از روند همیشگی اش به سر می برد. یا بهتر است بگویم: همه چیز به سمت سقوط به درون جهنم حرکت می کند. برنارد که سربه زیرترین کاراکتر سریال بود، در حال شورش است. میو در حال جذب ان شورشی برای اجرای یک حمله ی جانانه است. وریس در حال از دست دادن عقلش است. ویلیام عاشق یک ماشین شده است و کم کم میزبانان بیشتری در حال اطلاع پیدا از ماهیت واقعی شان هستند. چنین هرج و مرجی چگونه می تواند مثل یک پیانوی کوک شده باشد. شاید برای دیگران نه، اما برای فورد چرا. اگر قبول کنیم که تمام چیزی که تاکنون در طول سریال دیده ایم بخشی از همان خط داستانی بزرگ فورد باشد و او همان ی باشد که مثل یک خیمه شب باز حرفه ای کنترل میزبانان و انسان ها را در دست دارد، پس می توان نتیجه گرفت که این هرج ومرج بخشی از نقشه ی فورد است و نه تنها او کنترل دنیایش را از دست نداده است، بلکه مثل کارگردانی نامرئی همه چیز را تحت فرمان خود دارد.سریال به همان اندازه که در بازی های ذهنی فوق العاده است، در جواب دادن به آنها هم شگفت انگیز استاگر قبل از این اپیزود به دلایل نامعمولی کماکان فکر می کردید که خط های زمانی مختلف سریال چیزی بیشتر از نظریه های مز ف طرفداران نیستند، خب، اپیزود نهم سرنخ های کاملا آشکاری در این باره به ما می دهد و هر سه خط زمانی را طوری نشانه گذاری می کند تا شکی در موردِ جایگاه قرارگیری کاراکترها و نسخه های مختلف آنها در زمان باقی نماند.خط زمانی اول به اولین روزهای بازگشایی پارک مربوط می شود. در جریان آن سال ها فورد و همکارش آرنولد وبر شب و روزشان را در پارک می گذراند و مشغول تنظیمات نهایی میزبانان بودند. در این دوران شهر بی نامی که ما آن را به عنوان هزارتوی احتمالی می شناسیم هنوز زیر شن و ماسه نرفته بود و آزمایشگاهی که در زیر کلیسای سفید قرار گرفته بود هم فعال بود. این آزمایشگاه همان جایی است که «برنارد» با وریس صحبت می کرد و سعی می کرد تا او را به زیر سوال بردنِ هویت و ماهیت اصلی اش ترقیب کند. حالا ما می دانیم که صحنه های گفتگوی دو نفره ی برنارد و وریس فلش بک هایی مخفی به روزهای اولیه ی راه اندازی پارک بوده است.اما خط زمانی دوم چند سال بعد از باز شدن درهای وست ورلد به روی عموم اتفاق می افتد. قبل از اینکه کمپانی دلوس با ید سهام پارک آن را از خطر ش ت نجات دهد. این همان خط زمانی ای است که در آن ویلیام و لوگان از پارک دیدن می کنند و وریس که کماکان فکرش مشغول حرف ها و راهنمایی های آرنولد است، شروع به زیر سوال بردنِ زندگی اش می کند و با ش تن چرخه ی داستانی اش، سفر خودشناسی اش را آغاز می کند. همان طور که در این اپیزود به خشن ترین شکل ممکن دیدیم، میزبانان در این دوره ی زمانی هنوز مکانیکی بودند و همچنین شهر بی نام با کلیسای سفید هم در زیر خاک مدفون شده بود.خط زمانی سوم دهه ها بعد از خط زمانی دوم جریان دارد و بیشترین زمان سریال هم در این دوره می گذرد. این همان زمانی است که میو در آن به هوشیاری می رسد، مرد سیاه پوش در جستجوی هزارتو است، برنارد/آرنولد از حقیقت وجودی اش اطلاع پیدا می کند، ترسا کالن به قتل می رسد، شارلوت مشغول جاسوسی برای دلوس است و السی گم می شود. در جریان این دوره ی زمانی، شهر مرموز داستان توسط فورد ظاهرا بازسازی شده است. چرا که به نظر می رسد این شهر یکی از بخش های کلیدی روایت جدید فورد است. بالا ه این همان جایی است که تدی شاهد قتل عام آنتاگونیست مرموز داستان یعنی وایات بوده است. قتل عامی که در این اپیزود فاش می شود ترسناک تر از چیزی که تدی فکر می کرد بوده است. سوال این است که تدی چه چیزهای دیگری را به خوبی به یاد نمی آورد؟ مثلا آیا چیزی که او از چهره ی وایات به یاد می آورد، درست است؟حالا که جریان زمان متغیر سریال معلوم شده است، سریال دلیلِ استفاده از چنین ساختاری را هم فاش می کند. همان طور که قبلا هم توضیح دادم، هدف سازندگان از روایت پراکنده ی داستان فقط مرموز و گیج کننده ساختن سریال نبوده است. درست مثل صحنه ای که فورد اجازه ی دسترسی برنارد به خاطراتش را به او می دهد، میزبانان توانایی به یاد آوردن اطلاعات قدیمی ذخیره شده در ذهنشان را ندارند. اما کافی است چیزی که جلوی این کار را می گیرد کنار برود تا آنها همه چیز را به دقیق ترین و شفاف ترین شکل ممکنش به بیاد بیاورند. مسئله این است که برنامه نویسان نمی توانند از شفافیت خاطرات آنها بکاهند. بنابراین باید دسترسی کامل آنها به خاطراتشان را ببندند. ما در حال تماشای فصل اول «وست ورلد» از زاویه ی دید میزبانان بوده ایم. میزبانانی که بعضی وقت ها بدون اینکه خودشان بدانند، کنترل به یاد آوردن خاطراتشان را به دست می آورند و در عرض ثانیه ها در زمان به عقب و جلو و عقب تر سفر می کنند. بنابراین سازندگان برای اینکه به بهترین شکل ممکن حس نگاه به دنیا از زاویه ی دید یک میزبان را منتقل کنند، می بایست خط های زمانی داستان را به طرز ماهرانه ای در هم ترکیب می د. «وست ورلد» صرفا به خاطر پیچیده بودن و گیج مخاطبان دست به چنین حرکتی نزده است، بلکه این خلاقیت و ایده ی فوق العاده ای از سوی سازندگان در انتخاب فرم درست سریال بوده که در راستای محتوای آن قرار می گیرد.قبل از این اپیزود، از آنجایی که میزبانان بر اثر گذشت زمان تغییر نمی کنند، به سختی می شد با اشاره به آنها نسخه های مختلف آنها در حال و گذشته را از هم جدا کرد. اما حالا با توجه به زخم بزرگی که توسط لوگان بر روی شکم وریس ایجاد شده، می توانیم بگویم که نسخه ی خون آلود وریس، همان وریسی است که در ۳۰ سال پیش همراه ویلیام است و نسخه ی سالم در زمان حال. و همچنین نسخه ای که لباس آبی به تن دارد هم می تواند نشانه ی ما برای شناختن اولین نسخه ی وریس در زمان قبل از پیدا شدن سروکله ی ویلیام باشد. اما مدرک دیگری که در این زمینه در این اپیزود فاش می شود، مربوط به یکی از اولین معماهای سریال می شود: ع دختری در کنار جایی مثل نیویورک. حتما آن ع و رنگ و رو رفته از اپیزود اول را به یاد می آورید. همان ع ی که باعث فروپاشی روانی پیتر ابرناتی، پدر وریس شد. حالا ما نسخه ی جدید و نوی این ع را در اپیزود نهم می بینیم. و معلوم می شود که این خانم نامزدِ ویلیام و خواهر لوگان، ژولیت است. اما یک نکته: در صحنه ای که لوگان ع را به ویلیام نشان می دهد، او دوتا ع از جیبش درمی آورد و در صحنه ای که پیتر ابرناتی ع ی را از زیر خاک بیرون می آورد، پل گلدن گیت در گوشه ی ع ِ مدفون در زیر خاک مشخص است. اما ابرناتی بعدا ع ی که خواهر لوگان را در نیویورک نشان می دهد را به وریس نشان می دهد. این یعنی شاید پیتر ابرناتی دوتا ع از زیر خاک بیرون آورده و فقط یکی از آنها را به وریس نشان داده است. حالا مشخص نیست آیا ویلیام این ع ها را در کلبه ی خانواده ی ابرناتی انداخته است یا مرد سیاه پوش (ویلیام) از ۳۰ سال پیش تاکنون ع ها را همراه خودش داشته و آن را در زمانی که در اپیزود اول با وریس دیدار می کند، آنجا رها کرده است. اصلا شاید مرد سیاه پوش پس از بردن وریس به طویله، از این ع برای اجبار او برای به یاد آوردن گذشته شان استفاده کرده بوده است. هرچه هست، ما حالا می دانیم که این ع را در دو خط زمانی مختلف دیده ایم.یکی از مهم ترین لحظات این اپیزود اما زمانی بود که معلوم می شود رابطه ی خیلی بین خاطره ی تدی از وایات و خاطره ی وریس از قتل عام شهر مدفون شده زیر خاک وجود دارد. در خاطره ی تدی این وایات است که بعد از تمام شدن کارش با سربازان، «ژنرال» را با شلیک یک گلوله به سرش می کند. ما می دانیم که فورد درباره ی خط داستانی وایات به تدی گفته است که «مثل همه ی داستان های خیالی خوب، این هم براساس واقعیته». همان طور که در نقد اپیزود هفته ی گذشته درباره ی یکی از داغ های نظریه های طرفداران توضیح دادم، مدارک قابل توجه ای درباره ی اینکه امکان دارد شخصیت مرموز وایات، همان وریس خودمان باشد وجود دارد. خب، در این اپیزود وریس به زبان خودش فاش می کند که او آرنولد را کشته است. نکته دوم اما این است که بعد از اینکه تدی به یاد می آورد که او و وایات در واقعیت مردم شهر را به جای سربازان به قتل رسانده اند، دیگر خبری از وایات و ژنرال نیست و تنها ی که در حال کشتن مردم شهر می بینیم تدی است که از قضا ستاره ی کلانتری شهر را هم بر روی اش حمل می کند.معلوم می شود رابطه ی خیلی بین خاطره ی تدی از وایات و خاطره ی وریس از قتل عام شهر مدفون شده زیر خاک وجود داردقتل عام وایات همان داستان خیالی ای است که فورد برای تدی طراحی کرده، اما کشتاری که تدی به عنوان کلانتر راه انداخته است، اتفاقی است که واقعا افتاده است. تنها چیزی که از داستان خیالی اول در نسخه ی واقعی اتفاقات نمی بینیم، کشته شدن ژنرال به دست وایات است. عده ای فکر می کنند، نباید هم این صحنه به واقعیت منتقل شود. چون در واقعیت وایات و ژنرالی وجود ندارد. بلکه وایات وریس است و ژنرال آرنولدی است که توسط وریس کشته می شود. تازه ما در چندین اپیزود قبل از زبان فورد شنیدیم که او شخصیت وایات را برای جلوگیری از رسیدن مرد سیاه پوش به هزارتو و کشف راز پارک طراحی کرده بوده است. آنتاگونیستی که به قول او، قوی تر از موانع قبلی است. این در حالی است که خود مرد سیاه پوش هم باور داشت که او وایات را در حال حفاظت از هزارتو پیدا خواهد کرد. خب، این اپیزود در حالی به پایان می رسد که مرد سیاه پوش به شهر مدفون شده می رسد و با وریس روبه رو می شود. مرد سیاه پوش باور داشت که وایات دشمن نهایی او خواهد بود. روی کاغذ وریس نباید دشمن نهایی مرد سیاه پوش (ویلیام) باشد، اما این سریال از کی تا حالا این قدر سرراست بوده است؟ تبدیل شدن دختری که دوستش داشته به مانع نهایی او برای پرد ه برداری از راز پارک خیلی هیجان انگیزتر و بی رحمانه تر از برخورد او با یک هفت تیرکش روانی خواهد بود.حالا معلوم نیست اگر چنین چیزی درست باشد، وریس چگونه قرار است به مانع پیشروی مرد سیاه پوش تبدیل شود؟ از آنجایی که ما قبلا نسخه ی مُدل شهر مدفون شده را در دفتر فورد دیده ایم، پس همان طور که گفتم هیچ شکی وجود ندارد که او مدت هاست که در حال کار بر روی این روایت جدید است. در حالی که تقریبا همه ی ما و وریس فکر می کنیم که او به خودآگاهی رسیده و کنترل اعمال خودش را در دست گرفته، شاید در اپیزود نهایی فصل معلوم شود که این فورد بوده که وریس را برای رویارویی با مرد سیاه پوش به سمت شهر مدفون شده فرستاده است. اما چرا؟ برای اینکه از وریس به عنوان دشمنی ش ت ناپذیر برای خلاص شدن از شر دشمن سمج خودش استفاده کند؟ هرچه هست، به نظر می رسد فورد بیشتر از آنچه لو می دهد، کنترل اوضاع را در دست دارد و حتی ممکن است کل داستان سریال حاصل برنامه ریزی های او باشد. بالا ه تاکنون دیده ایم که او هرگز توسط دیگران غافلگیر نشده است. نه توسط شارلوت، نه توسط ترسا و در این اپیزود، نه توسط برنارد. او همیشه چندین قدم جلوتر از بقیه بوده است. پس، مهم ترین سوالی که تا هفته ی بعد باید به آن فکر کنیم این است که فورد واقعا چه چیزی در سر دارد؟شاید هدف اصلی فورد از تمام این روایت جدید، حذف مرد سیاه پوش باشد. شاید مرد سیاه پوش چیزی بیشتر از بازی کننده ی سمجی که به دنبال هسته ی پارک می گردد است. در این اپیزود شارلوت در وسط بازی مرد سیاه پوش با او دیدار می کند و خبر مرگ «تصادفی» ترسا کالن را به او می دهد. مرد سیاه پوش جواب می دهد که: در اینجا هیچ چیزی تصادفی نیست. شارلوت ادامه می دهد: اما همه چیز جزیی از این بازی هم نیست. مرد سیاه پوش جواب می دهد که پس تو حتما تمام بازی را نمی بینی. به قول مرد سیاه پوش هرچیزی که ما در این فصل دیده ایم بخشی از روایت و بازی فورد است. بازی ای که شامل ماجراهای ترسا و هیئت مدیره هم می شود. اگر ما قبول کنیم که مرد سیاه پوش همان ویلیام است، پس این اپیزود شک و تردیدهای ما را بعد از وج ویلیام از پارک تایید می کنند. ویلیام پارک را از ورش تگی نجات می دهد. این به این معنی است که او احتمالا به عنوان یکی از اعضای هیئت مدیره و سهام داران پارک این توانایی را دارد که موی دماغ فورد شود.شاید فورد نتواند از لحاظ فیزیکی به مرد سیاه پوش آسیب بزند، اما او می تواند مرد سیاه پوش که به خاطر مرگ همسرش (ژولیت) و تنفر دخترش از او در وضعیت روحی و روانی بدی به سر می برد را از لحاظ احساسی مورد ضربه ای کاری قرار دهد. و چه چیزی بهتر از مجبور مرد سیاه پوش به تماشای دوباره ی از دست دادن وریس؟ بالا ه اگر یادتان باشد فورد در اپیزود قبل به برنارد گفت که این میزبانان نیستند که در چرخه های داستانی گرفتار هستند، بلکه انسان ها هم در چرخه هایی تکراری مثل میزبانان حبس شده اند. وقتی به داستان ویلیام و مرد سیاه پوش نگاه می کنیم، می بینیم که شاید تلاش دوباره و دوباره ی او برای بازگشت به پارک برای پیدا هزارتو و ش ت خوردن، یکی از همان چرخه های انسانی عبثی است که فورد به آنها اشاره می کند. شاید فورد با استفاده از روایت جدیدش می خواهد به انسان ها هم ثابت کند که آنها در چرخه های تکراری گرفتار شده اند و بهتر است دست از دست و پا زدن بکشند. یا به میزبانان ثابت کند که انسان شدن چیزی را تغییر نمی دهد. بلکه خیلی زود می فهمند که از زندانی به درون زندانی دیگر وارد شده اند. برای میزبانان و انسان ها تنها چیزی که به ش تن این چرخه ها ختم می شود، خودکشی بوده است. اگر قبول کنیم که تصویر گذاشتن هفت تیر وریس بر روی سرش به معنای خودکشی اوست، پس می توان انتظار داشت که مرد سیاه پوش نیز بعد از ش ت خوردن، خودش را برای خلاص از این چرخه ی تکراری سالانه بکشد.بررسی خط داستانی میو، گذشته ی نامفهوم وریس، تدی و وایات را کمی روشن تر می کند. اگر ما باور داشته باشیم که فورد یک قدم از همه ی بازیگران این بازی جلوتر است و اینکه تمام مراحلش را خودش طراحی کرده، پس شاید خودِ او تمام این بازی را با برروزرسانی جدیدش در اپیزود اول و دستکاری برنامه نویسی های وریس به حرکت انداخته است. حقیقت این است که به نظر می رسد بروزرسانی فورد به روبات های بسیار شورشی تر از دفعه ی قبل (۳۰ سال پیش) ختم شده است. مثلا آنجلا قبل از اینکه تدی را بکشد، به این نکته اشاره می کند که وقتی وایات قصد انقلاب داشته باشد، تعداد زیادی میزبان انتقام جو پشت سر او صف خواهند کشید. اگر فورد از تاثیر شدیدی که بروزرسانی اش روی میزبانان دارد آگاه باشد که این طور به نظر می رسد، پس او باید از نقشه ای که میو برای حمله به مرکز کنترل و براندازی او ریخته باشد هم خبر داشته باشد.توصیفِ تدی از اینکه چرا برای قتل عام شهر به وایات ( وریس) کمک کرده، خیلی به چیزی که در خط داستانی میو می بینیم نزدیک است: «اون گفت که بهم نیاز داره. من هم نتونستم مقاومت کنم. انگار خود کنترلم رو به دست گرفته بود». در این اپیزود می بینیم که میو خیلی راحت تور را راضی می کند که از چرخه ی داستانی اش خارج شود و به هم دست او تبدیل شود و در حالی که خودشان را با آتش می کشد، مدام از این می گوید که به زودی در جهنم بیدار می شوند. آیا اتفاقی که بین میو و تور اتفاق افتاد، همان چیزی است که سال ها پیش بین وریس و تدی اتفاق افتاده بوده است؟ آیا وریس هم تدی را برای کمک به او برای کشتار مردم شهر ترقیب کرده بوده است؟«اون گفت که بهم نیاز داره. من هم نتونستم مقاومت کنم. انگار خود کنترلم رو به دست گرفته بود»آیا فورد از طریق میو دارد سعی می کند تا با تکرار رویداد خونینِ ۳۰ سال پیش، دلوس را از پارک فراری بدهد؟ چون بالا ه وست ورلد در موقعیت مشهورتری نسبت به ۳۰ سال قبل قرار دارد و کشته شدن کارکنان و مهمانان کاری می کند تا ماجرای پارک در دنیای واقعی به تیتر اول اخبار تبدیل شود و این یعنی خیلی ها بی خیال گذراندن تعطیلاتشان در وست ورلد می شوند. ج ها بالا می رود، سهام سقوط می کند و شاید فورد این طوری موفق می شود بدون اینکه مسبب تمام این کارها خودش باشد، کنترل پارک را به طور کامل پس بگیرد. البته شاید هم این ان دلوس هستند که در تمام این مدت در حال کنترل میو برای به راه انداختن یک قشقرق بزرگ برای بیرون انداختن فورد بوده اند. هرچه است، خیلی دردناک خواهد بود اگر ناگهان میو متوجه شود که در تمام این مدت تحت کنترل دیگران بوده است. با تمام اینها اما مدرک خاصی که از اطلاع داشتن فورد درباره ی بیداری میو یا عدم عمل او خبر بدهد وجود ندارد. چون بالا ه اه شرورانه ای که میو در سر دارد به نظر نمی رسد که به نفع فورد یا دلوس باشد.نکته ی بعدی که در این اپیزود کم و بیش درباره ی وریس تایید می شود، به دلیل چرخه ی داستانی دردناکش برمی گردد. از همان اپیزودهای ابت طرفداران نظریه پردازی می د که شاید خط داستانی وریس که شامل مورد گرفتن و تماشای مرگ والدینش توسط مهمانان می شود، یک خط داستانی اتفاقی که توسط یک نویسنده نوشته شده نیست. بلکه فورد از این طریق دارد وریس را عذاب می دهد. اگر واقعا قاتل آرنولد، وریس باشد، پس با توجه به فورد با آرنولد می توان تصور کرد که او تصمیم می گیرد تا به جای اینکه وریس را برای همیشه بازنشسته کند یا بسوزاند، یک خط داستانی دردناک برای او طراحی کند تا او را برای ابد زجر بدهد. بالا ه عذاب الهی برای نافرمانی های بندگان یکی از خصوصیات خداهای گوناگون بوده است و ممکن است چنین چیزی درباره ی فورد به عنوان خالق این دنیا هم صدق کند. ظاهرا بعد از رابطه ای که بین وریس و ویلیام جرقه خورده بود، فورد تصمیم می گیرد تا نقش کلانتر شهر مدفون شده را از تدی بگیرد و او را به چیزی شبیه به زندانبانِ وریس تبدیل کند تا به وسیله ی او دختر شورشی داستان را در مسیر برنامه ریزی شده اش نگه دارد. به عبارت دیگر فورد نسخه ی جدید تدی را براساس ویلیام طراحی کرده است و برنارد را به نسخه ی سربه زیری از آرنولد. اما ویلیامی که به اندازه ی قبلی عمل یک انسان را ندارد و آرنولدی که فقط در ظاهر به اصل جنس شبیه است. این یعنی عذ که فورد برای وریس ترتیب داده، خیلی ترسناک تر از چیزی که به نظر می رسد است: فورد تنها ترین دوستان وریس را از او گرفته است و جای آنها را با نسخه های نصفه ونیمه ای از آنها پر کرده است.نکته ی تامل برانگیز بعدی که در این اپیزود از زبان وریس می شنویم جایی است که او با جدیت کامل روشن می کند که علاقه ای به بیرون رفتن از پارک ندارد. ویلیام فکر می کرد که می تواند با بیرون بردن مخفیانه ی وریس از پارک، او را نجات دهد. این در حالی است که هدف اصلی میو هم فرار از پارک است. اما وریس حرف جالبی می زند: اگر بیرون این قدر خوب است، چرا همه برای آمدن به پارک سر و دست می شکنند. ما می دانیم که در دنیای سریال، درمان تمام بیماری ها کشف شده است. این بزرگ ترین مدرکی است نشان می دهد احتمالا با یک دنیای دستوپیایی سروکار نداریم. اما چرا انسان ها این قدر برای آمدن به پارک سر و دست می شکنند؟ شاید دلیلش روانی باشد. شاید به همان دلیلی که ما عاشق بازی های ویدیویی هستیم. چون در gta همه چیز لذت بخش تر و ساده تر و هیجان انگیزتر از دنیای سیاه و پیچیده و ل آور واقعی است. شاید عدم علاقه ی وریس به ترک پارک به این معنی باشد که او می داند بیرون رفتن از اینجا نه تنها مشکلاتش را حل نمی کند، بلکه آنها را بدتر هم می کند. یک روبات چگونه می تواند خودش را در میان انسان ها مخفی نگه دارد و یک روبات چگونه می تواند حقش را از انسان هایی که نوع آنها را ماشین هایی در خدمت خودشان می دانند بگیرد. شاید بهترین محل زندگی برای وریس و امثال او همین پارک است و شاید او و دیگران باید به جای فرار، اداره ی آنجا را خود به دست بگیرند و وست ورلد را به اولین دنیایی که روبات ها می توانند با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کنند تبدیل کنند.نهایتا به مهم ترین رویداد اپیزود این هفته می رسیم. همان طور که کل اینترنت این موضوع را حدس زده بود، مشخص شد که بله، فورد در خفا نسخه ی دوست و همکارش آرنولد وبر را ساخته بوده و اسمش را برنارد لو گذاشته بوده است. این افشا خیلی از سوالات مان را توضیح می دهد. مثلا چرا صدای آرنولد خیلی به جفری رایت شبیه بود. این در حالی است که چنین کاری خیلی با چیزی که درباره ی آدم نوستالژیکی مثل فورد می دانیم جفت و جور است. بالا ه داریم درباره ی ی حرف می زنیم که کل خانواده اش را در قالب روبات ساخته است و آنها را در کلبه ای مخفی نگه داشته است. اگرچه ما باز در این اپیزود می بینیم که فورد ظاهرا خیلی سر تعیین هدف پارک با آرنولد اختلاف داشته است، اما بعد از مرگ او نمی توانسته جلوی خودش را از ساختن کلون دوستش بگیرد. اما در حالی که این موضوع برای تماشاگران معمولی «وست ورلد» یک غافلگیری تمام عیار است، طرفداران خوره ی سریال از قبل به این موضوع شک کرده بودند و سریال هم البته تلاش چندانی برای مخفی نگه داشتن تمام و کمال این موضوع نکرده بود. فقط کافی بود کمی به تصاویر سریال دقیق تر نگاه کنید و به دیالوگ ها تیزتر گوش کنید تا متوجه ی سیل سرنخ های بسیاری که در همه جا پراکنده شده بودند شوید. از تابلوترین شان می توان به اسم برنارد لو اشاره کرد که براساس جایگذاری متفاوت حروف آرنولد وبر ساخته شده است.اما می دانید چیه؟ خیلی ها ممکن است از دانستن جلوتر این غافلگیری ناراحت باشند، اما من یکی از آنها نیستم. چون هدف اصلی این سریال غافلگیری نیست. اگر قرار باشد «وست ورلد» را فقط براساس توانایی اش در غافلگیری مان درجه بندی کنیم، پس حتما در حال تماشای سریالی اشتباهی هستیم یا متوجه ویژگی های اصلی سریال نشده ایم. اگر «وست ورلد» اکنون به سریال تحسین شده و بربحث و گفتگویی تبدیل شده، به خاطر غافلگیری هایش نیست. چنین چیزی درباره ی سریالی مثل «مستر روبات»، «بازی تاج و تخت» و «آینه ی سیاه» هم صدق می کند. مثلا «آینه ی سیاه» به نقطه ای رسیده که به سادگی می توان انتظار دو-سه تا غافلگیری را در هر اپیزودش کشید، اما چرا این سریال کماکان نفس مان را بند می آورد؟ چون تمام هوشمندی و زیبایی سریال به یک غافلگیری خلاصه نمی شود، بلکه نه تنها در نحوه ی اجرای غافلگیرکننده ی غافلگیری ها سنگ تمام می گذارد، بلکه از درون این غافلگیری ها پیچیدگی هایی را بیرون می کشد که غیرقابل حدس هستند. اگر جلوتر دانستن یک پیچ داستانی تجربه ی آن سریال را برایتان اب می کند، پس یا آن سریال کارش را اشتباه انجام داده است یا آن سریال برای شما نیست یا شما متوجه ی عصاره ی اصلی آن سریال نشده اید.«وست ورلد» صرفا به خاطر داشتن غافلگیری سریال خوبی نیست، بلکه به خاطر نحوه ی رونمایی از آنها تحسین برانگیز است. نمونه ی فوق العاده ی آن را می توانید در گفتگوی فورد و برنارد بعد از فاش شدن روبات بودن برنارد در اپیزود هشتم ببنید. دیدیم که در لابه لای این افشا جزییاتی وجود داشت که کماکان آن غافلگیری را به موضوع جذ برای بحث درباره ی ابعاد مختلف شخصیت ها و اید ه های تماتیک سریال تبدیل می کرد. چنین چیزی باز دوباره در این اپیزود هم وجود دارد. اینکه برنارد متوجه شود نسخه ی کلون شده ی آرنولد است یک چیز است، اما اینکه برنارد به درون خاطراتش نفوذ کند و در صحنه ای دردناک که هیچ پیش بینی اش نکرده بود، برای به یاد آوردن اولین خاطره اش، درد از دست دادن پسرش را فراموش کند، چیزی دیگر. اینکه معلوم شود جفری رایت نقش برنارد و آرنولد را بازی کرده یک چیز است، اما اینکه همراه با وریس قدم به آن کلیسای سفید بگذاریم و در یک چشم به هم زدن به خط های زمانی مختلفی از آزمایشگاه زیرزمینی آرنولد سفر کنیم و با خودِ آرنولد واقعی روبه رو شویم، چیزی دیگر.اگر «وست ورلد» اکنون به سریال تحسین شده و بربحث و گفتگویی تبدیل شده، به خاطر غافلگیری هایش نیستاین غافلگیری به تایید شدن یک تئوری خلاصه نمی شود، لذت اصلی این است که ببینیم این موضوع چه تاثیری روی کاراکترها داشته است، چه عواقبی دارد و چگونه ادامه ی داستان را تغییر می دهد. پس، باز دوباره چیزی که درباره ی فاش شدن هویت واقعی آرنولد اهمیت دارد، جزییاتی جدید درباره ی دلیل درگیری موسسان پارک است. این جمله را هر هفته باید تکرار کنم: من روز به روز بیشتر از قبل عاشق شخصیت و فلسفه ی فورد می شوم. فورد در لحظات پایانی این اپیزود توضیح می دهد که آرنولد قصد داشت مخلوقاتشان را به خودآگاهی برساند و کاری کند تا این ماشین های بتوانند مثل موجودات طبیعی فکر و عمل کند. اما فورد با خودآگاهی روبات ها مخالف بود. نه فقط به خاطر اینکه این موضوع می تواند خطرناک باشد و نه به خاطر اینکه او به روبات ها به عنوان ماشین هایی خدمتکار نگاه می کند و اهمیتی به احساسات آنها نمی دهد، بلکه درست برع .فورد به میزبانان به عنوان موجوداتی برتر از انسان ها نگاه می کند. هرچند تعریف او از «برتر» با چیزی که در ابتدا به ذهن می آید فرق می کند. تعریف او از «برتر» چیزهای زیادی را درباره ی شخصیت او برای ما فاش می کند. میزبانانِ آرنولد برای تصمیم گیری عمل دارند، اما تصمیمات میزبانان فورد توسط دیگری برایشان گرفته می شود و آنها نباید نگران این باشند که احساسات مزاحم انسانی جلوی آنها را در رسیدن به دستاوردهای بزرگشان بگیرد. به قول فورد، آرنولد با رساندن روبات ها به خودآگاهی قصد داشت، نسخه ی تازه ای از انسان ها را بسازد. به قول او چنین چیزی دستاورد بزرگ و پیشرفت خاصی نسبت به گذشته محسوب نمی شود. این طوری روبات ها چیزی بیشتر از انسان هایی با مشکلات مرسوم انسان ها نیستند. اما فورد برای میزبانان نقشه ی دیگری کشیده است. او از طریق میزبانان به دنبال انسان هایی است که دارای خصوصیات منفی و مزاحم انسانی نیستند. از نگاه فورد توانایی داشتن یک زندگی برنامه ریزی شده که اتفاقات بدش را به راحتی فراموش می کنیم و درد و رنج ها با فشردن یک دکمه از بین می روند یک تکامل محسوب می شود و به معنی «برتری» بر انسان هاست.حالا حق با چه ی است؟ آیا واقعا فورد درست می گوید که میزبانان به خاطر در کنترل بودن ذهن و احساساتشان برتر از موجودات دیگر هستند؟ آیا زندگی در نادانی از حقیقت و ماهیت زندگی تان بهتر از اطلاع داشتن از اتفاقات پشت صحنه است؟ حداقل فورد این طور فکر می کند. او رویاپرداز و مخترعی است که ظاهرا سعی کرده از طریق مخلوقاتش چیزی را خلق کند که بدون پاشنه ی آشیل انسان ها باشند و باید در مسیر تکامل اصلاح شوند. از طرف دیگر برنارد، میو و وریس را داریم که از زندگی شان آگاه هستند و دوست دارند همچون یک انسان با آنها رفتار شود. به راحتی نمی توان به یک جواب مطلق رسید، اما یک چیز مشخص است: فورد چیزی را دارد پس می زند که تمام عمرش به آن دسترسی داشته است. برای او خیلی آسان است که از انسانیت خسته شده باشد و آن را دست کم بگیرد.فورد به میزبانان به عنوان موجوداتی برتر از انسان ها نگاه می کنداما سخنان حکیمانه ی فورد هنوز تمام نشده است. فورد به برنارد می گوید اگر شما میزبانان، انسانیت تان را در دنیا توی بوق و کرنا کنید، فکر می کنید چه چیزی انتظارتان را می کشد؟ فکر می کنید انسان ها جلوی شما فرش قرمز پهن می کنند؟ فورد از این می گوید که انسان ها فقط به یک دلیل در این دنیا تنها هستند: ما هرچیزی که برتری مان را به چالش کشیده است را از بین برده ایم و به زانو درآورده ایم. که ما دنیایمان را نابود کرده و به اطاعت از خودمان وا داشتیم و زمانی که چیزی برای چیره شدن باقی نمانده بود، این جای زیبا را ساختیم. فورد درباره ی غریزه ی انسان ها در ترس از بیگانگان و اجازه ندادن به وجود داشتن چیزی قوی تر از خودشان راست می گوید. کافی است میزبانانِ خودآگاه قدم به دنیای بیرون بگذارند و به چیزی بیشتر از ابزار سرگرمی تبدیل شوند تا به سرعت نابود شوند.این بحث به سوال درگیرکننده و ترسناک این هفته ی سریال تبدیل می شود؟ ما می دانیم که میزبانان نسخه ی تکامل یافته تر انسان ها هستند. نه تنها از لحاظ هوشی بسیار بسیار پیشرفته تر و دقیق تر هستند، بلکه از لحاظ بدنی هم می توانند به همان اندازه قوی تر باشند. حتی فورد در دو اپیزود اخیر فاش کرد که برنارد خیلی در کارهایش به او کمک کرده و حتی چیزهای مهمی هم مثل ساخت یک در پشتی برای میزبانان را به فورد یاد داده است. این به این معنی است که به قول فورد همان طور که ما انسان های مدرن، نئاندرتال ها را منقرض کردیم، نسخه ی قوی تر و تکامل یافته تر انسان ها هم در صورت می توانند جای ما را بگیرند. این همیشه سازوکارِ طبیعت بوده است. نسخه ی قوی تر جای قبلی را می گیرد و شاید عصر انقراض بعدی، انقراض انسان ها به دست هوش های باشد. فورد اینگونه سوال جالبی را برای ما تماشاگران مطرح می کند؟ می دانم که خیلی از ما با وریس و دار و دسته اش همذات پنداری می کنیم و در آرزوی آنها هستیم، اما آیا در صورتی که خطر نابودی ما توسط آنها وجود داشته باشد، باز به همین چشم به آنها نگاه می کنیم؟البته می توان از زاویه ی دیگری به این موضوع نگاه کرد. فورد از ابتدای سریال تلاش بسیاری کرده تا آرنولد را دیوانه جلوه دهد. دیوانه ای که با طرز فکر دیوانه وارش کار دست خودش داد. دیوانه ای که رویایش برای هوشیاری روبات ها کاری کرد تا به دست یکی از همان روبات های هوشیار کشته شود. اگرچه ما در ابتدا به صحت حرف های فورد اطمینان نداشته ایم، اما کمی که بیشتر با او وقت گذر م و کمی که بیشتر به چیزی که در سرش می گذرد نزدیک شدیم، به نظر می رسید که چندان هم بد نمی گوید. شاید واقعا حق با فورد باشد. شاید واقعا این فورد است که دارد از میزبانان و انسان ها حفاظت می کند. شاید خودآگاهی میزبانان با توجه به قتل عام ۳۰ سال پیش، کار درستی نباشد. اما این یعنی ما هم داریم مثل بقیه گول فورد را می خوریم. پس شاید قضیه طوری که فورد تعریف می کند، نباشد. شاید آرنولد دیوانه نباشد، بلکه این خود اوست که دیوانه ی مخفی جمع ماست. در تکه متنی که برنارد از کتاب «آلیس در سرزمین عجایب» برای پسرش می خواند، شخصیت مدهتر می خواهد دنیای منحصربه فرد خودش را درست کند. دنیایی که همه چیز در آن چیزی که باید باشد نیست. بله، من هم مثل شما در زمانی که وریس به قتل آرنولد اعتراف کرد تعجب . به نظر نمی رسد دختر معصوم قصه ی ما توانایی چنین کاری را داشته باشد. فورد اما سابقه ی چنین کاری را دارد. او هرچیزی که سر راهش قرار می گیرند را از بین می برد. مثلا در رابطه با وضعیت ترسا دیدیم کافی است ی فرمانروایی او بر پارک را به چالش بکشد تا خیلی زود در سه سوت نفله شود. فورد قربانی اش را به جای خ کشید، به برنارد دستور داد که او را بکشد و همه چیز را تصادفی جلوه داد. شاید ۳۰ سال پیش هم فورد برنامه ریز اصلی قتل عام بوده است و کاری کرده تا وریس آرنولد را بکشد. تا از این طریق هم از شر همکارش خلاص شود و هم به همه بفهماند که خودآگاهی روبات ها چه عواقب فاجعه باری در پی خواهد داشت.اپیزود نهایی فصل اول «وست ورلد» حماسی خواهد بود. بالا ه معلوم می شود که روایت جدید فورد چه چیزی است. روایتی که هرچیزی است، به نظر می رسد فورد با استفاده از آن قصد دارد علاوه بر بیرون آمدن از زیر سایه ی آرنولد و اثبات توانایی های خودش، فرمانروایی اش بر وست ورلد را توی مغز همه کند. این را به علاوه ی یت انتقام جویانه ی میو در جهنم و برخورد وریس و مرد سیاه پوش در هزارتو کنید تا هیجان مان لبریز شود. اپیزود نهایی این فصل ما را بعد از ۹ قسمت مقدمه چینی به درون اصل داستان وارد خواهد کرد و این واقعا تحسین برانگیز است. کمتر سریالی را می توان پیدا کرد که ۹ قسمت کامل را به دنیاسازی و زمینه چینی تاریخ و کاراکترها و جزییات اطرافشان اختصاص داده باشد و هنوز این قدر جذاب باشد. حتی «بازی تاج و تخت» هم از آوردن بسیاری از جزییات مهم کتاب ها به سریال سرباز می زند و امیدوار است که خودمان ته و توی ناگفته ها را با سر زدن به کتاب ها در بیاوریم. اما «وست ورلد» با جسارت بالایی تمرکزش را روی ساخت دنیا و تاریخی قرار داده است که فاز اصلی اش تازه از اپیزود بعد شروع می شود و واقعا دیدن اینکه سریال از اینجا به کجا می رود هیجان انگیز است.
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، اولین نکته ای که درباره ی فینال فصل اول «وست ورلد» دوست دارم این است که این یکی از بهترین اپیزودهایی است که در سال های اخیر در قالب تلویزیون دیده ام. چنین چیزی را درباره ی افتتاحیه ی این سریال هم گفتم، اما این اپیزود جای قبلی را به عنوان بهترین قسمت کل سریال می گیرد. چون اگر آن یک شروع درگیرکننده و هیجان انگیز بود، حالا بعد از ۹ قسمت جمع شدن تمام بحث ها، سوالات، احساسات و اسرار سریال برروی یکدیگر، طبیعتا با سرانجامی طرفیم که سریال را در اوج راهی تعطیلات می کند. همیشه بهترین قسمت های یک سریال تلویزیونی از نگاه من، آنهایی بوده اند که ریتم تپنده و زنده ای دارند و ترکیب دلپذیری از چندین و چند عنصر و مزه ی مختلف هستند که با هارمونی فوق العاده ای در یکدیگر ذوب شده اند. اپیزود دهم «وست ورلد» که «ذهن دوگانه» نام دارد، اپیزودی است که با چنین فرمولی ذهن تماشاگر را از چندین و چند زاویه ی گوناگون مورد حمله قرار می دهد. «ذهن دوگانه» علاوه بر اینکه از لحاظ داستانگویی بسیار فلسفی و خیال پردازانه است، بلکه از طریق عشق مقاومت مان را در هم می شکند و اشک مان را سرایز می کند. همزمان ذهن مان را برای فکر به سوالات بیشتر به می اندازد و البته بدون لحظات خنده دار و اکشن های خونین دهه ی هشتادی هم نیست. بنابراین چگونه می توان جمع شدن تمام اینها در کنار یکدیگر را دوست نداشت.مقالات مرتبطنکته ی دومی که درباره ی این اپیزود دوست دارم این است که باز دوباره به انی که فقط روی تئوری پردازی های این سریال تمرکز می کنند و باور دارند که آنها لذت سریال را اب کرده اند یادآور می شود که هسته ی این سریال شوک آفرینی به وسیله ی یک سری اسرار پیش پاافتاده نیست. بلکه سریال به افق بزرگ تری چشم دوخته است و درباره ی مسائل جذاب تری نسبت به اینکه آیا مرد سیاه پوش، ویلیام است یا نه صحبت می کند. این را به این دلیل می گویم که اگرچه سریال می توانست این راز آشکار را به یک اتفاق بزرگ تبدیل کند و آن را تا لحظات پایانی این اپیزود عقب بیاندازد، اما دیدیم که در همان ابتدا شروع به دادن سرنخ های آشکاری به این تئوری کرد و هنوز به اواسط این اپیزود نرسیده بودیم که آن را فاش کرد. این باز دوباره نشان می دهد که خودِ سازندگان هم می دانستند غافلگیری هایشان با هدف غافلگیری تماشاگران طراحی نشده بوده، بلکه غافلگیری های اصلی سریال چیزهایی هستند که در ادامه ی آن غافلگیری ها می آیند. دیگر ویژگی این اپیزود اما این بود که همان طور که سازندگان قولش را داده بودند، بیشتر از اینکه معمای جدیدی ایجاد کند (که کماکان ایجاد کرد!)، روی جواب دادن یک به یک سوالاتِ طرفداران تمرکز کرده بود. بنابراین ما هم برخلاف ساختار بررسی اپیزودهای قبلی، این بار یک به یک این جواب ها را مرور می کنیم.هدف آرنولد چه چیزی بود؟بزرگ ترین غافلگیری این اپیزود مربوط به چیزی که فورد در تمام این مدت می خواست، می شد. چیزی که او را از یک خ شرور در عرض یک اپیزود رستگار کرد و به همان لازمی تبدیل کرد که شاید روبات ها بدون انتخاب ها و طرز فکر پیچیده ی او، توانایی جرقه زدن آتشِ انقلابشان را پیدا نمی د. اما قبل از اینکه به فورد برسیم، باید ببینیم هدف آرنولد چه بود؟ «وست ورلد» با وجود تمام راز و رمزهایش در رابطه با چیزی که آرنولد وبر می خواست، خیلی ساده است. یا حداقل ساده تر از چیزهای دیگر. قبل از اینکه پارک به روی عموم باز شود، چیزی که به آرنولد انگیزه می داد، مرگ پسرش چارلی بود که او را در شرایط ناثباتی قرار داده بود. فورد رابطه ی خودش و آرنولد را در اپیزود چهارم این گونه توصیف کرد: «در ابتدا تصور می که همه چیز تعادل ایده آلی خواهد داشت. حتی با شریکم آرنولد هم شرط بستم. ما صدها خط داستانی امیدوارانه طراحی کردیم. البته تقریبا هیچ خودش رو درگیر اونا نکرد. منم شرط رو باختم. آرنولد همیشه نگاه تیروتاریکی به آدم ها داشت. اون میزبانان رو ترجیح می داد. ماس می کرد که نزارم شما، آدم هایی که سروکارشون با پوله، دلوس رو راه بدم».«امیدوارم دونستن این موضوع آرومت کنه که من هیچ انتخاب دیگه ای برات نذاشتم»طبق معمول جملاتِ فورد، این یکی هم کمی گیج کننده است. چه انی علاقه ای به صدها خط داستانی امیدوارانه ای که نوشته بودند نشان نداده است؟ شاید منظور فورد اولین مهمانان هستند که علاقه ای به بازی در نقش یک انسان و قهرمان نداشته اند و برای انجام کارهایی که در دنیای واقعی نمی توانستند به وست ورلد می آمدند و در نتیجه عیش و نوش و تیراندازی و کشتار را با چیز دیگری عوض نمی د و این به معنای یک عالمه عذاب برای میزبانان بدبخت بوده است. مخصوصا با توجه به اینکه تئوری ذهن دوگانه ی آرنولد که حالا به هزارتو تبدیل شده بود، جواب داده بود و این به خودآگاه شدنِ وریس انجامیده بود. از آنجایی که وریس تنها موجود زنده ی پارک باقی نمی ماند و بقیه هم آرام آرام به او می پیوستند، آرنولد نمی توانست قبول کند که چنین بلایی توسط مهمانان سر موجودات زنده بیاید. این وسط آرنولد موفق شده بود ثابت کند که تئوری هزارتو کار می کند و روبات ها توانایی به دست آوردن عملشان را دارند.فقط مشکل این بود که آرنولد هیچ وقت موفق نشد فورد را راضی به زنده بودن روبات ها و در نتیجه بسته نگه داشتن درهای پارک کند. فورد که به هوشیاری روبات ها باور نداشت، درخواست آرنولد را رد کرد. آرنولد هم وریس را برنامه ریزی کرد تا تمام میزبانان، خالقش و خودش را قتل عام کند. تا شاید از این طریق جلوی پروسه ی هوشیاری آنها را بگیرد و آنها را به ح قبلی شان برگرداند. آرنولد برای مجبور وریس به انجام این کار از قطعه ی «خیال شی» کلود دبوسی و جمله ی «این لذت های خشن، پایان خشنی در پی خواهند داشت» استفاده کرد. به این ترتیب، وریس از یک اندرویدِ هوشیار تبدیل به قاتل بی رحمی به اسم وایات شد و به روی همه آتش گشود. نکته ی این اتفاق و یکی از غافلگیری های دیگر این اپیزود این است که برخلاف چیزی که فکر می کردیم، وریس به خاطر اینکه به خودآگاهی رسیده بود، مردم شهر را به خاک و خون نکشیده بود. وریس به خاطر اطلاع پیدا از حقیقت دیوانه نشده بود. او ماشه را به انتخاب خودش نکشیده بود. بلکه تمام اینها بخشی از برنامه ریزی اش بود. خود آرنولد هم در هنگام تنظیم گرامافون به وریس می گوید که: «امیدوارم دونستن این موضوع آرومت کنه که من هیچ انتخاب دیگه ای برات نذاشتم». به عبارت دیگر آرنولد می خواست با کمک وریس پارک را نابود کند. او باور داشت که شاید خودکشی او توسط یک میزبان باعث شود تا فورد سر عقل بیاید و درهای پارک را برای همیشه ببندد. اما آرنولد لج بازی و علاقه ی فورد به بازی به جای خدا را دست کم گرفته بود. در نتیجه فورد با وجود مرگ بهترین دوستش، در پارک را باز کرد و حتی آن را گسترش داد.هدف مرد سیاه پوش چه بود؟این اپیزود بالا ه فاش کرد که مرد سیاه پوش با بازی اد هریس نسخه ی پیرِ ویلیام با بازی جیمی سیمپسون است. همچنین نه تنها او یکی از اعضای هیئت مدیره ی دلوس است، بلکه سرمایه دار اصلی پارک هم است و یک جورهایی صاحب تمام وست ورلد. اگرچه بسیاری از ما می دانستیم که چنین افشایی بی بروبرگرد اتفاق خواهد افتاد، اما دو نکته کماکان کاری د تا این غافلگیری تمام قدرتش را از دست ندهد. همان طور که در نقد اپیزود قبل هم گفتم، غافلگیری های سریال برای کاراکترهای داخل سریال است و کافی است به صورت ایوان ریچل وود که دل ش تگی و خیانت دردناکی که از فهمیدن هویت مرد سیاه پوش به نمایش می گذاشت را نگاه کنید تا متوجه ی عمق حس نابودکننده ای که این افشا برای او داشته است شوید. ویلیام عزیز و قهرمان او تبدیل به دیوانه ای شده است که دیگر هیچ اهمیتی به زنی به اسم وریس نمی دهد و همان طور که لوگان می خواست، به آدمی تبدیل شده است که فقط از بازی اش لذت می برد.انگار اولین برداشت مان از مرد سیاه پوش در اپیزود اول به حقیقت تبدیل شده است. آن موقع مرد سیاه پوش را با گیمرهایی مقایسه کردیم که به روایت اصلی بازی اهمیتی نمی دهند و می خواهد راز و رمزهای دنیای بازی را کشف کنند و درجه ی سختی «کابوس وار» را باز کنند. اما در ادامه نظرمان تغییر کرد و به این نتیجه رسیدیم که امکان دارد مرد سیاه پوش بعد از تجربه اش با وریس به دنبال این است تا دختر رویاهایش را واقعا از زنجیرهای برنامه هایش و این پارک آزاد کند و دیگر میزبانان زندانی پارک را با فشردن یک دکمه ی بزرگ قرمز در مرکز هزارتو به هوشیاری برساند، اما در پایان معلوم شد تنها چیزی که او دنبال می کرد سخت تر گیم پلی بازی بوده است. او فقط می خواست بازی اعتیادآوری که در طول این ۳۰ سال درگیرش شده بود را چالش برانگیزتر کند و اصلا هم کاری نداشت که با این کارش باعث ایجاد فاجعه ی مرگباری بین انسان ها و روبات ها می شود. به عنوان ی که بعد از ناپدید شدن وریس مجبور شد تمام وست ورلد را برای پیدا او زیر پا بگذارد و هر ی که سر راهش قرار می گرفت را بکشد و به عنوان ی که تا دورترین نقاط نقشه و لبه ی دنیا سفر کرده بود، ویلیام طوری طعم خشونت و جنبه ی بازی بودنِ وست ورلد را چشیده بود که دیگر نمی توانست به آن همانند یک داستان پریانی نگاه کند.بنابراین در این اپیزود دیدن اینکه او به این نتیجه می رسد هزارتو برای او نیست، تامل برانگیز بود. نکته ی کنایه آمیز ماجرا این است که مرد سیاه پوش به این باور رسیده بود که وست ورلد مثل یک بازی ویدیویی از ساختار و ساده ای پیروی می کند که می توان از طریق حل آن، سیستمش را اب کرد. اما او در نهایت به این نتیجه می رسد که میزبانان وست ورلد اگرچه یک سری ماشین به نظر می رسند و دنیای آنها اگرچه دنیایی است، اما آنها به اندازه ی انسان ها پیچیده و زنده هستند و از سازوکار خاص خودشان بهره می برند. این نکته ای بود که فورد در چند اپیزود قبل به آن اشاره کرده بود. اینکه فکر نکنید انسان ها آزاد هستند. آنها هم در چرخه های داستانی تکراری خودشان گرفتار هستند و وست ورلد ی کوچکی از دنیای واقعی و بزرگ بیرون است. برخلاف چیزی که ویلیام بعد از جستجویش برای وریس به آن رسیده بود، آنها مهره های یک بازی نیستند. بلکه موجوداتی هستند که توانایی زنده شدن را دارند. نکته ی غم انگیز داستان ویلیام این است که شاید اگر او صبر می کرد و ایمانش را خیلی زود از دست نمی داد، می توانست بعد از ۳۵ سال در قالب نجات دهنده ی وریس دوباره به او بپیوندد. هرچند مرد سیاه پوش به طرز عجیبی بالا ه به آرزویش می رسد و در پایان این اپیزود بازویش را در حالی پیدا کرد که توسط شلیک گلوله ی میزبانان و خون آلود شده است. حالا او با یک حریف واقعی روبه رو شده است. ی از آنها.هدف فورد چه بود؟غافلگیری اصلی «وست ورلد» که نشان داد سازندگان اگر بخواهند می توانند آن را تا دقیقه ی آ مخفی نگه دارند به نقشه ای که فورد در تمام این مدت کشیده بود برمی گردد. شاید عجیب ترین افشای سریال تاکنون جایی بود که معلوم می شود روایت جدید فورد که در تمام طول فصل در حال ساختن آن بود، در تمام طول فصل در حال پخش شدن در جلوی چشم ما بوده و خودمان خبر نداشته ایم. اگر یادتان باشد در اپیزودهای آغازین سریال، فورد توی ذوقِ خط داستانی ای که سایزمور طراحی کرده بود زد و آن را چیزی تکراری و خسته کننده خواند. همان داستان تکراری قتل و کشتار و خشونت. در ادامه با به میان کشیده شدن پای وایات به عنوان یک آنتاگونیست خون خوار، به نظر نمی رسید فورد مسیر متفاوتی را پیش گرفته است.حقیقت این است که فورد روایتی را طراحی کرده بود که چیزی بزرگ تر و فراتر از مرزهای وست ورلد بوده استاما حقیقت این است که فورد همان طور که قول داده بود، روایتی را طراحی کرده بود که چیزی بزرگ تر و فراتر از مرزهای وست ورلد بوده است. این بار به جای روایت داستانی در چارچوب یک دنیای غرب وحشی، فورد همان کاری را کرده بود که جاناتان نولان و لیزا جوی دارند با این سریال انجام می دهند: او داستانی را نوشته است که شاید در محیط غرب وحشی جریان دارد، اما عمیق تر از چیزی که به نظر می رسید بود و خودش را به ژانر و کلیشه هایش محدود نمی کرد. این بار با یک داستان فرامتنی سروکار داشتیم. داستان میزبانی به اسم وریس که به هوشیاری می رسد و به طرز تراژیکی در کنار ساحلی که قرص کامل ماه در پس زمینه اش به چشم می خورد در آغوش عشق قدیمی اش پس از به زبان آوردن چند جمله ی ملودراماتیک، جان می دهد.هیچ چیزی دردناک تر از لحظه ای نبود که معلوم می شود صحنه ی مرگ قل وریس در مقابل اعضای هیئت مدیره و مهمانان رده بالای پارک برنامه ریزی شده بود. اینکه متوجه شوی تمام چیزی که تاکنون نگاه می کردید واقعیت نبوده و شما هم به عنوان تماشاگران تحت کنترل نیرویی بالاتر بوده اید و گول خورده اید، مثل مشت محکمی است که بی هوا روانی شکم تان می شود و نفس تان را در حبس می کند. غافلگیری مرکزی فصل اول سریال و چیزی که به درستی تاکنون مخفی نگه داشته بود، در همین لحظه رخ می دهد و این غافلگیری از این جهت اهمیت دارد که ما را به بهترین شکل ممکن به جای کاراکترهای میزبان داستان قرار می دهد و کاری می کند تا ضربه ی عاطفی و بحرانی که پس از لو رفتن خالی بندی بودن زندگی شان حس می کنند را واقعا لمس کنیم.یادتان می آید در اپیزودهای اول وقتی تدی و والدین وریس کشته می شدند، او چگونه زجه و زاری می کرد. او نمی دانست که فردا تمام اینها را فراموش می کند و نمی دانست که هر روز دارد چه احساسات دروغی را از ته قلب احساس می کند. وقتی وریس به هوشیاری رسید، تازه متوجه شد که چه خیانتی به او شده است. خب، سریال به طرز هوشمندانه ای موفق می شود چنین سناریویی را روی تماشاگران هم اجرا کند. به شخصه در صحنه ی پایانی وریس و تدی در ساحل، کنترل خودم را از دست دادم و چشمانم را خیس پیدا . درست مثل وقتی که وریس جنازه ی تدی را در وسط خیابان های سوییت واتر در آغوش گرفته بود و اشک می ریخت. تا اینکه چند دقیقه بعد او باز دوباره پس از فشردن چندتا دکمه توسط کارمندان پارک به سر چرخه اش برمی گشت. سریال در سکانس ساحل کاری می کند تا فقط یکی از روزهای ناراحت کننده ی میزبانانی مثل وریس را زندگی کنیم. تقصیر ما نیست که گول می خوریم و گریه می کنیم. اتفاقا این نشان از انسانیت نهفته در وجودمان دارد. درست مثل انسانیتی که پشت کُدها و برنامه های میزبانان وجود دارد و منتظر یک جرقه برای شعله ور شدن است. اما حالا که خودمان مرگ یکی از عزیزترین کاراکترهای سریال را تجربه کردیم و با قل بودن آن روبه رو شدیم، می توان خیلی بهتر احساس کرد که روبات ها در طول سال ها چه چیزهای قل دردناکی که نباید تجربه می د. پس، باید هم از انی که با احساسات آنها بازی کرده اند، متنفر باشند.تا قبل از این اپیزود، فورد را به عنوان ی می شناختیم که از زاویه ی دید قابل درک اما ظالمانه ای از خصوصیات انسانی متنفر بود و آنها را برای مخلوقات خودش هم نمی خواست. او به حدی از انسان ها متنفر است که دوتا از دوستان و هم صحبت های همیشگی اش برنارد و بیلی بودند. به طوری که حتی از همان اپیزود اول از زبان او می شنویم که می گوید، ما موفق به گرفتن افسار تکامل شده ایم. که ما تمام بیماری ها را درمان کرده ایم و فقط اندکی تا زنده مردگان فاصله داریم. که این یعنی کار ما تمام شده است. ما بهتر از این نمی شویم. بنابراین تاکنون فکر می کردیم فورد می خواهد وضعیت را همین طوری که هست حفظ کند. فکر می کردیم که درگیری اش با هیئت مدیره به خاطر این است که او می خواهد به تنهایی بر پارک فرمانروایی کند.اما در این اپیزود معلوم می شود که قضیه خیلی فرق می کند. حقیقت این است که شارلوت یا هیئت مدیره قصد دارند تا میزبانان را همین طوری «ساده نگرانه» نگه دارد. اگر ۳۰ سال پیش این فورد بود که می خواست همه چیز را ساده نگرانه نگه دارد و جلوی پیشرفت ذهنی میزبانان را بگیرد و آنها را تحت کنترل نگه دارد، حالا این شارلوت است که به دنبال در کنترل نگه داشتن روبات ها است و این فورد است که به اشتباهش در قبال آرنولد پی برده است، به فلسفه ی او ایمان آورده است و تمام ۳۵ سال گذشته را به افسوس خوردن و درست آن اشتباه سپری کرده است. خودش به وریس می گوید، بزرگی گفته است که مرد واقعی ی است که ۱۰ سال از عمرش را به درست اشتباهی که مرتکب شده بگذراند و او ۳۵ سال است که مشغول این کار است. بله، ناگهان در یک چشم به هم زدن فورد از یک ظالم به خ که واقعا به فکر مخلوقاتش است تغییر می کند. او در تمام این مدت در حال زمینه چینی مقدمات آنها از زیر یوغ انسان ها بوده است.در یک چشم به هم زدن فورد از یک ظالم به خ که واقعا به فکر مخلوقاتش است تغییر می کنداز همین رو فورد تصمیم می گیرد تا برنامه ی شریکش را به طرز بهتری اجرا کند. او وریس را در چرخه ی داستانی خودش قرار می دهد و پس از ۳۵ سال صبر ، در آغاز اپیزود اول بروزرسانی آرنولد را دوباره برروی میزبانان نصب می کند و میو را هم به عنوان یک شورشی برنامه ریزی می کند که به فرار فکر می کند و روایت جدیدش را هم با الهام از قتل عام مردم شهر و آرنولد به دست وریس، می نویسد. درست مثل قبلی. به حدی نزدیک که این بار هم داستان در حالی تمام می شود که وریس یکی دیگر از موسسان پارک را می کشد. با این تفاوت که اگر ۳۵ سال پیش، وریس به خاطر دستور آرنولد این کار را کرد، این بار این خود وریس است که با عمل کامل تصمیم می گیرد تا هفت تیرش را به سمت سر فورد شلیک کند.از قضا برخلاف چیزی که فکر می کردیم چرخه ی داستانی وحشیانه ی وریس که شامل به او و کشتار خانواده و معشوقه اش تدی می شده، وسیله ای از سوی فورد برای عذاب دادن وریس به خاطر کشتن شریکش یا رابطه اش با ویلیام و فرارش با او نبوده، بلکه وسیله ای برای بیدار وریس و شناساندن مهم ترین دشمن آنها به او بوده است. همان طور که فورد به برنارد می گوید، یکی از کلیدهای اصلی رسیدن روبات ها به هوشیاری، درد و رنج است. برنارد از غم از دست دادن پسرش و کشتنِ ترسا رنج می برد، میو کابوس مرگ دخترش را می دید و کلمنتاین هم به امید پول درآوردن و نجات خانواده اش از بدبختی کار می کرد. هرچه درد و رنج میزبانان بیشتر باشد، احتمال زنده شدن آنها هم بیشتر است. وریس به عنوان ی که برای ۳۰ سال مورد بدترین آسیب های روانی و فیزیکی از سوی مهمانان قرار گرفته بود، بهترین فرد برای رسیدن به هوشیاری کامل و ی روبات ها بوده است.دردهای وریس اما با برنامه ریزی دقیق فورد، در جریان این اپیزود به حد غیرقابل تحملی می رسد و بالا ه سرریز می کند. اولی جایی است که وریس متوجه می شود مرد سیاه پوش همان ویلیام است و این یک شوک حس روانه ای مغزش می کند و دوم هم جایی است که وریس مثل ما متوجه می شود که تمام تلاشش برای رهایی به مُردن در ساحل در جلوی انسان ها و مورد تشویق قرار گرفتن توسط آنها ختم شده است. تلاش فورد برای تامین درد و رنج لازم به نتیجه می رسد. اگر روبا ت ها در زمان باز شدن درهای پارک به هوشیاری می رسیدند، مثل بچه های تازه متولدشده ی نادانی بودند که نمی دانستند در دنیای اطرافشان چه می گذرد و انسان ها چگونه به آنها نگاه می کنند. اما مورد آسیب قرار گرفتن توسط انسان ها و درک نوع نگاه آنها، کاری کرده تا آنها کاملا از دنیای اطرافشان آگاه باشند و ارزش و جایگاه واقعی خودشان را درک کنند. این درک همان چیزی است که وریس در مرکز هزارتو به مرد سیاه پوش می گوید: «من برای خودم گریه نمی کنم. دارم واسه تو گریه می کنم. می گن یه زمانی موجودات بزرگی روی این زمین زندگی می . به بزرگی کوه ها. ولی تنها چیزی که از اونا مونده استخون و فسیله. زمان حتی قوی ترین موجودات رو هم نابود می کنه. فقط نگاه کن با تو چی کار کرده. یه روزی… تو هم نابود می شی. تو هم مثل بقیه ی انسان ها زیر خاک می خو . در حالی که رویاهاتون فراموش شده و ترس هاتون محو شدن. استخون هاتون تبدیل به شن می شن. و روی اون شن ها… یه خدای جدید قدم خواهد برداشت. خ که هیچ وقت نمی میره. چون این دنیا به شما تعلق نداره. یا انی که قبلا اینجا بودن. به ی تعلق داره که هنوز نیومده».«استخون هاتون تبدیل به شن می شن. و روی اون شن ها… یه خدای جدید قدم خواهد برداشت» وریس به عنوان خیزش روبات ها بعد از تمام این سال ها و خاطراتی که با انسان ها به دست آورده، فهمیده است که در چه جایگاه بالاتری نسبت به انسان ها قرار دارد. نکته ی جالب ماجرا این است که این انسان ها هستند که با عذاب هایی که به او متحمل شده اند، او را در رسیدن به این درک کمک د. شاید اگر انسان ها با میزبانان به جای وسائل سرگرمی، مثل انسان برخورد می د، آنها هم هیچ وقت ستم و دردی را تحمل نمی د که آنها را به سوی هوشیاری حرکت بدهد. خودِ انسان ها به خاطر غرور و برتر دانستن خودشان، مهم ترین نقش را در خیزش یک نوع زندگی جدید ایفا کرده اند.نکته ی دیگری که درباره ی فورد باید به آن اشاره کرد، سخنرانی پایانی اش است. در جریان سکانس نهایی فصل معلوم می شود که هدف فورد از ساخت وست ورلد به عنوان یک داستانگو، همان هدفِ نویسندگان کتاب و و بازی بوده است: تغییر دادن انسان ها. فورد می گوید: «از همون بچگی، همیشه عاشق یه داستان خوب بودم. باور داشتم که داستان ها کمک مون می کنن تا از لحاظ شخصیتی رشد کنیم. تا چیزی که در ما ش ته رو درست کنن و بهمون کمک کنن تا به آدم هایی که آرزوشو داریم تبدیل بشیم. دروغ هایی که حقیقت عمیق تری رو می گن. همیشه فکر می می تونم توی این سنت بزرگ نقش کوچیکی داشته باشم و برای تمام زحمت هایی که کشیدم، تنها چیزی که نصیبم شد این بود. زندانی برای گناهانمون. مشکل اینه که ما نمی خواییم تغییر کنیم. یا نمی تونیم تغییر کنیم. مشکل اینه که بالا ه ما انسانیم. اما یکدفعه متوجه شدم که یکی داره توجه می کنه. ی که می تونه تغییر کنه. پس تصمیم گرفتم تا داستان جدیدی رو براشون بنویسم. این داستان با تولد یه سری آدم جدید آغاز میشه. و تصمیماتی که باید بگیرن. و به آدم هایی که تصمیم می گیرن تا به اونا تبدیل بشن. و این داستان شامل همه ی چیزهایی که همیشه دوست داشتید هم میشه. غافلگیری ها و خشونت. داستان در زمان جنگ شروع میشه. با شروری به اسم وایات. و کشتار با انتخاب خود اون صورت می گیره. در کمال تاسف باید بگم این آ ین داستان منه. یه دوست قدیمی یه زمانی بهم یه چیزی گفت که خیلی آرومم می کنه. چیزی که از یه جایی خونده بود. اینکه موتزارت، بتهوون و شوپن، هرگز نمردن. اونا به سادگی تبدیل به خود موسیقی شدن. پس امیدوارم که شما از این آ ین قطعه نهایت لذت رو ببرین».فورد به قول خودش یک داستانگو است. داستانگویی که برای تغییر آدم ها به چیزی بهتر دست به قلم می برد. خب، اگر یک داستانگو تحت تاثیر فلسفه و باور و داستان های خودش قرار نگیرد و تغییر نکند، چه انتظاری از خوانندگانش می رود. بنابراین او تصمیم گرفت تا دست از یک دندگی بکشد و حقیقت را ببیند و تغییر کند. فورد همچنین انتخاب تغییر به چیزی بهتر را به خود مهمانان داده بود. تقریبا برخلاف تمام خط های داستانی شناخته شده ی وست ورلد که به دوئل یا کشتن فلان فراری و فلام ختم می شود، خط داستانی وریس این امکان را به مهمانان می داد تا به جای سوءاستفاده از معصومیتِ این دختر آبی پوش، واقعا او را دوست داشته باشند و در دنیایی که هیچ محدودیتی وجود ندارد، بر وسوسه شان فایق آمده و خودشان انتخاب کنند که انسان بمانند. اما تا آنجا ما می دانیم به جز ویلیام هیچ ی چنین کاری نکرده بود. بنابراین پارکی که توسط فورد برای تغییر انسان ها ساخته شده بود، به صندوق بزرگی تبدیل شده بود که از گناهان انسان ها نگهداری می کرد. فورد به دلیل عجیب و غریبی از انسان ها متنفر نیست. برخلاف انسان ها که سرشان را پایین می انداختند و خودشان سرگرم لذت های خشن پارک می د، این روبات ها بودند که به دنبال تغییر می گشتند. بنابراین فورد هم یک روایت بزرگ و طولانی برای آنها ترتیب داد تا به انتخاب خودشان تغییر کنند و از ماشین به انسان هایی لایق تر تبدیل شوند.اما درباره ی اینکه آیا فورد واقعا مُرده است یا ی که کشته شد، روباتی است که چند اپیزود قبل در کارگاه مخفی اش در حال ساخته شدن بود، باید گفت که به نظر می رسد او از لحاظ فیزیکی مُرده باشد. خود فورد می گوید که این آ ین داستانش خواهد بود و بعد از تغییر اندرویدها به انسان ها کاری برای انجام دادن ندارد و باید بقیه ی کار را به آنها سپرد. فورد همچنین از تبدیل شدن موتزارت و بتهوون و شوپن به خود موسیقی می گوید. فورد شاید از لحاظ فیزیکی مُرده باشد، اما در پایه گذاری یک عصر جدید، به یک نماد ماندگار و به یادماندنی تبدیل شده است. پس، به نظر می رسد در کمال تاسف باید گفت فورد هم درست مثل شریکش، خودش را برای جوانه زدن نژاد جدیدی از موجودات هوشمند فدا کرد. اما مطمئن باشید که میراث او هیچ وقت فراموش نخواهد شد تا به این ترتیب، این خداحافظی زودهنگام به یک شباهت دیگر بین «وست ورلد» و «بازی تاج و تخت» تبدیل شود. همان طور که ند استارک خیلی زودتر از موعد با ما خداحافظی کرد، اما بعد از شش فصل می توان حضور و تاثیرش را در همه جای سریال احساس کرد، مرگ فورد هم مرگی بود که باید برای باز شدن چشمان دنیا اتفاق می افتاد. اما این حرف های خوشگل باعث نمی شود که همان طور که دلمان برای شان بین تنگ شد، برای آنتونی هاپکینزِ افسانه ای تنگ نشود.میو کجای این معادله قرار می گیرد؟اما در حالی که خط داستانی بقیه ی کاراکترها به فلسفه و جواب دادن به معماهای سریال می پرداخت، طبق معمول اگر دنبال هیجان و تنش و سرگرمی هستید، میو هوایتان را دارد. در این اپیزود معلوم شد که همان طور که عده ای پیش بینی کرده بودند، میو واقعا به نرسیده بود، بلکه هنوز تحت کنترل نیرویی بالاتر بوده. که آرنولد سناریوی او را به «فرار» تغییر داده بوده است. در حالی که دست داشتن فورد در بیدار شدن وریس کاملا مشخص بود، برخی از طرفداران سر اینکه چه ی کنترل میو را در تمام این مدت در دست داشته، شک دارند. اگرچه اسم آرنولد روی همه ی آن برنامه نویسی ها خورده است، اما فکر نمی کنم آرنولد توانایی دستکاری کُد و رفتار روبات ها از زیر خاک را داشته باشد. چون در این اپیزود مشخص شد که ص که وریس در تمام این مدت در ذهنش می شنیده، متعلق به آرنولد نبوده، بلکه متعلق به خودش بوده و آرنولد چیزی بیشتر از یک خاطره ی تاثیرگذار نبوده است. پس، به شخصه فکر می کنم این فورد است که در حال دستکاری سیستم میو بوده است و فقط به جای اینکه اسم خودش را به جا بگذارد، اسم آرنولد را به جا گذاشته است. بالا ه این هدف و آرزوی آرنولد بود که روبات ها را به برساند.این در حالی است که نقشه ی میو برای فرار خیلی با نقشه ی بزرگی که فورد کشیده هم خوانی دارد. اگر هدف فورد این بود که با تکرار قتل عام ۳۵ سال پیش وریس، چنان ضربه ای به پارک بزند که آن را مجبور به بسته شدن د، پس هرج و مرجی که میو در پشت صحنه به راه می اندازد، حتما او را به هدفش می رساند. این طوری فورد موفق شد تمام نیروهای امنیتی را به مرکز کنترل بکشاند تا وریس و سربازانش بدون حواس پرتی کارشان را انجام بدهند. این در حالی است که شباهت قتل عام میو و وریس به عنوان نی که روبات های مرد خوش تیپی را برای عملیاتی نقشه شان جذب د هم خبر از یک نویسنده می دهند. همچنین هر دوی آنها به یک نتیجه رسیدند و آن نتیجه این بود که انسان ها یک سری موجودات احمق و بی خاصیت هستند که به نهایت فرمانروایی شان بر این کره رسیده اند و وقت این است که خدایان جدیدی جای آنها را بگیرند. یکی از سوالات اپیزود قبل این بود که چرا میو، خودش را سوزاند؟ به خاطر اینکه سیلوستر برای بازسازی دوباره ی او، بتواند آن مواد منفجره ای که در ستون فقراتش جایگذاری شده است را خارج کند و او به راحتی بتواند از مرزهای پارک خارج شود. این در حالی بود که فورد اصلا از دیدن دوباره ی برنارد شوکه نشد. چون به نظر می رسید از قبل می دانست که میو سر راهش، او را هم زنده خواهد کرد.اما مهم ترین شباهت داستان وریس و میو این است که هر دو با یک انتخاب به پایان می رسند. انتخ که انسان بودن یا نبودن آنها را تعریف می کند. «این داستان با تولد یه سری آدم جدید آغاز میشه. و تصمیماتی که باید بگیرن. و آدم هایی که تصمیم می گیرن تا به اونا تبدیل بشن». در پایان میو هم با یک تصمیم سخت روبه رو می شود: انسانیت و احساساتش را زیر پا بگذارد و از پارک فرار کند یا آنها را حتی در سخت ترین و وسوسه برانگیزترین شرایط هم حفظ کند. داستان میو رابطه ی بین تصمیماتی که مهمانان در پارک می گیرند دارد. میزبانان وست ورلد با وجود تمام شباهتشان به انسان ها، انسان نیستند. مهمانان پارک می توانند از این موضوع به عنوان بهانه ای برای رفتار با آنها به عنوان سرگرمی استفاده کنند یا نه. میو در پایان این اپیزود با تصمیمی شبیه به این روبه رو می شود: دخترش چه می شود؟فورد هم درست مثل شریکش، خودش را برای جوانه زدن نژاد جدیدی از موجودات هوشمند فدا یو می داند که دخترش واقعا دخترش نیست. بنابراین از این موضوع به عنوان بهانه ای برای زیر پا گذاشتن احساساتش استفاده می کند و تصمیم می گیرد که بدون او فرار کند و خودش را در دردسر نیاندازد. فورد در رابطه با وریس، میو و همه ی روبات ها می خواهد که آنها خودشان تصمیم بگیرند. وریس خودش تصمیم می گیرد تا با کشتن فورد، نقشه ی او را کامل کند و میو هم تصمیم می گیرد تا بی خیال فرار شود و برای پیدا دختر خیالی اش برگردد. بالا ه چیزی که انسان ها را تعریف می کند، احساساتشان است. میو اگر بدون دخترش فرار می کرد، شاید از بند دیوارهای وست ورلد آزاد می شد، اما هیچ وقت به آن چیزی که می خواست نمی رسید: تبدیل شدن به موجودی انسانی. صرفا زنده بودن و هوشیار بودنِ یک چیز به معنی انسان بودن آن نیست، بلکه تصمیم گیری مان برای ایستادگی پای ارزش هایی که ما را به عنوان یک انسان تعریف می کنند، ما را به انسان تبدیل می کنند. و همه همیشه دلایل و بهانه هایی برای دور زدن آنها داریم. خیالی بودن دختر میو دلیل نمی شود که او احساسات مادرانه اش را فراموش کند. بنابراین شاید میو در تمام این مدت تحت برنامه ریزی های فورد عمل می کرده، اما در نهایت تصمیمش برای پیاده شدن از قطار است که او را رسما به یک موجود زنده تبدیل می کند. و می دانید چه ی تاثیر بسیار زیادی روی میو برای پیاده شدن از قطار گذاشته بود؟ بله، فیلی .یکی از بحث هایی که در جریان چند اپیزود قبل در بین طرفداران ایجاد شده بود، این بود که چرا فیلی به میو کمک می کند؟ همه به دنبال جو عجیب و غریب می گشتیم. مهم ترین جو هم که داشتیم این بود که فیلی حتما روباتی-چیزی است که مثل مومی در دست میو قرار دارد. در این اپیزود سازندگان نشان می دهند که حتی آنها هم از این تناقض آگاه هستند. در جایی که فیلی با میزبان بودنِ برنارد روبه رو می شود، به خودش شک می کند. میو هم خیالش را راحت می کند که تو انسان هستی. دلیل کمک فیلی به میو هم همین بود: انسان بودن. سریال از طریق او سعی می کند تا دو طرف ماجرا را به تصویر بکشد. در کنار تمام انسان هایی که به اندرویدها به عنوان سرگرمی و لذت نگاه می کنند، انی هم هستند که به آنها باور دارند و فیلی هم به سادگی یکی از آنها بود. این طوری سریال خیلی راحت مچ مان را می گیرد. ما با اینکه خودمان انسان هستیم، اما آن قدر نسبت به انسانیتِ ناامید هستیم که به جای انسان بودن فیلی ، به دنبال دلیل دیگری برای توضیح رفتار خوب او می گشتیم.اما چند سوال باقی مانده:السی و استابس کجا هستند؟ سازندگان همان طور که قول داده بودند خط داستانی فصل اول را بدون قلاب به پایان رساندند و اکثر خط های داستانی اصلی سریال در نقطه ی مشخصی به سرانجام رسیدند. اما شاید بزرگ ترین غایب این قسمت السی و استابس بودند. اولین نظریه ای که برای توضیح عدم حضور آنها داریم این است که آنها خیلی به کارهای فورد کنجکاو شدند و فورد تصمیم گرفت قبل از اینکه همه چیز پیش از موعد لو برود، سر آنها را زیر آب کند. بالا ه فورد در رابطه با ترسا کالن نشان داد که حاضر است برای عملی نقشه ی روبات هایش، دست به قتل هم بزند. این در حالی است که ما می دانیم که زندگی انسان ها هیچ اهمیتی برای فورد ندارد. اما با تمام اینها حداقل رفتار السی بیشتر از حد معمول با میزبانان دوستانه بود و می توان تصور کرد که او از کمپین آنها طرفداری کند. این در حالی است که طرفداران کشف کرده اند که اگر به سایت دلوس مراجعه کنید متوجه می شوید که سایت در وضعیت خوبی به سر نمی برد. به طوری که انگار میو راستی راستی در نابودی همه چیز موفق بوده است. همچنین اگر به این صفحه و این صفحه مراجعه کنید که توسط طرفداران از درون همین سایت شده ی دلوس بیرون کشیده شده، متوجه می شوید که به نظر می رسد السی صحیح و سالم است. درباره ی استابس اما می توان گفت شاید این فورد بوده است که او را به جایی دورافتاده کشانده تا در جریان اتفاقات خونین فینال از مهلکه دور باشد و شاید این دو در فصل بعد برای کمک به انقلاب ماشین ها برگردند.احتمالا سامورایی ورلد، پارک دوم است و خدا می داند که پارک ها تا چه عددی ادامه دارندبه جز وست ورلد، چندتا پارک دیگر وجود دارد؟ یکی از افشاهایی که دیر یا زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت، اعلام وجود پارک های دیگری به جز وست ورلد بود. چون بالا ه در مایکل کرایتون علاوه بر غرب وحشی، مهمانان می توانند از زندگی در قرون وسطا و روم باستان هم لذت ببرند. اما از آنجایی که جاناتان نولان در یکی از مصاحبه هایش گفته بود که خبری از قرون وسطا و روم باستان نخواهد بود، ناگهان پیدا شدن سروکله ی میو و دار و دسته اش در بخش کاملا جدیدی از پارک غافلگیرکننده بود. این غافلگیری وقتی قوی تر شد که ما با یک پارک کاملا جدید روبه رو شدیم: سامورایی ورلد (یا شوگان ورلد). تنها توضیحی که فیلی برای این غافلگیری دارد فقط یه جمله است: «قضیه پیچیده اس». در ادامه وقتی فیلی آدرس دختر میو را به او می دهد، ما می فهمیم که او در «پارک اول» یا وست ورلد حضور دارد. این نشان می دهد که احتمالا سامورایی ورلد، پارک دوم است و خدا می داند که پارک ها تا چه عددی ادامه دارند. چیزی که آینده ی این غافلگیری را هیجان انگیز می کند این است که فکرش را کنید خیزش روبات ها در وست ورلد به دیگر پارک های مجموعه هم سرایت کند و ناگهان ما با میزبانان هفت تیرکش و سامورایی های کاتانا به دستی روبه رو شویم که برای نابودی انسان ها با یکدیگر دست به یکی می کنند. تصورش هم دیوانه کننده است! سوال بعدی که با این غافلگیری ایجاد می شود این است که پارک چقدر بزرگ است که علاوه بر وست ورلد، شامل دنیا های دیگری هم می شود؟ این موضوع بدون شک باز دوباره طرفداران را به بحث درباره ی محل قرارگیری پارک کنجکاو می کند. آیا همان طور که برخی فکر می کنند وست ورلد بر روی یک سیاره ی دیگر واقع شده یا سازندگان با تکنولوژی های بسیار پیشرفته ای موفق به تولید دنیاهای واقعیت مجازی شده اند!چه بلایی سر پیتر ابرناتی آمد؟ سرنوشت پدر وریس کمی نامعلوم است. اما تمام سرنخ ها به سمت همراهی پیتر ابرناتی با دیگر فراری های سردخانه ی پارک خبر می دهند. وقتی شارلوت و سایزمور منتظر خوش آمدگویی به مهمانان پارک هستند، آنها از این حرف می زنند که ابرتانی برای سوار شدن به قطار آماده است. در جریان برنامه ی ساحلی فورد، شارلوت به سایزمور یادآور می شود که کار مهمی برای انجام دارد. به نظر می رسد منظور او از این کار مهم، سوار ابرتانی به قطار است. اما وقتی سایزمور به سردخانه می رسد، آنجا خالی است. به احتمال فراوان ابرناتی توسط میو یا فورد همراه کلمنتاین و بقیه از سردخانه فرار کرده است. بالا ه سایزمور به جز انتقال ابرناتی به قطار، چه دلیل دیگری برای رفتن به سردخانه داشته است؟با این اپیزود «وست ورلد» هرچیزی که در طول فصل اول بود و نبود را فاش کرد و اکنون بدون شک و تردید و بدون اینکه نیازی به صبر داشته باشیم، می توانیم ببینم با چه جور سریالی طرف بودیم. شما را نمی دانم، اما این فراتر از چیزی بود که قبل از شروع پخش انتظارش را می کشیدم و همان چیزی بود که بعد از افتتاحیه انتظارش را داشتم. «وست ورلد» به اندازه ی بهترین سریال های تاریخ تلویزیون بی پروا و پیشرفته است. و به اندازه ی بهترین ها بلندپروازانه و عمیق. و همچون بهترین ها توجه ی مدام تماشاگر را می طلبد و طوری طراحی شده است که جواب انی که قصد درگیری با آن از زاویه ی نزدیک تری را داشته باشند را می دهد. این از آن سریال های رازآلودی است که در هر اپیزود آن قدر مدرک و سرنخ قرار می دهد که تماشاگران را برای بیش از یک ساعت در هفته در حال صحبت درباره ی بخش های مختلفش سرگرم نگه دارد. «وست ورلد» ترکیب فوق العاده ای از علمی -تخیلی سخت و هجو است و در حرکتی که «بردمن» آلخاندرو جی . ایناریتو را به یاد می آورد، علاوه بر داستان شخصیت ها، به طرز شدیدی در سطحی فرامتنی هم عمل می کند و درباره ی ماهیت سرگرمی و داستانگویی هم صحبت می کند.«وست ورلد» فقط یکی از سریال های جدید اچ . بی .اُ نیست، بلکه سریالی درباره ی سریال های اچ.بی .اُ است. «وست ورلد» سریالی است که از عناصر بازی های ویدیویی و شهربازی ها برای پرداخت به آنها از زاویه ای تامل برانگیز و وحشتناک استفاده می کند. «وست ورلد» از ما می پرسد که چه چیزی ما را به انسان تبدیل می کند و در این راه کاری می کند تا از این به بعد وقتی در حال بازی red dead هستید، به طرز عمیق تری به چشمان جان مارستون نگاه کنید! بقیه شاید به این کار ما بخندند، اما فقط سکوت اختیار کرده و آنها را به تماشای «وست ورلد» دعوت کنید. «وست ورلد» همچنین سریالی است که تنظیمات داستانی و ویژگی های خاص کاراکترها (مخصوصا میزبانان) این فرصت را به بازیگران می داد تا هنرنمایی هایی را ارائه کنند که همانند شکل داستانگویی سریال، تشکیل شده از چندین و چند لایه و معنا هستند.تنها کمبود «وست ورلد» این بود که کاراکترها خیلی دیر به بار نشستند. شکل داستانگویی مبهم سریال این اجازه را نمی داد تا نویسندگان همه چیز را روی دایره بریزند. بنابراین شخصیت ها پرداخت روشنی نداشتند. اما این چیزی است که می توان با توجه به ساختار سریال نادیده گرفت و طبیعی خواند. همان طور که ایوان ریچل وود هم در یکی از مصاحبه هایش گفته بود، فصل اول «پیش درآمد فوق العاده و پیش زمینه ی خوبی برای سریال اصلی است». فینال این فصل چندتا شخصیت درگیرکننده برای اهمیت دادن تحویل مان داد. شاید این موضوع خیلی دیر به نظر برسد، اما با توجه به ساختار پیش درآمدگونه ی سریال قابل درک است. بالا ه اکثر سریال ها سعی می کنند تا پیش زمینه های داستانی شان را در میان داستان اصلی جا بدهند، اما سازندگان تصمیم درستی در عدم انجام چنین کاری گرفتند. اکثر داستان علمی -تخیلی بعد از خیزش ماشین ها شروع می شود. معما همیشه لحظات منتهی به آن خیزش بوده است و بزرگ ترین دستاورد «وست ورلد»، بردن ما به درون هوش اندرویدها و بررسی فرآیند جوانه زدن نوع جدیدی از زندگی بود که در کمترین داستانی این قدر علمی و این قدر واقع گرایانه روایت شده بود؛ درست مثل لحظه ای که یک روبات (تدی) روی یک انسان (ویلیام) را در نشان دادن عشق واقعی کم می کند.
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، در تحسین اپیزود ششم «وست ورلد» همین و بس که با اینکه خبری از وریس و ویلیام نیست، اما نه تنها دلم برایشان تنگ نشد، بلکه با یکی از قوی ترین اپیزودهای سریال طرفیم که از عدم حضور آنها ضربه ی خاصی نخورده است، بلکه حتی از آن بهره هم برده است. همان طور که از حس و حال اپیزود قبل هم می شد پیش بینی کرد، با قسمتی سروکار داریم که عنصر راز و رمز را برای اولین بار در تاریخ کوتاه این سریال در پس زمینه قرار می دهد و نویسندگان بعد از پنج هفته جایگذاری با دقت مهره های مختلفشان بر روی صفحه ی شطرنج بزرگشان، بالا ه این هفته تصمیم به بازی می گیرند. این به این معنا نیست که بعد از این اپیزود سوال و معمای بی جواب تازه ای به قبلی ها اضافه نشد. اصلا مگر می شود ما یک اپیزود «وست ورلد» را بدون اضافه شدن به اسرار سریال و تولید خوراک فکری جدید برای تماشاگران به اتمام برسانیم، اما چیزی که این اپیزود را از قبلی ها جدا می کند و خبر از تغییر دنده ی ریتم سریال می دهد این است که حالا همه چیز به یک سری کشف ها و افشاهای بی سروصدا و مخفیانه خلاصه نمی شود، بلکه اکثر کاراکترها آستین هایشان را بالا می زنند و بند کفش هایشان را برای دنبال سر طناب به جاهای غیرمنتظره و خطرناکی سفت می کنند.مقالات مرتبطاگر اپیزود هفته ی گذشته مربوط به ماجراجویی خون بار و کاملا غرب وحشی وار وریس و ویلیام به سمت هزارتو بود، این هفته سریال با تصمیم درستی تقریبا به طور کامل روی عملیات ها و فضای داخلی پارک تمرکز می کند. این یعنی اگر اکثر زمان هفته ی گذشته طبق تئوری ها در گذشته جریان داشتند، این هفته را به طور کامل در زمان حال سپری می کنیم و این به اپیزودی با جاسوس بازی ها، قدم گذاشتن به مکان های متروکه، دیدار با خانواده ای غیرمنتظره و همراهی با روبات خودآگاهی منجر شده است که شاید لقب ترسناک ترین اپیزود این سریال تا این لحظه برزانده ی آن باشد. یکی دیگر از ویژگی های این اپیزود این است که سازندگان از طریق آن یادمان می آوردند که ماهیت اصلی این سریال را فراموش نکنید: بررسی ذهن پیچیده ی شخصیت ها.به نظر می رسید سریال بعد از اپیزود اول، ماهیت اصلی داستانش را فراموش کرده بود. چهار اپیزود بعدی کاملا به طراحی پیچ ها و خط های زمانی و به شک انداختن تماشاگران به همه چیز و همه اختصاص یافته شده بود. بنابراین یکی از انتقاداتی که در این میان به «وست ورلد» می شد این بود که طوری در طراحی پیچ های مختلفش غرق شده است که شخصیت ها و اصل داستان را فراموش کرده است. اصل داستان چیست؟ سفر کاراکترها برای کشف خودشان، بحث های عمیق و فلسفی در خصوص خودآگاهی هوش های و بررسی این موضوع که چه چیزی ما را به انسان تبدیل می کند. قبل از این اپیزود خیلی راحت می شد به این نتیجه رسید که سریال بی خیال اصل ماجرا شده است، اما جدیدترین اپیزود سریال که «دشمن» نام دارد هم نظر منتقدان را برگرداند و هم به طرز رضایت بخشی به صبر و حوصله ی من و تمام انی که به سریال اعتماد داشتند، جواب داد.بگذارید با اسم این اپیزود شروع کنیم. «وست ورلد» تاکنون جزو آن سریال هایی نبوده است که اسم اپیزودهایش گستره ی وسیعی از اتفاقات داخل اپیزودهایش را شامل شوند، اما این موضوع درباره ی «دشمن» فرق می کند. طبیعی هم است. در اپیزودی که به شفاف خیلی از اتفاقات اختصاص دارد، واژه ی «دشمن» به چندین کاراکتر و کانسپت اشاره می کند. اگر همراه این نقدها بوده باشید، می دانید که یکی از بخش های ثابت بحث های ما، پیدا آنتاگونیست اصلی سریال بوده است. تقریبا یک اپیزود نمی شد که نظرمان درباره ی کاراکتر خاصی تغییر نکند و تاریک تر (یا روشن تر) نشود. در پایان اما همیشه به جایی می رسیدیم که نمی توانستیم به طور دقیق دست روی یک نفر بگذاریم. سازندگان تاکنون در خلق شخصیت های حقیقا خا تری موفق بوده اند. اسم این اپیزود اشاره ای به همین گیج شدگی تماشاگران از عدم توانایی جدا خوب ها و بدها و ساده سازی پیچیدگی شخصیت ها است.اکثر کاراکترها آستین هایشان را بالا می زنند و بند کفش هایشان را برای دنبال سر طناب به جاهای غیرمنتظره و خطرناکی سفت می کنندواقعا دشمن چه ی است؟ آیا مرد سیاه پوش همان چرانی است که به امید هدفی خوب، همه چیز را اب خواهد کرد؟ یا سوارِ همراهش تدی فلاد که اگر قبل از این نمی توانستیم اسم او را وارد فهرست بدها کنیم، اما در این اپیزود روی دیوانه اش را فاش می کند و غافلگیرمان می کند؟ این دشمن می تواند وایات، کاراکتر جدیدی باشد که انگار از درون های اسلشر بیرون آمده و قصد جلوگیری از رسیدن مرد سیاه پوش به مرکز هزارتو را دارد. این دشمن اما می تواند ی بیرون از محیط پارک و در یکی از طبقاتِ مرکز کنترل باشد. ی مثل ترسا کالن که از طریق یک میزبان دوباره برنامه نویسی شده مشغول ارسال اطلاعات پارک به دنیای بیرون بوده است. یا نویسندگان دارند ما را با شخصیت های شناخته شده گول می زنند، در حالی که «دشمن» می تواند اشاره به شارلوت هیل، کاراکتر جدیدی داشته باشد که در این اپیزود معرفی می شود و ظاهرا قرار است تغییرات بزرگ متعددی در پارک ایجاد کند و به طور جدی در مقابل فورد قرار بگیرد.یا این اسم می تواند اشاره ای به دشمنی باشد که وما دشمن ما نیست: خانم دوباره برنامه ریزی شده و کاملا هوشیاری به اسم میو که می تواند به بزرگ ترین تهدید احتمالی پارک تبدیل شود. اینکه او در پایان قهرمان خواهد بود یا شرور معلوم نیست، اما اهمیت ندارد. چون اگر هم میو روی ترسناکش را رو کند، باید به او حق داد. بله، «دشمن» می تواند اشاره ای به انسان هایی باشد که انی مثل میو را خلق کرده اند و آنها را مجبور به انجام این همه کارهای آسیب زننده در طول سال ها کرده اند. نکته ی مهمی که درباره ی میو باید بدانیم این است که در سریالی که همه ی کاراکترها از مقداری رنگ خا تری بهره می برند، او یکی از تنها انی است که اجازه پیدا کرده تا همه چیز را به صورت سیاه و سفید ببیند. در نگاه او انسان ها باید به بدترین شکل ممکن طعم انتقام او را بچشند. حالا سوال این است که آیا سریال در ادامه کاری می کند تا اراده ی راسخ او برای عملی تنفرش از انسان ها با لغزش روبه رو شود؟و البته این احتمال هم وجود دارد که دشمن، آرنولد باشد. ی که ما او را به عنوان آزادکننده ی اندرویدها از چنگال فورد می شناسیم، اما ممکن است دخ او در ذهن میزبانان، به فجایع بدی منجر شود. راستش را بخواهید ظاهرا دست گذاشتن برروی یک دشمن به این راحتی ها هم که فکر می کنیم نیست. نباید هم این طور باشد. دشمن هیچ وقت در واقعیت خودش را به ما معرفی نمی کند یا ما خودمان متوجه دشمن بودمان نمی شویم. دشمن در همه جای اپیزود ششم «وست ورلد» حضور دارد و همه ی خط های داستانی با کشف نیروی شر به هم متصل شده اند. می خواهد شر برنامه نویسی شده باشد یا طبیعی. می خواهد شرِ عادی باشد یا خارق العاده. قبل از این فقط تماشاگران با مشکلات و خطرهایی که پارک را تهدید می کنند آگاه بودند، اما در این اپیزود همه ی کاراکترهای داخل سریال با دشمنانشان برخورد می کنند و آنها هم به این نتیجه می رسند که انگار واقعا سیستم پارک در حال فروریزی است.همان طور که گفتم بزرگ ترین نکته ی لذت بخش «دشمن» این است که به اندازه ی راز و رمز و اسطوره شناسی سریال، به شخصیت ها هم می پردازد و این موضوع بهتر از هر دیگری درباره ی خط داستانی میو صدق می کند. اپیزود هفته ی پیش در حالی تمام شد که سریال ما را با بیدار شدن میو و برخورد فلی با او در کف گذاشت. این هفته به ساختن و پرداختن رابطه ی این دو اختصاص یافته است. ما می بینیم که چگونه تمام فکر و ذکر میو به بازگشت به قلب مرکز کنترل پارک خلاصه شده است. بنابراین باز دوباره خودش را به دست یکی از مشتریانش به کشتن می دهد تا بتواند به میز حراجی برگردد. ما نمی دانیم اولین رویارویی میو و فلی بعد از بیدار شدن آن پرنده چگونه پیش رفته است، اما تماشای تعاملات میو و فلیس آن قدر فوق العاده است که نمی گذارد به چیز دیگری فکر کنیم.راستش نوع رابطه ی میو و فلی یکی از همان چیز هایی بود که از مدت ها قبل از شروع پخش سریال برای دیدن آن لحظه شماری می و سازندگان هم در روایت هرچه پرجزییات تر و واقع گرایانه تر آن توی خال می زنند. تماشای واکنش فلی و همکارش سیلوستر به هوشیاری میو مثل یک نوع آزمون تورینگ برع می ماند. هدف آزمون تورینگ اثبات هوشیاری یک هوش است، اما اینجا فلی و سیلوستر با تمام وجود سعی می کنند تا هوشیاری این هوش را باور نکنند و با او به عنوان یک موجود مکانیکی و غیرانسانی رفتار و صحبت کنند، اما همزمان اتفاقی که در رابطه با میو افتاده آن قدر شگفت انگیز و واقعی است که آنها نمی توانند با او مثل یک انسان واقعی رفتار نکنند.یکی از دلایلی که خط داستانی میو در این اپیزود را این قدر هیجان انگیز می کند به خاطر این است که ما در حال تماشای چیزی هستیم که قولش به ما داده شده بود. بخش زیادی از اپیزود افتتاحیه ی سریال به بررسی دقیق و مسحورکننده ی محدودیت های هوشیاری روبات ها اختصاص داده شده بود. اینکه خودآگاهی چگونه به وجود می آید و چه خصوصیاتی دارد. تماشای میو در حالی که به دنیای اطرافش واکنش نشان می دهد و چیزهای بیشتری از دنیای آنسوی را کشف می کند، مو بر تن آدم سیخ می کند. چون مثل آوردن یک شهروند امریکای غرب وحشی با ماشین زمان به قلب دنیای مدرن می ماند. آن هم نه یک آدم معمولی، بلکه یک آدم . ما دقیقا نمی دانیم او از دیدن این آدم ها و محیط ها چه فکری می کند و همین ابهام کاری می کند تا با دقت دوبرابری به برق چشمانش زل بزنیم.گشت زنی میو در طبقات مختلف مرکز کنترل مثل قدم گذاشتن انسان ها به ی هستی می ماند. ما از روز ازل تاکنون هنوز نمی دانیم در پشت دیوارهای دنیایمان چه می گذرد و همین فکر به آن را به طور همزمان وحشتناک، کنجکاو ی برانگیز و شگفت انگیز می کند. شما در مونتاژ قدم زنی میو در طبقات وست ورلد می توانید تمام احساساتی که در وجودش به تلاطم افتاده اند را احساس کنید. گشت و گذار میو برای ما اطلاعات تازه ای از پشت صحنه ی پارک رو می کند و برای او حامل آسیب های روانی غیرقابل تصوری است. ما نحوه ی ساخت اولیه ی میزبانان را می بینیم. از زمانی که طراحی سه بعدی می شوند و در است های مایع سفید رنگ قرار می گیرند تا وقتی که با جریان پیدا خون در رگ هایشان، رنگ پوستشان مثل اتفاقی جادویی تغییر می کند و ح ی انسانی به خودشان می گیرند و قلبشان شروع به تپیدن می کند. از وقتی که ح صورتشان، مجسمه سازی می شود تا وقتی که در آزمایشگاه مورد تست قرار می گیرند.نکته ی لذت بخش «دشمن» این است که به اندازه ی راز و رمز و اسطوره شناسی سریال، به شخصیت ها هم می پردازدادامه ی سفر ما به مرکز ساخت و ساز میزبانان کم کم از جهنمی انحصاری برای میو، به لحظات وحشتناکی برای ما هم تبدیل می شود. فقط کافی است در جریان این سکانس به ابهام ی دنیای خودمان فکر کنیم تا مغزمان مثل میو با ارور مواجه شود. جهنم وست ورلد با نورهای مهت و دیوارهای شیشه ای ادامه پیدا می کند. اتفاقاتی که برای کارکنان پارک عادی است برای میو هراسناک می شوند. اینجا جایی است که می تواند صفر و یک ها و کُدهای پشتِ عشق بازی ها را تشخیص داد. برنامه نویسان بوفالو، ن و اسب هایشان را مورد بررسی قرار می دهند و به طرز دیوانه واری تلاش می کنند تا همه چیز تا حد ممکن واقعی به نظر برسد. برنامه نویسان انگشت هایشان را به تبلت هایشان می کوبند و میزبانانی که شبیه گوشت و پوست و خون هستند با یکدیگر گلاویز می شوند. میو با ناباوری نگاه می کند که چگونه تمام تجربه های زندگی اش، حاصل کار یک سری هنرمند و تکنسین بوده است؛ ن و مردانی که شغلشان ساختن توهم زندگی و واقعیت است.میو کشف بزرگی می کند که هیچ تاکنون به آن دست پیدا نکرده است: بهشت حقیقت دارد. اما فقط دو مشکل وجود دارد: نه تنها آن لابراتور یک پارک گردشگری است، بلکه بیشتر شبیه جهنم است. این سکانس ترسناک است. چون هراس ما از حیات خودمان را بیرون می ریزد. چون ترس عدم دست داشتن احتمالی انسان در سرنوشتش را فاش می کند. چون نشان می دهد به همان اندازه که بهشت می تواند بهشت باشد، به همان اندازه هم احتمال دارد که بهشت، جهنم باشد. چون ما را به جایی می برد که نشان می دهد برخلاف باور انسان ها، مخلوق ها هیچ ارزشی برای خالقان ندارند و خبری از هیچ برنامه و هدف بلندمدت و ارزشمندی هم برای آنها نیست. این سکانس اما در نقطه ای بهتر از این نمی توانست تمام شود: میو با رویاهایش که از آن به عنوان ویدیوی تبلیغاتی وست ورلد استفاده می شود برخورد می کند. انتخاب های او نه تنها دست خودش نیستند، بلکه زندگی اش هم متعلق به افراد دیگری است. «وست ورلد» هر هفته روی دست خودش بلند می شود. بعد از سکانس گفتگوی فورد و مرد سیاه پوش در اپیزود قبلی، حالا گشت زنی میو در بهشت جای آن را به عنوان بهترین سکانس این سریال تا این لحظه می گیرد. در پایان خط داستانی میو در این اپیزود، وقتی او فلی و سیلوستر را مجبور می کند تا قابلیت هایش را افزایش بدهند، کاملا احساس می شود که داستان او چند قدم به جلو پیشرفت کرده است و این برای سریالی که ریتم آرام سوزی دارد، تحول بسیار لازمی برای حفظ هیجان داستان بود.چنین پیشرفتی گرچه با دوز کمتری درباره ی خط داستانی تدی و مرد سیاه پوش هم صدق می کند، اما این چیزی از تاثیرگذاری این خط داستانی کم نمی کند. چون در جریان همراهی با آنها متوجه می شویم که پس زمینه ی داستانی جدیدی که فورد به تدی داده بود چگونه شخصیت او را تغییر داده است. قبلا تدی به خاطر این شخصیت تراژیکی بود که همیشه به خاطر قهرمان گری هایش کشته می شد و باز دوباره برای کشته شدن در قسمت بعدی تعمیر و آماده می شد. مدتی است که تدی به لطف مرد سیاه پوش کشته نشده است، اما نکته ی دیگری درباره ی او وجود دارد که کماکان داستانش را غم انگیز نگه داشته است. آن هم این است که شاید بتوان تدی را عروسک ترین کاراکتر کل سریال نامید. منظورم از عروسک ی است که گذشته ی ثابتی نداشته و هر دفعه هدف و شخصیتش توسط خیمه شب باز مشخص می شود و عروسک هم چاره ای به جز یدن به ساز او ندارد.سفر ما به مرکز ساخت و ساز میزبانان کم کم از جهنمی انحصاری برای میو، به لحظات وحشتناکی برای ما هم تبدیل می شودتدی تا همین چند روز پیش یک قهرمان و محافظ بود، اما حالا به قاتل شکنجه شده ای تغییر یافته است که رابطه ی با یک قاتل سریالی روانی دارد و این او را یک شبه به ی تبدیل کرده است که به خاطر برنامه ریزی هایش ابایی از به رگبار بستن دیگران ندارد و باید به خاطر اعمال گذشته اش که واقعا انجام نداده، همیشه احساس ناراحتی و پشیمانی کند. همان عدم در دست داشتن افسار زندگی که میو در دیدارش از مرکز کنترل پارک به چشم دید را می توان در قالب تدی هم حس کرد. با این تفاوت که او چیزی درباره ی واقعیت نداشتن این احساسات و گذشته های قل نمی داند. خلاصه اینکه او و مرد سیاه پوش بعد از اینکه یکی از سربازان چهره ی تدی را از دورانش با وایات به خاطر می آورد، توسط نیروهای موئتلفه دستگیر می شوند.نکته ی جالب اول این است که این خط داستانی و خط داستانی وریس از هفته ی پیش نشان می دهد که در گذشت زمان چیزی از خطر میزبانان کم نشده است، بلکه عمیق شدن در پارک است که به سخت تر شدن یت ها می افزاید. تدی به طرز «رمبو»واری راهش را برای فرار باز می کند و زمانی که مرد سیاه پوش از او می خواهد تا فرار کند، چشم تدی آن مسلسل زیبا را می گیرد و مثل بازی کنندگان بازی های ویدیویی نمی تواند از آن بگذرد. ناگهان مردی که تا همین چند اپیزود پیش به کشتن ی هم فکر نمی کرد، تمام سربازان را به خاک و خون می کشد. تمام اینها به صحنه ی اکشن ابسورد و غیرلازمی ختم می شود که شاید در سریال دیگری یک نکته ی منفی بود، اما در چارچوب وست ورلد با عقل جور درمی آید. در پایان این خط داستانی اگرچه چیز زیادی در جریان جستجوی مرد سیاه پوش تغییر نکرده، خبری از وایات نیست و ما هم چیز جدیدی نفهمیده ایم، اما کماکان با پیشرفتی طرفیم که ریتم رو به جلوی سریال را حفظ می کند.دیگر خط داستانی مهم این هفته به فضولی برنارد و السی در اسرار پارک مربوط می شود که به نتایج قابل حدس اما هیجان انگیز و فاجعه باری ختم می شود. فاجعه بار حداقل برای السی. او همان اشتباهی را مرتکب می شود که همه ی قهرمانان دختر سینمایی با آن آشنا هستند: قدم گذاشتن در مکان مورمورکننده و متروکه ای در شب برای برداری از رازهایی تاریک. عواقب چنین تصمیمی از کیلومترها دورتر مشخص است. مخصوصا اگر آن مکان، یک تئاتر قدیمی پر از روبات های مُرده ای باشد که هر لحظه ممکن است چشم باز کنند. همین اتفاق هم می افتد و او توسط فرد (یا روبات) ناشناسی از پشت مورد حمله قرار می گیرد. اما خب، اشتباه السی را نمی توان به پای نویسندگی بد سریال نوشت. بالا ه تقریبا همه ی کاراکترهای این سریال کمی مغرور هستند و همچنین گرچه این سریال برای مای تماشاگر تریلری است که به پایانی خونین و مرگبار ختم خواهد شد، اما برای کارکنان پارک که چیزی از اتفاقات گسترده ی داستان نمی دانند، حکم بخشی از کارشان را دارد.نکته ی بعدی که درباره ی این خط داستانی دوست دارم خود شخصیت السی با بازی شنون وودوارد است. این چیزی است که تا اپیزود قبل به آن فکر نکرده بودم، اما السی در این اپیزود نظرم را درباره ی خودش تغییر داد. همه ی ما به قدرت ایوان ریچل وود در زنده یک روبات باور داریم و آنتونی هاپکینز و اد هریس هم در جان بخشیدن به کاراکترهایی شرور و اسرارآمیز بی نظیر هستند، اما اگر یک نفر باشد که ی انسان های پارک باشد، السی است. برنارد همیشه فاصله اش را با ما حفظ می کند. ترسا سرد است. سایزمور یک کاریکاتور است که اصلا به بافت سریال نمی خورد و استابس هم یک امنیتی آشنا. اما السی گرچه شخصیت پیچیده ای ندارد، اما بامزه و طعنه انداز و باهوش است و در تضاد با تمام کاراکترهای خسته و عبوس و عجیب سریال قرار می گیرد. اگر وریس دریچه ی نگاه ما به دنیای بیرونی پارک است، السی هم دریچه ی نگاه ما به چرخ دهنده های درونی پارک را فراهم می کند. برای سریالی که این قدر تیر و تاریک است، السی همان ی است که شوخ طبعی سریال را تامین می کند و هر وقت ظاهر شده است کاری کرده تا برای مدتی از سوالات دراماتیک و خشونت های بی پروای سریال دور شویم. حالا یک نفر به این کاراکتر کاربردی و دوست داشتنی حمله کرده است و امیدوارم سریال حالا که تازه به السی علاقه پیدا و اهمیتش را کشف کرده ام، او را نکشد.برنارد فرد دیگری است که با برداری از راز خانواده ی روباتیکِ فورد در گوشه ی فراموش شده ای از پارک کاری می کند تا نگاهی عمیق تر به درون شخصیت فورد بیاندازیم. ماجرا از این قرار است که یک روز آرنولد خاطر ه ی شیرین دوران کودکی فورد را با اندرویدها بازسازی می کند و به عنوان هدیه به فورد می دهد. در ادامه فورد تغییراتی را در هدیه ی آرنولد ایجاد می کند و مثلا مقدار بدخلقی پدرش را با بالا بردن، به واقعیت نزدیک تر می کند. فورد از این سفر خانوادگی به عنوان تنها خاطره ی شیرین کودکی اش یاد می کند. آیا این واقعا به این معناست که فورد کودکی چنان مز فی داشته است که این تنها چیز خوشی است که از آن دوران به یاد می آورد؟سوالی که بعد از دیدار برنارد و فورد در کلبه ایجاد می شود این است که اگر این پدر فورد است، پس آرنولد چه ی است؟شاید هدف فورد از شبیه پدرش به واقعیت به این معناست که او حتی در بازسازی خاطره ی شیرینش هم نمی توانسته اتفاقات بد قبل و بعد آن را فراموش کند. این موضوع من را به این فکر انداخت که شاید بزرگ ترین مشکل فورد این است که در دردهای گذشته اش طوری گم شده است که حتی شیرین ترین خاطره اش را هم طوری تغییر داده است که از ایده آل بودن خارج شود و او را به یاد روزهای بد کودکی اش بیاندازد. اینکه دقیقا در گذشته ی او چه چیزی وجود دارد را نمی دانم، اما به نظر می رسد فورد بیش از حد لازم در گذشته اش گیر کرده است. به عنوان ی که پیشگام مرحله ی غیرقابل تصوری از تکنولوژی و سرگرمی است، آدم فکر می کند که فورد باید به آینده چشم دوخته باشد، اما حقیقت برع است. نمی دانم، شاید یکی از دلایلی که فورد اندرویدها را داخل آدم حساب نمی کند و با هوشیاری و اراده و انتخاب آنها مخالف است، به دوران کودکی احتمالا سختی که گذرانده مربوط می شود. فورد پدر بدخلق و کتک زنی داشته است که او و خانواده اش را اذیت می کرده است. حالا فورد دنیایی را خلق کرده است که انسان ها می توانند خوی وحشیانه شان را طوری خالی کنند که به ی آسیب نزنند و اندرویدها هم می توانند با نداشتن عمل و فراموشی زندگی بدون ناراحتی و مشکلی را سپری کنند. انگار برای فورد عمل یک پدر در بدرفتاری با پسرش بدترین اتفاقی است که می تواند بیافتد و دوست ندارد موجوداتی را خلق کند که این توانایی را داشته باشند. شاید فورد در آرزوی دنیایی است که مثل کلبه ی خانوادگی آنها در وست ورلد که در گذر زمان همین طوری باقی مانده است، بدون تغییر باقی بماند. تعطیلات شیرینی که برای سال ها شیرین و بی پایان باقی می مانند و چیزی خارج از برنامه نیست که آن را اب کند.اما سوالی که بعد از دیدار برنارد و فورد ایجاد می شود این است که اگر این پدر فورد است، پس آرنولد چه ی است؟ چند اپیزود قبل در سکانسی که فورد گذشته ی خودش و آرنولد را برای برنارد توضیح می دهد، او ع ی از جوانی های خودش و آرنولد را به برنارد نشان می دهد. بنابراین تا قبل از اپیزود ششم ما باور داشتیم که این ع فورد و آرنولد بوده است. اما حالا که هویت نفر دوم ع به پدر فورد تغییر کرده، سوالات بیشتری داریم. مسئله ی اول این است که اگر فورد درباره ی ع دروغ گفته است، او ممکن است درباره ی چه چیزهای دیگری دروغ گفته باشد؟ آیا ما می توانیم تمام چیزهایی که فورد درباره ی آرنولد به برنارد گفت را باور کنیم؟ آیا آرنولد واقعا خودکشی کرده است یا حقیقت چیز دیگری است که فورد تاکنون به ی نگفته است؟مسئله ی بعدی این است که اصلا چرا فورد دروغ گفته است؟ او خیلی راحت می توانست ع را به برنارد نشان ندهد. در اپیزود پنجم لوگان در توضیح داستان خودکشی آرنولد، به ویلیام می گوید که هایشان در حال بررسی این واقعه هستند. لوگان ادامه می دهد که آنها اسم ی که خودکشی کرده را نمی دانند و حتی موفق به پیدا ع ی از او هم نشده اند. باید هم ع ی از او پیدا نشده باشد. چون اصلا ع ی از او وجود ندارد. پس دلیل دروغ فورد به برنارد چه بوده است؟ شاید فورد با این کارش قصد داشته برنارد را به دلیل خاصی گمراه کند. شاید جواب این سوال در همان تئوری معروفی که ما هر هفته به آن سر می زنیم پنهان باشد: احتمالا برنارد یک میزبان است. شاید به همین دلیل است که برنارد بدون اینکه شکایت کند، پدر فورد در آن کلبه را به عنوان پدر فورد قبول کرد و در ادامه حرفی از آرنولد و ع نزد. به شخصه انتظار داشتم تا برنارد پشت ماجرا را بگیرد و فورد را سوال پیچ کند که چرا به او دروغ گفته است. اما برنارد طوری رفتار می کند که انگار به چیزی شک نکرده است. اگر برنارد طبق تئوری ها میزبان باشد، پس طبیعی است که او پشت چیزهایی که به او ربط ندارند را نگیرد. چون او هم مثل بقیه ی روبات هایی است که اشاره به «دنیای واقعی» و چیزهای انسانی را نادیده می گیرند.اما چیزی که ماجرا را هیجان انگیزتر می کند این است که برنارد فقط یک میزبان معمولی نیست، بلکه طبق تئوری ای که در مطلب اپیزود پنجم توضیح دادم، نسخه ی کلون شده ی آرنولد است. نکته ی مهمی که درباره ی روبات ها باید بدانیم این است که آنها چیزی که نباید ببینند را نمی بینند. مثلا در حالی که پدر وریس با دیدن ع ی که از دنیای بیرون پیدا کرده بود کاملا دگرگون شد، اما آن ع برای خود وریس به معنای هیچ چیزی نبود. در همین سکانس وقتی پدر فورد با برنارد دست به یقه می شود، خبری از فورد نیست تا اینکه او به طور ناگهانی ظاهر می شود. این شاید حضور ناگهانی فورد را توضیح بدهد. برنارد یک روبات است و تا وقتی که فورد به او اجازه نداده نمی تواند او را ببیند. شاید به خاطر همین است که فورد در همین اپیزود به راحتی در شهر مکزیکی نشینان قدم می زند و ی به او و ظاهر متفاوتش واکنش نشان نمی دهد. فورد به آنها اجازه نمی دهد که چیزی که نباید ببینند را ببینند.اگر به تئوری میزبان بودن برنارد اعتقاد داشته باشید، بعضی دیالوگ ها هم معنای دوگانه ای به خود می گیرند. مثلا در این اپیزود برنارد به السی می گوید: «همون طور که گفتی، من از اول اینجا بودم». اگر برنارد واقعا آرنولد باشد، این جمله به معنای واقعی کلمه درست است. آرنولد از اول در پارک بوده است. یا ما در این اپیزود متوجه می شویم که میزبانان ثبت نشده ای وجود دارند که در پارک می چرخند. این توضیح می دهد که چرا برنارد با وجود میزبان بودنش تاکنون توسط مدیریت کشف نشده است. یا مثلا فورد خانواده ی روباتیکش را «ارواح» و «بازمانده های بلای زمان» توصیف می کند. این توصیف درباره ی شریک قدیمی اش، آرنولد (برنارد) هم صدق می کند. اطلاعات دیگری که در جریان این سکانس فاش می شوند شکل طراحی مُدل های اولیه ی میزبانان است. فاش شدن چرخ دهنده های درون نسخه ی کودکی فورد مدرک محکمی برای انی است که به تئوری خط های زمانی متفاوت سریال اعتقاد ندارند. این اپیزود همچنین تایید می کند که قابلیت ساختن کلون انسان ها وجود دارد و آنها با وجود تمام قدیمی و مکانیکی بودنشان خیلی طبیعی به نظر می رسند و حتی با توجه به مرگ جاک، سگ خانواده ی فورد، مکانیکی بودنشان به این معنا نیست که نمی توانند به طور طبیعی خونریزی کنند. بله، پس با توجه به این افشا می توان گفت از روی پوست و خونریزی ن یا آنها نمی توان میزبانان اولیه با نسخه های جدید را از هم جدا کرد.نهایتا به مهم ترین بحث این هفته و تئوری جدید طرفداران می رسیم که ماهیت فورد را زیر سوال می برد. بسیاری از طرفداران به این نتیجه رسیده اند که فورد یک میزبان است. آن هم نه یک میزبان معمولی. بلکه او یکی از اولین میزبانانی است که توسط آرنولد ساخته شده بوده. فورد به خودآگاهی می رسد، خالقش، آرنولد را می کشد و جای او را به عنوان آفریدگار این دنیا می گیرد. سپس، کارکنان انسان پارک را هم قتل عام می کند و میزبانان را به جای آنها قرار می دهد. این گونه آرنولد تبدیل به همان خالقی می شود که به دست مخلوق خودش (فورد) کشته شده است. شاید دلیل نشان دادن پس زمینه ی داستانی فورد در این اپیزود هم همین باشد. ما می دانیم که این میزبانان هستند که همیشه باید یک پس زمینه ی داستانی که شخصیت آنها را تعریف می کند داشته باشند و شاید آن کلبه و نانش همان پس زمینه ای است که آرنولد برای فورد نوشته بوده است.اگر یادتان باشد در بخش نظرات نقد هفته ی گذشته گفتم که نویسندگان از طریق جمله ی مرد سیاه پوش به فورد (اگه شیکمتو سفره کنم اون تو چی پیدا می کنم؟) می خواستند ما را درباره ی ماهیت فورد به شک بیاندازند. و همان جا به این نکته هم اشاره که با توجه به قدرت فورد در کنترل دسته جمعی روبات ها به صورت تلپاتی، احتمال میزبان بودن فورد بالاتر هم می رود. آره، شاید روی کاغذ کشتن انسان ها و تعویض آنها با روبات ها کار سختی به نظر برسد، اما اگر یادتان باشد فورد در توضیح گذشته ی پارک برای برنارد می گوید که او و آرنولد به همراه تیمی از ان حدود سه سال قبل از اینکه پارک باز شود، کار بر روی روبات ها را آغاز کرده بودند. به نظر نمی رسد منظور فورد از «تیمی از ان» چیزی بیشتر از ۲۰ نفر باشد. و کشتن و تعویض ۲۰ نفر هم کار سختی به نظر نمی رسد.بعد از اینکه فورد متوجه می شود که نسخه ی کودکی اش سگش را کشته است از او می پرسد چه ی به او گفته که این کار د و پسربچه هم جواب می دهد که آرنولد. این طور که به نظر می رسد فورد رسما در این لحظه متوجه می شود که آرنولد پس از مرگ از بین نرفته، بلکه کماکان در پارک حضور دارد و جنگ را آغاز کرده است. فورد در جایی از این اپیزود می گوید: «یه هنرمند خودش رو در اثرش مخفی می کنه». و می توان تصور کرد که اگر آرنولد خالق اصلی پارک باشد، مقداری از خودش (خودآگاهی اش) را در همه ی میزبانان مخفی کرده است. بعد از آپدیتی که فورد در اپیزود اول برای واقع گرایانه تر میزبانان منتشر کرد، ظاهرا آنها شروع به شنیدن صدای آرنولد کرده اند که برای سال ها در ذهنشان دفن شده بوده است و فورد هم دارد متوجه می شود که در حال از دست دادن کنترلش بر پارک و میزبانان است. ضدحمله ی او چه چیزی خواهد بود؟راستی چند نفر متوجه ی ادای دین باحال سریال در این اپیزود به شخصیت هفت تیرکش از مورد اقتباس شد:
عجب اپیزود دیوانه کننده ای! بعد از اینکه خط های داستانی سریال در اپیزودهای پس از افتتاحیه آرام آرام از هم فاصله گرفتند، انتظار داشتیم که آنها در چند اپیزود نتیجه گیری پایانی به هم پیوندند و یک خط داستانی بزرگ و پیچیده را تشکیل بدهند و اپیزود هشتم «وست ورلد» همان جایی است که این اتفاق می افتد. و خوشحالم که در این اپیزود با چنین چیزی روبه رو شدم. چون همیشه چیزی که در سریال هایی با خط های داستانی جدا و کاراکترهای فاصله دار اهمیت دارد، این است که یک چیزی باید آنها را به یکدیگر متصل کند. در «بازی تاج و تخت» اگرچه جان اسنو و دنریس تارگرین در حد یک قاره با هم فاصله دارند و تاکنون افتخار زیارت یکدیگر را نداشته اند، اما همیشه عناصر زیادی مثل اژدهایان کالیسی و وایت واکرهای آنسوی دیوار کاری می کنند تا تماشاگران در پس ذهنشان سرنوشت و داستان های آنها را به یکدیگر متصل کنند.به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، «وست ورلد» تا قبل از این اپیزود، کمی در این زمینه نگران کننده ظاهر شده بود. به سختی می شد خط داستانی میو را با وریس پیوند زد یا از ارتباط مرد سیاه پوش با بقیه ی اتفاقات سریال اطلاع پیدا کرد. بله، ما می دانستیم که ظاهرا مرد سیاه پوش در گذشته با وریس ارتباط داشته و وریس و میو هردو از معدود اندرویدهایی هستند که به هوشیاری کامل دست پیدا کرده اند، اما اینها کافی نبود. «وست ورلد» همیشه وقتی در بهترین ح ش به سر می برد که فقط به پرداخت و پیچیده تئوری های طرفداران خلاصه نمی شود و به تم های عمیق تر داستانی اش هم می پردازد. دوتا از مهم ترین موضوعات بحث برانگیز «وست ورلد»، روایت و حافظه بوده اند. وست ورلد دنیایی است که توسط روایت هایی که داستانگوها می نویسند کار می کند و از سوی دیگر میزبانان به عنوان چرخ دهنده های این روایت ها انی هستند که باید همیشه آنها را چه خوب و چه بد تکرار کنند و اگر یک روز از این کار دست بکشند، یا حافظه شان به کلی تغییر می کند یا جایشان با دیگری عوض می شود یا سر از سردخانه در می آورند. جایی که دیگر نمی توانند هیچ تاثیر متفاوتی روی دنیای اطرافشان بگذارند.مهم ترین چیزی که درباره ی این اپیزود که «محو شدن اثر» نام دارد دوست داشتم، این است که تم های روایت و حافظه را به طرز جذ در هم گره می زند و ما را به درک تازه ای درباره ی وست ورلد می رساند. یکدفعه متوجه می شویم که برخلاف چیزی که فکر می کردیم وست ورلد با دنیای واقعی فرق نمی کند، بلکه اتفاقا دنیای بیرون خیلی خیلی شبیه به زندگی داخل پارک و برع است. اکنون میلیون ها میلیون سال است که تاریخ مثل چرخه های داستانی میزبانان وست ورلد در حال تکرار شدن است و انسان ها هم مثل روبات هایی فرمانبردار نه تنها موفق به ش تن این چرخه نشده اند و کماکان اشتباهات همیشگی شان را تکرار می کنند، بلکه ناگهان سریال از این طریق کاری می کند تا احساس دلسوزی مان به امثال میو و وریس به غبطه تغییر کند. آنها موفق شده اند چرخه ی تکرارشونده ی تاریخ دنیایشان را بشکنند، اما ما چه؟اسم این اپیزود هم دقیقا براساس مسئله ی حافظه که در مرکز این اپیزود قرار دارد انتخاب شده است: «محو شدن اثر» (یا یک چیزی در این مایه ها!) به یک تئوری معروفِ در زمینه ی روانشناسی اشاره می کند. «محو شدن اثر» به این مسئله می پردازد که خاطرات جدید انسان توسط واکنش های شیمیایی درون مغز ایجاد می شود و این خاطرات اگر تا ۱۵ تا ۳۰ ثانیه بعد از تشکیل شدن مورد تکرار قرار نگیرند، برای همیشه از ذهن فرد حذف می شوند. اگرچه این تئوری با قدرت ثابت نشده است، اما حداقل از آن می توان به عنوان تعریف خوبی برای توضیح چگونگی کارکرد خاطرات کوتاه مدت مان استفاده کنیم و به این سوال جواب بدهیم که چرا بعضی خاطرات مان به سرعت از بین می روند و برخی دیگر برای همیشه در ذهن مان باقی می مانند و حتی باعث تغییر شخصیت مان هم می شوند.برخلاف چیزی که فکر می کردیم وست ورلد با دنیای واقعی فرق نمی کند، بلکه اتفاقا دنیای بیرون خیلی خیلی شبیه به زندگی داخل پارک و برع استحقیقت این است که اگر ما مدام یک خاطره را به یاد بیاوریم، آن خاطره در یادمان حک می شود و در غیر این صورت واکنش های شیمیایی ای که به ایجاد آن خاطره ی جدید منجر شده اند خود به خود از بین می روند و به ح اول برمی گردند. این تئوری توضیح می دهد که چرا ما انسان ها اتفاقاتی که آسیب های روانی شدیدی بر ما داشته اند را بعد از سال ها به یاد می آوریم، اما چند ساعت بعد فراموش می کنیم که برای ناهار چه چیزی خورده ایم. اما «وست ورلد» در این اپیزود با نحوه ی کارکرد سیستم خاطرات سازی میزبانان پارک کار دارد که از قضا خیلی با ما فرق می کند و این هم یک موهبت است و هم می تواند به عنوان یک شکنجه ی غیرقابل توقف واقعی حساب شود.مسئله این است که روبات ها چیزی به اسم «محو شدن اثر» ندارند. چون این یک سیستم شیمیایی است که ان پارک، فقط نسخه ی شبیه سازی از آن را برای روبات ها طراحی کرده اند. شبیه سازی که خیلی قوی تر از ذهن طبیعی انسان عمل می کند. در حالی که ما خاطرات مان را به طور طبیعی فراموش می کنیم، میزبانان طوری برنامه ریزی شده اند که آنها را به طور کلی فراموش کنند. در طول روز آن قدر اتفاقات آسیب زننده و فاجعه بار برای آنها می افتد که خاطراتشان باید به طور کلی پاک شود. وگرنه مغزشان از شدت اتفاقات بدی که تجربه می کنند منفجر می شود. برنارد که به خاطر قتل ترسا کالن حس عذاب وجدان دارد و نمی تواند به خوبی کار کند توسط فورد از شر این خاطره ی بد خلاص می شود. فورد با یک اشاره کاری می کند تا ترسا کالن چیزی بیشتر از یک اسم برای برنارد نباشد. فراموشی به کمک روبات مخفی ما می شتابد و او را از عذ دردناک نجات می دهد. فراموشی برای او یک موهبت است.اما دیگر میزبانان وست ورلد که در حال هوشیار شدن هستند از چنین موهبتی بهره نمی برند. مثلا به میو، وریس و تدی که در این اپیزود به جمع اندرویدهای هوشیار می پیوندد نگاه کنید. همه ی آنها احتمالا به لطف آرنولد و چیزی که درون آنها جای گذاشته است، خاطراتشان از سال های دور و نزدیک را به یاد می آورند. خاطراتی که طبیعتا برای میزبانان به تصاویری آزاردهنده و بد خلاصه شده است. اگرچه آنها مدت هاست که این خاطرات را به یاد نیاورده اند، اما چیزی از شفافیت آنها کم نشده است. انسان ها در گذشت زمان جزییات خاطراتشان را فراموش می کنند، اما نحوه ی کارکرد مغز روبات ها در این زمینه مثل پلی یک سه بعدی واقعیت مجازی ۴k است که مرور آنها، میزبانان را مثل روز اول در آن خاطرات قرار می دهد و خدا نکند آنها خاطرات بدی باشند. در آن صورت میزبان بیچاره ی ما باید مثل روز اول، آن دردها و آن احساسات نابودکننده را زندگی کند. اما فعلا نمی توان گفت آیا به یاد آوردن خاطرات مان با شفافیت کامل خوب است یا فراموشی. همین فراموشی است که به انسان ها کمک می کند تا با اتفاقات افتضاح زندگی شان و دنیا کنار بیایند و شاید همین فراموشی است که باعث می شود انسان ها گذشته ها و تاریخ شان را فراموش کنند و باز دوباره آنها را تکرار کنند. شاید همین فراموشی است که انسان ها را در طول تاریخ در یک چرخه ی تکرارشونده گرفتار کرده است. انسان ها فراموش می کنند و هیچ وقت یاد نمی گیرند و در مقابل همین به یاد آوردن با شفافیت کامل بود که به وریس و میو کمک کرد تا از لوپ هایشان فرار کنند. انگار هر دو همزمان می توانند یک موهبت و یک شکنجه باشند.حالا که حرف از برنارد شد، بگذارید با او شروع کنیم. اپیزود جدید سریال بلافاصله بعد از اتفاقات تامل برانگیز هفته ی قبل و تلاش فورد برای ماست مالی قتل ترسا شروع می شود. این در حالی است که برنارد به خاطر کاری که کرده است در غم عمیقی به سر می برد و دستش مثل گذشته به کار نمی رود. اگرچه فورد دستور قتل را صادر کرده بود، اما این او بوده که آن را با دستانش اجرا کرده است. اما چیزی که وضعیت برنارد را از انسانی که بدون قصد ی را کشته است متفاوت می کند این است که برنارد حتی فرصت تصمیم گرفتن برای خودش را هم نداشته است. او نقش چاقو یا تفنگ پیشرفته ای را برای فورد داشته است. ابزاری که به سادگی توسط استفاده کننده برداشته می شود و به درون بدن قربانی وارد می شود یا به سمت او شلیک می شود. اینکه اختیار تصمیمات برنارد دست خودش نیست و هر لحظه بدون اینکه متوجه شود باید به ساز خالقش ب د و کثیف ترین کارهای او را عملی کند خیلی وحشتناک تر از این است که شما به خاطر ندانم کاری خودتان گول ی را بخورید و دست به کار ناجوری مثل قتل بزنید.اما چیزی که شرایط روحی برنارد را بدتر می کند این است که فورد به عنوان همکار و خالق او هیچ تلاشی برای آرام ش نمی کند. بعد از دنبال یک برنامه نویس معمولی برای هفت اپیزود که آزارش به یک مورچه هم نمی رسید، تماشای بیچارگی ای که جفری رایت در این صحنه به نمایش می گذارد دل و روده ی آدم را در هم گره می زند. اما در واقع این آنتونی هاپکینز است که بعد از هفت اپیزود کماکان می تواند با وحشت قابل درکی که از خودش ساطع می کند، ما را میخکوب چشمان پر رمز و رازش کند. او شاید در مقایسه با برنارد از لحاظ بیولوژیکی خیلی خیلی انسان تر باشد، اما نکته ی کنایه آمیز ماجرا این است که در حالی که برنارد به گریه و زاری افتاده است، فورد قتل یک انسان را به عنوان اتفاقی که باید می افتاد می داند و خودش را برای فکر به آن هم اذیت نمی کند. فورد در واکنش به وحشت زدگی برنارد می گوید: «این عذ که احساس می کنی. این غم، این وحشت، این درد. فوق العاده اس. زیباست». بله، فورد به جای اینکه سعی در آرام برنارد داشته باشد، انفجارِ احساسات واقع گرایانه ی او را تحسین می کند.مسئله این است که فورد اگر بخواهد هم نمی تواند برنارد را آرام کند. بالاتر گفتم که فورد همیشه وحشت قابل درکی از خودش ساطع می کند و این حس را می توانید در قوی ترین شکل ممکنش در این سکانس احساس کنید. فورد ترسناک است، اما ما می فهمیم در پس ذهنش چه می گذرد و این او را به یکی از همان کاراکترهای نفرت انگیزی که عاشقشان هستیم تبدیل می کند. از نگاه ما، برنارد چیزی بیشتر از ابزاری برای انجام کارهایش نیست. آیا شما ابزاری را به خاطر انجام درست وظیفه اش تحسین می کنید؟ از نگاه فورد، گریه و زاری برنارد چیزی بیشتر از یک سری دستورات برنامه ریزی شده نیست و فورد با دیدن این صحنه بیشتر از هرچیز دیگری خودش را تحسین می کند که عجب مخلوق واقع گرایانه ای ساخته ام. سوال این است که آیا همان طور که فورد باور دارد برنارد دارد احساسات انسانی را به واقع گرایانه ترین شکل ممکن «شبیه سازی» می کند یا آنها حقیقت دارند؟ آیا می توان بین این دو فرقی قائل شد؟ اصلا وقتی ما انسان ها هنوز نتوانسته ایم نحوه ی کارکرد ذهن و احساسات مان را درک کنیم، چگونه می توانیم یک روبات را محکوم به شبیه سازی کنیم؟نحوه ی کارکرد مغز روبات ها در زمینه ی به یاد آوردن خاطرات، مثل پلی یک سه بعدی واقعیت مجازی ۴k استخوشبختانه در ادامه ی این اپیزود ضداستدلالی که برای به رسمیت شمردن احساسات روبات ها داریم هم به میان کشیده می شود. فورد از این می گوید که تصورات برنارد از رنج های گذشته اش او را به موجودات زنده شبیه می کند. برنارد جواب می دهد چرا «شبیه به موجودات زنده» اما نه «یک موجود زنده؟» برنارد ادامه می دهد: «درد فقط توی ذهن وجود داره. همیشه تصور میشه. پس، فرق بین درد چیه؟ فرق بین ؟» اینجاست که فورد بحث آرنولد را به میان می کشد و از این می گوید که همین سوال بود که او را دیوانه کرد. جمله ی بعدی چیزی است که خیلی از ابهاماتی که درباره ی طرز فکر فورد داریم را برطرف می کند. او می گوید ما نمی دانیم خودآگاهی چگونه کار می کند. ما نمی توانیم هوشیاری را تعریف کنیم. شاید به خاطر اینکه اصلا چنین چیزی وجود ندارد. شاید به خاطر اینکه معلوم نیست آیا اصلا خودِ ما واقعا زنده هستیم یا نه.فورد فاش می کند که طرز فکر او درباره ی روبات ها درباره ی انسان ها هم صدق می کند. او ادامه می دهد که انسان ها فکر می کنند موجودات ویژه ای هستند و این آنها را از بقیه جدا می کند. که آنها فکر می کنند بالاتر از اندرویدها قرار می گیرند. اما به قول فورد، انسان ها هم مثل روبات های وست ورلد در چرخه های تکرارشونده ی خودشان گرفتار هستند. این حرف ها به این معنی است که شاید فورد بعد از اختصاص دادن تمام زندگی اش به مطالعه و کار بر روی شبیه سازی ذهن به این نتیجه رسیده است که انسان ها و مخلوقات او هیچ فرقی با هم ندارند. اما در حالی که انسان ها نادان از دنیای اطرافشان به خیال خودشان آزادانه زندگی می کنند و زجر می کشند، او با در کنترل داشتن ذهن و خاطرات میزبانان سعی می کند تا آنها را از ضعف های انسان بودن و افکار نابودکننده ی آنها مصون نگه دارد. همان فکری که باعث می شود آنها خودشان را موجودات ویژه ای بدانند. این موضوع توضیح می دهد که چرا فورد با خودآگاهی روبات ها مخالف است. اگر انسان ها هم روبات های گرفتار در لوپ های تکراری خودشان باشند، پس خودآگاهی روباتی مثل وریس، او را صرفا آزاد نمی کند، بلکه او را از زندانی درمی آورد و در زندانی دیگر قرار می دهد. با این تفاوت که اگر زندان اول قابل دیدن بود، قرار گرفتن در زندان دوم مثل توهمی از می ماند. از نظر فورد این طوری وریس باید بقیه ی عمرش را در توهم بگذارند. نکته ی تامل برانگیزی است و ممکن است درست باشد. یا حداقل این چیزی است که فورد به آن باور دارد و فعلا به سختی می تواند ضداستدلالی برای او پیدا کرد.فورد در نهایت فاش می کند در حالی که میزبانان نمی توانند بدون کمک خارجی خشم و عذاب و غم و اندوه شان را کنترل کنند، او موفق شده با بازی در نقش خدا، جلوی آنها را در احساس این دردهای انسانی بگیرد. به قول خودش، او موفق شده به جایگاهی برسد که دیگر احساسات انسانی پشیزی هم برای او ارزش ندارند. چون از نگاه او انسان ها هم مثل روبات ها در یک دنیای واقعی زندگی نمی کنند که احساساتشان واقعیت داشته باشد. به قول فورد، اگر شما می خواهید با موفقیت بر قلمرویی که ساخته اید حکومت کنید نباید در مقابل این احساسات وا بدهید. خدا باید مثل یک ساعت اتمی کارش را بدون یک صدم ثانیه تاخیر انجام دهد و او واقعا چنین چیزی است: ماشینی ایده آل در پوسته ای انسانی.در نهایت فورد با برنارد قراری می گذارد. اگر او تمام مدارک مرتبط با قتل ترسا را از بین ببرد، حافظه اش را به همراه تمام خاطرات شخصی اش با ترسا پاک می کند و او را از این عذاب وجدان خلاص می کند. این شاید خبر خوبی باشد، اما به این معنی است که برنارد تمام خاطرات خوبی که با ترسا داشته را هم از دست خواهد داد. برنارد کار را تمام می کند، اما چیزی که ما تاکنون از این سریال متوجه شده ایم این است که احتمال بازگشت حافظه های پاک شده هر لحظه امکان پذیر است. احتمال بازگشت خاطراتِ برنارد از گذشته های دور اما زمانی قوی تر می شود که او از فورد می پرسد آیا قبلا هم او را مجبور به چنین کارهای کثیفی کرده بوده؟ فورد جواب منفی می دهد. اما ما همان لحظه فلش بکی از خفه شدن السی توسط برنارد را می بینیم. دومین چیزی که در طول این هفت قسمت فهمیده ایم این است که فورد آدم روراستی نیست و این بار چنین چیزی همان لحظه تایید می شود. احتمال اینکه فورد علاوه بر ترسا و السی، برنارد را بارها مجبور به انجام چنین کارهایی کرده باشد خیلی خیلی زیاد است. وریس، میو و تدی در حال به یاد آوردن هستند و به نظر می رسد پیوستن برنارد به آنها هم شاید دیر یا زود داشته باشد، اما سوخت و سوز ندارد.اما حالا که حرف از السی شد بگذارید بگویم که با توجه به آن فلش بک کوتاه و صورتِ کبود السی، به نظر می رسد کار او تمام است، اما تجربه نشان داده مرگ کاراکترها را فقط باید در صورتی باور کنید که آن را خودتان با چشمانتان ببینید. پس، هنوز این احتمال وجود دارد که السی جایی در پارک بیهوش افتاده باشد. از آنجایی که استابس در این اپیزود به عدم اهمیت دادن برنارد به خبر مرگ ترسا شک می کند، احتمال دارد یت بعدی او پیدا السی باشد. اینکه او در پایان جستجویش السی را زنده، مرده یا میزبان پیدا می کند، معلوم نیست. اما یک چیز را مطمئنیم و آن هم این است که میزبانی که در حال ساخته شدن در کارگاه شخصی فورد است، باید فرد مهمی باشد. از آنجایی که در این اپیزود احتمال قالب نسخه ی روباتیک ترسا به پارک رد شد، باید دید او چه ی خواهد بود. راستی، یکی از تئوری های مشهور سریال مربوط به ع ی است که فورد در اپیزود سوم از آرنولد و خودش به برنارد نشان می دهد. بسیاری فکر می کنند جای خالی یک نفر در سمت راست ع احساس می شود و هر لحظه ممکن فاش شود که جفری رایت علاوه بر برنارد، نقش آرنولد را هم بازی می کند. در اپیزود این هفته ما دیدیم که برنارد به راحتی تصویر خودش را از یک ع پاک کرد. فکر می کنم می توان این صحنه را به عنوان مدرک دیگری در اثبات این تئوری برداشت کرد.در روزهایی که سریال روز به روز دارد برای کاراکترها تهدیدبرانگیزتر می شود، شاید یکی از قربانیان بعدی سریال ی نباشد جز لی سایزمور، نویسنده ی ارشد پارک. بالا ه هرچه نباشد «وست ورلد» هفته ی پیش ثابت کرد که هیچ مشکلی با کشتن کاراکترهای انسانی اش ندارد. شارلوت هیل، دشمن جدید فورد بعد از اینکه نقشه اش توسط فورد نقش بر آب می شود، تصمیم می گیرد تا با جذب سایزمور، یتی که ترسا در آن ش ت خورده بود را به روش دیگری عملی کند. بالا ه شاید او برخلاف ترسا آن قدر باهوش تر و نیرنگ بازتر باشد که بتواند به صورت خیلی سوسکی فورد را دور بزند. سایزمور یکی از نچسب ترین کاراکترهای سریال بوده است که بعضی وقت ها نقش اش به عنوان کاراکتری خنده دار از کنترل خارج می شود و به اتمسفر سریال ضربه می زند. خوشبختانه اما او در این اپیزود در بهترین شرایطش به سر می برد. دیدن او در حالی که در دفترش قدم می زند و بر روی دیالوگ های یک آنتاگونیستِ آدم خوار جدید که مشغول به نیش کشیدن یک پا است کار می کند، در بدترین ح کاری می کند تا از مقدار دیوانگی این صحنه نیشخند بزنید!فورد فاش می کند که طرز فکر او درباره ی روبات ها درباره ی انسان ها هم صدق می کندسایزمور اما طبق معمول کودن ترین شخصیت کل سریال است. بنابراین این شارلوت است که حقیقت را برای او روشن می کند. حقیقت این است که فورد او را در خصوص طراحی یک آنتاگونیست جدید به دنبال نخود سیاه فرستاده است و خودش دارد تمام کارهای روایتش را انجام می دهد. شارلوت او را متقاعد می کند که به جای تلف وقتش، کار جالب تری را به دست بگیرد. او می خواهد به فرستادن مخفیانه ی اطلاعات پارک به بیرون ادامه بدهد و از آنجایی که دفعه ی قبل استفاده از میزبانی مجهز به فرستنده های ای با ش ت مواجه شد، او این دفعه قصد دارد تا با آپلود کُد منحصربه فرد پارک بر روی یک میزبان بازنشسته، او را به بیرون از پارک بفرستد. و از سایزمور می خواهد که طوری این میزبان را برنامه ریزی کند که با یک انسان مو نزد.آنها برای پیدا میزبان مورد نظر به سردخانه برمی گردند و این با بازگشت پیتر ابرناتی، میزبانی که در ابتدا نقش پدر وریس را بازی می کرد و به اولین قربانی بروزسانی فورد تبدیل شد همراه می شود. فروپاشی روانی پیتر ابرناتی در اپیزود اول یکی از تکان دهنده ترین لحظات سریال بود و به شخصه پیش بینی می که به نظر نمی رسد کار سازندگان با ی که در دقایق اولیه ی سریال چنان تاثیری روی تماشاگران گذاشته بود تمام شده باشد. شاید یکی از دلایلی که سایزمور در حال حاضر محتمل ترین کشته ی بعدی سریال باشد، ارتباط او با پیتر ابرناتی باشد. ما در حالی با پیتر خداحافظی کردیم که او روبات بسیار انتقام جویی به نظر می رسید. بنابراین اگر جاسوسی علیه رییسی که به سادگی می تواند شما را به جایی خلوت بکشاند و توسط روبات دست آموزش بکشد، سایزمور را تهدید نکند، پس حتما بیدار و تعمیر روباتی که سابقه ی بازی در نقش یک روانی قاتل را دارد، حتما با خطر مرگ همراه خواهد بود.خط داستانی وریس و ویلیام که در دو-سه اپیزود گذشته از بی اتفاق ترین ها بوده است، در این اپیزود روی دور می افتد. آن قدر روی دور می افتد که با دو افشای غیرقابل انکارِ جدید روبه رو می شویم: اول اینکه رسما تئوری خط های زمانی متفاوت سریال طوری تایید می شود که همین اپیزود برای تبدیل این تئوری به حقیقت کافی است و دوم این است که وریس «هزارتو» را پیدا می کند. اگرچه فکر می کردیم پیدا هزارتو به معنای پاسخ گرفتن تمام سوال هایمان است، اما طبق معمولِ ساز و کار «وست ورلد»، رسیدنِ وریس و ویلیام به مقصدشان به حجم معماهایمان اضافه می کند. اما بگذارید به مدرک جدیدمان درباره ی تئوری خط های زمانی برگردیم.میو و وریس اگرچه به عنوان روبات هایی که گذشته شان را به یاد آورده و به هوشیاری رسیده اند خیلی به هم شبیه باشند، اما این دو در یک چیز با هم تفاوت دارند. در حالی که سر درآوردن از کارهای میو آسان است، چنین چیزی دربار ه ی وریس صدق نمی کند. ما می دانیم میو چه زمانی در خاطراتش است و چه زمانی در زمان حال، اما گذشته و حالِ وریس طوری در هم ذوب شده اند که خود او را هم روانی کرده است. بزرگ ترین عنصری که باعث می شود وریس در این اپیزود مثل ما به چیزهایی که می بیند شک کند، جایی است که برای آب برداشتن از رودخانه از ویلیام جدا می شود و وقتی برمی گردد، خبری از ویلیام و سربازانی که توسط سرخ پوست ها کشته شده بودند نیست. این صحنه برخلاف مدارکی در این زمینه از اپیزودهای قبلی داریم، آ ن قدر شفاف است که مهر تایید را بر خط های زمانی متفاوت سریال می کوبد. اینجا اثبات می شود که وریس در تمام طول سریال نه در خانه بوده و نه چیز دیگری، او با زندگی دوباره ی خاطراتش (یادتان می آید که میزبانان همه چیز را به طرز بی نقصی به یاد می آورند) در حال پیمودن دوباره ی مسیری است که ۳۰ سال پیش همراه با ویلیام از سر گذرانده بود. اما در حالی که این موضوع برای ما تایید شده است، وریس تازه به آن شک کرده است و به همین دلیل دچار فروپاشی روانی می شود: «مثل این می مونه که توی یه خواب یا خاطره ای از مدت ها قبل گرفتار شدم».مدرک بعدی مان اما خانم آنجلاست که شاید حضور کمرنگی در سریال داشته باشد، اما سازندگان به طرز نامحسوسی نقش بسیار مهمی برای ترسیم خط های زمانی مختلفی که داستان در آنها جریان دارد، به او داده اند. سی و پنج سال پیش، زمانی که پارک تازه در آستانه ی باز شدن به سر می برد، آنجلا یکی از نان شهر م وبه ای است که وریس در زمان حال آن را پیدا می کند. شهری که کلیسای سفید معروف و مرموز داستان هم در آن واقع است. به نظر می رسد این اولین شهری بوده که در پارک ساخته شده و نقش محیط تست اولیه ی روبات ها را برعهده داشته است. ما آنجلا را یک بار در اپیزود سوم به طرز گذرایی در میان فلش بکی که همراه با فورد به روزهای اولیه ی پارک می زنیم می بینیم و باز دوباره نسخه ی کامل آن فلش بک را در این اپیزود می بینیم. آنجلا هم با چترش آنجاست و به دوربین لبخند می زند.خط داستانی وریس و ویلیام که در دو-سه اپیزود گذشته از بی اتفاق ترین ها بوده است، در این اپیزود روی دور می افتددر خلال فلش بک وریس به گذشته های شهر م وبه، می بینیم که میو، آرمیستیس (دختری با خالکوبی مار)، دختر لورنس و آنجلا به همراه وریس همگی در این شهر زندگی می د. اما زمانی که ویلیام پنج سال بعد برای اولین بار وارد پارک شد، نقش آنجلا از یکی از نان داخل پارک به یکی از روبات های خوش آمدگو و آماده کننده ی مهمانان تغییر کرده بود. ۳۰ سال به جلو فلش فوروارد می زنیم و در این اپیزود می بینیم که آنجلا نقش یکی از نوچه های وایات را برعهده دارد. مرد سیاه پوش به محض دیدن آنجلا، او را به جا می آورد و می گوید فکر می فورد تو را تا الان بازنشسته کرده باشد. اگر ویلیام و مرد سیاه پوش یک نفر باشند، پس مرد سیاه پوش باید اولین رویارویی اش با او را به خاطر بیاورد. پس، آنجلا تاکنون چندتا نقش عوض کرده است: ن شهر، خوش آمدگوی مهمانان و حالا جاسوسی برای وایات. این هم از سه خط زمانی داستان. اما در حالی که تماشاگران جواب بسیاری از سوالاتشان را در این اپیزود می گیرند، وریس گیج تر از همیشه است و به این فکر می کند که چرا صدای آرنولد، او را به اینجا کشیده است تا یک سری توهمات و فلش بک و فلش فوروارد مختلف دیگر به او نشان دهد. شاید وریس گیج باشد، اما شاید ما کم و بیش دلیلش را بدانیم. پس، خودتان را برای یک تئوری دیوانه کننده ی جدید آماده کنید:از زمانی که فورد شخصیتی به اسم وایات را به عنوان آنتاگونیستی شرور و خون خوار در قالب پس زمینه ی داستانی تدی معرفی کرد، چیزی درباره ی او شک برانگیز بوده است. در ابتدا به نظر می رسید فورد این کاراکتر را فقط برای نشان دادن قدرت داستانگویی اش به سایزمور طراحی کرده است، اما در ادامه به اهمیت وایات اضافه و اضافه تر شد. در اپیزود این هفته معلوم می شود که چرا ممکن است شک ما درست بوده باشد. وقتی وریس در خاطراتش از شهری با کلیسای سفید دیدن می کند، او ناگهان با توهمی از قتل عام خونین مردم شهر روبه رو می شود. اگر این صحنه برایتان آشناست، اشتباه نمی کنید. چون ما آن را در میان خاطرات تدی از وایات هم دیده ایم. به شخصه باور دارم که این قتل عام همان اتفاق معروفی است که ۳۰ سال پیش در پارک افتاده است و فورد هم با الهام از این رویداد واقعی، پس زمینه ی داستانی وایات و رابطه اش با تدی را طراحی کرده است.همان طور که از زبان فورد می شنویم، ماجرای وایات در «زمان جنگ» به وقوع پیوسته است. می توان گفت منظور فورد از این جمله، اشاره به جنگی است که سر هدف اصلی پارک بین فورد و آرنولد در گرفت. در همین اپیزود میو احساس درون مغزش را به عنوان «دو ذهنی که با یکدیگر درگیر هستند» توصیف می کند. این جمله، هم می تواند به معنی نبرد ذهن دوگانه ی او باشد (که قبلا درباره اش حرف زده ایم) و هم می تواند به معنی نبرد ذهن های فورد و آرنولد باشد. یا همان طور که تدی توصیف می کند، وایات ادعا می کرد که «صدای خدا» را می شوند. ما می دانیم که براساس تئوری ذهن دوگانه، اندرویدها صدای برنامه نویسی هایشان را به عنوان صدای خدا می شوند. اصلا این همان چیزی بود که برای وریس هم اتفاق می افتد و او را به هوشیاری رساند. یا در اپیزود سوم تدی به فورد می گوید که وایات برای انجام یک سری مانورهای نظامی برای مدتی ناپدید شد و بعد با افکار خیلی عجیبی برگشت. سپس ما به وریس در حال قدم زدن در سوییت واتر کات می زنیم. بله، درست حدس زدید. هویت واقعی وایات را بهتان معرفی می کنم: وریس.اگر قبول کنیم سکانس های دو نفره ی وریس و برنارد، مربوط به ۳۵ سال قبل می شود و این در واقع آرنولد است که وریس را برای ش تن چرخه ی داستانی اش تشویق می کند تا هزارتو را پیدا کند، پس آیا وریس همان ی است که تدی از آن تعریف می کند؟ همان ی که برای مدتی غیبش می زند و بعد با افکار عجیب و غریبی برمی گردد. تا قبل از این اپیزود فکر می کردیم که محل وقوع گفتگوهای دو نفره ی وریس و برنارد (آرنولد) در کاراگاه زیرزمینی فورد بوده است، اما با توجه به این اپیزود اکثر طرفداران به این نتیجه رسیده اند که احتمالا آنجا کاراگاه زیرزمینی دیگری است. کاراگاهی که در زیر کلیسای سفید واقع شده است. کاراگاه شخصی مخصوص خودِ آرنولد. شاید به خاطر همین است که این کلیسا جایگاه ویژه ای در خاطرات وریس دارد.وقتی وریس به خانه های م وبه و سوخته ی شهر می رسد، به ویلیام می گوید: «این چیزیه که آرنولد می خواد. آرنولد اینجا منتظر ماست. بهمون کمک می کنه». به عبارت دیگر اگر وریس ۳۵ سال پیش با هفت تیرش (هفت تیرش را یادتان می آید که سریال در اپیزودهای ابت چقدر روی آن تمرکز می کرد)، مردم شهر را قتل عام کرده باشد، پس می توان گفت وایات واقعی، وریس است که امکان دارد باز دوباره در زمان حال هم کنترل خودش را از دست بدهد و به قاتل مرگباری تبدیل شود. این طوری در حالی که سر مرد سیاه پوش با کاراکترهای سایزمور گرم است، فورد می تواند از پشت به او خنجر بزند. تازه تدی هم در انتظار رویارویی با دشمن قسم خورده اش با وریس روبه رو می شود. بماند که ویلیام هم با دیدن تبدیل شدن دختر رویاهایش به یک ماشینِ کشتارِ خونسرد چنان ضدحالی خواهد کرد که همه چیز را برای تبدیل شدنش به مرد سیاه پوش مهیا می کند.بالاتر به طور غیرمستقیم درباره ی یکی از تم های اصلی سریال که «مسئله ی داشتن یا نداشتن احساسات انسانی» است صحبت و بعد از ماجرای وریس و وایات و تاثیری که می تواند این افشا بر روی تدی، مرد سیاه پوش و ویلیام بگذارد، باز باید به آن برمی گردیم. در میان این تئوری ها و پیش بینی ها ممکن است یکی از بزرگ ترین افشاهای سریال را فراموش کرده باشیم. «وست ورلد» در این اپیزود فاش می کند که سوال اصلی که درباره ی آن بحث و گفتگو کنیم خط های زمانی یا هویت مرد سیاه پوش نیست، بلکه «عشق» است. اینکه عشق برای میزبانان و انسان ها چه معنایی دارد. فورد درباره ی دستی اش به هوش منحصربه فردشان به برنارد می گوید: « همون چیز همیشه گریزان را شکار کردیم: عشق». اما فلسفه ی فورد درباره ی عشق با باور عمومی ما فرق می کند. او به عشقی باور دارد که می توان آن را خاموش و روشن کرد. درست همان طور که وقتی میو به خاطر مرگ دخترش به زجه و زاری افتاده است، آن را خاموش می کند. یا درست همان طور که ناراحتی برنارد به خاطر قتل ترسا را با خاموش سیستم احساسی اش کنترل می کند.«وست ورلد» در این اپیزود فاش می کند که سوال اصلی داستان که باید درباره ی آن بحث و گفتگو کنیم خط های زمانی یا هویت مرد سیاه پوش نیست، بلکه «عشق» استفورد باور دارد که داشتن یک کلید روشن و خاموش برای عشق و اندوه مان بسیار لازم و حیاتی است. از نگاه او بزرگ ترین دستاورد او خلق موجوداتی است که از این نظر، پیشرفته تر از انسان ها هستند. چون از نگاه او احساساتِ غیرقابل کنترل، نهایت بدبختی خواهد بود. خیلی راحت می توان فلسفه ی فورد را درک کرد. کافی است در یک اندوه دکننده قرار بگیرید تا متوجه شوید داشتن یک کلید روشن و خاموش می تواند چه موهبت فوق العاده ای باشد. اما همزمان همین درد و اندوه است که زندگی را برای ما معنی می کند. در طول سریال ما بارها از زبان کاراکترهای مختلف شنیده ایم که درد از دست دادن عزیزشان، تنها چیزی است که برای آنها باقی مانده است. برنارد چنین جمله ای را درباره ی پسرش می گوید. وریس چنین چیزی را درباره ی والدینش می گوید و در این اپیزود میو در حالی که آرام و قرار ندارد، چنین چیزی را درباره ی دختر مُرده اش می گوید. اما فورد که به خیال خودش به فکر مخلوقاتش است، به جای آنها تصمیم می گیرد و می گوید: «لازم نیست زجر بکشی، میو. اونو ازت می گیرم».اما فورد نمی داند که این اشک ها اهمیت دارند. بدون درد و بدون مرگ، زندگی هیچ معنایی نخواهد داشت. بدون آنها هیچ عشقی وجود نخواهد داشت. چطور می توان ی را دوست داشت که هیچ اتفاقی برایش نمی افتد و به راحتی تعمیرشدنی است. بازی اصلی همین است. اگر یادتان باشد مرد سیاه پوش در اپیزودهای آغازین سریال به این نکته اشاره کرد که او آمده تا وست ورلد را به جایی با خطرات واقعی تبدیل کند. او می خواهد هدف آرنولد را عملی کند. او می خواهد غم و اندوه را آزاد کند. به طوری که دیگر قابل فراموش نباشند. مرد سیاه پوش چنین چیزی را با کشتن دختر میو در او دیده است و قصد دارد تا با رسیدن به هزارتو، چنین چیزی را در وریس هم زنده کند. همان طور که گفتم اگر داستان وریس و ویلیام با مرگ وریس یا پاک شدن تمام خاطرات و احساسات دختر آبی پوش نسبت به ویلیام به پایان برسد، پس منطقی به نظر می رسد که ش ت عشقی مرد سفیدپوش داستان، او را به مردی تلخ مزاج و بدبین تبدیل کند.چنین چیزی با داستانی که مرد سیاه پوش درباره ی گذشته اش برای تدی تعریف می کند هم هم خوانی دارد. مرد سیاه پوش از این می گوید که ۳۰ سال پیش با زنی ازدواج می کند و از آنجایی که هیچ وقت از لحاظ احساسی کنار همسرش نبوده است، او دست به خودکشی می زند. خب، این زن می تواند ژولیت، خواهر لوگان باشد و دلیل ش ت ازدواج آنها به بدترین شکل ممکن می تواند به پایان بندی سفر او (ویلیام) و وریس مربوط شود. ویلیام ی است که در وست ورلد خود واقعی اش را پیدا می کند و به طرز بسیار رویایی و غیرقابل تصوری دختر موردعلاقه اش را درون یک ماجراجویی پرهیجان به دست می آورد. اما ماجراجویی آنها با بازگرداندن وریس به سر جای اولش، به وحشتناک ترین شکل ممکن به پایان می رسد و رویای او را به سرعت به یک کابوس تبدیل می کند. بنابراین می توان تصور کرد ویلیامی که قلبش را در پارک جا می گذارد، در زندگی اش در بیرون از پارک به آدم سرد و مُرده ای تبدیل می شود. گذشته ی تراژیک مرد سیاه پوش، آینده ی اجتناب ناپذیر ویلیام است.
هریسون فورد، زادۀ 13 ژوئیۀ 1942، بازیگر و تهیه کنندۀ یی است. او برای بازی در نقش هان سولو در مجموعه های «جنگ ستارگان» و نقش اصلی مجموعه های «ایندیانا جونز» به شهرت جهانی رسید.هریسون فورد، زادۀ 13 ژوئیۀ 1942، بازیگر و تهیه کنندۀ یی است. او برای بازی در نقش هان سولو در مجموعه های «جنگ ستارگان» و نقش اصلی مجموعه های «ایندیانا جونز» به شهرت جهانی رسید. وی با نقش های ریک دکارد در علمی تخیلی پادآرمان شهری «بلید رانر» (1982) و دنباله اش «بلیدرانر 2049» (2017)؛ جان بوک در تریلر «شاهد» (1985) که برای آن نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر شد و جک رایان در های اکشن «بازی پاتریوت» (1992) و «تهدید فوری و آشکار» (1994) نیز شناخته می شود.فعالیت حرفه ای او در طول شش دهه گسترده شده و شامل تعداد زیادی از پرفروش ترین های هالیوود می شود، از جمله جنگی حماسی «اینک آ ا مان» (1979)؛ درام حقوقی «بی گناه» (1990)؛ اکشن «فراری» (1993)؛ تریلر اکشن «هواپیمای رئیس جمهور» (1997) و تریلر روانشناسانۀ «لایه های پنهان» (2000). هشت از های او به فهرست ملی ثبت راه یافته است: «دیوارنویسی یی» (1973)، «مکالمه» (1974)، «جنگ ستارگان» (1977)، «اینک آ ا مان» (1979)، «امپراتوری حمله می کند» (1980)، «مهاجمان صندوق گمشده» (1981)، «بلیدرانر» (1982) و «بازگشت جدای» (1983). تا سال 2016، فروش های فورد در به بیش از 4.7 بیلیون دلار و در سراسر دنیا به بیش از 6 میلیون دلار رسیده و فورد را به دومین ستارۀ پرفروش گیشۀ داخل تبدیل کرده است.هریسون فورد در شیکاگو، ایلینوی به دنیا آمد. پدرش کریستوفر فورد، مدیر تبلیغات و بازیگر سابق، و مادرش دوروتی، بازیگر سابق رادیو بودند. پدرش ایرلندی و مادرش یهودی بودند. برادر کوچک تر او، ترنس، در سال 1945 به دنیا آمد. اجداد پدری آنها از کاتولیک های ایرلندی و تبار آلمانی و اجداد مادری شان نیز مهاجران یهودی از اهالی مینسک بلاروس بودند. فورد عضو فعال پیشاهنگی پسران بود و به دومین رتبۀ ممتاز آن یعنی پیشاهنگی زندگی دست یافت. او در اردوی پیش آهنگی به عنوان مشاور مدال لیاقت مطالعۀ خزندگان کار می کرد. به همین دلیل بود که او و استیون اسپیلبرگ کارگردان تصمیم گرفتند ایندیانا جونز جوان در «ایندیانا جونز و آ ین جنگ صلیبی» یک پیشاهنگ زندگی باشد.هریسون فورد در ایندیانا جونز و آ ین جنگ صلیبیهریسون فورد در ایندیانا جونز در سال 1960، فورد از دبیرستان مِین ایست شهر پارک ریج ایلینویز فارغ حصیل شد. صدای او اولین صدای دانش آموز بود که از ایستگاه جدید رادیویی دبیرستانش (wmth) پخش شد و او اولین گزارشگر ورزشی آن در آ ین سال تحصیلی اش (60-1959) بود. سپس در ریپون در ویسسکانسین در رشتۀ فلسفه تحصیل کرد و در آنجا عضو انجمن برادری سیگما نو شد. طی سه ماه پایانی سال آ تحصیلش در کلاس نمایش شرکت کرد تا بر کمرویی اش غلبه کند. به این ترتیب، فورد که خود را "دیر شکوفا" توصیف کرده، شیفتۀ بازیگری شد.در سال 1964، بعد از یک فصل اجرای تابستانی با گروه بلفری پلیرز، به رفت تا برای شغل گویندگی در رادیو درخواست بدهد. او این شغل را به دست نیاورد، اما در کالیفرنیا ماند و سرانجام قراردادی با دستمزد 150 دلار در هفته با برنامۀ استعداد جدید کلمبیا پیکچرز امضا کرد تا نقش های کوچکی در ها بازی کند. اولین نقش شناخته شدۀ او یک پادوی هتل در «هیجان مرده روی چرخ فلک» (1966) بود. سپس توانست نقش های دیگری در هایی مثل «زمانی برای کشتن» (1967) با بازی گلن فورد، جورج همیلتون و اینگر استیونس به دست آورد.در «عشق» (1967) نیز نقشی با دیالوگ به دست آورد اما هنوز نامش در فهرست بازیگران ثبت نمی شد. سرانجام در وسترن «زمانی برای کشتن» (1967) نام او به صورت هریسون جِی. فورد ثبت شد، اما حرف جی. بی مورد بود چون او نام وسط نداشت. گویا این حرف برای این به اسم او اضافه شده بود که با هریسون فورد، بازیگر های صامت که از 1915 تا 1932 در بیش از 80 بازی کرد و در 1957 در گذشت، اشتباه گرفته نشود. فورد بعدها گفت که از وجود آن بازیگر بی خبر بود تا این که در پیاده روی شهرت هالیوود با ستاره ای به نام خودش روبرو شد.او خیلی زود حرف جی. را از اسم خود حذف کرد و با استودیو های یونیورسال همکاری کرد و در سریال های تلویزیونی بسیاری از اوا دهۀ 1960 تا اوایل دهۀ 1970، نقش های کوچک بر عهده گرفت، سریال هایی مثل «دود اسلحه»، «آیرنساید»، «ویرجینیایی»، «اف. بی. آی.»، «عشق، سبک یی» و « گ فو». او در وسترن «سفر به شیلو» (1968) ظاهر شد و یک نقش بدون دیالوگ و ثبت نشده در «نقطۀ زابریسکی» (1970) به کارگردانی میکل آنجلو آنتونیونی به دست آورد. فورد که از نقش هایی که به او پیشنهاد می شد، راضی نبود یک نجار حرفه ای شد تا بتواند هزینۀ زندگی همسر و دو پسر کوچکش را تأمین کند.فرد روس، تهیه کنندۀ تازه کار، از فورد جوان پشتیبانی کرد و ترتیبی داد تا او برای جورج لوکاس تست بازیگری بدهد؛ به این ترتیب نقش باب فلفا در «دیوار نویسی یی» (1973) به فورد رسید. رابطۀ او با لوکاس تأثیر عمیقی بر آیندۀ حرفه ای او گذاشت. بعد از موفقیت «پدر خوانده»، فرانسیس فورد کوپولا او را استخدام کرد تا دفترش را توسعه دهد و در دو بعدی خود، «مکالمه» (1974) و «اینک آ ا مان» (1979)، نقش های کوچکی به او داد؛ در دوم او نقش افسری به نام جی. لوکاس را بازی کرد.بازی هریسون فورد در «دیوارنویسی یی» سرانجام او را به نقش اول رساند؛ لوکاس او را استخدام کرد تا دیالوگ بازیگرانی را که برای تست بازیگری آیندۀ او «جنگ ستارگان» شرکت می د، برایشان بخواند. در نهایت بازی فورد در طول این خوانش ها لوکاس را قانع کرد تا نقش هان سولو را به او بدهد. «جنگ ستارگان» (1977) یکی از پرفروش ترین های آن زمان شد و فورد را به یک استار تبدیل کرد. او در دنباله های موفق این ، «امپراتوری حمله می کند» (1980)، «بازگشت جدای» (1983) و همچنین تلویزیونی «جنگ ستارگان، ویژه تعطیلات» (1978)، نیز بازی کرد. فورد از لوکاس خواست در پایان «بازگشت جدای» هان سولو را بکشد و به او گفت: «این به کل عمق می بخشد»، اما لوکاس قبول نکرد.هریسون فورد در جنگ ستارگانهریسون فورد در جنگ ستارگانفورد نقش هان سولو را در «جنگ ستارگان: نیرو برمی خیزد» (2015) تکرار کرد. در جریان برداری این در ماه ژوئن 2014، یک در هیدرولیک روی او افتاد و مچ پای او را ش ت. وی برای درمان به بیمارستان منتقل شد. پسر او، بن، ضمن تشریح جزئیات جراحت او گفت که مچ پای او احتمالاً به پلاک و پیچ نیاز خواهد داشت و شرایط برداری ممکن است کمی تغییر کند و گروه مجبور شوند برای مدت کوتاهی فورد را از کمر به بالا برداری کنند تا زمانی که بهبود یابد. او بعد از دو ماه دوری از کار، با بهبودی آسیب دیدگی اش، در اواسط ماه اوت به صحنۀ برداری برگشت.شخصیت او در کشته شد؛ با این حال مدتی بعد اعلام شد که ممکن است وی در قسمت هشتم، در نقش هان سولو بازگردد. در فوریۀ 2016، زمانی که بازیگران قسمت هشتم تأیید شدند، اعلام شد که فورد نقش خود را در تکرار نخواهد کرد. زمانی که از او پرسیده شد آیا ممکن است شخصیت او در "شکلی دیگر" بازگردد، او پاسخ داد: «هیچ چیز در فضا غیر ممکن نیست.» قرار است یک اسپین-آف دربارۀ شخصیت هان سولو ساخته شود، اما فورد در این پروژه شرکت ندارد.وضعیت فورد به عنوان یک بازیگر نقش اول زمانی مستحکم شد که در «مهاجمان صندوق گمشده » (1981)، حاصل همکاری جورج لوکاس و استیون اسپیلبرگ، نقش یک باستان شناس جهانگرد به نام ایندیانا جونز را بازی کرد. با این که اسپیلبرک از ابتدا دوست داشت فورد این نقش را بازی کند، لوکاس که به تازگی در دو «دیوارنویسی یی» و «جنگ ستارگان» با او کار کرده بود، با این انتخاب موافق نبود، اما در نهایت زمانی که تام سلک نتوانست نقش را قبول کند، با بازی فورد موافقت کرد.هریسون فورد در سال 1983هریسون فورد در سال 1983او در پیش درآمد «ایندیانا جونز و معبد مرگ» (1984) و دنبالۀ «ایندیانا جونز و آ ین جنگ صلیبی» (1989) نیز بازی کرد. بار دیگر در قسمتی از سریال تلویزیونی «سرگذشت ایندیانا جونز جوان» (1993) و بعدتر در چهارم با عنوان «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمۀ بلورین» (2008) این نقش را بر عهده گرفت. در مارس 2016، استودیوهای و دیزنی اعلام د که قرار است فورد در پنجم بازی کند و در ژوئیۀ 2019 اکران شود. با این حال، این استودیو در آوریل 2017 اعلام کرد که تاریخ اکران به ژوئیۀ 2020 تغییر پیدا کرده است.فورد در های دیگری نیز بازی کرده است، از جمله «قهرمانان» (1977)، «نیروی 10 از ناوارون» (1978) و «خیابان هانوفر» (1979). او در وسترن «بچۀ فریسکو» (1979) در کنار جین وایلدر نقش بانک مهربان و بخشنده را بازی کرد. سپس در ک علمی تخیلی «بلیدرانر» (1982) به کارگردانی ریدلی اسکات، در نقش ریک دکارد و در چند اکشن دراماتیک مثل «شاهد» (1985) به کارگردانی پیتر ویر، «ساحل پشه» (1986) و «دیوانه وار» (1988) به کارگردانی رومن پولانسکی ظاهر شد. «شاهد» در هشت رشته نامزد دریافت جایزۀ اسکار شد که یکی از آنها جایزۀ بهترنی بازیگر مرد برای هریسون فورد بود.تندیس هریسون فورد در موزه مادام توسو هنگ کنگتندیس هریسون فورد در موزه مادام توسو هنگ کنگوی در دهۀ 1990، نقش جک رایان را در های «بازی پاتریوت» (1992) و «تهدید آشکار و فوری» (1994) با اقتباس از رمان های تام کلنسی بازی کرد. هچنین نقش های اصلی های «بی گناه» (1990) و «متعلق به » (1997) به کارگردانی آلن جی. پاکولا؛ «فراری» (1993) به کارگردانی اندرو دیویس؛ «سابرینا» (1995) به کارگردانی سیدنی پولاک و «هواپیمای رئیس جمهور» (1997) ساختۀ ولفگانگ پترسون را بر عهده داشت. او در چند نقش های کاملاً جدی دراماتیک داشت، از جمله در «بی گناه» (1990) و «لایه های پنهان» (2000) که در هر دو نقش شوهری خیانتکار و در «راجع به هِنری» (1991) به کارگردانی مایک نیکو که در آن نقش یک بیمار مبتلا به فراموشی در حال بهبودی را بازی کرده است.بسیاری از نقش های مهم فورد به صورت شانسی و در شرایط نامعمول به او رسیده اند: مانند نقش هان سولو که پیش از این ذکر شد و نقش جک رایان که به خاطر بالا بودن دستمزد درخواستی الک بالدوین، که پیش از او این نقش را در «شکار زیردریایی اکتبر سرخ» بازی کرده بود، به او واگذار شد. از سال های پایانی دهۀ 1990، فورد در چندین ناموفق حضور یافت، مانند «شش روز، هفت شب» (1998)، «قلب های تصادفی» (1999)، «کی-19 بیوه کن» (2002)، «جنایت در هالیوود» (2003)، «دیوار آتش» (2006) و «اقدامات فوق العاده» (2010). یک استثنا در این میان وجود داشت و آن «لایه های پنهان» در سال 2000 بود که فروش آن در به بیش از 155 میلیون دلار و در سراسر دنیا به 291 میلیون دلار رسید.در سال 2004، فورد شانس حضور در تریلر «سیریانا» به نویسندگی و کارگردانی استیون گاگن را رد کرد و بعد ها در توضیح علت آن گفت: «به اندازۀ کافی در مورد حقیقت داشتن داستان مطمئن نبودم و فکر می کنم اشتباه .» این نقش در نهایت به جورج کلونی رسید که برای بازی در آن نقش برندۀ جایزه های بهترین بازیگر مرد اسکار و گلدن گلوب شد. پیش از آن نیز نقش رابرت ویکفیلد را در «قاچاق» نوشتۀ استیون گاگن رد کرده بود. این نقش به مایکل داگلاس رسید.در سال 2008، با اکران «ایندیانا جونز و قلمرو جمجمۀ بلورین» طعم موفقیت را چشید. این نقدهای در کل مثبتی دریافت کرد و به دومین پرفروش دنیا در آن سال تبدیل شد. او مدتی بعد گفت که دوست دارد در قسمت دیگری از این مجموعه ها بازی کند، البته اگر 20 سال دیگر برای هضم آن وقت لازم نباشد. دیگر او در سال 2008، «عبور از مرز» به کارگردانی وین کریمر بود. او در این ، به همراه اشلی جاد و ری لیوتا نقش مأمور مخصوص ادارۀ بررسی امنیت ملی را بازی می کرد. وی همچنین راوی مستند بلندی دربارۀ دالای لاما با عنوان «رنسانس دالای لاما» بود.هریسون فورد در فستیوال کن 2008هریسون فورد در فستیوال کن 2008فورد در سال 2009، در درام پزشکی «اقدامات فوق العاده» بازی کرد که در ژانویۀ 2010 اکران شد. در این برندن فریزر و آلن راک همبازی های او بودند. در 2010، در کنار پاتریک ویلسون، ریچل مک ادامز و داین کیتن در «شکوه صبح» ظاهر شد. وی در ژوئیۀ 2011، به همراه دنیل کریگ و الیویا وایلد در وسترن علمی تخیلی « چران ها و بیگانگان» نقش آفرینی کرد. در همان سال، در یک آگهی بازرگانی ژاپنی برای تبلیغ بازی ویدیویی «آنچارتد 3: فریب دریک» برای پلی استیشن 3 ظاهر شد. در سال 2013، به همراه لیام همسورث و گری الدمن در تریلر جاسوسی شرکتی «توهم» به کارگردانی رابرت لوکتیک و اکشن نظامی و علمی تخیلی «بازی اِندر»، زندگینامه ای ورزشی «42» و کمدی «گوینده 2: افسانه ادامه دارد» بازی کرد.در سال 2014، به همراه گروهی از ستاره های های اکشن از جمله سیلوستر استالونه، جیسون استاتهام، آنتونیو باندراس، جت لی، مل گیبسون، آرنولد شوارتزنگر و ...، در «بی مصرف ها 3» ظاهر شد. در 2015، در فانتزی رمانتیک «روزگار آدلاین» بازی کرد و برای تکرار نقش هان سولو در «جنگ ستارگان: نیرو بر می خیزد» برندۀ جایزۀ بهترین بازیگر مرد ساترن شد. در سال 2017، راوی مستندی دربارۀ بیماری آ ایمر به نام «پازل سمی: در جستجوی قاتل پنهان» بود و بار دیگر نقش ریک رکارد را در «بلیدرانر 2049» بر عهده گرفت.هریسون فورد در سال 2017هریسون فورد در سال 2017هریسون فورد از آن دسته بازیگران هالیوودی است که بسیار مراقب زندگی خصوصی خود است. او دو پسر به نام های بنجامین و ویلارد از همسر اول خود، مری مارکوارت، دارد. آنها در 1964 ازدواج د و در 1979 طلاق گرفتند. او دو فرزند دیگر به نام های مالکوم و جورجا از همسر دوم خود، ملیسا متیسون نامه نویس دارد. فورد و متیسون در مارس 1983 ازدواج د، در ماه اوت سال 2001 از هم جدا شدند و طلاق آنها در 2004 رسمی شد. وی در سال 2002 با کالیستا فلاکهارت آشنا شد که یک پسرخواندۀ کوچک به نام لیام داشت. فورد س رستی لیام را نیز بر عهده گرفت. آنها در سال 2010، ازدواج خود را رسمی د. علاوه بر این او سه نوه نیز دارد.گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
seemorgh.com/culture
منبع: bartarinha.irloading...loading...
اتاق خبر 24: شب یَلدا یا شب چلّه یکی از کهن ترین جشن های ایرانی است.در این جشن، طی شدن بلندترین شب سال و به دنبال آن بلندتر شدن طول روزها در نیم کرهٔ شمالی، که مصادف با انقلاب زمستانی است، گرامی داشته می شود.یلدا به زمان بین غروب آفتاب از ۳۰ آذر (آ ین روز پاییز) تا طلوع آفتاب در اول ماه دی (نخستین روز زمستان) گفته می شود. خانواده های ایرانی در شب یلدا، معمولاً شامی فا و همچنین انواع میوه ها و رایج تر از همه هندوانه را مهیا و دور هم سرو می کنند. پس از سرو تنقلات، قصه گویی بزرگان خانواده برای دیگر اعضای فامیل و همچنین فال گیری با دیوان حافظ رایج است.ما نیز در این خبر به مناسبت فرا رسیدن شب یلدا که به سنت دیرینه تاریخ ایران باز میگردد، اس ام اس های خنده دار با مضامین این شب را برای شما آماده کرده ایم که می توانید در ادامه مشاهده کنید. اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا
روی شما مثل هندونه ، خنده هاتون مثل قاچ هندونه ، روزگارتون مثل پوست هندونه ، جیبتونم پر تخم هندونه
یلداتون مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری ویژه شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا شب یلدا عزیز هندوونه
اگر چه ترش و لیزه هندوونه
بهایش را چو پرسیدم ز یارو
بگفتا هیس جیزه هندوونهاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداشب یلدا شب یلدا کنار یار بودی
به او دلبسته و بیمار بودی
شپش هایش گرفتی از سر شب
تو ِ نادان مگر بیکار بودی؟اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا شما را گر شب یلدا بلنده
مرا لیست طلبکارا بلنده
ولی هندونه ام در شام یلدا
سفیدیّش بود چون شیر ا
انارم ترش و گردوهام پوچه
وچشمان زنم افسوس لوچه
بود آجیل تلخ و سیب ها کال
وقطعاً می شود وارونه ام فالاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های داغ و جدید مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا میان دوستـــان افتاده ای تک / رخت هندونه ،زلفت عین پشمک!
برایت می زنم اینک پیامک / شب یلدای تو ای گــــــل! مبارک!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا بیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم
شب یلدا مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی
اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا من دارم می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم… منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش…
از طرف پاییز – یلدا مبارکشب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های ویژه شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداقیمت پماد سوختگی شب یلدا (چله) خیلی خیلی بالا میره.
اگه نگرفتی زود تر ب ش شاید هندوانه ای که گرفتی سفید در بیاد هااا
اون وقت لازمت میشه!!!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا چند ساعت بیشتر به آ پاییز نمونده، جوجه هاتو شمردی؟اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدافرا رسیدن دی ماه، فصل امتحانات را تبریک می گوییم!
ستاد کوفت سازی شب یلدا::اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های سرکاری و جدید شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا جیک. جیک. جیک. جیک. جیک
یه جیک اضافه کن بفرست برای جوجه بعدی!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا امشب شب یلداست؟
پ. نه پ. امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام! حبیبم اگر خوابه طبیبم رو میخوام!
یلدا مبارک!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا خواستم بهت بگم که چند روز دیگه شمرده میشی! ولی یادم اومد که روز سرشماری منابع دامی یه روز دیگس…اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز شب یلدا اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا دقت کردین اضطر که لحظه ب هندونه داره فینال جام جهانی فوتبال نداره؟
اگه دقت کردین یلداتون مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا
اینم از هندونه شب یلدات! بذارشون تو یخچال خنک شه!
یلدا مبارک!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدامتن، اس ام اس و جملات زیبا شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدابیا ای دل کمی وارونه گردیم
برای هم بیا دیوونه گردیم
شب یلدا شده نزدیک ای دوست
برای هم بیا هندونه گردیم
شب یلدا مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های جدید شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداچل بار بگو (چل تا چلو چل بار چلو میدم) و برای چل تا چل بفرست تا شب چله یه خبر چل کننده چلت کنه!
چله ی قشنگتون مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدامن امشب دارم می رم، فکر نکنم دیگه همدیگر رو ببینیم...
منو فراموش نکن و به خاطر تمام بدی هام منو ببخش...
از طرف پاییز، یلدا مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های ویژه شب یلدا 96اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدافردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی چشم همه به تو خیلی روت حساب فردا شمرده میشی جوجه! اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا لذتی که در چتر بازی و اب شدن ناگهانی به خانه فک و فامیل در شب چله هست در تشریف فرمایی با دعوت قبلی نیست!
یلدا مبارک!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدایه دوست هم نداریم اسمش یلدا باشه یه حسِّ خاص بهم دس بده این شبا!اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداروی شما مثل گل هندونه، خنده هاتون مثل قاچ هندونه، روزگارتون مثل پوست هندونه، جیبتونم پر تخم هندونه
یلداتون مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های سرکاری و خنده دار ویژه شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداامشب جایی نری میخوام بشمرمت!
جوجو یلدات مبارک! اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا دیر آمدی دوباره زمستان رسیده استفنجان چای و قهوهیمان سرد میشودتنها ترین ستاره ی یلدای سال پیشاز آسمان چشم شما طرد می شوداس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدا هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریمکنار هم بنشینیمو بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی هایلدایتان رویاییروزهایتان پر فروغشبهایتان ستاره باران . . .اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپیامک های طنز ویژه شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدامهم نیست هندونه ای که یدی سفید باشهمهم نیست انارات ترش از آب دربیادیا حتی چندتا از گردوهایی که میشکنی پوک باشهمهم اینه که عزیز دل ی باشی که شب یلدا رو بهت تبریک میگهیلدا مبارکاس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلداپاییز بار خودش را که بسته می روددارد شروع می شود این سرد سرنوشتباید دوباره نام تو را گرم گرم گرمدر ابتدای دفتر شعر دلم نوشت اس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدااس ام اس های طنز و سرکاری ویژه شب یلدااس ام اس های خنده دار مخصوص شب یلدابوی یلدا را میشنویانتهای خیابان آذرکاسه ای آب میریزمپشت پای پاییز وتماممیشود رفتنت بخیر بسلامت
به گزارش مجموعه زندگی به نقل از زومجی، بالا ه به اپیزودی رسیدیم که رسیدنش دیر یا زود داشت، اما سوخت و سوز نداشت. از همان اپیزود اول مشخص بود که وارد مسیری شده ایم که یک مگس له شده تنها قربانی اش نخواهد بود و اکنون به نقطه ای رسیدیم که اولین مرگ جدی سریال چیزی نیست که در لابراتور وست ورلد قابل تعمیر باشد. این اپیزود شامل پیچ غافلگیرکننده ای بود که خب، بسیاری از ما اگرچه از مدت ها قبل به وجود آن شک کرده بودیم، اما این چیزی از شوک آوری آن کم نمی کند. نکته ی مهمی که اما درباره ی این اپیزود باید بدانیم این است که همه چیز به این افشا ختم نمی شود. اپیزود هفتم «وست ورلد» کاملا درباره ی افشاهاست. جایی که کنار می رود و ما با حقایقی که برای فهمیدنشان لحظه شماری می کردیم روبه رو می شویم. جایی که کم و بیش خواست واقعی اکثر آدم های داستان فاش می شود. در نتیجه می توان گفت اسم مناسبی برای این اپیزود اسم انتخاب شده است؛ معنای تحت لفظی نام این اپیزود (trompe l’oeil)، «فریبندگی چشم» یا همان «خطای چشم» خودمان است که وقتی دقت می کنیم، می بینیم حرف های زیادی برای گفتن درباره ی نقاط داستانی سریال، انگیزه ی کاراکترها و افشاهای غافلگیرکننده ی آن دارد.مقالات مرتبطاین اصطلاح فرانسوی نام تکنیک هنری ای است که اسمش را در دوران هنری «باروک» به دست آورد و سابقه ی استفاده از آن به دوران روم و یونان باستان هم برمی گردد و بعدها در دوران رنسانس هم مورد استفاده قرار گرفت. چیزی که تا امروز هم ادامه داشته و یکی از استفاده کنندگان از این تکینیک را یک جورهایی می توان همین «وست ورلد» دانست. حتی اگر اسم باکلاسِ این تکنیک را ندانید، حتما در عمرتان با خطا ی چشم های زیادی روبه رو شده اید. در این تکنیک هنرمندان در یک فضای دو بعدی طوری به عمق میدان دست پیدا می کنند که به تماشاگران این توهم دست می دهد که در حال دیدن یک تصویر سه بعدی هستند. هنرمندان از این طریق قادر به خلق تصاویر واقع گرایانه تری هستند که البته فقط واقع گرایانه و عمیق به نظر می رسند و واقعا این طور نیستند.این تکنیک به بهترین شکل ممکن ماهیت پارک وست ورلد را در یک کلمه خلاصه می کند. شما در وست ورلد قدم به دنیایی می گذارید که همه چیز در واقع یک بازی بزرگ است، چیزی اهمیت ندارد، تمام تعاملات و گفتگوها اسکریپ شده هستند و درد و رنج و لذت بخشی از برنامه ریزی برنامه نویسان است. اما تمام اینها با چنان دقت و جزییاتی صورت گرفته اند که تماشاگران بدون اینکه متوجه شوند دچار خطای چشم می شوند و این توهم به شان دست می دهد که با واقعیت سروکار دارند. درست مثل نقاشی های خطای چشمی دورانِ هنری باروک، پارک وست ورلد هم با هدف رساندن پیامی روشن و بلافاصله دل پذیر طراحی شده است که هزاران هزاران جزییات کوچک، تصویر بزرگی را خلق کرده اند که نمی توان در واقعیت آن غرق نشد.اما مثل همه ی هنرمندان دیگر، فورد به عنوان خالق وست ورلد می داند که این واقعیت، توهمی بیش نیست. در زمینه ی تابلوهای نقاشی می توانیم با لمس آنها و تغییر زاویه ی نگاه مان، این توهم را تشخیص بدهیم. اما وست ورلد آن قدر پیچیده و شبیه به واقعیت است که از هر زاویه ای که به آن نگاه می کنی، نه تنها چیز غیرمعمولی درباره ی آن پیدا نمی کنید، بلکه بیش از پیش در واقعیت مجازی آن فرو می روید. در طول تاریخ سریال تاکنون تنها ی که در این دام نیافتاده، فورد بوده است. او که تمام پیچ و خم آن را می داند، این را هم می داند که این احساس واقعیت، توهمی بیش نیست. این حقیقت اما برای دیگران و مای تماشاگران غیرقابل درک است. در این اپیزود اما بخشی از این توهم برای ما فاش می شود و کاری می کند تا متوجه شویم بعضی وقت ها واقعیت آن قدر ترسناک است که بهتر است در توهم بمانیم.خالقش از او می خواهد که از آن برنامه نویس عینکی بی آزار به یک قاتل بی احساس تبدیل شوداما این اپیزود اولین باری نیست که سریال، حقیقت پشت واقعیت وست ورلد را برایمان لو داده است. یکی از مهم ترین اتفاقات اپیزود افتتاحیه ی سریال، هویت واقعی تدی بود. نویسندگان از طریق تدی نشان دادند که فرق یک میزبان و یک مهمان در چیست. ناگهان ما متوجه شدیم رابطه ی عاشقانه ی تدی و وریس چیزی بیشتر از چند خط کُد نیست که بخشی از چرخه ی داستانی هرروزه شان را تشکیل می دهد. با این حال، قبل از اینکه این موضوع فاش شود، ما کاملا باور کرده بودیم که یکی از آنها انسان است و حتی بعد از فاش شدن این حقیقت هم به سختی می توانستیم عدم طبیعی بودن احساسات آنها نسبت به یکدیگر را باور کنیم.مرگ تدی در پایان آن اپیزود، ما را در جبهه ی میزبانان قرار دارد و از همان ابتدا روشن شد که «وست ورلد» قرار نیست درباره ی ماجرای ساده ی روبات هایی که علیه انسان ها شورش می کنند و آنها را به قتل می رساند باشد. نکته ی بعدی افشای ماهیت واقعی تدی در اپیزود اول این بود که به تماشاگران نشان داد که اگر شما گول انسان بودن تدی را خورده اید، پس امکان دارد گول روبات های دیگری را هم بخورید. این طوری از همان اپیزود اول این احتمال ایجاد شد که آدم هایی که می بینیم، ممکن است بعدا آن چیزی که فکر می کنیم از آب در نیایند.در آ ین لحظات اپیزود هفتم با حقایق ترسناکی روبه رو می شویم. اول از همه، ظاهرا فورد در زیر کلبه ای که خانواده ی روباتیکش زندگی می کنند، یک کارگاه مخفی ساخت روبات دارد. کارگاهی که تکنولوژی اش او را قادر می سازد تا هر چند روز یک بار، یک میزبان جدید درست کند. میزبانی که تحت نظر مرکز کنترل پارک یا کمپانی دلوس نیست. و بعد ما طی یک سری زمینه چینی های جدید متوجه می شویم که برنارد، آن مرد ت و غم زده با بچه ی مُرده اش و همسری که از او جدا شده همه و همه داستانی است که توسط فورد نوشته شده است. او ی نیست که ما فکر می کردیم. برنارد رسما یک میزبان است. لحظاتی که به این افشا ختم می شود، فوق العاده هستند. لحظه ای که برنارد نتوانست دری که جلوی رویش بود را تشخیص بدهد یا نقشه ی ساخت بدنش را ببیند، واقعا مو بر تنم سیخ د.ناگهان معلوم می شود برنارد، ترسا را برای لو دادن کارگاه زیرزمینی فورد به اینجا نیاورده است، بلکه برنارد به دستور خودِ فورد، او را به اینجا آورده است. برنارد تاکنون به ماهیت زندگی اش فکر نکرده بود و وقتی که خالقش از او می خواهد که از آن برنامه نویس عینکی بی آزار به یک قاتل بی احساس تبدیل شود و مغز ترسا کالن را با کوبیدن به دیوار د کند، باز سوالی نمی پرسد. چرا باید بپرسد؟ او یک روبات است و در نتیجه بدون اینکه بداند دارد چه کار می کند، دوست و معشوقه اش را به طرز دردناکی می کشد. این اولین باری است که با یک مرگ واقعی در سریال روبه رو می شویم. قبل از این، کاراکترها پس از مرگ سالم تر از دیروز به سر کار و زندگی شان برمی گشتند. نکته ی هوشمندانه ی این صحنه این است که طوری طراحی و کارگردانی شده است که نمک به زخم مان بپاشد. علاوه بر اینکه برنارد، مردی که اصلا فکرش را نمی کردیم دست به چنین کاری می زند، بلکه در لحظه ی کوبیده شدن سر ترسا به دیوار در پس زمینه، دوربین در پیش زمینه ماشین چاپ بدن میزبانان کاراگاه فورد را نشان می دهد که در حال کار است. گویی این صحنه می خواهد به ما بگوید، تنها چیزی که برای فورد اهمیت دارد اثر هنری اش است و زندگی انسان ها برای او در جایگاه دوم قرار دارد.حالا معلوم می شود که فورد چگونه با استفاده از برنارد چند قدم از همکارانش جلوتر بوده است. مثلا در اپیزود چهارم وقتی ترسا در اتاقش به برنارد می گوید که فردا قرار است درباره ی هرج و مرجی که فورد در پارک ایجاد کرده با او صحبت کند، برنارد هم آنجا حضور دارد. فردا در سکانس گفتگو در رستوران، فورد با استفاده از این اطلاعات، می داند که ترسا چه چیزی در سر دارد و در نتیجه تمام حرف هایی که می خواهد بزند و تمام تهدیدهای دقیقی که می خواهد د را برنامه ریزی کرده است. این در حالی است که ترسا تنها ی نیست که با برنارد ارتباط داشته است. مثلا در اپیزود قبل وقتی السی برای بررسی آن تئاتر متروکه به بیرون از مرکز کنترل می رود، برنارد به صورت تلفنی از تنها بودن او مطمئن می شود. حالا باید دید آیا حمله ی ناگهانی فرد ناشناس به السی در پایان اپیزود قبل به فورد مربوط می شود یا نه.بله، مثل همیشه فاش شدن یک راز، به معنی عدم ایجاد سوالات بیشتر نیست. حالا معمای جدید این است که اگر فورد می تواند در خفا میزبانان خودش را درست کند، پس به جز برنارد، چندتا میزبان غیرثبت شده ی دیگر در محیط پارک وجود دارد؟ چندتا از آنها مثل برنارد در مرکز کنترل حضور دارند؟ چندتا از آنها کارهای او در بیرون از پارک و در دنیای واقعی را انجام می دهند؟ این وسط، اصلا دوست ندارم اینجا جایی باشد که با بازیگر بااستعداد ترسا خداحافظی کنیم. بنابراین با اینکه از مرگ او مطمئنیم، اما سوال اصلی این است که قدم بعدی فورد چیست؟ او چگونه می خواهد غیبت ترسا را توضیح بدهد؟ آیا امکان دارد فورد قصد ساختن کلونی از ترسا را داشته باشد؟ اگر بله، آیا ما در اپیزود بعد او را در قالب اندرویدی اش خواهیم دید؟ به نظر نمی رسد فورد در زمینه ی جاسوس های اندرویدی کم و ری داشته باشد، اما قرار دادن یک اندروید به عنوان رییس پارک که روی مخ تان نمی رود و دستوراتتان را بدون مشکل اجرا می کند، چیز کمی نیست که بتوان از آن دل کند. خلاصه فکر نکنم فعلا باید به طور رسمی با ترسا خداحافظی کنیم تا ببینیم چه می شود.به جز برنارد، چندتا میزبان غیرثبت شده ی دیگر در محیط پارک وجود دارد؟اما بگذارید دوباره به برنارد برگردیم. همان طور که تور در هنگام آنالیزش در این اپیزود نمی توانست تصاویری از دنیای واقعی را تشخیص دهد، برنارد هم به عنوان یک میزبان در زمینه ی دیدن و سوال پرسیدن محدود است. به قول فورد: «اونا چیزایی که به شون آسیب می زنن رو نمی تونن ببینن. من اونا رو از این درد مبرا ». همان طور که در بررسی هفته قبل هم توضیح دادم، به خاطر همین است که در صحنه ی دست به یقه شدن برنارد با پدر روباتیکِ فورد، او نمی تواند خالقش را ببیند و به خاطر همین است ناگهان فورد از ناکجا آباد ظاهر می شود. یکی از مهم ترین سوالاتی که بعد از این اپیزود داریم این است که آیا کار ما با برنارد تمام شده است؟ آیا هیچ راز دیگری درباره ی او باقی نمانده است؟ این طور به نظر نمی رسد. در اپیزود سوم فورد تصویری از جوانی های خودش و آرنولد را به برنارد نشان می دهد. اگرچه بعدا مشخص شد که نفر دوم، پدر فورد بوده است، اما برخی از طرفداران دلیل می آوردند که انگار نفر سومی هم در این ع هست که از سمت راست ع حذف شده است. ما می دانیم که مرد وسطی، پدر روباتیکی بود که آرنولد به عنوان هدیه برای فورد درست کرده بوده و برخی طرفداران باور دارند که خودِ آرنولد هم در این ع یادگاری حضور دارد، اما برنارد توانایی دیدن او را نداشته است. چرا؟ چون همان طور که در نقد هفته ی قبل هم توضیح دادم، احتمال اینکه برنارد، کلونِ آرنلود باشد خیلی خیلی زیاد است.در پایان اپیزود هفتم وقتی برنارد متوجه میزبان بودنش می شود، اولین چیزی که به زبان می آورد، همسرش و پسر مُرده اش چارلی هستند. سوالی که از این به بعد باید بپرسیم این است که آیا این دو نفر فقط پیش زمینه ی داستانی برنارد برای شخصیت پردازی او هستند یا خاطراتی واقعی؟ اگر قرار باشد که تئوری «برنارد، آرنولد است» را باور کنیم، پس باید قبول کنیم که این فلش بک ها یک سری پس زمینه ی داستانی بی معنی نیستند، بلکه احتمال اینکه مرگ پسر برنارد و ج او از همسرش، خاطرات واقعی آرنولد باشند بالاست. حقیقت این است که فورد در اپیزود اول سریال به این نکته اشاره می کند که هم اکنون در دنیایی زندگی می کنیم که همه ی بیماری ها قابل درمان هستند. پس، همین که چارلی در بیمارستان مُرده است، مرگ او را در زمان بسیار گذشته تری قرار می دهد. مثلا بیش از ۳۵ سال پیش. زمانی هنوز تمام بیماری ها قابل درمان نبوده اند.این احتمال وجود دارد که فورد بعد از مرگ تراژیک نزدیک ترین همکار و دوستش (بر اثر تصادف، خودکشی یا قتل)، نسخه ی روباتیکی از او را درست می کند. درست مثل نسخه ی روباتیک خانواده ی خودش. ما آرنولد را به عنوان ی که به خودآگاهی میزبانان باور داشته می شناسیم و فورد را به عنوان ی که مخالف این موضوع است. احتمال دست داشتن فورد در مرگ آرنولد به خاطر اب نظم پارک و برنامه ریزی روبات ها زیاد است و به نظر می رسد فورد بعدا به خاطر علاقه ای که به دوستش داشته، نسخه ای از او را ساخته تا همیشه در کنارش باشد. نسخه ای که تحت فرمان اوست و هیچ وقت فکر بدی به ذهنش خطور نمی کند. در نظر داشته باشید که برخلاف اسکچ های وریس و رابرت (روبات کودکی فورد) که اسمشان در زیرشان نوشته شده، ما هرگز اسم «برنارد» را در زیر اسکچش نمی بینیم. آیا این به این معنی است که هویت واقعی او آن قدر مهم است که سریال فعلا نخواسته آن را فاش کند؟ یا وقتی ترسا از فورد می پرسد که آیا او از برنارد هم خواسته تا از شر آرنولد خلاص شود، فورد جواب می دهد که: «نه، برنارد اون موقع اینجا نبود». باید هم نبوده باشد. براساس این تئوری، برنارد بعد از مرگ آرنولد ساخته می شود.اگر نقد اپیزود هفته قبل را خوانده باشید، حتما می دانید که طرفداران به تئوری دو خط زمانی بسنده نکرده اند و پای یک خط زمانی دیگر را هم به ماجرا باز کرده اند. خط زمانی قبل از آغاز به کار پارک (آرنولد)، خط زمانی ۳۵ سال گذشته (ویلیام) و خط زمانی حال (مرد سیاه پوش). منطقی است که بگویم صحنه های دو نفره ی وریس و برنارد می توانند فلش بک هایی باشند که ارتباط های اولیه آرنولد با اولین مخلوقش را نشان می دهند. اگر بازیگر هر دوی برنارد و آرنولد، جفری رایت باشند، پس سازندگان خیلی راحت می توانند تماشاگران را گول بزنند. اما مدرک جدیدی که درباره ی این تئوری داریم، کارگاه زیرزمینی و مخفی فورد در زیر کلبه اش است. قبل از این اپیزود، یکی از سوالات طرفداران این بود مکانی که برنارد تنهایی با وریس یا فورد با رابرت حرف می زند، کجاست؟ چون ظاهر آن به فضای باز و روشن و شلوغ مرکز کنترل وست ورلد نمی خورد. خب، بعد از اپیزود هفتم می توان با اطمینان گفت که کارگاه زیرزمینی فورد همان جایی است که برنارد (آرنولد) را در حال صحبت با وریس درباره ی مسئله ی هوشیاری می بینیم و می توان گفت اینجا همان جایی است که فورد و همکارش در زمانی که پارک هنوز در فاز بتا به سر می برد، از آن استفاده می د و صحنه های دو نفره ی برنارد (آرنولد) و وریس هم مربوط به آن دوران می شود.از مهم ترین اتفاق اپیزود هفتم که بگذریم، به قشقرقی که ی هیئت مدیره ی دلوس یعنی شارلوت هیل در این اپیزود به راه انداخت می رسیم. این سوال که برنامه ی اصلی دلوس در رابطه با وست ورلد چه چیزی است، یکی از آن سوالاتی بود که در همان اپیزود افتتاحیه مطرح شد و حالا ناگهان به ماجرای مهمی تبدیل شده است. وظیفه ی شارلوت هیل این است که مقدمات کنار گذاشتن فورد و انتقال تمام قدرت به دلوس را فراهم کند. مسئله ی بعدی که توسط او روشن می شود این است که ماجرای روبات سرگردانی که اطلاعات پارک را به بیرون مخابره می کرده چه بوده است. معلوم می شود که آن روباتِ جاسوس، کار شرکت های رقیب نبوده است، بلکه خود سران دلوس نقشه ی است اج اطلاعات از پارک را ریخته بودند. چه اطلاعاتی؟آن روباتِ جاسوس، کار شرکت های رقیب نبوده است، بلکه خود سران دلوس نقشه ی است اج اطلاعات از پارک را ریخته بودندماجرا از این قرار است که دلوس هیچ علاقه ای به گرداندن یک پارک نقش آفرینی برای سرگرمی پولدارها ندارد، بلکه آنها در وست ورلد به دنبال چیز باارزش تری هستند. آنها هسته ی اصلی برنامه نویسی فورد را می خواهند. آنها به دنبال تکنولوژی منحصربه فردی هستند که روبات های وست ورلد را با محصولات بقیه ی دنیا متفاوت می کند. مسئله این است که دستور العمل چیزی که وست ورلد را به وست ورلد تبدیل کرده را فقط فورد می داند. اگر دلوس بخواهد فورد را ا اج کند، او می تواند به راحتی همه ی این اطلاعات را پاک کند و این راز را با خودش به گور ببرد. اینکه سران دلوس چه برنامه ای برای این تکنولوژی دارند معلوم نیست، اما می توان با قدرت حدس زد که آنها مثل همه ی کمپانی های غول پیکر داستان های علمی -تخیلی قرار نیست از آن برای بهتر زندگی انسان ها استفاده کنند. در عوض، ساختن روبات هایی که هیچ فرقی با انسان ها ندارند، به معنی احتمالات فراوانی برای گسترش مرزهای سرمایه گذاری و درآمدزایی آنهاست.اگر پول داران حاضر به پرداخت روزی ۴۰ هزار دلار برای سرگرم شدن در وست ورلد هستند، فکرش را کنید چقدر برای آپلود ذهنشان بعد از مرگ بر روی یکی از این روبات ها و به زندگی ادامه دادن نمی دهند. نه تنها انی که به تازگی می میرند، بلکه انی که سال ها پیش مرده اند. خیلی ها هستند که دوست دارند عزیزانش مثل برنارد و خانواده ی روباتیک فورد، به بهترین شکل ممکن بازسازی شوند و به کنارشان برگردند. شاید هم با توجه به توانایی ها و مهارت های میزبانان وست ورلد در مبارزه، دلوس قصد ساختن یک روباتیکِ خصوصی و فروختن آن به کشورهای مختلف را داشته باشد. شاید هم دلوس فقط می خواهد هرچه زودتر مرحله ی بعدی هوش های را به وجود بیاورد. جایی که ذهن انسان ها در مقابل قدرت هوش های زمین تا آسمان خواهد شد. تا آنجایی که ما می دانیم، فورد دوست ندارد مخلوقاتش بیشتر از این پیشرفته شوند. به قول فورد از آنجایی که آنها نمی توانند افسردگی، عذاب وجدان و غم را حس کنند، این موضوع هم به نفع خودشان است و هم به نفع انسان هایی که از انتقام آنها در امان خواهند بود. هدف دلوس هرچه باشد، با توجه به دروغ ها، نیرنگ ها و رفتار پرخاشگرانه ی شارلوت هیل در این اپیزود برای رسیدن به هدفش، به نظر نمی رسد او ی آدم هایی باشد که نقشه ی خوبی برای کُد منحصربه فرد فورد کشیده باشند.از جنگ فورد و آرنولد و دلوس که بگذریم، به سرراست ترین خط داستانی سریال یعنی وریس و ویلیام می رسیم. این دو هنوز در این اپیزود در حال سفر به گوشه های نقشه ی وست ورلد هستند و در این میان نه تنها رابطه شان وارد مرحله ی اجتناب ناپذیر تازه ای می شود، بلکه ظاهرا به هدفشان هم نزدیک تر می شوند. هدفی که فعلا هم برای آنها و هم برای ما نامشخص است. این اپیزود همچنین شامل چندتا لحظه ی خوب برای این دو هم است. مثلا هرچه وریس دوست دارد از این محدودیت ها و چرخه های تکراری آزاد شود و به دنیای واقعی برود، ویلیام که طعم دنیای واقعی را چشیده است، از این می گوید که عاشق داستان هاست. به خاطر زندگی در یکی از همین داستان ها به اینجا آمده است و ظاهرا حاضر است زندگی اش در دنیای واقعی را برای ماندن در یکی از آنها برای همیشه پشت سر بگذارد. نزدیک تر شدن رابطه ی او و وریس در این اپیزود، او را بیشتر از قبل درگیر اتفاقات پارک می کند، اما ما می دانیم که بالا ه این سفر به پایان می رسد و احتمالا این عشق هم با آن. از آنجایی که طبق قانون پارک، مهمانان بیشتر از ۲۸ روز نمی توانند در پارک بمانند، بالا ه دیر یا زود او باید برود و احتمال می رود ج آنها از یکدیگر چیزی بیشتر از اجبار ویلیام به ترک پارک باشد. چیزی که عشق و رویای تازه به حقیقت پیوسته ی ویلیام را برای او به طرز دردناکی نابود می کند.اگر تئوری ویلیام/مردسیاه پوش حقیقت داشته باشد، احتمالا همین ج وحشتناک او از وریس است که ویلیام را به مرد تلخ مزاج و سیاه پوش ما تبدیل می کند. کاملا مشخص است که سریال می خواهد ویلیام را به ی که بیشترین همذات پنداری را با او داریم، تبدیل کند، اما راستش را بخواهید تاکنون رابطه ای که باید را با او برقرار نکرده ام. اگرچه تمام اتفاقاتی که در اطراف او می افتد و درگیری او در این ماجرای شگفت انگیز، درگیرکننده هستند، اما «وست ورلد» تا حالا موفق نشده من را با ویلیام پیوند بدهد. چنین چیزی درباره ی میو فرق می کند. به شخصه حتی بیشتر از وریس با میو ارتباط برقرار می کنم و وضعیتش را می فهمم. میو فراهم کننده ی منبع احساسات سریال است.میو هفته ی پیش متوجه شد انی که خدایان خودش می دانست، یک سری دانشمند و برنامه نویسِ بی تفاوت و تکنسین های احمق و ترسو هستند. این هفته او با جنبه ی ترسناک آنها روبه رو می شود. اولین چیزی که درباره ی او در این اپیزود می فهمیم این است که او دیگر در کنترل تکنسین های پارک نیست. در صحنه ای که تکنسین ها با لباس های سفید برای بردن کلمنتاین می آیند، همه فریز می شوند، به جز او. در این صحنه دیدن احساس اندوه و خشمی که در صورت میو موج می زند فوق العاده است. احساساتی که قبلا در او غایب بودند، اما هوشیاری کامل او آنها را با خود به همراه آورده است. یک بار دیگر در این صحنه می بینیم که بازیگران سریال چقدر بی نظیر هستند. هنرنمایی تندی نیوتون، بازیگر نقش میو که باید این احساسات جدید را به طرز قابل تشخیصی به احساسات تکراری قبلی اش که بارها و بارها دیده بودیم اضافه کند، تحول او را به زییایی به نمایش می گذارد.احتمالا همین ج وحشتناک او از وریس است که ویلیام را به مرد تلخ مزاج و سیاه پوش ما تبدیل می کندچنین احساسات آتشینی را می توان در جایی که سیلوستر برای بازنشسته کلمنتاین، مغز دوست او را خالی می کند هم دید. دیدن کلمنتاین در این وضعیت، آن هم درست بعد از اینکه متوجه ی پس زمینه ی داستانی کلمنتاین و امیدواری اش برای بازگشت به پیش خانواده اش در وسط صحرا شده ایم، واقعا دردناک است. این دردی است که میو هم حس می کند. اما او آن قدر هوشیار و آگاه است که بی خیال امیدها و رویاهای اسکریپ شده اش شود و به آینده ای واقعی فکر کند. میو می داند که دیر یا زود چنین بلایی سر او هم خواهد آمد. بالا ه او لو خواهد رفت و کارکنان پارک یا او را در سردخانه بازنشسته می کنند یا او را به ح قبلی اش برمی گردانند. پس، باید هرچه زودتر فرار کند.فقط مشکل این است که سیلوستر به او هشدار می دهد که حتی پوست بدنش هم طوری طراحی شده است که جلوی او را از خارج شدن از پارک می گیرد. این به چه معنایی است؟ آیا داخل بدن میو ردی وجود دارد؟ یا شاید بدن میزبانان دارای سیستمی است که در صورت خارج شدن از مرزهای پارک به طور خ ر منفجر می شوند؟ هرچه هست خیلی دوست دارم میو این فصل را با خارج شدن از پارک تمام کند. این طوری می توانیم از طریق او بفهمیم بعد از پایان «ا ماکینا» چه بلایی سر آن اندروید می آید. هرچند ناگفته نماند در منبع اقتباس، علاوه بر وست ورلد، دو پارک دیگر هم با تم های روم باستان و قرون وسطا وجود دارد. امکان دارد میو با امید دنیای واقعی از پارک فرار کند و خودش را در یک پارک دیگر پیدا کند!راستی یکی از سوالات هفته ی پیش این بود که چرا فیلی و سیلوستر تمام درخواست های میو را قبول می کنند. در این اپیزود هم می بینیم که آنها آماده ی کمک به میو برای فرار هم هستند. پس، واقعا چرا این دو این قدر احمق تشریف دارند؟ خود نولان در یک مصاحبه گفته است که برای جواب منتظر اپیزود هشتم باشید، اما به شخصه فکر می کنم بعد از اینکه برنارد راستی راستی میزبان از آب درآمد، می توان انتظار داشت که تمام تکنسین های طبقات پایینی مرکز کنترل هم به منظور پایین نگه داشتنِ هزینه های کارگر و اطمینان از وفاداری و اطاعت از قوانین، میزبان باشند. امکان دارد فیلی و سیلوستر هم میزبانان احمقی هستند که به جز انجام وظایف خودشان، قادر به انجام کار دیگری نیستند و هوش شان به حدی قوی نیست که متوجه اوضاع شوند. البته احتمال اینکه فیلی و سیلوستر ان مخفی فورد از آب در بیایند و اپیزود بعد او را به فورد تحویل بدهند هم دور از انتظار نیست.در پایان می خواهم به نکته ای اشاره کنم که چند هفته است که با آن کلنجار می روم و شاید اتفاقات این اپیزود بهترین فرصت برای صحبت درباره ی آن باشد. اپیزود هفتم «وست ورلد» مهم ترین نقطه ی قوت و مهم ترین نقطه ی ضعف سریال را فاش می کند. بزرگ ترین چیزی که من را به این سریال جذب می کند این است که این یکی از معدود محصولات علمی -تخیلی است که سازندگانش به طرز بسیار واقع گرایانه و پرجزییاتی به مسئله ی هوش ، کامپیوتر، خودآگاهی، مغز انسان، سرگرمی و بازی های ویدیویی می پردازند. همچنین این روزها هیچ چیزی به اندازه ی سروکله زدن با پازل این سریال هیجا ن انگیز و سرگرم کننده نیست. «وست ورلد» کاری کرده تا به طرز عمیق تری با برخی از بحث های فلسفی و علمی روز درگیر شوم. اما سریال با وجود غنای تماتیکش، تاکنون در حد دیگر بخش هایش موفق نشده من را با یکی از کاراکترهایش درگیر کند. چرا من وریس را دوست دارم و دلم برای نگا ه های میو می شکند و تماشای بازی آنتونی هاپکینز به جای فورد و اد هریس به جای مرد سیاه پوش خارق العاده است، اما هنوز سریال در این زمینه جای پیشرفت زیادی دارد. به عبارت دیگر علاقه ای که به بازیگران سریال دارم، خیلی بیشتر از شخصیت هایشان است.مثلا در همین اپیزود، مرگ ترسا اگرچه لحظه ی شوکه کننده ای بود، اما لحظه ی غم انگیزی برای شخصیت او نبود. مرگ او بیشتر از اینکه از لحاظ خداحافظی با شخصیتش غیرمنتظره باشد، از لحاظ تغییری که در داستان ایجاد می کند اهمیت داشت. بارها «وست ورلد» را با «لاست» مقایسه کرده ام و یکی از چیزهایی که آن سریال را به یکی از بزرگ ترین شگفتی های تاریخ تلویزیون تبدیل می کند، چیزی است که «وست ورلد» تاکنون به آن دست پیدا نکرده است و آن هم داشتن گروهی از کاراکترهای عمیق و پرداخت شده است. کاراکترهایی که داستان شخصی زندگی شان خیلی بیشتر از راز و رمزهای جزیره اهمیت داشت و امروز وقتی درباره ی رازهای «لاست» صحبت می کنیم، کاراکترهایش را هم در کنارش به یاد می آوریم. مثلا وقتی در آن شب بارانی در وسط جنگل آن درِ شیشه ای بی تفاوت به گریه های لاک پاسخ دارد و روشن شد، فقط به ابهام سریال اضافه نشد، بلکه نویسندگان از این موضوع به عنوان ابزاری برای قوی تر باور لاک هم استفاده د. لاکی که برخلاف بقیه به اسرارآمیزی این جزیره باور داشت. این طوری پازل سریال فقط وسیله ای برای به خارش انداختن سر تماشاگران نبود، بلکه به منظور شخصیت پردازی کاراکترها هم مورد استفاده قرار می گرفت. «وست ورلد» تاکنون فاقد چنین لحظه های شخصیت محوری بوده است و نتوانسته زندگی ای جدا از راز و رمزهایش برای خودش دست و پا کند. اشتباه نکنید، من کماکان عاشق «وست ورلد» هستم. در حال حاضر این سریال یکی از بهترین های تلویزیون است، اما اگر «وست ورلد» می خواهد علاوه بر ذهن مان، قلب مان را هم تصاحب کند، باید کاری کند تا به شخصیت هایش اهمیت بدهیم.