رسمی تمدید قرارداد م ع لهستانی دورتموند ع

به گزارش خبرنگار ایلنا، جلسه مطبوعاتی هفتاد و پنجمین سالگرد مهاجرت آوارگان لهستانی به ایران در بحبوبه ی جنگ دوم جهانی، در بنیاد لاجوردی با حضور پتریشیا اوزجان – کارولفسکا (کاردار سفارت لهستان)، محمدرضا کارگر (مدیر کل موزه های میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری)، آنا دودا ( مؤسسه آدام میشکوویچ)، علیرضا تشاهی (محقق و تاریخ دان) و خسرو سینایی (کارگردان سینما) صبح 11 مهر برگزار شد.در ابتدای مراسم، پتریشیا اوزجان – کارولفسکا (کاردار سفارت لهستان) با اشاره به واقعه ی تاریخی مهاجرت لهستانی ها به ایران و نمایشگاه ع لهستانی ها در کاخ سعدآباد و موزه ی هنرهای معاصر اصفهان گفت: این نمایشگاه درباره تاریخ 120 هزار شهروند لهستانی (چه نظامی و چه غیرنظامی) است که به طور معجزه آسایی 75 سال پیش وارد ایران شدند. آن ها به ایران آمدند و از گرسنگی، کار اجباری در اردوگاه های شوروی سابق و بیم مرگ نجات یافتند. این مهاجرین، با ایرانی هایی مواجه شدند که با آنها رفتاری خوش قلبانه داشتند و این موضوع شرایط زندگی را برای آن ها دلپذیر می کرد.کاردار سفارت لهستان ادامه داد: بسیاری از این پناه جویان مریض بودند و به خاطر بیماری های مختلف جان خود را از دست دادند و در گورستان هایی در ای مشهد، تهران، اهواز، بندرانزلی و ... دفن شدند. عده ای هم مداوا شدند و بهبود پیدا د. با اینکه تعداد کمی از آن ها در ایران ماندگار شدند، مابقی که رفته بودند همیشه از ایران به نیکی یاد می د. این تجربه پایه و بنای روابط گسترده ای را بین لهستانی ها و ایران ایجاد کرد. برای مثال عده ای از لهستانی ها بعد از سال 1942 دست به تحقیقاتی نسبت به فرهنگ و میراث ایران زدند. آن ها همیشه خاطرات خوبشان را از مردم ایران در خاطر دارند و به همین خاطر بود که در سال 2003 به کمک مردم ز له زده بم شتافتند.او گفت: ما به عنوان سفارت لهستان در ایران سعی می کنیم، همیشه آ ن خاطرات خوب را زنده نگه داریم و آن را پایه روابط لهستان و ایران قرار دهیم.کارولفسکا درباره ی برنامه های پیش رو توضیح داد و گفت: نمایشگاه ع ی از پناه جویان لهستان در سعدآباد تهران، و موزه هنرهای معاصر اصفهان ب ا خواهد شد و در 21 نوامبر در تهران کنفرانسی در همین رابطه برگزار می شود. اجراهای تئاتری نیز با شرکت هنرمندان جوان ایرانی در تهران و اصفهان از دیگر برنامه های ماست.سپس محمدرضا کارگر (مدیرکل موزه های میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری و س رست مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد) به پیامدهای مثبت روابط بین ملت ها اشاره کرد و اظهار داشت: ارتباط ملت ها در سرنوشت هر جامعه ای تعیین کننده است. الان متأسفانه شاهد هستیم که این مدیران هستند که روابط ملت ها را تعیین می کنند نه خود ملت ها. باید مردم هر جامعه ای، با هم در تعامل باشند و با روابطی که با هم برقرار می کنند موجب شوند تا سیاست مداران مناسبات خود را بر مبنای آن شکل دهند.کارگر افزود: کشور ایران در طول تاریخ خود، از این گونه مهاجرت ها را زیاد به چشم خود دیده است. ما اکنون براساس آثاری که از دوران های مختلف باقی مانده، شاهدِ حضور فرهنگ های مختلف در فلات ایران هستیم و تنوع فرهنگی ای که امروزه در جامعه ایران وجود دارد معلولِ همین مهاجرت هاست.او ادامه داد: حضور لهستانی ها در ایران در ادامه این قابلیتِ جامعه ی ایران شکل گرفته است و برای ما باعث خوشحالی است که پدران مان با مهاجرین رفتار پسندیده ای داشته اند و ما امروز از این موضوع سربلند هستیم. همیشه مهاجرین به دنبال جامعه ای هستند تا آ زادانه تر از سرزمین خودشان بتوانند فکر کنند و فعالیت داشته باشند. اگر ما می بینیم که ایران مکانی برای مهاجرین بوده، پس می توانیم از آن اینگونه برداشت کنیم که در ایران شرایط ، اقتصادی و اجتماعی خوبی حاکم بوده است. من استنباطم این است که جامعه ایران امروز هم باید مقصد خوبی برای مهاجرین باشد و مأوای خوبی را برای مهاجرین مختلف در شرایط فعلی جهان فراهم کند. امیدوارم در آینده هم این قابلیت را در کشورمان را گسترش دهیم.آنا دودا ( مؤسسه آدام میشکویچ) درباره ی برنامه های این مؤسسه در ایران گفت: مؤسسه آدام میشکویچ قصد دارد از ملت ایران که در زمان جنگ جهانی دوم به ما لهستانی ها پناه دادند تجلیل کند. نمایشگاهی که قرار است در سعدآباد و موزه هنرهای معاصر اصفهان به نمایش درآید، میراث مهاجرین لهستان که در آتلیه ابوالقاسم جلا نگهداری می شد را نشان خواهد داد.دودا ادامه داد: خانم پریسا دمندان (عکاس و تاریخ هنرشناس) وقتی که ع های مهاجرین لهستانی را در آتلیه جلا پیدا کرد، متوجه شد که روی آن ها نوشته شده است: «لهستانی ها 1323-1321». بعداً متوجه شدند که این جعبه ها از اهمیت بالایی برخوردار است. من وقتی با ایشان صحبت می به من گفتند که حدود 10 سال طول کشید تا این نگاتیوها را به ح ی که قابل ارائه باشد تبدیل کنم. خانم دمندان، در طی 10 سال با لهستانی ها در سراسر دنیا صحبت کرد و سرانجام توانست با حمایت فرهنگ و ارشاد کتاب «بچه های اصفهان» را چاپ کند. این کتاب کمی بعد، به یک کتاب بین المللی تبدیل شد و برای ما لهستانی ها بسیار ارزشمند است.او در پایان گفت: بعضی از ع هایی که قرار است در نمایشگاه های پیش رو به نمایش درآید، تاکنون هیچ کجا دیده نشده است.در ادامه، علیرضا تشاهی (محقق و تاریخ دان) گفت: حضور لهستانی ها در ایران دوباره در حال کشف شدن است. انتقادی که من به برگزارکنندگان این برنامه دارم، این است که باید به جای اینکه نمایشگاه در سعدآباد برگزار می شد، جایی مثل خانه هنرمندان که مرکز شهر و در رفت و آمد جوانان است، ع ها به نمایش درمی آمد. لهستانی ها در ایران مهاجر نیستند؛ پناهنده هم نیستند، چراکه آنها به میل خودشان به ایران نیامدند. آنها بعد از مهاجرت به ایران هم، همچنان مورد ستم روس ها واقع می شدند. نشریات ایران از 1321 به بعد در این مورد سکوت می کند. حزب توده به عنوان بازوی شوروی در ایران این اخبار را در چاپخانه ها سانسور می کرد. به همین خاطر است که بعد از رفتن لهستانی ها ما هیچ خاطره ای از آن ها در ذهن مان نمانده است. ت شاهی با اشاره به اهمیت «مرثیه ی گمشده» ساخته ی خسرو سینایی گفت: «مرثیه ی گمشده» اولین اعلام حضور لهستانی ها در ایران بود. من متأسفم که این هیچ وقت رسماً نشان داده نشد. تاکنون دو کتاب ارزشمند درباره پناهجویان لهستانی به ایران به بان انگلیسی منتشر شده است: یکی «گورستان های جنگی لهستانی در ایران» و دیگری «لهستانی ها در ایران». امیدوارم که روزی این دو کتاب به فارسی ترجمه شود تا بخش تاریکی از تاریخ معاصر ما روشن شود.او گفت: در میان نویسندگان معاصر ایران تنها بزرگ علوی است که در یکی از داستان هایش، آن هم به صورت محوی به پناه جویان لهستانی اشاره دارد. اما جدیداً چند کتاب در این باره منتشر شده است. برای مثال کتاب «تو به اصفهان بازخواهی گشت» و همچنین کتاب «خانه لهستانی ها». طبق آمار، 40 بچه لهستانی در شش ماهه اول ورود لهستانی ها به ایران متولد شدند و این جای سوال است که آیا این ها ایرانی بودند یا لهستانی؟وی در پایان گفت: در آبانماه به همت مؤسسه نگارستان شه، کنفرانسی در تهران در همین رابطه برگزار خواهد شد.خسرو سینایی (کارگردان سینما) درباره «مرثیه گمشده» و مراحل ساخت آن توضیح داد و گفت: سال 1349 من در وزارت فرهنگ و هنر بودم و هنوز وارد تلویزیون ملی ایران نشده بودم. یک روز دوست ی من پدرش فوت کرد و من در مراسم تدفین پدر او در گورستان اب حاضر شدم. آنجا سنگ قبرهایی را دیدم همه، یک دست و یک شکل. از بچه های دو ساله تا پیرمردها. بعد از پرس وجو متوجه شدم که این سنگ قبرها متعلق به لهستانی هایی است که در زمان جنگ جهانی دوم به ایران آمده بودند. این اولین جرقه در ذهن من برای ساخت این بود. چهار سال تمام یعنی تا سال 1353 من به فرهنگ و هنر و تلویزیون رجوع بلکه بتوانم این را بسازم، ولی هیچ توجه نمی کرد. دقیقاً موقعی با ساخت این موافقت شد که این مساله بُعد پیدا کرد. سال 1353 بعد از سفر شاه و ملکه به زلاندنو و مواجه شدن آنها با ک ن لهستانی در آنجا، برای ساخت این ، ما را به زلاندنو فرستادند.سینایی ادامه داد: سپس به ایران برگشتیم و به خانه هایی در اهواز، بندرانزلی، اصفهان و ... رفتیم. در کل، من 19 ساعت راش گرفتم. در نهایت انقلاب شد و این پروسه سرانجام در سال 1362 بعد از 12 سال به اتمام رسید. متن و موسیقی را خودم براساس یک تم لهستانی و ایرانی نوشتم، و اولین بار این در کلیسای کاتولیک در خیابان نوفل لوشاتو به نمایش درآمد. متأسفانه یکبار تلویزیون ایران، 93 دقیقه ای «مرثیه گمشده» را با سانسور در 81 دقیقه نشان داد.او در پایان گفت: سال 2008 به خاطر ساخت این نشان «شوالیه جمهوری لهستان» را به من دادند و در همان سال طی صحبت هایی که با لهستانی ها داشتم؛ قرار شد «قطار زمستانی» را بازی عزت الله انتظامی و با بودجه مشترکِ 8 میلیاردی لهستان و ایران شروع کنیم که متأسفانه از طرف ایران حمایت های لازم صورت نگرفت و این هنوز ساخته نشده است. «مرثیه گمشده»ی خسرو سینایی در حضور این کارگردان در بنیاد لاجوردی به نمایش درآمد.×××سال جاری هفتاد و پنجمین سالگرد مهاجرت آوارگان لهستانی به ایران در بحبوبه ی جنگ دوم جهانی است. ایران که خود در این زمان از پس لرزه های این جنگ جهانی در امان نمانده بود، با مهر پذیرای این مهمانان رنجدیده شد.برای بزرگداشت این رویداد تاریخی که نشان قدمت تبادلات فرهنگی بین دو کشور است، مؤسسه آدام میشکویچ، با حمایت وزارت فرهنگ و میراث ملی لهستان و سفارت این کشور در تهران، با همکاری مجموعه ی فرهنگی کاخ سعدآباد، معاونت هنری شهرداری اصفهان و موزه ی هنرهای معاصر اصفهان، اقدام به برگزاری سلسله رویدادهایی در تهران و اصفهان کرده است.یکی از مهمترینِ این رویدادها نمایشگاه ع ی است با عنوان «متولدین لهستان مستقل، لهستانی ها، ک ن اصفهان پس از ۷۵ سال به ایران بازمی گردند» که چهاردهم مهر ماه امسال در تهران در گالری کاخ سعدآباد و هجدهم مهرماه در موزه ی هنرهای معاصر اصفهان گشایش می یابد.این نمایشگاه که توسط پریسا دمندان، عکاس و تاریخ هنرشناس نمایشگاه گردانی شده است، نمونه ای از میراث تاریخی دو کشور است که از طریق مجموعه ای منحصربه فرد از نگاتیو هایی که در استودیوی ابوالقاسم جلا، نیم قرن بعد از پایان یافتن جنگ جهانی دوم یافت شده است و ع هایی را دربرمی گیرد که هیچ گاه در گذشته به نمایش درنیامده اند.این مجموعه شامل ع های دسته جمعی و تک پرتره های آتلیه ای و همچنین تصاویری از جامعه ی لهستانی هاست که در بیرون از استودیو عکاسی شده اند و زندگی پناهجویان لهستانی در خلال جنگ جهانی دوم را مستند کرده اند.این نمایشگاه با مراسم و سخنرانی هایی در دوم آذرماه در اصفهان، به کار خود پایان خواهد داد.
هیتلر جنگ جهانی را به راه انداخت که تو زن من شوی/روضه خوانی در منزل یک بانوی لهستانی هرکدام از ن لهستانی که از روسیه به ایران و تهران آمدند، داستانی دارند که همزمان مخاطب را از میزان تحمل و مقاوت آدمی از یک سو و میزان شقاوت و بی رحمی انسان از سوی دیگر شوکه می کند. امیلیا وویچه هوفسکا یکی از ن لهستانی است که بعد از ورودش به ایران زندگی بسیار متفاوتی را آغاز می کند. به گزارش خبرنگار ایلنا، حضور مهاجران لهستانی به ویژه ن مهاجر لهستانی یکی از نمونه های برخوردهای خوب جامعه ایران با مسئله مهاجرت و پذیرش غیرایرانیان در کشور و فرهنگ خودی است. مسئله ای که گویا هنوز و بعد از گذشت نزدیک به ۸۰ سال از جنگ جهانی دوم همچنان در لهستان با ایده احترام و تشکر از آن یاد می شود.هرکدام از ن لهستانی که از روسیه به ایران و تهران آمدند، داستانی دارند که همزمان مخاطب را از میزان تحمل و مقاوت آدمی از یک سو و میزان شقارت و بی رحمی انسان از سوی دیگر شوکه می کند. امیلیا وویچه هوفسکا (amelia wojciechowska) یکی از این ن لهستانی است که بعد از ورودش به ایران زندگی متفاوت تری را نسبت به دیگر هم وطنانش تجربه کرد. شاید از آن جهت که برخلاف دیگر ن هم وطن خود با فرهنگ فرنگی ماب در ایران زیست نکرد بلکه زندگی ایرانی را مانند من و شما تجربه کرده است.امیلیا ۱۸ ساله بود که از سیبری به ازب تان (سمرقند) رفت و آنجا پیش از آمدنش به ایران به دلیل بیماری مادرش از خانوده اش جدا افتاد و خواهر و برادارنش بدون او به ایران وارد شدند. پدرش که زمانی افسر لهستان بود را در لهستان شبانه دستگیر و کمی بعد کرده بودند.اساسا اکثر ن لهستانی که به ایران آمدند از خانواده های لهستان بوده اند و ژنرال ولادیسلاو آندرس که اسرای ارودگاه های روسیه را فرماندهی می کرد به نوعی آن ها را تحت پوشش خودش قرار داده و به ایران روانه کرد.در واقعیت تاریخی در ۱۷ سپتامبر نزدیک به ۱۴ میلیون لهستانی زیر سلطه روسیه قرار می گیرند ولی فقط تعدادی که ۳۰۰ هزار نفر یا ۳ میلیون نفر (در اسناد مختلف) بوده اند را اسیر می کنند. درواقع خانواده هایی اسیر و به اردوگاه جنگی روسیه فرستاده می شوند که نظامی بودند. طبیعتا در مرحله بعد کشیش ها، حقوق دان ها و روشنکفران دستگیر شدند حتی آموزش زبان لهستانی در مدارس ممنوع شد و گفته می شد لهستان دیگر وجود ندارد نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.داستان از این قرار است که در آن برهه تاریخی لهستان و روسیه بر سر منطقه اوکراین غربی یا گالیسای غربی مناقشه داشتند و ت لهستان تعدادی از خانواده های لهستانی را به آنجا منتقل می کند تا در این منطقه مستقر شوند و گویا همین موضوع روس ها عصبانی کرده بود که باعث شد دستگیری و تبعید این خانواده ها به اردوگاه ها را در دستور کار قرار دهند.امیلیا و ۳ خواهر و ۲ برادر و مادرش هم دو سال در اردوگاه روس ها در سیبری بودند و وقتی ژنرال آندرس آنها را از اروگاه های سیبری نجات می دهد با قطارهای باری به ازب تان می آیند و از کشتی و راه انزلی هم به ایران وارد می شود.داستان جدا افتادن امیلیا از مادر و برادران و خواهرانش فریدون فریدوش (پسر امیلیا) داستان را اینگونه تعریف می کند: ۳ تا از و های من زودتر راه افتاده بودند، یکی که قبلا خودش به رمانی فرار کرده بود و یکی هم در انگلستان. علت این جدا راه افتادن ها هم بیماری مادربزرگم بود که مادرم را ناچار می کند در سمرقند کنار او بماند و همین می شود آغاز ج مادرم از برداران و خواهرانش.نهایتا امیلیا پس از مرگ مادرش با آ ین گروه از لهستانی های مهاجر از راه بندر انزلی به ایران وارد می شود و در تهران با یک ایرانی به نام حبیب الله فریدوش ازدواج کرده و اینجا ماندگار می شود. تفاوت زندگی امیلیا با دیگران ن هم وطنش که به ایران آمده بودند، اینجا هم خودش را نشان می دهد، چراکه اغلب این ن لهستانی که همان طور که اشاره شد از خانواده های لهستان بودند در ایران با یک افسر و ی ایران ازدواج می کنند، اما امیلیا اینجا هم راه دیگری را انتخاب می کند و همسر یک مقاطعه کار ترابری یا به اصطلاح گاراژدار می شود. گاراژداری که برای لهستانی ها غذا و مواد موردنیاز را به دوشان تپه می برده است.پسرش فریدون ازدواج مادر و پدرش را اینگونه روایت می کند: ابتدا مادرم مصر بود که به لهستان بازگردد ولی پدرم بالا ه او را راضی می کند که وقتی مادر و پدرت فوت شده اند و خواهران و برادرانت را هم گم کرده ای و جنگ هم که تمام نشده، بیا ازواج کنیم و در ایران بمان. بیشتر ن لهستانی مهاجر به ایران همسر یک افسر ایرانی شده بودند و اتفاقا مادر من هم خواستگار افسر ایرانی داشته ولی می خواسته به لهستان بازگردد تا اینکه با پدرم که یک گاراژدار بود، آشنا می شود. او می بیند پدرم هم در کودکی پدرش را از دست داده و با تنها برادرش و مادر و مادربزگش زندگی می کند، درخواست ازدواج او را می پذیرد.فریدون فریدوش در پاسخ به این پرسش که آیا هیچ وقت شد مادر مجدد درخواستی برای بازگشت به لهستان مطرح کند، می گوید: یکی از برادران من با سندرم داون به دنیا می آید و مادرم تمام زندگی اش وقف می شود این برادرم و ما بچه ها. او در ایران ماند و هستی و نیستی اش را برای او گذاشت. در دوران جوانی اش هم که با پدرم به دنبال ساختن زندگی بودند و واقعا اینکه یک دختر اروپایی بود و ... را کنار گذاشت و گفت دیگر به ایران آمده ام و قبول با یک مرد ایرانی ازدواح کنم. سال ۱۹۹۰ به بعد که لهستان استقلال پیدا کرد این من بودم که اصرار می باید ریشه خودمان را پیدا کنیم. پدر من اما می ترسید و نگران بود نکند مادرم با دیدن لهستان؛ دیگر به ایران نیاید. البته مادرم اصلا آدمی نبود که پدرم و فرزندانش را رها کند. او می گفت من ۵۰ سال است لهستان را ندیده ام و خانواده ام را گم کرده ام، دیگر کجا بروم؟فریدون که به دنبال یافتن خانواده لهستانی مادرش بود به سفارت لهستان مراجعه می کند و پس از صحبت های ابت و گرفتن اطلاعات مادری در سفارت در نوبت بعدی امیلیا هم به سفارت لهستان در تهران می رود تا با خود او صحبت کنند.همیشه باید امیدوار بود اما واقعا یافتن نشانی از خانواده امیلیا بعد از ۵۰ سال اتفاقی سخت و نشدنی به نظر می رسید مخصوصا اینکه تنها مدارک و سندی که همراه امیلیا بود چند قطعه ع از خواهرانش، یک ع از پدرش و یک ع از بردارش بود و نهایتا چندتایی نامه قدیمی.34فریدون فریدوش البته دلیل دیگری به جز یافتن هویت را برای پیگیری و جستجوی خانواده مادرش مطرح می کند و آن هم بازگرداندن روحیه و امید به زندگی به امیلیا بود، مخصوصا بعد از یک سکته قلبی شدیدی که پشت سر گذاشته بود.خود او این مسئله را این طور توضیح می دهد: سفیر هم از من پرسید چه اصراری به یافتن خانواده لهستانی خود دارید و من گفتم چون آن ها هویت ما هستند و اگر از ۵ خواهر و برادر مادرم یکی هم زنده باشد و همدیگر را ببیند واقعا خوشحال کننده است. مادرم یکبار سکته قلبی کرده و تمام رگ های قلبش گرفته بود. یعنی یکبار به طرف مرگ رفته و برگشته بود. همین خودش برای من یک خواسته و هدف شده بود که دست کم با یافتن نشان و آدرسی از خانواده اش دوباره روحیه از دست رفته اش را به دست بیاورد.بعد از اولین حضور امیلیا و پسرش در سفارت لهستان، کم کم او و خانواده اش را به سفارت دعوت می د و او خیلی خوشحال شده بود که لهستانی ها را می بیند و واقعا روحش تازه شده بود. پسرش به هدف رسیده بود و امیلیا با دیدن دوباره پرچم لهستان و عقاب روی آن بر دیوارهای سفارت می گفت انگار دوباره در خانه ام هستم و احساس زندگی می کرد.البته تقدیر اجازه نداد امیلیا دوباره به لهستان سفری داشته باشد ولی واقعا دلتنگ کشورش بود، تا جایی که از پسرش خواست اگر روزی به لهستان رفت یک کیسه خاک لهستان را باخودش همراه بیاورد و خاک را روی قبر او بریزد. با این حال یافتن خانواده و خواهران و برادرانش و دیدار دوباره با آن ها آن هم پس از ۵۰ سال یکی از دفعاتی بوده که پس از سختی ها و مقاومت ها تقدیر روی خوشش را به امیلیا هم نشان می دهد.در جریان رفت و آمدهای امیلیا به سفارت میان او و یکی دیگر از ن مهاجر لهستانی به نام کریستینا احمدی (که با یک افسر ارشد ایرانی ازدواج کرده بود) دوستی شکل می گیرد که به رابطه خانوادگی هم منجر می شود. همین دوستی حلقه و واسطه ای می شود تا خانواده امیلیا که در نیوزلند ن شده بودند، پیدا شوند و به آغوش یکدیگر بازگردند.فریدون فریدوش (پسر امیلیا) داستان را اینگونه تعریف می کند: مادر خانم کریستینا احمدی به خواست خدا هنوز زنده بود. قرار شد به واسطه دوستی که در لندن دارند به ما کمک کنند. دوستی که نه من تاکنون او را دیده بودم و نه او من را دیده بود و فقط تلفنی یا با واسطه نامه با هم صحبت می کردیم. مشخصات خانودگی مادرم را در نامه ای برای این دوست فرستادیم و چون آن ها در لندن یک انجمن قوی برای لهستانی ها دارند (اساسا مهمترین جایی که لهستانی ها یک تشکل قوی دارند در انگلیس است) به صورت جدی موضوع را پیگیری د. نام و نام خانوادگی مادرم را در یک نشریه لهستانی ها در انگلیس منتشر می کنند که اگر ی از خانواده این زن اطلاعی دارد، خبری بدهد تا در ایران به دنبال خانواده اش بگردد. در این میان چندتا از خانم های لهستانی مقیم انگلیس وقتی آگهی را می بینند یادشان می آید که ۲۵ سال پیش خانواده این زن هم به دنبال او می گشتند. با پیگیری و تماس این ن لهستانی مشخص می شود یکی از فامیل های مادرم که دختر اش بود در ناتینگهام انگلیس زندگی می کند. با دختر مادرم تماس می گیرند و معما حل می شود. او همان شب به نیوزلند و ها و هایم زنگ می زند و خبر می دهد که امیلیا زنده است و در تهران زندگی می کند و به دنبال شما می گردد. ها و هایم به سفارت ایران در نیوزلند مراجعه می کنند تا اقدامات لازم برای سفر به ایران مهیا شود. سفیر به من نامه داد و تبریک گفت و من به وزارت خارجه رفتم و با مادرم گفت وگویی کوتاه د و ما دعوتنامه گرفتم و ویزاهای ها و هایم و همسرانشان به سرعت صادر شد.36امیلیا سرانجام در سال ۱۹۹۰ و بعد از ۵۰ سال دوباره خواهران و برادرانش را در همین ایران می بیند و بعد از چند وقت در روزهای پایانی سال ۱۹۹۰ و ژانویه ۱۹۹۱ آنقدر انگیزه گرفته که قلبش حتی توان تحمل یک پرواز ۳۵ ساعته به نیوزلند در خود می بیند. او سه ماه را در نیوزلند و کنار خانواده اش سپری می کنند تا پس از ۵ دهه مجدد رابطه فریدون فریدوش و خانواده مادری اش برقرار شود.امیلیا در ایران به نوعی در فرهنگ ایرانی حل می شود و این طور که پسرش می گوید در صحبت به زبان فارسی حتی لهجه زیادی هم نداشته است. فریدون چگونگی شکل گیری ارتباط مادرش با فرهنگ ایرانی را اینگونه توضیح می دهد: زمانی که مادرم و پدرم ازدواج می کنند شرایط زندگی آن روز ایران برای مادرم واقعا سخت بوده ولی مادر من یک زن فولادین بود و در مقابل سختی ها اصلا شانه خالی نمی کرد. مادرم فوق العاده روحیه قوی و به شدت مقاوم داشت؛ خیلی هم قانع بود. پدر من با یتیمی بزرگ شد و رشد کرد. به همین دلیل مادرش و مادربزرگش همه زندگی شان را برای او و برادرش می گذارند و پدرم و مادرش خیلی به هم وابسته بودند و خواسته پدرم هم زندگی با مادرش بوده و مادر من هم قبول می کند. خانواده پدری ام خانواده ای مذهبی و سنتی بودند و مادرم خیلی تلاش کرد تا با آن ها هماهنگ شود و سبک زندگی آنها را قبول می کند. ما از زمان پدر پدربزرگ پدرم اول هر ماه روضه خوانی داشتیم که نسل به نسل منتقل شده، مادرم هم در این مراسم ها شرکت می کرد و اتفاقا بعد از مادربزرگ پدری ام مادرم روضه ها را برگزار می کرد و امروز هم ب ایی این روضه به همسر من منتقل شده و او هم به عروسش واگذارش کرده است. مادرم زن مهربانی بود و به همه کمک می کرد و اتفاقا در محل همه به او احترام می گذاشتند و خانم خارجی صدایش می د. مادرم در رسومات ایرانی شده بود و غذاهای ایرانی می پخت. خودش سختی کشیده بود و بی ی را حس می کرد برای همین با همه ارتباط برقرار می کرد و مهربان بود. اگه ی در آن محل هنوز به ما احترام می گذارد به خاطر مادرم است. پدرم گاهی به شوخی می گفت هیتلر این جنگ جهانی را راه انداخت که تو زن من بشوی. پدرم سال ۷۱ و مادرم سال ۸۸ فوت د. قبر آنها دو طبقه دارد. این موضوع خواست مادرم بود چون ی را در ایران نداشت و به پدرم هم قول داده بود که کنار هم دفن شوند.از آن ها درباره انتشار خاطرات و ساخت مستند از زندگی امیلیا می پرسیم، فرشته فریدوش (نوه امیلیا) پاسخ می دهد: آقای علیرضا تشاهی مشغول نگارش زندگی نامه هستند و در حال حاضر در مرحله جمع آوری اطلاعات و نظم دهی آن ها هستیم. در مورد مستند هم برنامه ریزی هایی داریم و صحبت های ابت انجام شده منتها دیگر نمی دانم کتاب و مستند با هم موازی پیش بروند یا نه.از آن ها درباره اینکه آیا لهستانی ها در ایران کارت لهستانی یا شهروندی دارند یا مثلا انجمنی به نام انجمن لهستانی ها ثبت شده یا خیر، پرسش می کنیم که می گوید اساسا خانم هایی که با آقایان ایرانی ازدواج می کنند می توانند تابعیت ایرانی هم داشته باشند و بچه هایشان هم شناسنامه ایرانی می گیرند ولی در مورد آقایان داستان کمی سخت است و مشکل قانونی و مذهبی داریم. اصولا مسلمه نمی تواند زن غیرمسلمه شود و مرد غیرایرانی برای ازدواج با زن ایرانی باید اجازه اش را از ت هم بگیرد. نمونه اش ازدواج مارِک اسموژنسکی و وامبخش که پروسه اجازه ت آنقدر طول کشید که آن ها ناچار به لهستان رفتند و ازدواج لهستانی د. در مورد انجمن هم خیر. لهستانی های ایرانی انجمنی ندارند مثل انجمن لهستانی های آذربایجان که ۱۰۰ سال است آنجا هستند و انجمن دارند یا در فنلاند هم انجمن لهستانی داریم. اینجا شرایط اجتماعی ایران و خود لهستانی ها هنوز چنین انجمنی را ممکن نکرده اند ولی البته انجمن دوستی ایران و لهستان را داریم که یک انجمن ایرانی است.
حضور مهاجران لهستانی به ویژه ن مهاجر لهستانی شاید از معدود برخوردهای خوب جامعه ایران با مسئله مهاجرت و پذیرش غیرایرانیان در کشور و فرهنگ خودی است. مسئله ای که گویا هنوز و بعد از گذشت نزدیک به ۸۰ سال از جنگ جهانی دوم همچنان در لهستان با ایده احترام و تشکر از آن یاد می شود. ۵۵آنلاین :هرکدام از ن لهستانی که از روسیه به ایران و تهران آمدند، داستانی دارند که همزمان مخاطب را از میزان تحمل و مقاوت آدمی از یک سو و میزان شقاوت و بی رحمی انسان از سوی دیگر شوکه می کند. امیلیا وویچه هوفسکا یکی از ن لهستانی است که بعد از ورودش به ایران زندگی بسیار متفاوتی را آغاز می کند.حضور مهاجران لهستانی به ویژه ن مهاجر لهستانی شاید از معدود برخوردهای خوب جامعه ایران با مسئله مهاجرت و پذیرش غیرایرانیان در کشور و فرهنگ خودی است. مسئله ای که گویا هنوز و بعد از گذشت نزدیک به ۸۰ سال از جنگ جهانی دوم همچنان در لهستان با ایده احترام و تشکر از آن یاد می شود.هرکدام از ن لهستانی که از روسیه به ایران و تهران آمدند، داستانی دارند که همزمان مخاطب را از میزان تحمل و مقاوت آدمی از یک سو و میزان شقارت و بی رحمی انسان از سوی دیگر شوکه می کند. امیلیا وویچه هوفسکا (amelia wojciechowska) یکی از این ن لهستانی است که بعد از ورودش به ایران زندگی متفاوت تری را نسبت به دیگر هم وطنانش تجربه کرد. شاید از آن جهت که برخلاف دیگر ن هم وطن خود با فرهنگ فرنگی ماب در ایران زیست نکرد بلکه زندگی ایرانی را مانند من و شما تجربه کرده است.امیلیا ۱۸ ساله بود که از سیبری به ازب تان (سمرقند) رفت و آنجا پیش از آمدنش به ایران به دلیل بیماری مادرش از خانوده اش جدا افتاد و خواهر و برادارنش بدون او به ایران وارد شدند. پدرش که زمانی افسر لهستان بود را در لهستان شبانه دستگیر و کمی بعد کرده بودند.اساسا اکثر ن لهستانی که به ایران آمدند از خانواده های لهستان بوده اند و ژنرال ولادیسلاو آندرس که اسرای ارودگاه های روسیه را فرماندهی می کرد به نوعی آن ها را تحت پوشش خودش قرار داده و به ایران روانه کرد.در واقعیت تاریخی در ۱۷ سپتامبر نزدیک به ۱۴ میلیون لهستانی زیر سلطه روسیه قرار می گیرند ولی فقط تعدادی که ۳۰۰ هزار نفر یا ۳ میلیون نفر (در اسناد مختلف) بوده اند را اسیر می کنند. درواقع خانواده هایی اسیر و به اردوگاه جنگی روسیه فرستاده می شوند که نظامی بودند. طبیعتا در مرحله بعد کشیش ها، حقوق دان ها و روشنکفران دستگیر شدند حتی آموزش زبان لهستانی در مدارس ممنوع شد و گفته می شد لهستان دیگر وجود ندارد نه حالا و نه هیچ وقت دیگر.داستان از این قرار است که در آن برهه تاریخی لهستان و روسیه بر سر منطقه اوکراین غربی یا گالیسای غربی مناقشه داشتند و ت لهستان تعدادی از خانواده های لهستانی را به آنجا منتقل می کند تا در این منطقه مستقر شوند و گویا همین موضوع روس ها عصبانی کرده بود که باعث شد دستگیری و تبعید این خانواده ها به اردوگاه ها را در دستور کار قرار دهند.امیلیا و ۳ خواهر و ۲ برادر و مادرش هم دو سال در اردوگاه روس ها در سیبری بودند و وقتی ژنرال آندرس آنها را از اروگاه های سیبری نجات می دهد با قطارهای باری به ازب تان می آیند و از کشتی و راه انزلی هم به ایران وارد می شود.داستان جدا افتادن امیلیا از مادر و برادران و خواهرانشفریدون فریدوش (پسر امیلیا) داستان را اینگونه تعریف می کند: ۳ تا از و های من زودتر راه افتاده بودند، یکی که قبلا خودش به رمانی فرار کرده بود و یکی هم در انگلستان. علت این جدا راه افتادن ها هم بیماری مادربزرگم بود که مادرم را ناچار می کند در سمرقند کنار او بماند و همین می شود آغاز ج مادرم از برداران و خواهرانش.نهایتا امیلیا پس از مرگ مادرش با آ ین گروه از لهستانی های مهاجر از راه بندر انزلی به ایران وارد می شود و در تهران با یک ایرانی به نام حبیب الله فریدوش ازدواج کرده و اینجا ماندگار می شود. تفاوت زندگی امیلیا با دیگران ن هم وطنش که به ایران آمده بودند، اینجا هم خودش را نشان می دهد، چراکه اغلب این ن لهستانی که همان طور که اشاره شد از خانواده های لهستان بودند در ایران با یک افسر و ی ایران ازدواج می کنند، اما امیلیا اینجا هم راه دیگری را انتخاب می کند و همسر یک مقاطعه کار ترابری یا به اصطلاح گاراژدار می شود. گاراژداری که برای لهستانی ها غذا و مواد موردنیاز را به دوشان تپه می برده است.پسرش فریدون ازدواج مادر و پدرش را اینگونه روایت می کند: ابتدا مادرم مصر بود که به لهستان بازگردد ولی پدرم بالا ه او را راضی می کند که وقتی مادر و پدرت فوت شده اند و خواهران و برادرانت را هم گم کرده ای و جنگ هم که تمام نشده، بیا ازواج کنیم و در ایران بمان. بیشتر ن لهستانی مهاجر به ایران همسر یک افسر ایرانی شده بودند و اتفاقا مادر من هم خواستگار افسر ایرانی داشته ولی می خواسته به لهستان بازگردد تا اینکه با پدرم که یک گاراژدار بود، آشنا می شود. او می بیند پدرم هم در کودکی پدرش را از دست داده و با تنها برادرش و مادر و مادربزگش زندگی می کند، درخواست ازدواج او را می پذیرد.فریدون فریدوش در پاسخ به این پرسش که آیا هیچ وقت شد مادر مجدد درخواستی برای بازگشت به لهستان مطرح کند، می گوید: یکی از برادران من با سندرم داون به دنیا می آید و مادرم تمام زندگی اش وقف می شود این برادرم و ما بچه ها. او در ایران ماند و هستی و نیستی اش را برای او گذاشت. در دوران جوانی اش هم که با پدرم به دنبال ساختن زندگی بودند و واقعا اینکه یک دختر اروپایی بود و ... را کنار گذاشت و گفت دیگر به ایران آمده ام و قبول با یک مرد ایرانی ازدواح کنم. سال ۱۹۹۰ به بعد که لهستان استقلال پیدا کرد این من بودم که اصرار می باید ریشه خودمان را پیدا کنیم. پدر من اما می ترسید و نگران بود نکند مادرم با دیدن لهستان؛ دیگر به ایران نیاید. البته مادرم اصلا آدمی نبود که پدرم و فرزندانش را رها کند. او می گفت من ۵۰ سال است لهستان را ندیده ام و خانواده ام را گم کرده ام، دیگر کجا بروم؟فریدون که به دنبال یافتن خانواده لهستانی مادرش بود به سفارت لهستان مراجعه می کند و پس از صحبت های ابت و گرفتن اطلاعات مادری در سفارت در نوبت بعدی امیلیا هم به سفارت لهستان در تهران می رود تا با خود او صحبت کنند.همیشه باید امیدوار بود اما واقعا یافتن نشانی از خانواده امیلیا بعد از ۵۰ سال اتفاقی سخت و نشدنی به نظر می رسید مخصوصا اینکه تنها مدارک و سندی که همراه امیلیا بود چند قطعه ع از خواهرانش، یک ع از پدرش و یک ع از بردارش بود و نهایتا چندتایی نامه قدیمی.فریدون فریدوش البته دلیل دیگری به جز یافتن هویت را برای پیگیری و جستجوی خانواده مادرش مطرح می کند و آن هم بازگرداندن روحیه و امید به زندگی به امیلیا بود، مخصوصا بعد از یک سکته قلبی شدیدی که پشت سر گذاشته بود.خود او این مسئله را این طور توضیح می دهد: سفیر هم از من پرسید چه اصراری به یافتن خانواده لهستانی خود دارید و من گفتم چون آن ها هویت ما هستند و اگر از ۵ خواهر و برادر مادرم یکی هم زنده باشد و همدیگر را ببیند واقعا خوشحال کننده است. مادرم یکبار سکته قلبی کرده و تمام رگ های قلبش گرفته بود. یعنی یکبار به طرف مرگ رفته و برگشته بود. همین خودش برای من یک خواسته و هدف شده بود که دست کم با یافتن نشان و آدرسی از خانواده اش دوباره روحیه از دست رفته اش را به دست بیاورد.بعد از اولین حضور امیلیا و پسرش در سفارت لهستان، کم کم او و خانواده اش را به سفارت دعوت می د و او خیلی خوشحال شده بود که لهستانی ها را می بیند و واقعا روحش تازه شده بود. پسرش به هدف رسیده بود و امیلیا با دیدن دوباره پرچم لهستان و عقاب روی آن بر دیوارهای سفارت می گفت انگار دوباره در خانه ام هستم و احساس زندگی می کرد.البته تقدیر اجازه نداد امیلیا دوباره به لهستان سفری داشته باشد ولی واقعا دلتنگ کشورش بود، تا جایی که از پسرش خواست اگر روزی به لهستان رفت یک کیسه خاک لهستان را باخودش همراه بیاورد و خاک را روی قبر او بریزد. با این حال یافتن خانواده و خواهران و برادرانش و دیدار دوباره با آن ها آن هم پس از ۵۰ سال یکی از دفعاتی بوده که پس از سختی ها و مقاومت ها تقدیر روی خوشش را به امیلیا هم نشان می دهد.در جریان رفت و آمدهای امیلیا به سفارت میان او و یکی دیگر از ن مهاجر لهستانی به نام کریستینا احمدی (که با یک افسر ارشد ایرانی ازدواج کرده بود) دوستی شکل می گیرد که به رابطه خانوادگی هم منجر می شود. همین دوستی حلقه و واسطه ای می شود تا خانواده امیلیا که در نیوزلند ن شده بودند، پیدا شوند و به آغوش یکدیگر بازگردند.فریدون فریدوش (پسر امیلیا) داستان را اینگونه تعریف می کند: مادر خانم کریستینا احمدی به خواست خدا هنوز زنده بود. قرار شد به واسطه دوستی که در لندن دارند به ما کمک کنند. دوستی که نه من تاکنون او را دیده بودم و نه او من را دیده بود و فقط تلفنی یا با واسطه نامه با هم صحبت می کردیم. مشخصات خانودگی مادرم را در نامه ای برای این دوست فرستادیم و چون آن ها در لندن یک انجمن قوی برای لهستانی ها دارند (اساسا مهمترین جایی که لهستانی ها یک تشکل قوی دارند در انگلیس است) به صورت جدی موضوع را پیگیری د. نام و نام خانوادگی مادرم را در یک نشریه لهستانی ها در انگلیس منتشر می کنند که اگر ی از خانواده این زن اطلاعی دارد، خبری بدهد تا در ایران به دنبال خانواده اش بگردد. در این میان چندتا از خانم های لهستانی مقیم انگلیس وقتی آگهی را می بینند یادشان می آید که ۲۵ سال پیش خانواده این زن هم به دنبال او می گشتند. با پیگیری و تماس این ن لهستانی مشخص می شود یکی از فامیل های مادرم که دختر اش بود در ناتینگهام انگلیس زندگی می کند. با دختر مادرم تماس می گیرند و معما حل می شود. او همان شب به نیوزلند و ها و هایم زنگ می زند و خبر می دهد که امیلیا زنده است و در تهران زندگی می کند و به دنبال شما می گردد. ها و هایم به سفارت ایران در نیوزلند مراجعه می کنند تا اقدامات لازم برای سفر به ایران مهیا شود. سفیر به من نامه داد و تبریک گفت و من به وزارت خارجه رفتم و با مادرم گفت وگویی کوتاه د و ما دعوتنامه گرفتم و ویزاهای ها و هایم و همسرانشان به سرعت صادر شد.امیلیا سرانجام در سال ۱۹۹۰ و بعد از ۵۰ سال دوباره خواهران و برادرانش را در همین ایران می بیند و بعد از چند وقت در روزهای پایانی سال ۱۹۹۰ و ژانویه ۱۹۹۱ آنقدر انگیزه گرفته که قلبش حتی توان تحمل یک پرواز ۳۵ ساعته به نیوزلند در خود می بیند. او سه ماه را در نیوزلند و کنار خانواده اش سپری می کنند تا پس از ۵ دهه مجدد رابطه فریدون فریدوش و خانواده مادری اش برقرار شود.امیلیا در ایران به نوعی در فرهنگ ایرانی حل می شود و این طور که پسرش می گوید در صحبت به زبان فارسی حتی لهجه زیادی هم نداشته است. فریدون چگونگی شکل گیری ارتباط مادرش با فرهنگ ایرانی را اینگونه توضیح می دهد: زمانی که مادرم و پدرم ازدواج می کنند شرایط زندگی آن روز ایران برای مادرم واقعا سخت بوده ولی مادر من یک زن فولادین بود و در مقابل سختی ها اصلا شانه خالی نمی کرد. مادرم فوق العاده روحیه قوی و به شدت مقاوم داشت؛ خیلی هم قانع بود. پدر من با یتیمی بزرگ شد و رشد کرد. به همین دلیل مادرش و مادربزرگش همه زندگی شان را برای او و برادرش می گذارند و پدرم و مادرش خیلی به هم وابسته بودند و خواسته پدرم هم زندگی با مادرش بوده و مادر من هم قبول می کند. خانواده پدری ام خانواده ای مذهبی و سنتی بودند و مادرم خیلی تلاش کرد تا با آن ها هماهنگ شود و سبک زندگی آنها را قبول می کند. ما از زمان پدر پدربزرگ پدرم اول هر ماه روضه خوانی داشتیم که نسل به نسل منتقل شده، مادرم هم در این مراسم ها شرکت می کرد و اتفاقا بعد از مادربزرگ پدری ام مادرم روضه ها را برگزار می کرد و امروز هم ب ایی این روضه به همسر من منتقل شده و او هم به عروسش واگذارش کرده است. مادرم زن مهربانی بود و به همه کمک می کرد و اتفاقا در محل همه به او احترام می گذاشتند و خانم خارجی صدایش می د. مادرم در رسومات ایرانی شده بود و غذاهای ایرانی می پخت. خودش سختی کشیده بود و بی ی را حس می کرد برای همین با همه ارتباط برقرار می کرد و مهربان بود. اگه ی در آن محل هنوز به ما احترام می گذارد به خاطر مادرم است. پدرم گاهی به شوخی می گفت هیتلر این جنگ جهانی را راه انداخت که تو زن من بشوی. پدرم سال ۷۱ و مادرم سال ۸۸ فوت د. قبر آنها دو طبقه دارد. این موضوع خواست مادرم بود چون ی را در ایران نداشت و به پدرم هم قول داده بود که کنار هم دفن شوند.از آن ها درباره انتشار خاطرات و ساخت مستند از زندگی امیلیا می پرسیم، فرشته فریدوش (نوه امیلیا) پاسخ می دهد: آقای علیرضا تشاهی مشغول نگارش زندگی نامه هستند و در حال حاضر در مرحله جمع آوری اطلاعات و نظم دهی آن ها هستیم. در مورد مستند هم برنامه ریزی هایی داریم و صحبت های ابت انجام شده منتها دیگر نمی دانم کتاب و مستند با هم موازی پیش بروند یا نه.از آن ها درباره اینکه آیا لهستانی ها در ایران کارت لهستانی یا شهروندی دارند یا مثلا انجمنی به نام انجمن لهستانی ها ثبت شده یا خیر، پرسش می کنیم که می گوید اساسا خانم هایی که با آقایان ایرانی ازدواج می کنند می توانند تابعیت ایرانی هم داشته باشند و بچه هایشان هم شناسنامه ایرانی می گیرند ولی در مورد آقایان داستان کمی سخت است و مشکل قانونی و مذهبی داریم. اصولا مسلمه نمی تواند زن غیرمسلمه شود و مرد غیرایرانی برای ازدواج با زن ایرانی باید اجازه اش را از ت هم بگیرد. نمونه اش ازدواج مارِک اسموژنسکی و وامبخش که پروسه اجازه ت آنقدر طول کشید که آن ها ناچار به لهستان رفتند و ازدواج لهستانی د. در مورد انجمن هم خیر. لهستانی های ایرانی انجمنی ندارند مثل انجمن لهستانی های آذربایجان که ۱۰۰ سال است آنجا هستند و انجمن دارند یا در فنلاند هم انجمن لهستانی داریم. اینجا شرایط اجتماعی ایران و خود لهستانی ها هنوز چنین انجمنی را ممکن نکرده اند ولی البته انجمن دوستی ایران و لهستان را داریم که یک انجمن ایرانی است. منبع : ایلنا
«رو مه اطلاعات | هیجدهم فروردین ماه ۱۳۲۱- این روزها آمدورفت لهستانی ها در تهران زیاد شده، هرروز عده زیادی وارد و خارج می شوند. در خیابان ها سربازان لهستانی خیلی دیده می شوند و روی هم رفته این کثرت آمد و رفت افسران و سربازان لهستانی توجه عمومی را به خود جلب کرده است. شایعات بسیاری هم در این باب بین مردم وجوددارد و ما لازم می دانیم اطلاعاتی که در این خصوص داریم برای آگاهی خوانندگان گرامی منتشر سازیم :...»مرد جوان دسته ی چوبیِ سرد و زبر تبر را در دستان نحیفش فشار می داد. مدت ها بود چیز دندان گیری نخورده بود. سنگین ترین چیزی که به عمرش بلند کرده بود ویولون بود و آرشه. در پانزده سالگی می توانست به خوبی ش بنوازد اما حالا تنها نوایی که می توانست خلق کند، صدای کوبیدن تبر بود که با ریتم تند نفس هایش همراه بود. روزهای بلند سیبری از سر دلسوزی برای هیچ زودتر شب نمی شد.وقتی سوار بر قطار به سوی شهر «لوبلین» می رفتند نمی دانست دو سال پایانی عمرش را تبر به دست در جنگل های سیبری خواهد گذراند. آگوستین که اول سپتامبر ۱۹۳۹، ساعت چهار و ۴۵ دقیقه ، به جای صدای وس با صدای بمب افکن های نازی ها از خواب بیدار شده بود، دو روز بعد، وقتی دیگر خانه جای ماندن نبود، سازش را کنار تمام خاطرات خوش کودکی در خانه جا گذاشت و با مادر و خواهرش به راه افتاد. پدرش در جبهه ی متفقین مقابل آلمان ها کشته شده بود و حالا او مرد خانواده بود.توافق ننگین آلمان و شوروی سرزمین مادری اش را دو نیم کرده بود؛ غرب برای ژرمن ها و شرق برای روس ها. برای فرار از کشتار نازی ها، شرق جای امن تری به نظر می رسید. در نیمه راه بمباران بی امان هواپیماهای آلمانی مسافران را ناچار به پیاده شدن کرد. جمعیت مسافران به زودی به لکه های کوچک پراکنده در دل دشت تبدیل شد. برای پیدا آبادی یک راه بیشتر نبود؛ رفتن و رفتن و رفتن. سرگردان، گرسنه، ترسخورده و بی مقصد به راه افتادند. صدای پارس سگ و آواز وس مثل رد نوری در دل شب راه آبادی را مشخص کرد. رای در امان ماندن از بمباران، روزها در روستاهایی که در مسیرشان بود پناه می گرفتند و شب ها راه می رفتند. برای دور شدن از ورشو قریب به یک ماه را در دشت و جنگل راه پیمایی د.به آبادی رسیده بودند. آگوستین دست خواهر کوچکش، آنا را محکمتر فشرد. گام های مادر تندتر شد و بچه ها به دنبالش. کمی آب و غذا معنای خوشبختی می داد اما این خوشی دیری نپایید. سروکله سربازان روس پیدا شد و سفر اجباری دیگری به سوی شوروی آغاز شد. حدود یک ونیم میلیون لهستانی دیگر در طول جنگ با قطارهای بی نام ونشان آنجا برده شدند. اسرا ۱۰ روز با قطار حمل احشام در راه بودند. که مقصد برای مسافران معلوم نبود و هیچ نمی دانست در جهنم سرد سیبری، وسط جنگل های برفی چه چیز انتظارش را می کشد. امیدی در دل اسیران می گفت وضعیت اردوگاه آنقدرها هم بد نخواهد بود!۲۲ هزار افسر، نیروی امنیتی و دگر ش لهستانی در جنگل های کاتین قتل عام و همانجا دفن شدند. مردم عادی باید زنده می ماندند که کار کنند. آنا و آگوستین به همراه مادر و هزاران اسیر لهستانی دیگر به اردوگاه های کار اجباری در سرتاسر سیبری منتقل شدند. اولین مقصد این خانواده ی سه نفره جنگل های آرخانگلسک در شمال غرب شوروی بود و از آنجا به سیبری برای کار؛ کاری که هیچ نمی دانست چرا ناچار به انجام آن است؛ نمی دانست کِی به پایان می رسد و حتی مشخص نبود کار زودتر تمام می شود یا زندگی .یک تکه نان در ازای یک روز کار. برای ی که نمی توانست کار کند، از نان هم خبری نبود. این قانون «گولاگ» یا همان «اداره کل اردوگاه های کار و اصلاح» بود. به این ترتیب مادر آگوستین و آنا که بیماری رمقی برایش نگذاشته بود از خوردن نان هم محروم بود.کار آگوستین ب تنه ی یخ زده ی درختان بود و آنا که آن زمان ۲۲ سال داشت، کمی آنسوتر با تبر پوسته ی درختان بریده شده را می تراشید. حضور پلیس های شوروی جرئت یک لحظه آسودن را از آنها می گرفت. دو سال تمام کارشان همین بود. زندگی در کلبه های چوبی وسط سفیدیِ تایگا، رنگ ها، طعم ها و عطرها را از یاد آدم ها برده بود. زنده ماندن سخت بود و سخت تر هم شد. وقتی به آنا خبردادند که برادرش در اثر بیماری ذات الریه مرده است، نمی دانست این خبر را چطور به مادر بگوید. جایی لابه لای درختان یخ بسته که گورستان لهستانی ها بود، گودالی حفر کرد و صلیبی ساخته از شاخه ی درختان، تنها نشان آرامگاه برادرش شد. وقتی لباس های آگوستین را به کلبه برد، دیگر نیازی به توضیح نبود.روزهای سخت و سختی روزها را پایانی نبود تا اینکه خبر حمله ی آلمان به شریکش همه جا پیچید. هیتلر که از ابتدا به روس ها خوشبین نبود پس از فتح سرزمین های غربی اروپا، به طمع گسترش مرزهای شرقی امپراتوری خود، بزرگترین لشگرکشی تاریخ را با بیش از چهار میلیون سرباز ترتیب داد.استالین هم راهبردهای متنوعی برای مقابله با نازی ها داشت که یکی از آنها سازماندهی ی از لهستانی های دربند بود. پس با همکاری ت در تبعید لهستان، اسرای این کشور که در اردوگاه های کار اجباری نگه داشته می شدند، به سرکردگی ژنرال آندِرس آماده ی نبرد علیه دشمن مشترک شدند و لهستان این بار در خاک شوروی شکل گرفت.تهاجم گسترده ی آلمان به خاک شوروی، این کشور پهناور را نیز برای تأمین مایحتاج مردم و سربازانش با دشواری روبرو کرده بود. استالین تصمیم گرفت لهستانی ها را برای سازماندهی و اسکان موقت راهی حیاط خلوت خود کند تا از آنجا به جبهه ی نبرد اعزام شوند. پس عده ی زیادی از اسرا به بندر کراسنووسک در شرق دریای خزر منتقل شدند و از آنجا با کشتی به بندر پهلوی (انزلی).حالا خانواده ی کوچک آنا باید رنج سفری دیگر را متحمل می شد. سفری که این بار کورسویی از امید در آن بود. مادر و دختر به همراه هزاران هموطن دیگرشان به بندرگاه منتقل شدند تا از آنجا با کشتی راهی «کریدور فارس» شوند؛ اسمی که گران برای ایران انتخاب کرده بودند.اردوگاه مهاجران لهستانی در تهران - ع از نیک پارینو - ۱۹۴۳تا آن زمان تصور مهاجران لهستانی از ایران، محدود به چیزهایی بود که در کتاب تاریخ مدرسه از تمدنی کهن خوانده بودند. ایران و لهستان از دیرباز مراودات و تجاری داشتند. روابطی که از قرن هشتم قمری آغاز شده و در دوران صفویان به اوج رسیده بود. پس از آن قجرها هم روابط دوستانه ای با لهستانی ها داشتند اما در عصر پهلوی این قلدری متفقین بود که مسبب پیوندی تازه بین دو ملت شده بود. اما شاید آنها هم تصور نمی د این سفر و سرگذشتشان، نقطه ی عطفی در روابط دو ملت است که بعدها درکتاب های تاریخ نوشته خواهد شد.فوریه ۱۹۴۲ (زمستان ۱۳۲۱) اولین کشتی اسرا که حالا «پناهجو» بودند، وارد آب های ایران شد. کشتی ها یکی یکی در بندر پهلو می گرفتند و از هرکدام صدها زن و کودک و افراد سالخورده به همراه سربازان، پا به اسکله می گذاشتند؛ انسان هایی اندوهگین که تنها بردباری و امیدواری زنده نگهشان می داشت.کشتی روسی حامل مهاجران-۱۹۴۲روزانه حدود ۲۵۰۰ لهستانی وارد ایران می شد و در مجموع عده ی آنان به بیش از ۱۱۶ هزار نفر رسید. مقصد اصلی انی که به نظامیان می پیوستند خط مقدم نبرد بود و غیرنظامیان باید فوراً از ایران خارج می شدند. اما پیش از آن باید کمی به احوالاتشان رسیدگی می شد؛ کاری که روس ها ومی به انجامش ندیده بودند. به سرعت اردوگاه هایی برای اسکانشان ب ا شد. ت ایران با همکاری صلیب سرخ به تیمار آنان پرداخت و انی که به سبب وضع اسفبار بهداشت در اردوگاه های کار اجباری، سخت بیمار بودند قرنطینه شدند.چهره های پریده رنگ و پیکرهای نحیف مهاجران که استثمار استالین مچاله شان کرده بود، جانی دوباره گرفت. لباس های تازه و تمیز به آنان داده شد و لباس های قدیمی سوزانده شدند. مردم محلی در مسیر حرکت کاروان مهاجران می ایستادند و از پنجره ی اتوبوس ها چیزهایی به داخل پرت می د. وقتی یکی از آن چیزها به آنا برخورد کرد، فکر می کرد این فریادها و پرت ها از خشم و ناراحتی مردم باشد اما می دانست ی از سر خشم نان و میوه ی آبدار برای ی پرت نمی کند! و فهمید این فریادها ندای خوش آمدگویی به زبانی است که به زودی زبان دومش خواهد شد. ایران برای گرسنگان و رنج کشیدگان لهستانی حکم بهشت داشت؛ جایی که می توانستند بعد از دو سال اسارت و بیگاری کمی احساس آزدی کنند.بیماری های مسری مثل تیفوس و تیفوئید مانع از انتقال سریع همه ی مهاجران شد. عده ی زیادی در اولین روزهای اقامت خود در انزلی جان سپردند و همانجا به خاک س شدند. ضعف بدنی و بیماری مهاجران چنان بود که امروز می شود اقامتگاه های لهستانی ها را از گورستان هایی که در هر شهر دارند شناخت. انزلی، تهران، قزوین، اصفهان، مشهد، مشهر و اهواز. گویی هرجا که می رفتند مرگ از پی شان می رفت.با ازدیاد لهستانی ها در اردوگاه، باید آنان را به ای دیگر منتقل می د. مهاجرانی که از راه ترکمنستان به مشهد وارد شده بودند نیز باید مسیر خود را تا سیستان و از آنجا به هند ادامه می دادند. بیشتر لهستانی ها از راه دریا وارد ایران شده بودند و تهران مرکز اصلی اقامت آنان بود. به دلیل تمرکز منابع و امکانات در پایتخت، چند اردوگاه در دوشان تپه، یوسف آباد و محوطه ی دانشکده ی نیروی هوایی ایجاد شد و عده ای هم به کرج، اراک و اصفهان منتقل شدند.آنا به همراه مادرش به اردوگاه یوسف آباد منتقل شد. نظامیان برای پیوستن به زودتر ایران را ترک د اما انتقال پناهجویان به کشورهای مقصد که مستعمرات انگلستان بودند، در اولویت دوم متفقین بود. با طولانی شدن اقامت در تهران، یک بیمارستان ۵۰۰تخت خو برای مداوای بیماران درنظر گرفته شد. علاوه بر تیفوس و تیفوئید، اوریون، مخملک، سرخجه و اسهال خونی بسیاری را مبتلا کرده بود. وزارت کشور تصمیم گرفت در اطراف اردوگاه مهاجران پاسگاه هایی ایجاد کند تا با کنترل تردد پناهجویان از شیوع بیماری جلوگیری شود.خبری از حضور مهاجران لهستانی در تهران - ۱۸ فروردین ۱۳۲۱ - رو مه اطلاعاتاز سوی دیگر ایران توسط متفقین و تأمین مایحتاج آنان باعث کمبود خواروبار در ایران شده بود و ورود بیش از ۱۱۶ هزار مهاجر نیز به این بحران دامن زد. گرچه انگلیسی ها تعهد داده بودند ارزاق مورد نیاز سربازان و مهاجران را تأمین کنند اما در عمل چندان به این تعهد پایبند نبودند. با این حال مردم نه تنها به این اتفاق اعتراضی نمی د بلکه عده ای هم برای کمک به مهاجران در اردوگاه ها غذا و خوراکی توزیع می د.هرکدام از مهاجران که توانایی انجام کاری داشت، ترجیح می داد برای ب درآمد در شهر مشغول شود. معا با اروپایی ها برای مردم تهران هم جذاب بود و بسیاری از لهستانی ها به عنوان کارگر، خدمتکار، خیاط، پیشخدمت رستوران ها و هتل ها و حتی بازیگر و آوازخوان در تهران مشغول شدند. عده ای از آنان هم افراد تحصیل کرده و فرهیخته ای بودند که به فعالیت های فرهنگی خود در ایران ادامه دادند. همین باعث شد ت برای عده ای مجوز اقامت موقت صادر کند.در اردوگاه ها کارگاه هایی دایر شده بود و نی که آنجا مانده بودند، برای سربازان لباس می دوختند. بچه ها در آموزشگاه هایی که وزارت فرهنگ در تهران و اصفهان دایر کرده بود، علاوه بر درس های معمول می توانستند قالیبافی و حکاکی هم یادبگیرند. بیش از یک سال از حضور آنا و مادرش در ایران می گذشت و از رفتن خبری نبود. ۱۰ آموزشگاه مخصوص لهستانی ها در تهران و هشت آموزشگاه هم در اصفهان برای ۲۳۰۰ کودک یتیمی که آنجا اسکان داده شده بودند ایجاد شد. آنا نواختن پیانو را که در کودکی آموخته بود، در آموزشگاه پناهجویان ادامه داد. اما جیره ی پولی اندکی که به پناهجویان می دادند مدتی بعد قطع شد و ماندن در اردوگاه را دشوارتر کرد.کارگا خیاطی مهاجران لهستانی در تهران - ع از نیک پارینو - ۱۹۴۳روزها و هفته ها از پی هم می گذشتند و انتقال مهاجران به کندی انجام می شد. وج از اردوگاه دشوار بود اما ناممکن نبود. دو راه وجود داشت: یا فرد بانفوذی دنبال ی می آمد یا باید فرار می د. مادر آنا تصمیم گرفت راه دوم را انتخاب کند. چراکه گمان می کرد با ماندن در ایران احتمال برگشتن به خانه وجود دارد؛ همه فکر می د کریسمس بعدی را در خانه جشن می گیرند. شبانه از اردوگاه بیرون زدند و خیلی زود به عنوان خدمتکار در خانه ی فردی ثروتمند ن شدند. آنا بیست وشش ساله بود و در اوج زیبایی جوانی. در این بین سرگردی که به آن خانه رفت وآمد داشت، دلباخته ی آنا شد. اندکی بعد آن دو ازدواج د و به این ترتیب آنا تابعیت ایرانی پیدا کرد و در کنار حدود ۳۰۰ لهستانی دیگر، جزو معدود مهاجرانی بود که در ایران ماندگار شد.تا دوسال بعد، یعنی پایان جنگ در ۱۹۴۵، طبق توافق نخست لهستان با مقامات مسکو، همه ی مهاجران سفر ناگزیر خود را از راه بندر مشهر ادامه دادند. جنگ زدگانی که به امید بازگشت به خانه، شش سال دربه دری را تاب آورده بودند، ایران را به مقصدهایی که برایشان تعیین شده بود ترک د. لبنان، فلسطین، هند، نیوزیلند، مکزیک و چند کشور آفریقایی مقصد نهایی مهاجران بود.بنای یادبود کشته شدگان لهستانی در گورستان کاتولیک های تهرانآنا و مادرش ایران را به عنوان وطن دوم خود برگزیدند و سودای بازگشت به ورشو را به گورستان آرزوهایشان سپردند. مادر آنا در نودوشش سالگی در تهران درگذشت. سرگرد در اثر تصادف رانندگی جان باخت. پس از او آنا برای امرار معاش و ادامه ی زندگی به آموزش پیانو پرداخت. تنها فرزند «آنا بورکوفسکا افخمی مهاجر» مدتی بعد درگذشت و یک نوه برایش جاگذاشت. آنا در سال ۱۳۸۷ در ۹۲ سالگی در تهران درگذشت. پیکر او بر دوش همسایه ها و معدود اقوامش در گورستان اب، کنار دوهزار هموطن و چند قدمی مادرش به خاک س شد. ۹ بعد سال در اردیبهشت ۹۶ هلنا استلماخ، آ ین بازمانده ی مهاجران در تهران نیز درگذشت. گفته می شود حالا فقط یک نفر از مهاجرانی که در ایران مانده بودند در قید حیات است و در انزلی زندگی می کند.سنگ مزار آنا بورکوفسکا در گورستان کاتولیک هاگورستان کاتولیک ها که در شرق تهران، در محله ی قدیمی اب قرار دارد، مختص پناهجویان لهستانی نیست و مزار شهروندان کشورهایی نظیر فرانسه، ایتالیا، چک، رومانی، اوکراین، روسیه و... هم آنجا هست. اما بخش بزرگی از گورستان به لهستانی ها تعلق دارد و و زیر نظر سفارت لهستان اداره می شود. به همین سبب به «قبرستان لهستانی ها» مشهور است.در این گورستان که حدود ۱۵۰ سال قدمت دارد، دو بنای یادبود نیز جلب توجه می کند. اولی در مرکز بخش لهستانی ها قرار دارد که برای ادای احترام به جان باختگان این مهاجرت تاریخی بنا شده و دیگری تندیسی سنگی منقش به طرح عقاب سفید لهستانی هاست که سمت چپ آن اسامی مهاجرانی نوشته شده که در دریای خزر غرق شده اند و سمت راست آن اسم جان باختگانی است که در گورستان های مشهر و قزوین مدفونند. گورستان اب بیشتر از آنکه جایی برای زاری برای عزیزان از دست رفته باشد، حکم مکانی توریستی دارد و اندک بازماندگان و نوادگان مهاجران، اغلب در لهستان یا سایر نقاط دنیا نند و به ندرت سر این مزارها حاضر می شوند. علاوه بر این، گورستان هایی در تهران، انزلی، قزوین، اصفهان، مشهد، مشهر، و اهواز امانتدار ابدی پیکرهای ۲۸۳۶ تن از مهاجرانند. از نظر تعداد، تهران با ۱۹۳۷ مزار بزرگترین آرامگاه لهستانی ها را در خود دارد. گورستانی که هرچند کمتر ی از تاریخچه ی آن باخبر است اما یادگاری است از روزهای سخت ملتی رنج کشیده که گوشه ای از تاریخ دو کشور را یادآوری می کند.قطعه ی لهستانی ها در گورستان کاتولیک های تهرانروی اکثر سنگ های یک شکل گورها، عدد ۴۲ به چشم می خورد: ۱۹۴۲ سال ورود به بهشت! قبل از این عدد، اعداد بسیار متفاوتی دیده می شود؛ بعضی ها در سنین پیری به ایران پاگذاشتند و اینجا آرام گرفتند. اما تعداد بسیار زیادی از گورها اعداد تکان دهنده ای بر خود دارند: «۱۹۴۲ – ۱۹۴۲». نوزادان و ک ن بسیاری در آوارگی و غربت زاده شدند و دور از میهن اجدادی شان جان دادند. آنها بسیار زودتر از «بزرگان» جهان دانستند که جهانِ آکنده از خشونت، خونریزی، ستم و بهره کشی جایی برای زندگی نیست.-پی نوشت: این گزارش با نگاهی به زندگی و خاطرات آنا بورکوفسکا و تلفیق آن با داده های تاریخی نوشته شده است.منبع: ایسنا
علی نعیمی: به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد سفر لهستانی ها در کشاکش جنگ دوم جهانی به ایران، نمایشگاه ع «متولدین لهستان مستقل، لهستانی ها؛ ک ن اصفهان بعد از ۷۵سال به ایران باز می گردند» در تهران (نگارخانه کاخ سعدآباد) و اصفهان (موزه هنرهای معاصر) برگزار می شود.همچنین پروژه فرهنگی هنری «کافه پولونیا» و نمایش «اصفهان، شهر بچه های لهستان» هم اجرا می شود. به گزارش خبرنگار صمت، به همین مناسبت، نشستی پیش از ظهر روز گذشته با حضور «پاتریشیا اوزجان» کاردار سفارت لهستان در ایران، «آنا دودا» موسسه آدام میشکویچ، محمدرضا کارگر س رست مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد، علیرضا تشاهی تاریخ شناس و عضو انجمن دوستی ایران و لهستان و خسرو سینایی ساز و کارگردان «مرثیه گمشده» در بنیاد لاجوردی برگزار شد. در ابتدای این نشست پاتریشیا اوزجان کارولفسکا، کاردار سفارت لهستان، گفت: نمایشگاه ع «متولدین لهستان مستقل» از سوی سفارت لهستان حمایت می شود. این نمایشگاه درباره تاریخ ۱۲۰هزار شهروند لهستانی- اعم از نظامی و غیرنظامی- است که ۷۵سال پیش در بهار ۱۳۲۱ به طور معجزه آسایی به ایران راه شان را پیدا د. وی افزود: آنها به ایران آمدند و از قحطی و بیگاری در اردوگاه های کار اجباری شوروی پیشین نجات پیدا د. تجربه آنها از حضور ۲- ۳سال در ایران، ذهنیتی درباره ایران برای آنها رقم زد که تا ده ها سال بعد باقیماند و رفتار مهربانانه و خوش قلبی را به خاطر سپردند. کاردار سفارت لهستان افزود: برخی لهستانی های ایران به دلیل بیماری جان خود را از دست دادند در ای اصفهان، تهران، بندر انزلی، مشهد و اهواز به خاک س شدند که هنوز هم برخی از این قبرستان ها باقی است. عده زیادی هم زنده ماندند و عده اندکی از آنها در ایران ماندگار شدند. اوزجان با اشاره به روابط مثبت ایران و لهستان که ناشی از تجربه مثبت لهستانی های دوران جنگ جهانی از حضور در ایران است، گفت: لهستانی ها خاطرات دوستی خود با ایرانیان را به خاطر داشتند و حتی در سال ۱۳۸۲ و ز له بم، تلاش هایی برای جمع آوری کمک و ارسال به ایران انجام دادند. کاردار سفارت لهستان گفت: روابط ایران و لهستان همیشه دوستانه بوده و روابط دیپلماتیک ۲کشور ۵۴۰سال سال پیش پایه گذاری شده است. امروز هم تاریخ مشترک مان را فراموش نمی کنیم و همکاری های خود را ادامه می دهیم و محور فعالیت های فرهنگی امسال ما حول حضور لهستانی های جنگ جهانی دوم در ایران است. نمایشگاه ع های «متولدین لهستان مستقل» در موزه هنرهای معاصر اصفهان و کاخ سعدآباد تهران هم ازجمله آنهاست که با نمایشگاه گردانی خانم پریسا دمندان برگزار خواهد شد. محمدرضا کارگر س رست مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد در ادامه نشست، گفت: خوشحالم در مجموعه میراث فرهنگی نقش مهمی در احیای این اتفاق تاریخی داریم. نقش ملت ها در سرنوشت هر جامعه ای تعیین کننده است و متاسفانه امروز سیاستمداران در ایجاد روابط میان ملت ها نقش ایفا می کنند درحالی که این سیکل معیوبی است. کشور ایران در دوره های مختلف نقش مهمی در فضاهای کشورهای مختلف داشته است. به همین دلیل حضور مهاجران زیادی در کشور ما تنوع فرهنگ ها را در ایران زیاد کرده است. وی با اشاره به حضور لهستانی ها در ایران، اظهار کرد: برای ما مایه مباهات است که در طول تاریخ، پدران ما همواره با مردمی که ایران را به عنوان مهاجرت دائم یا موقت انتخاب د، جوری رفتار د که خاطرات خوشی برای مهاجران رقم زده است. البته ما هم مهاجرت هایی داشته ایم و اکنون ۷میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی می کنند. مدیرکل موزه های سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری، اظهار کرد: مهاجران به طور معمول به دنبال سرزمین هایی هستند که در آن آزادانه تر فکر و زندگی کنند و اگر می بینیم در مقطعی ایران میزبان مهاجران بوده این نشان می دهد که شرایط اجتماعی، فرهنگی و ایران مناسب تر از آن کشور بوده است. استنباط من این است که امروز هم باید مقصد خوبی برای مهاجران باشیم کما اینکه امروز هم مهاجرانی را میزبانی می کنیم. ضمن اینکه امروز بدون اینکه مهاجرت فیزیکی انجام شود می تواند مهاجرت فیزیکی انجام شود.
نمایش ع هایی از لهستانی ها برای نخستین بار
آنا دودا موسسه آدام میشکویچ هم در این نشست اظهار کرد: موسسه آدام میشکویچ می خواهد از ملت ایران تجلیل کند برای اینکه در جنگ جهانی دوم به ما پناه داد. دودا ادامه داد: نمایشگاه «لهستانی ها» میراث لهستان را نمایش می دهد. ع های این نمایشگاه به طور تصادفی از سوی خانم دمندان در نگارخانه آقای ابوالقاسم جلا در چهارباغ اصفهان پیدا شد که در ۲جعبه بودند و روی آنها نوشته شده بود: لهستانی ها ۱۳۲۱-۱۳۲۳. موسسه آدام میشکویچ اظهار کرد: خانم دمندان به من گفتند حدود ۱۰سال طول کشیده تا بتوانند این نگاتیوها را به وضعیتی قابل استفاده و چاپ در آورند. بعد از آن ۱۰سال ایشان با لهستانی ها در سراسر دنیا صحبت و پژوهشی د که نتیجه آن کتاب «بچه های اصفهان» شد که برای ما لهستانی ها بسیار ارزشمند است.
آنا دودا خاطرنشان کرد: برخی ع های نمایشگاه در کتاب وجود ندارند و برای نخستین بار است که به نمایش درمی آیند. مقدمات برگزاری این رویداد (گرامیداشت ۷۵سال مهاجرت لهستانی ها به ایران) یک سال به طول انجامیده است.
دلایل سانسور اخبار حضور لهستانی ها در ایران
علیرضا تشاهی محقق و مولف کتاب «لهستانی ها در ایران»، وی ضمن انتقاد از برگزارکنندگان نمایشگاه ع لهستانی ها در کاخ سعدآباد، گفت: کاش این نمایشگاه در جایی مانند خانه هنرمندان برگزار می شد که مرکز رفت وآمد جوانان و بدنه جامعه است. تشاهی سپس درباره تاریخچه حضور لهستانی ها در ایران گفت: لهستانی ها در ایران نه مهاجر هستند، نه پناهنده. اما پرسش این است که چرا اخباری از حضور آنها در ایران نیست؟ چون شوروی رسانه ها را محدود کرده بود، از سوی دیگر حزب توده هم آنچه را برضد روسیه و درباره لهستانی ها نوشته می شد، سانسور می کرد. بعد از رفتن آنها از ایران هم اخباری درباره آنها منتشر نمی شود تا اینکه سال ها بعد آقای خسرو سینایی «مرثیه گمشده» را ساختند که متاسفانه به اکران عمومی درنیامد.
وی ادامه داد: در ۶ماه نخست حضور لهستانی ها در ایران، ۴۰کودک متولد شد. آنها بعدها پس از رفتن از ایران انجمنی به نام «ک ن اصفهان» را راه اندازی د و ع های زیادی از این اتفاق دارند. این محقق و مورخ اظهار در پایان اظهار کرد: ما با موضوعی به نام «کشف درباره لهستانی ها در ایران» روبه رو هستیم. خسرو سینایی کارگردان «مرثیه گمشده» که به حضور لهستانی ها در ایران اختصاص دارد، گفت: سال۱۳۴۹ پدر دوست ی ام فوت کرد و برای خا پاری به قبرستان ارمنی ها در اب تهران (منطقه۱۴) رفتیم. هنگام قدم زدن در این قبرستان با سنگ قبرهای لهستانی های مهاجر در ایران روبه رو شدند. پس از آن به مدت ۴سال یعنی تا ۱۳۵۳به وزارت فرهنگ و هنر و تلویزیون آن زمان برای ساخت اصرار د اما برای آنها اهمیتی نداشت.
سینایی ادامه داد: در سال۵۳ آقای ایرج گرگین مرا صدا کرد و گفت شاه و ملکه به زلاندنو (نیوزلند) رفتند و در بدو ورود با چند کودک لهستانی روبه رو شدند که سرود می خواندند، بچه های لهستانی که با کشتی از طریق بمبئی به زلاندنو برده شدند و تابعیت آنجا را گرفتند. اگر بخواهی می توانی به زلاندنو بروی و درباره لهستانی ها بسازی. وی ادامه داد: به زلاندنو رفتم و در آنجا محبتی به ما شد که محبت به مردم ایران بود. پس از بازگشت به اتفاق ۴ بردار به ای اصفهان، اهواز، قزوین و... رفتیم و ۱۹ساعت از قبرستان ها و محله های متعلق به لهستانی ها تهیه کردیم. وقتی در سال۵۴ از تلویزیون استعفا دادم، پوزتیوها و نوارهای صدا را به آتلیه شخصی ام بردم تا را تمام کنم. سال۵۵ شرایط مملکت سیاست زده بود و دیدم اگر نشان دهم که شاه و ملکه به زلاندنو رفتند که سفارشی می شود، اگر هم نشان ندهم که من را مواخذه می کنند که چرا با پول تلویزیون رفتی و سفارش ما را انجام ندادی! وی افزود: انقلاب شد و ۳سال بعد که آقای سیدمحمد بهشتی از مدیران تلویزیون شده بود، نزد او رفتم و گفتم حاضرم نگاتیوها را ب م. ایشان زیرکی کرد و گفت: ۲نفر نخست باید راش ها (۱۹ساعت خام) را ببینند تا تصمیم بگیریم. عبدالله اسفندیاری و داود میرباقری آمدند و راش ها را دیدند و بعد که رجوع گفتند نمی فروشیم بلکه سرمایه گذاری می کنیم تا آن را بسازی! موسیقی و متن آن را نوشتم و مونتاژ شد، حال باید قطع نگاتیو می شد و آن را به تلویزیون دادم. ۲هفته گذشت و خبری نشد تا اینکه به من گفتند از نگاتیوهای شما فقط ۵دقیقه موجود است که متعلق به سفر شاه به زلاندنو است. بنابراین مجبور شدم در انبار تلویزیون ساعت ها وقت بگذارم تا نگاتیوها را پیدا کنم و همه غیر از یکی را پیدا و ساخته شد و البته دوباره در آرشیوهای تلویزیون گم شد! سینایی با اشاره به استقبال از «مرثیه گمشده»در لهستان گفت: به خاطر این در سال ۱۳۷۸ شمسی نشانه شوالیه جمهوری لهستان از سوی رئیس جمهوری فقید این کشور به من اهدا شد. همچنین تفاهم همکاری برای ساخت سینمای مشترک به کارگرددانی بنده میان لهستان و فار امضا شد. نام این ، «قطار زمستانی» بود که فقط ۸میلیارد تومان بودجه می خواست (نیمی برعهده لهستان بود) ولی متاسفانه هنوز این موضوع محقق نشده و این درحالی است که بازیگر اول آقای عزت الله انتظامی بود که متاسفانه دیگر امکان بازی ندارند. بنابراین گزارش، نمایشگاه «متولدین لهستان مستقل، لهستانی ها؛ ک ن اصفهان پس از ۷۵سال به ایران بازمی گردند. «نمونه هایی از میراث لهستان را از طریق مجموعه ای منحصربه فرد از نگاتیوهایی که در استودیوی ابوالقاسم جلا نیم قرن بعد از پایان یافتن جنگ جهانی دوم یافت شده است، ارائه می کند. این نمایشگاه که به وسیله موسسه آدام میشکویچ برگزار می شود، شامل چندین ع است که تاکنون هیچ گاه به نمایش در نیامده اند و اقامت پناهجویان لهستانی در خلال جنگ جهانی دوم را مستند کرده اند.
سرویس تجسمی هنرآنلاین: سال جاری هفتاد و پنجمین سالگرد مهاجرت آوارگان لهستانی به ایران در بحبوبه جنگ دوم جهانی است و ایران که خود در این زمان از پس لرزه های این جنگ جهانی در امان نمانده بود، با مهر پذیرای این مهمانان رنجدیده شد. برای بزرگداشت این رویداد تاریخی که نشان قدمت تبادلات فرهنگی بین دو کشور است، مؤسسه آدام میشکویچ، با حمایت وزارت فرهنگ و میراث ملی لهستان و سفارت این کشور در تهران، با همکاری مجموعه فرهنگی کاخ سعدآباد، معاونت هنری شهرداری اصفهان و موزه ی هنرهای معاصر اصفهان، اقدام به برگزاری سلسله رویدادهایی در تهران و اصفهان کرده است و به مناسبت هفتاد و پنجمین سالگرد سفر لهستانی ها در کشاکش جنگ دوم جهانی به ایران، نمایشگاه ع "متولدین لهستان مستقل، لهستانی ها؛ ک ن اصفهان بعد از ۷۵ سال به ایران باز می گردند" در تهران (نگارخانه کاخ سعدآباد) و اصفهان (موزه هنرهای معاصر) برگزار می شود. همچنین پروژه فرهنگی هنری "کافه پولونیا" و نمایش "اصفهان، شهر بچه های لهستان" هم اجرا می شود.به همین مناسبت، پیش از ظهر امروز 11مهرماه نشستی با حضور پاتریشیا اوزجان کاردار سفارت لهستان در ایران، آنا دودا موسسه آدام میشکویچ، محمدرضا کارگر س رست مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد، علیرضا تشاهی تاریخ شناس و عضو انجمن دوستی ایران و لهستان و خسرو سینایی ساز و کارگردان مستند "مرثیه گمشده" در بنیاد لاجوردی برگزار شد.روابط ایران و لهستان همیشه دوستانه بودهپاتریشیا اوزجان کارولفسکا، کاردار سفارت لهستان در ابتدای این نشست، گفت: نمایشگاه ع "متولدین لهستان مستقل" توسط سفارت لهستان حمایت می شود. این نمایشگاه درباره تاریخ ۱۲۰ هزار شهروند لهستانی اعم از نظامی و غیرنظامی است که ۷۵ سال پیش در بهار ۱۹۴۲ به طور معجزه آسایی به ایران راهشان را پیدا د. او ادامه داد: این نمایشگاه که به زودی در تهران و اصفهان برگزار می شود نمونه هایی از میراث لهستان را از طریق مجموعه منحصر به فرد از نگاتیوهایی که در استودیوی ابوالقاسم جلا نیم قرن بعد از پایان یافتن جنگ جهانی دوم یافت شده است، ارایه شده که توسط موسسه آدام میشکوویچ برگزار می شود.او با اشاره به تاریخچه ای از ورود مهاجران لهستانی به ایران گفت: در خلال جنگ جهانی دوم مردمان ن در نواحی مرز شرقی جمهوری لهستان قربانی تبعید گسترده به اردوگاه های کار اجباری در اتحاد جماهیر شوروی سابق شدند پس از دوره بردگی و کار اجباری شهروندان لهستانی اجازه تشکیل یافتند. با قطع روابط دیپلماتیک بین ت در تبعید لهستان و اتحاد جماهیر شوروی از طریق قزاقستان به ایران را یافت .تعدادی از شهروندان لهستانی با کمک ژنرال ووادیسواس از شوروی فرار د این گروه 3 هزار یتیم را شامل می شد که به همراه مراقب و معلمان خود ن اصفهان شدند.پاتریشیا اوزجان ادامه داد: در اصفهان پناهندگان لهستانی مکانی یافتند که در آن می توانستند تجربیات گذشته خود را فراموش کرده و قدرت و ایمان به آینده ای بهتر را پیدا کنند.پاتریشیا اوزجان ادامه داد: لهستانی ها 2 تا 3 سال در ایران ماندند تصویری که از ایران در ذهن آنها باقی ماند تصویر مهمی بود و دهها سال بعد آن ذهنیتشان از مردم ایران مردمی خوش قلب و مهربان است که از زندگی در کنار آنها لذت برده اند.او گفت: به عنوان کاردار سفارت می گویم که ما خاطرات 75 سال قبل را همیشه در ذهنمان نگه می داریم و مبنا و مرکز روابطمان با قرار می دهیم .روابطی که پایه اش 540 سال پیش بنا گذاشته شده است.کاردار سفارت لهستان خاطرنشان کرد: روابط ایران و لهستان همیشه دوستانه بوده و روابط دیپلماتیک دو کشور ۵۴۰ سال پیش پایه گذاری شده است. امروز هم تاریخ مشترکمان را فراموش نمی کنیم و همکاری های خود را ادامه می دهیم و محور فعالیت های فرهنگی امسال ما حول حضور لهستانی های جنگ جهانی دوم در ایران است. نمایشگاه ع های "متولدین لهستان مستقل" در موزه هنرهای معاصر اصفهان و کاخ سعدآباد تهران هم از جمله آنها است که با نمایشگاه گردانی خانم پریسا دمندان برگزار خواهد شد.ایران معمولاً مکان مناسبی برای حضور مهاجرها بودهمحمدرضا کارگر س رست مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد در ادامه این نشست، طی سخنانی، اظهار کرد: متأسفانه اکثر اوقات مدیران هستند که روابط ملت ها را تعیین می کنند اما فکر می کنم این ملت ها هستند که با روابط خود، باید ون را تابع خود قرار دهند.او با بیان اینکه ایران معمولاً مکان مناسبی برای حضور مهاجرها بوده، با اشاره به تاریخچه روابط فرهنگی میان ایران با سایر کشورها، خاطرنشان کرد: آثار مکشوفه در حفاری های باستانی فلات ایران مؤید این موضوع است. تنوع فرهنگی امروز کشور ما هم شاید محصول همین حضورها، ارتباطات و مهاجرت هاست.مدیرکل موزه های سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری تاکید کرد: برای ما مایه مباهات است که در طول تاریخ، پدران ما همواره با مردمی که ایران را به عنوان مهاجرت دائم یا موقت انتخاب د، جوری رفتار د که خاطرات خوشی برای مهاجران رقم زده است. البته ما هم مهاجرت هایی داشته ایم و اکنون ۷ میلیون ایرانی در خارج از کشور زندگی می کنند.او با بیان اینکه مهاجرین معمولاً به دنبال سرزمین هایی هستند که در آن آزادانه تر فکر و زندگی کنند، تصریح کرد: اگر می بینیم در مقطعی ایران میزبان مهاجران بوده این نشان می دهد که شرایط اجتماعی، فرهنگی و ایران مناسب تر از آن کشور بوده است. استنباط من این است که امروز هم باید مقصد خوبی برای مهاجران باشیم کما اینکه امروز هم مهاجرانی را میزبانی می کنیم.نمایشگاه "لهستانی ها" میراث لهستان را نمایش می دهدآنادودا مؤسسه "آدام میشکویچ" نیز در ادامه با این توضیح که مؤسسه "آدام میشکویچ" می خواهد از ملت ایران تجلیل کند برای اینکه در جنگ جهانی دوم به ما پناه داد، بیان کرد: نمایشگاه "لهستانی ها" میراث لهستان را نمایش می دهد. ع های این نمایشگاه به صورت تصادفی توسط خانم دمندان در نگارخانه آقای ابوالقاسم جلا در چهار باغ اصفهان پیدا شد. مؤسسه "آدام میشکویچ" اظهار داشت: برخی ع های نمایشگاه در کتاب وجود ندارند و برای اولین بار است که به نمایش درمی آیند. مقدمات برگزاری این رویداد یعنی گرامیداشت هفتاد و پنجمین سال مهاجرت لهستانی ها به ایران، یک سال به طول انجامیده است.علیرضا تشاهی محقق و مؤلف کتاب "لهستانی ها در ایران" نیز در این نشست درباره تاریخچه حضور لهستانی ها در ایران گفت: لهستانی ها در ایران نه مهاجر هستند، نه پناهنده. اما سؤال این است که چرا اخباری از حضور آنها در ایران نیست؟ چون شوروی رسانه ها را محدود کرده بود، از سوی دیگر حزب توده هم آنچه را علیه روسیه و درباره لهستانی ها نوشته می شد، سانسور می کرد. بعد از رفتن آنها از ایران هم اخباری درباره آنها منتشر نمی شود تا اینکه سالها بعد آقای خسرو سینایی ارزشمند "مرثیه گمشده" را ساختند که متأسفانه به اکران عمومی در نیامد.او خاطرنشان کرد : در شش ماه اول حضور لهستانی ها در ایران، 40 کودک متولد شد. آن ها بعدها پس از رفتن از ایران انجمنی به نام "ک ن اصفهان" را راه اندازی د و ع های زیادی از این اتفاق دارند."قطار زمستانی" آرزویی که محقق نشددر ادامه این نشست خسرو سینایی کارگردان "مرثیه گمشده" که به حضور لهستانی ها در ایران اختصاص دارد، اظهار کرد: سال 1349 پدر دوست ی ام فوت کرد و برای خا پاری به قبرستان ارمنی ها در اب تهران (منطقه 14) رفتیم. هنگام قدم زدن در این قبرستان با سنگ قبرهای لهستانی های مهاجر در ایران مواجه شدند. پس از آن به مدت 4 سال یعنی تا 1353 به وزارت فرهنگ و هنر و تلویزیون آن زمان برای ساخت اصرار اما برای آنها اهمیتی نداشت تا اینکه در همان سال آقای ایرج گرگین مرا صدا کرد و گفت شاه و ملکه به زلاندنو (نیوزلند) رفتند و در بدو ورود با چند کودک لهستانی مواجه شدند که سرود می خواندند، بچه های لهستانی که با کشتی از طریق بمبئی به زلاندنو برده شدند و تابعیت آنجا را گرفتند. اگر بخواهی می توانی به زلاندنو بروی و درباره لهستانی ها بسازی.او ادامه داد: زمانی که به زلاندنو رفتم در آنجا محبتی به ما شد که محبت به مردم ایران بود. پس از بازگشت به اتفاق 4 بردار به ای اصفهان، اهواز، قزوین و ... رفتیم و 19 ساعت از قبرستان ها و محله های متعلق به لهستانی ها تهیه کردیم. وقتی در سال 54 از تلویزیون استعفا دادم، پوزتیوها و نوارهای صدا را به آتلیه شخصی ام بردم تا را تمام کنم. سال 55 شرایط مملکت سیاست زده بود و دیدم اگر نشان دهم که شاه و ملکه به زلاندنو رفتند،این تبدیل به یک سفارشی و حکومتی می شود، اگر هم نشان ندهم که من را مؤاخذه می کنند که چرا با پول تلویزیون رفتی و سفارش ما را انجام ندادی.سینایی در ادامه یادآور شد: 3 سال بعد از وقوع انقلاب نزد آقای سیدمحمد بهشتی از مدیران تلویزیون رفتم و گفتم حاضرم نگاتیوها را ب م. ایشان زیرکی کرد و گفت دو نفر اول باید راش ها (۱۹ ساعت خام) را ببینند تا تصمیم بگیریم. عبدالله اسفندیاری و داود میرباقری آمدند و راش ها را دیدند و بعد که رجوع گفتند نمی فروشیم بلکه سرمایه گذاری می کنیم تا آن را بسازی.او ادامه داد: موسیقی و متن آن را نوشتم و مونتاژ شد، حال باید قطع نگاتیو می شد و آن را به تلویزیون دادم. دو هفته گذشت و خبری نشد تا اینکه به من گفتند از نگاتیوهای شما فقط 5 دقیقه موجود است که متعلق به سفر شاه به زلاندنو است. بنابراین مجبور شدم در انبار تلویزیون مدت زیادی وقت صرف کنم تا نگاتیوها را پیدا کنم و همه غیر از یکی را پیدا و ساخته شد و البته دوباره در آرشیوهای تلویزیون گم شد.سینایی همچنین به استقبال از "مرثیه گمشد" در لهستان اشاره کرد و گفت: به خاطر این در سال 2008 نشانه شوالیه جمهوری لهستان توسط رئیس جمهور فقید این کشور به من اهدا شد. همچنین تفاهم همکاری برای ساخت سینمای مشترک به کارگرددانی بنده میان لهستان و فار امضا شد که نام آن "قطار زمستانی" بود اما فقط 8 میلیارد تومان بودجه می خواست (نیمی بر عهده لهستان بود) ولی متأسفانه هنوز این موضوع که آرزوی من است، محقق نشده و این در حالی است که بازیگر اول آقای عزت الله انتظامی بود که متأسفانه دیگر امکان بازی ندارند.
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری فارس، در حالی که پذیرش مهاجران در اروپا و به یکی از مشکلات اصلی کشورهای غربی تبدیل شده، شبکه الجزیره در گزارشی به میهمان نوازی ایرانی ها از مهاجران لهستانی در زمان جنگ جهانی دوم پرداخته است. دادماه سال گذشته بود که یک رسانه یی در گزارشی تصویری به حضور پناهجویان لهستانی در ایران به دنبال جنگ جهانی دوم پرداخت.در گزارش پایگاه «مشبل» به مهمان نوازی و برخورد گرم ایرانی ها با لهستانی های جنگ زده اذعان شده بود(جزئیات بیشتر).حالا، خبرنگار شبکه الجزیره با حضور در منزل یکی از مهاجران و پناهجویان لهستانی تبار، خاطرات او از 8 دهه حضورش در ایران را مرور کرده است.هلنا استلماچ ایرانی لهستانی تبارگزارش الجزیره را در متون زیر بخوانید:«هلنا استلماچ 86 ساله درباره پرواز آزادانه طوطی اش به نام تاجی، در آپارتمانش واقع در مرکز تهران می گوید: "من دوست ندارم او را در قفس بگذارم. من حبس و زندانی شدن را دوست ندارم".استلماچ حدود 8 دهه قبل درسش را درباره زندانی بودن، تبعید و فرایند جستجو برای مهاجرت یاد گرفت. سپتامبر 1939 سربازان آلمانی از غرب به لهستان حمله د و سربازان شوروی شرق کشورش را د. سرخ اتحاد شوروی بیش از یک میلیون لهستانی را به سیبری فرستاد و خانواده استلماچ یکی از آنها بود. سربازان شوروی پدرش را در لهستان بازداشت د و هلنای 8 ساله و مادرش بالاجبار خانه شان را ترک د.استلماچ می گوید که "نیمه شب بود که آنها (سربازان شوروی) سراغ ما آمدند. آنها ابتدا ما را به کلیسا فرستادند و سپس از آنجا به سیبری. همه چیزی که همراه ما بود، فقط یک چمدان، یک قالیچه قدیمی و تکه هایی از جواهرات و ع های خانوادگی قدیمی بود".او در کتاب خاطراتش که در سال 2009 به فارسی خودش تحت عنوان از ورشو تا تهران منتشر کرده، بازگو می کند که چطور روزانه، مهاجران و پناهجویان در سیبری از سرمای سوزان، بدرفتاری و بیماری می مردند. گاهی اوقات به خاطر سوءتغذیه، دندانهایشان در حالی که داشتند صحبت می د، از دهانشان بیرون می ریخت.این کابوس برای دو سال به طول انجامید تا اینکه آلمان به اتحاد شوروی حمله کرد و این سبب شد تا جوزف استالین موضعش درباره لهستانیها را عوض کند. در سال 1942 او آنها را آزاد گذاشت تا برای رسیدن به ایران، سپس لبنان و فلسطین، راهی جنوب شوند.در همان روزها، ده ها هزار لهستانی برای سکنی گزیدن، عازم خاورمیانه شدند. امروز، اما لهستان درهای کشورش را به روی مهاجران و پناهجویانی که مسیر برع (لهستانی های دوره جنگ جهانی دوم) را انتخاب د، بسته است.نرگس قانی کارگردان ایرانی که اخیرا مستندی درباره پناهجویان و مهاجران لهستانی در ایران در جنگ جهانی دوم ساخته، گفت که "این چیزی نیست که مردم و سیاستمداران دوست داشته باشند درباره آن حرف بزنند یا حتی به آن اشاره کنند. به نظر من، یک اجماع ناگفته ای برای به فراموشی سپردن این موضوع وجود داشته است. پس از پایان جنگ جهانی دوم، کشورهای پیروز فقط می خواستند درباره جنایات هیتلر حرف بزنند. این روزها در نظر بگیرید که غرب چطور دارد با مهاجران رفتار می کند و این موضوع برای آنها هیچ معنا و مفهومی ندارد که بخواهند درباره مهاجران(لهستانی) حرف بزنند".در سال 1942 حدود 120000 مهاجر از لهستان مهاجرتشان را از شوروی به ایران شروع د.رضا نیکپور یک مورخ ایرانی- لهستانی و عضو موسسه دوستی ایران-لهستان گفت که "وقتی لهستانی ها وارد ایران شدند، این کشور شدیدا تحت تاثیر بی ثباتی و قحطی بود. علاوه بر آن، شوروی ها و بریتانیایی ها همه منابع ایران را مصادره کرده و آن را از ایران به خط مقدم درگیری در اروپا می فرستادند. همه این اتفاق ها در حالی افتاد که ایران بی طرفی خودش را از زمان آغاز جنگ اعلام کرده بود".لهستانی ها از شهر بندری انزلی در جنوب سواحل دریای خزر وارد ایران شدند. کشتیهای شوروی که در انزلی لنگر انداختند، پر از مهاجران و پناهجویان گرسنه لهستانی بودند البته آنها جزو خوش شانس ها بودند چرا که بسیاری دیگر از آنان، در طول مسیر از تیفوس، حصبه و گرسنگی مردند و اجساد آنها به دریا ریخته شد.استلماچ به آن اندازه خوش شانس بود که به این بیماری ها مبتلا نشود و از گرسنگی نمیرد. مادر او پرستار بود و در ازای مراقبت از پسر بیمار کاپیتان کشتی در طول سفر در دریای خزر، برای استلماچ کوچک غذا و مراقبت دریافت کرد. پس از دو روز حضور در کشتی، آنها به کشوری جدید وراد شدند؛ کشوری که به غذا، نیاز شدیدی داشت و از شورشها ناشی از کمبود شدید نان در پایتختش رنج می برد.منابع بسیاری به صورت مستند اعلام د که مهاجران لهستانی در کامیون هایی از انزلی به تهران فرستاده شدند و در آنجا ایرانی ها به آنها چیزهایی پرت می د. مهاجران وحشت زده، ابتدا فکر د که به آنها سنگ زده می شود اما به زودی متوجه شدند که این سنگ نیست بلکه شیرینی و آب نبات است.رسزارد آنتولاک متخصص و کارشناس تاریخ ایران و شرق اروپا که مادرش یکی از مهاجران لهستانی حاضر در ایران بود، در مقاله ای نوشت که "مهاجران لهستانی از لبخندها و بخشندگی مردم ایران بیشتر از غذاهایی که سربازان بریتانیایی و هندی به آنها دادند، قوت قلبو آرامش گرفتند".در تهران، مهاجران در 4 اردوگاه و کمپ قرار گرفتند و حتی یکی از باغ های خصوصی شاه ایران به صورت موقتی تبدیل به اردوگاه مهاجران شد و بیمارستانی اختصاصی هم برای آنها اختصاص داده شد.نیکپور به الجزیره گفت " مهاجران لهستانی در ایران به خوبی پذیرفته شدند و آنها در جامعه ادغام شدند و به عنوان مترجم، پرستار، ، آشپز و خیاط کار د. برخی از آنها با ایرانی ها ازدواج د و برای همیشه در ایران ماندند".مهاجران لهستانی در ایران ایستگاه رادیویی دایر د و رو مه هایی به زبان مادریشان منتشر د. آنها وارد صحنه هنر ایران شدند و همانند دیگر امواج مهاجرت، غذایشان در منوهای پدیدار شد. امروزه هنوز هم پودینگ لهستانی در ایران خیلی رایج است.غذا بود که استلماج را به محمد علی که بعدا شوهرش شد، رساند. مادر استلماچ مغازه ای در مرکز تهران برای فروش غذاهای لهستانی کرایه کرد. علی در مغازه بغل دستی آن کار می کرد و همزمان زبان انگلیسی می آموخت.علی با لبخند درباره آن زمان می گوید که "هلن انگلیسی و آلمانی بلد بود. من از او خواستم به من در زبان انگلیسی کمک کند و حالا پس از بیش از یک ربع قرن، ما هنوز هم با هم هستیم".تغییرات بسیاری از زمان حضور استلماچ و مادرش در ایران اتفاق افتاد: جنگ جهانی دوم تمام شد، انقلاب ی در ایران پدید آمد، دیوار آهنین (بلوک شرق) فرو پاشید، لهستان عضو اتحادیه اروپا شد اما با وجود همه این سالها، استلماچ و مادرش تصمیم به باقی ماندن در ایران گرفتند.آنها به دفعات از وطنشان بازدید کرده اند و حتی مدال عقاب سفید که از نشانهای با افتخار لهستان است هم دریافت د.مادر استلماچ سال 1983 درگذشت و در همان قبرستانی که مهاجران لهستانی در سال 1942 دفن شدند، به خاک س شد. امروز، یک دیوار بلند، این قبرستان را از آپارتمانهای قوطی شکل در یکی از قدیمیترین مناطق تهران جدا می کند.حمید تجریشی س رست و سرایدار این قبرستان به الجزیره گفت که "هنوز هم این قبرستان بازدیدکننده دارد. چند روز قبل، گروهی از گردشگران کهنسال لهستانی آمدند. برخی اوقات اتباع خارجی به صورت تک تک می آیند و به دنبال اسامی پدربزرگهایاشن در آرشیو ما می گردند و سپس روی قبرها گل می گذارند و می روند".انتهای پیام/-----------------------------------------------------------------------------
تذکر:کاربر محترم؛ انتشار مطالب دیگر رسانه ها از سوی هشدار نیوز وما به معنای صحت و تایید محتوای آنها نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه ای بازنشر می شود. در ضمن شما می توانید اخبار و مطالب وزین خود را که تا کنون در هیچ رسانه ای منتشر نشده است از طریق بخش "تماس با ما" برای ما ارسال نمایید تا در صورت دارا بودن مولفه های لازم، در بخش ویژه منتشر گردد.
اختصاصی طرفداری - در بیستمین و نهمین قسمت از سفر به کشورهای حاضر درجام جهانی 2018 در طرفداری، به کشور لهستان و قاره اروپا می رسیم.لهستان به عنوان سرگروه در گروه هشتم جام جهانی 2018 برگزیده شده و یکی از بخت های صعود از این گروه به شمار می رود. این کشور تاکنون 8 بار طعم حضور در جام های جهانی را چشیده و بهترین عنوان آن ها هم سومی جام جهانی در سال های 1974 و 1982 بوده است.معرفی کشور لهستانلهستان کشوری در اروپای مرکزی است که با 312 هزار کیلومترمربع وسعت، هفتادمین کشور وسیع دنیا محسوب می شود. این کشور از غرب با آلمان، از جنوب غربی با جمهوری چک، از جنوب با اسلوواکی، از شمال شرقی با لیتوانی و روسیه، از شرق با بلاروس، از جنوب شرقی با اوکراین و از شمال با دریای ب یک همسایه است. نزدیک به 40 میلیون نفر هم در لهستان زندگی می کنند که اکثر مردم این کشور از نژاد لِه یا لِخ هستند. نژادی که نام لهستان نیز از این قوم گرفته شده است. 96 درصد نژاد مردم این سرزمین را لهستانی ها، یک درصد را آلمانی ها، یک درصد را بلاروس ها و دو درصد باقی مانده را نیز اوکراینی ها و سایر مهاجرین تشکیل می دهند. زبان رسمی این کشور، زبان لهستانی است که در بعضی از کشورهای همسایه نیز به عنوان زبان دوم با آن صحبت می شود. بعد از زبان روسی، لهستانی دومین زبان اسلاوی است که بیشترین تعداد صحبت کننده را دارد و بعضی از کلماتش با زبان های دیگر کشورهای همسایه از جمله جمهوری چک، اسلواکی، بلاروس و اوکراین مشترک است.همچنین بیشتر مردم به زبان انگلیسی به عنوان زبان دوم مسلط هستند. مذهب، نقش مهمی در این سرزمین ایفا می کند و با فرهنگ مردم، ارتباطی تنگاتنگ دارد. اکثر مردم از دین یت یا همان کلیسای کاتولیک پیروی می کنند و بیشتر جشن ها و تعطیلات مذهبی این کشور نیز در شمار تعطیلات ملی به حساب می آیند و بسیاری از مغازه ها در این روزها تعطیل هستند. لهستان دارای 16 استان است و پایتخت آن هم ورشو نام دارد. ورشو، مرکز هنر و موسیقی این کشور بوده و فضای فرهنگی و هنری بی همتایی دارد که هر عاشق هنر و تاریخ را به خود جذب می کند. ورشو یا به زبان محلی همان ورشاوا، دو میلیون نفر جمعیت دارد و یکی از ای بزرگ کشور لهستان به شمار می رود. ورشو از جمله ایی است که در رویدادهای جنگ جهانی دوم به شدت دچار آسیب شد و به دست آ ف هیتلردر جنگ جهانی دوم، مورد حملات زمینی و هوایی قرار گرفت و 95 درصد شهر با خاک ی ان شد.این شهر دارای جاذبه های تاریخی، طبیعی و فرهنگی بسیاری است که گردشگران زیادی را به سوی خود می کشاند. از ای مهم دیگر لهستان می توان به کراکوف، گدانسک، ووج و وروتسواف اشاره کرد. لهستانی ها در عرصه هنری کشوری موفق در دنیا به شمار می روند. سینمای لهستان با کارگردان هایی مثل رُومن پُلانسکی، آندره وایدا و کیشلوفسکی سینمای شناخته شده ای دارد و تا به حال چندین بار کارگردانان و هایش، برنده اسکار شده اند. مجموعه کارتونی نوستالژیک «لولِک و بولِک» که برای ما ایرانی ها خاطره انگیز بوده، محصول همین کشور است. بلندترین کوه لهستان که «ریسی» نام دارد، فقط 2500 متر ارتفاع داشته که از کوه توچال ما، 1000 متر کوتاهتر است؛ اما تاریخ لهستان برع جغرافیایش، فراز و نشیب های زیادی داشته و این کشور چندین بار بین روسیه، لیتوانی، اتریش و آلمان تقسیم شده است. در تابستان سال 1939 با هجوم آلمان نازی به این کشور بود که جنگ جهانی دوم رسما شروع شد و زندگی 6 میلیون لهستانی رو پایان داد.95 درصد ورشو پایتخت لهستان، در این جنگ با خاک ی ان شد و 110 هزار مهاجر لهستانی رهسپار ایران شدند. لهستان بعد از جنگ جهانی دوم به جمع کشورهای تحت سلطه کمونیسم پیوست، اما چند سال قبل از فروپاشی شوروی، از اردوگاه کمونیسم بیرون آمد. تولید ناخالص داخلی این کشور در سال 2016 چیزی در حدود 470 میلیارد دلار بوده که اقتصاد این کشور روند رو به رشدی را نسبت به سالیان گذشته تجربه می کند. مهم ترین صادرات لهستان را ماشین آلات و تجهیزات حمل و نقل، خواربار و فراورده های کشاورزی و دامی تشکیل می دهند. از چهره های ادبی این کشور به اختصار می توان به ولادیسلاو ریمونت نویسنده لهستانی و برنده نوبل ادبیات در سال 1924، هنریک سینکیه ویچ رو مه نگار و رمان نویس لهستانی که بعد از فوتش بنیاد نوبل به پاس خدمت و شایستگی برجسته وی به عنوان یک نویسنده حماسی، به خانواده او جایزه نوبل ادبیات را اعطا کرد و فردریک شوپن که یکی از مشهورترین موسیقیدانان جهان است، اشاره کرد. شهر ورشو، پایتخت کشور لهستاناگر قصد سفر به لهستان را دارید:لهستان پس از پیوستن به اتحادیه اروپا در سال 2004، تعداد گردشگرانش به شدت افزایش یافت.گردشگری به طور کلی در اقتصاد این کشور نقش بزرگی را ایفا می کند و بخش نسبتا زیادی از بازار اقتصادی و خدماتی این کشور را تشکیل می دهد. لهستان در سال 2015 با جذب 16.7 میلیون گردشگر، در رتبه دهم کشورهای اروپایی از نظر جذب توریست قرار گرفت. جاذبه های گردشگری در لهستان بسیار گوناگون هستند و از کوه های جنوبی تا سواحل شنی در شمال، مقصد جذ برای گردشگران است. پرطرفدارترین شهر گردشگری لهستان، کراکوف است که در گذشته، پایتخت لهستان بوده و در جای جای آن معماری هایی به سبک رنسانس و قرون وسطی به چشم می خورد. این کشور دارای زمستانی سرد و تابستانی گرم است و همچنین دارای تعداد بسیار کمی کوه است. بهترین زمان سفر به لهستان، از اوا فصل بهار تا اوایل پاییز است. البته در فصل های دیگر هم می شود از زیبایی های لهستان به خصوص پیست های اسکیش لذت برد.قلعه واول (‏wawel castle‏) و اردوگاه آشویتس از مهم ترین جاذبه های گردشگری این کشور محسوب می شود که در شهر قدیمی کراکوف قرار دارند. از کراکوف که بگذریم، پایتخت لهستان پر از دیدنی های خاص خود است. همان طور که قبلا اشاره شد، این شهر مهد موسیقی و فرهنگ در این کشور است. کاخ علم و فرهنگ، محله قدیمی ورشو، قلعه سلطنتی و موزه های ورشو، بیشترین گردشگر را به سوی خود جذب می کنند. از مکان های طبیعی زیبای لهستان هم می توان به جنگل کج، که یکی از جنگل های عجیب در نوع خود در جهان است، دریاچه ماسوریان (‏masurian lakeland‏)، جنگل ‏bialowieza در مرز بین لهستان و بلاروس و در آ تپه های شنی اسکووینسکی که در شمال لهستان واقع شده است، اشاره کرد. از دیگر جاذبه های مهم این کشور از دید طرفداری می توان از قلعه مالبورک، رودخانه ویتولا، قصر ویلانو، معدن نمک در کراکوف و شهر قدیمی گدانسک در شمال لهستان، نام برد. شهر قدیمی گدانسک در شمال کشور لهستانبا طرفداری همراه باشید تا 10 حقیقت جالب، شنیدنی و عجیب که شاید کمتر در مورد این کشور شنیده باشید، را برایتان بازگو کنیم.1. فردریک شوپنفردریک فرانسوا شوپن در شهر «زلازولا» در مرکز لهستان در مارس سال 1810 به دنیا آمد. پدرش «نیکولاس شوپن» یک مرد فرانسوی بود که اصلیتی لهستانی داشت. او در سال 1782 به لهستان رفت و با «تکلا جوستینا» که یک لهستانی بود، ازدواج کرد و در لهستان سکنی گزید. شوپن یکی از تاثیرگذارترین موسیقی دانان لهستانی و نوازنده برجسته پیانو بود. او تعدادی از فرم های موسیقی را ابداع نمود، اما مهم ترین نوآوری هایش را درقالب فرم هایی مثل سونات پیانو، والس، نوکتورن، اتود، پرلود و پولونِز به نمایش گذاشته است. شوپن در جوانی و در حالی که 39 سال بیشتر سن نداشت، بر اثر بیماری سل درگذشت. نغمه های زیبای شوپن اما نزدیک به دو قرن پس از مرگش، هیچ گاه خاموش نشده اند. شوپن جز چند قطعه پراکنده که آن ها هم با پیانو همراهی می شوند، همه هنر خود را وقف ساختن آثاری برای پیانوی تنها کرد.تا جایی که به گفته برخی مورخان موسیقی، تاریخ تحول این ساز را می توان به دو دوره قبل و بعد از شوپن تقسیم کرد. از بزرگترین نوازندگان آثار شوپن در دنیا می توان به نام های بزرگی در موسیقی هم چون آلفرد کورتو، کلودیو آرائو، آرتور روبینشتاین، ولادیمیر اشکنازی و ولادیمیرهورویتس نام برد. استعداد موسیقایی شوپن جوان در سال های آغاز زندگی اش ظهور کرد تا آنجا که در ورشو به لقب موتسارت دوم مشهور شد. استعداد و نبوغ شوپن از هفت سالگی آغاز شد و توانست با نشان دادن استعداد خود تحسین همگان را برانگیزد. همه آثار شوپن برای پیانو نوشته شده اند که این آثار یا به صورت تکنواز هستند یا با همراهی پیانو دوم، ویلن، ویلن سل، آواز یا ار تر. از آن جمله می توان به موومان سوم از سونات شماره 2 اپوس 35 اشاره کرد. فردریک شوپن پیانیست نابغه لهستانی2. دوشنبه خیسدوشنبه خیس، جشنی است که در روز بعد از عید پاک برگزار می شود و مردم با پاشیدن آب به یکدیگر به جشن و شادی می پردازند. قبلا و در گذشته، این جشن سنتی به صورت عاشقانه بوده و پسرها دختران را خیس می د و سپس با شاخه های درخت بیدمشک به دنبال آن ها می دویدند، ولی امروزه همه در این جشن شرکت می کنند و از ابزارهای مختلفی مانند بطری ها و سطل های پر از آب گرفته تا تفنگ آب پاش برای خیس یکدیگر استفاده می کنند. دوشنبه خیس، نه تنها در کشور لهستان بلکه در دیگر کشورهای اروپای شرقی نظیر اوکراین و جمهوری چک نیز برگزار می شود و یکی از سنت های قدیمی و مهم این گونه از کشورها محسوب می گردد. مردم این کشورها معتقدند این رسم، باعث پاک شدن روح آنان از گناه می شود. در این مراسم علاوه بر آب پاشیدن، افراد با یکدیگر آواز می خوانند و به جشن و پایکوبی می پردازند و بسیاری هم لباس سنتی به تن می کنند. پس اگر در چنین روزی در لهستان بودید و به صورت تصادفی توسط فردی خیس شدید، تعجب نکنید! دوشنبه خیس، مراسمی سنتی در کشور لهستان3. پوشش و لباس لهستانی هامردم لهستان بسیار به فرهنگ، مراسم آیینی و حتی لباس های سنتی خود بها می دهند و در اکثر جشن ها، میهمانی ها و اعیادی که در این کشور برگزار می شود، این گونه از لباس ها را بر تن می کنند. برای مثال لباس های سنتی خانم ها در شهر کراکوف (kraków)، از پیراهنی سفید رنگ با جلیقه ای گلدوزی شده و پیشبند و دامنی گل گلی تشکیل می شود و آن را با پوتین بنددار و گردنبندی با مهره های مرجانی سِت می کنند. همچنین خانم های مجرد برای آرایش مو و سر، تاج گل به سر می گذارند و خانم های متاهل، شال گردنی سفید رنگ را مانند کراوات گره می زنند. لباس مردها هم شیک است و جلیقه ای طراحی شده، شلواری راه راه و کلاهی مزین به تن می کنند. لباس های سنتی در فرهنگ این کشور تا آن اندازه مهم است که در این کشور موزه ای به نام موزه مردم شناسی در شهر ورشو وجود دارد که در بخشی از آن فقط لباس های سنتی این کشور به چشم می خورد. لباس های سنتی، هنر فولکلور، سرامیک های تزئینی و اشیای روزمره ای از گذشته های دور که جزو لاینفک فرهنگ لهستانی است، در این موزه در پایتخت لهستان به نمایش درآمده است. لباس های سنتی دختران لهستانی4. جلیقه ضدگلولهیکی از مهم ترین اختراعات مردم لهستان که از آن ها به یادگار باقی مانده، جلیقه ضدگلوله است. جلیقه های ضدگلوله معمولا از چند لایه ساخته شده اند و می توانند در برابر برخی سلاح ها و قطعات پخش شده نارنجک دستی از شخص محافظت کنند. دو لهستانی به نام های کازمیرز زگلن و ژان شزپنیک موفق شدند در سال 1897، جلیقه ضدگلوله را بسازند. این جلیقه از جنس ابریشم که یکی از بادوام ترین مواد آن دوران بوده ساخته شده و در سال 1906 میلادی، پادشاه اسپانیا در جریان ترور پاریس به دلیل استفاده از آن، از مرگ حتمی نجات یافت. گفتنی است، جلیقه ضدگلوله ممکن است با کلاه، سپر یا محافظ صورت به طور همزمان استفاده شود؛ همچنین امروزه این جلیقه ها در انواعی شامل نرم، سخت، ویژه بانوان، ویژه سگ های پلیس و ضد ترکش وجود دارد. لحظه تاریخی آزمایش اولین جلیقه ضدگلوله در لهستان5. جهنم آشویتساردوگاه آشویتس بزرگترین و مجهزترین اردوگاه کار اجباری آلمان نازی بود که در طول لهستان توسط نازی ها در شهر کراکوف ساخته و تجهیز شده بود. امروزه این مکان به یک موزه تبدیل شده است و عموم مردم می توانند از آن بازدید کنند. این مجموعه، هزینه ی ورودی ندارد اما اگر می خواهید با تاریخ جنگ جهانی دوم و اردوگاه های کار اجباری نازی ها بهتر آشنا شوید و اطلاعات کاملی دریافت کنید، باید برای بازدید از این موزه از تورهای همراه با راهنما استفاده کنید. مردم لهستان به خاطر شرایط جهنمی این اردوگاه در زمان کشورشان، به آن لقب اردوگاه مرگ نیز داده اند. آشویتس شامل سه اردوگاه اصلی بوده است. اتاق های گاز و کوره های آدم سوزی برای اولین بار در این اردوگاه به طور وسیع راه اندازی شدند. این مجموعه اردوگاه ها تقریبا در 37 مایلی غرب شهر کراکوف لهستان، نزدیک به مرز آلمان و لهستان (پیش از جنگ) در سیلسیا قرار دارند.منطقه ای که آلمان نازی بعد از تهاجم و غلبه بر لهستان در 1939 میلادی به صورت موقت آن را ضمیمه خاک خود نموده بود. در مجموع نزدیک به یک میلیون و سیصد هزار نفر در خلال سال های جنگ جهانی دوم به دست قوای اس.اسِ آلمان نازی به فرماندهی سرهنگ «رودلف هوس» و همکارش یوزف منگله در این اردوگاه کشته شده اند که بالغ بر 90 درصد آن ها را یهودیان تبعیدی و مابقی را زندانیان لهستانی، اسرای جنگی شوروی، کولی های اروپایی و سایر اسرای جنگی متفقین تشکیل می دادند. این اردوگاه در سال 1945 میلادی به وسیله نیروهای سرخ شوروی به فرماندهی ژنرال ژوکوف از دست قوای آلمان نازی آزاد گردید. شعار معروف آلمانی «کار شما را آزاد خواهد کرد» (arbeit macht frei) به صورت یادگاری از آن دوران هنوز بر سر در معروف اردوگاه آشویتس، به جای مانده است. اردوگاه کار اجباری آشویتس در شهر کراکوف لهستان6. غرق شدن مارزانابه مانند ما ایرانی ها که تمام شدن زمستان و فرا رسیدن بهار را با عید نوروز باستانی خود جشن می گیریم و به آن هم افتخار می کنیم، مردم لهستان نیز با سنت و آیین مختص به خودشان به استقبال بهار می روند. غرق شدن مارزانا (drowning of marzanna) مراسمی است که در لهستان برگزار می شود و غرق مارزانا به معنی نابود بدی و دفن زمستان است و در مقابل نویدبخش بهار و شروعی تازه است. مارزانا عروسکی سفید پوش است که لباس آن با رُبان و مهره های مختلف آراسته می شود و داخل آن را با کاه پر می کنند. این عروسک، به نوعی نماد زمستان، مرگ، بیماری و گرسنگی است. در بسیاری از روستاها آن را خانه به خانه می چرخانند و سپس در برکه یا است ی غرق می کنند و در بعضی مناطق نیز به آتش می کشند. این مراسم آیینی در روزهای آغازین بهار و بین روزهای 28 اسفند تا اول فروردین برگزار می شود. مراسم سنتی غرق مارزانا در کشور لهستان7. پروژه ریزهپروژه ریزه (project riese)، اسم رمزی برای پروژه بزرگ ساخت و ساز نازی های آلمان در سال 1943 تا 1945 بود که متشکل از هفت تونل زیرزمینی در لهستان می شد. تونل هایی که هیچ کدام از آن ها، هرگز تکمیل نشدند. در هشتاد کیلومتری جنوب وروتسواف (شهری صنعتی در غرب کشور لهستان)، درست زیر کوه های جغد (the owl mountains)، یک مجتمع عظیم زیرزمینی و سیستم تونلی که توسط نازی ها ساخته شده است، قرار دارد. هدف اصلی ساخت این تونل ها و همچنین اندازه اصلی آن ها نیز، کماکان مشخص نیست، زیرا این مجموعه، هیچ وقت تکمیل نشد. بیش از نه کیلومتر حفاری انجام شد، اما قبل از اینکه نیروهای گر نازی، توسط سرخ شوروی، به عقب رانده شوند، تنها یک بخش کوچک این تونل ها، با آهن و بتن مستحکم شد. روزی قرار بود که این تونل ها به عنوان مقر فرماندهی فرمانده کل نازی ها، خدمت کند. البته برخی نیز بر این باور هستند که این تونل ها قرار بوده به عنوان یک کارخانه تولید اسلحه زیرزمینی، استفاده شود.کوه های جغد برای این منظور انتخاب شدند، زیرا سنگ های سخت آن، محافظت بیشتری برای این مجتمع زیرزمینی در مقابل نیروهای متفقین و حملات هوایی آن ها، فراهم می کرد. اما سختی سنگ ها، همچنین مانعی بزرگ برای کندن تونل ها و آهسته مراحل کار بود. هزاران کارگر از کمپ های کار اجباری اتحادیه شوروی و لهستان، برای ساخت این تونل کمک د. آن ها در شرایطی وحشتناک، با خستگی بسیار و شکم گرسنه، کار د. آمار مرگ و میر ناشی از بیماری، سوء تغذیه، خستگی زیاد، آثار خطرناک کار در زیرزمین و درمان زندانیان توسط نگهبانان آلمانی، بسیار بالا بود. حدود پنج هزار کارگر از کمپ های کار اجباری، در جریان کار این پروژه، جان خود را از دست دادند. همه این هفت تونل در زیر کوه های جغد دارای طرح و شکلی مشابه هستند و سه مجموعه از این هفت مجموعه، هم اکنون توسط شرکت های خصوصی اداره می شوند و شما می توانید از آن ها بازدید کنید. فقط زمانی که وارد تونل ها شوید، مقیاس غیر قابل باور این پروژه ساخت و ساز را متوجه خواهید شد. البته باید بدانید که کلمه ریزه (riese) در آلمانی به معنای غول پیکر است. پروژه ریزه در زیر کوه های جغد در کشور لهستان8. آشپزی در لهستانترکیبی از انواع گوشت، سبزیجات، غلات و رشته فرنگی، شاکله اصلی غذاهای این سرزمین را تشکیل می دهد. تنوع که از مشخصه های غذاهای لهستانی است ما را به سابقه تاریخی پر سر و صدای این کشور می کشاند. در لهستان استفاده از نوعی نودل خاص به نام kluski و غلاتی تحت عنوان kasha رواج دارد. در آشپزی این کشور از خامه و تخم مرغ زیاد استفاده می شود. پس زمینه اسلاوها و غذاهای مدرن لهستانی با نفوذ خارجی ها مخلوط شده و غذاهای خوشمزه و حتی باب میل گردشگرانی که به این کشور سفر می کنند، شده است. این کشور همچنین با داشتن دریای ب یک و منطقه ما که دو هزار دریاچه دارد، هیچ محدودیتی برای ماهی گیری و غذاهای دریایی خوشمزه ندارد. رول موپ های عید کریسمس (christmas eve rollmops) با وجودی که اصلیتی آلمانی داشته ولی در فرهنگ غذایی کشور لهستان جایگاه ویژه ای دارد. از قدیم لهستانی ها در شب عید، 12 عدد غذا درست می کنند که در آن ها نباید هیچ گوشتی وجود داشته باشد! البته وجود ماهی، اشکالی ندارد. یکی از این 12 غذا، رول موپ است که در آن فیله های ماهی به شکل رول پیچیده و در وسط آن مواد خوراکی گذاشته می شود.غذای محبوب دیگر این کشور دامپلینگ های خوشمزه آن است. دامپلینگ ها قطعات خمیر کوچکی هستند که با مواد مختلف پر می شوند و در کشورهای مختلف به شیوه ها و با مواد مختلف تهیه می شوند. در لهستان عموما از گوشت، قارچ، کلم ترش، میوه ها فصل مثل بلوبری، توت فرنگی و گیلاس، گندم سیاه، سیب زمینی پخته، پنیر و پیاز سرخ شده برای پر دامپلینگ ها استفاده می کنند. سوپ مرغ هم از غذاهای رایچ دیگر این کشور مرکزی اروپا به شمار رفته و این سوپ را در روزهای سرد زمستانی می پزند. پخت آن بسیار ساده و سریع است. معمولا آن را با نودل خانگی تهیه می کنند. مواد مورد نیاز برای تهیه این سوپ عبارت است از آب، گوشت مرغ، پیاز، تره فرنگی، کرفس، جعفری و کلم. برای طعم دار غذا از نمک و فلفل استفاده می کنند. از غذاهای مهم دیگر این کشور از دید طرفداری می توان به پنکیک سیب زمینی که از پیاز رنده شده ، هویج ،سایر سبزیجات تهیه می شود و روی آن شکر یا خامه ترش می ریزند، bigos که نوعی خورشت خوشمزه لهستانی است و ماکویک که شیرینی رولی محبوب لهستانی ها برای عید پاک وکریسمس است، می توان اشاره کرد. رول موپ های عید کریسمس غذایی محبوب در لهستان9. جنگل کجلهستان دارای جاذبه های گردشگری بسیاری در بخش های مختلف و البته عجیب ترین آن ها در نوع خود است. یکی از شگفتی های طبیعت این کشور که در دنیا منحصر به فرد بوده، جنگلی مرموز و کج مانند است. جنگل کج در شمال غرب کشور لهستان قرار گرفته است. تنه اکثر این درختان در قسمتی که از زمین بیرون آمده اند، 90 درجه به سمت بالا و سمت شمال خم شده اند و بعد دوباره به ح اولیه؛ مانند تمامی درختان جهان برگشته و به رشد خود ادامه داده اند. به همین دلیل نام این جنگل به «جنگل کج» معروف شده است. با وجود تنه هایی با ظاهر شکل حرف c همه درختان به خوبی رشد کرده اند و این خم شدگی مانع رشد آن ها نشده است. بعضی از کارشناسان اعتقاد دارند که این درخت ها برای جلوگیری از آسیب به نوک، شاخه های جانبی و تنه شان به این شکل درآمده اند. این درختان خاصیت ارتجاعی داشته و جالب است بدانید که، هر اتفاقی که برای یک درخت در این جنگل افتاده، برای همه آن ها نیز تکرار شده است؛ چون همه آن ها تغییر شکل یکنواختی دارند.عمر این جنگل 80 سال بوده و به نظر می رسد اتفاقی که باعث شده 400 درخت این جنگل به شکل امروزی دیده شوند، وقتی رخ داده که درخت ها حدودا هفت سال سن داشته اند. این به معنای آن است که قبل از این که جنگ جهانی دوم رخ بدهد، در این جنگل اتفاقی افتاده که سبب شده درختان این منطقه کج بشوند. بسیاری معتقدند که یک فرآیند مکانیکی عمدی موجب خم شدن درختان شده است. همان طور که می دانید برای تولید مبلمان، آلات موسیقی و غیره می توانیم عمدا چوب درختان را خم کنیم. اما در این بین عده ای از کارشناسان نیز معتقدند که در آن دوران، لهستان متحمل برف و کولاک سنگینی در کشور بوده است و این منطقه زیر فشار بارش برف شدیدی که باریده است، مانده و دلیلی بر کج شدن درختان در این جنگل شده است. هر دلیلی که باعث شده این جنگل در کشور لهستان به این فرم درآید، چیزی از زیبایی ها و مرموز بودن آن کم نمی کند و سالانه خیلِ زیادی از گردشگران برای تماشای آن به این منطقه از لهستان سرازیر می شوند. جنگل کج در شمال غربی کشور لهستان10. قصر ویلانویکی از قصرهای باشکوه و زیبای کشور لهستان، قصری است که در در منطقه ویلانو در ورشو قرار دارد. قصر ویلانو که به عنوان گنجینه ملی لهستان از آن نام می برند، توانسته از جنگ های داخلی و دو جنگ جهانی جان سالم به در ببرد و یادآور روزگار لهستانِ قدیم در سال های قبل از قرن هجدهم باشد. در این قصر موزه ای دیدنی وجود دارد که از سال 1805 تا به حال میراث هنری و سلطنتی این کشور را در معرض نمایش قرار داده است. در کاخ و محوطه ی باغ این قصر، رویدادهای فرهنگی و کنسرت های زیادی تشکیل می شود که شامل کنسرت های پادشاهی تابستانی در باغ رز و آکادمی بین المللی موسیقی است. این قصر عمارتی با معمای باروک است که در همان نگاه اول شما را مجذوب ظاهر خارق العاده اش می کند. ساخت این قصر باشکوه از سال 1677 شروع شد، یعنی همان زمانی که این منطقه به تصاحب پادشاه «ژان سوم سوبیسکی» رسید.قصر ویلانو در ابتدا در اوا قرن هفدهم برای پادشاه ژان سوم سوبیسکی ساخته شد و بعدها دیگر صاحبان کاخ آن را بزرگ و بزرگ تر د. در معماری این قصر گوشه هایی از معماری مس ی باروک به نمایش در آمده با طراحی کاملا اصیل که ترکیبی از هنر اروپایی و رسم و رسومات معماری لهستانی ست. به غیر از هنرهای اروپایی و شرقی ای که در این موزه به نمایش در آمده در بخش مرکزی این قصر یادبودی برای پادشاه ژان سوم سوبیسکی و گذشته باشکوه ملی اش در نظر گرفته شده است. از همان زمانی که این کاخ ساخته شد در بیرون آن باغی سرسبز وجود داشت در ابتدا این باغ به شکل باغ های باروک ایتالیایی بود: باغی به شکل نیمدایره که در سمت شرق آن قصری باشکوه قرار داشت. این باغ در ابتدا از دو باغ بالایی و پایینی تشکیل شده بود: باغ بالایی بر روی تراس بود و دو آلاچیق به شکل فانوس هم در گوشه های آن بودند. اگر گذرتان به لهستان و پایتخت آن شهر ورشو خورد، دیدن این قصر باشکوه را به هیچ وجه از دست ندهید. قصر ویلانو در منطقه ویلانو در پایتخت لهستان
دُرتا سوآپا، مترجم لهستانی آثار ایرانی معتقد است که برخی نویسندگان زن ایرانی در کارهایشان بسیار اغراق می کنند؛ او در این باره می گوید: اغراق در داستان های نویسندگان زن ایرانی بسیار زیاد است و به نظرم برخی از این نویسندگان شورش را درآورده اند؛ چراکه اتفاقاتی در حال رخ دادن است که تنها اسم ادبیات را یدک می کشد و از ادبیات بسیار دور است.برخی نویسندگان زن شورش را درآورده اندبه گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، بدون شک یکی از مشکلات بزرگ ادبیات فارسی در حال حاضر، عدم حضور در بازارهای جهانی است، مساله مهمی که دست و پا ش ته اقداماتی برای حل آن، انجام شده اما به دلیل جدی نبودن، چندان به چشم نیامده است. نکته بسیار مهم در کار ترجمه آثار فارسی انتخاب مترجم است؛ چراکه به عقیده بسیاری از کارشناسان کتاب های فارسی باید توسط مترجمان غیرایرانی (مترجمانی که زبان فارسی زبان مادری آنها نیست) ترجمه شوند. دُرتا سوآپا یکی از این مترجمان تواناست که چند سالی است مشغول ترجمه آثار فارسی به لهستانی است و تا به حال چندین کتاب را به زبان مادری ترجمه کرده است. سوآپا به تازگی دست به انتشار مجموعه شعرهایش به زبان فارسی زده است که این کتاب با استقبال خوب مخاطبان همراه شده است. انتشار مجموعه شعر « مارهای سبز» بهانه ای شد تا به سراغ این شاعر، نویسنده و مترجم لهستانی برویم و گفت وگویی را با او داشته باشیم که در ادامه می خوانید.
دُرتا سوآپا یکی از مترجمان خوب آثار فارسی به زبان لهستانی است که کارهای ارزشمندی را از فارسی به لهستانی ترجمه کرده است. چه اتفاقی رخ داد که به فکر شعر نوشتن آن هم به زبان فارسی افتاد؟ من هیچ تصمیمی برای شعر نوشتن نگرفتم و هیچ کدام از این شعرها به اراده من نبوده است. به نظر من شعر خودش می آید و شاعر در آن نقشی ندارد، شاعر معمولا تسلیم شعر می شود. با نخستین جرقه ها شروع به نوشتن و رفته رفته تعداد این شعرها زیاد شد و با خودم فکر شاید بد نباشد که این اشعار را در قالب یک کتاب منتشر کنم تا در معرض دید دیگران قرار بگیرد و افراد متخصص درباره آن نظر دهند. به نظر من اگر ی فکر می کند که حرفی برای گفتن دارد، باید آن حرف را بگوید.
این شعرها متعلق به چه سال هایی است و آیا گزیده ای اگر همه خودشان باشند، شاهد ایجاد تنوع در فرهنگ، هنر و ادبیات هستیم؛ بنابراین به هیچ عنوان دوست ندارم نسخه شماره دو ی باشم. از شعرهای شماست یا تمام اشعار را دربرمی گیرد؟ این شعرها را من در دو، سه سال گذشته نوشته ام و این مجموعه گزیده ای از آثارم است؛ چراکه تعداد شعرها بسیار زیاد بود و ترجیح دادم که گزیده آنها را در کتاب بیاورم. من حدود هفت، هشت سال است که شعر می نویسم، ابتدا لهستانی شعر می گفتم؛ اما بعد از مدتی به دلیل علاقه زیاد به زبان فارسی، ذهنم به این سمت آمد و ترجیح دادم که به فارسی شعر بگویم؛ البته این تصمیم به هیچ عنوان ارادی نبود.
این کار سخت نبود؟ نه. حداقل برای من به این شکل نبود؛ چراکه من در ذهنم هم فارسی فکر می کنم و به این شکل نیست که ابتدا به لهستانی فکر کنم و بعد آن را تبدیل کنم.
باتوجه به اینکه زبان مادری شما فارسی نیست و پیش از این هم تجربه انتشار مجموعه شعر به زبان فارسی نداشتید، بهتر نبود شعرها را به یک شاعر فارسی می سپردید تا برای شما کار ویرایش انجام دهد یا حداقل نظارتی روی آثار داشته باشد؟ نه چنین کاری را انجام ندادم. اگر شما به شعرهای این مجموعه نگاه کنید، متوجه می شوید که در تمام این شعرها خودم هستم و تلاش ن تا شکل ی بنویسم یا از ی الگو برداری کنم. به نظر من اگر همه خودشان باشند، شاهد ایجاد تنوع در فرهنگ، هنر و ادبیات هستیم؛ بنابراین به هیچ عنوان دوست ندارم نسخه شماره دو ی باشم. باید به این موضوع با دیدی منطقی نگاه کرد؛ در حال حاضر شعرهای فلان شاعر معروف موجود است و به نظر شما چه دلیلی دارد تا من هم شکل او بنویسم. خب اگر من شکل او بنویسم شعرهای آن شاعر موجود است و مخاطب ترجیح می دهد تا شعرهای همان شاعر را بخواند تا اینکه به سراغ نسخه شماره دو بیایید.
شاید شما در شعر نوشتن الگوبرداری نکنید اما شما به عنوان یک خارجی که تازه با زبان فارسی آشنا شده اید و زبان فارسی زبان مادری شما نیست، باید مطالعات زیادی داشته باشید. این روزها بیشتر چه کتاب هایی می خوانید؟ من این روزها بسیار کتاب فارسی در حوزه شعر و داستان می خوانم اما ترجیح می دهم که اسم نبرم و نام کتاب ها و نویسندگانش را به زبان نیاورم. من شاملو را بسیار دوست دارم، سهراب را هم زیاد می خوانم و شعرهایش را می پسندم و اخوان نیز شاعر مورد علاقه من است اما نمی توانم از بین این سه نفر یا دیگر شاعران یک نفر را انتخاب کنم و بگویم که این شاعر مورد علاقه من است. من ادبیات فارسی را با همه تنوع سلیقه هایش دوست دارم.
با ادبیات معاصر ایران ناشناخته مانده و به نظرم بهتر است که در ابتدا چند داستان به لهستانی ترجمه شود تا مردم لهستان با ادبیات فارسی آشنایی پیدا کنند، بعد از آن می شود به سراغ شعر هم رفت. توجه به علاقه بسیار زیاد شما به اشعار فارسی، آیا تا به حال اشعار فارسی را به لهستانی ترجمه کردید یا قصد این کار را دارید؟ من تجربه ترجمه شعر را دارم و دو، سه سال پیش در یک پروژه دست به ترجمه چند شاعر زدم و چندین شعر لهستانی را به فارسی ترجمه که تجربه بسیار خوبی برای من بود. هنوز از شعر فارسی چیزی به لهستانی ترجمه نکرده ام اما امیدوارم که این اتفاق رخ دهد و بتوانم کارهایی را از فارسی به لهستانی ترجمه کنم. البته اولویت اول من در حوزه ادبیات، بخش داستان است و بیشتر علاقه دارم تا داستان های ایرانی را به لهستانی ترجمه کنم.
باتوجه به استقبال از شعر سپید ایران در چند کشور اروپایی و ترجمه آثار شاعران معاصر، بهتر نیست که نگاهی هم به حوزه شعر داشته باشید و تنها در حوزه داستان متمرکز نشوید؟ شاید حق با شما باشد؛ واقعیت این است که من برای کار در حوزه شعر برنامه دارم اما به نظرم کارها باید پله به پله انجام شوند. ادبیات معاصر ایران ناشناخته مانده و به نظرم بهتر است که در ابتدا چند داستان به لهستانی ترجمه شود تا مردم لهستان با ادبیات فارسی آشنایی پیدا کنند، بعد از آن می شود به سراغ شعر هم رفت. این موارد را مطرح ؛ چراکه خواننده معمولا می رود سراغ ادبیات داستانی یک کشور و بعد از آن که با آن ادبیات ارتباط برقرار د به سراغ شعر و سایر حوزه های ادبیات می آید؛ به همین دلیل ابتدا باید به سراغ داستان بروم.در کشور ما بسیاری از آثار «شیمبورسکا»، شاعر بزرگ لهستانی به فارسی ترجمه شده است و این شاعر در ایران طرفداران بسیار زیادی دارد. آیا تا به حال کاری از شاعران ایرانی نیز به لهستانی ترجمه شده است؟
خانم پروفسور آنا کراسنوولسکا، پیش از این چند جلد از شاهنامه فردوسی را به لهستانی ترجمه کرده بودند؛ اما متاسفانه به دلیل اطلاع رسانی ضعیف، آن طور که باید و شاید از کتاب استقبال نشد. شما به این موضوع توجه کنید، به همین دلیل است که می گویم بهتر است معرفی ادبیات ایران را از داستان و رمان آغاز کنیم.
نخستین اثری که به زبان فارسی خو د را به خاطر دارید و آیا دست به ترجمه آن اثر زده اید؟
بله. مشغول تحصیل در بودم که داستان خواندن را با کاری از گلی ترقی آغاز و بعد از آن به سراغ دیگر نویسندگان معاصر مانند شیوا مقانلو رفتم. سال گذشته نیز دو اثر از نویسندگان ایرانی به لهستانی ترجمه که با استقبال خوب مخاطبان روبه رو شد.
شاید این روزها با توجه به حجم زیاد کار و زندگی در دنیای مدرن، زمان برای مطالعه آزاد کم شده باشد؛ با این حال شما بین ادبیات لهستان و ادبیات فارسی کدام را برای مطالعه انتخاب می کنید؟
از آن سوال های استان خواندن را با کاری از گلی ترقی آغاز و بعد از آن به سراغ دیگر نویسندگان معاصر مانند شیوا مقانلو رفتم. سخت پرسیدید که معمولا بی جواب است. اگر من به شما بگویم که ادبیات فارسی را ترجیح می دهم شاید فکر کنید که اغراق می کنم یا نسبت به ادبیات کشورم بی توجه هستم اما واقعیت این است؛ چراکه در حال حاضر درک بیشتر ایران برایم جذ ت بیشتری دارد و با این وضعیت طبیعتا گرایش بیشتری نسبت به ادبیات فارسی دارم؛ با این حال آثار لهستانی را نیز می خوانم اما اولویتم نیست.
به چند نویسنده خانم اشاره کردید. از میان اهل قلم ایرانی، آثار چه نویسندگانی را دنبال می کنید؟ ترجیح می دهم، اسم نبرم اما می توانم بگویم که دامنه این افراد بسیار زیاد است. برای مثال در گذشته روی کارنامه سپنج کار و موضوع پایان نامه کارشناسی ارشدم بود.
چرا روی آثار ت آبادی تمرکز کردید؟ این پروژه به ظاهر کار دشواری در ابتدای راه بوده است. به نظرم در ایران به آثار ابت محمود ت آبادی کمتر توجه شده است و باید بیشتر به این آثار پرداخته شود. نثر محمود ت آبادی را خیلی دوست دارم؛ چراکه احساس می کنم، می توانم بیشتر از زبان لذت ببرم.
شما چندین اثر از فارسی به لهستانی ترجمه کردید. کتاب های ترجمه شده با انتخاب خودتان بوده یا انتشارات پیشنهاد داده است؟ بدون شک سلیقه خودم بوده است. یعنی انتشارات چند کتاب را پیشنهاد داده است و من از بین آنها کتاب هایی را که دوست داشتم، انتخاب . به نظر من هیچ مترجمی نباید به سراغ کت برود که به آن علاقه ندارد؛ چراکه اگر مترجم نتواند با کتاب ارتباط برقرار کند، نمی تواند ترجمه قابل قبولی ارائه بدهد.
در حال حاضر چه کت در دست انتشار دارید؟ این روزها گلچینی از چهار مجموعه محمود حسینی زاد را در دست انتشار دارم. داستان های این مجموعه را خودم انتخاب ؛ البته این کار زیر نظر خود نویسنده انجام شد و خوشبختانه نظرم بسیار به نظر او نزدیک بود.
شما به نوعی شیفته ادبیات فارسی شده اید و توانستید با آن ارتباط برقرار کنید. به نظر شما ادبیات فارسی پتانسیل آن را دارد که در دنیا مطرح شود؟ در نمایشگاه سال گذشته لهستان فرصتی داشتم تا با آدم هایی که در آنجا هستند، حرف بزنم و خیلی ها در نمایشگاه سراغ کتاب های ایرانی را می گرفتند و این نشان می دهد که ادبیات فارسی ظرفیت های بسیار زیادی دارد و اگر به نثر محمود ت آبادی را خیلی دوست دارم؛ چراکه احساس می کنم، می توانم بیشتر از زبان لذت ببرم. خوبی ترجمه شود، می تواند مخاطبان بسیار زیادی در دنیا داشته باشد. این روزها خیلی ها درباره جهانی شدن ادبیات فارسی صحبت می کنند و می گویند که ما هنوز جهانی نشده ایم. سوال من از این افراد این است که آیا ایران جایی خارج از جهان است که باید جهانی شود؟ به نظر من ما در ایران کمی شتاب زده هستیم. من شک ندارم که ادبیات ایران به زودی در جهان مطرح خواهد شد اما باید صبر کرد. شما به تاریخچه رمان در غرب نگاه کنید و به تاریخچه ادبیات مدرن ایران هم نگاه کنید، فاصله این دو بسیار زیاد است. عجله نباید کرد، دیر نشده است و به اعتقاد من هر چیزی در زمان خودش نتیجه می دهد.
با توجه به مطالعات زیاد روی زبان فارسی تصمیم نگرفته اید که مانند پرونده کارنامه سپنج کار تحقیقاتی انجام دهید؟ چند وقتی است که علاقه دارم یک آنتولوژی از ن نویسنده ایرانی منتشر کنم. بعد از آن هم به سراغ نویسندگان مرد می روم.
چه موضوعی باعث شده که چنین تصمیمی بگیرید؟ اگر بخواهم دلیل این اتفاق را بگویم شاید عده ای از نویسندگان خانم ایرانی بگویند که من ضدزن صحبت می کنم؛ اما واقعیت این است که من بعد از مطالعه آثار بسیاری از نویسندگان زن متوجه نکات بسیاری در نوشته های آنها شدم. با کمال تاسف باید بگویم که من هم می دانم که زن محدودیت هایی دارد اما خیلی از مواقع خانم ها از ادبیات برای تلافی شخصی استفاده می کنند. شما به عناوین کتاب های نویسندگان زن ایرانی نگاه کنید و ببینید که چطور از کلمه زن در عنوان های کتاب هایشان استفاده می کنند. من وقتی این ها را می بینم از خودم سوال می کنم که چرا شرایط به این شکل است و آیا مردان هم کتاب هایی با عنوان های «مرد ناتمام» یا عبارت هایی از این دست می نویسند. من خودم زن هستم و به نظرم اگر ناکامی وجود دارد، مقصر دو طرف هستند و مردهای خوب کم نیستند. متاسفانه در بیشتر داستان های ایرانی که به قلم نویسندگان زن نوشته می شود، مرد نادیده گرفته می شود. اجازه بدهید راحت صحبت کنم، اغراق در داستان های نویسندگان زن ایرانی بسیار زیاد است و به نظرم برخی از این نویسندگان شورش را درآورده اند. درواقع اتفاقاتی در حال رخ دادن است که تنها اسم ادبیات را یدک می کشد و از ادبیات بسیار دور است.
مرثیه نگاتیوهای گمشده فرهنگ > هنر - مسعود میر:
۷۵ سال بعد از اینکه گروهی از لهستانی ها توانستند از اردوگاه های کار اجباری شوروی در منطقه سیبری نجات پیدا کنند و خودشان را به ایران برسانند در حوالی خیابان ورشو در تهران، یک نشست مطبوعاتی برگزار شد که خاطرات حضور لهستانی ها در تهران را برای ثبت درتاریخ قاب گرفته بود. بهانه ب ایی نشست افتتاح نمایشگاه ع در متولدین لهستان مستقل، لهستانی ها ک ن اصفهان پس از 75سال به ایران بازمی گردند.» در نگارخانه کاخ سعد آباد تهران در روز پیش رو و موزه هنرهای معاصر اصفهان در تاریخ هجدهم مهرماه است.نکته مهم اما درباره این نمایشگاه رونمایی از مجموعه ای منحصر به فرد از ع هایی است که نگاتیوهایش در یک استودیوی عکاسی قدیمی در اصفهان پیدا شد.«در بهار 1942بود که حدود 120هزار لهستانی اعم از نظامی و غیرنظامی به طور معجزه آسایی راه به ایران بردند و توانستند از گرسنگی، کار اجباری و شرایط غیرانسانی نجات پیدا کنند. این لهستانی ها حدود 2تا 3سال در مناطق مختلفی نظیر بندر انزلی، قزوین، مشهد، اهواز، تهران و اصفهان زندگی د و بعضی شان هم به خاطر بیماری سر از گورستان ها درآوردند. با این همه اما بسیاری از این مهاجران کم سن وسال خاطرات خوب دوران بچگی و دوستی هایشان در ایران را به یاد داشتند.این مهر ایرانیان سبب شد تا لهستانی ها همواره احساس قرابت با ایرانی ها را در دل خود حفظ کنند و به عنوان مثال در فاجعه ز له بم کمیته های متعددی برای جمع آوری کمک به ز له زدگان راه بیندازند.» این حرف های پاتریشیا اوزجان- کارلوفسکا کاردار سفارت لهستان در ایران البته با چند خبر دیگر فرهنگی ادامه یافت.او گفت: «در ماه جاری میلادی (اکتبر) و نوامبر فعالیت های ویژه ای به مناسبت سالگرد مهاجرت لهستانی ها به ایران برگزار خواهد شد که کنفرانس تاریخی در تهران در 21نوامبر - 30آبان- و اجرای تئاتر با مشارکت جوانان ایرانی در تهران و اصفهان در این بازه زمانی ازجمله مهم ترین این فعالیت ها در کنار نمایشگاه ع لهستانی ها، ک ن اصفهان خواهد بود.ابوالقاسم جلا یک عکاس اصفهانی بود که عکاسی اش در حوالی چهارباغ اصفهان برای اصفهانی ها به خصوص در دهه 20 و 30 خورشیدی بسیار آشنا بود. سال ها بعد از ایام رونق این عکاسی، پریسا دمندان به طور کاملا تصادفی در انبار خانوادگی این عکاس دو جعبه بزرگ نگاتیو می یابد که رویشان نوشته شده بود:لهستانی ها؛ یک جعبه با تاریخ 1321و دیگری 1323. در واقع یک پژوهش ناب تصویری درباره زندگی و روزگار لهستانی های مهاجری بود که عمدتا در منطقه جلفای اصفهان س ت داشتند. این نگاتیوها پایه چاپ کتاب و البته برگزاری نمایشگاه ع ی شده که از روز در تهران افتتاح خواهد شد. آنا دودا، مؤسسه فرهنگی آدام میشکویچ در توضیح اهمیت این نگاتیو های کشف شده می گوید:«مؤسسه ما با حمایت فرهنگ و میراث ملی لهستان، سفارت ما در ایران و البته تلاش های بی دریغ مدیران مجموعه تاریخی سعدآباد، شهرداری اصفهان و موزه هنرهای معاصر این شهر برای رونمایی از این مجموعه بی نظیر پیشقدم شد. حدود 10سال طول کشیده تا این نگاتیوها ترمیم و قابل استفاده شوند و حالا این مجموعه پیش چشم علاقه مندان خواهد بود.»پس از او علیرضا تشاهی محقق و پژوهشگر تاریخ درباره پاک شدن خاطره حضور لهستانی ها در ایران به خاطر سانسور شدید مطبوعات در آن دوره و البته اعمال نفوذ حزب توده که عملا بازوی اجرای سیاست های کرملین در ایران بود سخنانی ایراد کرد. او با اشاره به یکی از داستان های بزرگ علوی این اثر را یکی از معدود نشانه های حضور لهستانی ها در حافظه فرهنگی ایرانیان خواند.خسرو سینایی آ ین سخنران نشست مطبوعاتی نمایشگاه ع های لهستانی ها بود.سینایی که با ساخت مستند «مرثیه گمشده» در واقع ممتازترین و البته نخستین تولید محتوای فرهنگی درباره مهاجرت لهستانی ها به ایران را به سامان رسانده اما دل پری از وضعیت بلاتکلیف مستند قدیمی و طرح سینمایی اش با موضوع لهستانی ها دارد.او با اشاره به اینکه «مرثیه گمشده» را سال 1349در تلویزیون استارت زده اما تا سال 1362درگیر یافتن نگاتیوها و نوارهای در آرشیوهای صدا وسیما بوده تا بالا ه را در استودیوی شخصی تدوین کند و برایش موسیقی متن بگذارد، گفت: « هیچ وقت نه به من فروخته شد و نه تلویزیون آن را به طور واقعی حمایت کرد، وقتی هم که در تلویزیون پخش شد بخش های مربوط به کافه پولونیا را سانسور کرده بود.»سینایی با گلایه از اینکه در سال های گذشته نتوانسته بودجه 8میلیاردی برای ساخت قطار زمستانی را تأمین کند به همشهری می گوید: «من با عزت الله انتظامی به لهستان رفتم و از او خواستم به عنوان بازیگر اصلی مرد در یافتن بازیگر زن که باید لهستانی می بود به من کمک کند. قرار بود نیمی از هزینه ساخت را فار بدهد و نیمی دیگر را لهستانی ها تا بتوانیم ی تولید کنیم که هم در سطح بین المللی مطرح شود و هم به واسطه پخش کننده های درجه یک لهستانی برای هر دو کشور اعتبار ب کند.متأسفانه اما بعد از سال ها تلاش هنوز بلاتکلیف هستم و می گویند که باید برای ساخت اسپانسر پیدا کنم. دیگر انتظامی نمی تواند جلوی دوربین بیاید و من هم واقعا کلافه و اندوهگین هستم.» او در پاسخ سؤال ما مبنی بر اینکه مدیران سازمان سینمایی از تولیدات مشترک استقبال می کنند هم چنین می گوید:« بله من هم درباره استقبال از سیاست تولید مشترک بسیار شنیده ام اما گویا این تولیدات مشترک برای امثال ما نیست.»