دین زدگی از پیامدهای افراط و تفریط است غرب زدگی عامل بی هویتی

چهار آفت دین از نگاه یک پژوهشگر نهج البلاغه طبیعی است که هر پدیده ای در طول زمان دچار تغییر می شود و مقوله دین هم از این اصل مستثنی نیست اما چگونه می توان سلامت دین را حفظ کرد و لوازم حفظ آن از نظر قرآن و نهج البلاغه چیست؟ حمید خویی، محقق و پژوهشگر نهج البلاغه یکی از مهمترین وجوه سلامت انسان را سلامت دین می داند و می گوید: جوانی که خودش را در میان زوار حسین(ع) در کربلا منفجر می کند و آرزو می کند که بتواند تعداد بیشتری از این زوار را اعم از زن، مرد و پیر و جوان بکشد، آدمِ بی دینی نیست بلکه آدم کج دین است و آفت کج دینی هزاران بار خطرناک و آسیب رسان تر از آفت بی دینی است.به عقیده خویی ما با دو آفت متفاوت در جوامع ی روبرو هستیم، اول متدینانی که دین آنها فاسد است و این وضعیتی است که در بسیاری از کشورهای عربی شاهد آن هستیم که دین آنها دین اصیل نبوی نیست و از آن، تفکر ی بیرون می آید اما آفت دوم آفتِ عدم زام به مفاهیم و مبانی دینی است. این آفتی است که شاید بیشتر در میان جوامع شیعی شاهد آن هستیم که دین در بطن زندگی ما ساری و جاری نیست. در واقع ساختار، ساختارِ درستی است، چارچوب مبتنی بر معارف قرآن و اهل بیت(ع) است اما مشکل اصلی، عدم جریان این مفاهیم در سلوک فردی و جمعی زندگی ماست.متن گفت وگوی شفقنا با خویی را می خوانید:یکی از مفاهیمی که علی(ع) در نهج البلاغه به آن پرداخته است مباحث دینداری و آسیب شناسی دین است. دیدگاه علی(ع) در نهج البلاغه از منظر آسیب شناسی دینداری چگونه است؟در بحث آسیب شناسی دینداری از منظر المومنین (ع) باید نخست به این مقدمه اشاره شود که دین یک ملاک و معیار برای شیوه زیست انسان و ارزش گذاری بر رفتارها، گفتارها و کردارهای اوست. دین قالبی برای شیوه حیات انسانی از منظر خالق انسان ارایه می کند؛ مثلا شما بعد از ید یک دستگاه ضبط صوت، یخچال، تلویزیون و هر وسیله دیگری دنبال دفترچه ای به نام کاتالوگ می گردید، کاتالوگ دستورالعمل مصرف صحیح دستگاه از منظر سازنده آن دستگاه است، دین هم همینطور است. در حقیقت نحوه زندگی به طوری که انسان بهترین کارکردها و بهره برداری ها را از پتانسیل هایی که خدا به او داده است را داشته باشد. بنابراین دین اگر سلامت خود را از دست دهد مثل خط کشی می ماند که اعداد آن جابه ‏جا شده است و ما با آن خط کش قرار است مقیاس ها را بسنجیم و طبیعتاً همه سنجش های ما اشتباه خواهد بود، چه بسا به همین دلیل از هدف خود دور می شویم درحالی که تصور می کنیم درحال نزدیک شدن به هدف خود هستیم. قرآن کریم تعبیری دارد که می فرماید «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُم بِالاخْسَرِینَ أَعْمَـلاً» « به مردم بگو می خواهند بگویم زیان کارترین شما چه انی هستند؟» «الذین ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَو’هِ الدُّنْیَا» انی که سعی و تلاش می کنند و روزه می گیرند و می خوانند اما همه سعی و تلاش آنها به باد فنا می رود» «وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعاً » و بیچاره ها فکر می کنند که دارند کار خوبی می کنند». تمام آن سی هزار نفری که روز عاشورا فاجعه بی مانند تاریخ را در کربلا رقم زنند و در روز روشن زمان خود را به آن طرز فجیع به قتل رساندند همه می خواندند، حتی یک نفر آنها هم ادعا نداشت که من بی دین هستم. به تعبیر سجاد)ع) «یَدَّعُونَ أَنَّهُمْ مِنْ هذه أُمَّهِ» سی هزار نفر آمدند و همه آنها دعوی مسلمانی داشتند، آنها انی بودند که وقتی سر حسین ابن علی(ع) را بر نیزه دیدند بر جد حسین صلوات فرستادند و بر زمین افتادند و سجده به جا آوردند. آن شمشیری هم که در سحرگاه نوزدهم ماه رمضان فرق علی ابن طالب را شکافت آن هم در دست انسان بی دین نبود. ی بود که لا حکم الی الله گفت و به نام خدا فرق علی را شکافت. لذا یکی از مهم ترین وجوه سلامت انسان، سلامت دین است.دین فروشی اولین آفت در مقوله دین است علی(ع) در خصوص آفات دینداری و دین ورزی چه مواردی را بیان می کنند؟ اولین آفت، دین فروشی است که انسان به خاطر منافع یا مال دنیوی، دین خود را می­ فروشد. دین فروشی تعبیری است که المومنین(ع) آن را در خطبه ۲۲۴ نهج البلاغه به کار برده است زمانی که داستان برادرش عقیل را نقل می کند که عقیل آمد و بچه هایش هم آمده بودند، موهای ژولیده و رنگ های تیره، آمده بود که یک کاسه گندم اضافی از من طلب کند، به خاطر فقری که داشت”. در واقع چون برادرش شخص اول حکومت است چنین پیشنهادی را مطرح کرده بود، اما المومنین عین این تعبیر را دارد و می فرماید “به سخنان او نیک گوش دادم، «فَظَنَّ أَنِّی أَبِیعُهُ دِینِی» گمان کرد که من دینم را به او می فروشم به این معنی که حاضرم به قیمت زی ا گذاشتن دین خودم خواسته او را اجابت کنم و یک کاری که شرعاً اجازه ندارم را انجام دهم”. المومنین(ع) بعد از آن که ماجرای برادرش عقیل را نقل می کند نمونه دیگری را مطرح می کند و می فرمایند «شگفت آور اینکه شب هنگام ی به دیدار ما آمد و ظرفی س وشیده پر از حلوا داشت، معجونی در آن ظرف بود چنان از آن متنفر شدم که گویا آن را با آب دهان مار سمی مخلوط کرده بودند. به او گفتم هدیه است یا زکات یا صدقه که این دو بر ما اهل بیت حرام است، گفت نه زکات است، نه صدقه، بلکه هدیه است. گفتم ن بچه مرده بر تو بگریند آیا از راه دین وارد شدی که مرا بفریبی؟ «عَنْ دِینِ اَللَّهِ أَتَیْتَنِی لِتَخْدَعَنِی ». می گوید بعضی وقت ها به نام دین بندگان خدا را از دین خارج می کنید، به نام دین بندگان خدا را دچار دین گریزی می کنید که این نمونه ای است که المومنین (ع) به دو برادر دینی و دو برادر مومن که آمدند به او هدیه دهند می فرماید که از راه دین خدا وارد شدی که من را فریب دهی! حمید بن قهقهه از وزاری دربار عباسی است، شخصی نقل می کند که یک ماه رمضانی با او کاری داشتم، به خانه ی او رفتم، دیدم نشسته است و مشغول غذا خوردن است، سفره مفصلی هم پیش روی او گسترده شده است. به من هم تعارف کرد که تو هم بیا غذا بخور. گفتم من روزه هستم، گمان نمی کنم که تو هم بیماری داشته باشی، برای چه روزه خواری می کنی. تا این را گفتم دست از غذا خوردن کشید و به بالشتی که پشتش بود تکیه داد و گریه کرد. گفت که من چنان وضعیتی دارم که دیگر روزه گرفتن برای من هیچ معنایی ندارد. روزی خلیفه عباسی من را احضار کرد، گفت که من را چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی. این قدر که حاضر هستم جانم را فدایت کنم. گفت خب برو. رفتم به سوی خانه، به خانه نرسیده بودم که پیک خلیفه من را صدا کرد که خلیفه دوباره مرا کار دارد. دوباره رفتم خدمت خلیفه. سوالش را تکرار کرد که من را چقدر دوست داری؟ گفتم خیلی. این قدر که حاضر هستم جان خودم و خانواده ام را فدا کنم. گفت خب برو. بار سوم داستان تکرار شد. گفتم این قدر که حاضر هستم جانم را و مالم را فدا کنم. بازهم گفت برو. بار چهارم گفتم این خلیفه مثل اینکه امشب قصد جان من را کرده است. دوباره من را احضار کرد که من را چقدر دوست داری. گفتم که اینقدر که حاضرم جانم، مالم را و دینم را فدایت کنم. گفت حالا درست شد. حال برای این که نشان دهی راست می گویی همراه با این برو و هرکاری که گفت انجام بده. شب همراه با از این کوچه به آن کوچه به در خانه ای رسیدیم، در خانه را باز کرد، داخل خانه شدیم، حیاطی بود، سه طرفش اتاق هایی بود که با قفل بسته شده بود. قفل در اتاق اول را باز کرد، بیست نفر علوی، بیست مرد از ذریه علی(ع) آنجا بودند، گفت خلیفه دستور داده است اینها را یکی یکی سر ببر و سرشان را به چاه بیانداز. با او شروع ، گفتم خب تمام شد. در اتاق دیگری را باز کرد، بیست نفر هم آنجا بودند، بعد در اتاق سوم را باز کرد، بیست نفر دیگر نیز آنجا بودند. آ ین نفری که می خواستم فرمان خلیفه را در مورد او اجرا کنم پیرمردی بود با محاسن سفید و صورت نورانی. به من گفت که ای بدبخت اگر جدم روز قیامت از تو بپرسد که به چه گناهی این فرزندان مرا این چنین کشتی چه جو به او خواهی داد؟ گفتم که هیچ جو جز این ندارم که بگویم دینم را به خلیفه فروختم و الان دارم بهایش را می دهم. حالا دیگر روزه گرفتن و نگرفتن من دیگر چه فایده ای دارد! بنابراین اولین آفت، آفتِ دین فروشی است، آنجایی که انسان باید میان همسر و خدا، خدا و فرزند، خدا و مقام و مال دنیا انتخاب کند.دومین آفت دورویی در دین خدادومین آفت، دورویی در دین خداست یعنی نفاق در دین خدا که بدترین شکل نفاق است به این معنا که هرجا مصلحت ما باشد دین خدا را رعایت کنیم و هرجا که مصلحت ما اقتضا نمی کند از آن چشم پوشی کنیم. باز این تعبیر دو رویه در دین خدا عین تعبیری است که المومنین آن را در نهج البلاغه به کار بردند که آ خطبه می فرمایند «فایاکم و لون فی دین الله» «بپر د از دورویی دین خدا». دورویی به این معناست که دین خدا را بر اساس مصالح خودمان آنطور که می خواهیم تفسیر کنیم نه بر اساس آنچه که حقیقت پیام خدا و رسول الله است. پس دومین آفت از آفت های دینداری و دین ورزی استفاده ابزاری از دین است یعنی استفاده از دین نه برای رسیدن به آ ت و برای رسیدن به رضوان الهی، بلکه برای رسیدن به موقعیت های دنیایی، یعنی دین را تبدیل به دکان . همانند شعر معروفی که حافظ دارد «حافظا می خور و مستی کن و خوش باش، اما دام تزویر نکن، چون دگران قرآن را». دین ابزار رسیدن انسان به رضوان الهی و رسیدن به بهشت و نعیم خداوندی است، دین وسیله کاسبی دنیوی نیست و هربار که برای دنیا و منافع دنیوی استفاده شود به نوعی پایین آوردن و فرونهادن شأن و مقام دین هست. اما این متاسفانه آفتی است که در طول تاریخ زیاد به چشم خورده و می خورد و در ادبیات ما هم تحت عنوان زهد و ریا از آن یاد می شود.سومین آفت دین، تجزیه و تفکیک دین استسومین آفت، تجزیه و تفکیک دین است یعنی هر قسمت دین که به نفع ماست بپذیریم و هر بخش دین که ممکن است به ضرر ما و منافع ما باشد چشم بر آن فرو ببندیم. درحالی که دین یک کلیت است، یک نظام جامعی است که همه ابعاد حیات فردی و جمعی انسان را مدیریت می کند. برای وجه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، و برای همه وجوه فردی و جمعی انسان را ار دارد.من گاهی این مثال را بکار می برم که بیماری به پزشکی مراجعه کرده و پزشک برایش ۸ قلم دارو تجویز کرده است. عقل و منطق اقتضا می کند که اگر تمام این داروها عیناً همانطوری که پزشک دستور داده است مصرف شود انتظار شفا و بهبودی وجود خواهد داشت. حالا اگر مریض بگوید قلم اول چون شربت تلخ است مصرف نمی کنم، قلم سوم چون آمپول است نمی زنم، خب هیچ آدم عاقلی انتظار ندارد که انتظار بهبود و شفای این بیمار را با این نوع مداخله داشته باشیم. نگاه عده ای به مقوله دینداری همین است که می­ گویند را قبول دارم، خمس را قبول ندارم، روزه را قبول دارم، زکات را قبول ندارم. این نگرش دین را از پتانسیل های تاثیرگذاری در زندگی انسان تهی می کند، چه بسا نتایج برع ی هم داشته باشد.چهارمین آفت، تحریف در دین استچهارمین آفت، آفت تحریف دین است. این آفت در تع ر ما به نوعی به بازی با دین خدا در متون دینی اشاره شده است که از دین چیزی را کم کنیم یا چیزی را به آن اضافه کنیم. بدون پشتوانه های مبتنی بر قرآن و روایات، کلام خدا و رسول الله را بر غیر معنای واقعی و اصیل آن حمل کنیم و برداشت های شخصی خود را به خدا و نسبت دهیم، این همان چیزی است که تحت عنوان تفسیر به رأی گاهی به آن اشاره می شود و در روایات داریم که هر قرآن را به رأی خودش تفسیر کند باید منتظر عذاب الهی باشد، «مَنْ فَسَّرَ القرآن بِرَأیه فَلْیتَبوَّأ مقعَده مِنَ النار».­چه چیزی باعث می شود که مردم به این سمت بروند که دین را به رأی خودشان تفسیر کنند، دورویی در دین داشته باشند و دین فروشی انجام دهند؟شاید پاسخ اینکه چرا مردم به سمت و سوی استفاده ابزاری از دین می روند، دنیاطلبی باشد. به هر حال وقتی اص به وجه مادی انسان داده شود این اتفاقات رخ می­دهد. هر انسانی دو وجه مادی و معنوی دارد آنهایی که قایل به اص وجه معنوی خود هستند برای آنها دین محوریت پیدا می کند اما آنهایی که قایل به اص وجه مادی هستند خیلی نمی توانند قائل به اص دین شوند. چون کارکرد اصلی دین آباد دنیای ما نیست، بلکه کارکرد اصلی دین نگاه به آ ت و آبادانی آ ت با اصلاح امر دنیاست “مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک”. کارکرد اصلی دین پرورش روح انسان است نه پرورش جسم انسان. روح که بزرگ شد دیگر وجوه انسان هم با آن بزرگ می شود. پس انسان هایی که برای وجه مادی خود اص قائل هستند طبیعتاً نمی توانند با روح دین ارتباط برقرار کنند. در عین حال چون انسان فطرتاً خداجو، خداطلب و خداپرست است نمی تواند چشمش را بر دینداری ببندد یعنی بسیاری از مردم تا یک جایی با مردم ارتباط برقرار می کنند که خیلی به دنیای خود آسیب نرسانند. اتفاقاً این وضع نشان از فطری بودن دین دارد، یعنی بهترین دلیل برای فطری بودن دین است که عرض می کنم که حتی انسان هایی که برای وجه مادی خود اص قائل هستند نمی توانند ی ره چشم خود را بر دین و دینداری ببندند. حسین (ع) تعبیری دارد که می فرماید «الناس عبید الدنیا» «مردم بندگان دنیا هستند» « الدین لعق علی السنتهم »«دین هم لقلقه زبانشان است». تا جایی دین را قبول دارند که به دنیایشان آسیب نرسد اما دینداران واقعی دنیایشان را بر اساس دین مدیریت و تنظیم می کنند نه اینکه دین را بر اساس رنگ و عالم دنیای خود درآورند. این تفاوت اصلی است.رسیدن به هر امر مهمی لوازمی می­ خواهد. از نظر علی(ع) لوازم حفظ سلامت دین کدام است؟در عرصه سلوک دینی دو مقوله را باید از هم جدا کرد، یکی سلامت معارف دینی و دیگری میزان عمل به آن معارف است. یعنی ممکن است متدینی کاملاً به آموزه های دینی خود عمل کند اما خود آن آموزه ها، آموزه های فاسدی است و در مقابل انسانی را درنظر بگیریم که اعتقاداتش اعتقادات سالمی است اما آن اعتقاداتش در زندگی جریان قابل ملاحظه و مشهودی ندارد.پس مشکل اصلی ما در شرایط فعلی میزان زام به شریعت است یا اعتقادات؟ درحال حاضر بیشتر گرفتار کدام از این دو مساله هستیم؟پیشتر عرض که دین یک نظام کلی است که خدا برای شیوه زیست بشر تعریف می کند و خدا این شریعت و مجموعه اعتقادات را به انسان منتقل می کند. اگر این دین همانی باشد که خدا خواسته است و خدا به مردم عرضه کرده است اسم این دین، دین سالم است. آن دینی که خدا در سوره مبارکه ماعده می فرماید «دینی که با ابلاغ ولایت المومنین(ع) کامل می شود» «اأکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» و اگر انسان مسلمان به این دین متدین شود خدا از آن انسان خواهد پذیرفت و راضی خواهد بود. اما این دین در گذر زمان گرفتار تحریف و انحراف شد و بزرگترین تحریف تاریخی در سقیفه بنی ساعده رخ داد، اتفاق مهمی که در سقیفه بنی ساعده رخ داد این بود که گروهی در شرایطی که هنوز پیکر مطهر رسول الله به خاک س نشده بود و بنی هاشم مشغول کفن و دفن اکرم بودند گروهی در سقیفه بنی ساعده جمع شدند و تصمیم گرفتند که به جای علی بن طالب ابوبکر خلیفه شود. این بخش کوچک ماجرای سقیفه بود، مصیبت بزرگتر این بود که در سقیفه بنی ساعده از یک تحریف شده انحرافی، از یک ورژن یا به تعبیر عده­ای از قرائت انحرافی رونمایی شد که قرار بود این جایگزین اصیل نبوی شود و این اتفاق می افتاد اگر جهاد حضرت زهرا (س) و ائمه اطهار نبود یعنی قرار بود ی جایگزین ی دیگر شود بنابراین ما از سقیفه به بعد با دو قرائت از روبرو هستیم یکی علوی و دیگری اموی، یکی قدیر و دیگری هم سقیفه. ارکان و معالم اموی با نبوی متفاوت است. حاصل این زاویه ای که در سقیفه بنی ساعده شکل گرفت این بود که از این فضا قرائت ها و مذهب هایی شکل گرفت که امروز نمونه های آن را در وه ت، در مفاهیم پلیدی مثل ، القاعده، و جبهه النصره می بینیم. جوانی که خودش را در میان زوار حسین(ع) در کربلا منفجر و آرزو می کند که بتواند تعداد بیشتری از این زوار را اعم از زن، مرد و پیر و جوان بکشد، آدمِ بی دینی نیست بلکه آدم کج دین است و آفت کج دینی هزاران بار خطرناک و آسیب رسان تر از آفت بی دینی است. این آدم خیلی متدین تر از من و امثال من است. چون معلوم نیست که من حاضر باشم به راحتی خودم را به خاطر دینم به کشتن دهم اما او این کار را انجام می دهد، اما دین او یک دین منحرف است و زاویه این انحراف از سقیفه بنی ساعده شروع شد. اولین وجه شاخص دینی که در سقیفه بنی ساعده تولید شد حذف کامل همه عناوین مرتبط با و ت بود، حذف کامل همه عناوین مرتبط با ولایت اعم از ولایت خدا، ولایت رسول و ولایت ائمه اطهار(ع) بود. اگر مفهوم ت را از دین بگیریم تبدیل به ضد دین می شود. اگر از دین ولایت ائمه اطهار(ع) را بگیرید تبدیل به چیزی می شود که امروز به نام نشان می دهد، آدم کشی و سرب و زشت ترین اشکال جنایت ­های بشری به نام دین، اما دین فاسد، دین جعلی، بدلی، اب و منحرف شده. بنابراین در روایات معصومین(ع) بسیار بر روی سلامت دین تکیه شده است. چون به نظر من سلامت دین از سلامت جسم، روان، فکر و سلامت عاطفی مهمتر است. چون دین قرار است راجع به همه اینها قضاوت و به نوعی تمام عرصه های سلامت را مدیریت کند. دعای ابوحمزه ثمالی که از سجاد(ع) نقل شده است مضامین بسیار زیبایی دارد. سجاد(ع) در این دعا به ما یاد داده است که در شب­ های قدر که از هزار شب برتر است از خدا بخواهیم دینمان را سالم نگه دارد «والسلامته فی الدین». المومنین(ع) جمله ای دارد که می فرماید «نَسأَلُ اللهَ المُعافاتَ فِی الأدیانْ کَمَا نَسأَلُهُ المُعافاتَ فِی الأبدان» «همانطور که برای سلامت تن خود دعا می کنید برای سلامت دین خود هم دعا کنید». سجاد(ع) به پهنای صورت می گریست و از خدا می خواست «ربنا لا تَجْعَلْ مُصِیبَتَنَا فِی دِینِنَا » «خدایا دین ما را گرفتار آفت نکن».از نظر قران و احکام نهج البلاغه ملاک سلامت دین ما چیست و در زمانه ای که انواع و اقسام دین در میان مردم رواج یافته است چطور می توان دین درست را از دین انحرافی تشخیص داد؟اولین شاخص سلامت دین، قرآن است. چون متن، محور و جوهر دین و گوهر دین، قرآن است. خود ائمه به ما سفارش د روایاتی که از ما به شما می رسد اگر با قرآن سازگار بود بپذیرید درغیر اینصورت آن را به دیوار بکوبید. دومین شاخص، معارف اهل بیت(ع) است. در حقیقت مکانیسم اصیل منحصر به فردی که خداوند برای تضمین سلامت دین در طول تاریخ برای دین گذاشته است ت و است. چون همه ادیان قبل از در گذر زمان دچار تحریف و انحراف شدند و خداوند دوباره و دین جدیدی را می فرستاد تا مسیر را تصحیح کند. اما دین خاتم الادیان بود و لذا باید یک مکانیسمی گذاشته می شد که اص و سلامت دین حفظ شود. اسم این مکانیسم در ، ت است. حالا می شود گفت چرا خداوند به ش می فرماید « اگر ولایت علی ابن طالب و ائمه را ابلاغ نکنی « فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ » از سلامت این دین هیچ چیز نمی ماند و عملاً بیست و سه سال زحمت تو نقش برآب می شود و آن چیزی که تضمین می کند این ۲۳ سال زحمت بماند ابلاغ ولایت المومنین علی(ع) است. یکی از زیارت های معروفی که در حرم ائمه اطهار(ع) می خوانیم زیارت امین الله است. جمله اول زیارت امین الله این است «السلام علیک یا امین الله»، سلام بر تو ای امانتدار خدا در زمینش. این امانت خدا همان دین است.دین، دینِ خدا است اما در هر زمانی وظیفه دارد که اص و سلامت دین را حفظ کند و چون در سقیفه این ت حذف شد نتیجه این شد که به اسم آدم کشی، به اسم شکنجه گری، به اسم ، زنده زنده آدم سوزاندن باب شد.* در مقابل این ی و برداشت های غلط از دین چه کارهایی برای حفظ سلامت دین انجام شده است؟خویی: ما با دو آفت متفاوت در جوامع ی روبرو هستیم، اول متدینانی که دین آنها فاسد است. این وضعیتی است که در بسیاری از کشورهای عربی شاهد آن هستیم که دین آنها دین اصیل نبوی نیست و از آن، تفکر ی بیرون می آید و درحال حاضر عنوان شاخص فراگیری که همه این فرقه ها و نحله های مختلف را تحت پوشش خود قرار می دهد، وه ت است و تمام این گروه های تکفیری همه از زیر قبای تفکر وه ت بیرون می آیند. اما آفت دوم آفتِ عدم زام به مفاهیم و مبانی دینی است. این آفتی است که شاید بیشتر در میان جوامع شیعی شاهد آن هستیم که دین در بطن زندگی ما ساری و جاری نیست. در واقع ساختار ساختارِ درستی است، چارچوب مبتنی بر معارف قرآن و اهل بیت(ع) است اما مشکل اصلی، عدم جریان این مفاهیم در سلوک فردی و جمعی زندگی ما است. به عنوان نمونه اقتصاد، سیاست و اخلاق ما چقدر اخلاق ی است؟ در انتخابات اخیر چقدر آموزه های اخلاقی رعایت شد؟ یکی از مبانی تفکر شیعی و شاخص های سیاست در آموزه های علی(ع) که به آن افتخار می کنیم این است که هدف وسیله را توجیه نمی کند، اما در مکتب معاویه هدف وسیله را توجیه می کرد. المومنین علی(ع) اگر کمی زامات اخلاقی خود را کنار گذاشته بود اصلاً سرنوشت جنگ ها و حکومت ایشان عوض می شد. در بعضی از جنگ ها به ایشان می گفتند معاویه زرنگ است و شما آدم ساده ای هستید با دیگران صحبت و رایزنی کنید اما در جواب می فرمود «من حاضر نیستم به هر قیمتی پیروز شوم، من هیچ وقت از ظلم و ظالم برای استحکام موقعیت خودم استفاده نمی کنم». اما اخلاق ما چقدر قرآنی است؟ مثلا موقع رانندگی از مسیر خلاف برای زودتر رسیدن استفاده می کنیم درحالی که خیلی از این افراد خودشان را مسلمان می دانند. پس مشکل این نیست که آن چارچوب اخلاقی نقص و خللی دارد بلکه ما چشم خود را بر آن چارچوب اخلاقی بستیم. افرادی هستند که وقتی قطره آبی روی لباسشان می چکد باید آن را آب بکشند اما همین افراد به راحتی دروغ می گویند. چه ی گفته است اهمیت آموزه های اخلاقی دین از احکام شرعی کمتر است؟ از پاکی و نجسی کمتر است؟ نفرمود که من آمده ام پاکی و نجسی را به شما آموزش دهم بلکه فرمود «انَّمَا بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاقِ» اینکه ما دین سالمی داشته باشیم اما به آن عمل نکنیم و در مقابل انی که دین سالمی ندارند اما به همان عمل می کنند نتیجه این می شود که ما از وعده ای که خداوند در قرآن به مومنان داده است فاصله داریم.لوازم رسیدن به این وعده ها چیست؟جواب در یک کلمه تشرع است، یعنی زام به آموزه های دینی یعنی هر در محیط خود و در حد وسع خود به آنها ملتزم باشد. من اگر در جامعه ا امات دینی را رعایت کنم، شما رعایت کنید، دیگری رعایت کند این جامعه تبدیل به جامعه دینی می شود.اما اغلب به طور کامل رعایت نمی شود، زام هم که به زور شکل نمی گیرد؟بله، زام نه با تبلیغ بدون عمل می شود و نه با زور و شمشیر می شود. البته این که زام با زور و شمشیر نمی شود به این معنا نیست که ما تمام چارچوب ها و هنجارهای اجتماعی را زی ا بگذاریم. بالا ه هر جامعه ای برای خود چارچوبی تعریف می کند اما این چارچوب ها، تفکر ما را تغییر نمی دهد. مثلا اگر به این نتیجه نرسیم که کمربند ایمنی برای سلامتی ما نقش مهمی دارد، هرجا پلیس را ببینیم فوراً کمربند را می بندیم اما هرجا که ببینیم پلیسی نیست اصراری به این کار نداریم. اما وقتی به این عقیده برسیم که این کار می تواند برای سلامتی من کار مفید و خوبی باشد این کار را انجام می دهیم. رفتار و عمل انسان عاقل یا برگرفته از فکرش است یا برگرفته از عواطف، ح سومی ندارد. مبنای قضاوت انسان در دنیا و آ ت، عمل انسان است. مثلا من اگر نیت کنم که یک مسیر را خلاف بروم پلیس حق ندارد جریمه ام کند اما هر وقت به این نیت خودم عمل و عمل مجرمانه ای انجام دادم پلیس من را جریمه می کند. آ ت هم همینطور است. «وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ» خدا به عمل شما نمره می دهد. دل و فکر اگر سالم باشد قطعا عمل هم سالم خواهد بود. ما در دوره ای خواستیم عمل را اصلاح کنیم بدون اینکه پس زمینه های فکری و عاطفی را اصلاح کرده باشیم پس نتیجه ای در پی نداشت. درواقع فرق بین اخلاق و قانون همین است که قانون می خواهد با زور شما را وادار به انجام دادن یا انجام ندادن کاری کند. ما روی اصلاح فکری جامعه خیلی کم کار کردیم و مخصوصاً وقتی آن چیزی که مردم را به آن دعوت می ­کنیم در عمل خود ما ساری و جاری نیست و حتی گاهی اوقات عمل ما با آنچه که می گوییم تناقض و تضاد دارد زمینه دین گریزی را در مخاطبان فراهم می کنیم.نهج البلاغه می تواند یک بسته آموزشی و کتاب راهنمایی برای جامعه باشد اما شاید مشکل اصلی عدم آگاهی و شناخت نسبت به آموزه های این کتاب است. برای آشنایی جامعه خصوصا نسل جوان با آموزه های نهج البلاغه چه باید کرد؟در اینکه نهج البلاغه غریب است شکی نیست، در اینکه حق نهج البلاغه و به تبع آن حق المومنین(ع) در جامعه ی ما ادا نشده است در این هم شکی نیست. من گاهی با دوستانم این سوال را مطرح می کنم که همین الان که من نشستم با شما صحبت می کنم اگر به ما خبر دهند که عصر(ع) ظهور کرده است و قرار است در مصلی سخنرانی کند کدام یک از شما حاضر هستید همین جا بنشینید و همچنان با من گفتگو کنید و حرف های من را گوش دهید! تلاش می کنید به هر قیمتی شده خود را به عصر برسانید و به صحبت های او گوش دهید اما آیا عصر(ع) چیزی جز سخنان جد خود که الان در اختیار ماست خواهد گفت! مثل جد خود المومنین ما را به تقوا و رعایت فضایل اخلاقی دعوت خواهد کرد. ما در یک کشور شیعه زندگی می کنیم اما اگر در خیابان از صد شهروند بپرسید که کدام از آنها یک بار این نهج البلاغه را در زندگی خوانده است شاید بسیار کم باشند. می خواهم بگویم مصیبت بزرگتر از جفای مردم به نهج البلاغه هم هست و خیلی مهمتر از نهج البلاغه، قرآن است اما قرآن کجای زندگی ما قرار دارد؟ قرآن کجای زندگی روزمره ما قرار دارد. نمایشگاه قرآن شروع شده و انواع اقسام قرآن در آن عرضه می شود. ترجمه ها و تفسیرهای جدیدی در آن عرضه می شود اما آن چیزی که جای آن خالی است سلوک قرآن است. بسیاری در ماه رمضان ختم قرآن را شروع می کنند. خیلی سند هستند از اینکه توانستند در این ماه رمضان سه بار قرآن را ختم کنند، اما تا وقتی که به این نسخه عمل نکنیم هیچ تغییری در ما ایجاد نمی شود. آن نسخه برای خواندن نوشته نشده بلکه برای عمل و اجرا نوشته شده است من منکر فضیلت ختم قرآن نیستم اما اعتقاد دارم که اگر به جای ختم قرآن روزی ۵ آیه ی قرآن را بخوانیم و در آن تدبر و پیام آن را در زندگی اعمال کنیم قطعاً ثوابش از ختم قرآن بالاتر است مثلا وقتی به ین آیه می رسیم که «ان الله لا یحب کل کذاب» خدا آدم دروغگو را دوست ندارد، خودم را در آینه ضمیرم ببینم اگر گرفتار این آفت هستم بگویم از امروز عهد می کنم که دیگر دروغ نگویم چون فهمیدم که خدا دروغگو را دوست ندارد. پس اگر روزی به یک آیه عمل کنیم در سال ۳۶۵ گام به آن شخصیت و کاراکتر قرآنی نزدیک می شویم که خود به خود کلی از مشکلات حل می شود.
برترین ها - ترجمه از سولماز محمودی: جیمز بایرُن دین، زادۀ 8 فوریه 1931 و درگذشته به تاریخ 30 سپتامبر 1955، بازیگر یی بود که از او به عنوان نماد فرهنگی سرخوردگی نوجوانی و بیگانگی اجتماعی یاد می شود، همانگونه که در عنوان بندی مشهورترین ش «شورش بی دلیل» (1955)، که در آن نقش نوجوان مشکل داری به نام جیم استارک را بازی می کرد، این نکته ذکر شده است. دو نقش دیگری که او را تبدیل به ستاره د، کال ترسک گوشه گیر در «شرق بهشت» (1955) و جت رینک، کارگر عبوس مزرعه در «غول» (1956) بود. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
بعد از این که در یک تصادف رانندگی کشته شد، به اولین بازیگری تبدیل شد که پس از مرگ، نامزد دریافت جایزۀ اسکار بهترین بازیگر مرد شد، و تنها بازیگری است که دو بار پس از مرگش نامزد جایزۀ بهترین بازیگر مرد شده است. در سال 1999، موسسۀ او را در فهرست «100 سال ... 100 ستاره»، در میان بهترین ستاره های مرد عصر طلایی هالیوود، در رتبۀ هجدهم قرار داد.
جیمز دین در 8 فوریۀ 1931، در ماریون ایندیانا به دنیا آمد. او تنها فرزند وینتن دین و میلدرد مری ویلسن بود. والدین او بیشتر از تبار انگلیسی و به میزان کمتری هم از تبارهای آلمانی، ایرلندی، اسکاتلندی و و ی بودند. شش سال پس از این که پدر دین کشاورزی را رها کرد تا دندانساز شود، او و خانواده اش به سانتا مونیکای کالیفرنیا نقل مکان د. در مدرسۀ ابت مک کینلی درس خواند. خانواده اش سال های زیادی در آن شهر ماندند و او ظاهراً به مادر خود بسیار نزدیک بوده است. به گفتۀ مایکل دی آنجلیز، مادر دین تنها ی بود که می توانست او را درک کندر سال 1983، او ناگهان دچار شکم درد حاد شد و خیلی زود شروع به از دست دادن وزن کرد. و زمانی که دین تنها نه سال داشت، در اثر سرطان رحم درگذشت.
پدر دین که توانایی مراقبت از پسرش را نداشت، او را به اش اورتنس و همسرش مار وینسلو سپرد که در مزرعه ای در فیرماونت ایندیانا زندگی می د. وی در جنگ جهانی دوم به خدمت درآمد و سپس دوباره ازدواج کرد. دین در نوجوانی، به دنبال مشاوره و دوستی با یک کشیش متدیست محلی به نام کشیش جیمز دیویرد بود که به نظر می رسد تأثیر زیادی بر علاقۀ دین به بازی، اتومبیلرانی و تئاتر در آینده داشته است.
عملکرد کلی دین در مدرسه استثنایی بود و او دانش آموز محبوبی بود. در تیم های بیسبال و بسکتبال بازی کرد، درام خواند و در مسابقۀ سخنرانی عمومی انجمن سخنرانی دبیرستانی ایندیانا شرکت کرد. بعد از فارغ حصیلی از دبیرستان فیرماونت در مه 1949، با سگ خود، م ، به کالیفرنیا بازگشت تا با پدر و نامادری اش زندگی کند. او در کالج سانتا مونیکا ثبت نام کرد و دورۀ مقدماتی حقوق را گذراند. برای یک ترم به یو سی اِل اِی منتقل شد و رشتۀ خود را به درام تغییر داد که این کار به ج او از پدرش انجامید. زمانی که در این بود، از میان 350 نفر، برای نقش مالکوم در «مکبث» انتخاب شد. در آن زمان، بازیگری در کارگاه آموزشی جیمز ویتمور را نیز شروع کرد. در ژانویۀ 1951، را رها کرد تا تمام وقت به بازیگری بپردازد.
اولین حضور دین در تلویزیون، بازی در پیام بازرگانی پپسی کولا بود. اولین نقش تلویزیونی او، نقش یوحنا حواری محبوب در «تپۀ شمارۀ یک»، نمایش تلویزیونی ویژۀ عید پاک دربارۀ رستاخیز بود. او در طول تولید این برنامه، در مزرعۀ آیورسن در ناحیۀ چتسورث لوس آنجلس، که نمونه ای از مقبرۀ در آن ساخته شده بود، کار می کرد. پس از آن، چند نقش کوتاه در های سینمایی به دست آورد: مثل یک سرباز در «سرنیزه های استوار»، یک کمک بو ور در «مراقب باش ملوان» و جوانی در « ی دختر مرا دیده؟».
دین در زمانی که تلاش می کرد در هالیوود کار پیدا کند، در استودیوی سی بی اس متصدی پارکینگ بود و در همین دوران بود که با راجرز براکت، کارگردان رادیویی یک آژانس تبلیغاتی آشنا شد، ی که او را در انتخاب شغل و پیدا جایی برای ماندن کمک و راهنمایی کرد. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
در ژوئیۀ 1951، در نمایش رادیویی «معروف به جِین دو» به تهیه کنندگی براکت ظاهر شد. در اکتبر 1951، به دنبال تشویق جیمز ویتمور (بازیگر) و توصیۀ مربی اش راجرز براکت، به نیویورک نقل مکان کرد. در آنجا مدتی با برنامه های مسابقات تلویزیونی همکاری کرد. او در چند قسمت از سریال های تلویزیونی سی بی اس مانند «تار عنکبوت»، «استودیوی یک» و «ویدیو تئاتر لو » نیز ظاهر شد و پس از آن در اکتورز استودیو پذیرفته شد تا زیر نظر لی استراسبرگ متد اکتینگ را بیاموزد.
دین خشنود از این دستاورد، در نامه ای به خانواده اش از اکتورز استودیو به عنوان "بزرگ ترین مدرسۀ تئاتر" یاد می کند و می نویسد: «اینجا جایگاه افراد بزرگی چون مارلون براندو، جولی هریس، آرتور کندی، میلدرد دانک، ایلای والک و .. است. افراد خیلی کمی به آن راه می یابند ... این بهترین اتفاقی است که می تواند برای یک بازیگر بیفتد. من یکی از جوان ترین بازیگران اینجا هستم.» او در آنجا همکلاسی و دوست صمیمی کارول بیکر بود که در کنار هم در «غول» (1956) هنرنمایی د.
دین در حرفۀ خود پیشرفت کرد و در قسمت های زیادی از بعضی سریال های تلویزیونی اوایل دهۀ 1950، مانند «تئاتر تلویزیونی کرافت»، «رابرت مونتگمری تقدیم می کند»، «ساعت فولاد ایالات متحده»، «خطر» و «تئاتر جنرال الکتریک» بازی کرد. دین در یکی از اولین نقش هایش، برای سریال «اتوبوس» در قسمت "شکوه در گل"، نقش جوان ناراضی را دارد که بعدها در «شورش بی دلیل» آن را بازی کرد. نقدهای مثبتی که دین در سال 1954 برای بازی در نقش بشیر، نوکر اهل آفریقای شمالی، در اقتباسی تئاتری از رمان «رذل» آندره ژید دریافت کرد، به دعوت هایی از سوی هالیوود ختم شد.
در 1953، الیا کازان دنبال بازیگری متکی به خود می گشت که نقش پیچیدۀ کال ترسک را برای اقتباس پل آزبرن از رمان «شرق بهشت» جان استاینبک بازی کند. این رمان طولانی به خانواده های ترسک و همیلتون، در طول سه نسل، و به ویژه به دو نسل آ در سالیناس ولی کالیفرنیا، از اواسط قرن نوزدهم تا پایان سال های 1910، می پردازد. نامۀ ، بر خلاف کتاب، به بخش آ داستان، و بیشتر به شخصیت کال، توجه دارد. کال در ابتدا گوشه گیر تر و آشفته تر از برادرش آرون به نظر می رسد و معمای مادر ظاهراً مردۀ آنها کال را پریشان خاطر کرده، تا این که می فهمد او زنده است. نقش مادر وی را جو وان فلیت بازی کرده است.
قبل از انتخاب بازیگر نقش کال، الیا کازان گفته بود که "یک براندو" برای این نقش لازم دارد و آزبرن بازیگر جوان نسبتاً گمنام، جیمز دین، را پیشنهاد کرده بود. دین با استاینبک ملاقات کرد و او با این که شخصاً از این جوان دمدمی و پیچیده خوشش نیامد، عقیده داشت که برای نقش کاملاً مناسب است. دین انتخاب شد و 8 آوریل 1954، نیویورک را ترک کرد و برای آغاز برداری عازم شد. بخش زیادی از نقش آفرینی دین در این ، خارج از نامه است، مثل او در مزرعۀ لوبیا و یا زمانی که (بعد از جستجوی مادرش در مانتری) روی سقف قطار، ح جنینی به خود می گیرد.
مشهورترین بداهۀ وقتی رخ داد که پدر کال 5000 دلاری را که کال از راه احتکار لوبیا قبل از جنگ جهانی اول به دست آورده بود، نپذیرفت. دین به جای این که طبق نامه با دویدن از پدرش دور شود، به طور غریزی به سمت مسی می چرخد و با هیجان به سمت او خیز بر می دارد و گریه کنان او را در آغوش می کشد. کازان این حرکت و ع العمل بهت آمیز مسی را در حفظ کرد. عملکرد دین در این تضمینی بر بازی او در نقش جیم استارک در «شورش بی دلیل» بود. هر دو شخصیت قهرمان های خشمگین و طرد شده ای اند که ناامیدانه به دنبال جلب تأیید پدرانشان هستند.
دین، به پاس نقش آفرینی در «شرق بهشت» (1955)، پس از مرگ نامزد جایزۀ بهترین بازیگر نقش اصلی مرد در مراسم اسکار 1956 شد، اولین نامزدی رسمی بازیگری در تاریخ جوایز آکادمی. «شرق بهشت» تنها ی با بازی دین بود که وی در زمان زندگی خود شاهد اکران آن بود. وی به سرعت این نقش خود را با یک نقش اول در «شورش بی دلیل» (1955) ادامه داد، ی که در میان نوجوانان بسیار محبوب شد. این با عبارت "نمایشی دقیق از خشم نوجوانان" توصیف شده است.
دین در «غول» که پس از مرگ وی در 1956 اکران شد، نقش مکمل الیزابت تیلور و راک هادسن را بازی کرد. این به خاطر تمایل او به اجتناب از تکرار نقش نوجوان سرکش مثل کال ترسک و جیم استارک بود. در این ، وی نقش جت رینک، مزرعه داری تگزاسی را بازی می کند که دست به است اج نفت می زند و ثروتمند می شود. نقش آفرینی او از این لحاظ قابل توجه بود که برای بازی در صحنه های پایانی که به میانسالی شخصیت رینک مربوط است، موهایش را خا تری کرد و قسمت هایی از آن را تراشید تا به نظر برسد دچار ریزش مو شده است. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
«غول» آ ین دین بود. در پایان ، قرار بود وی در یک مهمانی، در ح مستی سخنرانی کند؛ این صحنه "شام آ " لقب گرفت، چون آ ین صحنه ای بود که قبل از مرگ ناگهانی اش بازی کرد. از آنجا که دین دوست داشت این صحنه واقعی تر باشد و برای برداشت این صحنه واقعاً مست کرده بود، به قدری نامفهوم حرف می زد که کارگردان ، جورج استیونس، تصمیم گرفت نیک آدامز، که نقش کوچکی هم در داشت، این قسمت را دوبله کند، چرا که دین قبل از تدوین درگذشته بود. او برای بازی در این ، در بیست و نهمین مراسم جوایز آکادمی برای دومین بار پس از مرگش، نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر شد.
در سال 1954، دین به اتومبیلرانی حرفه ای علاقمند شد. او پس از اتمام برداری «شرق بهشت» چندین خودرو ید، از جمله یک ترایمف تایگر t110 و یک پورشه 356. درست قبل از شروع برداری «شورش بی دلیل»، در اولین رویداد حرفه ای خود، در مسابقات جاده ای پالم اسپرینگز، که در پالم اسپرینگز کالیفرنیا و در تاریخ 26-27 مارس 1955 برگزار شد، شرکت کرد. دین مقام اول را در ردۀ تازه کار و مقام دوم را در رویداد اصلی به دست آورد. مسابقه اش در بیکرزفیلد یک ماه بعد ادامه داشت، و او در ردۀ خود مقام اول و در ردۀ سراسری مقام سوم را به دست آورد. وی امید داشت در رقابت ایندیاناپولیس 500 شرکت کند، اما حجم زیاد برنامه هایش این امر را غیرممکن ساخت.
در آ ین مسابقه، در سانتا باربارا در روز30 مه 1955، به خاطر پیستون از ادامۀ مسابقه باز ماند. از آنجا که برادران وارنر او را از شرکت در هر گونه مسابقه ای در زمان تولید «غول» محروم د، این دورۀ کوتاه اتومبیلرانی حرفه ای ناتمام ماند. پس از پایان برداری، او تصمیم گرفت دوباره مسابقه دهد.
دین که مشتاق بازگشت به "چشم انداز های رهایی بخش" مسابقات اتومبیلرانی بود، برای رقابت در مسابقه ای در سالیناس کالیفرنیا در 30 سپتامبر 1955، برنامه ریزی کرد. بیل هیکمن بدلکار و سنفورد راث عکاس و رولف ووتریش مکانیک آلمانی کارخانۀ پورشه نیز همراه او بودند. ووتریش که دین را تشویق کرده بود اتومبیل را از تا سالیناس براند تا ماشین گرم شود، همراه او در این پورشه بود. ساعت 3:30 بعد از ظهر، دین مجوز سرعت را گرفت و هیکمن نیز در اتومبیلی دیگر به دنبال او می راند.
زمانی که گروه از جادۀ 466 ایالات متحده به سمت محل رویداد عازم شدند، ساعت 5:15 بعد از ظهر، یک فورد تودر 1950، جلوتر از پورشه در حال عبور از محل دور زدن تقاطع بود. دین نتوانست به موقع ترمز کند و ماشینش به سمت رانندۀ فورد برخورد کرد و روی آسف جاده به سمت حاشیۀ بزرگراه تغییر مسیر داد. مسافر دین، ووتریش، از ماشین به بیرون پرتاب شد، اما خودش در اتومبیل گرفتار شد و دچار جراحت های مرگبار زیادی از جمله ش تگی گردن شد. رانندۀ فورد، دانلد ترناپسید، با کمترین جراحت از ماشین آسیب دیده اش خارج شد. چند رهگذر شاهد تصادف بودند و برای کمک به او توقف د. زنی که تجربۀ پرستاری داشت به دین رسیدگی کرد و نبض ضعیفی تشخیص داد، اما به نظر می رسید مرگ آنی بوده است. کمی بعد از این که در ساعت 6:20 بعد از ظهر، با آمبولانس به بیمارستان پاسو روب منتقل شد، مرده تشخیص داده شد.
با این که در ابتدا، جزئیات مرگ دین به کندی به رو مه های شرق ایالات متحده رسید، رادیو و تلویزیون به سرعت آنها را منتشر د. در 2 اکتبر، رسانه های محلی و خارجی مرگ او را به طور گسترده پوشش دادند. مراسم تشییع جنازه دین در روز 8 اکتبر 1955، در کلیسای فیرماونت فرندز در فیرماونت کالیفرنیا برگزار شد. تابوت، برای پنهان ماندن آسیب های شدید او، بسته باقی ماند. حدود 600 عزادار در این مراسم شرکت داشتند و 2400 نفر دیگر از هواداران نیز طی مراسم، در بیرون ساختمان گرد هم آمدند. وی در گورستان پارکی در فیرماونت به خاک س شد.
سه روز بعد، رسیدگی به موضوع مرگ دین در سالن شهرداری پاسو روب صورت گرفت و در آن هیأت منصفه حکمی صادر د که بر اساس آن دین به دلیل سرعت زیاد، کاملاً مقصر و ترناپسید بی گناه بوده است. با این حال، بنا به مقاله ای در تایمز در 1 اکتبر 2005، افسر پلیس سابق بزرگراه کالیفرنیا که به صحنۀ تصادف فراخوانده شده بود، ران نلسون، گفت: «لاشۀ اتومبیل و وضعیت بدن دین نشان می داد که سرعت او در زمان تصادف به 55 مایل در ساعت نزدیک تر بوده است». بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
نوجوانان یی اواسط دهۀ 1950، زمانی که های اصلی دین ساخته شد، با او و نقش هایی که بازی کرد، مخصوصاً با جیم استارک در «شورش بی دلیل» بزرگ شدند. این معضل نوجوان آن زمانه را که احساس می کند هیچ حتی هم نسل هایش نمی توانند او را درک کنند، به تصویر می کشد. هامفری بوگارت، پس از مرگ او، دربارۀ وجهه عمومی و میراث او چنین اظهار نظر کرد: «دین دقیقاً در زمان درست درگذشت. او پشت سر خود یک اسطوره به جا گذاشت. اگر زنده می ماند، هرگز نمی توانست پا به پای این محبوبیت پیش رود.»
جیمز دین نماد نمایش های تلویزیونی، ها، کتاب ها و تئاتر های زیادی بوده است. «30 سپتامبر 1955» (1977) واکنش شخصیت های مختلف شهر کوچکی در جنوب به مرگ دین را به تصویر می کشد. نمایشنامۀ «جیمی دین، جیمی دین، به فایو اند دایم برگرد»، نوشتۀ اد گراچیک، گردهمایی هواداران دین را در بیستمین سالگرد مرگش نشان می دهد. رابرت من آن را در 1982 به صحنه برد، اما استقبال از آن ضعیف بود و بعد از 52 اجرا متوقف شد. در حالی که این نمایش هنوز در برادوی اجرا می شد، من اقتباسی سینمایی از آن انجام داد که در نوامبر 1982، توسط کام پیکچرز به نمایش درآمد.
در 20 آوریل 2010، قسمت گمشدۀ بلندی از «تئاتر جنرال الکتریک» به نام «ساعت های تاریک تاریک» که دین را در اجرایی به همراه رونالد ریگان نشان می داد، توسط وِین فدرمن، نویسندۀ ان بی سی، هنگام کار روی سابقۀ ریگان در تلویزیون، کشف شد. این قسمت که در اصل روز 12 دسامبر 1954 پخش شده بوده، توجه بین المللی را برانگیخت و بخش های برجستۀ آن در رسانه های ملی مختلف از جمله خبر عصرگاهی سی بی اس، خبر شبانگاهی ان بی سی و صبح به خیر به نمایش درآمد. بعدها مشخص شد که مقداری از این قسمت، اولین بار در مستند سال 2005، با نام «جیمز دین: تا ابد جوان» نشان داده شده است.
مفسران بسیاری ادعا کرده اند که جیمز دین تأثیری منحصر به فرد بر گسترش موسیقی راک اند رول داشته است. به گفتۀ دیوید آر. شاموِی، پژوهشگر فرهنگ یی و نظریۀ فرهنگی در کارنگی ملن، جیمز دین اولین چهرۀ نمادین طغیان جوانی و "پیشرو سیاست هویت جوانی" بود. شخصیتی که دین در هایش، به ویژه «شورش بی دلیل»، طرحریزی کرد، بر الویس پرسلی و بسیاری از موسیقیدان های دیگر بعد از او، از جمله راکرهای یی ادی کاکرن و جین وینسنت، تأثیر گذاشت.
لورنس فراسچلا و ال وایسل در کتابشان «سریع زندگی کن، جوان بمیر: رانندگی وحشیانۀ شورشی بی دلیل» نوشتند: «عجیب است، با این که شورش در میان ترانه هایش هیچ موسیقی راکی نداشت، حساسیت – و به ویژه ح جسورانه و خونسردی سادۀ جیمز دین – تأثیر بزرگی بر راک داشته است. رسانه های موسیقی اغلب دین و راک را به طور انکار ناپذیری مرتبط دانسته اند [...] مجلۀ میوزیک کانکشن پا را فراتر نهاده و دین را اولین ستارۀ راک می نامد.»
از آنجا که راک اند رول به نیرویی انقل تبدیل شد و بر فرهنگ کشورهای سراسر دنیا تأثیر گذاشت، جیمز دین شهرتی اسطوره ای به دست آورد که جایگاه او را به عنوان نماد راک اند رول تثبیت کرد. خود دین به طیف وسیعی از موسیقی گوش می داد، از موسیقی قبیله ای آفریقا گرفته تا کلاسیک های مدرن مثل استراوینسکی و بارتوک تا خواننده های معاصر خودش مانند فرانک سیناترا. در حالی که گیرایی و کاریزمایی که دین در ها نمایش می داد، مردم را از هر سن و تی جذب می کرد، شخصیت او از سرکشی جوانی، الگویی برای نسل های آینده فراهم کرد تا بر اساس آن خود را شکل دهند.
دین و پرسلی اغلب در ادبیات و رو مه نگاری ی به عنوان تجسم سرخوردگی جوانان سفیدپوست یی از ارزش های والدینشان معرفی شده اند و به عنوان آواتارهای ناآرامی همه گیر جوانی نسبت به سبک و گرایش راک اند رول نشان داده شده اند. تاریخ نویس راک، گریل مار ، آنها را نمادهای هویت نوجوانان بومی می داند که تصویری فراهم آوردند که جوانان دهۀ 1950 توانستند با آنها ارتباط یابند و از آنان تقلید کنند. پل آنتونی جانسن در کتاب خود، «مکان های متروک، زمین خطرناک: نیکلاس رِی در سینمای » نوشت که بازی جیمز دین در شورش بی دلیل یک "الگوی اجرایی برای پرسلی، بادی هالی و باب دیلن، همۀ انی که عناصر نقش آفرینی دین را برای شخصیت های ستاره ای خود که با دقت ساخته و پرداخته اند، وام گرفته اند" فراهم کرد. فراسچلا و وایسل نوشتند: «از آنجا که موسیقی راک به شیوۀ بیان مشخص جوان دهۀ 1960 تبدیل شد، تأثیر شورش به نسلی جدید منتقل شد.»هنرمندان راک مختلف از بادی هالی تا باب دیلن و دیوید بووی تأثیر سازندۀ جیمز دین را در نظر داشتند. سم شپرد بازیگر و نمایشنامه نویس در سال 1986 با دیلن مصاحبه کرد و بر اساس گفتگوهایشان نمایشنامه ای نوشت که در آن دیلن از تأثیر زودهنگام جیمز دین بر خودش می گوید. باب دیلن جوان، که هنوز در دوران موسیقی محلی بود، به عمد تصویری از جیمز دین را روی جلد آلبوم خود،the freewheelin' bob dylan ، و بعد ها روی highway 61 revisited تداعی کرد و به این ترتیب تصویری را ترویج داد که باب اسپیتس زندگینامه نویس او اسم آن را "جیمز دین با گیتار" گذاشت. از نام جیمز دین در بسیاری از ترانه های راک یاد شده است، که از جمله معروف ترین آنها ترانه های a young man is gone توسط گروه بیچ بویز (1963)، james dean توسط ایگ (1974) و james dean توسط گو گو دا (1989) هستند.حقایقی درباره جیمز دین که شاید ندانید:
1. قد جیمز دین 1.70 بود و چشم های آبی و موهای قهوه ای روشن داشت. وی اغلب نقش جوانان خشمگین را بازی می کرد، و بیشتر با کاراکترهای شدیداً مشکل دار ولی خوش ذات شناخته می شد.
2. مجله امپایر در سال 1995، جیمز دین را یکی از «100 ستاره جذاب تاریخ سینما» معرفی کرد. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
3. در اکتبر 1997، مجله امپایر انگلستان وی را در لیست «100 ستاره سینمایی برتر تمام ادوار» قرار داد.
4. شرکت failure analysis ociates که در منلو پارک کالیفرنیا مستقر است، تمامی جزئیات تصادف جیمز را در زمانی مشابه در روز 30 سپتامبر شبیه سازی و بازسازی نمود و به این نتیجه رسید که سرعت جیمز در زمان تصادف چیزی حدود 88 تا 90 کیلومتر بر ساعت بوده و بنابراین آنطور که شایعات می گویند، وی در حال گاز دادن و سرعت غیرمجاز گرفتن نبوده است.
5. بیشتر روابطی که می گویند با ستاره های هالیوودی داشته، اغلب ساخته و پرداخته بخش روابط عمومی وارنر برادرز بود.
6. پس از مرگ نابهنگامش، در قبرستان پارک در فیرماونت ایندیانا دفن شد، جایی که حدوداً 3700 کیلومتر با محل تصادفش فاصله دارد.
7. می گویند دین به شدت عاشق پیر آنجلی بوده و قرار بوده این دو با هم ازدواج کنند، ولی مادر پیر مانع این ازدواج شده، زیرا دین کاتولیک نبود و در نتیجه مادر پیر ترتیب ازدواجش با ویک دامون را داد. قبل از آنکه پیر خودکشی کند در نامه ای نوشته بود که دین تنها مردی بوده که وی واقعاً عاشقش بوده است.
8. دین مدت کوتاهی با کاترین دانهم درس گرفت.
9. درست دو ساعت و 15 دقیقه قبل از تصادف مرگبارش، جریمه سرعت غیرمجاز دریافت کرد.
10. وی تابحال موضوع ترانه ها و آهنگ های چند خواننده از جمله آهنگ james dean از گروه ایگ و آهنگ mr. james dean از هیلاری بوده و در ترانه ها و آهنگ های بسیاری از خوانندگان دنیا از او یاد شده است که از میان آنها می توان به آهنگ های vogue از مدونا، speechless از لیدی گاگا، rather die young از بیانسه، blue jeans از لانا دل ری، style از تیلور سوئیفت و ghost town از آدام لامبرت اشاره نمود..
11. وی اولین بازیگری بود که پس از مرگش نامزد جایزه اسکار شد که برای «شرق بهشت» (1955) بود، ولی این جایزه را نبرد. دیگر بازیگرانی که پس از مرگشان نامزد جایزه اسکار شدند، اسپنسر تریسی، پیتر فینچ، ماسیمو ترویسی و هیث لجر بودند. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
12. جیمز دین قبل از مرگش وصیت نامه ای ننوشت، بنابراین بیشتر اموالش به پدرش، وینتون دین، رسید که البته رابطه او با پدرش در آن زمان خوب نبود.
13. لیز شرایدن در کتابش ادعا کرده است که او و جیمز دین نامزد بوده اند.
14. مارلون براندو، در اتوبیوگرافی خود که در سال 1994 منتشر شد، نوشته است که او برای جیمز دین مانند بت بوده است و دین سبک بازیگری و زندگی اش را از او تقلید کرده است.
15. الیا کازان در اتوبیوگرافی خود که در سال 1988 منتشر شد نوشته است که در طول برداری «شرق بهشت» (1955) مجبور بوده منزلی نزدیک به منزل خودش برای دین بگیرد تا جلوی چشمش باشد، زیرا تفریحات شبانه دین تمامی نداشته است.
16. الیا کازان معتقد بود که اگر دین زنده می ماند نمی توانست میزان پیشرفت و موفقیتی که در حرفه اش داشت را ادامه دهد و احتمالاً نزول می کرد، زیرا به اندازه کافی آموزش ندیده بود و زیادی به غریزه اش تکیه می کرد، بر خلاف بتش، مارلون براندو که بر خلاف باور عمومی، به خوبی توسط بازیگری اش، استلا ادلر، آموزش دیده بود و بر آن آموزش تکیه می کرد و کاراکترهایش را خلق می کرد.
17. کتاب محبوبش «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت-اگزوپری بود.
18. موسسه وی را در رتبه 18 «پنجاه افسانه سینمایی برتر تمام ادوار» قرار داده است.
19. دین عاشق کتاب خواندن و شوخی با دوستانش بود.
20. وی عاشق مسابقه با اتومبیل بود و یک خودروی اسپورت پورشه اسپایدر 1955 یده بود که یکی از 90 خودروی ساخته شده با مدل 1955 بود.
21. در جوانی، دو تا از دندان های جلویی اش را در تصادف موتورسیکلت از دست داد.
22. رونالد ریگان، رئیس جمهور سابق ، به جیمز دین لقب «عصیانگر » داده بود.
23. به سبک های متنوعی در موسیقی علاقه داشت که از آن میان می توان به موسیقی قبیله ای آفریقا، موسیقی آفریقایی-کوبایی، جاز و بلوز، پاپ و موسیقی کلاسیک اشاره کرد.
24. قبل از مرگ نابهنگامش، قرارداد بازی در دو « ی آن بالا مرا دوست دارد» (1956) محصول ام جی ام و «تیرانداز چپ دست» محصول وارنر برادرز، بسته بود که پس از مرگ دین، این نقش ها به پل نیومن رسید و باعث شد نیومن تبدیل به یک ستاره شود. اگر دین زنده می ماند، نیومن به این زودی ستاره نمی شد، زیرا این دو قبلاً هم برای بازی در «شرق بهشت» (1955) رقیب یکدیگر بودند.
25. دین قبل از مرگش، با کمپانی وارنر برادرز، قرارداد نه ی 1 میلیون دلاری بسته بود.
26. دین حیوانات را دوست داشت و الیزابت تیلور یک گربه سیامی به نام مار به او هدیه داده بود.
27. به شدت نزدیک بین بود و وقتی روی صحنه برداری نبود، عینک ته استکانی به چشم می زد.
28. وی بزرگترین بت الویس پرسلی بود.
29. درست مثل دین که مارلون براندو را می پرستید، الویس دین را می پرستید و عاشقش بود. الویس ساعت ها درباره جیمز دین با دوستانش حرف می زد و دوست داشت پا جای پای او بگذارد.
30. پدرش وارث اموال او پس از مرگش شد که آن زمان پس از ر مالیات، حدود 96 هزار دلار بود.
31. رولف ووتریش، مکانیک آلمانی که در زمان تصادف، روی صندلی کناری دین نشسته بود، پس از برخورد با خودروی دیگر، به بیرون پرت شد و جراحت برداشت. پس از مرگ دین، ووتریش در اثر ضربه این حادثه، دچار افسردگی شد و چند بار اقدام به خودکشی کرد. وی در سال 1981 در تصادفی مشابه با تصادفی که دین طی آن از دنیا رفته بود، کشته شد.
32. جیمز دین یکی از دوستان صمیمی الیزابت تیلور بود. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
33. سنگ قبرش دو بار یده شده و بازگردانده شد.
34. وی نقاشی ماهر بود و در کلاس هنر کارهایش تحسین می شد.
35. چندین بار گفته بود که دوست ندارد بیش از 30 سال زندگی کند.
36. قبل از آنکه در بازیگری پیشرفت کند، شب ها در ماشینش می خو د، زیرا توانایی مالی اجاره مکانی برای خو دن را نداشت.37. پس از مرگش، در فوریه 1960، ستاره ای به او در پیاده روی مشاهیر هالیوود به آدرس شماره 1719 بلوار هالیوود کالیفرنیا اهدا شد.نقل قول های شخصی:
- «انسان های مهربان قویترین انسان ها هستند.»
- «طوری رویاپردازی و آرزو کنید که گویی تا ابد زنده هستید و طوری زندگی کنید که گویی امروز می میرید.»
- «وقتی بازیگر صحنه ای را درست آنطور که کارگردان دستور می دهد بازی می کند، این بازیگری نیست، بلکه پیروی از دستورات است. هر فردی که واجد شرایط فیزیکی باشد می تواند از پس این کار برآید. بنابراین وظیفه یک کارگردان فقط کارگردانی و نشان دادن راه است. بعد از آن است که بازیگر سکان را بدست می گیرد. وی باید اجازه داشته باشد که فضا را کنترل کند و ابراز خودش در آن نقش را داشته باشد. بدون آن فضا، بازیگر چیزی جز یک ربات بی مغز با ای پر از کلیدها و دکمه های کنترل نیست.»
- «اگر انسانی بتواند پلی روی فاصله مرگ و زندگی بزند... یعنی اگر بتواند پس از مرگش هم زنده بماند، آنگاه شاید بتوان گفت که او انسان بزرگی بوده است.»
- «فکر می کنم تنها دلیل وجود انسان ها و زندگی در این دنیا، کشف باشد.»
- «بازیگر بودن، تنهاترین چیز در این دنیاست. شما با تمرکز و تصورتان تنها هستید و این تنها چیزی است که دارید.»
- (درباره ریسک مسابقه دادن با اتومبیل): «راه بهتری برای مردن هم هست؟ مردن در تصادف با اتومبیل، سریع و تمیز است و شما با شعله های افتخار از این دنیا می روید!»
- «بازیگر خوبی بودن اصلاً آسان نیست. مرد بودن سخت تر است. قبل از آنکه بمیرم، می خواهم هر دوی اینها باشم.»
برترین ها - ترجمه از سولماز محمودی: جیمز بایرُن دین، زادۀ 8 فوریه 1931 و درگذشته به تاریخ 30 سپتامبر 1955، بازیگر یی بود که از او به عنوان نماد فرهنگی سرخوردگی نوجوانی و بیگانگی اجتماعی یاد می شود، همانگونه که در عنوان بندی مشهورترین ش «شورش بی دلیل» (1955)، که در آن نقش نوجوان مشکل داری به نام جیم استارک را بازی می کرد، این نکته ذکر شده است. دو نقش دیگری که او را تبدیل به ستاره د، کال ترسک گوشه گیر در «شرق بهشت» (1955) و جت رینک، کارگر عبوس مزرعه در «غول» (1956) بود. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
بعد از این که در یک تصادف رانندگی کشته شد، به اولین بازیگری تبدیل شد که پس از مرگ، نامزد دریافت جایزۀ اسکار بهترین بازیگر مرد شد، و تنها بازیگری است که دو بار پس از مرگش نامزد جایزۀ بهترین بازیگر مرد شده است. در سال 1999، موسسۀ او را در فهرست «100 سال ... 100 ستاره»، در میان بهترین ستاره های مرد عصر طلایی هالیوود، در رتبۀ هجدهم قرار داد.
جیمز دین در 8 فوریۀ 1931، در ماریون ایندیانا به دنیا آمد. او تنها فرزند وینتن دین و میلدرد مری ویلسن بود. والدین او بیشتر از تبار انگلیسی و به میزان کمتری هم از تبارهای آلمانی، ایرلندی، اسکاتلندی و و ی بودند. شش سال پس از این که پدر دین کشاورزی را رها کرد تا دندانساز شود، او و خانواده اش به سانتا مونیکای کالیفرنیا نقل مکان د. در مدرسۀ ابت مک کینلی درس خواند. خانواده اش سال های زیادی در آن شهر ماندند و او ظاهراً به مادر خود بسیار نزدیک بوده است. به گفتۀ مایکل دی آنجلیز، مادر دین تنها ی بود که می توانست او را درک کندر سال 1983، او ناگهان دچار شکم درد حاد شد و خیلی زود شروع به از دست دادن وزن کرد. و زمانی که دین تنها نه سال داشت، در اثر سرطان رحم درگذشت.
پدر دین که توانایی مراقبت از پسرش را نداشت، او را به اش اورتنس و همسرش مار وینسلو سپرد که در مزرعه ای در فیرماونت ایندیانا زندگی می د. وی در جنگ جهانی دوم به خدمت درآمد و سپس دوباره ازدواج کرد. دین در نوجوانی، به دنبال مشاوره و دوستی با یک کشیش متدیست محلی به نام کشیش جیمز دیویرد بود که به نظر می رسد تأثیر زیادی بر علاقۀ دین به بازی، اتومبیلرانی و تئاتر در آینده داشته است.
عملکرد کلی دین در مدرسه استثنایی بود و او دانش آموز محبوبی بود. در تیم های بیسبال و بسکتبال بازی کرد، درام خواند و در مسابقۀ سخنرانی عمومی انجمن سخنرانی دبیرستانی ایندیانا شرکت کرد. بعد از فارغ حصیلی از دبیرستان فیرماونت در مه 1949، با سگ خود، م ، به کالیفرنیا بازگشت تا با پدر و نامادری اش زندگی کند. او در کالج سانتا مونیکا ثبت نام کرد و دورۀ مقدماتی حقوق را گذراند. برای یک ترم به یو سی اِل اِی منتقل شد و رشتۀ خود را به درام تغییر داد که این کار به ج او از پدرش انجامید. زمانی که در این بود، از میان 350 نفر، برای نقش مالکوم در «مکبث» انتخاب شد. در آن زمان، بازیگری در کارگاه آموزشی جیمز ویتمور را نیز شروع کرد. در ژانویۀ 1951، را رها کرد تا تمام وقت به بازیگری بپردازد.
اولین حضور دین در تلویزیون، بازی در پیام بازرگانی پپسی کولا بود. اولین نقش تلویزیونی او، نقش یوحنا حواری محبوب در «تپۀ شمارۀ یک»، نمایش تلویزیونی ویژۀ عید پاک دربارۀ رستاخیز بود. او در طول تولید این برنامه، در مزرعۀ آیورسن در ناحیۀ چتسورث لوس آنجلس، که نمونه ای از مقبرۀ در آن ساخته شده بود، کار می کرد. پس از آن، چند نقش کوتاه در های سینمایی به دست آورد: مثل یک سرباز در «سرنیزه های استوار»، یک کمک بو ور در «مراقب باش ملوان» و جوانی در « ی دختر مرا دیده؟».
دین در زمانی که تلاش می کرد در هالیوود کار پیدا کند، در استودیوی سی بی اس متصدی پارکینگ بود و در همین دوران بود که با راجرز براکت، کارگردان رادیویی یک آژانس تبلیغاتی آشنا شد، ی که او را در انتخاب شغل و پیدا جایی برای ماندن کمک و راهنمایی کرد. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
در ژوئیۀ 1951، در نمایش رادیویی «معروف به جِین دو» به تهیه کنندگی براکت ظاهر شد. در اکتبر 1951، به دنبال تشویق جیمز ویتمور (بازیگر) و توصیۀ مربی اش راجرز براکت، به نیویورک نقل مکان کرد. در آنجا مدتی با برنامه های مسابقات تلویزیونی همکاری کرد. او در چند قسمت از سریال های تلویزیونی سی بی اس مانند «تار عنکبوت»، «استودیوی یک» و «ویدیو تئاتر لو » نیز ظاهر شد و پس از آن در اکتورز استودیو پذیرفته شد تا زیر نظر لی استراسبرگ متد اکتینگ را بیاموزد.
دین خشنود از این دستاورد، در نامه ای به خانواده اش از اکتورز استودیو به عنوان "بزرگ ترین مدرسۀ تئاتر" یاد می کند و می نویسد: «اینجا جایگاه افراد بزرگی چون مارلون براندو، جولی هریس، آرتور کندی، میلدرد دانک، ایلای والک و .. است. افراد خیلی کمی به آن راه می یابند ... این بهترین اتفاقی است که می تواند برای یک بازیگر بیفتد. من یکی از جوان ترین بازیگران اینجا هستم.» او در آنجا همکلاسی و دوست صمیمی کارول بیکر بود که در کنار هم در «غول» (1956) هنرنمایی د.
دین در حرفۀ خود پیشرفت کرد و در قسمت های زیادی از بعضی سریال های تلویزیونی اوایل دهۀ 1950، مانند «تئاتر تلویزیونی کرافت»، «رابرت مونتگمری تقدیم می کند»، «ساعت فولاد ایالات متحده»، «خطر» و «تئاتر جنرال الکتریک» بازی کرد. دین در یکی از اولین نقش هایش، برای سریال «اتوبوس» در قسمت "شکوه در گل"، نقش جوان ناراضی را دارد که بعدها در «شورش بی دلیل» آن را بازی کرد. نقدهای مثبتی که دین در سال 1954 برای بازی در نقش بشیر، نوکر اهل آفریقای شمالی، در اقتباسی تئاتری از رمان «رذل» آندره ژید دریافت کرد، به دعوت هایی از سوی هالیوود ختم شد.
در 1953، الیا کازان دنبال بازیگری متکی به خود می گشت که نقش پیچیدۀ کال ترسک را برای اقتباس پل آزبرن از رمان «شرق بهشت» جان استاینبک بازی کند. این رمان طولانی به خانواده های ترسک و همیلتون، در طول سه نسل، و به ویژه به دو نسل آ در سالیناس ولی کالیفرنیا، از اواسط قرن نوزدهم تا پایان سال های 1910، می پردازد. نامۀ ، بر خلاف کتاب، به بخش آ داستان، و بیشتر به شخصیت کال، توجه دارد. کال در ابتدا گوشه گیر تر و آشفته تر از برادرش آرون به نظر می رسد و معمای مادر ظاهراً مردۀ آنها کال را پریشان خاطر کرده، تا این که می فهمد او زنده است. نقش مادر وی را جو وان فلیت بازی کرده است.
قبل از انتخاب بازیگر نقش کال، الیا کازان گفته بود که "یک براندو" برای این نقش لازم دارد و آزبرن بازیگر جوان نسبتاً گمنام، جیمز دین، را پیشنهاد کرده بود. دین با استاینبک ملاقات کرد و او با این که شخصاً از این جوان دمدمی و پیچیده خوشش نیامد، عقیده داشت که برای نقش کاملاً مناسب است. دین انتخاب شد و 8 آوریل 1954، نیویورک را ترک کرد و برای آغاز برداری عازم شد. بخش زیادی از نقش آفرینی دین در این ، خارج از نامه است، مثل او در مزرعۀ لوبیا و یا زمانی که (بعد از جستجوی مادرش در مانتری) روی سقف قطار، ح جنینی به خود می گیرد.
مشهورترین بداهۀ وقتی رخ داد که پدر کال 5000 دلاری را که کال از راه احتکار لوبیا قبل از جنگ جهانی اول به دست آورده بود، نپذیرفت. دین به جای این که طبق نامه با دویدن از پدرش دور شود، به طور غریزی به سمت مسی می چرخد و با هیجان به سمت او خیز بر می دارد و گریه کنان او را در آغوش می کشد. کازان این حرکت و ع العمل بهت آمیز مسی را در حفظ کرد. عملکرد دین در این تضمینی بر بازی او در نقش جیم استارک در «شورش بی دلیل» بود. هر دو شخصیت قهرمان های خشمگین و طرد شده ای اند که ناامیدانه به دنبال جلب تأیید پدرانشان هستند.
دین، به پاس نقش آفرینی در «شرق بهشت» (1955)، پس از مرگ نامزد جایزۀ بهترین بازیگر نقش اصلی مرد در مراسم اسکار 1956 شد، اولین نامزدی رسمی بازیگری در تاریخ جوایز آکادمی. «شرق بهشت» تنها ی با بازی دین بود که وی در زمان زندگی خود شاهد اکران آن بود. وی به سرعت این نقش خود را با یک نقش اول در «شورش بی دلیل» (1955) ادامه داد، ی که در میان نوجوانان بسیار محبوب شد. این با عبارت "نمایشی دقیق از خشم نوجوانان" توصیف شده است.
دین در «غول» که پس از مرگ وی در 1956 اکران شد، نقش مکمل الیزابت تیلور و راک هادسن را بازی کرد. این به خاطر تمایل او به اجتناب از تکرار نقش نوجوان سرکش مثل کال ترسک و جیم استارک بود. در این ، وی نقش جت رینک، مزرعه داری تگزاسی را بازی می کند که دست به است اج نفت می زند و ثروتمند می شود. نقش آفرینی او از این لحاظ قابل توجه بود که برای بازی در صحنه های پایانی که به میانسالی شخصیت رینک مربوط است، موهایش را خا تری کرد و قسمت هایی از آن را تراشید تا به نظر برسد دچار ریزش مو شده است. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
«غول» آ ین دین بود. در پایان ، قرار بود وی در یک مهمانی، در ح مستی سخنرانی کند؛ این صحنه "شام آ " لقب گرفت، چون آ ین صحنه ای بود که قبل از مرگ ناگهانی اش بازی کرد. از آنجا که دین دوست داشت این صحنه واقعی تر باشد و برای برداشت این صحنه واقعاً مست کرده بود، به قدری نامفهوم حرف می زد که کارگردان ، جورج استیونس، تصمیم گرفت نیک آدامز، که نقش کوچکی هم در داشت، این قسمت را دوبله کند، چرا که دین قبل از تدوین درگذشته بود. او برای بازی در این ، در بیست و نهمین مراسم جوایز آکادمی برای دومین بار پس از مرگش، نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر شد.
در سال 1954، دین به اتومبیلرانی حرفه ای علاقمند شد. او پس از اتمام برداری «شرق بهشت» چندین خودرو ید، از جمله یک ترایمف تایگر t110 و یک پورشه 356. درست قبل از شروع برداری «شورش بی دلیل»، در اولین رویداد حرفه ای خود، در مسابقات جاده ای پالم اسپرینگز، که در پالم اسپرینگز کالیفرنیا و در تاریخ 26-27 مارس 1955 برگزار شد، شرکت کرد. دین مقام اول را در ردۀ تازه کار و مقام دوم را در رویداد اصلی به دست آورد. مسابقه اش در بیکرزفیلد یک ماه بعد ادامه داشت، و او در ردۀ خود مقام اول و در ردۀ سراسری مقام سوم را به دست آورد. وی امید داشت در رقابت ایندیاناپولیس 500 شرکت کند، اما حجم زیاد برنامه هایش این امر را غیرممکن ساخت.
در آ ین مسابقه، در سانتا باربارا در روز30 مه 1955، به خاطر پیستون از ادامۀ مسابقه باز ماند. از آنجا که برادران وارنر او را از شرکت در هر گونه مسابقه ای در زمان تولید «غول» محروم د، این دورۀ کوتاه اتومبیلرانی حرفه ای ناتمام ماند. پس از پایان برداری، او تصمیم گرفت دوباره مسابقه دهد.
دین که مشتاق بازگشت به "چشم انداز های رهایی بخش" مسابقات اتومبیلرانی بود، برای رقابت در مسابقه ای در سالیناس کالیفرنیا در 30 سپتامبر 1955، برنامه ریزی کرد. بیل هیکمن بدلکار و سنفورد راث عکاس و رولف ووتریش مکانیک آلمانی کارخانۀ پورشه نیز همراه او بودند. ووتریش که دین را تشویق کرده بود اتومبیل را از تا سالیناس براند تا ماشین گرم شود، همراه او در این پورشه بود. ساعت 3:30 بعد از ظهر، دین مجوز سرعت را گرفت و هیکمن نیز در اتومبیلی دیگر به دنبال او می راند.
زمانی که گروه از جادۀ 466 ایالات متحده به سمت محل رویداد عازم شدند، ساعت 5:15 بعد از ظهر، یک فورد تودر 1950، جلوتر از پورشه در حال عبور از محل دور زدن تقاطع بود. دین نتوانست به موقع ترمز کند و ماشینش به سمت رانندۀ فورد برخورد کرد و روی آسف جاده به سمت حاشیۀ بزرگراه تغییر مسیر داد. مسافر دین، ووتریش، از ماشین به بیرون پرتاب شد، اما خودش در اتومبیل گرفتار شد و دچار جراحت های مرگبار زیادی از جمله ش تگی گردن شد. رانندۀ فورد، دانلد ترناپسید، با کمترین جراحت از ماشین آسیب دیده اش خارج شد. چند رهگذر شاهد تصادف بودند و برای کمک به او توقف د. زنی که تجربۀ پرستاری داشت به دین رسیدگی کرد و نبض ضعیفی تشخیص داد، اما به نظر می رسید مرگ آنی بوده است. کمی بعد از این که در ساعت 6:20 بعد از ظهر، با آمبولانس به بیمارستان پاسو روب منتقل شد، مرده تشخیص داده شد.
با این که در ابتدا، جزئیات مرگ دین به کندی به رو مه های شرق ایالات متحده رسید، رادیو و تلویزیون به سرعت آنها را منتشر د. در 2 اکتبر، رسانه های محلی و خارجی مرگ او را به طور گسترده پوشش دادند. مراسم تشییع جنازه دین در روز 8 اکتبر 1955، در کلیسای فیرماونت فرندز در فیرماونت کالیفرنیا برگزار شد. تابوت، برای پنهان ماندن آسیب های شدید او، بسته باقی ماند. حدود 600 عزادار در این مراسم شرکت داشتند و 2400 نفر دیگر از هواداران نیز طی مراسم، در بیرون ساختمان گرد هم آمدند. وی در گورستان پارکی در فیرماونت به خاک س شد.
سه روز بعد، رسیدگی به موضوع مرگ دین در سالن شهرداری پاسو روب صورت گرفت و در آن هیأت منصفه حکمی صادر د که بر اساس آن دین به دلیل سرعت زیاد، کاملاً مقصر و ترناپسید بی گناه بوده است. با این حال، بنا به مقاله ای در تایمز در 1 اکتبر 2005، افسر پلیس سابق بزرگراه کالیفرنیا که به صحنۀ تصادف فراخوانده شده بود، ران نلسون، گفت: «لاشۀ اتومبیل و وضعیت بدن دین نشان می داد که سرعت او در زمان تصادف به 55 مایل در ساعت نزدیک تر بوده است». بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
نوجوانان یی اواسط دهۀ 1950، زمانی که های اصلی دین ساخته شد، با او و نقش هایی که بازی کرد، مخصوصاً با جیم استارک در «شورش بی دلیل» بزرگ شدند. این معضل نوجوان آن زمانه را که احساس می کند هیچ حتی هم نسل هایش نمی توانند او را درک کنند، به تصویر می کشد. هامفری بوگارت، پس از مرگ او، دربارۀ وجهه عمومی و میراث او چنین اظهار نظر کرد: «دین دقیقاً در زمان درست درگذشت. او پشت سر خود یک اسطوره به جا گذاشت. اگر زنده می ماند، هرگز نمی توانست پا به پای این محبوبیت پیش رود.»
جیمز دین نماد نمایش های تلویزیونی، ها، کتاب ها و تئاتر های زیادی بوده است. «30 سپتامبر 1955» (1977) واکنش شخصیت های مختلف شهر کوچکی در جنوب به مرگ دین را به تصویر می کشد. نمایشنامۀ «جیمی دین، جیمی دین، به فایو اند دایم برگرد»، نوشتۀ اد گراچیک، گردهمایی هواداران دین را در بیستمین سالگرد مرگش نشان می دهد. رابرت من آن را در 1982 به صحنه برد، اما استقبال از آن ضعیف بود و بعد از 52 اجرا متوقف شد. در حالی که این نمایش هنوز در برادوی اجرا می شد، من اقتباسی سینمایی از آن انجام داد که در نوامبر 1982، توسط کام پیکچرز به نمایش درآمد.
در 20 آوریل 2010، قسمت گمشدۀ بلندی از «تئاتر جنرال الکتریک» به نام «ساعت های تاریک تاریک» که دین را در اجرایی به همراه رونالد ریگان نشان می داد، توسط وِین فدرمن، نویسندۀ ان بی سی، هنگام کار روی سابقۀ ریگان در تلویزیون، کشف شد. این قسمت که در اصل روز 12 دسامبر 1954 پخش شده بوده، توجه بین المللی را برانگیخت و بخش های برجستۀ آن در رسانه های ملی مختلف از جمله خبر عصرگاهی سی بی اس، خبر شبانگاهی ان بی سی و صبح به خیر به نمایش درآمد. بعدها مشخص شد که مقداری از این قسمت، اولین بار در مستند سال 2005، با نام «جیمز دین: تا ابد جوان» نشان داده شده است.
مفسران بسیاری ادعا کرده اند که جیمز دین تأثیری منحصر به فرد بر گسترش موسیقی راک اند رول داشته است. به گفتۀ دیوید آر. شاموِی، پژوهشگر فرهنگ یی و نظریۀ فرهنگی در کارنگی ملن، جیمز دین اولین چهرۀ نمادین طغیان جوانی و "پیشرو سیاست هویت جوانی" بود. شخصیتی که دین در هایش، به ویژه «شورش بی دلیل»، طرحریزی کرد، بر الویس پرسلی و بسیاری از موسیقیدان های دیگر بعد از او، از جمله راکرهای یی ادی کاکرن و جین وینسنت، تأثیر گذاشت.
لورنس فراسچلا و ال وایسل در کتابشان «سریع زندگی کن، جوان بمیر: رانندگی وحشیانۀ شورشی بی دلیل» نوشتند: «عجیب است، با این که شورش در میان ترانه هایش هیچ موسیقی راکی نداشت، حساسیت – و به ویژه ح جسورانه و خونسردی سادۀ جیمز دین – تأثیر بزرگی بر راک داشته است. رسانه های موسیقی اغلب دین و راک را به طور انکار ناپذیری مرتبط دانسته اند [...] مجلۀ میوزیک کانکشن پا را فراتر نهاده و دین را اولین ستارۀ راک می نامد.»
از آنجا که راک اند رول به نیرویی انقل تبدیل شد و بر فرهنگ کشورهای سراسر دنیا تأثیر گذاشت، جیمز دین شهرتی اسطوره ای به دست آورد که جایگاه او را به عنوان نماد راک اند رول تثبیت کرد. خود دین به طیف وسیعی از موسیقی گوش می داد، از موسیقی قبیله ای آفریقا گرفته تا کلاسیک های مدرن مثل استراوینسکی و بارتوک تا خواننده های معاصر خودش مانند فرانک سیناترا. در حالی که گیرایی و کاریزمایی که دین در ها نمایش می داد، مردم را از هر سن و تی جذب می کرد، شخصیت او از سرکشی جوانی، الگویی برای نسل های آینده فراهم کرد تا بر اساس آن خود را شکل دهند.
دین و پرسلی اغلب در ادبیات و رو مه نگاری ی به عنوان تجسم سرخوردگی جوانان سفیدپوست یی از ارزش های والدینشان معرفی شده اند و به عنوان آواتارهای ناآرامی همه گیر جوانی نسبت به سبک و گرایش راک اند رول نشان داده شده اند. تاریخ نویس راک، گریل مار ، آنها را نمادهای هویت نوجوانان بومی می داند که تصویری فراهم آوردند که جوانان دهۀ 1950 توانستند با آنها ارتباط یابند و از آنان تقلید کنند. پل آنتونی جانسن در کتاب خود، «مکان های متروک، زمین خطرناک: نیکلاس رِی در سینمای » نوشت که بازی جیمز دین در شورش بی دلیل یک "الگوی اجرایی برای پرسلی، بادی هالی و باب دیلن، همۀ انی که عناصر نقش آفرینی دین را برای شخصیت های ستاره ای خود که با دقت ساخته و پرداخته اند، وام گرفته اند" فراهم کرد. فراسچلا و وایسل نوشتند: «از آنجا که موسیقی راک به شیوۀ بیان مشخص جوان دهۀ 1960 تبدیل شد، تأثیر شورش به نسلی جدید منتقل شد.»هنرمندان راک مختلف از بادی هالی تا باب دیلن و دیوید بووی تأثیر سازندۀ جیمز دین را در نظر داشتند. سم شپرد بازیگر و نمایشنامه نویس در سال 1986 با دیلن مصاحبه کرد و بر اساس گفتگوهایشان نمایشنامه ای نوشت که در آن دیلن از تأثیر زودهنگام جیمز دین بر خودش می گوید. باب دیلن جوان، که هنوز در دوران موسیقی محلی بود، به عمد تصویری از جیمز دین را روی جلد آلبوم خود،the freewheelin' bob dylan ، و بعد ها روی highway 61 revisited تداعی کرد و به این ترتیب تصویری را ترویج داد که باب اسپیتس زندگینامه نویس او اسم آن را "جیمز دین با گیتار" گذاشت. از نام جیمز دین در بسیاری از ترانه های راک یاد شده است، که از جمله معروف ترین آنها ترانه های a young man is gone توسط گروه بیچ بویز (1963)، james dean توسط ایگ (1974) و james dean توسط گو گو دا (1989) هستند.حقایقی درباره جیمز دین که شاید ندانید:
1. قد جیمز دین 1.70 بود و چشم های آبی و موهای قهوه ای روشن داشت. وی اغلب نقش جوانان خشمگین را بازی می کرد، و بیشتر با کاراکترهای شدیداً مشکل دار ولی خوش ذات شناخته می شد.
2. مجله امپایر در سال 1995، جیمز دین را یکی از «100 ستاره جذاب تاریخ سینما» معرفی کرد. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
3. در اکتبر 1997، مجله امپایر انگلستان وی را در لیست «100 ستاره سینمایی برتر تمام ادوار» قرار داد.
4. شرکت failure analysis ociates که در منلو پارک کالیفرنیا مستقر است، تمامی جزئیات تصادف جیمز را در زمانی مشابه در روز 30 سپتامبر شبیه سازی و بازسازی نمود و به این نتیجه رسید که سرعت جیمز در زمان تصادف چیزی حدود 88 تا 90 کیلومتر بر ساعت بوده و بنابراین آنطور که شایعات می گویند، وی در حال گاز دادن و سرعت غیرمجاز گرفتن نبوده است.
5. بیشتر روابطی که می گویند با ستاره های هالیوودی داشته، اغلب ساخته و پرداخته بخش روابط عمومی وارنر برادرز بود.
6. پس از مرگ نابهنگامش، در قبرستان پارک در فیرماونت ایندیانا دفن شد، جایی که حدوداً 3700 کیلومتر با محل تصادفش فاصله دارد.
7. می گویند دین به شدت عاشق پیر آنجلی بوده و قرار بوده این دو با هم ازدواج کنند، ولی مادر پیر مانع این ازدواج شده، زیرا دین کاتولیک نبود و در نتیجه مادر پیر ترتیب ازدواجش با ویک دامون را داد. قبل از آنکه پیر خودکشی کند در نامه ای نوشته بود که دین تنها مردی بوده که وی واقعاً عاشقش بوده است.
8. دین مدت کوتاهی با کاترین دانهم درس گرفت.
9. درست دو ساعت و 15 دقیقه قبل از تصادف مرگبارش، جریمه سرعت غیرمجاز دریافت کرد.
10. وی تابحال موضوع ترانه ها و آهنگ های چند خواننده از جمله آهنگ james dean از گروه ایگ و آهنگ mr. james dean از هیلاری بوده و در ترانه ها و آهنگ های بسیاری از خوانندگان دنیا از او یاد شده است که از میان آنها می توان به آهنگ های vogue از مدونا، speechless از لیدی گاگا، rather die young از بیانسه، blue jeans از لانا دل ری، style از تیلور سوئیفت و ghost town از آدام لامبرت اشاره نمود..
11. وی اولین بازیگری بود که پس از مرگش نامزد جایزه اسکار شد که برای «شرق بهشت» (1955) بود، ولی این جایزه را نبرد. دیگر بازیگرانی که پس از مرگشان نامزد جایزه اسکار شدند، اسپنسر تریسی، پیتر فینچ، ماسیمو ترویسی و هیث لجر بودند. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
12. جیمز دین قبل از مرگش وصیت نامه ای ننوشت، بنابراین بیشتر اموالش به پدرش، وینتون دین، رسید که البته رابطه او با پدرش در آن زمان خوب نبود.
13. لیز شرایدن در کتابش ادعا کرده است که او و جیمز دین نامزد بوده اند.
14. مارلون براندو، در اتوبیوگرافی خود که در سال 1994 منتشر شد، نوشته است که او برای جیمز دین مانند بت بوده است و دین سبک بازیگری و زندگی اش را از او تقلید کرده است.
15. الیا کازان در اتوبیوگرافی خود که در سال 1988 منتشر شد نوشته است که در طول برداری «شرق بهشت» (1955) مجبور بوده منزلی نزدیک به منزل خودش برای دین بگیرد تا جلوی چشمش باشد، زیرا تفریحات شبانه دین تمامی نداشته است.
16. الیا کازان معتقد بود که اگر دین زنده می ماند نمی توانست میزان پیشرفت و موفقیتی که در حرفه اش داشت را ادامه دهد و احتمالاً نزول می کرد، زیرا به اندازه کافی آموزش ندیده بود و زیادی به غریزه اش تکیه می کرد، بر خلاف بتش، مارلون براندو که بر خلاف باور عمومی، به خوبی توسط بازیگری اش، استلا ادلر، آموزش دیده بود و بر آن آموزش تکیه می کرد و کاراکترهایش را خلق می کرد.
17. کتاب محبوبش «شازده کوچولو» اثر آنتوان دو سنت-اگزوپری بود.
18. موسسه وی را در رتبه 18 «پنجاه افسانه سینمایی برتر تمام ادوار» قرار داده است.
19. دین عاشق کتاب خواندن و شوخی با دوستانش بود.
20. وی عاشق مسابقه با اتومبیل بود و یک خودروی اسپورت پورشه اسپایدر 1955 یده بود که یکی از 90 خودروی ساخته شده با مدل 1955 بود.
21. در جوانی، دو تا از دندان های جلویی اش را در تصادف موتورسیکلت از دست داد.
22. رونالد ریگان، رئیس جمهور سابق ، به جیمز دین لقب «عصیانگر » داده بود.
23. به سبک های متنوعی در موسیقی علاقه داشت که از آن میان می توان به موسیقی قبیله ای آفریقا، موسیقی آفریقایی-کوبایی، جاز و بلوز، پاپ و موسیقی کلاسیک اشاره کرد.
24. قبل از مرگ نابهنگامش، قرارداد بازی در دو « ی آن بالا مرا دوست دارد» (1956) محصول ام جی ام و «تیرانداز چپ دست» محصول وارنر برادرز، بسته بود که پس از مرگ دین، این نقش ها به پل نیومن رسید و باعث شد نیومن تبدیل به یک ستاره شود. اگر دین زنده می ماند، نیومن به این زودی ستاره نمی شد، زیرا این دو قبلاً هم برای بازی در «شرق بهشت» (1955) رقیب یکدیگر بودند.
25. دین قبل از مرگش، با کمپانی وارنر برادرز، قرارداد نه ی 1 میلیون دلاری بسته بود.
26. دین حیوانات را دوست داشت و الیزابت تیلور یک گربه سیامی به نام مار به او هدیه داده بود.
27. به شدت نزدیک بین بود و وقتی روی صحنه برداری نبود، عینک ته استکانی به چشم می زد.
28. وی بزرگترین بت الویس پرسلی بود.
29. درست مثل دین که مارلون براندو را می پرستید، الویس دین را می پرستید و عاشقش بود. الویس ساعت ها درباره جیمز دین با دوستانش حرف می زد و دوست داشت پا جای پای او بگذارد.
30. پدرش وارث اموال او پس از مرگش شد که آن زمان پس از ر مالیات، حدود 96 هزار دلار بود.
31. رولف ووتریش، مکانیک آلمانی که در زمان تصادف، روی صندلی کناری دین نشسته بود، پس از برخورد با خودروی دیگر، به بیرون پرت شد و جراحت برداشت. پس از مرگ دین، ووتریش در اثر ضربه این حادثه، دچار افسردگی شد و چند بار اقدام به خودکشی کرد. وی در سال 1981 در تصادفی مشابه با تصادفی که دین طی آن از دنیا رفته بود، کشته شد.
32. جیمز دین یکی از دوستان صمیمی الیزابت تیلور بود. بازیگران درخشان تاریخ سینما (51): جیمز دین
33. سنگ قبرش دو بار یده شده و بازگردانده شد.
34. وی نقاشی ماهر بود و در کلاس هنر کارهایش تحسین می شد.
35. چندین بار گفته بود که دوست ندارد بیش از 30 سال زندگی کند.
36. قبل از آنکه در بازیگری پیشرفت کند، شب ها در ماشینش می خو د، زیرا توانایی مالی اجاره مکانی برای خو دن را نداشت.37. پس از مرگش، در فوریه 1960، ستاره ای به او در پیاده روی مشاهیر هالیوود به آدرس شماره 1719 بلوار هالیوود کالیفرنیا اهدا شد.نقل قول های شخصی:
- «انسان های مهربان قویترین انسان ها هستند.»
- «طوری رویاپردازی و آرزو کنید که گویی تا ابد زنده هستید و طوری زندگی کنید که گویی امروز می میرید.»
- «وقتی بازیگر صحنه ای را درست آنطور که کارگردان دستور می دهد بازی می کند، این بازیگری نیست، بلکه پیروی از دستورات است. هر فردی که واجد شرایط فیزیکی باشد می تواند از پس این کار برآید. بنابراین وظیفه یک کارگردان فقط کارگردانی و نشان دادن راه است. بعد از آن است که بازیگر سکان را بدست می گیرد. وی باید اجازه داشته باشد که فضا را کنترل کند و ابراز خودش در آن نقش را داشته باشد. بدون آن فضا، بازیگر چیزی جز یک ربات بی مغز با ای پر از کلیدها و دکمه های کنترل نیست.»
- «اگر انسانی بتواند پلی روی فاصله مرگ و زندگی بزند... یعنی اگر بتواند پس از مرگش هم زنده بماند، آنگاه شاید بتوان گفت که او انسان بزرگی بوده است.»
- «فکر می کنم تنها دلیل وجود انسان ها و زندگی در این دنیا، کشف باشد.»
- «بازیگر بودن، تنهاترین چیز در این دنیاست. شما با تمرکز و تصورتان تنها هستید و این تنها چیزی است که دارید.»
- (درباره ریسک مسابقه دادن با اتومبیل): «راه بهتری برای مردن هم هست؟ مردن در تصادف با اتومبیل، سریع و تمیز است و شما با شعله های افتخار از این دنیا می روید!»
- «بازیگر خوبی بودن اصلاً آسان نیست. مرد بودن سخت تر است. قبل از آنکه بمیرم، می خواهم هر دوی اینها باشم.»
ایرج شهبازی در نشست درس گفتارهایی درباره سنایی، بیان کرد: هر منتقد یا مصلح اجتماعی دست روی نقاط و مسائل خاصی از اجتماع می گذارد و بخش های خاصی را نقد می کند. بخش اعظم انتقادهای اجتماعی سنایی متوجه مسائل دینی است. او دائما از اصناف و انواع دینداران انتقاد می کند و را ارهایی هم که برای اصلاح جامعه ایرانی ارائه می کند، از درون متون و اصول دینی است.بخش اعظم انتقادهای اجتماعی سنایی متوجه مسائل دینی استبه گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، بیست و ششمین نشست از سلسله درس گفتارهایی درباره سنایی با موضوع «تلقی سنایی از دین و دینداری» و با حضور علی اصغر محمدخانی؛ معاون فرهنگی و بین الملل شهر کتاب و با سخنرانی ایرج شهبازی، پژوهشگر، نویسنده، عضو هیئت علمی تهران و موسسه لغت نامه دهخدا، عصر روز چهارشنبه (23 دادماه) در مرکز فرهنگی شهر کتاب شهید بهشتی برگزار شد. در ابتدای این نشست علی اصغر محمدخانی ضمن اشاره به مباحثی که در جلسات قبل از سلسله درس گفتارهایی درباره سنایی مطرح شده، موضوع نشست حاضر و هفته آینده را، «تلقی سنایی از دین و دینداری» عنوان کرد و گفت: اصولا برای ما این پرسش مطرح است که نگاه عارفان، شاعران، فیلسوفان و ... به دین و دنیا چگونه است. سنایی در بسیاری از این موارد دنیا را محل گذر می داند و سرزنش های زیادی درباره دنیا دارد که نگاه او به دین، دنیا، آ ت و اینکه به کدام جنبه دین توجه دارد در اشعار او انعکاس یافته است. ایرج شهبازی ابتدا به ارائه مقدمه ای درباره دین پرداخت و گفت: بررسی های تاریخی نشان می دهد کشور ما هیچ وقت تهی از دین نبوده و دین یکی از تاثیرگذارترین عوامل در حیات فرهنگی، اجتماعی، و اقتصادی کشور ما بوده است. در بعضی دوره ها مثل دوره فعلی، دین قطعا تاثیرگذارترین عامل در تمام مسائل زندگی اجتماعی بوده و در همه جا تاثیر و نفوذ داشته است. به همین سبب حتی در دوره هایی که حکومت ها چندان به دین کاری نداشتند، خود مردم از درون چنان گرفتار بحث دین بوده اند که دین به صورت خیلی مشهودی تمام بخش های اجتماعی زندگی مردم را مدیریت می کرده است و علی رغم تمام حمله هایی که به دین شده، از خود دفاع کرده و همچنان تاثیرگذار باقی مانده است. او ادامه داد: به اعتقاد بنده اگر بیطرفانه نگاه کنیم، می بینیم که دین یک واقعیت انکارناپذیر در جامعه و حیات ما است. دین همواره در جامعه ما یک مولفه مهم بوده و قابل انکار نیست. نکته دیگر این است که به نظر من دین خالص وجود ندارد. دین در مواجهه با انسان ها از صافی ذهن و ضمیر آن ها عبور می کند و طبیعتا رنگ، بو و شکل آن ها را به خود می گیرد، بنابراین آن چیزی که در عالم واقع دیده می شود، نه یک دین خالص بلکه دینی است که از صافی ذهن انسان ها عبور کرده و رنگ و بوی آن ها را گرفته است. ما با دین خالص سروکار نداریم، بلکه با فهم ها و تفسیرهایی که انسان ها از دین می کنند، سروکار داریم. سرچشمه این تفاوت فهم ها هم در تفاوت یگانگی شخصیت ها و انسان ها است، چون هیچ دو انسانی وجود ندارند که به همه چیز نگاه ی انی داشته باشند و هر انسان یک شخصیت منحصر به فرد است. گذشته از این عوامل اجتماعی هم در تفاوت فهم از دین، بی تاثیر نیست. یعنی مردم یک ملت هنگام پذیرش یک دین جدید، برداشت های خود از دین قبلی را در این دین جدید وارد می کنند به همین دلیل است که برای مثال دین در ایران با تونس، با عربستان و ... فرق است. یعنی با وجود اینکه یک دین در این کشورها رایج است اما گویا شش متفاوت است. بنابراین چه علل فردی را در نظر بگیریم یا علل اجتماعی را، به هر حال ما با دین خالص رو به رو نیستیم، بلکه با فهم های آدمیان از دین ها روبه رو هستیم.
بررسی دین شناسی سنایی از کلید های مهم برای شناختن شخصیت او
شهبازی در ادامه افزود: اگر ما این مسئله را بپذیریم که ما فقط با فهم های خودمان از دین سروکار داریم نه یک دین واقعی، نتایج بسیار مهمی به دست می آید. اولین نتیجه این است که دین شناسی یعنی خودشناسی؛ یعنی وقتی که ما پذیرفتیم هر انسانی مجموعه ویژگی های شخصیتی خودش را روی مفهومی به نام دین فرافکنی می کند و دین را به رنگ و بوی شخصیت خودش درمی آورد، بنابراین ما با شناختن دین هر ی می توانیم ویژگی های شخصیتی آن فردرا بشناسیم. از این جهت دین شناسی یعنی خودشناسی و یکی از منابع مهم برای شناختن شخصیت هر انسانی بررسی تفسیری است که او از دین خود دارد. از همین رو یکی از راه های مهم شناخت سنایی این است که دین را از نظر سنایی بشناسیم. اگر دین را از نگاه سنایی با دین از نگاه فردوسی یا عطار یا خیام مقایسه کنید، متوجه می شوید که این چهار بزرگوار ویژگی های شخصیتی خود را وارد تفسیری که از دین داشته ، کرده اند. بنابراین در دین شناسی علی رغم شباهت هایی که دارند، تفاوت های بسیار اساسی هم دارند. از این جهت بررسی دین شناسی سنایی کلید های مهمی برای شناختن شخصیت خود سنایی به ما می دهد.
نویسنده کتاب «تو مرا بسی» در ادامه به رابطه دین شناسی و جامعه شناسی اشاره کرد و افزود: دین شناسی نه تنها مساوی با خودشناسی که با جامعه شناسی هم مساوی است. طبق این بیان که هر جامعه ای، تفسیر جداگانه ای از دین به دست می دهد، می توانیم بگوییم با شناختن دین هر جامعه و تفسیری که از دین بدست می دهد، می توان آن جامعه را بهتر شناخت. بنابراین دین هر کشوری یک منبع بسیار مهم برای بررسی ساختار اقتصادی، ، اجتماعی و فرهنگی آن کشور است.
وی دین را به عشق تشبیه کرد و ادامه داد: عشق مستقل و به ذات نیست و زمانی وجود دارد که عاشق و معشوقی وجود داشته باشد. خود عشق یک پدیده ذهنی و انتزاعی است و ما در قالب عاشق و معشوق است که می توانیم عشق را ببینیم. دین هم اص ا و بالاستقلال وجود ندارد و در انسان‎ های دیندار وجود دارد. بنابراین می توان نتیجه گرفت که جنگی بین ادیان وجود ندارد. اگر جنگی هست بین دینداران و پیروان هر دین و دریافت و سهمی است که دینداران از هر دین دارند. یعنی چیزی به نام جنگ ادیان وجود ندارد، بلکه جنگ قرائت ها و فهم های دینی است. از همه این ها می توان نتیجه گرفت که اگر می خواهیم از جنگ های ادیان جلوگیری کنیم، باید اخلاق انسانی را بر دینداری مقدم بدانیم. اگر ی قبل از اینکه دیندار شود، به درجه ای از اخلاق نرسیده باشد، احتمالا دینداری او به انحصارطلبی، خودخواهی و انواع رذایل اخلاقی، آلوده خواهد شد.
سنایی از کوشاترین مسامحت کنندگان در به وجود آمدن سنت ی
عضو هیات علمی موسسه لغت نامه دهخدا با اشاره به نظریه دریافت و اینکه یک متن شامل خود متن اصلی و تمام شرح و تفاسیری است که بر آن رفته، گفت: دین هم تنها متن قرآن نیست بلکه شامل تمام اتفاقاتی است که از 1400 سال پیش تا به حال بر آن گذشته و شرح و تفاسیری که بر آن نوشته شده است. امروزه دین دینی است که از مسامحت مسلمانان در دوره های مختلف با یکدیگر به دست آمده و از همین رو ی مثل سنایی یکی از کوشاترین مسامحت کنندگانی است که در به وجود آمدن سنت ی تاثیر داشته است. سنایی گذشته از اینکه تاملات دقیقی در دین داشته، دین شناسی دیگر شاعران نظیر خاقانی، عطار، مولانا و ... را هم تحت تاثیر قرار داده است. بنابراین نمی توان گفت که ما می خواهیم دین را بشناسیم اما مساعی مسلمانان در دوره های مختلف را نادیده بگیریم. ما ناگزیریم برای شناخت سنت عظیم ی به تمام انی که برای فهم، تحویل و دعوت به این سنت تلاش کرده اند، وقت بگذاریم و آن ها را هم بشناسیم.
شهبازی با بیان اینکه اگر بخواهیم دین را از نظر سنایی بررسی کنیم و یک بحث جامع داشته باشیم به وقت زیادی نیاز داریم و در دو جلسه نمی گنجد، محور بحث خود را تعریف سنایی از دین، کارکرد دین در جامعه و نقش دین در زندگی انسان، آثار و نتایج دینداری و ویژگی های دیندار واقعی در نظر سنایی عنوان کرد و افزود: اگر ی به صورت حتی سرسری آثار سنایی را بخواند، بدون شک متوجه می شود که با یک آدم دیندار روبه رو است. سنایی عمیقا به دین اعتقاد راسخ دارد و آن طور که از سخنان او برمی آید، زام عملی هم دارد. اعتقاد سنایی به دین آنقدر زیاد است که به نظر او می رسد که اصلا جهان برای دین ساخته شده است و دین بدون دین به هیچ دردی نمی خورد.
بخش اعظم انتقادات سنایی در نقد اجتماعی به دین اختصاص دارد
عضو هیات علمی تهران ضمن خواندن اتی از سنایی درباره دین، اضافه کرد: به نظر سنایی افتخار، عظمت و شوکت واقعی آن است که با دین به دست می آید. در جایی هم می گوید که اگر خواهان بقا و جاودانگی هستید باید به سراغ دین بروید و دین است که به انسان جاودانگی می دهد. سنایی نه تنها دیندار بلکه یکی از ستایندگان بزرگ دینداری است. نکته دیگر این است که بدون شک سنایی یک دیندار و بدون شک هم یک منتقد و مصلح اجتماعی بزرگ است که از این حیث سنایی با حافظ قابل مقایسه است و بخش عظیمی از ات او در قصاید و حدیقه به انتقادات اجتماعی او تعلق دارد. نکته حائز اهمیت این است که هر منتقد یا مصلح اجتماعی دست روی نقاط و مسائل خاصی از اجتماع می گذارد و بخش های خاصی را نقد می کند. بخش اعظم انتقادهای اجتماعی سنایی متوجه مسائل دینی است او دائما از اصناف و انواع دینداران انتقاد می کند و را ارهایی هم که برای اصلاح جامعه ایرانی ارائه می کند، از درون متون و اصول دینی است.
وی ضمن خواندن اتی از سنایی که از گروه های مختلف مسلمان و دیندار، نظیر زاهدان، عالمان، واعظان، قاریان، حاجیان، مجاهدان و ... انتقاد کرده، گفت: سنایی واقعا تازیانه انتقاد خود را بی رحمانه بر گرده تک تک دینداران جامعه فرود می آورد و در مسائل مختلف نقد می کند. اینکه بخش اعظم انتقادات سنایی در نقد اجتماعی به دین اختصاص دارد نشانه توجه فراوان او به دین و دینداری است. یعنی او دغدغه اصلاح دینی دارد، می خواهد جامعه را اصلاح کند و جالب این است که او راه اصلاح جامعه را بازگشت به قرآن و سنت می داند و می گوید راهی جز این برای اصلاح اجتماعی وجود ندارد.
دین در نگاه سنایی چیزی جز قال الله و قال رسول نیست
نویسنده کتاب «داستان های مثنوی معنوی» در ادامه به دین از نگاه سنایی پرداخت و گفت: دین در نگاه سنایی چیزی جز قال الله و قال الرسول نیست . او معتقد است که ما باید به آبشخور اصلی دین برگردیم و این آبشخور چیزی جز قرآن و سنت و احادیث نیست. مهم ترین حرف سنایی درباره دینداری در این قسمت، این است که رسیدن به دین مگر با نفی هوا پرستی و ترک خودخواهی ممکن نیست و ایمان به خدا یعنی کافر شدن به خود.
نویسنده کتاب «پیدای پنهان» تجدید نظر دائم در ایمان را یکی از نکات کلیدی فکر سنایی در دین خواند و ضمن خواندن اتی از سنایی در همین باره، بیان کرد: یک رکن مهم سنایی، درد دین است و درد دین از کلمات کلیدی منظومه فکری سنایی است و معتقد است که درد دین انسان را زنده می کند. بنابراین دین از نگاه سنایی کار آدم های بی درد، خیال راحت نیست، بلکه دین کار انسان های بیقرار و طالب رسیدن به مقصود است و دین با خودخواهی در یک جا قابل جمع نیست.
درد دین از کلمات کلیدی منظومه فکری سنایی
وی مولفه های اصلی دینداری از نگاه سنایی قرآن و سنت به شرط ترک خودپرستی و خودبینی، با داشتن درد دین و تبدیل ن دین به هدف خواند و گفت: راه دیگری که بتوانیم حقیقت دین را از نگاه سنایی بفهمیم این است که انواع دینداری را از نگاه سنایی بررسی کنیم و ببینیم که سنایی در مورد انواع دینداری چه می گوید. در نگاه اول چهار نوع دین فقهی، فلسفی و کلامی، اخلاقی و عرفانی به نظر می رسد و قابل تقسیم بندی است که باید این چهار نوع دین را بررسی کرد و دید در میان آن ها سنایی دنبال کدام یک است.
شهبازی ضمن تعریف و توضیح مختصر این چهار نوع دین گفت: سنایی مجموعا با فقه موافق نیست و دائما سعی می کند از چشم اندازهای مختلف فقه را مورد نقادی قرار دهد که البته این نوع نقادی ها در عین احترام گذاشتن به فقه در جایگاه خودش است. یکی از اظهارنظرهای عجیب سنایی درمورد فقه این است که فقه بیشتر نتیجه و حرص است. یعنی اگر انسان ها و حرص نداشتند، اصلا دانشی به نام فقه به وجود نمی آمد و این کارهایی که در فقه صورت می گیرد بیشتر برای جلوگیری و مهار و حرص آدمیان است. اظهار نظر عجیب دیگری دارد که تا وقتی که در بند صفات بشری داری، به فقه نیاز داری و چون از این صفات رها شوی، دیگر ذر ه ای به فقه نیاز نخواهی داشت.
خبرگزاری مهر، گروه دین و شه_عباس بنشاسته: محمد محمدرضایی پژوهشگر حوزه فلسفه و کلام و پردیس فار تهران است وی که ای فلسفه و کلام را در سال ۱۳۷۸ از تربیت مدرس تهران اخذ نموده است به جهت آشنایی با تفکر ی از سال ۱۳۵۹ در حوزه علمیه قم به تحصیل در دوره سطح و خارج فقه و اصول و فلسفه اشتغال دارد. پس از دعوت محمد مجتهد شبستری از مراجع تقلید برای مناظره در پاییز سال گذشته، محمد محمدرضایی به عنوان آیت الله جعفر سبحانی برای مناظره با شبستری معرفی شد که البته شبستری هیچ گاه حاضر به مناظره با و دیگر اساتید حوزه و نشد. به بهانه انتشار کتاب جدید محمدرضایی با عنوان «نو شی دینی و احیاگری دینی» گفتگویی در مورد جریان روشنفکری دینی با این داشتیم که در ادامه می خوانید؛*به نظر می رسد روشنفکری دینی در ایران به تقلید از آنچه در غرب اتفاق افتاد و منجر به پروتستانتیزم شد رخ داده است. در درجه اول روشنفکری را تعریف کنید و بفرمایید پروژه ای که دنبال می کند چیست؟روشنفکری دینی ترجمه religious intellectual است. در واقع یک تفکر و جریانی است که در سراسر دنیا شایع است. دیدگاه های مختلفی در این جریان وجود دارد. جریان اول ،این بوده که روشنفکران دینی در برابر هجمه ای که تجدد به مسایل دین کرده بود، می خواستند پاسخ های مناسبی به آن دهند. هجمه و جریانی که هر چیزی را در مقابل خود ویران می کرد، آنان می خواستند دین را به گونه ای عرضه کنند که بتواند با دنیای مدرن هماهنگ باشد. در واقع هدف اولیه جریان روشنفکری این بود. کم کم جریاناتی درون روشنفکری دینی به وجود آمدند که با هم تفاوت های زیادی دارند، گویی در مقابل هم هستند.اگر ما روشنفکری دینی را به معنای عام در نظر بگیریم می توان از تمام احیاگران دین در طول تاریخ نام برد. سیدجمال الدین اسدآبادی، اقبال، محمد عبده، حضرت ، مرحوم مطهری، آقای شریعتی و... تلاش می د که در آن دوره ای که هجمه ماتریالیسم و مدرنیسم و افکار و نظریات آنها شایع بود از دین دفاع کنند و دین را در صحنه نگه دارند. روشنفکری دینی تلاش می کند دین را به گونه ای مطرح کند که جامعه از معنا و محتوای دین بهره ببرد. حضرت یک روشنفکر دینی و یک احیاگر دینی است. در آن زمان دین به گونه ای عرضه شده بود که با سیاست سازگاری نداشت. حضرت می فرمود در محتوا و در بطن دین سیاست نهفته است و معنای واقعی دین را نمایان کرد جریان روشنفکران دینی را می توان به یک روشنفکری دینی اصیل و غیراصیل و وابسته تقسیم کرد. روشنفکری دینی تلاش می کند دین را به گونه ای مطرح کند که جامعه از معنا و محتوای دین بهره ببرد. حضرت یک روشنفکر دینی و یک احیاگر دینی است. در آن زمان دین به گونه ای عرضه شده بود که با سیاست سازگاری نداشت. حضرت می فرمود در محتوا و در بطن دین سیاست نهفته است و معنای واقعی دین را نمایان کرد. یا عده ای دین را به گونه ای عرضه می د که با دنیای مدرن از جمله با سینما، مظاهر تمدن و... ناسازگار است. می فرمود دین با اینها ناسازگار نیست بلکه با محتوای فساد آنها ناسازگار است. همان چیزی که از آن به عنوان اجتهاد زمان و مکان یاد می کرد که عالمان در زمان های مختلف به گونه ای اجتهاد دینی کنند که دین بتواند پاسخگوی نیازهای آن زمان باشد.اما نوع دیگر روشنفکرانی به تاسی از غرب یک نوع جریان وابسته ای بود که با تقلید از غرب تلاش می کرد دین را از حیات جامعه دور نگه دارند و معتقد بود دین به درد جامعه امروز نمی خورد حتی مانع پیشرفت جامعه است انان ارتباط مردم را با منابع وحیانی قطع می د و حتی در صورت حجیت منابع وحیانی می گفتند ما فهم درستی از دین نمی توانیم داشته باشیم.به تعبیری ارتباط دین را با خدا قطع می د و نیز به یک نوع نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی باورداشتند. آنان دین را یک امر شخصی لحاظ می د نه یک امر اجتماعی. اینها در واقع یک نوع روشنفکری وابسته یا مقلدی بودند که به جای اینکه دین را به گونه ای مطرح کنند که در صحنه اجتماع حضور داشته باشد و مردم بتوانند از این چشمه حیات بهره ببرند به گونه ای دین را مطرح می کنند که از صحنه زندگی مردم غائب و پنهان شود. این چه نوع روشنفکری دینی است که شما دین را به گونه ای مطرح ید که چیزی از دین باقی نماند.پس می توان گفت روشنفکری دینی یک معنای عامی است که بر جریانات مختلف روشنفکری دینی صدق می کند که برخی اصیل و برخی غیراصیل و مقلد یا سکولار هستند.*این روشنفکری دینی مقلد چه ادعایی داشت و پروژه فکر آنها چه بود؟بعد از رنسانس در اروپا دو جریان فکری فلسفی مهم وجود داشت. یکی عقل گرایی یا راسیونالیسم بود و دیگری تجربه گرایی یا آمپریسم. عقل گرایی با دکارت آغار شد و یک نوع اص به انسان و به تفکر عقلانی او می داد و از «من» شروع می کرد. من فکر می کنم پس هستم. این نوع تفکر مزایایی داشت اما یک عیب اساسی پیدا کرد. جریان عقل گرایی علاوه بر حس به منبع شناخت عقلانی قائل بود و معتقد بود ما می توانیم از تحلیل یک ایده به یک ایده دیگر برسیم مثل تفکر ریاضی. اما بعدها آسیبی که پیدا کرد این بود که م عان ان به دور از تجربه و جهان عینی تحلیل عقلانی می د و نتایجی می گرفتند. هر فیلسوفی برای خودش یک نوع مقدماتی را انتخاب می کرد، آن را تحلیل و به نتایجی می رسید.جریان علمی در حال پیشرفت بود و م عان عقل گرایی نمی توانستند پیشرفت های علمی را توجیه کنند. نمی توانستد تمدن بشری را که بر اساس علوم تجربی بنا شده بود ، تبیین کنند. جریان تجربه گرایی معتقد بود همه معرفت ما از تجربه آغاز می شود و به تجربه نیز ختم می شود و روش کشف حقایق تنها مشاهده و آزمایش است. شما وقتی چنین اعتقادی داشته باشید ماواری طبیعت و آموزه وحیانی را از حوزه شناحت کنار گذاشته اید جریان تجربه گرایی معتقد بود همه معرفت ما از تجربه آغاز می شود و به تجربه نیز ختم می شود و روش کشف حقایق تنها مشاهده و آزمایش است. شما وقتی چنین اعتقادی داشته باشید ماواری طبیعت و آموزه وحیانی را از حوزه شناحت کنار گذاشته اید. بخاطر پیشرفت های علمی که وجود داشت مردم دلبسته این نوع تفکر شدند. آنها فکر د همه مشکلات زندگی را می توان با این روش حل کرد. اما غافل از اینکه ما را از خیلی از حوزه های معرفتی محروم کرد و دریچه شناخت های مختلف را به سوی انسان بست. این نوع تفکر بر تفکر علمی بعد از رنسانس غالب شد ،یعنی یک نوع اص ماده و اص تجربه.تجربه گرایی با همه جذ تی که داشت باعث شد نتواند مبانی علوم تجربی را تبیین کند و در نهایت کار آن به شکاکیت رسید. شکاکیت آن به این خاطر بود که چون دیدگاه خاصی نسبت به علیت داشت معتقد بود اولا علیت در خارج وجود ندارد و ثانیا محدود به عالم تجربه است .پس از آن، فیلسوفی مانند کانت که فیلسوف بسیار بزرگی است ظهور می کند. او دلبسته به علوم تجربی بود و می گوید من باید فلسفه ای را بنا بنهم که بتواند مبانی علوم تجربی را تبیین و توجیه کند. لذا فلسفه کانت آمد تجربه گرایی را با عقل گرایی عجین کرد و یک نوع فلسفه ای به نام فلسفه نقادی، و انقل را در فلسفه به نام انقلاب کوپرنیکی به وجود آورد.فلسفه کانت، توجیه مبانی فیزیک و ریاضیات عصر خودش است. او علاقه مند به سه چیز بود. یک علم تجربی، دوم اخلاق و سوم خدا. او گفت من فلسفه ای می خواهم ارائه کنم که برای همه اینها جایگاهی مناسبی در آن وجود داشته باشد. تجربه گرایی خدا را کنار می گذاشت. از طرفی نهضت محصول تجربه گرایی علم گرایی بود. علم گرایی، یک نوع ایدیولوژی بود که معتقد بود با این علوم تجربی و با این روش تجربی تمام مشکلات فکری بشر را می توان حل کرد.شما اگر این روش را به کار بگیرید و برای هر حادثه ای یک علتی سابق بر آن تبیین کنید باعث جبرگرایی و دترمینیسم می شود و اخلاق از بین می رود. لذا در زمان همین علم گرایی گفتند دیگر اخلاق معنایی ندارد و رفتار آدم ها بر اساس ژن و محیط تعریف می شود. افرادی که رفتار بدی دارند اختیاری ندارد. یعنی اصلاً اص اخلاق از بین رفت. نهضت روشنگری که با روشنفکری دینی خیلی عجین است در کانت به اوج خودش می رسد. ولتر، روسو و کانت پیشقراولان عصر روشنگری اند و می خواهند با عقل خود همه چیز را تحلیل کنند کانت دلبسته اخلاق بود و معتقد بود ما تجربه های اخلاقی داریم که با این روش علم گرایی منافات دارد. از طرفی هم روش علمی جایی برای خدا و آموزه های وحیانی نمی گذارد و کانت شیفته خدا بود و گفت خدا را هم باید در فلسفه خودم اثبات کنم. البته در حوزه عقل عملی اثبات کرد و گفت ضرورت و کلیت قوانین تجربی از تجربه بر نمی آید بلکه ریشه در عقل دارد. فلسفه کانت احساس کرد که این دو جریان فلسفی که عرض مشکلاتی دارند. اما خود باز یک مشکلات جدیدی را به وجود آورد. او تفسیری از دین ارائه کرد که در آن دین را مساوی اخلاق دانست و در مورد الهیات وحیانی کت نوشت با عنوان دین در محدوده عقل و گفت من تنها دین را در حدی قبول می کنم که با عقل من سازگار باشد یعنی یک نوع اص ی به عقل داد. نهضت روشنگری که با روشنفکری دینی خیلی عجین است در کانت به اوج خودش می رسد. ولتر، روسو و کانت پیشقراولان عصر روشنگری اند و می خواهند با عقل خود همه چیز را تحلیل کنند.البته کانت با ان عظمتی که داشت در نهایت به اینجا رسید که خدا و دین می تواند پشتوانه خوبی برای اخلاق باشد. اما ما احساس می کنیم که بعد از آن یک جریان روشنفکری کاری می کند که هم خدا را از جامعه بشری کنار می زند و هم دین و هم اخلاق دینی را و هم کتاب های آسمانی را به گونه ای تببین کند که منقطع از وحی شود و فهم پلورالیستی خود را به گونه ای ارائه دهد که اصلاً دین چیزی برای گفتن ندارد. در واقع دین را از محتوا تهی کند.البته در جهان غرب بعضی از متفکران از سر دینداری این نظریات را مطرح د تا کمکی به دینداری شود غافل از اینکه خودشان مشکلات و معضلاتی را به وجود آوردند. از جمله آنها شلایر ما ، است.با توجه به دیدگاهی که کانت و هیوم داشتند و می گفتند ما نمی توانیم خدا را با عقل اثبات کنیم، اگر اساس دین متز ل شود دیگر دینی باقی نمی ماند. شلایر ما برای انکه برای این معضل راه حلی ارایه دهد معتقد به تجربه دینی شد و گفت تجربه دینی احساسی است در وجود انسان که اص دارد و دین مبتنی بر عقل، نظر، اخلاق نیست بلکه مبتنی بر احساس باطنی است. شلایر ما می خواست به دینداری کمک کند اما مرجعیت کتاب مقدس زیر سوال رفت و دیگر آن کتاب آسمانی یک کتاب هدایت نبود و گزارش یک تجربه دینی بود که برای رخ داده بود. لذا دین یک امر شخصی شد و هر ی دین را به گونه ای تفسیر می کرد متفاوت از دیگری. لذا پلورالیسم و دین شخصی از دل آن بیرون آمد در عصری که شلایر ما زندگی می کرد حجیت کتاب مقدس زیر سوال رفته و اص و مرجعیت خود را از دست داده بود. آنها دیدند نمی توانند دیگر از کتاب مقدس دفاع کنند و نیز آموزه های کتاب مقدس با نظریات علمی ناسازگار بود. لذا مبنای دین را از اعتقاد به کتاب مقدس برداشت و در وجود خودش قرار داد. گفت احساس وابستگی به خدا اصل و اساس دین است.او می خواست به دینداری کمک کند اما مرجعیت کتاب مقدس زیر سوال رفت و دیگر آن کتاب آسمانی یک کتاب هدایت نبود و گزارش یک تجربه دینی بود که برای رخ داده بود. لذا دین یک امر شخصی شد و هر ی دین را به گونه ای تفسیر می کرد متفاوت از دیگری . لذا پلورالیسم و دین شخصی از دل آن بیرون آمد.*جریان روشنفکری دینی در ایران و مخصوصاً پس از انقلاب چه روندی را طی کرد؟بعد از انقلاب یک جریان روشنفکری شکل گرفت که بجای اینکه کاری کنند مردم و دنیا از چشمه جوشان دین استفاده کنند، در عوض تفسیرهایی ارائه می دهند که نتیجه آن به گونه ایی است که دین از صحنه اجتماع کنار گذاشته شود.شما می بیند که با بحث هرمنوتیک و قرائت های مختلف از دین این دیدگاه پلورالیسیتی را مطرح می کنند که هر ی بر اساس دیدگاه خودش یک تفسیری از دین دارد .و هیچ معیاری هم وجود ندارد که ما بخواهیم بر اساس آن معیار قرائت صحیح را از غلط تشخیص دهیم و یک شکاکیتی را ترویج دادند.بعد مسئله تجربه دینی را ترویج دادند و گفتند اصل و اساس دین تجربه دینی است. در واقع این روشنفکری دینی یک تقلید از غرب کرد و با توجه به زمینه هایی که در غرب وجود داشت، همان حرف ها را در زدند. بدون اینکه توجه ند از یت متفاوت است، ولی بر این مسئله چشم بستند و همان حرف ها را در و در کشور ما مطرح د. جریان غیر اصیل از روشنفکران دینی ارتباط دین با خدا را قطع می کند. می گویند خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد و از آنجا که خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد پس نمی توان وحی را نیز پذیرفت. آقای شبستری چنین اعتقادی دارد و به صراحت هم می گوید جریان غیر اصیل از روشنفکران دینی ارتباط دین با خدا را قطع می کند. می گویند خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد و از آنجا که خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد پس نمی توان وحی را نیز پذیرفت. آقای شبستری چنین اعتقادی دارد و به صراحت هم می گوید. سروش هم می گوید وحی از دو جنبه تشکیل شده است. یک جنبه ماده و یک جنبه صورت، جنبه ماده مبهم است. صورت آن را نیز افکنده است و بشری است. لذا وقتی بشری است با نقص و خطا و عدم کمال عجین است. یعنی دین کامل نیست و تجربه های انسان ها می تواند دین را پخته کند. همه آدم ها می شوند. باز مطرح می کنند که هیچ صورتی بهتر از صورت دیگر نیست.به این شکل شما می بینید یک جریان روشنفکری دینی معتقد است که نه می توان دین را فهمید و نه معیاری برای فهم ها وجود دارد و نه خداوند کت برای هدایت بشر فرستاده است و اگر فرستاده باشد به درد ما نمی خورد!یکی دیگر از ادعای روشنفکران ما این است که دین با فرهنگ زمانه عجین است، لذا قرآن که در ۱۴۰۰ سال پیش نازل شده با فرهنگ عصر جاهلیت عجین است و به درد ما نمی خورد!قرآنی که می گوید «هدی للناس»، «تبیان لکل شیء» و... آنان کاری می کنند که فقط محدود به آن زمان و محدود به جزیره العرب شود و دیگر به درد فرهنگ های دیگر نخورد. آیا می توان اسم این را روشنفکری دینی گذاشت؟ اینها می خواهند دین را از صحنه اجتماع خارج کنند. یک اصلی که حاکم بر جریان روشنفکری سکولار است نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی است. هم سروش و هم شبستری معتقدند که ما هیچ فهم درستی از دین نداریم و اصلاً یقین در عالم انسانیت راه ندارد و قرائت صحیحی هم وجود ندارد. این جمله با خودش در ستیز است و به لحاظ فلسفی مشکل دارد یک اصلی که حاکم بر جریان روشنفکری سکولار است نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی است. هم سروش و هم شبستری معتقدند که ما هیچ فهم درستی از دین نداریم و اصلاً یقین در عالم انسانیت راه ندارد و قرائت صحیحی هم وجود ندارد. این جمله با خودش در ستیز است و به لحاظ فلسفی مشکل دارد.یک اصل دیگر آنها این است که دین ، یک امر شخصی است . یعنی اگر دین به فرض هم وجود داشته باشد در صحنه اجتماع جایی ندارد. شما می بینید که قران می فرماید «وَاعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَمیعًا وَلا تَفَرَّقوا»، «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا استَجیبوا لِلَّهِ وَلِلرَّسولِ إِذا دَعاکُم لِما یُحییکُم» یعنی قران که مایه حیات جامعه است به گونه ای تفسیر می کنند که بی خاصیت شود و از صحنه کنار رود.بحث دیگری که مطرح می کنند این است که زبان دین زبان واقعی نیست و رمز است. هر از رمز، چیزی می فهمد. قرآن وقتی قصه ای را تعریف می کند می گوید «نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ»، این ها قصه حق است. اما روشنفکران می گویند اینها رمز است. در این صورت دیگر قران کتاب هدایت نمی شود چون هر رمز را به گونه ای می فهمد.همه این اصول بر گرفته از جهان غرب است. خود نظریه قبض و بسط را ابتدا یک کشیش ی مطرح کرد. همه این نظریات صددرصد کپی است. اینجانب کت تالیف کرده ام به نام «خاستگاه نو شی دینی» در این کتاب تقلید روشنفکران دینی از نظریات غربی مشخص شده است.قرآن می گوید «وَلا تَقفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ» و نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید می کند. حال یک جریانی در غرب وجود دارد که معتقد است دینداری با تعقل سازگار نیست و از آن دو باید یکی را انتخاب کرد، که یا عاقل باشی و یا متدین. این جریان که به عنوان ایمان گرایی شناخته می شوند، می گوید هر چه جاهل تر باشی ایمان قوی تری داری.کرکگارد که پدر اگزیستاسیالیسم جدید است از بدفهمی ای که نسبت به یکی از قصه های کتاب مقدس پیدا کرده بود، فکر کرد که دینداری با عقل ضدیت دارد.. او می گفت در داستان حضرت ابراهیم و ذبح فرزندش عقل می گوید فرزندت را قربانی نکن، خدا می گوید قربانی کن. پس من برای اینکه به فرمان خدا گوش دهم باید عقلم را کنار بگذارم!ما می گوییم خ که به تو حیات داده اگر به تو فرمان دهد که این کار را انجام بده عین عقلانیت است. لذا کرکگارد سه دلیل ذکر کرد که شما نباید عقلانیت را در حوزه دین به کار ببرید. اکنون یک جریانی از روشنفکری دینی ما این تفکر را در کشور ما رایج می کند. در صورتی که سراسر قرآن و روایات بر تفکر و تعقل تاکید دارد. قرآن در آیه ای می فرماید «لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» یعنی جهنمیان می گویند اگر ما تعقل می کردیم الان در دوزخ نبودیم.نقل است حضرت آدم را بین سه چیز مخیر د، عقل، دین و حیا. حضرت آدم عقل را پذیرفت. چرا که هرجا عقل باشد دین و حیا نیز وجود دارد. یعنی هر عقل دارد، دین دارد. الان دارند طوری القا می کنند که دیندارها افرادی بی عقل و جاهل اند و اگر می خواهی دیندار شوی باید جاهل شوی. دنیای امروز دنیای عقلانیت است و دینداری دنیای بی عقلی است پس دین را کنار بگذارد. روشنفکران دینی ما یک کپی برداری صرف از متفکران مغرب زمین می کنند و آن مباحث را الگو می گیرند و در کشور مطرح می کنند لذا روشنفکران دینی ما یک کپی برداری صرف از متفکران مغرب زمین می کنند و آن مباحث را الگو می گیرند و در کشور مطرح می کنند.روشنفکری دینی سکولار، قرآن را به گونه ای معرفی می کنند که بشری شود. می گویند خود قرآن را به وسیله فرهنگ زمانه اش صورت داده است. لذا به درد فرهنگ الان ما یا فرهنگ های دیگر نمی خورد و شعرا و عرفا که تجربه های دینی دارند باید دین خدا را کامل کنند. از طرف دیگر تفسیر پلورالیستی از دین ارائه می دهند و یا به پلورالیسم دین و فرقه های دینی معتقدند. قرآن را نیز از خدا منقطع می کنند.این جریان دو لبه دارد. یک طرف این روشنفکران دینی سکولار اند که به گونه ای دین را تفسیر می کنند که جایگاهی در اجتماع نداشته باشد و طرف دیگر تحجر است. تحجر با عمل و رفتار خود به گونه ای دین را تبلیغ می کند که به درد جامعه امروز نمی خورد. این رویکرد مخالف پیشرفت و تمدن و علم است. این تفکر تحجرگونه آسیب زاست که نماد آن نیز است.خداوند در قرآن می فرماید «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» ما قران را نازل کردیم و خودمان هم آن را حفظ می کنیم. درست است که جریان های مختلفی در طول تاریخ تا امروز تلاش می کنند که دین را از صحنه زندگی مردم کنار بزنند. اما ما باید با روشی که قرآن می فرماید «جَعَلناکُم أُمَّةً وَسَطًا» با الگو قرار دادن امت وسط هم بتوانیم خود از چشمه جوشان دین بهره ببریم و هم عمل و فکر درست خود الگویی برای همه دنیا باشیم.اما باید به شما عرض کنم که هیچکدام از مبانی مطرح شده توسط روشنفکران دینی سکولار از اتقان لازم برخوردار نیست. با محک عقل و مسلمات دین می توانیم مبانی و نظریات و روایت های دینی که به اسم روشنفکری دینی مطرح می شود مورد نقد و بررسی قرار داد. حال جای تعجب است افرادی با این افکار لقب احیاگر دینی به خود داده اند.*روشنفکری دینی در غرب در بستری شکل گرفته که دین یت با عقل ناسازگار بوده و روشنفکران دینی در پاسخ به این امر ظهور د این در حالی است که در نسبت مشخصی با عقلانیت وجود دارد. تعارضی بین عقل و وجود نداشت پس چگونه است که روشنفکری دینی در به تقلید از غرب شکل گرفت؟ فکر تحجرگونه کلیسایی به دین ضربه زد. یعنی دین را به گونه ای مطرح د که با علم و تمدن ناسازگار است فکر تحجرگونه کلیسایی به دین ضربه زد. یعنی دین را به گونه ای مطرح د که با علم و تمدن ناسازگار است. رابطه علم و دین در متفاوت از یت است. به فراگیری علم و تعقل تشویق می کند. علم تجلی یکی از صفات خداوند است. هر ی که به دنبال علم باشد به نحوی به دنبال خداست. قران می فرماید «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» به هر جهت یک قرائت از دین یت وقتی ارائه شد، به دین ضربه زد. قبل از جریان ضد علمی کلیسا ما فیلسوفان بزرگی در یت داشتیم که اینها عقلانیت را با دینداری و تفکر دینی ی ان می دانستند.مثلا توماس آکویناس یکی از عقل گرا ترین فیلسوفان ی است. می گوید تفکر عقلانی با تفکر دینی با هم ارتباط وسیعی دارند. یعنی شما می توانید از تفکر عقلانی به تفکر دینی برسید و بالع . این گزاره «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» در تفکر توماس هم وجود دارد. اینطور نبود که در یت همه روایت ها ضدیتی با علم و عقل و.. داشته باشند. ولی بالا ه قبل از رنسانس و قرون وسطی یک تفکری حاکم شد که با عقل و علم در تعارض بود. در اینگونه نیست. علم و عالم را تشویق می کند و عالمان را با فضیلت می داند. «إِنَّمَا یخْشَی اللّه مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» یعنی فقط علما خشیت الهی دارند. لذا آنگونه که در یت بین عقل و دین و علم و دین تعارض بود در این تعارض وجود نداشت و ان راه حل هایی که در یت ارائه شد برای اینکه یک عده دفاعی از دین ند، در سالبه به انتفاء موضوع است. البته باید در برابر روشنفکری مقلد پاسخ های مستدل ارایه نمود.
خبرگزاری مهر، گروه دین و شه_عباس بنشاسته: محمد محمدرضایی پژوهشگر حوزه فلسفه و کلام و پردیس فار تهران است وی که ای فلسفه و کلام را در سال ۱۳۷۸ از تربیت مدرس تهران اخذ نموده است به جهت آشنایی با تفکر ی از سال ۱۳۵۹ در حوزه علمیه قم به تحصیل در دوره سطح و خارج فقه و اصول و فلسفه اشتغال دارد. پس از دعوت محمد مجتهد شبستری از مراجع تقلید برای مناظره در پاییز سال گذشته، محمد محمدرضایی به عنوان آیت الله جعفر سبحانی برای مناظره با شبستری معرفی شد که البته شبستری هیچ گاه حاضر به مناظره با و دیگر اساتید حوزه و نشد. به بهانه انتشار کتاب جدید محمدرضایی با عنوان «نو شی دینی و احیاگری دینی» گفتگویی در مورد جریان روشنفکری دینی با این داشتیم که در ادامه می خوانید؛*به نظر می رسد روشنفکری دینی در ایران به تقلید از آنچه در غرب اتفاق افتاد و منجر به پروتستانتیزم شد رخ داده است. در درجه اول روشنفکری را تعریف کنید و بفرمایید پروژه ای که دنبال می کند چیست؟روشنفکری دینی ترجمه religious intellectual است. در واقع یک تفکر و جریانی است که در سراسر دنیا شایع است. دیدگاه های مختلفی در این جریان وجود دارد. جریان اول ،این بوده که روشنفکران دینی در برابر هجمه ای که تجدد به مسایل دین کرده بود، می خواستند پاسخ های مناسبی به آن دهند. هجمه و جریانی که هر چیزی را در مقابل خود ویران می کرد، آنان می خواستند دین را به گونه ای عرضه کنند که بتواند با دنیای مدرن هماهنگ باشد. در واقع هدف اولیه جریان روشنفکری این بود. کم کم جریاناتی درون روشنفکری دینی به وجود آمدند که با هم تفاوت های زیادی دارند، گویی در مقابل هم هستند.اگر ما روشنفکری دینی را به معنای عام در نظر بگیریم می توان از تمام احیاگران دین در طول تاریخ نام برد. سیدجمال الدین اسدآبادی، اقبال، محمد عبده، حضرت ، مرحوم مطهری، آقای شریعتی و... تلاش می د که در آن دوره ای که هجمه ماتریالیسم و مدرنیسم و افکار و نظریات آنها شایع بود از دین دفاع کنند و دین را در صحنه نگه دارند.روشنفکری دینی تلاش می کند دین را به گونه ای مطرح کند که جامعه از معنا و محتوای دین بهره ببرد. حضرت یک روشنفکر دینی و یک احیاگر دینی است. در آن زمان دین به گونه ای عرضه شده بود که با سیاست سازگاری نداشت. حضرت می فرمود در محتوا و در بطن دین سیاست نهفته است و معنای واقعی دین را نمایان کردجریان روشنفکران دینی را می توان به یک روشنفکری دینی اصیل و غیراصیل و وابسته تقسیم کرد. روشنفکری دینی تلاش می کند دین را به گونه ای مطرح کند که جامعه از معنا و محتوای دین بهره ببرد. حضرت یک روشنفکر دینی و یک احیاگر دینی است. در آن زمان دین به گونه ای عرضه شده بود که با سیاست سازگاری نداشت. حضرت می فرمود در محتوا و در بطن دین سیاست نهفته است و معنای واقعی دین را نمایان کرد. یا عده ای دین را به گونه ای عرضه می د که با دنیای مدرن از جمله با سینما، مظاهر تمدن و... ناسازگار است. می فرمود دین با اینها ناسازگار نیست بلکه با محتوای فساد آنها ناسازگار است. همان چیزی که از آن به عنوان اجتهاد زمان و مکان یاد می کرد که عالمان در زمان های مختلف به گونه ای اجتهاد دینی کنند که دین بتواند پاسخگوی نیازهای آن زمان باشد.اما نوع دیگر روشنفکرانی به تاسی از غرب یک نوع جریان وابسته ای بود که با تقلید از غرب تلاش می کرد دین را از حیات جامعه دور نگه دارند و معتقد بود دین به درد جامعه امروز نمی خورد حتی مانع پیشرفت جامعه است انان ارتباط مردم را با منابع وحیانی قطع می د و حتی در صورت حجیت منابع وحیانی می گفتند ما فهم درستی از دین نمی توانیم داشته باشیم.به تعبیری ارتباط دین را با خدا قطع می د و نیز به یک نوع نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی باورداشتند. آنان دین را یک امر شخصی لحاظ می د نه یک امر اجتماعی. اینها در واقع یک نوع روشنفکری وابسته یا مقلدی بودند که به جای اینکه دین را به گونه ای مطرح کنند که در صحنه اجتماع حضور داشته باشد و مردم بتوانند از این چشمه حیات بهره ببرند به گونه ای دین را مطرح می کنند که از صحنه زندگی مردم غائب و پنهان شود. این چه نوع روشنفکری دینی است که شما دین را به گونه ای مطرح ید که چیزی از دین باقی نماند.پس می توان گفت روشنفکری دینی یک معنای عامی است که بر جریانات مختلف روشنفکری دینی صدق می کند که برخی اصیل و برخی غیراصیل و مقلد یا سکولار هستند.*این روشنفکری دینی مقلد چه ادعایی داشت و پروژه فکر آنها چه بود؟بعد از رنسانس در اروپا دو جریان فکری فلسفی مهم وجود داشت. یکی عقل گرایی یا راسیونالیسم بود و دیگری تجربه گرایی یا آمپریسم. عقل گرایی با دکارت آغار شد و یک نوع اص به انسان و به تفکر عقلانی او می داد و از «من» شروع می کرد. من فکر می کنم پس هستم. این نوع تفکر مزایایی داشت اما یک عیب اساسی پیدا کرد. جریان عقل گرایی علاوه بر حس به منبع شناخت عقلانی قائل بود و معتقد بود ما می توانیم از تحلیل یک ایده به یک ایده دیگر برسیم مثل تفکر ریاضی. اما بعدها آسیبی که پیدا کرد این بود که م عان ان به دور از تجربه و جهان عینی تحلیل عقلانی می د و نتایجی می گرفتند. هر فیلسوفی برای خودش یک نوع مقدماتی را انتخاب می کرد، آن را تحلیل و به نتایجی می رسید.جریان علمی در حال پیشرفت بود و م عان عقل گرایی نمی توانستند پیشرفت های علمی را توجیه کنند. نمی توانستد تمدن بشری را که بر اساس علوم تجربی بنا شده بود ، تبیین کنند.جریان تجربه گرایی معتقد بود همه معرفت ما از تجربه آغاز می شود و به تجربه نیز ختم می شود و روش کشف حقایق تنها مشاهده و آزمایش است. شما وقتی چنین اعتقادی داشته باشید ماواری طبیعت و آموزه وحیانی را از حوزه شناحت کنار گذاشته ایدجریان تجربه گرایی معتقد بود همه معرفت ما از تجربه آغاز می شود و به تجربه نیز ختم می شود و روش کشف حقایق تنها مشاهده و آزمایش است. شما وقتی چنین اعتقادی داشته باشید ماواری طبیعت و آموزه وحیانی را از حوزه شناحت کنار گذاشته اید. بخاطر پیشرفت های علمی که وجود داشت مردم دلبسته این نوع تفکر شدند. آنها فکر د همه مشکلات زندگی را می توان با این روش حل کرد. اما غافل از اینکه ما را از خیلی از حوزه های معرفتی محروم کرد و دریچه شناخت های مختلف را به سوی انسان بست. این نوع تفکر بر تفکر علمی بعد از رنسانس غالب شد ،یعنی یک نوع اص ماده و اص تجربه.تجربه گرایی با همه جذ تی که داشت باعث شد نتواند مبانی علوم تجربی را تبیین کند و در نهایت کار آن به شکاکیت رسید. شکاکیت آن به این خاطر بود که چون دیدگاه خاصی نسبت به علیت داشت معتقد بود اولا علیت در خارج وجود ندارد و ثانیا محدود به عالم تجربه است .پس از آن، فیلسوفی مانند کانت که فیلسوف بسیار بزرگی است ظهور می کند. او دلبسته به علوم تجربی بود و می گوید من باید فلسفه ای را بنا بنهم که بتواند مبانی علوم تجربی را تبیین و توجیه کند. لذا فلسفه کانت آمد تجربه گرایی را با عقل گرایی عجین کرد و یک نوع فلسفه ای به نام فلسفه نقادی، و انقل را در فلسفه به نام انقلاب کوپرنیکی به وجود آورد.فلسفه کانت، توجیه مبانی فیزیک و ریاضیات عصر خودش است. او علاقه مند به سه چیز بود. یک علم تجربی، دوم اخلاق و سوم خدا. او گفت من فلسفه ای می خواهم ارائه کنم که برای همه اینها جایگاهی مناسبی در آن وجود داشته باشد. تجربه گرایی خدا را کنار می گذاشت. از طرفی نهضت محصول تجربه گرایی علم گرایی بود. علم گرایی، یک نوع ایدیولوژی بود که معتقد بود با این علوم تجربی و با این روش تجربی تمام مشکلات فکری بشر را می توان حل کرد.شما اگر این روش را به کار بگیرید و برای هر حادثه ای یک علتی سابق بر آن تبیین کنید باعث جبرگرایی و دترمینیسم می شود و اخلاق از بین می رود. لذا در زمان همین علم گرایی گفتند دیگر اخلاق معنایی ندارد و رفتار آدم ها بر اساس ژن و محیط تعریف می شود. افرادی که رفتار بدی دارند اختیاری ندارد. یعنی اصلاً اص اخلاق از بین رفت.نهضت روشنگری که با روشنفکری دینی خیلی عجین است در کانت به اوج خودش می رسد. ولتر، روسو و کانت پیشقراولان عصر روشنگری اند و می خواهند با عقل خود همه چیز را تحلیل کنندکانت دلبسته اخلاق بود و معتقد بود ما تجربه های اخلاقی داریم که با این روش علم گرایی منافات دارد. از طرفی هم روش علمی جایی برای خدا و آموزه های وحیانی نمی گذارد و کانت شیفته خدا بود و گفت خدا را هم باید در فلسفه خودم اثبات کنم. البته در حوزه عقل عملی اثبات کرد و گفت ضرورت و کلیت قوانین تجربی از تجربه بر نمی آید بلکه ریشه در عقل دارد. فلسفه کانت احساس کرد که این دو جریان فلسفی که عرض مشکلاتی دارند. اما خود باز یک مشکلات جدیدی را به وجود آورد. او تفسیری از دین ارائه کرد که در آن دین را مساوی اخلاق دانست و در مورد الهیات وحیانی کت نوشت با عنوان دین در محدوده عقل و گفت من تنها دین را در حدی قبول می کنم که با عقل من سازگار باشد یعنی یک نوع اص ی به عقل داد. نهضت روشنگری که با روشنفکری دینی خیلی عجین است در کانت به اوج خودش می رسد. ولتر، روسو و کانت پیشقراولان عصر روشنگری اند و می خواهند با عقل خود همه چیز را تحلیل کنند.البته کانت با ان عظمتی که داشت در نهایت به اینجا رسید که خدا و دین می تواند پشتوانه خوبی برای اخلاق باشد. اما ما احساس می کنیم که بعد از آن یک جریان روشنفکری کاری می کند که هم خدا را از جامعه بشری کنار می زند و هم دین و هم اخلاق دینی را و هم کتاب های آسمانی را به گونه ای تببین کند که منقطع از وحی شود و فهم پلورالیستی خود را به گونه ای ارائه دهد که اصلاً دین چیزی برای گفتن ندارد. در واقع دین را از محتوا تهی کند.البته در جهان غرب بعضی از متفکران از سر دینداری این نظریات را مطرح د تا کمکی به دینداری شود غافل از اینکه خودشان مشکلات و معضلاتی را به وجود آوردند. از جمله آنها شلایر ما ، است.با توجه به دیدگاهی که کانت و هیوم داشتند و می گفتند ما نمی توانیم خدا را با عقل اثبات کنیم، اگر اساس دین متز ل شود دیگر دینی باقی نمی ماند. شلایر ما برای انکه برای این معضل راه حلی ارایه دهد معتقد به تجربه دینی شد و گفت تجربه دینی احساسی است در وجود انسان که اص دارد و دین مبتنی بر عقل، نظر، اخلاق نیست بلکه مبتنی بر احساس باطنی است.شلایر ما می خواست به دینداری کمک کند اما مرجعیت کتاب مقدس زیر سوال رفت و دیگر آن کتاب آسمانی یک کتاب هدایت نبود و گزارش یک تجربه دینی بود که برای رخ داده بود. لذا دین یک امر شخصی شد و هر ی دین را به گونه ای تفسیر می کرد متفاوت از دیگری. لذا پلورالیسم و دین شخصی از دل آن بیرون آمددر عصری که شلایر ما زندگی می کرد حجیت کتاب مقدس زیر سوال رفته و اص و مرجعیت خود را از دست داده بود. آنها دیدند نمی توانند دیگر از کتاب مقدس دفاع کنند و نیز آموزه های کتاب مقدس با نظریات علمی ناسازگار بود. لذا مبنای دین را از اعتقاد به کتاب مقدس برداشت و در وجود خودش قرار داد. گفت احساس وابستگی به خدا اصل و اساس دین است.او می خواست به دینداری کمک کند اما مرجعیت کتاب مقدس زیر سوال رفت و دیگر آن کتاب آسمانی یک کتاب هدایت نبود و گزارش یک تجربه دینی بود که برای رخ داده بود. لذا دین یک امر شخصی شد و هر ی دین را به گونه ای تفسیر می کرد متفاوت از دیگری . لذا پلورالیسم و دین شخصی از دل آن بیرون آمد.*جریان روشنفکری دینی در ایران و مخصوصاً پس از انقلاب چه روندی را طی کرد؟بعد از انقلاب یک جریان روشنفکری شکل گرفت که بجای اینکه کاری کنند مردم و دنیا از چشمه جوشان دین استفاده کنند، در عوض تفسیرهایی ارائه می دهند که نتیجه آن به گونه ایی است که دین از صحنه اجتماع کنار گذاشته شود.شما می بیند که با بحث هرمنوتیک و قرائت های مختلف از دین این دیدگاه پلورالیسیتی را مطرح می کنند که هر ی بر اساس دیدگاه خودش یک تفسیری از دین دارد .و هیچ معیاری هم وجود ندارد که ما بخواهیم بر اساس آن معیار قرائت صحیح را از غلط تشخیص دهیم و یک شکاکیتی را ترویج دادند.بعد مسئله تجربه دینی را ترویج دادند و گفتند اصل و اساس دین تجربه دینی است. در واقع این روشنفکری دینی یک تقلید از غرب کرد و با توجه به زمینه هایی که در غرب وجود داشت، همان حرف ها را در زدند. بدون اینکه توجه ند از یت متفاوت است، ولی بر این مسئله چشم بستند و همان حرف ها را در و در کشور ما مطرح د.جریان غیر اصیل از روشنفکران دینی ارتباط دین با خدا را قطع می کند. می گویند خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد و از آنجا که خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد پس نمی توان وحی را نیز پذیرفت. آقای شبستری چنین اعتقادی دارد و به صراحت هم می گویدجریان غیر اصیل از روشنفکران دینی ارتباط دین با خدا را قطع می کند. می گویند خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد و از آنجا که خدا را نمی توان با عقل اثبات کرد پس نمی توان وحی را نیز پذیرفت. آقای شبستری چنین اعتقادی دارد و به صراحت هم می گوید. سروش هم می گوید وحی از دو جنبه تشکیل شده است. یک جنبه ماده و یک جنبه صورت، جنبه ماده مبهم است. صورت آن را نیز افکنده است و بشری است. لذا وقتی بشری است با نقص و خطا و عدم کمال عجین است. یعنی دین کامل نیست و تجربه های انسان ها می تواند دین را پخته کند. همه آدم ها می شوند. باز مطرح می کنند که هیچ صورتی بهتر از صورت دیگر نیست.به این شکل شما می بینید یک جریان روشنفکری دینی معتقد است که نه می توان دین را فهمید و نه معیاری برای فهم ها وجود دارد و نه خداوند کت برای هدایت بشر فرستاده است و اگر فرستاده باشد به درد ما نمی خورد!یکی دیگر از ادعای روشنفکران ما این است که دین با فرهنگ زمانه عجین است، لذا قرآن که در ۱۴۰۰ سال پیش نازل شده با فرهنگ عصر جاهلیت عجین است و به درد ما نمی خورد!قرآنی که می گوید «هدی للناس»، «تبیان لکل شیء» و... آنان کاری می کنند که فقط محدود به آن زمان و محدود به جزیره العرب شود و دیگر به درد فرهنگ های دیگر نخورد. آیا می توان اسم این را روشنفکری دینی گذاشت؟ اینها می خواهند دین را از صحنه اجتماع خارج کنند.یک اصلی که حاکم بر جریان روشنفکری سکولار است نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی است. هم سروش و هم شبستری معتقدند که ما هیچ فهم درستی از دین نداریم و اصلاً یقین در عالم انسانیت راه ندارد و قرائت صحیحی هم وجود ندارد. این جمله با خودش در ستیز است و به لحاظ فلسفی مشکل داردیک اصلی که حاکم بر جریان روشنفکری سکولار است نسبیت گرایی و دیدگاه پلورالیستی است. هم سروش و هم شبستری معتقدند که ما هیچ فهم درستی از دین نداریم و اصلاً یقین در عالم انسانیت راه ندارد و قرائت صحیحی هم وجود ندارد. این جمله با خودش در ستیز است و به لحاظ فلسفی مشکل دارد.یک اصل دیگر آنها این است که دین ، یک امر شخصی است . یعنی اگر دین به فرض هم وجود داشته باشد در صحنه اجتماع جایی ندارد. شما می بینید که قران می فرماید «وَاعتَصِموا بِحَبلِ اللَّهِ جَمیعًا وَلا تَفَرَّقوا»، «یا أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا استَجیبوا لِلَّهِ وَلِلرَّسولِ إِذا دَعاکُم لِما یُحییکُم» یعنی قران که مایه حیات جامعه است به گونه ای تفسیر می کنند که بی خاصیت شود و از صحنه کنار رود.بحث دیگری که مطرح می کنند این است که زبان دین زبان واقعی نیست و رمز است. هر از رمز، چیزی می فهمد. قرآن وقتی قصه ای را تعریف می کند می گوید «نَتْلُوهَا عَلَیْکَ بِالْحَقِّ»، این ها قصه حق است. اما روشنفکران می گویند اینها رمز است. در این صورت دیگر قران کتاب هدایت نمی شود چون هر رمز را به گونه ای می فهمد.همه این اصول بر گرفته از جهان غرب است. خود نظریه قبض و بسط را ابتدا یک کشیش ی مطرح کرد. همه این نظریات صددرصد کپی است. اینجانب کت تالیف کرده ام به نام «خاستگاه نو شی دینی» در این کتاب تقلید روشنفکران دینی از نظریات غربی مشخص شده است.قرآن می گوید «وَلا تَقفُ ما لَیسَ لَکَ بِهِ عِلمٌ» و نیز بر تفکر و تدبر و تعقل تاکید می کند. حال یک جریانی در غرب وجود دارد که معتقد است دینداری با تعقل سازگار نیست و از آن دو باید یکی را انتخاب کرد، که یا عاقل باشی و یا متدین. این جریان که به عنوان ایمان گرایی شناخته می شوند، می گوید هر چه جاهل تر باشی ایمان قوی تری داری.کرکگارد که پدر اگزیستاسیالیسم جدید است از بدفهمی ای که نسبت به یکی از قصه های کتاب مقدس پیدا کرده بود، فکر کرد که دینداری با عقل ضدیت دارد.. او می گفت در داستان حضرت ابراهیم و ذبح فرزندش عقل می گوید فرزندت را قربانی نکن، خدا می گوید قربانی کن. پس من برای اینکه به فرمان خدا گوش دهم باید عقلم را کنار بگذارم!ما می گوییم خ که به تو حیات داده اگر به تو فرمان دهد که این کار را انجام بده عین عقلانیت است. لذا کرکگارد سه دلیل ذکر کرد که شما نباید عقلانیت را در حوزه دین به کار ببرید. اکنون یک جریانی از روشنفکری دینی ما این تفکر را در کشور ما رایج می کند. در صورتی که سراسر قرآن و روایات بر تفکر و تعقل تاکید دارد. قرآن در آیه ای می فرماید «لَوْ کُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا کُنَّا فِی أَصْحَابِ السَّعِیرِ» یعنی جهنمیان می گویند اگر ما تعقل می کردیم الان در دوزخ نبودیم.نقل است حضرت آدم را بین سه چیز مخیر د، عقل، دین و حیا. حضرت آدم عقل را پذیرفت. چرا که هرجا عقل باشد دین و حیا نیز وجود دارد. یعنی هر عقل دارد، دین دارد. الان دارند طوری القا می کنند که دیندارها افرادی بی عقل و جاهل اند و اگر می خواهی دیندار شوی باید جاهل شوی. دنیای امروز دنیای عقلانیت است و دینداری دنیای بی عقلی است پس دین را کنار بگذارد.روشنفکران دینی ما یک کپی برداری صرف از متفکران مغرب زمین می کنند و آن مباحث را الگو می گیرند و در کشور مطرح می کنندلذا روشنفکران دینی ما یک کپی برداری صرف از متفکران مغرب زمین می کنند و آن مباحث را الگو می گیرند و در کشور مطرح می کنند.روشنفکری دینی سکولار، قرآن را به گونه ای معرفی می کنند که بشری شود. می گویند خود قرآن را به وسیله فرهنگ زمانه اش صورت داده است. لذا به درد فرهنگ الان ما یا فرهنگ های دیگر نمی خورد و شعرا و عرفا که تجربه های دینی دارند باید دین خدا را کامل کنند. از طرف دیگر تفسیر پلورالیستی از دین ارائه می دهند و یا به پلورالیسم دین و فرقه های دینی معتقدند. قرآن را نیز از خدا منقطع می کنند.این جریان دو لبه دارد. یک طرف این روشنفکران دینی سکولار اند که به گونه ای دین را تفسیر می کنند که جایگاهی در اجتماع نداشته باشد و طرف دیگر تحجر است. تحجر با عمل و رفتار خود به گونه ای دین را تبلیغ می کند که به درد جامعه امروز نمی خورد. این رویکرد مخالف پیشرفت و تمدن و علم است. این تفکر تحجرگونه آسیب زاست که نماد آن نیز است.خداوند در قرآن می فرماید «إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» ما قران را نازل کردیم و خودمان هم آن را حفظ می کنیم. درست است که جریان های مختلفی در طول تاریخ تا امروز تلاش می کنند که دین را از صحنه زندگی مردم کنار بزنند. اما ما باید با روشی که قرآن می فرماید «جَعَلناکُم أُمَّةً وَسَطًا» با الگو قرار دادن امت وسط هم بتوانیم خود از چشمه جوشان دین بهره ببریم و هم عمل و فکر درست خود الگویی برای همه دنیا باشیم.اما باید به شما عرض کنم که هیچکدام از مبانی مطرح شده توسط روشنفکران دینی سکولار از اتقان لازم برخوردار نیست. با محک عقل و مسلمات دین می توانیم مبانی و نظریات و روایت های دینی که به اسم روشنفکری دینی مطرح می شود مورد نقد و بررسی قرار داد. حال جای تعجب است افرادی با این افکار لقب احیاگر دینی به خود داده اند.*روشنفکری دینی در غرب در بستری شکل گرفته که دین یت با عقل ناسازگار بوده و روشنفکران دینی در پاسخ به این امر ظهور د این در حالی است که در نسبت مشخصی با عقلانیت وجود دارد. تعارضی بین عقل و وجود نداشت پس چگونه است که روشنفکری دینی در به تقلید از غرب شکل گرفت؟فکر تحجرگونه کلیسایی به دین ضربه زد. یعنی دین را به گونه ای مطرح د که با علم و تمدن ناسازگار استفکر تحجرگونه کلیسایی به دین ضربه زد. یعنی دین را به گونه ای مطرح د که با علم و تمدن ناسازگار است. رابطه علم و دین در متفاوت از یت است. به فراگیری علم و تعقل تشویق می کند. علم تجلی یکی از صفات خداوند است. هر ی که به دنبال علم باشد به نحوی به دنبال خداست. قران می فرماید «هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون» به هر جهت یک قرائت از دین یت وقتی ارائه شد، به دین ضربه زد. قبل از جریان ضد علمی کلیسا ما فیلسوفان بزرگی در یت داشتیم که اینها عقلانیت را با دینداری و تفکر دینی ی ان می دانستند.مثلا توماس آکویناس یکی از عقل گرا ترین فیلسوفان ی است. می گوید تفکر عقلانی با تفکر دینی با هم ارتباط وسیعی دارند. یعنی شما می توانید از تفکر عقلانی به تفکر دینی برسید و بالع . این گزاره «کل ما حکم به العقل حکم به الشرع» در تفکر توماس هم وجود دارد. اینطور نبود که در یت همه روایت ها ضدیتی با علم و عقل و.. داشته باشند. ولی بالا ه قبل از رنسانس و قرون وسطی یک تفکری حاکم شد که با عقل و علم در تعارض بود. در اینگونه نیست. علم و عالم را تشویق می کند و عالمان را با فضیلت می داند. «إِنَّمَا یخْشَی اللّه مِنْ عِبَادِهِ الْعُلَمَاءُ» یعنی فقط علما خشیت الهی دارند. لذا آنگونه که در یت بین عقل و دین و علم و دین تعارض بود در این تعارض وجود نداشت و ان راه حل هایی که در یت ارائه شد برای اینکه یک عده دفاعی از دین ند، در سالبه به انتفاء موضوع است. البته باید در برابر روشنفکری مقلد پاسخ های مستدل ارایه نمود.
اشارهپیشرفت درون زا عزم راسخی را از سوی عموم جامعه می طلبد؛ یعنی جدا از نخبگان، مردم یک کشور نیز لازم است تا دریابند که می بایست از درون به باروی اقتصادی و اجتماعی دست یابند. این عزم عمومی، یک شبه رخ نمی دهد، بلکه قطعاً اراده ای این چنین آهنین پای در فرهنگ جامعه دارد. بنابراین می توان مدعی شد می بایست به گونه ای میان پیشرفت و هویت ارتباط برقرار کرد. گفت وگوی چالشی ما با حسین کچویان می تواند نسبت این دو مفهوم را روشن کند. کچویان عضو هیئت علمی گروه علوم اجتماعی تهران و همچنین عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی است. از وی آثاری درخور تأمل با دغدغه های هویتی منتشر شده است که از جمله مهم ترین آن ها می توان به «تطورات گفتمان های هویتی ایران: ایران در کشاکش با تجدد و مابعد تجدد»، «تجدد و غرب شناسی: حقیقت های متضاد» و «انقلاب ی ایران انفتاح تاریخ: بیداری ی در بهار عربی» اشاره کرد. گروه فرهنگی-اجتماعی شکده برهان؛ بحث اول قیاس بین دو انقل است که در تاریخ معاصر ایران اتفاق افتاده است. در تاریخ ایران همواره در میانۀ پیشرفت و هویت، یکی از این دو برجسته بوده است. در ماجرای مشروطه، دغدغۀ پیشرفت نمود داشته و انقلاب مشروطه، انقل پیشرفت خواه بوده است، درحالی که در جریان انقلاب ی هویت اهمیت داشته و انقلاب ی انقل هویتی است. این موضوع را به عنوان شبهه خدمت شما مطرح می کنم. به تصور بنده، دغدغۀ انقلاب مشروطه تا حد زیادی پیشرفت بوده است. در این مورد به روشن فکران و ون اشاره می کنم. مصداق بسیار مهم این است که حتی چهار یا پنج روشن فکر مطرح این دوره، که بهترین آن ها از نظر به علما افرادی مثل مستشارال ه و طالبوف هستند، دغدغۀ تغییر خط فارسی را دارند. بدان معنا که دغدغۀ هویت ندارند. به نظر بنده، تغییر خط فارسی را می توان مصداقی برای هویت فرض کرد. از ونی که معمولاً بالذاته با سنت گره خورده اند، می توان به مرحوم نائینی اشاره کرد. ایشان کتاب معروف خود را با این موضوع شروع می کنند که غرب پیش رفته است و ما عقب مانده ایم. بعد نیز طرح بحث می کنند و به آن پاسخ می دهند. در واقع مسئلۀ طرح شدۀ ایشان نیز پیشرفت است. بنابراین همان طور که به نظر می رسد، روشن فکران ما به قیمت ب پیشرفت، هویت را حذف می کنند. مصادیقی از این دست را در میان ون نیز می توان پیدا کرد. در نقطۀ مقابل، انقلاب ی است که گفته می شود هویت خواه است. در این باره آقای رسول جعفریان در کتاب حجیم خود که بحث دربارۀ جریان های مذهبی در ایران است، می نویسد زادۀ چند مسئله است. یکی از این مسائل، اوج گرفتن بهاییت است. قطعاً بهاییت دغدغۀ هویتی ماست. نکتۀ دومی که به آن اشاره می کند، مسئلۀ حجاب است که به نظر بنده، این موضوع نیز می تواند مصداقی برای هویت ما باشد. به گفتۀ ایشان، این ها دلیل ایجاد و قدرت بخشی به بوده اند. از طرفی نیز می توان مشاهده کرد که دلیل نوشتن کتاب «کشف الاسرار» حضرت (ره) دغدغه های هویتی بوده است. روشن فکرانی چون شریعتی آن چنان با پیشرفت و همچنین پیشرفت محمدرضاشاه مخالف هستند که وقتی در آثار خود از مدرنیزاسیون بحث می کنند، آن را ناشی از دو چیز می دانند: یکی اینکه پول داشته باشید و دوم اینکه احمق باشید. به نظر بنده، شریعتی به قدری که در آثار خود از هویت دفاع می کند، از پیشرفت دفاع نمی کند. ولو اینکه از این هویت با مفاهیم غربی دفاع کند. جلال آل احمد نیز همین طور است.شما می فرمایید در مقاطع مختلف تاریخ ایران، در مقطعی پیشرفت برجسته بوده است و در مقطع دیگر هویت. در واقع مشروطه دغدغۀ پیشرفت و انقلاب ی، دغدغۀ هویت داشته است. در پاسخ به این اشارات تاریخی، پرسش بنده این است که در قضیۀ رژی، تنباکو و رویتر و امتیازات این چنینی که مطرح شده است و علمایی امثال میرزای در آن مداخله کرده اند، هویت مطرح بوده است یا پیشرفت؟شاید مسئلۀ هویت مطرح بوده باشد، اما در کل این دوران، در نهایت پیشرفت خواهی پیروز شده است.در واقع تفکیک این دو موضوع به این شکل مسئله دار است. از جانب روشن فکران، شاید این گونه بوده باشد، اما از جانب علما خیر. این موضوع به این بستگی دارد که نیروهای اصلی را چه در نظر بگیرید. روشن فکران نیروی اصلی نبوده اند و علی رغم این موضوع، برای آن ها نیز هویت مطرح بوده است. هویت مطرح برای آن ها هویتی باستانی بوده است. اصلاً در این دوره، شاهد طرح نظریه های هویتی و بازسازی هویت هستیم؛ نظریه های هویتی مطرح در این دوره مثل هویت باستانی مطرح شده از سوی روشن فکران به ما چه می گویند. روشن است که در اینجا مسئلۀ شکل گیری هویتی جدید مطرح است. اساساً بحث محوری آن ها این است که این هویتی که داریم، هویت به دردنخوری است. یعنی تفاوت این است که برای روشن فکران هویت موجود مسئله ساز است، اما برای علما، هویت غربی که در حال بسط و توسعه است، مسئله ساز می شود. به استناد شواهد تاریخی، دو مسئلۀ هویت و پیشرفت از هم تفکیک پذیر نیست. از این جهت می توان گفت که برای علما، با توجه به هجوم غرب، مسئلۀ هویت دینی محوریت پیدا می کند، اما روشن فکران که فریفتۀ غرب و هویت غربی شده بودند، با تمرکز بر روی مسئلۀ انحطاط و پیشرفت، به هویت دینی به عنوان عامل عقب ماندگی حمله می د.فقط دو روشن فکر مثل زاده و کرمانی چنین بحثی می کنند، درحالی که مستشارال ه و طالبوف این گونه فکر نمی کند. بله، مستشارال ه بحث جمع می کند، بحث نفی هویت نمی کند. عرض بنده این است که در این دوره نیز بحث هویت مطرح است، اما نوع دیگری از هویت؛ یعنی در جایی که روشن فکران مطرح هستند، می گویند هویت دیگری وجود دارد یا بایستی ایجاد شود. بنابراین بحث هویت منتفی نیست و در کانون و مرکز است. مستشارال ه می گوید پیشرفت های مدرن با یا هویت مدرن با هویت جمع می شود. در واقع آن دو را متضاد یکدیگر نمی داند و بحث هویت کاملاً در اینجا وجود دارد، اما هویتی را مطرح می کند که در تضاد با هویت ی نبوده یا نباشد. بااین حال در کل، بحث هویت مطرح بوده است. اصلاً می توان گفت چالش این دویست سال یا چالش تاریخ معاصر، چالش هویت بوده است. در عین حال که در ایران چالش پیشرفت نیز وجود داشته است. هم زمان در این میان، عقب ماندگی یا انحطاط نیز در مسئلۀ هویت انعکاس داشته است. برای مثال، وقتی عباس میرزا می پرسد که قضیه چیست؟ آیا آفتاب شما جور دیگری است؟ یا شما جور دیگری هستید؟ در واقع از هویت سؤال می کند؛ یعنی ما چه هستیم و شما چه هستید؟ اما در عین حال برای او پیشرفت نیز مطرح بوده است، چون اساساً مسئلۀ هویتی برای او به دلیلمواجهه با عقب ماندگی طرح می شود؛ یعنی هویت و پیشرفت هر دو هم زمان مطرح بوده اند.احساس می شود هویت برای روشن فکران ابزار بوده، زیرا برای آن ها همه چیز در پیشرفت خلاصه می شده است. آن ها با توجه به غرب قیاس می کرده اند. نه، چرا تصور می کنید که مسئلۀ هویت برای آن ها جنبۀ ابزاریداشته است؟ برع ، مسئلۀ هویت برای آن ها به جد مطرح و در کانون است. همان طوری که گفتم، فرق آن ها این است که روشن فکران هویت غربی می خواسته اند، هویت ی نمی خواسته اند. اشتباه در این تحلیل از تاریخ، این است که فقدان تمایل به هویت ی را به معنای نبود هویت می دانید، درحالی که مسئلۀ اول تجددخواهان، هویت غربی بوده است. در واقع مشکل آن ها این بوده است که می خواسته اند ایران غربی شود. اصلاً این بیانی که افراد مختلف از تقی زاده یا دیگران نقل کرده اند که از فرق سر تا ناخن پا غربی شویم، کلام بنیادین این دوره یا دال نمادین این دوره و گفتمان روشن فکری است که به معنی هویت است. درست است که به یک معنا مشکل اصلی، عقب ماندگی و پیشرفت است، اما بلافاصله وقتی در مقام تبیین علل عقب ماندگی برمی آیند و از جهت دیگر به دنبال چاره جویی و یافتن راهی برای وج از عقب ماندگی می روند، مسئلۀ هویت با برجستگی تمام ظاهر می شود. پاسخ آن ها این است که هویت دینی علتعدم پیشرفت است و راه حل مسئلۀ عقب ماندگی و وج از آن نیز نفی هویت دینی و ایجاد هویت تازه است.حال در این میان، جمعی از جهت ایج می گویند باید به هویت باستانی برگردیم، اما دیگران مثل تقی زاده می گویند برای پیشرفت و حل مشکل عقب ماندگی، باید هویت غربی را به طور کامل بپذیریم و بعضی نظیر مستشارال ه فکر می کنند هویت غربی و دینی باهم سازگار است و لازم نیست برای دستی به زندگی غربی (یعنی پیشرفت و هویت غربی)، از دین دست بکشیم.آقای ، در اولین مواجهۀ ایران با غرب مدرن، شاهد این هستیم که دغدغۀ نیروهای مذهبی هم پیشرفت است. برای مثال، شیخ فضل الله نوری به میرزای نامه می نویسد و استفتا می کند که می خواهند قند روسی وارد کنند، در برابر این خطر باید ایستاد و بعد حکمی از میرزای می رسد که چون این کار باعث دین و ت می شود، باید جلوی آن گرفته شود.اتفاقاً با این مثال نیز خودتان به این موضوع اشاره کردید؛ یعنی حتی بحث شیخ فضل الله نوری نیز بر سر این موضوع است که دارند و کشور را از بین می برند. این موضوع بحث پیشرفت نیست. در واقع برای آن ها مسئله این بوده است که برای کفار، ید تسلط بر ایران حاصل نشود. بحث ایشان این است که غربی ها می خواهند بازار مسلمانان را بگیرند. بنابراین از اول، بحث هویتی بوده و تا آ نیز هویتی باقی مانده است. البته از جهت دیگر، وقتی علما ندای عد خواهی و مبارزه با فساد و استبداد سر می دهند، روشن است که برای آن ها نیز مسئلۀ انحطاط و عقب ماندگی مطرح است.
بخش دغدغه ها و خواسته ها و پیشرفت هایی که ما در قبل مشروطه و خود مشروطه داریم، مثل همین موضوع رژی که گفتید و ایستادگی میرزای در برابر این موضوع، اتفاقی اقتصادی است، زیرا قرارداد اقتصادی است، اما شما می فرمایید نگاه به این موضوع از طرف علما از منظر ید تسلط و نگاهی هویتی به این موضوع است. اصولاً به استناد شواهد تاریخی و دیدگاه های مطرح در مشروطه، این دو مسئله از هم تفکیک پذیر نیست، بلکهبسته به موقعیت های مختلف خصوصاً در نزد گروه های اجتماعی، اولویت و تقدم وتأ آن ها تفاوت پیدا می کند. از این جهت می توان گفت که برای علما با توجه به هجوم غرب و نظریاتی که روشن فکران علیه و هویت دینی مطرح می د، مسئلۀ هویت دینی محوریت پیدا می کند، اما روشن فکران که فریفتۀ غرب و هویت غربی شده و خود را باخته بودند، دغدغۀ هویت دینی نداشتند، بلکه با تمرکز بر روی مسئلۀ انحطاط و پیشرفت، به هویت دینی به عنوان عامل عقب ماندگی حمله می د و شوقشان به هویت غربی و غرب طلبی شان را با مطرح ساختن مسئلۀ عقب ماندگی توجیه می د. همان طوری که هویت نهضت نشان می دهد، علما نیز دغدغۀ پیشرفت و انحطاط داشتند؛ کمااینکه روشن فکران نیز مسئلۀ هویت برایشان مطرح بود. تفاوت در این بود که برای علما، هویت موجود ی-انقل در خطر دیده می شد، اما برای روشن فکران مسئلۀ ب هویت تجدد مطرح بود. هر دو نیز مسئلۀ هویت خود را مرتبط با مسئلۀ پیشرفت و انحطاط می دانستند. از نظر علما، از بین رفتن هویت ی مساوی بود با تسلطکفار، استعمار و عقب ماندگیِ همیشگی، اما برای روشن فکران هویت دینی مایۀ عقب ماندگی بود و خواهان هویت غربی برای حل مسئلۀ انحطاط و دستی به پیشرفت بودند.در جایی خوانده ام که از طرف جاسوسان و مخبران به مظفرالدین شاه مخابره می شد که مردم از چیزهای جدید صحبت می کنند. شاید مردم خواسته ها و شعارهایشان را بر روی پرچم و پارچه نمی گرفتند، اما مثلاً خواستار ایجاد مجلس بوده اند. مجلس را می توان مصداقی برای پیشرفت از نوع در نظر گرفت. بنابراین چنین خواسته هایی در بین مردم رواج داشته است. به این معنا، شاید مشروطه را بتوان انقل پیشرفت خواه دانست، درصورتی که دغدغه های مردم قبل از دورۀ انقلاب ی، دغدغه های اقتصادی نبوده است. درست است که رژیم مشکل اقتصادی داشته، ولی دغدغۀ مردم اقتصادی نبوده است. بحث اینکه این ها دغدغۀ اقتصادی هستند یا نیستند، با بحث پیشرفت دو مطلب متفاوت اند. بحثی که بین نظریه پردازان انقلاب ی مطرح است، این است که مشکلات اقتصادی چقدر در خیزش مردم مدخلیت داشته است؟ زیرا همان طور که می دانید، سال های پنجاه به بعد، به واسطۀ افزایش قیمت نفت، نوعی گشایش اقتصادی به وجود می آید. این مسئله به معنای این نیست که مسئلۀ پیشرفت و انحطاط مطرح نبود. برای مثال، وقتی مردم می گویند بوروکراسی نمی خواهیم، حاکمیت سالم و غیرفاسد می خواهیم و تبعیض و نابرابری نمی خواهیم، در واقع خواهان پیشرفت هستند. اگر به خواسته های کارگران نفت توجه کنید، متوجه می شوید که بحث کار و نان را مطرح می کنند؛ در واقع چیزهایی که به طور مشخص و ملموس مربوط به بحث پیشرفت است، در قالب خواست حل وفصل مشکلات کشور و ارتقای وضع جامعه مطرح بوده است. در کل، هر دو موضوع از ابتدا مسئلۀ همۀ جهانیان غیرمدرن بوده است؛ یعنی این موضوعی است که دو چهره دارد. یک چهره ، هویت و تلاش برای حفظ هویت است. دیگری نیز در حین تلاش برای حفظ هویت، تلاش برای پیشرفت است. این دو موضوع به یکدیگر همبسته هستند؛ یعنی اگر پیشرفت نکنند، به هویت دست نخواهند یافت و اگر هویت نداشته باشند، نمی توانند پیشرفت کنند. بنابراین هر دو موضوع از ابتدا بوده است و تا آ نیز خواهد بود.به نظر بنده، مشکل این سؤال نیز به همین دلیل است، زیرا بنده این دو موضوع را قابل تفکیک از یکدیگر نمی دانم. جنابعالی جلال و شریعتی را مثال می زنید، درحالی که کاملاً واضح است که جلال بحث دستی به کنترل ماشین و تسلط بر ماشین را مطرح می کند. مرحوم شریعتی نیز همین طور است؛ یعنی درست است که می گوید مدرنیسم کذاست، ولی پیشرفت برای او موضوعیت دارد؛ یعنی با شکلی از توسعه و پیشرفت مخالف می کند و با شکلی از آن موافق است. کل طرح ایشان این است که می توان براساس دیانت ، جهان یا سازمانی متناسب با جهان مدرن داشت و با آن هماوردی کرد و در مقابلش ایستاد. برای مثال، نواب صفوی و همۀ افرادی که بحث حکومت ی می کنند، در واقع از پیشرفت هم بحث می کنند؛ یعنی بحث حکومت ی برای آن ها صرفاً این نیست که هویت ما از دست رفته است و باید این هویت را احیا ، بلکه برای آن ها حکومت ی دقیقاً همان حکومتی است که مشکلات مادی و دنیایی مردم را نیز حل وفصل می کند، اقتصاد و بوروکراسی را درست می کند و فساد را از بین می برد. انی مثل جلال و شریعتی در مقطعی که رژیم در حال مدرنیزاسیون بود و به شدت نیز سعی می کرد با نمادهای هویت ی مقابله کند، بیش از آنکه سعی کنند راه حلی ارائه بدهند، سعی می د به مبارزۀ سلبی با آن بپردازند. در واقع بیشتر از صحبت می د؛ از آن حیث که اهمیت دارد و باید از دست نرود، نه از آن حیث که راه حلی برای آینده ارائه بدهد. این طور نبوده است. این ها می گفتند اگر می خواهید پیشرفت کنید، با این هویت می توانید پیشرفت کنید. بحث شریعتی، حضرت (ره) و کلاً علما این بوده که چه ی گفته با پیشرفت مخالف است؟ اتفاقاً اگر می خواهید پیشرفت کنید، باید با این هویت پیشرفت کنید. برای چه عقب افتاده ایم؟ برای اینکه و دین را از دست ما گرفته اند. اگر می خواهید پیشرفت کنید، دین را داشته باشید، خدا را داشته باشید، را داشته باشید. راه پیشرفت این است. اینکه می گوییم ما به قرآن عمل نکرده ایم و آن ها عمل کرده اند و پیشرفت کرده اند، به چه معناست؟ یعنی این دو همبسته هستند، تفکیک شده نیستند. از سید جمال تا حضرت (ره) و تا زمان حاضر، مشکلِ این کشور، مشکل اداره و تمشیت نادرست جامعه بوده است.در آمارهای جهانی، وقتی صحبت از توسعۀ انسانی می شود، معمولاً رتبۀ ایران از نظر جهانی در نیمۀ اول کشورهای جهان است. وقتی همین آمارها جنبۀ تولید به خود می گیرند، رقم فاجعه باری دیده می شود. به نظر بنده، ویژگی خاصی که در قیاس با پهلوی دارد، این است که اگر حکومت پهلوی یک یوم درست می کرد، سعی می کند پنج ورزشگاه کوچک درست کند، اما یک ورزشگاه صدوبیست هزارنفری درست نکند. اگر پهلوی چهار می ساخت و با آن ها ف می فروخت، امروز در هرجایی یک هرچند کوچک تر ساخته است. تقریباً سه هزار در کشور وجود دارد. عده ای معتقد هستند اگر پهلوی نیز بود، همین اتفاق می افتاد، اما به نظر بنده چنین اتفاقی نمی افتاد، زیرا پهلوی همان روند خود را ادامه می داد. شاید اگر پهلوی بود، فقط شش هفت شهر کشور بزرگ و برجسته می شدند. از این موضوع می خواستم به این برسیم که سیاست ، توزیع محور است. مشکل این سیاست توزیع محور اینجاست که تولید را در کنار توزیع ندارد. به هرحال بودجۀ ثابتی داریم و می خواهیم آن را با توجه به اولویت های خود مصرف کنیم. اولویت های مبتنی بر توزیع و شاخص های انسانی است که در کوتاه مدت به نفع همۀ افراد است، اما در بلندمدت و برای نسل آینده ا اماً این گونه نیست. در واقع تولید که می تواند معنی اقتصادی هم افزایی و انباشت داشته باشد، خیلی مواقع نادیده گرفته می شود. اینکه بعد از پنج سال که از شعارهای اقتصادی ی می گذرد، هنوز وضع کشور به گونه ای است که رشد منفی اقتصادی داشته ایم، نشان می دهد که نتوانسته ایم از این جنبه خود را جمع وجور کنیم. بنده با استناد به نظر برخی از نظریه پردازان نهادگرا، عرض می کنم که لحظۀ حرکت بسیار مهم است. لحظۀ حرکت ایران زمانی بود که انقلاب شد. در واقع در این زمان ما بنیان های کار خود را تأسیس کرده ایم و نهادهایمان را ساخته ایم، اما ظاهراً این نهادها به شدت استضعاف محور و توزیع محور بوده اند که چنین وضعیتی را برای کشور رقم زده اند. آنچه در این میان برای بنده سؤال ایجاد کرده، این است که آیا دلیل اینکه مسئولان نمی توانند بعد از این همه سال به صحبت های ی توجه کنند، به این برمی گردد که دغدغه های ما در جهت بازتوزیع بوده است و نه بازتولید؟ آیا به نظر حضرتعالی مشکل همین است؟باید عرض کنم با اینکه دلیل این وضعیت کشور صرفاً این موضوع نبوده است، اما نمی توان اهمیت تأثیر آن را نیز بر این موضوع انکار کرد. نه اینکه این حرف درست نباشد، اما ممکن است فهم متفاوتی از مسئله برای ما ایجاد کند که بهتر است اندکی در بیان آن دقت کنیم. به طور کلی، همۀ کشورهای غیرغربی در مصیبتی مشترک هستند، حال بعضی ها کمتر و بعضی ها بیشتر، اما آن مصیبت این است که تمام کشورهایی که به سمت انقلاب سوق می یابند، در سیستم جهانی در حاشیه قرار گرفته اند و سرکوب شده ا ند و در موقعیت بدی قرار دارند، قاعدتاً به میزانی دچار فقر، نابرابری و فساد می شوند که محرک این مجموعه کشورها برای وج از این سیستم، انقلاب است؛ یعنی انقلاب در همۀ این کشورها، مجبور بوده است بر این مقولات تأکید کند. در حقیقت، هیچ نمی آید برای مثال، برای اینکه بگوید می خواهیم فلان چیز را بسازیم، جانش را بدهد. البته توسعه و پیشرفت و موقعیتِ خوب داشتن می تواند محرک مردم برای رهایی از وابستگی باشد، اما به طور کلی و از جهتی خاص، همۀ انقلاب ها مجبور به تأکید بر این مقولات شده اند. چون رفع فساد و تبعیض یا نابرابری ارزش هایی هستند که محرک انسان ها برای مبارزه و ایثار می شوند.
به طور کلی، انقلاب های نوع جدید از فرانسه شروع شده و حول وحوش مسائل اجتماعی شکل گرفته است. در این انقلاب ها، مشکلات اقتصادی-اجتماعی مبنا و محرک بسیج مردم قرار گرفته است؛ یعنی اوضاع واحوالشان اب بوده است و گفته اند انقلاب می کنیم که آن را درست کنیم. اینکه چه میزان مورد تأکید قرار می گیرد، تفاوت دارد، اما در همۀ این انقلاب ها، اصل مشترک است. اما برای اینکه مردم برای حل مشکلات و ها بسیج شوند، در انقلاب ارزش هایی که به مسئلۀ نابرابری و فساد یا تبعیض مربوط می شود، مورد تأکید قرار می گیرد.
ما هرروزه شاهد رشد آژانس های توریستی برای سفر به خارج و هزینه کرد فوق العادۀ سرمایۀ کشور در سفرهای خارجی هستیم. آن وقت ت ها به اینکه آمار سفر به خارج زیاد است، افتخار می کنند و آن را دستاورد خود تلقی می کنند و ارز بی زبان کشور را در اختیار این گروه های رفاه طلب بی خاصیت و مفسد قرار می دهند.چیزی که از جهتی بیشتر از انقلاب فرانسه روی این مسئله اثرگذار شده است، مسئلۀ اثر کمونیسم است. گرچه برای مار یسم نیز انقلاب فرانسه الگو بود، اما مار یسم ابعادی از انقلاب فرانسه را تشدید کرد که در نتیجۀ آن، جریان های انقل تحت تأثیر کمونیسم بعد از مار و مار یسم ایجاد شده بود. چون در مار یسم مسئلۀ اقتصاد، نابرابری و استضعاف، مسئله های اصلی برای حرکت مردم تلقی می شد. به همین دلیل، جریان های انقل خواه چپ و خواه ملی یا ضداستعماری، کم وبیش روی این مقولات تأکید می د. تبعاتی که این مسئله دارد این است که چون مردم را با تأکید بر این مقولات بسیج کرده اید، بعد از انقلاب، مردم مطالباتی خواهند داشت. در واقع بعد از انقلاب، مجموعه ای از مطالبات پاسخ داده نشده وجود خواهد داشت که سیستم های مختلف را هر ی که باشد یا هرجایی که باشد، به سمت انجام کار توزیعی سوق می دهد؛ یعنی زمین ها، کارخانه ها و امکانات موجود را توزیع می کند؛ در حدی که به این نیازها پاسخ داده بشود. این گونه به نحوی به مسئلۀ عد ، که مسئله ای محوری است، پاسخ داده می شود. نکتۀ دیگر به نظر می رسد که اختصاصاً در مورد ایران اتفاق افتاده است یا اتفاق می افتد. می دانید که از درودیوار هندوستان فقر می ریزد، اما برای این کشور، وجود فقر و داشتن فقیر مسئله ای نیست. این کشور انتخاب کرده است ناو و موشک یا و بمب اتم داشته باشد و این ها را خودش بسازد، ولو اینکه در خیابان های دهلی یا بمبئی، مردم از فقر و نداری و بی آبی در رنج و عذاب باشند. چرا این کشور توانسته است چنین کاری انجام دهد و ما نتوانسته ایم یا نمی توانیم؟ دقیقاً بخشی از آن به فرهنگ این کشور برمی گردد و بخشی دیگر نیز به فرایندی که از طریق آن هندوستان وارد فضای مدرن شده است. هندوستان به این معنا، انقلاب نکرده است. اگر انقل نیز کرده باشد، از نوع انقلاب های معمول نبوده است. در واقع در هندوستان نوعی دست به دست شدن حکومت یا حرکت های ضداستعماری اتفاق افتاده که چندان حاد نیز نبوده است و ازآنجاکه در شرایط اجتماعی و فرهنگی این کشور، همیشه فقر وجود داشته است، این امکان برای مقامات کشور، یعنی انی که پس از وج انگلیس این کشور را اداره می کرده اند، وجود داشته است که به دنبال پاسخ گویی به این مطالبات یا به قول شما توزیع نباشند. در نتیجه، برنامه ای برای خود تعیین کرده اند تا براساس آن به دنبال خواسته های خود بروند که اساساً متوجه ارتقای کلی کشور در زمینه های مختلف اقتصادی-اجتماعی یا به قول شما، تولید است.
در کشورهای مار یستی مثل چین و شوروی نیز به این دلیل برنامه ریزی و فهم اقتصادی واضح و مشخصی داشته اند که مار یسم به آن ها اجازۀ این شکل زندگی را نمی داده است، زیرا اصلاً این شکل زندگی و این نوع رفتار را که دائم مردم بخورند و دنبال استفاده باشند، درست نمی دانسته است. چون این نوع زندگی را بورژوازی و اشرافی گری می دانستند. در نتیجه، در عین توجه آن ها به مسئلۀ عد و انجام اقداماتی نظیر انقلاب ارضی و ملی صنایع که در واقع از قسم سیاست های توزیعی است، آن ها در مسیر پاسخ گویی فوری به همۀ نیازهای مردم قرار نگرفته اند، بلکه به اشکال مختلف اقناع یا اجبار، مردم را با این سیاست ها همراه کرده اند که نیازهای خود را به بعد از ساخت اقتصاد و به طور کلی کشور، به تأخیر بیندازند.ایران به دلایلی که گفته شد و دلایل دیگری که به آن ها اشاره خواهد شد، گرفتار این چرخۀ عجیب وغریب شده است. به نظر بنده، دلایل بعدی بسیار مهم هستند، زیرا ماهیتی اند. بنده به بعضی از این دلایل اصلی اشاره می کنم. یکی از آن ها دموکراسی است. اگر دموکراسی مهار نشود، مصیبت بارترین عامل برای جوامع خواهد بود. این موضوع را نه اینکه فقط بنده بگویم، که در بحث تئوری دموکراسی، به اشکال مختلف مطرح است. دموکراسی مستعد هوچی گری و غوغاسالاری است، زیرا به دست آوردن رأی مردم برای حکومت و دستی به قدرت است. برای اهل سیاست مهم این است که فقط در راستای به دست آوردن آرا، به خواست مردم پاسخ بدهند. از این حیث، در اینجا صرفاً مسئلۀ توزیع مطرح نیست، بلکه مسئلۀ جلب آرا مردم از طریق پاسخ به خواسته های آن ها نیز مطرح است. در این نوع ساختار ، دموکراسی علیه نیازهای واقعی کشور عمل می کند. نمی توان رأی مردم را از این طریق به دست آورد که بگوییم باید ریاضت بکشید یا قبول سختی کنید. شما اگر به مسائل مختلفی که در گذشته یا حال، کشور درگیر آن ها بوده است، توجه کنید، این مسئله را می بینید. مثلاً به همین قضیۀ هسته ای توجه کنید. اساساً آقای چگونه توانست به ریاست جمهوری برسد و چرا طرف مقابل، مثلاً آقای جلیلی نتوانست؟ وقتی یک طرف به مردم می گوید باید مقاومت و قبول سختی کرد تا کشور به نیازهای پایه ای و راهبردی دست یابد و در مقابل، ی می گوید آمده ام تا فشارها بر مردم را کم کنم و رفاه بیاورم، قطعاً دومی پیروز می شود، مگر در موارد استثنایی.انقلاب به خیلی چیزها نیاز دارد، اما نمی تواند به سمتش برود. دقیقاً به دلیل اینکه با داشتن دموکراسی، مسئلۀ به دست آوردن آرا مطرح است و ی که می خواهد آرا را به دست بیاورد، باید نظر مردم را جلب کند، با خواسته های عموم مردم همراه شود و خلاصه اینکه دل مردم را به دست بیاورد. سیاست مداران در چنین سیستمی نمی توانند از مردم بخواهند که ریاضت بکشند و سختی تحمل کنند. در سیستم های غربی، طبقۀ حاکمه مثل لنگرِ سیستم عمل می کند؛ قبلاً ارتباطات، تعاملات و پیوندها به گونه ای شکل گرفته است که امکان هوچی گری و فریب مردم علیه مصالح سیستمی، در این بستر بسیار اندک است. درحالی که در دموکراسی هایی که بنیادهای فرهنگی و اجتماعی عمیق و ریشه داری ندارند، همان طور که می بینید، همه چیز امکان پذیر است، زیرا به لحاظ ساختاری و نهادی، مانعیتی وجود ندارد.بنابراین در زمینۀ بحث سؤال شما، بخشی از مشکلات و عدم توجه به نیازهای ساختاری یا عدم امکان سرمایه گذاری در این زمینه ها، به نظام کشور و مشخصاً دموکراسی مربوط می شود. عامل دیگر، ساختار حاکمیتی کشور است. منظور از ساختار حاکمیتی کشور، نیروهای هدایت کننده ای هستند که امر حکومت را در دست دارند و به نحوی در موقعیت برتری هستند. این افراد ایده ها، رفتارها و دیدگاه های خاصی دارند و نوع خاصی تربیت شده اند. در دهۀ اول انقلاب، از این حیث مشکل چندانی نداشتیم، چون ان و نیروهای در فضایی رشد می د که در آن تفکر مرحوم شریعتی تفکری غالب بوده است. این نوع نگاه و تربیت با تفکر حضرت (ره) در زمینه های بسیاری چون زهد، کم خوری، کم پوشی و ساده زیستی سازگاری داشت و در آن فضا هیچ نمی توانست تجملات یا امکانات تجملی و چیزهایی را که دارد، عرضه و استفاده کند، چه برسد به اینکه دنبال ب آن ها نیز باشد. در نتیجه، مردم و جامعه درگیر مسابقه ای برای بهره بری بیشتر از دنیا و مصرف گرایی و تجمل نمی شد. حال وقتی فردی در این حکومت روز اول که می آید می گوید مانور تجمل بدهیم و با سیاست های خود، مردم و دیگران را به سمت دنیاخواهی و یا به حساب خودش توسعه سوق می دهد و مردم را بسیج می کند تا در چارچوب طرح او، برای توسعه به دنبال دنیاطلبی بروند، نتیجه چه می شود؟ این موضوع بسیار مهمی است. شخص ساده زیستی در این حکومت وجود دارد که حکومت است. از طرفی فردی نیز وجود دارد که با اینکه بعد از جنگ بر سر کار آمده است و می داند که جامعه چقدر بدبخت و نیازمند دارد، به جای اینکه به مردم بگوید که بعد از جنگ مثل آلمان، ژاپن و بسیاری از کشورهای دیگر، کمر همت ببندید، می گوید بیایید مانور تجمل بدهید. تبعات این وضع که بعد از دوران جنگ به وجود آمد، این شد که حکومت ها دائماً مجبور شدند به مطالبات انباشتۀ مردم یا مطالباتی که به آن دامن می زدند، پاسخ دهند.انقلاب مست م شهادت، ایثار و ازخودگذشتگی است. بعد از انقلاب نیز ایثار و ازخودگذشتگی نیاز بوده است تا بنیان های حکومت شکل بگیرد و به سطح خوبی از کارایی و توانمندی در زمینه های مختلف اجتماعی-اقتصادی برسد، اما اگر سیاست مدارانی که بعد از انقلاب حاکم می شوند، درک درستی از این مسئله نداشته باشند، نتیجه آن چیزی می شود که دیدیم. با اینکه آقای هاشمی روی سازندگی تأکید داشت، چون به لوازم این کار توجه نداشت و می خواست توسعه را از طریق تحریک امیال دنیایی به دست آورد، در سال سوم حکومت خود با شورش هایی مواجه شد که البته مسئلۀ اصلی آن مطالبات، فساد و نابرابری بود که پاسخ داده نشده بود. این در حالی است که در همه جا سازندگی کشور سختی و ریاضت می طلبد.مردم شوروی در دوران استالین برای اینکه کشورشان صنعتی بشود، بسیار زحمت کشیدند. نخوردند، نبردند، حتی با بدبختی زندگی د که عمدتاً ناشی از سیاست های توسعه ای استالین بود. اروپا نیز در دوران توسعۀ قرن هجده و نوزده، همین وضعیت را تجربه کرد و شاید حتی بتوان گفت وضعیت بدتری داشت. برخلاف فهم کوتاه شان و افراد غیرمطلع، در هیچ جا از جمله خود اروپا، توسعه از طریق دامن زدن به خواسته های دنیایی محقق نشده، بلکه کار و سختی آن را محقق ساخته است.
متأسفانه در کشور ما از دورۀ سازندگی به بعد، عده ای در حاکمیت فهم این را نداشته اند که اقتضائات ساخت کشور چیست. بنابراین مسئله این است که در واقع سیستم و افرادی هستند که این مسائل را انتخاب می کنند و اولویت ها را مشخص می کنند. همان طور که امروز مردم را بر سر دوراهی انتخاب بین اقتدار کشور یا شکم می گذارد.اما علت یا دلیل مشکلی که شما گفتید، بعضاً تاریخی است. نوع زندگی ایرانی ها تا قبل از دورۀ دوم حکومت پهلوی کاملاً شکل طبیعی خود را داشت. مردم چشم شان به ت نبود. خودشان منابع درآمد داشتند و کارهای خود را انجام می دادند. اما بعد از رضاخان و تهاجم غرب از طریق حکومت و شبه مدرنیزاسیون، تدریجاً این وضعیت تغییر کرد. البته تغییر اصلی بعد از بالا رفتن قیمت نفت اتفاق افتاد. درهرحال، در نتیجۀ نفوذ غرب و تجدد، صورت زندگی صحیح به هم خورد و از آن پس مردمی به وجود آمدند که چشم شان به دست ت بود و خصلت های خوب مثل قناعت و قبول سختی، کار و تلاش برای معاش را از دست دادند. هرچه پیش آمدیم، این وضع بدتر شد؛ تا جایی که انقلاب شد. انقلاب فرصتی بود که روحیه و فرهنگ مردم به وضع قبل از نفوذ غرب، یعنی فرهنگ ی-ملی بازگردانده شود. در دورۀ اول و زمان جنگ نیز تاحدی در این مسیر حرکت کردیم، اما بلافاصله بعد از جنگ تحمیلی، آقای هاشمی به واسطۀ افکار خاص خود در مورد توسعه، فرایند اصلاح فرهنگی را به تمامی ویران کرد و دوباره برگشتیم به مردمی که همه چیزشان را از ت می خواهند و کار را عار می دانند و به دلیل این دسته از عوامل تاریخی که معلول حکومت وابسته و معلول نفت است، کشور به این وضعیت کنونی دچار شده است. الآن ما از این حیث در وضعیت فاجعه باری هستیم. کشوری که نیازمند تلاش و ریاضت است، مواجه با رشد طبقه ای بی ریشه و اشرافیت طلبی بی حدوحصر انی است که برایشان فرقی نمی کند از چه طریق منافع به دست می آورند و چگونه مصرف می کنند. وقتی چنین وضعی در جامعه است و مردم به طور مثال می بینند که این طبقات برای مصرف و تفریح چه می کنند، چگونه می توانند قبول سختی و ریاضت کنند؟ وضع حکومت های ما نیز در این خصوص جالب است. ما هرروزه شاهد رشد آژانس های توریستی برای سفر به خارج و هزینه کرد فوق العادۀ سرمایۀ کشور در سفرهای خارجی هستیم. آن وقت ت ها به اینکه آمار سفر به خارج زیاد است، افتخار می کنند و آن را دستاورد خود می دانند و ارز بی زبان کشور را در اختیار این گروه های رفاه طلب بی خاصیت و مفسد قرار می دهند. اولین نمونۀ جالب آن در زمان آقای هاشمی و آقای نوربخش بود که میلیاردها دلار کشور را به قیمتی ارزان به هدر دادند.طبیعی است با افرادی که شکل خوب و درست حکومت را در چنین اوضاعی می دانند و مردمی که این گونه پرورش پیدا کرده اند، کشور چنین وضعیتی داشته باشد که شاهد آن هستیم. این گونه است که وقتی قرار است یارانه بدهند، یارانۀ توزیع دائماً پرداخت می شود، اما یارانۀ تولید پرداخت نمی شود. این می شود که در زمان مشکلات، مثل امروز، دائماً ج های جاری را می دهند، اما از ج های عمرانی می کاهند.
چالش این دویست سال یا چالش تاریخ معاصر، چالش هویت بوده است. در عین حال که در ایران چالش پیشرفت نیز وجود داشته است. هم زمان در این میان، عقب ماندگی یا انحطاط نیز در مسئلۀ هویت انعکاس داشته است.اگر درست متوجه شده باشم، شما مشکل پیشرفت را که امروز کشور به آن دچار است، مشکل هویتی بودن انقلاب ی نمی دانید، بلکه مشکل را نیروها و نخبگانی می دانید که تبلیغ مصرف می کنند و دلایلی تاریخی نیز در این زمینه ذکر کردید. بفرمایید چگونه می شود مردم و نخبگانی که در انقلاب ی و جنگ، زیست ایثارگرانه ای را تجربه کرده بودند، به ناگاه سراغ مانور تجمل می روند؟بنده توضیح دادم که در دورۀ اول انقلاب ، سنتی بود که محصول دوران ایثارگری بود؛ یعنی ی نمی توانست هیچ فکر دیگری را جز ایثار و مبارزه با شاه، توزیع و ترویج کند. عرض که این فکر در جریان انقلاب اصلاح و دوباره احیا شد. عرض بنده این است ی که مانور تجمل می دهد، فقط همین یک حرف را ترویج نکرده است. این شعار منع کنندۀ دید و سیاستی بود که پس از جنگ تحمیلی بر کشور حاکم شد و سخن گفتن از ایثار و ریاضت کشی برای اقتدار کشور را ناممکن ساخت.امروز و در شرایط حاضر، شاهد هویت های متضادی در جامعه هستیم که نزاع بین آن ها جامعه را از پیشرفت بازمی دارد. تجویز عمومی برای این مشکل این است که دغدغۀ هویت را کنار بگذاریم و عمل گرایی پیشه کنیم تا این گونه پیشرفت حاصل شود. تجویز شما برای حصول پیشرفت، در این شرایطی که نزاع هویتی و هویت های متضاد در جامعه وجود دارد، چیست؟اصولاً عمل گرایی به معنای درست خود، از نظر اجتماعی و ناممکن است. اگر ممکن باشد، به عنوان جریانی فرعی در درون سیستم اجتماعی کاملاً تثبیت شده براساس هویتِ مشخص ممکن است؛ یعنی نمی توان سیستمی اجتماعی براساس عمل گرایی داشت. به این دلیل که این هویت ها بنیان جامعه ها هستند و امکان تعامل به ما می دهند؛ یعنی بنده و شما امروز می توانیم حرف بزنیم، برای اینکه به نحوی در نزد یکدیگر حضور داریم. اگر می توانیم در جمعی مثل مجلس و ت بنشینیم و تصمیم بگیریم، به دلیل این وحدت هویتی است. اگر این وحدت هویتی، مبانی مشترک و اصول و روش هایی هم جهت نداشته باشیم، چطور می توانیم حرف بزنیم یا تصمیم بگیریم؟ یک جامعه خصوصاً در مقطعی که جامعۀ ما در آن قرار دارد، امکان عمل گرایی ندارد. جوامع در بدو امر خود صرفاً مجموعه ای از اصول هستند. به عبارت دیگر، فقط مجموعه ای از شه ها، افکار، آرمان ها و ایده آل ها هستند، اما به تدریج پس از شکل گیری حکومت و استمرار آن، به مجموعه ای از نهادهای عینی بدل می شوند که وجهۀ فرهنگی در آن ها به قول هگل، تجسم بیرونی پیدا می کند؛ یعنی وقتی جامعه جلوتر می رود، به جنبه های مختلف ایده آل ها و ارزش ها به صورت نهادهای مختلف عینیت می بخشد. در آن مقطع که نهادها هستند، امکان دارد شما پراگماتیسم باشید، اما در این مقطع بدوی، یعنی موقعیتی مثل ما که هنوز نهادها یا شکل نگرفته اند یا در مرحلۀ جنینی هستند، پراگماتیست بودن یعنی از هم پاشیدن شیرازۀ این جامعه. در نتیجه، امکان پراگماتیسم بودن برای چنین جامعه ای وجود ندارد.برای برطرف چنین نزاع هایی چه باید کرد؟ وجود نزاع های هویتی در جوامع طبیعی است. در حال حاضر، در غرب نیز هویت های متعدد و متکثر در تعارض با یکدیگر وجود دارند. این نزاع ها در غرب به دلایل مختلف امنیتی مهار شده اند. آن ها از نظر نهادی و ساختاری قوی هستند. در جامعۀ ایرانی، در واقع مشکل اصلی همین فضای تثبیت نهادی و ساختاری است. در حقیقت در جوامع بحث هویت و این مقولات به معنای اشتراک همۀ این جهات در نزد همۀ مردم جامعه نیست. برای مثال، ی را در نظر بگیرید. ی نیز ما در تمامی جهات، همه با هم اشتراکات نداشتیم. آن موقع نیز از نظر امنیتی، سیستم جامعه را حفظ می کرد. زمانی که جامعه بخواهد که آزاد باشد و تحت نظر دیکتاتوری نباشد و براساس وجوه درونی و غیراجباری خود حرکت و عمل کند، لازم نیست که از هیچ جهت اختلافی وجود نداشته باشد. اینکه در کلیت نیز با یکدیگر اشتراکاتی داشته باشیم، کفایت می کند. امروز مشکل کشور این است که گروه های و در نزاع های خود، با دامن زدن بر اصلاحات هویتی، مسئله ایجاد می کنند. اگر مسائل هویتی از حوزۀ سیاست بیرون گذاشته شود، کشور از این حیث مشکلی نخواهد داشت. دو جریان دائماً در ایران نزاع هویتی ایجاد می کنند و مشکل هویتی به وجود می آورند: یکی نیروهای داخلی غرب طلب و دیگر خود غربی ها از بیرون. در حال حاضر، بیگانگان و بعضی از نیروهای داخلی این نیازها و مسائلشان را به مسائل هویتی پیوند می زنند و ایجاد مشکل هویتی می کنند یا بعضی از تفاوت ها را بدل به مشکلات هویتی می کنند. در واقع اینجاست که به مشکل برمی خوریم. بنابراین براساس این سطح از اشتراکاتی که داریم، مشکل هویتی نداریم. مشکل ما اکنون در سطح ، میان گروه ها و ان است و در این زمینه و میان این ها، ما اجماع لازم داریم که بتوانیم حکومت و جامعه را ادامه دهیم و تداوم ببخشیم. چنین چیزی قابل حصول است؛ کمااینکه بقای حکومت در این سی وچند سال، دل بر آن دارد. فقط باید سعی کنیم نزاع بر سر این گونه مسائل را در سطح گروه های حل وفصل کنیم و آن را به مشکل اجتماعی بدل نکنیم و به سطح جامعه نکشانیم. مشکل در سطح است؛ یعنی این اختلاف هایی که در سطح وجود دارد، شکل هویتی پیدا می کند، درصورتی که اصیل نیز نیست. اگر سازوکاری پیدا کنیم که این مقولات و نزاع های وارد مسیرهای این چنینی نشود، این نزاع ها مشکلی ایجاد نخواهد کرد. البته حل بخشی از مسئله در سطح نیز مست م زمان است و با طی فرایندهای تاریخی زمان بر، حل خواهد شد. مثلاً تا قبل از سال 88 عده ای که اسم خود را اصلاح طلب یا دوم دادی گذاشته اند، در مقولۀ برای فهمی از که حضرت (ره) آورده بود، به خصوص مسئلۀ ، دائماً اشکال ایجاد می د، اما بعد از فروکش هابات سال 88 اکنون می بینیم که تلاش می کنند خود را معتقد به این ارزش ها و اصول نشان دهند. در نتیجه، با تحولات تاریخی و تعاملات میان نیروهای که بعضاً ممکن است خشونت آمیز نیز باشد، تدریجاً این نیروهای می فهمند که کجا می توانند بازی کنند و کجا نمی توانند. در نتیجه، این نزاع ها کاهش پیدا می کند. با نهادینه شدن سیاست و کنش های ، تدریجاً گروه های توان این را که اختلافات هویتی را بدل به مشکل هویتی کنند و موضوع نزاع های سازند، از دست می دهند. از وجهی در واقع خودشان نیز تقید به قواعد بازی پیدا می کنند و سراغ این گونه مسائل نمی روند؛ گرچه آن چنان که از بعضی رفتارها در مورد اقلیت های قومی مشاهده می شود، مثل آنچه بعضاً از آقای یونسی و بعضی دیگر از اصلاح طلب ها می شنویم، هنوز در این زمینه به پایان خط نرسیده ایم و بعضی همچنان روی خط بهره برداری از مسائل هویتی هستند.*گروه فرهنگی-اجتماعی شکده برهان/ انتهای متن| کد مطلب: 10207 | تاریخ: ۱۳۹۶/۹/۲۶ | ساعت: ۱۲ : ۲۳
اقتصاد گردان - اسپایکد ریویو- سیاست های هویتی نیروی غالب زندگی عمومی غربی است. با این حال بسیاری نتیجه می گیرند که هویت گرایان قرن بیست ویکم صرفا آ ین مدل از فعالانی هستند که در دهه ۱۹۶۰ خواستار ن یا سیاه پوستان بودند. این موضوع قدری گمراه کننده است، چرا که تغییر انگیزه ها و مسائل سیاست های هویتی را طی این دهه ها نادیده می گیرد.در واقع سیاست های هویتی که ابتدا در اوا قرن هجدهم ظهور کرد، از آن زمان دچار تحولات مهمی شده است. های محافظه کار از آن استقبال کرده و های رادیکال تحسینش نموده اند؛ سیاست های هویتی بر هویت های گسترده یی مانند ملت ها یا مردم تمرکز کرده، یا بر افرادی خاص متمرکز شده است و اگرچه امروز به عنوان نیرویی چپ گرا شناخته می شود، اغلب روایتی در اختیار انی که راست گرا هستند، چه سنت گرا باشند و چه ملی گرا، گذاشته است.بنابراین اگر ی بخواهد وجه منحصر به فرد سیاست های هویتی را درک کند، لازم است که تاریخچه آنها را بکاود. این تاریخچه را می توان به چهار مرحله تقسیم کرد. مرحله اول: شورش علیه جهانشمول گرایی عصر روشنگریاوا قرن هجدهم بود که بذرهای آنچه بعدها تبدیل به سیاست های هویتی شد کاشته شد. در این مرحله، شدن هویت قدرت خود را از واکنش محافظه کارانه به روشنگری و به ویژه حمایت روشنگری از جهانشمول گرایی ب می کرد. این ضدروشنگری، ایده جهان شمول بودن بشر را محکوم کرد و مدعی شد که تنها هویتی که اهمیت دارد، هویت افراد و گروه های خاص است. این مخالفت فرقه گرایانه با نگاه جهان شمول گرایانه روشنگری یکی از ویژگی های تمایزبخش بینش راست گرای قرن نوزدهم بود. محافظه کارانه رمانتیک در آلمان بر اهمیت تفاوت های فرهنگی تاکید می کرد و مدعی بود که هویت های مبتنی بر فرهنگ اصیل تر از نوعی وابستگی انتزاعی به جهانشمول گرایی هستند. چنین احساساتی تا حدی واکنش به نفوذ روزافزون آرمان های عقل گرایانه و جهانشمول گرایانه تفکر روشنگری فرانسه در جوامع اروپایی بود. بنابراین رمانتیک های آلمانی به خوبی کولتور اصیل را در مقابل روح انتزاعی جهانشمول گرای روشنگری فرانسوی قرار دادند. یوهان گاتفرید هردر فیلسوف آلمانی (۱۸۰۳-۱۷۴۴)، روح فرقه گرایانه این نوع ستایشگری جدید رمانتیک از هویت فرهنگی را عمیقا به کار گرفت. او ادعا کرد فرهنگ است که هر قوم را تعریف کرده و هویت و روح متمایزی به آنها می بخشد.خصومت با ارزش های جهانشمول گرایانه و همبستگی انسان ها محدود به آلمان نبود. هواداران هویت گرای ضدروشنگری در فرانسه نیز احساسات مشابهی داشتند. جوزف د میستر، فیلسوف مرتجع فرانسوی، آرمان های مربوط به را به مثابه انتزاعیاتی بی معنا نکوهید. او مدعی شد که «چیزی به نام انسان وجود ندارد». و ادامه داد «من فرانسوی ها، ایتالیایی ها و روس ها را دیده ام»، اما «هیچ جا با انسان مواجه نشده ام».در خلال قرن نوزدهم، تمرکز رمانتیک بر فرد، ناهمگونی های هویت را افزایش داد و ویژگی های مرتبط با روح به اصطلاح منحصربه فرد مردم مختلف را ستود. به تدریج مفهوم روح متمایز فرهنگی تبدیل به روایت ملی گرایی و این ایده شد که هر ملتی دارای ویژگی های منحصربه فرد خود است. همانطور که ارنست رنان، فیلسوف فرانسوی قرن نوزدهم، می گوید «ملت یک روح است، یک اصل ».حمایت ضدروشنگری از ناهمگونی و تفاوت فرهنگی بر ایجاد نوعی ج طلبی معرفت شناختی تاثیر گذاشت. این ادعا که فرهنگ های مختلف روش های مختلفی برای شناخت موثر هویت های ملی کهن دارند. از این نظر مقدمه فرهنگی نوع شناسی های نژادی بود، که تفکر غربی را در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم تحت تاثیر قرار داد.همه اینها مایه نفرت روح روشنگری بود. روشنگری همیشه با این ایده سنتی مخالف بود که هویت شما با [محل] تولدتان، بیولوژی و جایگاهتان در نظم طبیعی تعریف می شود. متفکران عصر روشنگری می گفتند که انسان ها با ساختن تاریخ خودشان را ساخته اند. به این طریق بود که روشنگری قادر به ایجاد نوعی آگاهی شد که تجربه خاص افراد و گروه های خاص را تعالی بخشید. امروز که با بدبینی به تلاش برای جهانشمول گرایی نگاه می شود، فراموش این موضوع آسان است که اصول اساسی برابری و حقوق، در دل این جهان بینی جهانشمول جای داشته است.در طول دو جنگ جهانی، تمرکز ضدروشنگری بر هویت ملی، در قالب حزب نازی، شکلی رادیکال یافت. این بدان معنا بود که سیاست های فرقه گرا و ضدجهان شمول گرا با نژادپرستی و نهایتا هولوکاست پیوند می خورد. عجیب نیست که پس از جنگ جهانی دوم، سیاست های هویتی راست گرا مجبور به بازبینی شده و طرفداران آن سعی در ارائه تصویر ملی گرایانه معتدل تری داشتند. مرحله دوم: جناح چپ و های اجتماعی نوینپس از جنگ جهانی دوم سیاست های هویتی ملی گرا به حاشیه رانده شدند. دو دهه دیگر نیاز بود تا سیاست های هویتی دوباره احیا شوند. اما این بار به جای جناح راست، جناح چپ بود که از سیاست های هویتی مربوط به گروه ها حمایت کرد.جناح چپ، با وجود پایبندی رسمی به ارزش های جهانی، همیشه از تسلیم شدن به آنها سر باز زده است. سابقه حمایت جناح چپ از های ضداستعماری، برابری ن یا مبارزات ضدنژادپرستی در بهترین ح پراکنده بود. در نتیجه های خواهانه دهه ۶۰ مجبور شدند استراتژی خود را برای انطباق با اه آنها تغییر دهند. در ایالات متحده بخش هایی از حقوق مدنی به این نتیجه رسیدند که شدن هویت سیاه پوستان بهترین راه است. دیگر گروه ها و اقلیت ها رویکرد مشابهی برای دستی به حقوق جدید خود اتخاذ د. از این رو های خواهانه ن و دگرباشان بر خاص بودن تجربه ن و دگرباشان تمرکز د تا به حقوق و هایی دست یابند که پیش از این انکار می شدند.این های اجتماعی جدید تاثیر عمیقی بر خود جناح چپ داشتند که مدت ها تلاش کرده بود به مفهوم همبستگی معنای گسترده تری ببخشد. و به تدریج تمرکز جناح چپ از طبقه به هویت تغییر کرد.برای چپ جدید دهه ۶۰ و ۷۰ حمایت از های خواهانه جهان سوم تبدیل به منبع منحصربه فردی از هویت رادیکال شد. دلیل آن این بود که در بسیاری از جوامع غربی، نبود امیال رادیکال در حوزه داخلی، چپ جدید را متمایل به جست وجوی اه ی در خارج از کشور کرده بود. برای مثال چپ در فرانسه برابر بود با انقلاب فرهنگی چین تا هرگونه نیروی اجتماعی داخلی.این جهان سوم گرایی همزمان بود با مخالفت ضدفرهنگی با غلبه جهان بینی جوامع غربی. در عین حال، مخالفتی با نظم کهن نیز بود که هیچ گاه حیات نظام مندی ایجاد نکرده بود تا بتواند ایدئولوژی خود را تولید کرده یا جایگزینی جدی برای وضعیت موجود بیافریند. در واقع نزاع های فرهنگی بر سر سبک زندگی و ارزش ها که در دهه ۶۰ در گرفت و در دهه ۷۰ قدرت یافت، به های ضدپارلمانی میان دو جنگ جهانی که برخی از آن واهمه داشتند تبدیل نشد. در عوض، در این ضدفرهنگ، منطق «آنچه شخصی است است» را به سمت پذیرش سیاست های هویتی پیش برد که به معنای حرکت «از جمعیت انبوه رای دهندگان به سمت کمپین های تک مساله یی» بود.با این حال در بیانی رادیکال از و توانمندسازی، تغییر جهت به سمت سیاست های هویتی انگیزه یی محافظه کارانه داشت. این حساسیتی بود که «امر جزئی» را به رسمیت می شناخت و به تمایل به ارزش های جهانی بدگمان بود. از این رو سیاست های هویتی بر آگاهی از خود و فهم چگونگی درک خود متمرکز شد. سیاست های هویتی، سیاست های «همه چیز درباره من است» بوده و همچنان نیز چنین است.حتی زمانی که هویت خود در قالب هویت گروهی بیان می شد، مست م آن بود که موفق شود دیگران را مجاب کند که آن را به رسمیت بشناسند. همان طور که تونی جات مورخ اشاره می کند آموزه هایی که برای بیان سیاست های هویتی پرورش یافتند سمت و سوی روان شناختی به خود گرفتند و اغلب به «پروژه های سنتی انقلاب اجتماعی» بی اعتنا بودند. در واقع «آنها به دنبال تضعیف مفهوم فاعل انسانی بودند که زمانی شالوده آنها بود».ظهور گروه های مختلف مبتنی بر هویت در دهه ۶۰ حاکی از کاهش انتظارات از جناح چپ بود. این حساسیت جدید به واضح ترین شکل توسط به اصطلاح «چرخش فرهنگی» ابراز شد. تمرکز بر سیاست های فرهنگی، تصویر و بازنمایی، چپ را از علاقه سنتی خود به همبستگی اجتماعی دور کرد، و مهم ترین ویژگی این چرخش فرهنگی، قدسی هویت بود. آرمان های تفاوت و تنوع جایگزین آرمان همبستگی انسانی شده بودند. مرحله سوم: وحدت هویت یا قربانی بودنیکی از مهم ترین تحولات در تاریخ سیاست های هویتی وحدت آن طی دهه ۷۰ با سیاست های نوظهور قربانی محور بود. این موضوع اتفاقی نبود. هردو گرایش بیانگر بحران اعتماد به چپ بودند.طی دهه های ۶۰ و ۷۰ تحول عظیمی در سیاست های لیبرال و رادیکال رخ داد. رادیکالیسم ضعیف شد و کمتر در پروژه های تحول اجتماعی سرمایه گذاری کرد. در طول این دوره بسیاری از متحدان سنتی چپ به عنوان قربانیان سیستم شناخته شدند. الگوی مشابهی در ن مشهود بود.در اوا دهه ۶۰ و اوایل دهه ۷۰ فمنیست ها به شدت علیه قربانی نشان دادن ن بحث د. با وجود این، تا اوا دهه ۷۰ اساسا این دیدگاه ها مورد تجدید نظر قرار گرفت. اکنون کمپین ها ن را افرادی که قربانی شده اند، سرکوب شده اند و حقوقشان نقض شده است معرفی می د. جناح چپ نیز رنج را به عنوان منبعی مهم برای بسیج هوادارانش برای رسیدن به اه خود در نظر می گرفت.طی دهه ۷۰ معنای قربانی به شدت تغییر کرد. در ابتدا قربانی قربانی یک تجربه خاص، برای مثال قربانی یک جرم، توصیف می شد. با این حال در طول دهه ۷۰ معنای قربانی شدن گسترش یافت و تجربه گروه های متنوعی را در برگرفت. این رویکرد جدید به دنبال تغییر معنای قربانی شدن نیز بود: قربانی شدن دیگر نوعی استثنایی از آسیبی که یک فرد دیده بود به شمار نمی رفت؛ بلکه شرط لازم جامعه یی ناعادل محسوب می شد. گروه های مختلف از طریق بازتعریف و گسترش تجربه قربانی شدن مدعی شدند که قربانی جامعه بودن یکی از ویژگی های بنیادی هویت آنهاست.بازتعریف هویت قربانی، به صورت آگاهانه، به دست گروه جدیدی از فعالان ترویج شد که کمپین های خود را شکل جدیدی از سیاست های رادیکال می دانستند. مقایسه نخستین نسخه از اثر کلاسیک ویلیام رایان، سرزنش قربانی، که در سال ۱۹۷۱ به چاپ رسید با نسخه ۱۹۷۶ از آن کتاب گویای این مساله است. ایده اصلی آن کتاب این بود که در ایالات متحده قربانیان نابرابری -برای مثال سیاه پوستان- به خاطر مشکلات جامعه به طور غیرمنصفانه یی سرزنش می شدند. رایان دیدگاهی ضدسرمایه داری پوپولیستی ارائه داد که مجرم را متهم نمی کرد، بلکه سیستم را به خاطر قربانی مردم متهم می کرد. رایان در همان زمان در مقدمه خود بر ایده اش در سال ۱۹۷۶ نوشت تصویر او از قربانی بسیار گسترده تر از آن چیزی شده است که در سال ۱۹۷۰ ارائه داده بود. او نوشت: «از سال ۱۹۷۰ دیدگاهم را درباره اینکه «قربانیان» در جامعه امریکا واقعا چه انی هستند گسترش داده ام. من بر وضع وخیم فقرا و سیاه پوستان تمرکز می . در حقیقت هر که به خاطر معاش خود و خانواده اش به حقوق و دستمزد وابسته است و منبع درآمدی مهم دیگری از طریق نوعی مالکیت ثروت ندارد، یک قربانی بالقوه در امریکاست.»این ایده که تقریبا تمام انی که بیرون از طبقه حاکم هستند قربانی بالقوه بوده اند، نشان می دهد که قربانی شدن به جای یک تجربه استثنایی، بخشی از واقعیت وجودی فرهنگ امریکایی بوده است.احساس شایع قربانی شدن احتمالا متمایزترین میراث فرهنگی این دوره بوده است. مرجعیت قربانی در حال افزایش بود. بخش هایی از جناح چپ و راست مشروعیت مرجعیت قربانی را تصدیق د. این بدان معنا بود که قربانی شدن به یک منبع مهم فرهنگی برای ساخت هویت تبدیل شده است. گاهی به نظر می رسید که همه می خواهند برچسب قربانی را بر خود داشته باشند.قربانی شدن رقابتی به سرعت به تلاشی برای ایجاد سلسله مراتبی میان قربانیان منجر شد. بر اساس مطالعه یک جامعه شناس امریکایی، های مختلف به شکلی غیررسمی به «ایجاد روحیه مشترک قربانی شدن، خشم اخلاقی و مخالفت حق به جانب با دشمن مشترک، یعنی سفیدپوست ها» پیوستند. البته نه به این معنا که سفیدپوست ها مدت ها در معرض قربانی شدن قرار نداشته اند. در دهه ۱۹۸۰ یک مردانه جدید ظهور کرد که اصرار داشت مردها نیز گروهی از قربانیان ناشناخته و به حاشیه رانده شده هستند.طیف گسترده یی از تجاربی که پیش از این عادی دانسته می شدند، به عنوان قربانی شدن طبقه بندی شدند و در دهه ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ گسترش یافتند. مرحله چهارم: خصیصه درمانی سیاست های هویتییکی از نوآوری های کلیدی در حوزه قربانی ساختن در دهه ۱۹۷۰ بی گناه نشان دادن قربانی بود. در واقع یکی از وسیع ترین ابزارهای لفظی طرفداران قربانی، رد هرگونه پرسشی درباره ادعای یک فرد یا گروه به این بهانه بود که آن را «سرزنش قربانی» می دانستند. جرم شناسان رادیکال استدلال می د که سرزنش بی انصافانه نه تنها شامل حال قربانیان جرم و جنایت، بلکه شامل حال همه افراد محروم می شود. کتاب سرزنش قربانی رایان نقش مهمی در بی اعتبار هرگونه پرسشی درباره ادعاهای طرفداران قربانی بازی کرد.مفهوم «قربانی بی گناه» به قربانیان خودخوانده مرجعیت اخلاقی می بخشید. در نتیجه در طول زمان هویت قربانی تقریبا به عنوان یک چیز مقدس در نظر گرفته شد. همانطور که در یک مطالعه مشاهده شد، «قربانی» به طور فزاینده یی به منزله مفهومی اخلاقی به کار رفت. فرانک وید می نویسد: «قربانی بودن به معنی میزانی از بی گناهی و بی تقصیری است، بطوری که قربانی مسوولیت سرنوشت خود را بر عهده نمی گیرد».طرفداران فرهنگ قربانی نه تنها استدلال می کنند که موکل آنها بی گناه است، بلکه همچنین معتقدند سخن این قربانیان را باید باور کرد. پیش فرض اعتبار قربانیان، درباره قربانی شدن ک ن نیز دوباره افزایش یافت. تقاضای «باور ک ن» به سرعت این نتیجه انکارناپذیر را در پی داشت که «ک ن دروغ نمی گویند». در دهه های اخیر شعار «قربانی را باور کن» تا آنجا نهادینه شده است که انی که متهم به انجام خلاف شده اند تا زمانی که بی گناهی خود را ثابت نکرده اند گنا ار شناخته می شوند. به همین دلیل است که آن آگاهی در حال افزایش و تعریف در حال گسترش از آزار ، زورگویی و ریزپرخاشگری مدعی است آنچه مهم است اعتقاد «قربانیان» است که آیا قربانی شده اند یا نه و انگیزه واقعی انی که آنها را متهم می کنند در درجه بعدی است. این موضوع به نوبه خود چرخش روانشناختی مهمی در سیاست های هویتی است.قربانی شدن، مرجعیت اخلاقی سیاست های هویتی را فراهم کرد. های ای که پیش از این به و تحول اجتماعی متعهد بودند، خود را گروه هایش قربانی شده دانسته و معرفی د. آنها درخواست «قربانی را باور کن» را دلیلی برای احترام و تایید در نظر گرفتند. این استدلال که قربانیان بی گناه اند به صورت این ادعا درآمد که تفسیر گروه هویتی خاصی از واقعیت نمی تواند مورد پرسش و مجادله قرار گیرد.در ظاهر به نظر می رسد آ ین شکل از سیاست های هویتی که نقطه تمایز آن ترکیب آگاهی و دلمشغولی قربانی با تایید درمانی است وجوه مشترک کمی با نمونه های قرن نوزدهمی خود دارد. با این حال از یک جهت مهم نشانگر ادامه نگرش و معرفت شناسی فرقه گرای هویت گرایان قرن نوزدهم است. هر دو صورت هویت گرایان اصرار دارند که تنها انی می توانند واقعیت یک فرهنگ را درک کنند که در آن فرهنگ خاصی که به آنها هویت می دهد، زندگی کرده اند و تجربه ورزیده اند. به این معنا هویت است که حق سخن گفتن درباره مسائل مربوط به یک فرهنگ خاص را به افراد می دهد.طرفداران سیاست های هویتی بیش از پیش ادعا می کنند که مسائلی وجود دارند که تنها ن یا گرایان حق سخن گفتن درباره آنها را دارند. مرزهای فرهنگی و هویتی محکم شده و در حال حاضر به شدت تحت نظارت قرار دارند. اغلب یک تابلوی «ورود ممنوع» به انی نشان داده می شود که به نظر می رسد می خواهند انحصاری که متولیان فرهنگی در مورد فهم هویت خودشان دارند را زیر سوال ببرند. انی که جرات می کنند بی اجازه به یک فضای فرهنگی خاص وارد شوند، به عنوان ایادی استثمارگر «استیلای فرهنگی» محکوم می شوند. شه جزمی باور قربانی به دلیلی برای تعطیل بحث درباره هر موضوعی که هویت گرایان توهین آمیز می یابند تبدیل شده است. از نگاه آنها هرگونه انتقاد از های شکل گرفته به دست هویت گرایان یک جرم فرهنگی است. اجبار به باور و نه انتقاد از افرادی که ادعا می کنند هویت قربانی دارند، بر پایه درمان گری، موجه شده است. گفته می شود که انتقاد موجب نوعی قربانی شدن روانشناختی مجدد می شود و در نتیجه باعث زخم روانی و آسیب فیزیکی می شود. این استدلال درمان گرانه در مقابل داوری انتقادی و بیان، انتقاد را حمله یی نه تنها به نظرات و عقاید، بلکه همچنین بر فرد دارنده این نظرات می داند. نتیجه آن انتقادآمیز و غیرلیبرال است. به همین دلیل است که در جامعه و به ویژه محیط ها اغلب ناممکن است که درباره مسائل خاصی بحث شود. پایان همبستگیسیاست های هویتی، از زمان چرخش درمان گرانه، نسبت به صورت های پیشین خود در دهه ۶۰ و ۷۰ کمتر بر مسائل و اجتماعی متمرکز بوده است. سیاست های هویتی در شکل کنونی انرژی خود را صرف ب احترام و اعتبار کرده است. هدف سیاست های هویتی سابق آن چیزهایی بود که آنها را موانع ، اجتماعی و اقتصادی تلقی می کرد و انرژی خود را بر مقابله با تبعیض معطوف کرده بود. گرچه خود را وقف ارتقای هویت گروه ها کرده بود، هدف اصلی آن دستی به برابری بود. بدون تردید گرایش های ج طلبانه قدرتمند و جهان بینی خود ارجاعانه یی درباره جهان داشت، اما برخلاف سیاست های هویتی امروزی اه خود را از طریق زبان روانشناختی و خودشیفته «همه چیز درباره من است» پیش نمی برد. برای مثال فمنیسم در دهه ۷۰ برای غلبه بر موانع اجتماعی ای که ن را از دستی به برابری با مردان بازمی داشت مبارزه می کرد. فمنیست هایی که خواستار رفتاری مشابه با رفتاری که با مردان صورت می گرفت بودند بسیار متفاوت با افرادی هستند که بر تفاوت میان جنس ها تاکید می کنند و خواستار فضاهای امن و محافظت در مقابل ریزپرخاشگری ها و تمجیدهای نامناسب اند.یکی از مهم ترین ویژگی های مرحله کنونی از سیاست های هویتی که توجه اندکی به آن شده است گرایش آن به تجزیه و تفرد است. گرایش روزافزونی نسبت به گسترش گروه های هویتی و ج طلبی وجود دارد. علاوه بر این هر ی می خواهد بخشی از اینها باشد. از زمان در گرفتن بحث درباره استیلای فرهنگی، انواع بازیگران جدید مدعی حمایت از تمایز فرهنگ خود شده اند. گروه هایی که در حاشیه سیاست های فرهنگی قرار داشتند اخیرا زبان و شیوه های سیاست های هویتی را فراگرفته اند. بنابراین دانشجویان های چین تلاش کرده اند بحث درباره رفتار حکومت خود در تبت را بر اساس اینکه این موضوع را از نظر فرهنگی غیرمهم و توهین آمیز می دانند خاتمه دهند؛ دانش آموزان مسلمان و یهودی خواستار فضاهای امن هستند؛ و برخی از دانشجویان محافظه کار خواستار محافظت در مقابل خشونت کلامی در محیط شده اند. در حقیقت با تقاضای روبه رشد حفاظت از «هویت سفیدپوست ها»، سیاست های هویتی خود تبدیل به نوعی کاریکاتور شده است.برخی طرفداران سیاست های هویتی خود را متحد یکدیگر می دانند. با این حال سیاست های فرهنگی به ندرت امکان ایجاد پیوندهای قوی میان گروه های مختلف را فراهم می کند، همان طور که امروز نزاع شدید میان فمنیست ها و فعالان تغییر ت بیان گر آن است. همبستگی انسانی یکی از قربانیان اصلی سیاست های هویتی است. هنگامی که گروه های مختلف به گوشه امن خود بازمی گردند زمینه کمتری برای انی که متعهد به سیاست های همبستگی و آرمان جهانشمول گرایی هستند وجود خواهد داشت.منبع: ترجمان
دینداری و شه دینی منفک از فرهنگ قابل تأمل نیستندگروه دین و زندگی: صاحب نظران بسیاری دین و فرهنگ را تعریف کرده اند، تا آنجا که برخی از وجود پانصد تعریف برای دین و دویست و پنجاه تعریف برای فرهنگ سخن می_گویند.بخشی از تعاریف یاد شده نشان از وجود رویکردهای گوناگون در تعریف دین و فرهنگ دارد. برای نمونه، برخی از تعاریف در رویکرد مصداق گرایانه قرار می گیرد، شماری در رویکرد کارکرد گرایانه، برخی در رویکرد غایت گرایانه_و… .در نسبت سنجی دین و فرهنگ می_توان هر یک از رویکردهای یاد شده در تعریف دین را با همان رویکرد در تعریف فرهنگ مقایسه کرد و از رابط? دین و فرهنگ سخن گفت.
برای نمونه، رویکرد مصداق گرایی در تعریف دین را با رویکرد مصداق گرایی در تعریف فرهنگ به بحث و بررسی گذاشت و یا رویکرد کارکرد گرایانه در تعریف دین را با همان رویکرد در تعریف فرهنگ مقایسه کرد.
اما این نسبت سنجی بسیار زمان بر خواهد بود و افزون بر این، وجی مکتوب بحث بسیار حجیم خواهد شد و از حد و انداز? یک مقاله بیرون خواهد رفت.بنابراین شایسته است تنها رویکردهایی در تعریف دین و فرهنگ مقایسه شود که با بحث دین و فرهنگ سازگار افتد و دغدغ? اصلی صاحب نظران فرهنگ و دین باشد.
بر این اساس از میان رویکردهای یاد شده، دو رویکرد معروف و پرطرفدار در تعریف دین و فرهنگ با یکدیگر مقایسه می شود.
رویکرد نخست، رویکرد مصداق گرایانه است که دین شناسان و صاحب نظران مسائل فرهنگی- جامعه شناسان و مردم شناسان- بیشتر از این رویکرد در تعریف دین و فرهنگ سود می برند و رویکرد دوم، رویکرد کارکرد گرایانه است که جامعه شناسان در تعریف دین و فرهنگ از آن سود می گیرند.یک نظر این است که دین یکی از عناصر فرهنگ است. تصور از دین و دینداری محتوای معرفتی دین و نحوه تأثیرگذاری دین در زندگی، همه دارای وجهی تاریخی و نتیجه تعاملاتی است که دین با سایر مقومات فرهنگ دارد.»فلسفه دین«حاصل نگاه فلسفی به دین است.
دین را می توان از جهات مختلف موضوع تأمل فلسفی قرار داد. یکی از این جهات، پرسش فلسفی از نسبت دین با زندگی است. قوام دین و دینداری وابسته به نحوه تأثیر دین بر زندگی است.دین به طور کلی و هر دین به گونه ای خاص دارای آثاری در زندگی است. پرسش از نحوه تأثیر دین در شه و رفتار و مناسبات را می توان در قالب نسبت دین با فرهنگ صورت بندی کرد.
در این نگاه ما فرهنگ را مبدأ مناسبی برای تفکر تلقی کرده ایم. در سال های اخیر بسیاری از بحث های متعارف فلسفی با نسبتی که با فرهنگ دارند، مورد مطالعه قرار گرفته اند.
اگر فرهنگ را به عنوان مبدأ مناسب برای تأمل درباره عناصر سازنده زندگی بدانیم، دین یکی از مهم ترین عناصر فرهنگ است.
در این گونه تفکر در باب دین، دین در بستر تاریخ و در نسبت با سایر مقومات زندگی به شه در می آید. در این گونه تأملات همواره به این اصل توجه می شود که انسان و تفکر و شناخت و سایر مقولات زندگی انسان، تاریخی است.دین، دینداری و شه دینی هیچ کدام منفک از فرهنگ قابل تأمل نیستند، اگر این تفکیک را انجام دادیم، کاری انتزاعی است و بدون نسبت های تاریخی دین و شه دینی شیده ایم.دینداری و نتایج دینداری که شه دینی، تمدن دینی و شرایع دینی و… است، همه در نسبت با فرهنگی که این دین در آن پدید آمده به شه در می آید. در این نوع نگاه به دین، مسئله زندگی و تطوراتی است که در زندگی به وجود می آید. پس وقتی دین را در نسبت با فرهنگ مورد تأمل قرار می دهیم، توجه داریم که دین را به نحوه انضمامی و از جهت نحوه نقش آفرینی در زندگی و نحوه تأثیرگذاری در شه و عمل مؤمنان مورد تأمل قرار دهیم.
یکی از مباحث مهم مطرح در فلسفه فرهنگ این است که ما فرهنگ به عنوان کلی که تمام افراد را در بر می گیرد نداریم، بلکه فرهنگ ها داریم به همین جهت »هردل« در تعریف فرهنگ فرهنگ ها را شبیه منادها می داند و هر فرهنگ قاعده خاص خود را دارد و فرهنگ ها از یک قاعده فراگیر تبعیت نمی کنند به همین دلیل ما در بررسی عناصر فرهنگ قاعده عام نداریم.
یعنی یت در بستر فرهنگ اروپایی در مسیر تحولات، تجاربی داشتند و و بودا و… سرنوشت دیگری داشته اند.
از نتایج این بحث این است که هرگونه دین دینداری و هرگونه شه دینداری با توجه به گونه ای از پیشداشت ها، پیشداوری ها و پیش فرض ها قوام پیدا می کند. اساساً فهم و معرفت بدون پیشداشت، پیشداوری و پیش فرض نیست و معرفت در فضای خالی و انتزاعی صورت نمی گیرد و انسان »در جهان« شروع به معرفت می کند و ما نمی توانیم فارغ از سنت ها صاحب شه شویم. اما از آنجایی که انسان دارای عقل و تفکر است، همواره در حال گفت وگو با این سنت است و ما در مقام شه همواره در حال گفت وگو با یک سنت هستیم. شه دینی در هر فرهنگی حاصل گفت وگوی دینداران با آن دینی است که حالا به صورت سنت وجود دارد و شه های دینی فارغ از سنت دینی و وجه تاریخی دین صورت نمی گیرد و خود نگاه تاریخی صور مختلفی دارد. در حال حاضر نگاه تاریخی هگل طرفدار چندانی ندارد و به معنایی عقبه نداشته اما نگاه تاریخی اساساً قابل نفی نیست.»نگاه تاریخی« فقط این نیست که ما بپذیریم که پیشینیانی دارای این تفکر بودند و بعد این تفکر تطور داشته است. بلکه به رسمیت شناختن آن است که شه من و خود و با همه پیشداوری و پیش فرض و پیش داشته های من تاریخی است. یعنی من محصول تطوراتی هستم اما از آنجایی که می شم، وارد گفت وگو با سنت می شوم.
ما همواره ضمن شیدن متوجه هستیم که اصل دین، شه دینی و زندگی دینی و دینداری یک وجه فرهنگی و تاریخی دارد.
بر این اساس، باید تنوع فرهنگی را به رسمیت شناخت.
یکی از آثار پایان متافیزیک این است که ما میزان های قاطعی برای پیشرفت و اص نداریم و هیچ فرهنگی میزان برای سایر فرهنگ ها نیست اگر ما این نگاه تاریخی و مبنای فرهنگی را بپذیریم، از اص دادن به فرهنگ مدرن و به تعبیری از غرب محوری، فاصله می گیریم یعنی هر فرهنگی به اقتضای فرهنگ و تجارب و شه های خود دریافت خود را از مسائل عنوان می کند و قابل ارزش است.
نسبت دین و فرهنگ با توجه به نظریات مختلف در باب قلمرو دین و فرهنگ متفاوت خواهد بود.
بر اساس نظری? دین حداکثری، نسبت دین و فرهنگ این همانی خواهد بود، زیرا دین حداکثری ناظر به تمامی ابعاد زندگی انسان است و هیچ زاویه ای از زوایای زندگی انسان از نظارت دین بیرون نیست.
چنان که فرهنگ نیز یک عنوان کلی است که فرهنگ عامه و خاصه را در بر می گیرد و تمامی دانش ها، روابط، قوانین، آداب و رسوم و … در زیر مجموع? فرهنگ قرار می گیرد. بر این اساس دین به فرهنگ، بسیار یاری می رساند و می تواند در فرهنگ سازی نقش بسیار برجسته ای داشته باشد، چنان که فرهنگ نیز در دین بسیار تأثیر گذار است و با آمدن دین، فرهنگ مردم رنگ و بوی دینی می گیرد و آنچه پیش از ظهور دین به عنوان فرهنگ شناخته می شد، امروزه به عنوان عناصر دین شناخته می شود که برخی، از آن به فرهنگ دینی یاد می کنند.
در مواردی نیز فرهنگ با آمدن دین اصلاح می_گردد و در مواردی هم بر شماری از عناصر فرهنگ مهر ابطال می خورد. برای نمونه، تعدد زوجات را که جزو فرهنگ عرب جاهلی بود، با کمی اصلاحات در تعداد همسران امضا کرد و در نگاه شماری با شرط عد ، مهر ابطال بر تعدد زوجات زد. چنان که در قصاص و دیه نیز فرهنگ عرب جاهلی با کمی تغییرات پذیرفته شد و دیه و قصاص که جزو عرف و عادت عرب جاهلی بود، رنگ دینی گرفت و در شمار عناصر فرهنگ دینی قرار گرفت.در نتیجه آنچه دنیوی شناخته می شد و ساخت? دست آدمیان بود رنگ دینی گرفت و در شمار عناصر دین قرار گرفت.
چنان که سعی میان صفا و مروه که در میان عرب جاهلی رواج داشت، در پذیرفته شد و وقتی مسلمانان کراهت خویش را از این حکم در قالب یک پرسش ابراز داشتند (آیا ما نیز چون بت پرستان سعی میان صفا و مروه کنیم؟)، افزون بر این، فرهنگ نیز یاری های بسیار به دینداران دارد و دین را برای ایشان در خور فهم می سازد و طرفداران یک دین را به مبانی و روش های فهم دین رهنمون می سازد.
برای نمونه، شاخه های گوناگون علوم که در شمار عناصر فرهنگی قرار می گیرند، در فهم بخش های گوناگون دین یاری گر دین پژوه خواهد بود.
همچنین دانش زمین شناسی، جغرافیا، اصول فقه و … تأثیر بسیار در دین خواهد گذاشت و فهم ما را از دین متحول خواهد کرد.
نسبت دین و فرهنگ با توجه به دین حداقلی و فرهنگ، نسبت این همانی نخواهد بود، زیرا دین حداقلی تنها ناظر به زندگی ا وی است و برای زندگی دنیوی هیچ گونه برنامه ای ندارد، اما فرهنگ ناظر به زندگی دنیوی است و آ ت و مسائل ا وی در حیط? فرهنگ قرار نمی گیرد مگر در جایی که یک فرهنگ تحت تأثیر یک دین قرار گرفته باشد و عناصری در فرهنگ ناظر به زندگی ا وی باشد.
بحث دیگری که در روشن سازی نسبت دین و فرهنگ بسیار نقش آفرین است، بحث خاستگاه دین و فرهنگ است. اگر دین و فرهنگ یک آبشخور واحد داشته باشند، نسبتی خاص میان این دو برقرار خواهد شد و هر یک از دین و فرهنگ یاری گر دیگری خواهد بود. در این یاری رسانی اگر نقش و کارکرد دین و فرهنگ برابر باشد یا نقش یکی در رساندن به دیگری بیشتر باشد، یا اگر دین خاستگاهی متفاوت از فرهنگ داشته باشد، در این صورت منشأ پیدایش دین و فرهنگ متفاوت خواهد بود و در نتیجه نسبت دین و فرهنگ متفاوت خواهد شد.
برای نمونه اگر منشأ پیدایش دین، ترس انسان نخستین باشد و خاستگاه فرهنگ، نیاز انسان به زندگی اجتماعی، در این صورت دین و فرهنگ یک خاستگاه واحد نخواهند داشت و نسبت میان آنها چون نسبت میان دو چیز با یک خاستگاه واحد نخواهد بود. چنان که اگر خاستگاه نظام_های فرهنگی به دین بازگردد، در این صورت نیز رابط? دین و فرهنگ مانند دیگر صورت ها نخواهد بود.
بنابراین برای روشن شدن نسبت دین و جامعه ناگزیر از بحث دربار? خاستگاه دین و عرضة دیدگاه های گوناگونی که در این زمینه وجود دارد خواهیم بود. نوشته شده توسط admin در شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۹:۱۱ ق.ظ
مطمئنم خج زدگی چیزی نیست که شما دوست عزیزِ خواننده تابه حال احساسش نکرده باشید، مثل وقتی در جمع حرف اشتباه یا نامناسبی می زنید و همه نگاه تان می کنند. حتما موافقید که این مواقع احساس واقعا بدی به سراغ آدم می آید و انگار همه ی حاضرین، درباره ی گفته ی ما قضاوت می کنند. دقیقا در همین نقطه از احساسات منفی است که صورت تان قرمز می شود، قلب تان می خواهد از جا کنده بشود و آرزو می کنید کاش زمین دهان باز می کرد و در آن فرومی رفتید. احساس خج زدگی، احساسی مشترک میان تمام انسان های این کره ی خاکی است. اما این فراگیربودن، دلیلی بر مطلوبیتش نیست و حتما باید فکری به حال آن ید.با ب اعتمادبه نفس و به کارگیریِ را ارهایی که در ادامه مطرح می شوند، می توان بر خج زدگی پیروز شد. باور کنید خج زدگی مشکلی حل شدنی است و اگر آن را مهار کنید، از لحظات زندگی تان بیشتر لذت خواهید برد. با ما همراه باشید.«نه» به خج زدگی با تقویت اعتمادبه نفسحج زدگی و رفع آن۱. برای غلبه بر خج زدگی بر نقاط قوت تان تمرکز کنیدتقویت اعتمادبه نفس از طریق اهمیت قائل شدن برای نقاط قوت تان شکل می گیرد و اولین گام برای فائق شدن بر ترس های تان است، زیرا وقتی دچار خج زدگی می شویم که احساس می کنیم به اندازه ی کافی خوب نبوده ایم یا کمبودهایی داشته ایم. حال اگر به توانایی های خود فکر کنیم، می توانیم در موقعیت های سختِ این چنینی، قوی ظاهر شویم.در چه کاری توانایی های خوبی دارید؟ فهرستی درست کنید و در تهیه ی آن، نظر دوستان و اعضای خانواده تان را نیز جویا شوید. ویژگی های شخصیتی، مهارت ها و استعدادها، ویژگی های فیزیکی، مهارت های اجتماعی و ارتباطی و هرچیز دیگری را که فکر می کنید درمورد شما شاخص است، در این فهرست بگنجانید. هر روز این فهرست را مرور کنید و اگر می توانید موارد تازه ای به آن بیفزایید.با خودتان مهربان باشید و تلاش کنید مثبت فکر کنید. به این حرف ها اصلا به چشم حرف های کلیشه ای و بی اثر نگاه نکنید. مثلا وقتی صبح ها در آینه نگاه می کنید، به خودتان بگویید لایق شادی و خوشحالی هستید. یا مثلا می توانید از یکی از ویژگی های خوب تان تعریف کنید. خیلی جالب است که به خودتان بگویید: «صبح به خیر خوشگلم» یا «امروز چطوری دختر/پسر مهربان».۲. چالش های پیشِ رو را بشناسید و هدف گذاری کنیدبرای حل هر مسئله باید آن را به خوبی بشناسید. پس سعی کنید موقعیت هایی که شما را دچار خج زدگی می کنند، بهتر بشناسید. وقتی بدانید کِی دچار خج زدگی می شوید، راحت تر می توانید برای ازبین بردن این مشکل اقدام کنید. برای حل مشکلات خود اه سنجش پذیر و قابل دستی تعیین کنید. سپس تا جایی که می توانید، تلاش کنید به این اه برسید.مثلا اگر در برقراری ارتباطات و روابط بین فردی دچار مشکل هستید، ابتدا روی مهارت های لازم برای مدیریت این روابط تمرکز کنید و سپس برای به چالش کشیدن خودتان در مهارت ب شده، خود را محک بزنید.تقویت مهارت های بین فردی، مست م شناخت دقیق پیام هایی است که در روابط خود، به دیگران می فرستید. برای بهبود این مهارت، می توانید از دوستی کمک بگیرید که در این زمینه خوب عمل می کند. با او تمرین کنید تا در موقعیت های حقیقی، رفتار مناسبی داشته باشید.برای خود برنامه ریزی داشته باشید. مثلا بگویید هر هفته تلاشم را به کار می گیرم تا سر صحبت را با یکی از دوستان، همکاران یا… باز کنم. با این کار، مهارت های بین فردی شما افزایش پیدا می کند و به جایی می رسید که این کار مانند آب خوردن می شود.سعی کنید درمورد روش هایی که باعث افزایش اعتمادبه نفس تان می شود، تحقیق کنید. باور کنید برای حل مشکل خج زدگی تنها ی که واقعا به کمک تان می آید، خودتان هستید.۳. روابط خوب و سازنده داشته باشیدچالش ها در مواجهه با خج زدگیگاهی اوقات، کمبود اعتمادبه نفس شما نتیجه ی معا با افرادی است که با تمرکز بر مسائل بی مورد و حساسیت های بیهوده درمورد لباس و ظاهر و… شما را تحت فشار قرار می دهند. اگر در حلقه ی دوستان تان یا حتی اعضای خانواده ی خود چنین مشکلی احساس می کنید، هیچ ومی ندارد این احساسات بد را به دوش بکشید. به آنها بی اعتنا باشید و سعی کنید با دیگران، روابطی مثبت و دوست داشتنی پیدا کنید.دوستان خوب بسیار ارزشمندند. آنها موفقیت های شما را جشن می گیرند و در مشکلات، کنارتان خواهند بود.بعد از معا با افراد مختلف، باید اثر آنها را بر خود بسنجید. آیا احساس می کنید روحیه تان عوض شده و خوشحال ترید یا نشست وبرخاست با او شما را آزار داده و اعتمادبه نفس تان را تحت الشعاع قرار داده است؟ مراقب خود و احساسات دریافتی از دیگران باشید.۴. یادتان نرود، همه خج زده می شوندخج زدگی، بیشتر وقتی رخ می دهد که احساس می کنیم دیگران ما را مشاهده و درباره مان قضاوت می کنند. این حس ناخوشایند وقتی به ما دست می دهد که درحال سخنرانی برای جمع یا گروه های مختلفی هستیم که در آنها حضور داریم. اما باید بدانید که ریشه ی این مسئله در حس ترسی است که از کمبودداشتن و ناکافی و نالایق بودن داریم. یکی از بهترین راه ها برای مقابله با این احساسِ ناخوشایند این است که بدانیم همه ی افراد خج زده می شوند و ما تنها نیستیم.خج زدگی برای همه پیش می آید. همه ی ما گاهی اسیر آن می شویم. حتی برخی از ستاره های مشهور سینما نیز دچار این مشکل بوده اند و روی صحنه های مختلف و در مراسم های گوناگون، اب کاری هایی صورت داده اند. اما آنها همچنین، ستارگان بزرگی هستند که علی رغم چنین حسی، موفقیت های چشم گیری در حرفه ی خود به دست آورده اند.در بعضی موارد احساس خج زدگی، ریشه در کودکی افراد دارد، مثل وقتی ک ن توجه چندانی از والدین خود دریافت نمی کنند یا به اندازه ی کافی برای جلب نظر آنها خوب عمل نمی کنند، یا حتی وقتی مورد تمس و آزار سایر هم سن وسالان خود قرار می گیرند. این موارد می تواند موجب احساس خج زدگی در بزرگ سالی شود. برای رفع این مشکل،نیاز به درمان وجود دارد.مواجهه با موقعیت هایی توأم با خج زدگیمواجهه با موقعیت های خج زا۱. محرک های خج زدگی را بشناسیددر چه موقعیت هایی بیشتر دچار خج زدگی می شوید؟ آیا بیشتر، وقتی احساس می کنید مورد قضاوت دیگران هستید، این احساس به شما دست می دهد یا مثلا وقتی برای جمعی سخنرانی می کنید؟ شاید هم وقتی در اصطلاح خودمانی «سوتی» می دهید یا مثلا تکه ای غذا میان دندان های تان گیر می کند و… از نزدیکان خود خج می کشید و سخت تان می شود.برخی افراد، وقتی دچار خج زدگی می شوند که آشنایان شان آنها را در حال ارتکاب کاری ناشیانه ببینند. این حس وحال به «شرم» نزدیک است.برخی دیگر از افراد در موقعیت هایی که دیگران از مسائلی مانند موضوعات و… صحبت می کنند، دچار خج زدگی می شوند.در موارد دیگر و به طورکلی، بیشترِ افراد در موقعیت هایی که احساس کمبود می کنند، دچار خج زدگی می شوند. در این مواقع، این احساس مانع ملاقات با افراد جدید یا حرف زدن در جمع می شود.۲. بپذیرید گاهی خج زدگی پیش می آیدخج زدگی برای همه پیش می آید. شما یگانه فردی نیستید که ممکن است این حس را داشته باشد. درواقع خج زدگی نیز مانند اشتباه ، بخشی از طبیعت انسان ها است و می توان از آن درس گرفت. با درس گرفتن از این احساس می توانید به شناخت دقیق تری از خود برسید و ببینید ارزش های شما چه هستند. با درس گرفتن از موقعیت هایی که در آنها دچار خج زدگی می شوید، می توانید به رشد و توسعه ی فردی خودتان کمک کنید.اگر به سادگی خج زده می شوید، این یکی از ویژگی های رفتاری شماست، یعنی بخشی از شما که مشخص می کند چه ی هستید. یادتان باشد افرادی که به سادگی خج زده می شوند، سایر احساسات را نیز با عمق بیشتری تجربه می کنند. بنابراین افرادی هستند که از نظر اساسی تأثیرگذاری بیشتری بر سایرین دارند و می توانند دوستان باعاطفه تر و بهتری باشند. پس اگر زود خج زده می شوید، لااقل دوست خوبی هستید و باید به این موضوع افتخار کنید.از دوستان خود نیز درباره ی لحظات خج زدگی شان سؤال کنید. در جریان داستان های آنها قرارگرفتن باعث می شود دری د تنها نیستید. به این ترتیب اعتمادبه نفس تان کمی افزایش پیدا می کند.۳. اشتباهات گذشته را فراموش کنیداگر مراقب نباشید، خاطرات بد گذشته و تجربه هایی که در زمینه ی خج زدگی داشته اید، همواره در خاطرتان می ماند. به این ترتیب، هربار که افرادی را ملاقات می کنید که در این تجربه و خاطره حضور داشته اند، فکر می کنید آنها همه چیز را به خاطر دارند و آبروی تان خواهد رفت. اما این تفکرات اشتباه است. مردم آن قدر دل مشغولی برای خود دارند که اصلا به شما فکر هم نمی کنند؛ این را مطمئن باشید.گذشته ها گذشته است. ضمن اینکه حتی بدترین سوتی ها و گاف های گذشته نیز شما را نکشته اند. پس مسئله را این قدر بزرگ نکنید. بگذرید و بگذارید راحت و بی دغدغه های بیهوده، از زندگی تان لذت ببرید، از دقایقی که با شتاب می گذرند و هیچ رحم و مروتی ندارند که برای تان صبر کنند و نازتان را بکشند.با خود فکر کنید وقتی دوستی دچار خج زدگی می شود، برای دل داری دادن به او چه می گویید. حال، تمام آن حرف ها را به خودتان بزنید. کمی سهل تر و ساده تر برخورد کنید و شیرینی لحظاتی را که ممکن است به شکلی خاطره انگیز فراموش نشدنی باشند، با وسواس و دلهره از بین نبرید.در زمان حال زندگی کنید. چه ومی دارد بار گذشته ها را بر دوش خود بگذارید و مدام از جایی به جای دیگر ببرید. زندگی در لحظه به شما کمک می کند از خج زدگی دور بمایند.۴. از موقعیت های دشوار و توأم با خج زدگی پرهیز کنیداگر بدانید چه موقعیت هایی بیشتر منجر به ایجاد حس خج زدگی در شما می شوند، با پرهیز از آنها بهتر می توانید به آرامش خود کمک کنید. خب، حتما می پرسید پرهیز نوعی فرار از مشکل است. باید بگوییم که منظور، گریختن و دوری نیست. بلکه با یافتن موقعیت هایی که شما را بیشتر معذب می کنند، می توانید اقداماتی طراحی کنید که کم کم این مشکل برای تان حل بشود.مثلا اگر در هنگام ارائه ی مطلبی به جمع یا سخنرانی در شروع کلام، احساس خج به سراغ تان می آید، استفاده از اسلایدهای پاو وینت باعث خواهد شد تمرکز و نگاه مخاطب از روی شما به آن اسلایدها جلب شود. همین به شما فرصتی برای مسلط شدن به خود می دهد. همچنین با دقت به اینکه چه زمانی بیشتر در سخنرانی و… اذیت می شوید، می توانید تمرین کنید و با تسلط و اعتمادبه نفس ظاهر بشوید.۵. از دوستان و خانواده کمک بگیریداگر فکر می کنید بازگو مشکلات تان در زمینه ی خج زدگی باعث سوءاستفاد ه ی دوستان و اعضای خانواده از این احساس شما نمی شود، از آنها کمک بگیرید. از آنها خواهش کنید در موقعیت های خج زا کمک تان کنند.مثلا وقتی دوستان تان به شما می گویند: «اوه…صورتت عین لبو شده»، این کار باعث دوچندان شدن خج زدگی در شما می شود. پس، از آنها بخواهید این کار را متوقف کنند.گاهی اوقات برخی دوستان و اعضای خانواده متوجه نیستند که بعضی موضوعات برای شما حساسیت برانگیزند و دوست ندارید درباره ی آنها صحبت شود. برای همین ممکن است مدام با پیش کشیدن این موضوعات، شما را آزار دهند. صریح باشید و از آنها بخواهید چیزی نگویند و با شما همراهی کنند. اگر به کارشان ادامه دادند، باید در معا و ارتباط با آنها تجدیدنظر اساسی کنید.استراتژی های مقابله با خج زدگیخج زدگی و مقابله با آن۱. واکنش های فیزیکی تان را کنترل کنیدرفتار بدن در مقابل خج زدگی مشابه واکنش آن به ترس است. به همین علت، خج زدگی هم، واکنش هایی مانند افزایش ضربان قلب، سرخ شدن گونه ها، عرق دست ها و لرزش صدا را به همراه دارد. با تمرین می توان این مشکلات را حل کرد. فقط باید کمی به ذهن تان آرامش بدهید و این واکنش های روانی را مهار کنید. تکنیک هایی که برای رسیدن به آرامش به کار می برید، درست مانند تکنیک های مؤثر برای رفع حملات پانیک، به شما آرامش خواهند داد.در موقعیت های خج زا، حواس تان را پرت کنید. چگونه؟ مثلا سعی کنید بر چیزی تمرکز داشته باشید که در آن محیط، اهمیت چندانی ندارد و آزاردهنده نیست. حواس تان را بدهید به ساعت روی دیوار، قاب ع و تصویرش یا حتی ترَک روی دیوار. تلاش کنید جزئیات آن را بررسی کنید و سپس نفس عمیق بکشید.عمیق و آرام نفس بکشید و در هر دم و بازدم تا ۳ بشمارید. بر ورود و وج هوا به شُش ها دقت کنید. با هربار وج جریان هوا به خود تلقین کنید که تمام استرس ها و ترس ها از بدن شما خارج می شوند.اگر از قبل می دانید که در حال ورود به موقعیتی استرس آور هستید، از قبل خود را آماده کنید. مثلا وقتی قصد سخنرانی دارید یا برای اولین بار با والدین همسر آینده تان ملاقات می کنید، سعی کنید کاری کنید که به شما آرامش بدهد. این دیگر انتخاب شماست. مثلا حرکات ورزشی خاصی را امتحان کنید یا دعا بخوانید.۲. سوتی و گاف خود را بپذیریدپذیرفتن خج زدگیاگر اشتباهی می کنید، مثلا نام رئیس تان را اشتباه تلفظ می کنید یا دست تان به لیوان چای می خورد و آن را می ریزید، اصلا هول نشوید. سعی نکنید خودتان را به آن راه بزنید. درباره اش صحبت کنید. این کار باعث می شود وضعیت، کمی ساده تر بشود.اگر به جای اینکه به رئیس تان بگویید آقای نیازی، هول شدید و اشتباهی گفتید آقای پیازی، سریعا از او عذرخواهی کنید و خج نکشید. همه درک می کنند که گاهی افراد اشتباه می کنند و به قول خودمان سوتی می دهند. اما یادتان باشد که زیادازحد عذرخواهی نکنید. اشتباهات لُپی برای همه پیش می آید. نهایتا اسم رئیس تان را اشتباه گفته اید؛ به قصد کشتن که او را با کامیون زیر نگرفته اید. اگر مدام عذرخواهی کنید، در گذشته می مانید و احساس شرم تان دوچندان می شود.اگر لیوان آب را ریختید، از یکی از ناظران کمک بگیرید. مطمئن باشید آن فرد به جای اینکه به شما بخندد، به کمک تان می آید و سعی می کند این مسئله را حل و فصل کند.خودتان باشید. خود را سانسور نکنید و مدام مراقب این موضوع نباشید که دیگران درباره ی شما چه فکری می کنند. اگر راحت باشید، این فکر لعنتی که «دیگران ما را چگونه قضاوت می کنند» از بین خواهد رفت و بیشتر لذت خواهید برد.۳. به خودتان بخندید و سخت نگیریداگر در جمع اشتباهی از شما سرزد و ی خندید، این را به خود نگیرید. باور کنید این واکنشی طبیعی است و بالا ه در جمع ی پیدا می شود که خنده اش بگیرد. در این مواقع خودتان هم بخندید و بگذارید دیگران بدانند شوخ طبعید و خیلی به خودتان سخت نمی گیرید.حتی تحقیقات نیز نشان می دهند استفاده از شوخ طبعی، بهترین راه مقابله با موقعیت های خج زاست. با این کار جوّ را عوض می کنید و نشان می دهید قوی هستید. اگر قابلیت این کار را دارید، سریع موقعیت ایجادشده را با طنزی بموقع و بانمک، تغییر بدهید.۴. گاهی قضیه جدی می شودگاهی اوقات خج زدگی نتیجه ی تفکر کمال گرای شماست. کمال گرایان مایل اند همه چیز را بی نقص و عالی انجام دهند. آنها ایدئال ها و معیارهایی سخت در ذهن دارند که نرسیدن به این معیارها باعث رنجش و خج زدگی شان می شود. این تفکر را کنار بگذارید. در موارد دیگری نیز ممکن است احساس خج زدگی از ح عادی و عمومی آن خارج شود. در این موقعیت ها امکان ابتلا به اختلالات اضطراب اجتماعی وجود دارد.همه در هنگام سخنرانی یا کارهای جمعی، کمی احساس خج زدگی می کنند، اما اگر این ترس و اضطراب پای خود را به فعالیت ها عادی و روزمره ی زندگی شما باز کرده اند، باید به فکر درمان جدی آن باشید. مثلا اگر از سفارش دادن در رستوران یا غذاخوردن در جمع می هراسید، احتمال دارد دچار اختلال اضطراب اجتماعی شده باشید که به آن «فوبیای اجتماعی» نیز گفته می شود. نشانه های خارجی این بیماری معمولا در سنین بلوغ پا می گیرند.برای درمان این مشکل هم چاره ای وجود دارد. پس به هیچ وجه نگران نباشید؛ کافی است به پزشک مراجعه کنید. درمان های روان شناسی یا دارویی را پیگیری کنید و درمان بشوید.در انتها جمله ای را با هم واکاوای می کنیم که تاحدودی خنده دار و درعین حال عمیق است؛ لطفا خیلی دقت کنید: «بیشترِ ما ی نیستیم که فکر می کنیم هستیم و حتی آن ی که دیگران فکر می کنند نیز نیستیم. درواقع ما ی هستیم که فکر می کنیم دیگران فکر می کنند هستیم.»کمی گیج شدید، این طور نیست؟ واقیعت این است که بیشتر اوقات ما به تصوراتی توجه می کنیم که از ادراک دیگران درباره ی شخصیت مان داریم. این اشتباه است. باید آزاد بود و آزادانه عمل کرد. این همه ترس از قرارگرفتن در معرض قضاوت و نگاه دیگران، فقط وفقط زندگی و لحظات مان را اب می کند. کافی است به یاد بیاوریم دوستان و آشنایان مان تابه حال چه سوتی هایی داده اند و چه اشتباهاتی کرده اند. بله، ما تنها نیستیم و این حق همه ی ماست که در آرامش و بدون خج و شرمساری زندگی کنیم. پس ضمن اینکه روی نقاط قوت خود کار می کنیم، به دیگران نیز در خلاص شدن از این احساس کمک کنیم.