دوتروریست در چنگال نیروهای عراقی

تروریست ها به سیاست زمین سوخته روی آوردند / در پی پیشروی گسترده نیروهای عراقی در غرب موصل و برخی مناطق مهم نفس تروریست های به شماره افتاد و این شهر در آستانه کامل قرار گرفته است ...در پی پیشروی گسترده نیروهای عراقی در غرب موصل و برخی مناطق مهم نفس تروریست های به شماره افتاد و این شهر در آستانه کامل قرار گرفته است. برای جبران ش ت های خود به استراتژی «زمین سوخته» روی آورده است. به گفته منابع عراقی امریکا بار دیگر با کارشکنی در مسیر عملیات تلاش می کند تکفیری ها را از مهلکه موصل فراری دهد. با گذشت 10 روز از شروع عملیات آزادسازی غرب موصل از دست نیروهای عراقی به پیروزی نهایی بر تروریست ها نزدیک شده اند. نیروهای عراقی روز گذشته توانستند برخی از مناطق غرب موصل را آزاد و تلفات سنگینی را بر تکفیری های تحمیل کنند. به گزارش شبکه المیادین نیروهای پلیس مرکزی و نیروهای واکنش سریع عراق روز دوشنبه محله الطیران را در غرب موصل آزاد د و پرچم عراق را در ساختمان های آن به اهتزاز درآوردند. نیروهای ویژه و تیپ پنجم پلیس مرکزی عراق هم به خط تماس با منطقه الدواسه در مرکز موصل رسیدند. از سوی دیگر نیروهای عراقی که مشغول گلوله باران مواضع در اطراف پل چها...
دو هفته پس از شروع عملیات آزادسازی غرب موصل نیروهای عراقی توانستند با پیشروی در مواضع تکفیری ها کنترل پل این شهر را به دست بگیرند.دو هفته پس از شروع عملیات آزادسازی غرب موصل نیروهای عراقی توانستند با پیشروی در مواضع تکفیری ها کنترل پل این شهر را به دست بگیرند. این پل بخش های شرقی و غربی موصل را به هم وصل و راه پیشروی عراقی ها را تسهیل می کند. نیروهای عراقی همچنین با وارد تلفات به ی ها به دهها متری ساختمان های تی موصل رسیده اند. نیروهای عراقی که آ ین مرحله عملیات غرب موصل از دست را کلید زده اند در دومین روز عملیات با پیشروی گسترده در این شهر توانستند کنترل پل الحریه ( ) را به دست بگیرند. به گزارش خبرگزاری رویترز یک مسئول در بخش اطلاع رسانی نظامی عراق روز دوشنبه اعلام کرد: «نیروهای عراقی بر این پل مسلط شدند و این پل به مرکز شهر منتهی می شود که از جنوب تحت کنترل است». تمام پنج پل موصل که روی رودخانه دجله قرار دارند ت یب شده است اما تسلط بر آنها و بازسازی این پل ها انجام عملیات ها علیه را تسهیل می کند. از زمان آغاز عملیات موصل از دو پل از پنج پل موصل از تصرف این گروه خارج شده است. این تحول یک روز پس از آن صورت گرفته است که ن
به مناسبت سالگرد ورود آزادگان سرهنگ محمد صحت در گفتگویی با خبرنگار دفاع پرس در مشهد به تشریح چگونگی اسارت و نحوه آزادسازی خود پرداخت که در ادامه می­خوانیم. روز عاشورای سال 1367 به اسارت درآمدممن سرهنگ آزاده وجانباز، محمد صحّت هستم. دوران دانشکده افسری را پیش از انقلاب گذراندم. به عنوان یک افسر پیاده، از ابتدای جنگ، یعنی از زمان آزادسازی بوکان، در جبهه حضور داشتم، تا این که در فکّه به اسارت درآمدم. عملیات هایی که من در آن شرکت ، غالباً عملیات های پ ندی بودندچون بیشتر با لشکرهایی مثل «تیپ 40 سراب» همکاری داشتم که واحدهای سبک بودند و به همین خاطر بیشتر در مناطق مختلف جابه جا می شدند. ابتدا به عنوان فرمانده گروهان و سپس به عنوان فرمانده گردان در تیپ 30 خدمت می . هنگام آزادسازی بوکان، حدود هفت یا هشت ماه به عنوان فرمانده گروهان در کردستان بودم و پس از آن، لشکر30 به بازی دراز منتقل شد. سپس به ارتفاعات مش اکبر یا همان کانی مانگا یا لری رفته و از آنجا به س ل ذهاب و قصر شیرین و در ادامه در مناطق دیگری همچون بازدی­ دراز، سومار، میمک و مهران مشغول به خدمت شدم. پس از مدتی که از حضورم در مهران گذشت به فکه رفتم و در نهایت در اول شهریورماه 1367درست پس از پذیرش آتش بس، در منطقه شرهانی به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.در زمان حضورم در شرهانی، آیت الله العظمی رئیس جمهور وقت به عین خوش آمدند. فرماندهان فرا خوانده شده بودند وایشان به سخنرانی پرداختند. ایشان تأکیدشان بر این بود که با توجه به پذیرش آتش بس، ما باید مناطقی را در اختیار داشته باشیم که بتوانیم حرف اول را بزنیم. زندان الرّشید یادآور خاطرات تلخدر اوا جنگ، مسئولین تأکید داشتند که بخش های بیشتری از خاک عراق را در اختیار داشته باشیم تا بتوانیم حرف خودمان را به کرسی بنشانیم، اما عراقی ها اصرار داشتند که ما عقب نشینی کنیم ولی ما تأکید بر ماندن داشتیم. با قانع نشدن دو طرف ، عراق­ که از توان بالایی هم برخوردار بود حمله­ ای را در آن منطقه انجام داد که در این حمله من که فرماندهی یک از گردان­های تیپ 40 سراب را عهده دار بودم به همراه مرحوم ستوان گیلانی و بیسیم چی من در عصر روز عاشورای سال 1367 به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم.پس از اسارت ما را به العماره منتقل د. ساعت 7 بعد از ظهر بود که وارد العماره شدیم. پس از چند روز بازجویی در العماره، ما را به پادگان الرّشید، که درحقیقت زندان اختصاصی برای زندانیان عراق و زندان دژبان مرکزی صدام بود، منتقل د. در آنجا خیلی به ما سخت گرفتند. در الرشید، اسرای زیادی از لشکر 77، لشکر 30، لشکر 81 زاهدان، لشکر کرمانشاه، تیپ 40 سراب و دیگر یگان­های حضور داشتند. روزی که ما را به العماره برده بودند، سی وهفت نفر بودیم. ما را حدود چهار روز در آن جا نگه داشتند و بازجویی های مختلفی انجام می شد. بر اساس قانون ژنو، وقتی شما اسیر می شوید باید در بازجویی درجه، اسم و شهرت، و واحد نظامی را بگویید و بیشتر از آن، خلاف قانون صلیب سرخ است. در العماره، این قوانین برای عراقی ها اهمیت نداشت. سرگرد استخبارات بازجوی من بودبر اساس همین قانون ژنو، ی که شما را بازجویی می کند، یا باید هم درجه شما باشد یا درجه اش بیشتر از شما باشد. از آنجایی که درجه من سرگرد بود، که عراقی ها به آن «راعد» می گویند، ی که از من بازجویی می کرد، سرگرد نیروی استخبارات عراق بود. او خیلی از من سوال می کرد و تأکید داشت که «تو فرمانده گردانی هستی که در میمیک بودی». وقتی علت پرسشش را پرسیدم، گفت : «سیدرئیس دستور داده است که تو را کنیم!» من با شنیدن این حرف واقعاً ترسیدم. ترسم هم از این بود که با اینکه در جنگ بودم و اتفاقی برایم نیفتاده اما باید در اسارت کشته شوم. من جواب دادم «من آن زمان در مرخصی بوده ام». میمک، یا همان «سیف سعد» یا «شمشیربران»، محلی است که قادسیه، سعدبن وقاص، در زمان عمَر به ایران حمله کرد؛ از ایلام و از کرمانشاه عبور کرد و یزدگرد را در محل خلافتش، پاتاق، ش ت داد و بی بی شهربانو را به اسارت در می آورد. البته در تاریخ آمده است که حسین(ع)و حسن(ع) نیز در آن عملیات به عنوان فرمانده لشکر حضور داشته اند. باید این توضیح را در مورد منطقه میمک بدهم که این منطقه از نظر استراتژیک، اهمیت زیادی برای عراقی ها داشت؛ به این دلیل که از طرف عراق به سمت میمیک شیب ملایم دارد و از طرف ایران، شیب بسیار تندی دارد. یکی از محل های مورد منازعه صدام و شاه، همین میمک بوده است. در آن زمان، شاه که قدرتش از صدام بیشتر بوده، در قرارداد الجزایر، میله های مرزی را به بالای ارتفاعات میمک منتقل می کند. شاید این ارتفاعات، پنج بار میان نیروهای ایرانی و عراقی جابجا شده بود و بالأ ه، در اوا سال 1365، عراق با یک به میمک حمله کرد. مقاومت تیپ سراب در میمک بازجوی عراقی را خشمگین کرد/ انگشتر عقیق باعث شد تا سرباز عراقی کمکم کند تحرکات دشمن در میمک مقدمه یک حمله سنگین بودعراق، سه روز پیش از حمله به میمک، یک عملیات ایذایی در منطقه سومار ترتیب داده بود و بسیاری از نیروها و تانک ها و توپ های ما به سومار منتقل شده بودند. گردان ما، به عنوان یک گردان پیاده، در میمک دست تنها بود. در آن زمان، من فرمانده گردان 806 تیپ 40 بودم. بعد از ظهر یکی از روزهایی که در میمک بودم به من خبر دادند که در منطقه، تحرکاتی مشاهده شده است. ساعت سه ونیم به منطقه رفتم و دیدم که عراق در حال پیاده نیرو است. فرمانده وقت تیپ مستقل 40سراب، مرحوم نصیرزیبا بود که البته در آن زمان، درجه سرهنگی داشت. او در اوا جنگ مدتی نیز فرماندهی لشکر77 اسان را عهدار بود. به فرمانده تیپ را در جریان تحرکات دشمن در منطقه قرار دادم و مرحوم نصیرزیبا، بلافاصله، خودش را به آنجا رساند. به نیروی زمینی و همه قوای اعلام کردیم که «عراق امشب به میمک حمله خواهد کرد». آن شب، مهمات، آب و غذا را تا حد امکان به نیروها رس م و اعلام کردیم، تا زمان اجرای آتش تهیه عراق، ی کاری انجام ندهد و با پایان آتش تهیه عراق، تیراندازی آغاز شود. عراق با ی که بیش از 170 اسلحه کاتیوشا داشت، حمله کرد. صدمات زیادی به من و سربازهایم وارد شد. شاید از کل گردان من، بیشتر از هفت یا هشت نفر زنده نماند. یادشان بخیر! من هرموقع یاد آن ها می افتم، بدنم می لرزد. هنوز هم بعضی وقت ها، بازماندگان آن با من تماس می گیرند. همین چند روز پیش، شخصی از ارومیه با من تماس گرفت و از من درخواست کرد تا یک یادگاری از پدرش به او بدهم. بغض مرا گرفت. در آن منطقه، نیروهای ما که ترک زبان بودند، با غیرت ایستادند. آن ها، یا شهید شدند؛ یا مجروح شدند ولی میمک را حفظ د. شب دوم عملیات، فرمانده وقت نیروی زمینی، سرهنگ حسنی سعدی به قرارگاه تیپ آمد. من قرارگاه را به او تحویل دادم و خودم به خط رفتم. من خیلی خسته شده بودم. حوالی ساعت 3 و نیم صبح بود. یکی از بی سیم چی هایم شهید شده بود. مسئله مهمات و زخم ها و خونریزی ها، مرا خسته کرده بود. آتش تهیه، که اجرا می شود، همه توپخانه ها، سلاح های کاتیوشا و... تیراندازی می کنند و آتش، مثل تگرگ روی منطقه ریخته می شود. ما اصلا مهمات و نیروی کافی برای پاسخگویی آتش عراق را نداشتیم؛ چرا که عراق عملیات ایذایی را در سومار اجرا کرده و بخش اعظمی از نیروهای ما به آنجا رفته بودند.با کد و رمز صحبت در میمک معنا نداشتدر زمان جنگ، برای رعایت جانب احتیاط، از مکالمه های رمزی استفاده می شود ولی با توجه به فشار زیادی که روی ما در منطقه میمک بود، همه را بی خیال شده بودیم. من و نصیرزیبا، برای مکالمه از کد «صحت به نصیر» استفاده می کردیم. با توجه به اینکه او اهل آستار بود و من نیز با زبان ترکی آشنا بودم، به زبان ترکی به من گفت: «باید هرجور که هست، مقاومت کنی». در منطقه، تپه ای به نام تپه بود که حفظش برای ما اهمیت داشت. سروان حسینی (اهل اصفهان و رئیس رکن 2 گردان بود و الآن سرهنگ حسینی شده است) پیشنهاد داد تا همراه او و یک بیسیم چی به محل تپه برویم و شرایط آنجا را بررسی کنیم. از ساعت سه ونیم عصر تا سه ونیم بامداد، با دیدن آن همه شهید؛ انجام امور مربوط به تخلیه مجروحان و ؛ پیگیری انتقال مهمات و تدارکات و فشار دشمن، رمقی برایم نگذاشته بود. به مرحله ای رسیده بودم که شهادتین را خواندم و از سروان حسینی خواستم تا همراه با بی سیم چی از تپه بالا برود و شرایط را بررسی کند. او امتناع کرد و گفت : «ما بدون شما نمی رویم». به اوگفتم: «این دستور است و اگر نروید، لغو دستور کرده اید. من نای راه رفتن ندارم و همین جا می مانم. شما اگر زنده م د، به خانواده ام بگویید که ما تا آ ایستادیم. چشم هایم را برای چند لحظه بستم. تشعشع نوری باعث شد تا چشم هایم را باز کنم. حالا نمی دانم نور خم بود یا توپ باعث شد تا چشم هایم را باز کنم. انگار جان تازه ای گرفتم. از جا برخاستم و به سمت تپه، به طرف حسینی و بی سیم چی دویدم. به بالای تپه رسیدیم. عراقی ها آنجا بودند. به سمتشان تیراندازی کردیم و آن ها عقب نشینی د. وعده ­هایی برای حفظ روحیه نیروهاهوا کم کم روشن شد. روشن شدنِ هوا، باعث کاهش تحرک نیروها می شود. هوا که روشن شد، دستور تخلیه پیکر را دادم. ما برای شب دوم، از هوانیروز تقاضای پشتیبانی هوایی کردیم. شب دوم، ساعت حدود 10 بود. غذا و مهمات بین نیروها تقسیم شد. تقریباً فقط نیمی از نیروها باقی مانده بودند و هنوز نیروی کمکی هم نرسیده بود. این مسئله هرگز از خاطرم نخواهد رفت: فرمانده ما، نصیر زیبا، بی سیم زد که نیروی پشتیبانی برای ما فرستاده شده است. در آن شرایط، معمولاً این چنین وعده ها را برای حفظ روحیه نیروها به آنها می­ دادند. نیروی کمکی که آمد، تعدادشان جمعاً پنج نفر بود! آن پنج نفر، شامل یک افسر عقیدتی ؛ «امربر» ]پیک[ همان افسر (که نوجوانی ریزنقش و کم سن وسال بود)؛ راننده همان افسر؛ سرباز عقیدتی و یک نفر از نیروهای حفاظت می شدند. در آن لحظه، من فهمیدم که نیرویی باقی نمانده است و می بایست خودمان به تنهایی از پس کار بربیاییم. به سروان رضایی و افسر دیگری به نام جمشید رضایی، گفتم که باید خودمان دفاع کنیم و تپه را حفظ کنیم. یکی از مزیت های منطقه میمک این بود که کانال های رفت وآمد بسیار عمیق بودند و سنگرها نیز تقویت شده بودند. همین امر باعث شده بود تا پس از پنج بار حمله عراق، بتوانیم در برابرشان مقاومت کنیم و تپه را نگه داریم. عراق، روی تپه آتش اجرا می کرد و ما هرچه از توپخانه تقاضای آتش می کردیم، پاسخ درخواست هایمان داده نمی شد. در بحبوحه عملیات، هر به نحوی تأخیر می کند و سعی می کند به بهانه ماشین و گیر اسلحه و درد پا و دل درد و... دیرتر وارد منطقه شود. مقاومت تیپ سراب در میمک بازجوی عراقی را خشمگین کرد/ انگشتر عقیق باعث شد تا سرباز عراقی کمکم کند آتش داخل منطقه نبرد را اجرا کنصدای من در همه کانال های بی سیم پخش می شد؛ نیروهای ، گردان های تانک، گردان های توپ خانه و... به من روحیه می دادند و می گفتند «ما به زودی به منطقه خواهیم رسید». به مرحله ای رسیدیم که من به نصیر زیبا بیسیم زدم که «نصیر! آتش داخل منطقه نبرد را اجرا کن». این عبارت، یک اصطلاح نظامی است که در به کار می رود. تپه های خودی قبلاً روی نقشه ثبت می شوند. من به او گفتم آتش داخل منطقه را اجرا کن و منظورم این بود که همان تپه ای را که من روی آن قرار داشتم، هدف آتش قرار دهد. او گفت: «تا زمانی که صدای تو به گوش من می رسد، این کار را نخواهم کرد. تو زنده هستی! من چگونه منطقه را زیر آتش بگیرم؟!» به هرحال شب دوم هم دوام آوردیم. در شب سوم، کم کم نیروهای کمکی از راه رسیدند و الحمدلله، منطقه تثبیت شد. دو سوم نیروهای عراق که به آنجا حمله کرده بود، کشته شدند. صدام قول داده بود که به انی که بتوانند از آن تپه بالا بیایند و منطقه را بگیرند، مدال و خودرو بنز و... خواهد داد. نیروهای عراق، حتی می خواستند با هلی کوپتر، هلی بُرد کنند اما نتوانستند کاری از پیش ببرند. هوانیروز، هواپیماهای ایران، توپخانه های خودی، تانک ها و نیروهای کمکی به ما پیوستند؛ چرا که فرمانده نیروی زمینی ستادش را به محل تیپ ما آورده بود و همه مجبور بودند به کمک ما بیایند. از شب سوم، منطقه تثبیت شد. یک گردان از لشکر 30 به منطقه آمد.منافقین تا ما آمده بودندسرهنگ حسنی سعدی، (در حال حاضر سرلشکر هستند) مرا احضار کرد و گزارش خواست. من گزارش عملیات را بدون هیچ کم وکاستی به اطلاع اش رساندم. البته خودش مکالمات بی سیم را شنیده و در جریان همه چیز بود. این مسئله را هم بگویم که در بحبوحه عملیات، بی سیم چی گفت: «یک نفر به زبان فارسی دارد به من می گوید که دست من را بگیر و من را به بالای سنگر ببر». به او گفتم: «ما اصلاً در این منطقه که او قرار دارد ایرانی نداریم». یعنی منافقین هم به عراقی ها کمک می د. آن ها تا نزدیک سنگرهای ما آمده بودند. آن همه هزینه کرده بودند. این مسئله برای عراق یک معما شده بود؛ که چطور فقط یک گردان، به فرماندهی «صحت» توانسته است منطقه را حفظ کند. که این هم خواست خدا بود تا ما بتوانیم مقاومت کنیم و منطقه را حفظ کنیم. همچنین حضورم در خط مقدم و در بین نیروها؛ وجود معبرهای عمیق و سنگرهای مستحکم و آگاه شدن ما از حمله عراق، چندساعت پیش از شروع حمله نیز به موفقیت ما کمک کرد. هوشیاری سرباز دیده­ بان عامل موفقیت شد علت اصلی این پیروزی هوشیاری سرباز بود که به ما خبر داد که در منطقه عراقی ها، تحرکات زیادی دیده می­ شود. پس از اطلاع رسانی دیده بان، به دیدگاه رفتم و متوجه اوضاع و حمله قریب الوقوع عراقی ها شدم. ما در آن جا یک قبضه مینی کاتیوشا داشتیم. با همان به طرف عراقی ها تیراندازی کردیم ولی آن ها پاسخ تیراندازی مان را ندادند؛ در حالی که اگر پیش از آن، یک بار به طرفشان تیراندازی می کردیم، آن ها حجم سنگینی از آتش را بر سر ما می­ ریختند! عراق مانع ثبت نام توسط صلیب سرخ شد
با این مقدمه و مشخص شدن نقش گردانی که فرماندهی آن بر عهده من بود در حفظ منطقه میمک، وقتی افسر استخبارات به این امر اشاره کرد، من خیلی ترسیدم. به خودم گفتم: «من در آنجا جنگیدم و حالا در اینجا کشته می­ شوم. تکلیف جنازه ام وخانواده ام چه خواهد شد؟!». در العماره، مدام مرا بازجویی می د و من انکار می که در آن عملیات حضور داشته ام. مرا به الرشید منتقل د. زندان های پادگان الرشید، مربوط به زمان هارون الرشید است! ما سی و هفت افسر بودیم که ما را به الرشید بردند. مدتی بعد، اسرای دیگری هم به آنجا آوردند. ما را به عنوان مفقودالأثر در آن جا نگه داشتند و اطلاعاتمان را به صلیب سرخ ندادند. در الرشید، خیلی ما را اذیت د. در آنجا من در یک اتاق نگه داری می شدم که در آن اتاق یک سطل آب و یک سطل برای قضای حاجت قرار داده بودند و فقط یک بار در روز، من را از سلول بیرون می بردند. مکالمات بی­سیم را که در میمک داشتم برایم پخش دچندین بار من را مورد بازجویی قرار دادند. یک بار، ی که مرا بازجویی می کرد، یک ژنرال عراقی بود. او مدام می گفت که باید به دستور سید رئیس، من را کنند. در آن جا، یک سرگرد عراقی، وظیفه مترجمی را به عهده داشت. او به خوبی فارسی صحبت می کرد و به احتمال زیاد جزو نیروهای منافقین بود. او تمام حرف های ژنرال را به من انتقال می داد؛ حتی ناسزاهایی را هم که می­ گفت برایم ترجمه می­ کرد. او مدام در صحبت­ هایش از می گفت و به ،مسئولین و خانواده ام توهین می کرد. ما وقتی در ایران هستیم، شاید مسئله ای ناراحتمان کند ولی هنگامی که از ایران خارج شویم، غیرت و عِرق ملی باعث می شود تا از ایران دفاع کنیم. من اصلاتاً سبزواری هستم. شهری که دیار «سربداران» لقب گرفته است. در آن شرایط با اینکه خبر م کمی مرا به هم ریخته بود اما با این همه، غیرت و غرور پیشینیان زادگاهم در من وجود داشت و هنوز هم این حس در من وجود دارد. در جواب سوال مکرر آنها که می­ پرسیدند تو در میمک حضور داشتی به آن ها گفتم: «من در آن عملیات حضور نداشتنم و در مرخصی بودم».گفتند: «ثابت می کنیم که تو در آن عملیات بوده ای. ما صدای تو را هم داریم». صداهای ضبط شده را هم انکار . گفتم: شما در زمان شاه پهلوی هم نتوانسیتد میمک را بگیرید. بروید و تاریخ را مطالعه کنید. یعقوب لیث صفاری هم ... شما هرکار هم ید، نخواهید توانست به میمک دسترسی پبدا کنید». این را که گفتم، ژنرال عراقی، سطلِ پر از آب و یخ را پرت کرد سمت صورت من که صورتم جراحت برداشت و از اتاق خارج شد. مترجم به من گفت: این ها چه بود گفتی؟! می دانی این مسئله یعقوب لیث صفاری و ظلم به اعراب را در کلاس های درس تدریس می­ کنند؟»ملاقات 6 نفر از پرسنل تیپ 40 سراب در زندان الرشیدبه دستور ژنرال، من را با دست ها و چشم های بسته از اتاق بازجویی بیرون بردند. پشت در اتاق بازجویی نشسته بودم. از صدای رفت و آمدی که شنیدم، متوجه شدم چند نفر را کشان کشان برای بازجویی می برند. یکی از آن ها گفت: «این را ببین. چقدر پیر شده!» البته این را هم خدمتتان بگویم که در میمک، علاوه بر و زخمی ها، پنج نفر سرباز و یکی از افسرهای وظیفه گردان به نام ستوان خسروشاهی( که آذری بود) نیز مفقود شدند. من به خودم اطمینان داشتم که پرسنلم همه تا پای جان می جنگند و به همین خاطر، احتمال می دادم که جنازه آن شش نفر در جایی جا مانده باشد. این شش نفر به تله افتاده و اسیر شده بودند. ما اسامی آن ها را به عنوان «مفقودالاثر» ثبت کرده بودیم. هنگام عملیات، این افسر خیلی به من اصرار کرد که او را به منطقه جنگی نفرستم و او را به آشپزخانه مأمور کنم. قیافه او در ذهنم مانده بود.پس از اینکه آن چند نفر را به اتاق بازجویی بردند، من را هم به اتاق بردند. چشم هایم را باز د. همان افسر و پنج سرباز دیگر روبرویم نشسته بودند! هنگامی که آن افسر را دیدم، ناخودآگاه همدیگر را در آغوش کشیدیم و گریه کردیم. یکی از آن سربازها گفت: «خودش هست!» نام آن سرباز در خاطرم نیست. او گفت: «این همان سرگرد صحّت است. همان ی که به ما دستور حمله می داد و مدام می گفت «بکشید این صدامی های فلان شده را...». گفتم :«پسر جان! چرا الکی می گویی؟!» گفت: «خودت هستی دیگه! ده دفعه آمدی پیش ما. همش می گفتی بکشید. استقامت کنید...». ژنرال عراقی گفت: «حالا دیدی ثابت کردیم که تو صحت هستی؟!» گفتم: «بله. من اهل سبزوارم. سربداران در برابر چنگیز ایستادند؛ در برابر شما هم ایستادیم. حالا هرکاری که دوست دارید ید. بله! من همان فرمانده گردانی هستم که در برابر شما ایستاد». گفت : «170 قبضه کاتیوشا به طرف شما تیراندازی می د! بیش از 180-170 توپخانه به طرف شما تیراندازی می د. چطور طاقت آوردید؟» گفتم: «منم دیگه. من هستم». این را که گفتم، گفت: «برید ش کنید». مقاومت تیپ سراب در میمک بازجوی عراقی را خشمگین کرد/ انگشتر عقیق باعث شد تا سرباز عراقی کمکم کند انگشتر عقیقی که نجاتم دادمرا به سلول بردند. نفسم گرفته بود. با خودم گفتم : «خدایا سکته نکنم! سکته از هم بدتر است!» شروع به کوبیدن روی در آهنی سلول. من از زبان عربی «الموت» را بلد بودم. شروع به داد زدن «الموت!... انا موت»؛ که یعنی من دارم می میریم. عراقی ها تصور د من دارم «مرگ بر صدام» می گویم. ساعت حدود دوازده شب، دریچه در سلول را کنار زدند. یک نفر مشتش را از داخل دریچه پرت کرد که اگر سرم را عقب نمی کشیدم، حتما سرم له می شد. همه چیزم را گرفته بودند و فقط یک انگشتر عقیق برایم مانده بود؛ ان هم به خاطر آن که نگینش را چرخانده بودم به طرف کف دستم و انگشتر، شبیه حلقه نامزدی شده بود. در آن جا، حلقه های ازدواج را از زندانی ها نمی گرفتند. انگشتر را از دریچه نشان دادم و آن سرباز انگشتر را گرفت و رفت. دریچه را هم نبست و من می توانستم به راحتی نفس بکشم. ده دقیقه ای گذشت که سرباز عراقی برگشت. در را باز کرد. دست مرا گرفت و با خودش برد بیرون. به من گفت : «کذب! کذب!» به من فهماند که مسئله و اینها دروغ است. همانطور که داشت راجع به با من صحبت می کرد، یک استکان نیز برای من آورد؛ که تقریبا تا نیمه اش چای داشت. همان نیمه استکان چای شیرین و همان خبرِ دروغ بودن ، من را زنده کرد! در آن جا، دو نفر دیگر هم بودند که زی وش به تنشان و دست بند به دستشان بود. یکی از آن ها به من اشاره کرد و گفت: «مثل این که طرف، ایرانی است!» در خاطرم هست. یکی از آن ها، سرهنگ فیضیان بود. آن دو نفر، نیروی لشکر 71 کرمانشاه بودند. راجع به قضیه با آن ها صحبت . گفتند: «محال است که تو را کنند؛ چون که در میان اسرا، نیروی افسر، به ویژه افسر ارشد کم است و این ها به افسرها نیاز دارند». (ایرانی ها، حدود 53 هزار اسیر عراقی داشتند که بیشترشان ارشد بودند ولی عراقی ها حدود 34 هزار اسیر از ایران گرفته بود که اکثرشان نیروهای و سرباز بودند. عراق برای مبادله اسرا، به افسر نیاز داشت. همچنین برابر قانون صلیب سرخ، برای هر اسیر، باید یک اسیر هم تراز او مبادله شود و اگر درجه یک اسیر بیشتر باشد، باید طرف مقابل به اندازه اختلاف درجه، غرامت مالی بپردازد.) در زندان صلاح­الدین ما آش خور اسرا بودیمسه ماه من را در الرشید نگه داشتند و سپس من به همراه دیگر اسرا، که تعدادشان 420 نفر می شد و همه افسر بودند، را به اردوگاه شماره 19 در پادگان صلاح الدین شهر تکریت، شهر صدام، منتقل د.در اردوگاه، اسرایی داشتیم که پنج سال از اقامتشان در اردوگاه می گذشت و ما به قول آن ها «آش خور» اسرا بودیم. در اردوگاه شماره 19، ما را تقسیم بندی د و هر 42نفر، یه یک آساشیگاه (که عرب ها به آن «قاعه» می گفتند) در اختیارمان گذاشتند. در آنجا، رسم بود که سربازهای عراقی، از اسرای تازه وارد زهرچشم بگیرند و به همین خاطر، تونل انسانی درست د و همه اسرا باید برای ورد به اردوگاه، از آن می گذشتند؛ از تونلی که از نیروهای عراقی تشکیل شده بود با باتوم و شلنگ و میله و... که به دست داشتند همه را کتک می زدند.درهای آسایشگاه ها، ساعت 7 و نیم باز می شد. زندانی ها را گروه بندی کرده بودند و هر وظیفه اش را انجام می داد. تا ساعت 11 و نیم در محیطِ باز بودیم و سپس درها بسته می شد. پس از ناهار، از ساعت 2 و نیم، درها دوباره باز می شدند و تا چهار ساعت، فرصت قدم زنی آزاد داشتیم. در این قدم زدن ها، کم کم دوستان و هم دوره ها و هم شهری ها، هم را پیدا کردیم. از مشهد، حدود 60 نفر اسیر در اردوگاه بود.در اردوگاه صلاح الدین مأمور به تقیه بودیمدر اردوگاه، ممنوع بود ولی گاهی برای عیدها و عزاداری ها، به صورت مخفیانه می کردیم. عصر روزی که من اسیر شدم و همان طور که گفتم، عصر روز عاشورا هم بود، یک نفر ، به اسم حاج آقا عباسی هم با ما اسیر شد که همراه با واحد عقیدتی لشکر 77 اسان به منطقه اعزام شده بود. نخستین روزی که وارد اردوگاه شدیم، به او اصرار کردیم که بخواند. علی رغم علم به ممنوعیت جماعت، حاج آقا عباسی به عنوان جماعت، به اقامه ایستاد. به محض این که شروع شد، عراقی ها حمله د و همه را به باد کتک گرفتند. پس از آن، به توصیه یکی از دوستان، تقیّه کردیم. در آنجا هر هفت نفر یک گروه شده بودند. برای هر دونفر، یک پتو، به عنوان روانداز داده بودند و هر نفر هم یک پتو برای زیرانداز داشت. مقررات را اجرا می کردیم. یک نفر به عنوان ارشد اردوگاه تعیین شده بود. من هم برای مدتی ارشد آسایشگاه بودم. پس از من، سرهنگ گلمکانی که سنش از من بیشتر بود، ارشد آسایشگاه شد. در اوقات فراغتمان، به ما گلدوزی و سنگ تراشی و... آموزش می دادند. پس از یک سال هم برایمان تلویزیون آوردند. از عصر به بعد، می توانستیم تلویزیون تماشا کنیم. آن هم فقط یک شبکه داشت که یک ساعتش را صدام صحبت می کرد و پس از آن ترانه پخش می شد بعد از ان هم های مختلف نمایش داده می شدند. چند نفر از اسرا که مذهبی تر بودند، بیشتر می خواندند و روزه می گرفتند.
در آن شرایط همه ما دلتنگ خانواده بودیم و همه ما می دانستیم که ما را به عنوان اسرای مفقودالأثر در آن اردوگاه نگهداری می­ کنند که نه می توانیم نامه ای بدهیم، نه نامه ای دریافت کنیم. این ماجرا، تا پایان اسارت ادامه پیدا کرد.دادن اطلاعات به یک اسیر ایرانی در بیمارستانمن در زمان اسارتم، چهار فرزند داشتم. که دختر بزرگم را به عقد پسر همسرم در آورده بودم که اگر شهید شدم، یک مرد در خانه باشد. پیش از عملیات میمک، قرار بود من سی روز در منطقه بمانم و سپس به مرخصی بروم. زمانی که سی روز از رفتن من به منطقه گذشته و خبری از من نشده بود، خانواده ام دل واپس شده بودند. از هم دوره ها و همرزم های من پرس وجو کرده بودند. هر سخنی گفته بود. همسرم بعداً برای من تعریف کرد که فقط هنگامی که می خواسته بچه هایمان را به مدرسه بفرستد و موقع شام و ناهار، آرام بوده و در بقیه اوقات، مدام مشغول گریه و زاری بوده است. در اردوگاه، پزشکی بود که هفته ای یک بار برای معاینه اسرا می آمد؛ چند عدد قرص مسکن تجویز می کرد و می رفت. در سال دوم اسارت (1368)، من در ناحیه دندان، درد شدید داشتم و مدام از آن ها می خواستم که مرا برای مداوا به بیمارستان ببرند. بالأ ه یک روز من را به بیمارستان بردند. برای نخستین بار، از اردوگاه خارج شدم؛ در حالی که دست ها و چشم هایم را بسته و مرا بر یک ماشین آیفا سوار کرده بودند. وارد سالن بیمارستان شدم.؛ در حالی که لباس زرد اسارت به تن داشتم. لباسی که روی آن «p.w» (پرسنل جنگ)نوشته شده بود. در بیمارستان، شخصی را دیدم که او هم دستبند به دست داشت و اسیر ولی لباس آبی رنگ به تن داشت! حدس زدم باید او جزو آمار صلیب سرخ باشد. ما را با فاصله کنارهم نشاندند. خلی سریع، نام و نشان خودم و چندنفر دیگر از اسرا را به او گفتم. سرباز عراقی جلو آمدم و فاصله ما را بیشتر کرد. دوباره همان کار را تکرار . «من نیروی تیپ سراب هستم... من محمد صحتم... من...خانواده ام در مشهد زندگی می کنند...»بعد از این ملاقات تصادفی، دندان پزشک که آدم درشت هیکلی هم بود، من، که وزنم به حدود شصت کیلو رسیده بود، را از جا بلند کرد و گذاشت روی تخت. پیش از آن که بگویم کدام دندانم درد می کند، او، بدون استفاده از ماده بی حسی یا چیز دیگری، چهار تا از دندان هایم را کشید. که من فقط کشیده شدن نخستین دندانم را حساس . دهانم پر خون شد. من را داخل راهرو انداختند و با استفاده از گاز و باند خونریزی دهانم را بند آوردند. البته خون بدنم هم کم شده بود که خونم به سرعت بند آمد. من را به اردوگاه برگرداندند. من، به خاطر کشیده شدن دندانهایم توانایی حرف زدن نداشتم. برای هم سلولی هایم یادداشتی نوشتم و ماجرای صحبت با آن زندانی را بیان .آن زندانی، پس از بازگشت از بیمارستان، در اردوگاه خودش گفته بود که «من در بیمارستان با فلان شخص ملاقات و او خودش را نیروی تیپ 40 سراب معرفی کرده است .» در آن جا، یکی از افسران اسیر که او هم نیروی تیپ 40 سراب بوده، گفته بود که « این بنده خدا جزو نیروهای تیپ ماست!» او در بخشی از نامه ای که برای خانواده اش نوشته بود، عنوان کرده بود که «صحت، سلام رساند». خانواده آن افسر، نامه او را به پادگان برده و گفته بودند «ما تا حالا اسم شخصی به نام صحت را نشنیده ایم. این صحت کیست؟» وقتی خدا بخواهد کاری انجام شود انجام می­ شود! در پادگان، مرا شناسایی کرده و روگرفت نامه آن افسر را برای خانواده ام در مشهد فرستاده بودند. سپس خانواده من مطمئن شده بودند که من زنده هستم.اسارت فرصتی برای زیارت عتبات عالیات در سال 1368، یک روز در دو نوبت، اردوگاه را را برای زیارت به کربلا و نجف بردند. و این زمانی بود که ایران، اسرای عراقی را برای زیارت به ای زیارتی می برد. در زیارت، آن قدر که دلمان می خواست، مناجات کردیم و دعا خو م و گریه کردیم. قرار بود برای ظهر هم به ما ناهار مفصلی بدهند ولی ما گفتیم آن را به مستضعفین بدهند. آن روز، یک زیارت به یادماندنی داشتیم. ­ های به گوش می­ رسیدتا سال 1369 در اردوگاه بودیم. یک روز اعلام د که سید رئیس قرار است یک صحبت مهم انجام دهد. پس از کلی تبلیغات، صدام اعلام کرد که اسیرها را معاوضه خواهد کرد. جابجایی و مبادله اسیرها بین دو کشور آغاز شده بود و ما همچنان به عنوان مفقودالاثر بودیم. به مرحله ای رسیده بودیم که عراقی ها، از هر آسایشگاه، ده نفر را انتخاب می د. ما در آنجا هشت آسایشگاه داشتیم که در هر آسایشگاه حدود پنجاه نفر اسیر استقرار داشتند. بازگشت ما به ایران هم ماجرای خودش را داشت! صلیب سرخ ما را ندیده بود و ابتدا باید ثبت نامان صورت می گرفت. 26 مرداد که مبادله آغاز شد، من چشم انتظار بودم و در تاریخ 26 شهریورماه 1369 به ایران آمدم. من به همراه تعدادی از افسرهای ارشد و خلبان ها و چند نفر دیگر، که حدود بیست نفر بو دیم، در اردوگاه مانده بودیم. آسایشگاه را نظافت کردیم و سوار اتوبوس شدیم. ما را به موصل بردند. از آنجا ما را به اردوگاه «بعقوبه» بردند. در بعقوبه، ما را به یک سلول منتقل د. در آنجا باز بحث پیش آمد که ما را به ایران نخواهند فرستاد. در آنجا ما سر و صدا به راه انداختیم تا بالا ه نمانیده صلیب سرخ برای ثبت ناممان آمد. درود به شرف شما ایرانی های باعاطفهساعت ده شب بود و ما در صف ثبت نام ایستاده بودیم. ساعت چهار صبح، نوبت به من رسید. صلیب سرخ، خانمی بودکه روسری به سر داشت. او مصاحبه کوتاهی با اسیرها انجام می داد و فرم های مربوط را کامل می کرد. من نگران بودم. با خودم می گفتم که او حتماً خسته است و پیش از آن که نوبت به من برسد، از آن جا خواهد رفت. او نشسته بود و فقط بیسکوئیت و آب می خورد. او فارسی صحبت می کرد. به او گفتم: «خانم! خسته نشدید؟ شما جزو مجاهدین هستید؟» گفت: «خیر» گفتم: «پس چطور؟!» گفت: «اول من سوال می کنم! شما نمی خواهی به ایران بروی؟! به ایران نرو! ، ... به هرکجا که دوست داری، می توانی بروی». گفتم: «خانم! الأن اگر یک پای من را هم قطع کنید، من به ایران خواهم رفت. زن و بچه و خانواده من در ایران، منتظر من هستند. کجا بروم؟!». گفت: «درود به شرف شما ایرانی های باعاطفه! من ایرانی هستم. من دختر یک سرهنگ هستم. در انجا، ما وابسته نظامی بودیم. انقلاب که شد، همانجا م م. حالا من به صورت داوطلبانه به صلیب سرخ کمک می کنم؛ آن هم فقط و فقط به خاطر این که با ایرانی های باعاطفه ای مثل شما هم کلام شوم. تو شما اسرا، بهتر از تو این عراقی ها بود!» این عین جمله ای است که آن خانم گفت. منظورش نظم و نظافت و... بود. او سپس گفت: «این که پرسیدم آیاتمایل داری به جای دیگری بروی، به خاطر این است که بعضی ها دوست ندارند به ایران بازگردند؛ می خواهند در کشور دیگری پناهنده شوند». گفتم: «مگر می شود که یک نفر ایرانی، پس از اس ، ایران بازنگردد؟!» و او گفت: «تا حالا سه نفر درخواست پناهندگی کرده اند!»پس از آن که کارهای مربوط به ثبت نامم به پایان رسید، پرس وجو و آمار آن سه نفر را درآوردم. یک نفرسرگرد، یک نفر ستوان که اقوامشان در خارج بودند و یک افسر وظیفه که از فیلیپین برای دیدار خانواده اش در ایران آمده بود و در جنگ اسیر شده بود تقاضای پناهندگی داده بودند!مقاومت تیپ سراب در میمک بازجوی عراقی را خشمگین کرد/ انگشتر عقیق باعث شد تا سرباز عراقی کمکم کند عراق می تواند به هر دلیلی از شما ممانعت کندبه ما گفتند تا زمانی که وارد خاک ایران نشده ایم، عراق می تواند ما را به زندان بازگرداند. عده ای از نیروهای بسیج، به های مرز که رسیده بودند، به صدام توهین کرده و بازگردانده شده بودند! در اینجا باید به این نکته اشاره کنم که در زندان الرشید که بودیم، ما را در جایی جمع کرده بودند و یک ژنرال عراقی، که مسئول اسرا بود، برایمان سخنرانی کرد. او راجع به ارزش و اهمیت ما، به عنوان افسر، صحبت می کرد. به او گفتم:شما دروغ گو هستید؛ چرا که ما را از صلیب سرخ مخفی کرده اید». او گفت: «یک روز خواهید فهمید که ما دروغ نگفته ایم و شما دروغ گو هستید». آن ماجرا گذشت و من فکر می که فراموش شده است. من، به همراه سرهنگ خالصی و سرهنگ آراسته، در ردیف های صندلی های وسط اتوبوس نشسته بودیم. نحوه جابجایی اسرا این گونه بود که وقتی به ردیف اول سیم های خاردار مرز می رسیدیم، دژبان های عراقی از اتوبوس پیاده می شدند. به ردیف دوم سیم های خاردار که می رسیدیم، دژبان های ایرانی سوار اتوبوس می شدند و سپس اتوبوس، به اندازه دوازده کیلومتر وارد خاک ایران می شد؛ ما را پیاده می کرد و سپس به خاک عراق برمی گشت. اسیرهای عراقی نیز به همین روش، تحویل داده می شدند. اتوبوس ما به سیم خاردار رسید. به محض این که خواستند نخسین ردیف سیم خاردار را رد کنند، اتوبوس ایستاد و یک نفر سوار شد. همه آرام و ت نشسته بودیم. او به من اشاره کرد و گفت: «شما بیا پایین!» خودم را در صندلی سُر دادم و بدنم را پایین کشیدم تا مرا نبیند. عباس آراسته، رو کرد به من و گفت: «برو. داره تو رو صدا می زنه». یکی از افرادی که در صندلی های ردیف جلو اتوبوس نشسته بود، از جا برخاست و به آن فرد اشاره کرد و گفت :«من را می گویی؟» او دوباره به من اشاره کرد و گفت: خیر. با او کار دارم». از عباس خواستم تا از او بپرسد ببیند با من چکار دارد! او گفت: «می خواهم با تو خ ظی کنم و بگویم حرف ما راست است». سرم را بالا آوردم و به او گفتم: «ژنرال! با همان ی که روی صندلی جلو نشسته است، خداحافظی کن. بگذار ما برویم». ژنرال، با او روبوسی و خداحافظی کرد و از اتوبوس پیاده شد.لحظه ورود به وطن خاک ایران را بوسیدیماتوبوس وارد خاک ایران شد. از اتوبوس پیاده شدیم و خاک ایران را بوسیدیم. تصمیم گرفتیم که هیچ گریه نکند. سوار اتوبس های ایرانی شدیم. از مرز خسروی وارد خاک ایران شدیم. از قصر شیرین و س ل ذهاب گذشتیم و به آباد غرب رسیدیم. در آنجا، پذیرایی و شام و مصاحبه انجام شد و سپس به کرمانشاه رفتیم. ی خوابش نمی برد. همه بیدار بودند و چشم انتظار رسیدن به خانواده. در فرودگاه کرمانشاه، یک فروند هواپیمای سی صدوسی (c130) آماده انتقال ما به تهران بود به هر کدام از ما یک شاخه گل دادند. البته به ما گفتند که ما تنها گروهی هستیم که با هواپیما منتقل خواهیم شد. در فرودگاه کرمانشاه، برای سوار هواپیما شدن به خط شده و پیش می­ رفتیم که یک خلبان پیش من آمد و شروع کرد به بوسیدن من! او رضا خدمتی، از دوستان و هم دوره های من بود. او مرا به داخل ک ن خلبان برد. پرواز ما، یک ساعت ونیم طول کشید. در آن جا، باز هم به هرکداممان شاخه گلی دادند. در تهران، حاج آقا ابوتر که همراهمان بود از ما جدا شد تا اینکه روزی که برای دیدار با معظم انقلاب به حسینیه (ره) رفتیم او را در آنجا دیدیم.در فرودگاه تهران، مردم زیادی برای استقبال آمده بودند. من به همراه چند نفر از دوستان که اهل مشهد بودند، ایستاده بودیم. ما در تهران ی را نداشتیم. ما، چهره ها و ظاهرمان عوض شده بود. خودمان هم خودمان را نمی­ شناختیم. در میان جمعیت، یکی از استقبال کنندگان، یک آزاده را به کودکش نشان داد و گفت : «بابات!» همین که آن کودک به آزاده نزدیک شد، نیروی اطلاعاتی که همراهمان بود، به راننده دستور حرکت داد. گفت: «برو. توقف نکن. فقط برو». اتوبوس به سرعت حرکت کرد. یک جا هم اتوبوس با یک آمبولانس تصادف کرد و لی توقف نکرد. نیروی اطلاعاتی که همراهمان بود، دستور ادامه حرکت داد. اتوبوس همچنان تند پیش می رفت. چند نفر موتور سوار، که گویا در میان اسرا، دوست یا فامیل یا آشنایی داشتند، اتوبوس را تعقیب می د ولی به آنها اجازه نمی دادند به اتوبوس نزدیک شوند.دیدار با انقلاب و رئیس جمهور وقتاتوبوس از فرودگاه خارج شد و تا میدان حسین(ع) رفت و ع آباد را پشت سر گذاشت و وارد یک پادگان شد و از در دیگر پادگان خارج شد. موتورسوارهایی که اتوبوس را تعقیب می د، متوقف شدند. اوتوبوس، وارد پادگان قصر فیروزه نیروهوایی، واقع در میدان «بسیج» شد. در آن جا، 48 ساعت قرنطینه ما آغاز شد. در قرنطینه، آزمایش خون، بررسی وضعیت جسمانی، تخلیه اطلاعاتی انجام شد. غروب که شد، ما را به دیدار رئیس جمهور وقت، مرحوم رفسنجانی بردند. شام را میمهان رئیس جمهور بودیم. درآن جا، آقای ابوتر ، معاون آقای تندگویان، که با ما اسیر شده بود، و چند شخصیت دیگر حضور داشتند.پیش از اسارت، خانه مان را به منطقه آبکوه مشهد منتقل کرده بودم. در آن زمان، تازه یک تلفن یده بودم که من شماره تماس خانه مان را اشتباه حفظ کرده بودم! در حبس، آ ین نفری که به او شماره تماس منزلم را می دادم که خبر سلامتی ام را به خانواده ام بدهد، سرهنگ شمسایی بود که یادداشتی روی لباسش نوشتم تا با خانواد ام ارتباط برقرار کند. در ایران هم خانواده ام سراغ مرا از آزاده ها می گرفتند. منزل شمسایی در منطقه فلسطین مشهد بود. سرهنگ شمسایی با خانواده ام ارتباط برقرار کرده و خبر سلامتی من را به آن ها داده بود. در زمان قرنطینه، مدام از مسئولین قرنطینه درخواست می که اجازه بدهند با خانواده­ ام تماس بگیرم ولی این اتفاق نیفتاد. شبی که شام میهمان رئیس جمهور بودیم، همه مشغول شام خوردن بودند ولی من ناراحت بودم و مدام غر می زدم. در انجا، یکی از نیروهای حفاظت، علت ناراحتی مرا پرسید. وقتی ماجرا را برایش گفتم، او مرا همراه خودش برد و سوار یک خودرو بنز کرد. از آنجا، با شماره ای که به عنوان شمارة خانه ام به ذهن س بودم، تماس گرفتم. خانمی تماس من را پاسخ داد وگفت: «تا حالا ده یا دوازده نفر با این خط تماس گرفته اند. ببخشید! درست است که شما آزاده هستید ولی من شما را نمی شناسم. آن جا بود که به قضیه اشتباه بودن شماره پی بردم.عصر روز بعد، ما را برای دیدار با انقلاب به حسینیه (ره) بردند.پس از این دیدار آماده شدیم تا به مشهد بیاییم. در آن سال هنوز سرهنگ حسنی سعدی، فرمانده نیروی زمینی بود. او که خبر مرا شنیده بود، یک نفر را دنبالم فرستاد. اما من گفتم: «من این چیزها سرم نمی شود؛ گفته این ها آزاده اند و من آزادم؛ می خواهم بروم پیش خانواده ام». فقط ی می تواند این موقعیت را درک کند که خودش در همان موقعیت قرار گرفته باشد. خانواده ­ام در فرودگاه منتظرم بودنددر فرودگاه، حدود هفتاد نفر از آزاده های اسانی حضور داشتند. بخشی از یک هواپیما را برای جابجایی آزاده ها اختصاص داده بودند. خیلی ها شاد و خوشحال بودند اما من عصبی و ناراحت بودم. یکی از مهماندارهای هواپیما که آشفتگی من را دید، علت را جویا شد من هم گفتم از خانواده ­ام بی خبر هستم و نمی دانم که از آمدنم به مشهد مطلع شده ­اند یا نه. مهماندار از طریق خلبان با فرودگاه ارتباط برقرار کرده بود و به من خبر داد که خانواده ام در فرودگاه منتظرم هستند. از هواپیما پیاده شدیم. یک نفر که حدوداً سی و پنج سال، سن داشت، پیش آمد و از طریق بلندگویی که داشت، اعلام کرد: «آقایان لطفا سوار اتوبوس ها بشوید که می خواهیم به اردوگاه برویم!» البته بعد فهمیدم منظورش اردوگاه رضا (ع)بوده که برای پذیرایی از نیروهای بسیج تدارک دیده شده بود. کم کم، فامیل و آشناهایم آمدند. در آن شرایط علی رغم اینکه با دوستان قرار گذاشته بودیم که گریه نکنیم ولی اشکم جاری شد. از یکی از آشنایان پرسیدم که بچه هایم کجا هستند؟ و او در جواب گفت: « ی که شما را در آغوش گرفته پسرت هست و دختر خانمی هم که آنجا ایستاده دخترت هست». بعد از این صحبت همسرم آمد. چشمم که به او افتاد، گریه مجالم نداد. همسرم از شدت هیجان بیهوش شد. همه رفته بودند. من مانده بودم و خانواده ام و همسرم که بیهوش شده و روی زمین افتاده بود. بالای سرش رفتم. وقتی به هوش آمد، گفتم: «چی شد؟» گفت: «دیگه نتوانستم طاقت بیاورم». به همسرم گفتم: «وقتی خودرو آمد تا ما را ببرد، من و بچه هایم باید در یک خودرو باشیم». در تمام مدتی که من را برای زیارت و گردش به جاهای مختلف بردند، بچه هایم را محکم در آغوش گرفته بودم که مبادا از دستم در بروند! وقتی از خودرو پیاده شدم. جمعیت زیادی جمع شده بودند. آنها با قربانی و حلقه گل به استقبالم آمدند. انتهای پیام/
روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندبه گزارش گروه وبگردی باشگاه خبرنگاران جوان،بی شک درد و رنج فلسطینی های سرزمین های ی تنها به سرزمین شان و از دست دادن خانه و کاشانه شان به دست صهیونیست ها محدود نمی شود، بلکه این دارای ابعاد متعددی است که برخی از آنها تاکنون مخفی مانده و یا نادیده گرفته شده است.این گزارش به یکی از مخوف ترین و غیر انسانی ترین این ابعاد می پردازد که تاکنون تلاش بسیاری از سوی رژیم صهیونیستی صورت گرفته تا از برملا شدن آن جلوگیری شود.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندگزارش های موثقی وجود دارد که ثابت می کند، اغلب فلسطینی هایی که توسط نظامیان رژیم صهیونیستی به اسارت گرفته می شوند، علاوه بر شکنجه و آزار و اذیت های جسمی و روحی در معرض انواع تعرض ها و سوء استفاده های از سوی نظامیان صهونیست قرار می گیرند.بالطبع قربانیان اصلی این تعرض ها و ها را ن و ک ن فلسطینی تشکیل می دهند و از آنجا که مقامات رژیم صهیونیستی به ویژه در دوایر امنیتی و نظامی در طول سال های گذشته همواره سعی کرده اند، روی این موضوع س وش گذاشته و مانع درز یافتن آن به بیرون و یا شکایت قربانیان شوند، آمار و ارقام دقیقی از شمار قربانیان این تعرض ها در دست نیست.اندک گزارش ها و آمار و ارقام موجود نشان می دهد که ۴۰ درصد از ک ن فلسطینی در زندان های رژیم صهیونیستی مورد آزار و اذیت قرار گرفته اند.این آمار و ارقام نشان می دهد که این موضوع، منحصر به موارد فردی نمی تواند باشد، به ویژه آنکه با اندکی کند و کاو درمی ی م که فتواهایی از سوی خاخام های صهیونیست وجود دارد که و تعرض نظامیان صهیونیست به فلسطینی ها به ویژه در جنگ ها را مجاز و مباح می کند تا به این ترتیب آشکار شود که این موضوع، قضیه ای گذرا و موردی نیست، بلکه رژیم صهیونیستی روی این قضیه به شکلی هدفمند و از پیش برنامه ریزی شده کار کرده است.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندنددخترانی که اسیر صهیونیست ها شدندگواهی یک زن فلسطینیپس از سال ها و با وجود موانع و س وش گذاری های بسیار سرانجام یک زن فلسطینی به عنوان شاهد با حضور در دادگاه ماجرای مورد تعرض واقع شدنش از سوی نظامیان صهیونیست را این گونه بازگو می کند.این زن فلسطینی، سال ها بعد از مورد واقع شدن، اوا ماه اکتبر سال ۲۰۱۷ میلادی این ماجرا را برملا کرد. افشای دیر هنگام وی، حساسیت ماجرا و تمایل بسیاری از مقامات رژیم صهیونیستی به عدم افشای این قضیه یا درج گزارش رسمی از آن را نشان می دهد و همان گونه که گفته شد، همه اینها دستی به آمار و ارقام موثق و مشخص درباره قربانیان را بسیار سخت می کند.به گفته این زن فلسطینی، ماجرا به زمانی برمی گردد که نظامیان ی مانع ورود او به قدس ی شدند و او را پس از بازداشت به یکی از مقرهای امنیتی این رژیم در قدس ی منتقل د، آنجا بود که یکی از نظامیان ی او را مورد آزار و اذیت قرار داد.بیشتر بخوانید:یورش یهودیان و صهیونیستی به فلسطینی ها در الخلیلاین زن فلسطینی می گوید که این نظامی صهیونیست برای رسیدن به خواسته بی شرمانه اش چندین ساعت متوالی او را تحت شدیدترین فشارها قرار داد. وی می افزاید: اگرچه او نتوانست به خواسته حیوانی اش برسد، اما طولی نکشید که نظامی صهیونیست دیگری به او ملحق شد تا در کمال بی شرمی و حیوانیت او را مورد تعرض جنشی قرار دهد.بسیازی از دختران و ن فلسطینی از شکایت در این زمینه به خاطر اینکه موضوع با حیثیت و شرافت آنها و خانواده اشان ارتباط پیدا می کند، حاضر به شکایت از عاملان این جنایات و حضور در دادگاه نیستند، این زن فلسطینی هم تنها با بعد اصرارها و پافشاری های بسیار یکی از نزدیکانش که نقش اصلی را در متقاعد وی داشت، راضی به حضور در دادگاه شد.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندخشم زن فلسطینیالبته تقدیم شکایت وی آن هم به دادگاه های رژیم صهیونیستی در چنین قضایایی که احتمال محکومیت طرف صهیونیستی در آن بسیار بالاست، با موانع و چالش های بسیاری مواجه می باشد، از جمله اینکه این زن فلسطینی در تمام طول دوره شکایت به بهانه اینکه هویت عامل ارتکاب جرم مشخص نیست، بارها با قضیه عدم رسیدگی به پرونده اش یا مختومه اعلام آن مواجه شد.در این خصوص قربانی تاکید می کند که باز پرسان شعبه های دادرسی رژیم صهیونیستی اجازه بازبینی نوارهای ویدئویی دوربین های مدار بسته مرکز پلیسی که این زن مورد تعرض قرار گرفته بود، به این جهت که کمک بسیاری به شناسایی عامل جنایت می کند، را صادر ن د.نگاهی به ها و تعرض های رخ داده در آرشیو دادگاه نظامی .. « از زمان تأسیس، ارزش های مهمی را مقدس می شمارد، از جمله، احترام به انسان ها و محافظت از حرمت و پاکی سلاح ... این ارزش ها ریشه در میراث یهودی دارد که پیشینه آن به تاریخ کهن و طولانی بشریت باز می گردد» ..این عبارت ها بخشی از سخنرانی «گادی ایزنکوت»، رئیس ستاد مشترک رژیم گر در اوا مارس ۲۰۱۶ میلادی است که آنها را در برابر شماری از نظامیان صهیونیست ایراد کرد.پاسخ و واکنش به این سخنان برخلاف انتظار ایزنکوت این بار نه از سوی طرف های فلسطینی بلکه از جانب طرف های خودی بود که جو ه اش، رئیس ستاد مشترک را تا آستانه انفجار برآشفته و خشمگین کرده بود.نوجوان فلسطینی قبل از شکنجهروزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندنوجوان فلسطینی بعد از شکنجهروزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندند
در این باره «ع اورن»، یکی از بارزرترین رو مه نگاران ی رو مه هاآرتص، چاپ سرزمین های ی بی محابا به سخنان آیزنکوت، به خصوص درباره «شرافت و پاکی سلاح» نظامیان ی حمله برد و با اشتباه و نادرست خواندن این توصیف و تشبیه وی، آن را اینگونه اصلاح کرده بود : «در پس این سلاح و جنگ های میراث تاریخی سرتاسر فساد و تعفن نهفته است».در ادامه این رو مه نگار برجسته ی در تاریخ ۳ آوریل سال ۲۰۱۶ میلادی گزارشی منتشر کرد که در آن با استناد به آرشیو دادستانی نظامی ، اظهارات آیزنکوت را رد می کرد. آرشیوی مملو از اسناد و مدارک جنایت های جنگی از جمله ترور، به قتل رساندن و تعرض و به اسرای فلسطینی که مقامات رژیم صهیونیستی آن را بدون مجازات عاملان جنایات مسکوت گذاشته بودند و قضیه این زن فلسطینی یکی از آن موارد بی شمار محسوب می شد.روز اسیر فلسطینی«اورن» در بخش دیگری از گزارش خود خاطر نشان می کند که تاکنون دیده نشده، در عملیات های نظامی و جنگ هایش، حتی یک نفر از نظامیان خود را به خاطر نقض قوانین جنگی و ی در زمان جنگ باز خواست کرده باشد، چون روسای ستاد مشترک و فرماندهان ارشد ، جنایتکاران را نه بازداشت و نه محاکمه می کنند، بلکه به جای آن از سیاست عفو عمومی استفاده می کنند.وی می افزاید: به همین دلیل پس از جنگ های بزرگ طی سال های ۱۹۴۸ تا ۱۹۶۷ میلادی که با احساس غرور آفرین پیروزی به پایان رسیدند، همه نظامیان ی شرکت کننده در این جنگ ها، به لقب «قهرمان» مفت شدند و پوشش شعار «در میدان در برابر دشمن می جنگیم و در داخل از خطاهای یکدیگر چشم پوشی می کنیم» بر همه جنایت های جنگی و ضد بشری در تمام این سال ها س وش گذاشته شد.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندشیر زن فلسطینیوی در بخشی از گزارش خود به تعدادی از این پرونده های ضد بشری و جنایات جنگی استناد می کند که همچنان در دادستانی نظامی نگهداری می شوند و بدون پیگیری و باز خواست متهمان آنها، پرونده مهر مختومه خورده است.«اورن» در ادامه به تعرض ها و هایی اشاره می کند که شب ۲۹ ماه می سال ۱۹۴۸ میلادی در شهر «عکا» رخ داد و طی آن یک فلسطینی از چهار نظامی ی شکایت کرده بود که «پس از حمله به خانه اش و بیرون وی از منزل، به همسرش د».این رو مه نگار ی یادآور می شود، اگرچه در ابتدا فرمانده نظامی شهر «رمله» دستور تحقیق در مورد این حادثه را صادر می کند، اما خیلی زود، این پرونده نیز به همان سرنوشتی دچار می شود که پرونده های مشابه پیشین به آن دچار شده بودند، لذا بدون هرگونه تحقیقی پرونده بسته می شود.به همین ترتیب، پرونده ای که به خاطر متهم بودن ۴ نظامی صهیونیست به ربودن ۲ دختر فلسطینی از حوالی شهرک «ترشیحا» در نوامبر سال ۱۹۴۸ میلادی و تعرض و به آنها در مقر گردان ۱۱ رژیم صهیونیستی باز شده بود، بدون رسیدگی مختومه اعلام می شود.در این جنایت ۴ نظامی ی به یک کاروان عربی که از نزدیک شهر ترشیحا عبور می کرد، برخورد می کنند. آنها دو دختر همراه کاروان را توقیف کرده و به آنها می کنند که بالطبع این پرونده نیز به خاطر نگاه ویژه دادستان نظامی وقت رژیم صهیونیستی بدون رسیدگی مختومه اعلام می شود.اما گزارش ها و مستندات موجود نشان می دهد که و تعرض به ن و دختران فلسطینی، دختران قرار گرفته در گروه سنی زیر ۱۸ سال را هم شامل می شود، از جمله موردی که طی آن نظامیان صهیونیست به یک دختر ۱۶ ساله در روستای «عراق سویدان» عراق در نوامبر ۱۹۴۸ میلادی در برابر دیدگان والدینش مورد تعرض و قرار می دهند.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندک ن فلسطینی که بهت زده به آرایش نظامی صهیونیست ها خیره شده اند.در این پرونده اگرچه دادستان نظامی دستور تحقیق در مورد این حادثه را صادر کرد، اما فرمانده نظامی منطقه جنوبی، مانع از هرگونه تحقیقات در این پرونده شد تا مدتی بعد با خوردن مهر مختومه، این پرونده نیز بسته شود.علاوه بر همه اینها، «اورن» از دیگری نیز سخن می گوید:«روز تأسیس ، سه نفر از نیروهای پلیس به یک ۱۲ ساله در شهر یافا می کنند و بعد از ۱۰ روز نیز محاکمه شدند. این سه نظامی به دلیل ارتکاب این عمل شرم آور فقط به ۳ ماه زندان محکوم می شوند. اما رئیس ستاد مشترک ، دستور عدم اجرای حکم را صادر می کند».خاخام بزرگ به جایز بودن به ن فلسطینی فتوا می دهد« به ن و دختران لسطینی و ن غیر یهود، در زمان جنگ، برای سربازان جایز است».این فتوا، یکی از سلسله فتواهای جنجال برانگیزی است که «آیال کریم»، خاخام بزرگ صادر کرده بود. در فتواهای دیگر وی همچنین شکنجه فلسطینی های به اسارت گرفته شده، برای گرفتن اعتراف و قتل فلسطینی های مجروح را نیز جایز اعلام کرده بود.این فتواها که در واقع سند و گواهی غیر قابل انکار بر جنایات جنگی و به عنف فلسطینی ها شمرده می شود که «اورن» در گزارش خود آورده بود و در نهایت با بی توجهی و عدم مجازات عاملان جنایات به پایان رسیده بود.ایزنکوت در واکنش به سخنان جنجال برانگیز کریم «این فتواها و سخنان را در تضاد و تعارض با ارزش های عنوان کرد»، اما این هیچ گاه به معنای محکومیت خاخام بزرگ یا برکناری وی از سمتش نمی باشد. بلکه دلیل و مدرک دیگری است که نشان می دهد، جنایت های جنگی از زمان تاسیس تاکنون همواره مورد تایید فرماندهان این رژیم و اقدامی از پیش برنامه ریزی شده و هدفمند بوده است.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندند ن خشمگین فلسطینیانتقاد از این ات و تعرض ها تنها به واکنش برخی از اصحاب رسانه رژیم صهیونیستی محدود نبوده، بلکه پای به عرصه سازی نیز گذاشته است، موضوعی که به شدت خشم مقامات صهیونیست از جمله بنیامین نتانیاهو، نخست رژیم صهیونیستی را برانگیخته است، در این خصوص می توان به اقدام «جمعیت » در ساخت و تولید «لیپستیکا» اشاره کرد که به تعرض و نظامیان ی به ن فلسطینی می پرداخت و در چند کشور مثل و آلمان نیز نمایش داده شد.آنچه نتانیاهو را خشمگین کرده بود، مضمون بود که از ماجرایی واقعی الهام گرفته بود، یعنی دو دختر فلسطینی که در سال ۱۹۹۴ میلادی در روزهای انتفاضه از جانب یک سرباز مورد و تعرض قرار گرفته بودند ...شهادت هایی درباره اجباری و تعرض و تهدید به «ما شهادت هایی کاملا مورد اطمینان و هولناک از برخی اسرای زن فلسطینی در زندان های یا ن آزاده ای داریم که همه نشان می دهد، باز جویان ی به اسرای زن تعرض نموده و آنها را تهدید به به عنف کرده اند».این سخنان، بخشی از اظهارات «عبدالناصر فراونه» پژوهشگر امور اسرا و مدیر بخش آمار وزارت اسرا و آزادگان فلسطینی است. علاوه بر آنچه در این گزارش بدان اشاره شد، شهادت های دیگری نیز وجود دارد که نشان می دهد، اسرای فلسطینی بالاجبار شده و مورد تعرض قرار گرفته و تهدید شده اند که از جانب نظامیان دیگر ی مورد قرار می گیرند، از جمله این موارد می توان، به «أ – ح» اشاره کرد که می گوید: «تلاش د به من کنند ... چنان سخت شکنجه شدم که آثارش هنوز روی بدنم وجود دارد و هر چند سال که گذشته باشد، باز آثار آن باقی است».روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندهمچنین می توان از «ش – أ» نام برد که نقل می کند:«بازپرس ی مجبورم کرد که شال سرم را بردارم. با دیدن موهایم شروع به تعریف از آن کرد و تهدید کرد که اگر به آنچه خواهان آن هستند، اعتراف نکنم، به من می کنند»دستگیری دختر فلسطینیو یا زن فلسطینی دیگری به نام «ر – ع» از اجباری خود به دست نظامیان صهیونیست گفت و توضیح داد که«از لحظه بازداشتم در خانه، به بهانه بازرسی بدنی مرا د. سپس مرا دست بسته به بازداشتگاه المسکوبیه در قدس منتقل د. در آنجا هم مورد بازجویی قرار گرفتم».مشابه این اتفاق برای زن فلسطینی دیگری نیز رخ داده است، زمانیکه نظامیان زن این زن فلسطینی را مورد آزار قرار داده و د و مقابل نظامیان دیگر اسراییل دیگر تفتیش د. او می گوید: «لحظه بازداشت چهار نظامی زن وارد شدند و مرا و بازرسی بدنی د. در این بین یکی از نظامیان مرد که در اتاق حضور داشت، وقتی با ممانعت من مواجه شد، دستور داد، مرا به شدت مورد ضرب و شتم قرار دهند و بعد لباسم را در آورده کنند».این زن فلسطینی با گریه ماجرای خود را اینگونه روایت می کند که «یک نظامی زن کثیف به نام نیچه بود که من از جانب وی بارها مورد تعرض و آزار قرار گرفتم. شب که می شد، وی با سه نظامی زن دیگر به اتاق من می آمد تا به بهانه اینکه به من مشکوک است و قصد بازرسی بدنی مرا دارد، مرا مورد آزار قرار می داد ... این وضعیت بارها و بارها تکرار شد و در هر بار سقف اهانت و سنگدلی و بی رحمی نظامیان ی بیشتر می شد، تا امروز هم هرگاه آن روزها را به یاد می آورم، تمام بدنم از وحشت به لرزه می افتد».۴۰ درصد ک ن فلسطینی در بند قربانی شکنجه هدفمند .. «مقامات و مسئولان رژیم صهیونیستی بر شکنجه هدفمند و برنامه ریزی شده فلسطینی ها نظارت دارند» ...این خلاصه و چکیده تحقیقات کمیته عمومی مبارزه با شکنجه در است. این تحقیق را «دنیل واشیت» عضو این کمیته انجام داده و در نوامبر ۲۰۱۵ تحت عنوان «دشت داشتن مسئولان رژیم صهیونیستی در شکنجه فلسطینی ها» منتشر د که حاوی شهادت هایی درباره های صورت گرفته علیه فلسطینی ها از سال ۲۰۱۲ تا ۲۰۱۵ است که در نوع خود اولین گزارش شمرده می شود.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندبرخورد خشن و دستگیری کودک فلسطینیاین تحقیق فاش می کند که علاوه بر ن اسیر فلسطینی، مردان اسیر فلسطینی نیز در معرض های نظامیان گر قرار دارند. این تحقیق توانسته گواهی ۶۰ فلسطینی قرار گرفته در معرض این دست از ها را ثبت و مستند سازی کند. این شهادت ها شامل ۷۷ مورد تعرض مختلف است که شامل ۳۶ مورد تعرض لفظی، ۳۵ مورد اجباری و ۶ تعرض جسمی است.روزگار سیاهی که دختران و ن فلسطینی در چنگال خونین صیونیست ها گذراندندبرخورد خشن و دستگیری کودک فلسطینیدر همین ارتباط باید تاکید کرد که ک ن فلسطینی هم از این تعرض و های در امان نمانده اند. در نوامبر ۲۰۱۴ گروه «باشگاه زندانیان فلسطینی» گزارشی منتشر و اعلام کرد که از ۶۰۰ کودکی که از ژوئن ۲۰۱۴ بازداشت شده اند، ۴۰ درصد آنها مورد تعرض نظامیان ی قرار گرفته اند که این درصد معادل ۲۴۰ کودک است.منبع:مشرقانتهای پیام/بلایی که صهیونیست ها بر سر دختران و ن فلسطینی زندانی می آورند
خبرگزاری فارس-محمد تاجیک: در منظومه لغات، وقتی به واژه اسارت می رسیم، جز در بند بودن و در حصار سختی و تنگنا قرار گرفتن، چیز دیگری را نمی توان متصور بود و حکایت غریبی است که در آن مظلومانه زیستن و روزگار همراه با مشقت گذراندن به خوبی مشهود و ملموس است.حتی اگر کوتاه هم باشد، بسیار آزاردهنده است؛ حال اینکه بخواهید 10 سال در بدترین شرایط ممکن در چنگال جماعتی سنگدل قرار بگیری و روی اعتقادات و ارزش های خود استوار بمانی و خم به ابرو نیاوری!آری! حکایت زیر، داستان زندگی و یا بهتر بگوییم اسارت 10 ساله یکی از فرهنگیان است که گران سنگ ترین مضمون و محتوای دانایی و متعالی ترین گلواژه های انسانیت و مردانگی در چنگال اهریمنان و دهشتناکترین لحظات معنا کرد و ناب ترین ترجمان ممکن را از گذشت و فداکاری به نگارش در آورد تا بهترین منشور و الگو برای هدایت انسان ها و خاصه دانش آموزان و آینده سازان این مرز و بو م برای همیشه تاریخ پر افتخار ایران زمین باشد. او همچون کوه استوار و مانند سروی قد کشیده در برابر همه ناملایمات مردانه ایستاد و امروز همزمان با 26 مرداد سالروز ورود آزادگان سرافراز به کشورمان با ما از دنیایی از غرور و افتخار گفت وگو نشسته و از آن روزگاران سخت در اردوگاه های مخوف عراق برایمان حکایت می کند.زنگ درِ خانه اش را که می زنم، با همان صمیمیت بچه های دیروز جبهه و با آغوشی باز «بفرما» می گوید و دستانم را می فشارد. چهره اش هنوز رنگ و بوی جبهه می دهد. عینکی به چشم دارد و لبخند ملیحی به چهره.باصفا و صمیمی سخن می گوید، بدون هرگونه تکلف و پیچیدگی در کلام، هنوز می توان به خوبی خلوص بچه های دفاع مقدس را در او دید.او آنقدر حرف برای گفتن داشت که من را بین گوش دادن و نکته برداشتن حیران کرده بود! جذاب و درعین حال ساده حرف می زد؛ گویا همین روزهای نزدیک این اتفاقات سراسر ناخوشایند و در عین حال سند افتخار، برایش روی داده است.بله! از آقا حسین یا بهتر بگوییم آقا «محسن معصوم شاهی»،آزاده سرافراز ورامینی می گویم که امروز با روی خوش پذیرایم شده و می خواهد داستان 10 سال اسارت سرفرازانه خود را این چنین برایمان روایت کند.از درخواست 400 نفری آزادگان در بند اسارت در اوج سختی اردوگاه موصل برای روزه داری می گوید و از سرهنگ عراقی به اصطلاح اسرای اردوگاه«حزب اللهی!» که ادعای مسلمان بودن کرده است وبرای آنها در ماه رمضان گرم و سوزان موصل عراق امکانات ابت روزه داری را فراهم کرده بود.از جیره غذایی روزانه ای که تنها در چند قاشق غذاخوری خلاصه می شد روایت می کند تا یک سطل آب جوشی که تنها سهمیه است آنها در کل فصل زمستان بود می گوید.از کتک خوردن های مدام با کابل و چوب در مسیر سرویس های بهداشتی یادآور می شود و از هدایت های مدبرانه سید آزادگان حاج آقای ابوتر و خلاصه از هر درِ سختی و مشقت بی پایان اسارت برایم گفت.با هم گفت وگوی صمیمی با این آزاده قهرمان را مرور می کنیم.این آزاده سر فراز اظهار می دارد: متولد سال 1336 شهرستان ورامین هستم. پدرم حاج محمد معصوم شاهی بود که به شغل پارچه فروشی مشغول بوده و از فعالان قیام 15 داد سال 42 بود.افتخار جزئی از خانواده بودن را در زندگینامه خود دارم؛ چرا که عموی بنده « هوشنگ معصوم شاهی» یکی از ی قیام 15 داد 42 مردم ورامین بود.او ادامه می دهد: در زمان قیام 15 داد 42، تنها 6 سال داشتم، اما حوادث آن روزگار را هنوز به خاطر دارم.معصوم شاهی می افزاید: تحصیلات خود را در دبیرستان های شهید فعلی و دوره ای را در دبیرستان رضا پهلوی سابق شهرستان ورامین گذراندم. پس از پیروزی انقلاب ی با داشتن مدرک دیپلم تجربی و با اینکه در مقطع کاردانی در رشته ریاضی قبول شده بودم، از تحصیل خودداری کرده و به جهاد سازندگی رفتم و مدت یک سال به عنوان نیروی افتخاری در آنجا فعالیت .این فرهنگی آزاد یادآور می شود: با شروع جنگ تحمیلی در قالب نیروهای و از طریق پادگان جی تهران به عنوان نیروی کمکی به منطقه جنگی دزفول اعزام شدم. در آن زمان نیروهایی تحت عنوان «پیشمرگان کرد کردستان» زیر نظر پاسداران فعالیت می د، اما در آن زمان این نیروها از کردستان به منطقه جنوب کشور آمده بودند و ما نیز در کنار آنها مشغول به فعالیت بودیم.آن زمان «حاج محمد قمی» فعلی مردم پاکدشت به همراه برادران خود «حاج حسن» و «حاج ولی قمی» درگیر اعزام نیروهای داوطلب به جبهه بودند و در اول دی ماه سال 59 ما به منطقه آبادان رفتیم.او تصریح می کند: درآن زمان عملیات ش ت حصر آبادان طراحی شد؛ چراکه آبادان در محاصره نیروهای عراقی بود و جاده آبادان ـ ماهشهر به تصرف عراقی ها درآمده بود؛ در نتیجه از سمت آبادان نیروهای و از سمت ماهشهر نیروهای ی حرکت د تا بتوانند آبادان را از محاصره بیرون کنند، اما بر اثر وجود ناهماهنگی های بین نیروها، ش ت حصر آبادان ناکام ماند. این عملیات 9 ماه قبل از عملیات اصلی ش ت حصر آبادان صورت گرفت و در آن تعداد زیادی از نیروها مجروح و شهید شدند.* 21 دی ماه 59، زمان اسارتمعصوم شاهی یادآور می شود: در 21 دی ماه سال 59 در سن 23 سالگی به همراه 50 تا 60 نفر از نیروها از جمله «حاج حسن سلطانیه»، «حسین خلیلی» و چند نفر از نیروهای منطقه پاکدشت به اسارت نیروهای عراقی درآمدیم و آنها پس از یک هفته، ما را به اردوگاه موصل یک بردند.*از کودک 2 ساله تا پیرمرد و پیرزن 80 ساله در اردوگاه موصلاین آزاده فرهنگی بیان می دارد: اردوگاه موصل یک اردوگاهی بود که مربوط به نیروهای عراقی هنگام حمله به کشورمان بود و آنها پس از اسارت نیروهای ایرانی، این اردوگاه را به محل و اسارتگاه تبدیل کرده بودند.در آنجا افراد مختلفی با فرهنگ های گوناگون وجود داشتند، از پیرمرد و پیرزن 80 ساله تا ک ن 2 ساله ای که در مسیر فرار در جاده آبادان ـ ماهشهر به اسارت نیروهای عراقی درآمده بودند.شرایط در آنجا بسیار سخت و طاقت فرسا بود؛ ضمن اینکه در جمع ما تعدادی از طرفداران منافقان و نیروهای نفوذی وجود داشتند که در گیرودار جنگ به اسارت نیروهای عراقی درآمده بودند و در آنجا به صورت آشکار هویت و دشمنی خود را با نظام بیان می د.*سرهنگ حزب الهی عراقی!او در عین حال که از سختی های روزگار اسارت می گوید، از سرهنگ عراقی روایت می کند که در میان آن همه گستاخی و سنگدلی نیروهای بعثی هنوز رگه هایی از انسانیت در وجودش باقی مانده بود و ابراز می دارد: آن زمان حدود 2 هزار اسیر در اردوگاه موصل یک بود و نزدیک به ماه رمضان بود. یک روز سرهنگ عراقی که بعدها به عنوان «سرهنگ حزب اللهی» معروف شده بود، اعلام کرد «آیا ی دوست دارد در ماه رمضان روزه بگیرد؟» از این جمع 2 هزار نفری، 400 نفر از اسرا اعلام د که حاضر هستند در ماه رمضان به روزه داری بپردازند.*روزه داری در تابستانمعصوم شاهی اضافه می کند: البته در بین این 400 نفر سرنوشت عده ای از افراد بعد از 36 سال اسارت هنوز هم در هاله ای از ابهام قرار دارد؛ چراکه در آن زمان نیروهای بعثی عراق، تعدادی از اسرا را جدا د و به نقطه نامعلومی بردند. بالا ه این سرهنگ عراقی مقدمات روزه داری اسرا را در سطح بسیار ابت فراهم کرد و 400 اسیری که قصد روزه داری داشتند را در سه آسایشگاه جداگانه از سایر اسرا اسکان داد.او ادامه می دهد: این سرهنگ عراقی دستور داد تا مواد غذایی لازم برای اسرا در ماه رمضان آن هم در گرمای تابستان تأمین شود و هر شب ساعت 2 بامداد غذای اسرا توسط آشپزهایی که از خود اسرا تعیین شده بودند، در اختیار آنها قرار می گرفت تا بتوانیم روزه بگیریم؛ البته نیروهای عراقی اجازه هرگونه برگزاری جماعت را نمی دادند و فقط می توانستیم به صورت انفرادی اعمال دینی خود را انجام دهیم.این آزاده فرهنگی درحالی که عینک خود را به چشم می زند و گاهی نیز از سر دقت و کنجکاوی آن را در دست می گیرد، خاطرنشان کرد: بعد از ماه رمضان آنها به اسرا اعلام د که باید در اردوگاه کاری را شروع کنند و گفتند باید بلوک های سیمانی را برای سنگرهای جبهه و نبرد با نیروهای ایرانی آماده کنید، اما اسرا حاضر به انجام چنین کاری نشدند.*تنبیه بدنی شدید در 5 دقیقه هواخوریاو می گوید: بعد از نافرمانی اسرا و امتناع از انجام ساخت بلوک های سیمانی برای سنگرهای نیروهای بعثی، گزارش این نافرمانی به بغداد رسید و دستور صادر شد تا درهای آسایشگاه به روی اسرا بسته شود؛ این در حالی بود که فقط غروب ها می توانستیم مدت 5 دقیقه هنگامی که درهای آسایشگاه باز می شد، برای امور بهداشتی خود بیرون بیاییم، اما در مسیر استفاده از سرویس های بهداشتی نیز با باتوم و چوب توسط تعدادی از افسران عراقی به شدت شکنجه می شدیم و هر روز چند نفر از اسرا دچار آسیب های جدی می شدند.*پخش ناسزا و اطلاعیه های منافقین در ساعت 12 شب از بلندگوبه اینجا که می رسیم انگار این آزاده قهرمان خود را در فضای ملموس شکنجه های آن روزها می بیند و با کمی مکث ادامه می دهد: فشارهای روحی و جسمی زیادی به اسرا وارد می شد؛ برای نمونه افسران عراقی در فضای اردوگاه، بلندگوهای خود را روشن می د و در آن اطلاعیه های سازمان منافقان علیه کشورمان پخش می شد و یکی از منافقان آشکارا به ناسزاگویی علیه کشور و مسئولان ایرانی می پرداخت که این صدای بلندگوها اغلب موارد در ساعت 12 شب و یا صبح زود هنگامی که اسرا در خواب بودند در فضای اردوگاه پخش می شد و باعث لطمات روحی فراوانی به اسرا می شد.این شرایط سخت که در اثر نافرمانی و انجام ندادن ساخت بلوک های سیمانی اتفاق افتاده بود، بیش از سه ماه طول کشید.این آزاده فرهنگی با اشاره به آزار و اذیت های زیاد نیروهای عراقی بیان می کند؛ آنها هر روز درِ آسایشگاه ها را باز می د و با اصطلاح عربی خود می گفتند « اُشتُغل ما اُشتغل» یعنی آیا کار می کنید یا نه؟ و این جمله تکراری هر روزه آنها بود.او ادامه می دهد: بالا ه بعد از مدت ی ال حاج آقا ابوتر سید بزرگ آزادگان را به اردوگاه آوردند و او نیز با عراقی ها صحبت کرده بود و گفته بود من را به اردوگاه ببرید تا مشکل شما را با اسرا حل کنم و به آنها قول داده بود تا اسرا در ساخت بلوک های سیمانی با آنها همکاری کنند. حاج آقا ابوتر از فرماندهان اردوگاه خواسته بود تا سه چهار روز به او مهلت دهند تا بتواند با اسرا صحبت کرده و آنها را به ساخت بلوک های سیمانی راضی کند.معصوم شاهی به شخصیت کم نظیر حاج آقا ابوتر فرد اشاره می کند و می افزاید: یک روز او به آسایشگاه ما آمد و با اسرا به صحبت نشست و با استدلال های عقلانی و اعتقادی خود با ما صحبت کرد؛ تا آنجا که چند نفر از اسرا با کار موافقت د؛ البته حاج آقا به ما گفت «من طوری برنامه ریزی می کنم که شما از آسایشگاه بیرون بروید، اما کار نکنید». او به اسرا تأکید می کرد که باید با سیاست رفتار کنیم.این آزاده فرهنگی تصریح می کند: بالا ه همه اسرا فهمیدند که حاج آقا ابوتر با درایت و تدبیر است و می توان به او تکیه کرد. از فردای آن روز نیروهای عراقی در آسایشگاه ها را باز د و از اینکه اسرا به خواسته آنها تن داده بودند، خوشحال بودند.*رودست خوردن عراقی ها از اسرااو یادآور می شود: برنامه ریزی طوری بود که هر روز یکی از آسایشگاه ها باید کار ساخت بلوک های سیمانی را انجام می داد، اما حاج آقای ابوتر طوری برنامه ریزی کرده بود تا 400 اسیر سه آسایشگاهی که از ابتدا از ساخت بلوک های سیمانی سر باز زده بودند، کاری انجام ندهند؛ به شکلی که هنگام بیرون آمدن از آسایشگاه، اسرای دیگری که در 12 آسایشگاه دیگر حاضر به کار شده بودند را مشغول به کار می کرد؛ بدون اینکه حتی یک نفر از اسرای یادشده در این کار مشارکت کند و نیروهای عراقی نیز هیچ وقت متوجه این موضوع نشدند.*برگزاری کلاس قرآن و نهج البلاغه در آسایشگاهمعصوم شاهی به فعالیت های فوق برنامه و فرهنگی آسایشگاه اشاره می کند و می گوید: حاج آقا ابوتر در آسایشگاه برنامه های مختلف فرهنگی و آموزشی را برنامه ریزی کرده بود که ازجمله آن، آموزش قرآن، نهج البلاغه و فعالیت های ورزشی بود که به صورت مخفی انجام می شد؛ درحالی که نیروهای عراقی فکر می د اعتصاب اسرای ایرانی تمام شده و آنها حاضر به انجام کار شده اند. بالا ه آرامش نسبی به آسایشگاه ها بازگشته بود و کلاس های فرهنگی به صورت کاملاً مخفی در آسایشگاه در جریان بود.* شکنجه یکی از اسرا با پای قطع شدهاین آزاده فرهنگی به اینجای صحبت که می رسد به شکنجه یکی از اسرای اردوگاه اشاره می کند و می افزاید: یکی از اسرا که اهل اردبیل بود را چند بار برای بازجویی می بردند و درحالی که یکی از پاهای او قطع شده بود او را به سختی شکنجه می دادند، تا اینکه یک روز دیگر اسرا از این موضوع مطلع شدند و به نشانه اعتراض از آسایشگاه بیرون آمده و شعار «مرگ بر صدام، درود بر » سر دادند. در این هنگام نیروهای عراقی با مسلسل به سوی اسرا تیراندازی د که در این حادثه، تعداد زیادی از اسرا مجروح و عده ای نیز به شهادت رسیدند.او خاطرنشان می کند: بعد از مدت کوتاهی ما را از اردوگاه موصل یک به اردوگاه موصل 3 که به فاصله یک کیلومتری هم قرار داشتند، انتقال دادند.معصوم شاهی در طول صحبت های خود بارها به شخصیت حاج آقا ابوتر فرد اشاره می کند و می گوید: او به واقع معنوی اسرای ایرانی بود؛ چراکه بسیار دارای شخصیت بزرگ و اخلاق حسنه و منحصربه فردی بود. حاج آقا ابوتر حتی در زمان افطار از پاسخ دادن به سؤالات اسرای دیگر امتناع نمی کرد و گاهی اوقات تا نیمه شب تنها با چند قطره آب روزه خود را می گذراند و حتی سهم غذایی خود را نیز به اسرای دیگر می داد و به واقع بسیار با گذشت و فداکاری با اسرا برخورد می کرد.از این مرد دوران سخت اسارت می خواهم تا از وضعیت رفاهی و تغذیه ای آن دوران برایم بگوید که با اندکی مکث و تکان دادن سرِ از روی افسوس خود، بیان می کند: از نظر تغذیه و امکانات رفاهی در وضعیت بسیار نامطلوبی قرار داشتیم. ابتدای روزهای اسکان در اردوگاه موصل 3 به دلیل فرار 3-2 نفر از اسرا از اردوگاه شرایط موجود که به سختی می گذشت، فخیم تر شده بود و نیروهای عراقی برای جلوگیری از فرار اسرا پنجره های آسایشگاه ها را نیز با آجر و سیمان مسدود د.با فرار این اسرا جیره غذایی بسیار محدود شد و دیگر هیچ سیر نمی شد و فقط غذای به اصطلاح بخور و نمیری به ما داده می شد و اکثر اسرا به امراض مختلف روحی و جسمی مبتلا شده بودند.این آزاده فرهنگی به حال و روز نامناسب وضعیت جسمی و روحی خود اشاره می کند و می افزاید: در اثر کمبود مواد غذایی و شرایط سخت در ماه رمضان سال 1361 به دلیل سختی های زیاد 15 کیلوگرم از وزنم کم شده بود و بسیار رنجور و مریض شده بودم.او از نامه نوشتن ها و مکاتبات خود با خانواده اش می گوید و یادآور می شود: یک روز اسم بنده را به خاطر نوشتن نامه و درج مطالبی در خصوص شخصیت (ره) به عنوان اسیری که تمّرد کرده بود، در محیط آسایشگاه خواندند و به شدت مرا شکنجه دادند؛ البته اسرا از قبل تکه ای پنبه به همراه خود داشتند تا هنگامی که به سر و صورت آنها زده می شد، بتوانند از شدن گوش خود جلوگیری کنند؛ این در حالی بود که گوش بنده به علت شکنجه های از ناحیه سر به شدت مجروح شده بود و مدت 6 ماه دچار خونریزی شده بودم و هنوز بعد از گذشت 36 سال از آن دوران آثار آن جراحت را به همراه دارم.از معصوم شاهی می خواهم از وضعیت بهداشتی اردوگاه موصل برایم بگوید که سر خود را از سر تأسف تکان می دهد و می افزاید: اوضاع نظافت اردوگاه بسیار بد بود؛ به طوری که در اثر عدم رعایت بهداشت، تعدادی از اسرا دچار شپش زدگی شده بودند و از آن مهم تر اینکه برای است نیز دارای محدودیت زیاد بودیم؛ به شکلی که هر اسیر در طول فصل زمستان فقط می توانست یک نوبت از آب گرم که آن هم یک سطل آب بود، برای است خود استفاده کند و بقیه روزها مجبور بودیم برای از آب سرد استفاده کنیم.* نگارش اخبار رادیو ایران و انتشار آن بین اسرااین آزاده فرهنگی در پاسخ به پرسشم در «خصوص چگونگی باخبر شدن اسرای ایرانی از اخبار کشورمان»، تصریح می کند: یکی از اسرا به نام عمو علی، یک رادیوی باتری دار را قبل از ورود به اردوگاه از یکی از نیروهای عراقی تهیه کرده و به اردوگاه انتقال داده بود و اسرا از طریق شنیدن اخبار، آن هم در ساعت 12 شب و به صورت کاملاً مخفیانه از اخبار رویدادهای ایران باخبر می شدند.او به چگونگی تهیه اخبار از طریق رادیو و انتشار آن در فضای آسایشگاه اشاره می کند و می گوید: ابتدا کار نوشتن اخبار برعهده فردی به نام احسان بود، اما پس از آن، نوشتن اخبار رادیو و دسته بندی آن از سوی حاج آقا ابوتر به بنده محول شد.از این آزاده فرهنگی می خواهم تا از جزئیات نگارش اخبار از رادیو و انتشار آن در اردوگاه برایم بگوید که با شور و حرارتی خاص، یادآور می شود: شب ها توسط یکی از اسرا به نام ملایری رادیو به صورت مخفی به آسایشگاه آورده می شد و دو نفر از اسرا مواظب عبور و مرور نگهبان های عراقی بودند و من نیز اخبار را از رادیو گوش داده و آن را می نوشتم. پس از نوشتن اخبار و پاکنویس آن یک نفر از اسرا به نمایندگی از حاج آقا ابوتر مسئولان 14 آسایشگاه های دیگر را جمع می کرد و اخبار را در اختیار آنها قرار می داد و آنها نیز اخبار را به اطلاع دیگر اسرا آن هم با یک روز تأخیر قرار می دادند.* خبر اصابت موشک نیروهای ایرانی به قلب بغداد، بهترین خبر در اردوگاهمعصوم شاهی از انتشار خبر خوشحال کننده اصابت اولین موشک ایران به بغداد در سال 64 به عنوان یکی از خوش خبرترین اخبار منتشر شده اردوگاه یاد می کند و بیان می دارد: اسرا آن روز از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند.* 10 قاشق غذا سهم روزانه هر آزادهمعصوم شاهی به سهمیه غذای روزانه اسرا اشاره می کند و می افزاید: سهمیه روزانه غذای ما در آسایشگاه یک سوم غذای فعلی من بود؛ به طوری که در وعده ناهار همیشه به اسرا برنج می دادند، اما این مقدار در حد 10 قاشق غذا خوری بود و به واقع سهم غذای اسرا تنها یک نوبت بود.او می گوید: اسرای هر آسایشگاه را به گروه های 10 تا 13 نفره تقسیم کرده بودند و هر گروه، یک ظرف غذا به نام «یقلوی» می دادند و سهم ناچیزی از گوشت که هر تکه کوچک آن برای تعدادی از اسرا اختصاص داشت و این در حالی بود که هنگام کشیدن غذا به بعضی از اسرا نیز هیچ تکه گوشتی نیز نمی رسید.* میوه خوردن پس از 3 سال اسارتاین آزاده فرهنگی به روزهای گرم تابستان و در آرزو ماندن اسرا برای صرف میوه اشاره می کند و می افزاید: بعد از سه سال قرار شد هفته ای یک روز به اسرا میوه بدهند، اما این در شرایطی بود که نیروهای عراقی هندوانه های مانده در بازار را جمع کرده و به اردوگاه می آوردند و به هر اسیر تنها یک تکه کوچک هندوانه می رسید و آنها سعی می د در روزهایی که قرار بود بازرسان صلیب سرخ به اردوگاه بیایند، میوه را تقسیم کنند تا بتوانند به آنها نشان دهند که از اسرا به خوبی پذیرایی می کنند.وی با بیان اینکه در مجموع حدود 10 سال در اردوگاه های موصل ۱ یعنی به مدت یک سال و نیم و موصل سه به مدت هشت سال و نیم در اسارت به سر بردم، خاطرنشان می کند: بالا ه پس ازاین مدت طولانی در 28 مرداد سال 69 یعنی دو روز بعد از آزاد شدن رسمی اسرای ایرانی از بند اسارت آزاد شدم.* زیارت مرقد حسین و حضرت علی (ع)این آزاده فرهنگی از زیارت بارگاه حسین(ع) و حضرت علی(ع) به عنوان زیباترین دوران اسارت یاد می کند و بیان می دارد: در آن روز به زیارت این ان بزرگوار رفتیم، اما حق گریه و دعا خواندن با صدای بلند را نداشتیم.* سال 1370، استخدام در آموزش و پرورش معصوم شاهی به دوران پس از اسارت و به استخدام درآمدن در آموزش و پرورش اشاره می کند و می افزاید: پس از از بند اسارت، در مهر سال 1370 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم؛ البته در همان سال در کنکور سراسری شرکت کرده و در رشته زبان انگلیسی تهران قبول شدم. از سال 70 تا 82 در مقطع راهنمایی و دبیرستان درس زبان را تدریس .او از نامهربانی های مسئولان نسبت به فعالیتش در آموزش و پرورش گلایه مند است و می گوید: سال 82 مرا به اجبار بازنشسته د که این موضوع برخلاف قانون مصّرح بود؛ چراکه بر اساس قانون اگر آزاده خود شخصاً قصد بازنشستگی داشت، می توانستند او را بازنشسته کنند، اما مسئولان امر مرا مجبور به بازنشستگی د و اعلام د مدت 10 سال اسارت به میزان دو برابر فعالیت در آموزش و پرورش حساب شده و با احتساب 11 سال فعالیت، باید بازنشسته شوم.او یادآور می شود: من به این موضوع اعتراض و مدت 8 سال پیگیر این اعتراض بودم، تا اینکه بالا ه آنها مجبور شدند طبق قانون در سال 90 مجدداً با فعالیت بنده در آموزش و پرورش موافقت کنند و بنده کار خود را در این سال شروع کرده، مدت 2 سال به عنوان نیروی کمکی پرورشی و آموزشی «هنرستان حُر» شهرستان ورامین و 3 سال در طرح «پراکنده شاهد»، به عنوان بازرس امور آموزشی و پرورشی فرزندان ایثارگران در مدارس غیرشاهد سپری .این آزاده فرهنگی به ایام ازدواج خود اشاره کرده و یادآور می شود: در سال 1370 ازدواج ؛ در آن زمان همسرم نیز معلم ادبیات فارسی دوره راهنمایی بود و ماحصل این ازدواج سه فرزند دختر است که یکی از آنها در مقطع کارشناسی ارشد ی صنایع علم و صنعت تحصیل می کند، دختر دومم در سال دوم رشته ای داروسازی زنجان تحصیل می کند و سومین فرزندم نیز در رشته هوشبری تهران مشغول به تحصیل است.حالا به نقطه پایانی گپ و گفت دوستانه با این آزاده قهرمان می رسم؛ گفت وگویی که در بردارنده گوشه ای از زوایای حیرت انگیزه اسارت بود و نکات زیادی از رشادت ها و فداکاری های مردان بی ادعای دفاع مقدس را در کارزار دفاع از کیان و این مرز و بوم، روایت کرد. گنجینه گرانبهایی از زیباترین صفات و جلوه های انسانی در قامت از خود گذشتگی و غیرت بی مانند یکی از اسطوره های استقامت و پایمردی ایران همیشه سرفراز که قلم قاصر از بیان آن است. این فرهنگی آزاده را با دنیایی از خاطرات تلخ و شیرین ترک می کنم و در این شه می مانم که به راستی نسل نوجوان و جوان مان که روزهای دفاع مقدس را در ک نکرده اند چقدر با مضامین بلند و دلیرمردی های بی انتهای رزمندگان آشنا هستند؟!انتهای پیام/
مشرق: نفوذ منطقه ای ایران تا کنون نقشه های بی شماری را از یی ها در غرب آسیا (خاورمیانه) ناکام گذاشته است. پایان کار در ، ش ت توطئه های سعودی در یمن، و پیش از همه این ها، تحمیل هزینه های سنگین به بدون دست یافتن واشینگتن به اه ش در عراق، تنها برخی از مواردی هستند که بر این واقعیت صحه گذاشته اند. ائتلاف غربی-عربی نیز به همان اندازه که از عمق نفوذ ایران در غرب آسیا (خاورمیانه) عصبانی است، به این نفوذ اعتراف نیز دارد. شکده یی شورای آتلانتیک در یکی از آ ین گزارش های خود به موضوع نفوذ منطقه ای ایران و به طور خاص تأثیرگذاری اراده ایران بر معادلات و بین المللی عراق پرداخته است. این گزارش تحت عنوان «ایران در عراق[۱]»، به قلم «کنث پولاک» کارشناس شناخته شده شکده «مؤسسه امریکن انت رایز» نوشته شده و به بیان برداشت پولاک از اه ، انگیزه ها و ابزارهای نفوذ ایران در عراق پرداخته است. عراقی ها به سلیمانی بیش از اعتماد دارند +ع و آن چه در ادامه این گزارش می خوانید گزیده ای از مهم ترین نکات گزارش شورای آتلانتیک است.
اهمیت عراق برای ایران
کنث پولاک گزارش خود را این گونه آغاز می کند: «از زمان وج نیروهای یی از عراق در سال ۲۰۱۱، ایران به پرنفوذترین قدرت خارجی در این کشور تبدیل شده است. این مسئله، اتفاقی نیست. عراق برای ایران «فقط یک کشور خاورمیانه ای» نیست، بلکه یک همسایه حساس است. این دو کشور دارای مرز مشترکی به امتداد بیش از ۱۴۰۰ کیلومتر هستند؛ ملت های آن ها عمیقاً با یک دیگر درآمیخته اند؛ تجارت سالیانه آن ها بیش از ۱۲ میلیارد دلار است؛ و ایران تقریباً ۱۵ درصد از صادرات غیرنفتی خود را به عراق می فرستد.»
وی ادامه می دهد: «حوزه نجف مهم ترین نهاد ت شیعی در جهان، و برای بسیاری از شیعیانی است که در کشور ۹۰ درصد شیعی ایران زندگی می کنند. میلیون ها ایرانی هر سال برای زیارت به ای مقدس کربلا و نجف سفر می کنند. این دو کشور طی دهه ۱۹۸۰ هشت سال درگیر طولانی ترین جنگ متعارف قرن بیستم بودند و هر کدام ۴۰۰ تا ۵۰۰ هزار کشته در این جنگ دادند. به خاطر همه این دلایل، ثبات، امنیت، و جهت گیری ژئوپلتیکی عراق از نگرانی های بسیار بزرگ تهران هستند.»
نویسنده معتقد است: «این میزان روابط میان ایران و عراق، یک معنای دیگر هم دارد: راه هایی که ایران می تواند و باید با استفاده از آن ها جهت نفوذ در عراق تلاش کند، به طور چشم گیری پیچیده هستند. علاوه بر این، این تلاش ها عمدتاً به صورت مخفی انجام می شوند. ایران ترجیح می دهد به صورت مخفیانه عمل کند، چون به این ترتیب قدرتش بزرگ تر می نماید و توانایی هر بازیگر دیگری برای مقابله با تلاش های ایران نیز کاهش می یابد. در نتیجه، آن چه که ما در مورد فعالیت های ایران در عراق می دانیم، احتمالاً تنها بخش کوچکی از حجم واقعی عملیات های تهران است.»
پولاک تأکید می کند: «بنابراین، یی ها باید بدانند اطلاعاتی که ما در مورد نفوذ ایران در عراق داریم، در بهترین ح ، ناقص است. به علاوه، بی خبری از فرآیندهای تصمیم گیری در ایران نیز این ضعف اطلاعاتی را تشدید می کند و توانایی ما در درک انگیزه ها، برنامه ها و سیاست های تهران را بیش تر محدود می سازد. این عامل، درک همه جانبه نفوذ ایران به طور خاص در عراق را نیز دشوارتر می نماید. با این حال، ادعاهای بی شمار عراقی ها درباره نفوذ ایران در کشورشان، به خودی خود، نوعی اثبات وجود این نفوذ است.»اه ایران در عراقشورای آتلانتیک در تشریح اه ایران در عراق می نویسد: «شواهد تاریخی نشان می دهد که بهترین راه برای شناخت اه ایران در عراق، قائل شدن سلسله مراتب برای آن هاست، چراکه ایران نیز مانند همه کشورهای دیگر، اه ی را که دوست دارد در عراق به آن ها دست پیدا کند، در برابر هزینه ها و احتمال دست ی به آن ها می سنجد و بر اساس میزان هزینه ای که حاضر است برای دست ی به هر یک از این اه بپردازد، آن ها را در اولویت قرار می دهد یا در فهرست اولویت هایش پایین تر می برد.»
نویسنده، اه ایران را این گونه برمی شمارد: «ایران، عراقی را می خواهد که تهدیدی برای این کشور نباشد و ترجیحاً روابط دوستانه با تهران داشته باشد. بدون شک به دنبال عراقی است که تحت سلطه منافع قدرت های خارجی قرار نداشته باشد، به ویژه منافع آن دسته از قدرت های خارجی که ایران آن ها را تهدید می داند: دشمن شماره یک ایران یعنی ، رقبای منطقه ای تهران مانند عربستان، یا گروه های تروریستی ضدشیعی مانند .»
کارشناس امریکن انت رایز ادامه می دهد: «علاوه بر این، ایران به طور کلی دوست دارد عراق کشوری یک پارچه باقی بماند، اگرچه این علاقه ممکن است صرفاً به این خاطر باشد که تجزیه عراق می تواند تبدیل به الگویی خطرناک برای بعضی از گروه های نژادی-فرقه ای ناراضی در خود ایران شود. به عنوان مثال، ایران در مجازات کُردهای عراق به علت برگزاری همه پرسی استقلال در ماه سپتامبر سال ۲۰۱۷ نقش مهمی داشت، چراکه می خواست جلوی تحریک احساسات مشابه در میان کُردهای ایران را بگیرد.»
ابزارهای اِعمال نفوذ ایران در عراق
پولاک چهار عامل را در اِعمال نفوذ ایران در عراق مؤثر می داند، آن ها را «برگ های بازی» و «نقاط قوت ایران» توصیف می کند و درباره آن ها این گونه توضیح می دهد:
استبداد زمان و مکان: وقتی با عراقی ها درباره چگونگی نفوذ ایران در کشورشان صحبت می کنید، در اکثر مواقع می گویند: «ایران همین همسایه بغلی است، و همیشه هم خواهد بود.» استدلال مبتنی بر قرابت جغرافیایی و ابدی بودن این قرابت، برای بسیاری از عراقی ها استدلالی قانع کننده است. عراقی هایی که روی ایران حساب می کنند، مطمئن هستند تا زمانی که از تهران روی برنگردانند، حمایت ایران از آن ها نیز ادامه خواهد داشت. عراقی ها می دانند وضعیت امروز کشورشان هر قدر هم که بد باشد، ممکن است فردا از این هم بدتر شود. در این شرایط، یی ها یا سایر متحدان عراق ممکن است وقتی این فردا فرامی رسد، بغداد را به حال خود رها کنند، در حالی که ایران تا همیشه در کنار عراق خواهد بود. از سوی دیگر، قرابت جغرافیایی نیز مهم است. ایران همیشه نزدیک عراق خواهد بود و می تواند در صورت نیاز به سرعت نسبت به هر اتفاقی واکنش نشان دهد. هم چنین تهران به خاطر آن که خودش بخشی از تار و پود غرب آسیا (خاورمیانه) است، معمولاً به روش های دقیق تر و از نظر فرهنگی مناسب تر می تواند به کمک عراق بیاید، به خصوص در مواردی که قدرت های خارجی در آن ها دچار اشتباهات ناگزیر می شوند. به علاوه، نزدیک بودن ایران به عراق به این معناست که تهران همیشه منافعی را در عراق دارد و بنابراین به احتمال زیاد به کمک عراقی ها خواهد آمد.
انجام هر کاری، تشویق هر ی: یکی دیگر از مواردی که عراقی ها در توصیف روش های نفوذ ایران به آن اشاره می کنند، تصورشان مبنی بر تمایل ایران به تشویق و تنبیه است. اگرچه هیچ یک از داستان هایی را که عراقی ها نقل می کنند نمی توان اثبات کرد، اما داستان هایی که در این باره تعریف می کنند از قتل و غارت و زندان تا اعطای پاداش های چندین هزار یا حتی چندین میلیون دلاری به عراقی ها توسط ایران را شامل می شود. هر وقت یک شیخ قبیله، یک یا یک مقام تی در عراق به ثروت جدیدی دست پیدا می کند، عمدتاً شایعات، این ثروت را به ایران نسبت می دهند. عمدتاً تصور می شود هر سیاستمدار عراقی که پول انجام تبلیغات را دارد یا می تواند خدمات مهمی را در بخش های تحت مدیریتش انجام دهد، حتماً از حمایت ایران برخوردار است. برخی از عراقی ها برای آن که به دیگران نشان دهند دوستان ثروتمند و قدرتمندی دارند، ادعا می کنند ایران از آن ها حمایت می کند. به علاوه، عراقی ها معتقدند ایران در تشویق متحدان و تنبیه دشمنانش در عراق هیچ محدودیتی ندارد و می توانند بهترین تشویق و بدترین تنبیه را در مورد عراقی ها انجام دهد. معمولاً این مسئله با محدودیت های و بوروکراتیک و متحدان غربی این کشور مقایسه می شود که اگرچه ثروتمندتر و قدرتمندتر از ایران هستند، اما بسیار کم تر از ایران دست به تشویق و تنبیه می زنند.
ارتباطات شخصی: یکی دیگر از راه های ایران برای اِعمال نفوذ در عراق، شخصی سازی ارتباطاتش، از جمله در ارائه انگیزه های مثبت و منفی به عراقی هاست. تهران قطعاً می تواند روی نهادهای عراقی سرمایه گذاری کند، اما ترجیح می دهد روی مردم سرمایه گذاری کند. اگرچه قطعاً ت های متعدد دیگری هم هستند که همین کار را انجام می دهند، اما انجام این کار برای و دیگر کشورهای غربی دشوار است و همین موجب می شود ایران در این زمینه هم نقطه قوتی داشته باشد. عراق نهادهای بسیار ضعیفی دارد و بنابراین ایران انگیزه خاصی ندارد که تحت تأثیر آن از نهادهای عراقی به عنوان ابزار نفوذ استفاده کند. البته ایران بدون شک روی برخی از نهادهای عراق، به ویژه تعدادی از گروه های شبه نظامی شیعی مانند «سازمان بدر»، «عصائب اهل الحق» و «کتائب حزب الله»، سرمایه گذاری کرده است، اما حتی در همین موارد نیز تمرکز ایران روی ان این گروه ها بسیار بیش تر از خود سازمان ها بوده است. این تمرکز روی افراد به جای نهادها، نفوذ ایران را افزایش داده است، چراکه افراد را می توان به شیوه هایی تشویق یا تنبیه کرد که در مورد نهادها جواب نمی دهند. به عنوان نمونه، وقتی کشوری وزارت کشاورزی یک کشور دیگر را تهدید به قطع کمک های مالی می کند، این تهدید ممکن است به تمام اعضای آن وزارت خانه آسیب بزند، اما این آسیب، پراکنده و کم اثر است، چراکه احتمالاً در حقوق کارمندان زیرمجموعه آن وزارت خانه تأثیرگذار نخواهد بود. در مقابل، پیشنهاد ده میلیون دلار کمک یا تهدید به قتل یک «فرد»، به احتمال قریب به یقین می تواند توجه آن فرد را جلب کند.
هم بستگی شیعی: مذهب، آ ین برگی است که ایران می تواند با آن بازی کند. اگرچه یی ها و دیگر بازیگران خارجی تلاش می کنند تا این برگ را برگ برنده ایران معرفی کنند، اما واقعیت این است که این برگ، ضعیف ترین برگ بازی تهران است. با این وجود، این برگ هم قدرت دارد و ایران بدون شک از آن استفاده می کند. در دوران مدرن، ایران (با فاصله از سایر حکومت های شیعه) قدرتمندترین ت شیعه در جهان است. به همین دلیل شیعیان مظلوم در کشورهای مختلف برای دریافت کمک در مقابل ت های ظالم خود به ایران چشم امید بسته اند. شیعیان بی شماری جان خود را به خاطر وجود شبه نظامیان سنی در خطر می بینند و ایران می تواند به گونه ای از این شیعیان و از گروه های شبه نظامی شیعه حمایت کند که هیچ دیگر نمی تواند. تهران برای اثبات این حمایت خود دلایل و مثال های قانع کننده ای هم دارند. به عنوان مثال، ماه ژوئن سال ۲۰۱۴ زمانی که بخش های عمده ای از شمال غربی عراق را تصرف کرده بود، ایران سلاح، پول، مستشار و ژنرال قاسم سلیمانی را فرستاد تا نیروهای دفاعی عراق را تقویت و پیش روی های را متوقف کند. ایران و متحدانش این کمک ها را با واکنش به پدیده مقایسه می کنند؛ واشینگتن تا زمانی که مالکی از قدرت کناره گیری و اربیل را تهدید نکرده بود، هیچ حمایتی از عراقی ها ن د. این مقایسه به شیعیان عراقیِ وحشت زده از این درس را داد که فقط ایران است که می توان برای دریافت کمک در زمان نیاز به آن اعتماد کرد. عراقی ها به سلیمانی بیش از اعتماد دارند +ع و یکی از عناصر نفوذ ایران در عراق، سلیمانی و نقش فرماندهی او بر نیروهای عراقی در مقابله با است«سایه بیست متریِ مرد دو متری»
پولاک در بخش دیگری از گزارش خود با زبانی کنایه آمیز می نویسد: «ایران، سه متر قد [و قدرت زیادی] ندارد. حتی در عراق. اما بازیکن سبک وزن [و بازیگر ضعیفی] هم نیست. بازیگری ماهر، مصمم و مجرب است که سال های سال، منافع خود را با موفقیت چشم گیری پی گیری کرده است. تهران، ضدقهرمانی بالغ است که به خاطر مهارت و نقاط قوت ذاتی اش نباید دست کم گرفته شود. با این حال، ایران غولی غلبه ناپذیر نیست که مانند گودزیلا بر فراز توکیو، روی خاورمیانه چنبره زده باشد.»
وی با اشاره به سود بردن ایران از «اعتبارش» در میان عراقی ها، توضیح می دهد: «ایران دشمن قدرتمندی در عراق است، اما سایه ای که بر سر عراق می اندازد بسیار بزرگ تر از آن چیزی است که اقدامات واقعی تهران ایجاب می کند. عراقی ها هم عموماً نسبت به همین سایه اقدامات و قدرت ایران است که واکنش نشان می دهند. آن ها قدرت ایران را دقیقاً با سایه اش هم اندازه می دانند و در مقابل آن کاملاً تسلیم هستند.»
نویسنده گزارش، یکی از دلایل دشوار بودن رقابت با ایران در عراق را همین مسئله می داند و می نویسد: «دشمنان ایران، و اول از همه ، دارند با سایه ایران بو بازی می کنند: سعی می کنند سایه ایران را تا اندازه واقعی این کشور کوچک کنند، اما اغلب، موجودی تخیلی را هدف قرار می دهند که مقابل ضربه های ما تأثیرناپذیر است.»
به اعتقاد کارشناس امریکن انت رایز راه مقابله با ایران این است که «به عراقی ها نشان دهیم ایران آن قدرها که آن ها تصور می کنند، قدرتمند و خطرناک (یا قادر به کمک به عراقی ها) نیست.» وی مدعی می شود: «در مواردی که ، یا خود عراقی ها، یا مثلاً یک بازیگر منطقه ای دیگر، توانسته اند قدرت ایران را همان گونه که هست (بلوف ها و تهدیدهای متعدد و عدم عمل تهران به قول هایش) نشان دهند، عراقی ها با کمال میل، به ایران پشت کرده اند.»
نویسنده در نهایت تقویت عراق را نیز راه دیگری برای مقابله با نفوذ ایران می داند و ادعا می کند: «در شرایط مساوی، عراقی ها ترجیح می دهند نفوذ ایران در کشورشان را به کلی از بین ببرند. هرگاه هم که عراق به اندازه کافی قدرتمند بوده، به رغم همه نقاط قوت بنیادین ایران، همین اتفاق افتاده است. بنابراین کلید تضعیف یا حذف نفوذ ایران در عراق همین است: ایجاد عراقی قوی و یک پارچه که آن قدر اعتماد به نفس داشته باشد تا در [و راه وج از عراق] را به ایران نشان بدهد.»عراقی ها به سلیمانی بیش از اعتماد دارند +ع و
حشدالشعبی عراق، ابتکار ایران و یکی از عوامل مهم ایستادگی عراق مقابل استالبته پولاک توضیح می دهد که نه عراقِ سال ۲۰۱۷ آن عراقِ لازم است و نه اکنون توانایی سرمایه گذاری در این کشور و تحقق اه ش را دارد. بنابراین راه حل جایگزین، «ورود به بازی طولانی مدت، ساختن عراق تکه به تکه، نزدیک عراقی ها به یک دیگر، قدرت بخشیدن به ت این کشور برای بهبود وضعیت زندگی مردم، و یافتن راه های سازنده برای حل وفصل اختلافات است.»
این تحلیلگر یی در ادامه لحن ناامیدانه خود می نویسد: «این کار غیرممکن است، اما دشوار و البته ضروری است، چراکه اگر و متحدانش جایگزین مناسب تری از نفوذ ایران را به عراقی ها پیشنهاد ندهند، عراق ممکن است به یک لبنان دیگر تبدیل شود. [با این تفاوت که عراق،] بزرگ تر، ثروتمندتر، و در نقطه ای استراتژیک تر [نسبت به لبنان] است. این چشم انداز، بسیاری از متحدان را تهدید خواهد کرد؛ متحدانی که معمولاً به روش های تهاجمی و بی ثبات کننده به این گونه مواردِ افزایش قدرت و نفوذ ایران واکنش نشان می دهند. و این (بی ثباتی بیش تر) چیزی است که غرب آسیای بحران زده کنونی (خاورمیانه) اصلاً به آن نیاز ندارد.»
نیروهای مشارکت کننده در عملیات موصل با سرعت قابل توجهی در حال پیشروی به مرکز این شهر هستند که حدود دو سال و نیم پیش به کنترل گروه تروریستی درآمد. منابع خبری روز گذشته از حملات گسترده نیروهای عراقی علیه مواضع در مرکز پایتخت نینوا خبر دادند که در آستانه رسیدن به مرکز بخش غربی هستند. از سوی دیگر حشدالشعبی اعلام کرده است که توانسته 12 روستا را در محور منطقه «تلعفر» از خارج سازد. تلعفر که در غرب موصل قرار دارد از دو جهت حائز اهمیت است اول اینکه در منطقه مرزی سه کشور یعنی عراق و ترکیه قرار دارد و دوم اینکه دقیقاً در مسیر جاده ای قرار گرفته است که موصل را به شهر رقه واقع در شرق وصل می کند و قطع این مسیر می تواند خلافت خودخوانده در عراق و را به دو تکه تقسیم کند. نیروهای عراقی در اوا پاییز موفق شدند بر این مناطق مسلط شوند و هم اکنون فرماندهان حشدالشعبی اعلام کرده اند «اکنون منتظر دستور حمله به مرکز تلعفر هستند.»ناظران معتقدند قرار گرفتن حشدالشعبی م ن موصل و رقه از مهم ترین کارت های برنده محور مقاومت محسوب می شود همچنان که فرماندهان این سازمان نظامی عراقی برای حرکت به سمت رقه اعلام آمادگی کرده اند. چند روز قبل نیز حیدر العبادی دستور
فکر می کردیم تا ابد دفن شده ایمreviewed by on aug 20rating: بیژن چهارمحالی یکی از آزادگان خوزستانی است که در آستانه سالروز بازگشت آزادگان مهمان ایسنای خوزستان بود.چهارمحالی درباره روزهای قبل از جنگ گفت: وقتی جنگ شروع شد کم سن و سال بودم و در مدرسه فتح شوشتر درس می خواندم، شور و شوقی میان بچه ها برای جنگیدن وجود داشت. اکنون برخی می گویند با این جوانان که می بینیم اگر دوباره جنگ شود، این جوانان به دفاع از کشور نمی روند اما من چنین اعتقادی ندارم. معتقدم اگر خدای ناکرده دوباره جنگی شود همین جوانان به دفاع از کشور می روند.وی افزود: سال ۶۱ اولین باری بود که در جبهه رفتم که مصادف با عملیات بیت المقدس بود و مشهر هنوز در عراقی ها قرار داشت. یک جایی بود که به آن انرژی اتمی می گفتند و روبری شادگان قرار داشت. این محل مرکز تیپ حضرت رسول بود و فرمانده آن حاج احمد متوسلیان بود و من ایشان را دیدم. در زمان فتح مشهر در جبهه بودم.این جانباز خوزستانی بیان کرد: زمان جنگ تحمیلی فقط آدم های حزب الهی در جبهه نبودند نباید اغراق کنیم و بگوئیم تمام آدم های جنگ حزب الهی بودند. البته اکثر آن ها این طور بودند اما رزمندگان زیادی هم داشتیم که جنگجو بودند و خیلی هم مذهبی نبودند. بعد از عملیات بیت المقدس، (ره) دستور دادند که دیگر شرط رضایت پدر و مادر مطرح نباشد. با صدور این دستور خیل عظیمی از نوجوانان به جبهه رفتند و در عملیات والفجر مقدماتی شرکت د.چهارمحالی ادامه داد: عملیات والفجر مقدماتی لو رفت و در این عملیات خیلی تلفات دادیم و بچه های ما اسیر یا شهید شدند. ۱۴ سال داشتم که در زمان عملیات بیت المقدس به جبهه رفتم و در این عملیات شرکت . در زمان عملیات فتح المبین به دو کوهه منتقل شدم. دو کوهه جای بسیار عجیبی است و برای اولین بار حاج احمد متوسلیان را آن جا دیدم. یادی از حاج احمد متوسلیانوی بیان کرد: حاج احمد آدم عجیب و با صفات عجیبی بود. نسبت به ها بسیار مهربان و نسبت به فرماندهان زیردست خود بسیار قاطع رفتار می د. و حتی اشک فرماندهان را در می آوردند. بالا ه برای عملیات بیت المقدس آماده شدیم مرحله اول را پشت سر گذاشتیم که در این مرحله بچه های ما برای بازپس گیری جاده اهواز – مشهر به عراقی ها حمله د. چون این منطقه یک دشت صاف و هموار بود و عراقی ها پشت خاکریزها پناه گرفته بودند همین طور بچه های ما را به رگبار بستند در آن جا خیلی تلفات دادیم.این آزاده خوزستانی ادامه داد: به گونه ای به رگبار می بستند که حتی نمی توانستیم سر، بلند کنیم. در این مرحله عملیات یکی از همشهریان من پایش تیر خورد و مجروح شده بود. در این بحبوحه که نزدیک بود اسیر شوم و زیر آتش رگبار بودیم، وقتی می خواستم منطقه را ترک کنم این رزمنده مجروح به من گفت”تو می خواهی ترکم کنی و من را تنها بگذاری بروی.” در آن شرایط همه در حال عقب نشینی بودند. من هم جثه کوچکی داشتم و جثه این رزمنده از من خیلی بزرگ تر بود.اسلحه ای که بعدها دردسرساز شدچهارمحالی افزود: در این شرایط فردی آمد و اسلحه من را قرض گرفت و من هم اسلحه ام را به او دادم که البته بچکی و این مسئله بعدها برای من خیلی بد تمام شد. به هر حال آن رزمنده مجروح را روی دوشم گذاشتم و عقب نشینی کردیم. در مسیر عقب نشینی همچنان زیر آتش رگبار عراقی ها بودیم حدود ۵۰۰ متر که این رزمنده را به عقب بردم گفتم دیگر نمی توانم و خسته شدم. هوا هم بسیار گرم بود به آن رزمنده گفتم می روم کمک بیاورم. عقب تر که رفتم نیروهای کمکی رسیدند و آن مجروح را نیز منتقل د.وی ادامه داد: اما در این عملیات یک مشکلی برای من ایجاد شد. اسلحه ام گم شد و هر کجا دنبال آن گشتم پیدا نمی شد. جهرمی در آن زمان فرمانده من بود که رفتار بسیار خشنی داشت چرا که فرمانده زیردست حاج احمد متوسلیان بود. آدم شجاع و عجیبی و فرمانده گردان ت یب بود و من هم در آن گردان بودم. جعفری وقتی فهمید اسلحه ام را به فرد دیگری دادم به من گفت: “غلط کرده ای که اسلحه ات را داده ای. اسلحه تو ت است و برای چه گذاشتی اسلحه ات را ببرند؟”این رزمنده خوزستانی افزود: به من گفت “اسلحه تو واجب تر از خطر شهادت دیگری است” و هر چقدر من پاسخ می دادم در نهایت گفت به من پایان مأموریت و عملیات نمی دهد و باید همین جا بمانم. من هم که کم سن و سال و بچه بودم از این حرف فرمانده ناراحت شدم. تمام انبارها را برای پیدا اسلحه ام گشتم و خیلی اذیت شدم و حتی به گفتم “تو نگران اسلحه من هستی؟ من به جای کلاشینکف برای تو تیربار می آورم، خوبه؟”خوشحالی زیاد از شنید شایعه شهادت فرمانده خشنچهارمحالی ادامه داد: این حرف را که به فرمانده زدم انگار به او داده بودم خیلی عصبانی شد و گفت “مگر می خواهی ارث و مال پدرت را بدهی؟ این خون ملت است و خون این رزمنده ریخته شده است، برو و اسلحه ات را پیدا کن” وقتی که شایعه شهادت فرمانده را شنیدم خیلی خوشحال شدم اما فرمانده شهید نشده بود.بازگشت دوباره با والفجروی بیان کرد: پس از آن از جبهه برگشتم و یک کلاس درس خواندم. دوره دوم راهنمایی را گذراندم. در کلاس سوم راهنمایی نشسته بودم که دوباره شور جبهه به سرم زد و با آن همه دردسر باز به جبهه برگشتم و به خاطر همان مشکل اسلحه ام حتی گریه . عملیات والفجر بود که باز وارد جنگ شدم.بیژن چهارمحالی نیز با اشاره به پایمردی و شجاعت رزمندگان گفت: احساس می شود باید تلاش بیشتری صورت بگیرد تا خاطرات این شجاعت ها و پایمردی ها به نسل فعلی برسد. که متأسفانه اکنون این کار انجام نمی شود و کم لطفی و کوتاهی زیادی شده که الان وضعیت این است. در عملیات والفجر مقدماتی قرار بود شهر العماره تسخیر شود جدا از لو رفتن این عملیات، والفجر مقدماتی پرمانع ترین عملیات جنگ بود.لو رفتن عملیاتی به قیمت ۹ سال اسارتوی ادامه داد: از زمان همین عملیات بود که دوباره به جبهه برگشتم دو گردان از شوشتر به نام های گردان ابوالفضل و گردان شرافت برای شرکت در این عملیات اعزام شدند. ۱۸ بهمن ماه سال ۶۱ گردان ابوالفضل عملیات کرد که مقر آن جنگل امقر نزدیک به منطقه شیب میسان عراق بود.این جانباز خوزستانی افزود: آن شب حدود ساعت ۲:۳۰ که حرکت کردیم به خاطر تجربه شرکت در عملیات بیت المقدس احساس این عملیات در واقع عملیات نیست. نزدیک ۳ یا ۴ کانال، سیم خاردار و مین و موانع دیگر در مسیر ما گذاشته بودند. بالا ه در آن شب به هر شکلی شده، مانع بزرگ یا همان کانال دوم را پشت سر گذاشتیم. حوالی ۱۰ صبح بود که دیدیم جنگ دارد به ح تن به تن کشیده می شود. خیلی از بچه ها شهید شدند و عراقی ها در روشنایی هوا بچه های را با دوشکا می زدند.چهارمحالی ادامه داد: از فرمانده گردان که تکلیف را جویا شدیم گفت که تا دستور ندهند عقب نشینی نمی کنم. موقعی به عقب برگشتیم که متأسفانه خیلی دیر شده بود. در حال عقب نشینی بودم که موج انفجار مرا پرتاب کرد و تیر خوردم. کمی که حالم سرجا آمد دوباره بلند شدم و دیدم که دستم رها شد، ترکش به دستم خورده بود و به درون کانالی سقوط که پر از اجساد ی ما بود.وی افزود: ده دقیقه طول نکشید که عراقی ها بالای سرم رسیدند، و یک سرباز عراقی مدام از من می خواست تا بلند شوم که به دلیل جراحت های شدیدم نمی توانستم بلند شوم. این سرباز هم که آدم بدی نبود دستم را گرفت و روی شانه اش گذاشت و بعد مرا عقب برد، یک سرباز سودانی هیکلی که جثه بزرگی داشت این صحنه را که دید گلنگدن تفنگ خود را کشید تا مرا بزند که این سرباز عراقی با او درگیر شد، بالا ه با تمام این جراحت ها و آسیب های شدید جان سالم به در بردم.تکرار حکایت اسرای شام ۱۴۰۰ سال پس از عاشوراوی ادامه داد: مرا به اتاق فرماندهی منتقل د. آن جا پرسیدند “تو چرا به جبهه آمدی، سن کمی داری و نباید به جبهه می آمدی”. بعد از آن دست مجروحم که ش ته بود را از پشت و کنار کمرم به دست دیگرم که از بالای کتفم رده کرده بودند بستند. به شکلی که داشتم خفه می شدم. با اسرای مجروح دیگر هم همینطور رفتار می د و ما به درون ماشین پرتاب د.این جانباز خوزستان ادامه داد: عراقی ها مانند داستان اسرای شام ما را در خیابان های العماره چرخاندند متأسفانه مردم این شهر نیز ما را با سنگ، چوب و هرچه به دستشان می رسید می زدند. دشنام می دادند و حتی ن آن جا می یدند. وضع بسیار بدی بود. پس از آن به درون اتاقکی در یک مدرسه منتقل شدیم.چهارمحالی بیان کرد: اسرا و رزمندگان دو عملیات آدم های خیلی محکمی بودند یکی عملیات والفجر که بچه های این عملیات خیلی حزب الهی و سرسخت بودند و دیگری عملیات خیبر که بچه های آن به سرسختی معروف هستند. خلاصه نزدیک ۶۰، ۷۰ اسیر مجروح بودیم که همه ما را در یک اتاقک کوچک نگه داشتند یکی از اسرا که تیر به ناحیه حساسی از بدن او خورده بود تا صبح داد کشید و در آ در بی توجهی عراقی ها شهید شد.وی ادامه داد: پس از آن به بیمارستان نظامی الرشید بغداد که در واقع بیشتر یک قصاب خانه بود منتقل شدیم. بعد از آن نیز ما را به اردوگاه عنبر در حوالی شهر رمادی استان الانبار انتقال دادند. دو سال در این اردوگاه سپری کردیم و در این مدت اتفاقات تلخ و شیرین بسیاری در آن جا افتاد.چهارمحالی بیان کرد: در اردوگاه عنبر یکی از آیشگاه ها را به بیمارستان تبدیل کرده بودند. این اردوگاه از ۳ قاطع (بلوک) تشکیل شده و هر قاطع دارای ۶ آسایشگاه بود. قاطع مجموعه ساختمانی ۲ طبقه است که طبقه پایین ۲ آسایشگاه و طبقه بالای دارای ۴ آسایشگاه است. یک قاطع مخصوص ها، یک قاطع مخصوص سربازان و یک قاطع نیز مخصوص افسران رده بالای ایرانی بود. البته ۴ امدادگر زن ایرانی نیز به فاصله دوری از آسایشگاه مردان در این اردوگاه اسیر بودند.حمله های عنبر به خبرنگاران صدا و سیمای عراقوی ادامه داد: یک سال از روزی که به ارودگاه عنبر وارد شده بودم می گذشت سال ۶۳ و حوالی بهمن ماه بود. صدا و سیمای عراق برای با اه تبلیغاتی و برای سوءاستفاده از اسراء با دوربین ها ماشین و تجهیزات و بساط مجهز خود به اردوگاه عنبر آمدند. عصر بود که تعدادی از عوامل صدا و سیما عراق رسیدند و آن روز برخلاف سایر روزهای عادی عراقی ها فراموش کرده بودند درب های آسایشگاه را روی اسرا ببندند و قفل کنند.این آزاده خوزستانی افزود: نیروهای صدا و سیما عراق به جای اینکه پیش قاطع سربازان یا افسران بروند، دقیقاً ماشین خود را جلوی قاطع ها و آسایشگاه شماره ۱۱ پارک د. آن موقع سلول من در آسایشگاه شماره ۱۵ بودم که طبقه بالای آسایشگاه شماره ۱۱ قرار داشت. خلاصه عوامل صدا و سیمای عراق در کنار ماشین خود یک میز شطرنج گذاشتند تا اسرا را به پای این میز بکشانند و با آن ها شطرنج بازی کنند و بگویند که وضع اسرای ایرانی خیلی خوب است و راحت هستند.چهارمحالی ادامه داد: در واقع صدا و سیمای عراق بی احتیاطی کرد که سمت ها آمدند، برای برداری یک دیواره نصب و دوربین ها و تجهیزات خود را هم آماده د. یکی از اسرا که یک دسته تی در دستانش نگه داشته بود، قصد داشت برود و آدم هایی را که از صدا و سیمای عراق آمده بودند را بزند که بچه ها جلوی او را گرفتند. بچه های آسایشگاه ما خیلی حزب الهی بودند.وی افزود: آن موقع به ما خمیر ریش می دادند و مجبورمان می د ریش خود را بزنیم. یک کاسه پر از خمیر ریش روی لبه دیواره آسایشگاه ما بود یکی از اسرا یک ضربه کوچک به آن زد و خمیر ریش روی سر خبرنگار صدا و سیمای عراق ریخت. همین که خبرنگار عراقی خواست سرش را بالا بیاورد تا ببیند این بلا از کجا نازل شده، قالب های بزرگ صابون بود که روی سر و بدنش پرتاب می شد، حمله شروع شد.وقتی ها سرگرد عراقی را زدنداین آزاده خوزستانی ادامه داد: حتی اسرا جاکفشی آهنی بزرگ آسایشگاه را از بالا به سمت نیروهای صدا و سیمای عراق پرت د. یکی از سرگردهای عراقی که انصافاً آدم خوبی هم بود، از آن جا رد می شد که بچه ها قالب صابون را به کمر این سرگرد مملکت زدند و سرگرد بیچاره پا به فرار گذاشت. از آن طرف دوربین ها و تجهیزات صدا و سیمای عراق هم ش ته و خورد شده بود. یکی از اسرا می گفت “نفت! نفت بیاورید!” دیگری می گفت “بنزین؟ ی ندارد؟” خلاصه نیروهای صدا و سیمای عراق بساط خود را سریع جمع د و آن ها هم پا به فرار گذاشتند.چهارمحالی افزود: عراقی های زره پوش فوری آمدند و به بچه ها تیراندازی د که البته بچه ها هم داخل آسایشگاه درازکش شده بودند اما متأسفانه یک گلوله کمانه زد و به چشم یکی از اسرا اصابت کرد. همان طور که گفتم آن روز درب های آسایشگاه را نبسته بودند و عراقی ها با این کار بچه ها حتی جرئت نداشتند نزدیک بیایند و درب ها را ببندند تا در نهایت یکی از عراقی ها آمد و درب ها را یکی یکی بست.وی گفت: عراقی ها در تلافی این کار ما تا یک هفته اجازه ندادند بچه ها از آسایشگاه خارج شوند. آسایشگاه ها هم دستشویی نداشت و فقط در هر آسایشگاه یک سطل در گوشه گذاشته بوند و بچه ها با گونی یا هر چه که بود دور این سطل را پوشانده بودند و فضایی درست کرده بودند. هر صبح نیز پس از آمارگیری و باز شدن درب ها بچه ها این سطل ها را تخلیه می د و تا بستن دوباره درب ها می توانستند از دستشویی ها اردوگاه که خارج از آسایشگاه بود، استفاده کنند.چهارمحالی ادامه داد: عراقی ها تا یک هفته اجازه ندادند از آسایشگاه خارج شویم. حتی به ما غذا هم نمی دادند. در آن هفته وقتی برای افسرهای اسیر اردوگاه غذا می بردند، افسران می گفتند ها نیروهای ما هستند و چون به آنها غذا نمی دهید ما هم غذا نمی خوریم. عراقی ها هم خیلی به افسرهای ما اهمیت می دادند. وقتی این ماجرا به گوش ۴ دختر ایرانی اسیر رسید آنها هم از گرفتن غذا خودداری د.کینه ای که کارم را به استخبارات کشاندوی ادامه داد: در آ عراقی ها مجبور شدند از این کار دست بردارند. اما کینه ای که از این ماجرا نسبت به ما گرفته بودند، همچنان باقی بود. یک سال گذشت. سال ۶۳ و دقیقاً در همان روزهایی بودیم که صدا و سیمای عراق به اردوگاه عنبر آمده بود. در حال قدم زدن در آسایشگاه بودم که مسئول آسایشگاه من را صدا زد و گفت: ظاهراً عراقی ها با تو کار دارند. وقتی که پیش عراقی ها رفتم، من را همراه با ۵ دیگر پا و بدون اینکه اجازه دهند لباس های مان را برداریم، سوار یک ماشین د.این آزاده خوزستانی افزود: چشم های ما ۶ نفر را بستند و پس از اینکه ۳ افسر ایرانی اسیر را هم سوار ماشین د حرکت کردیم نمی دانستیم کجا می رویم و تا صدای یک نفر را بلند می شد یا سؤالی می پرسیدیم فوراً به سر یا صورت ما محکم ضربه می زدند تا ت شویم که البته بعدها فهمیدیم ما را به عنوان ابکار به استخبارات برده اند.وی بیان کرد: صبح بعد از چندین ساعت به محلی رسیدیم که نمی دانستیم کجاست، ما ۶ و ۳ افسر را به اتاقکی منتقل د. هیچ هیچ چیزی نمی دانست که واقعاً قرار است به کجا برویم یا چه شود. ۳ اسیر دیگر ایرانی نیز قبل از ما در آن اتاقک مثلثی شکل بودند. عصر آن روز صدایمان زدند و ما ۹ نفر را همراه تعدادی از زندانیان عراقی در ماشینی انداختند. که شاید ظرفیت آن ماشین به زحمت به ۵ نفر می رسید. به سختی در آن ماشین کوچک که مثل قوطی کبریت بود جا گرفتیم.این جانباز خوزستانی ادامه داد: با این ماشین هم به یک جای دیگر منتقل شدیم. چشم ها و دهان مان را بسته بودند و هیچ چیزی نمی دیدیم اما ظاهراً در یک راهرو بودیم. بعد از مدتی یک جا ما را به خط د و یک نفر به زبان عربی شروع کرد درجه ما را پرسیدن. اسیر اول سرهنگ، اسیر دوم نیز سرگرد و اسیر سوم هم ستوان یکم بود که آن عراقی به هر ۳ نفر توهین لفظی کرد.۱۲ روز شکنجه آور در یکی از مخوف ترین زندان های دنیاچهارمحالی افزود: آن عراقی وقتی به اولین اسیری که خود را معرفی کرد رسید محکم آن اسیر را کتک زد و بعد از آن من هم به همین جرم کتک خوردم. پس از آن به ما گفتند لباس های خود را در بیاوریم. بعدها فهمیدیم نام آن محل زندان ابوغریب است که زندان خیلی معروفی بود. در آن زندان که خیلی مخوف بود هر روز شکنجه می شدیم. یک روز ما را فلک د. با شوک الکتریکی به اندام های حساس ما شوک وارد می د. هر روز که درب سلول ما را باز می د، دلهره داشتیم.وی ادامه داد: تمام عراقی ها در این زندان لباس شخصی بودند. آنجا یک عراقی را دو بار نمی دیدیم. حتی برای دستشویی رفتن هم از درب سلول تا محلی که دستشویی ها در آن جا قرار داشت شلاق می خوردیم و گاهی نرسیده به دستشویی ها ما را برمی گردانند. عراقی ها ما را ۱۲ روز زندان ابوغریب نگه داشتند و ما را شکنجه می د. روز آ چند نفر آمدند و گفتند “حکم شما بوده، ابکاری کرده اید، سرگرد مملکت را با صابون زده اید و دوربین های صدا و سیما را ش ته اید، اما رئیس القائد یعنی صدام شما را بخشیده است.شروع دوباره در موصل ۴ با تونل وحشتچهارمحالی گفت: پس از آن دیگر به اردوگاه عنبر منتقل نشدیم و به جای آن ما را به اردوگاه موصل ۴ بردند. البته افسرهای همراه ما را وسط راه در جایی دیگر پیاده د وقتی به اردوگاه موصل ۴ رسیدیم دو ردیف عراقی باتوم به دست روبروی هم ایستاده بودند. درست مثل تونل وحشت ا اجی ها. تا توانستند با باتوم کتک مان زدند. ۳ یا ۴ روز دور از اسرای دیگر ما را نگه داشتند و در این مدت هر روز کتک می خوردیم.وی ادامه داد: بعد از آن به آسایشگاه شماره ۸ اردوگاه منتقل شدیم و زندگی ما از اردوگاه عنبر که بسیار اوضاع بدی داشت، به اردوگاه موصل ۴ که نام دیگر آن زندان پاسداران بود، منتقل شد. اسرایی که خیلی شلوغ بازی می د را به این ارودگاه می آوردند از گرفته تا پاسدار و سرباز. یعنی موصل ۴ اردوگاه یک دستی بود. سال ۶۵ هیأتی از سازمان ملل به اردوگاه آمد. اسرا کمی از آزار و اذیت های عراقی ها شکایت د و پس از آن آزارهای فیزیکی عراقی ها تا حدودی کمتر شد و به جای آن توهین لفظی می د.این آزاده خوزستانی افزود: اگر آقای علی اکبر تر یکی از زندان کشیده های باتجربه زمان شاه نبود ممکن بود مشکلات بیشتری گریبان گیر اسرا شود ولی ایشان بود و همیشه اسرا را نصیحت می کرد و به آن ها می گفت شما از من که مذهبی تر نیستید. از کارها و تندروی های تان دست بردارید و سازگار باشید زیرا بیرون از اینجا خانواده های تان منتظرتان هستند.چهارمحالی با اشاره به ورزش های دوران اسارت بیان کرد: در اردوگاه ما ورزش باستانی نیز انجام می دادند و نسبت به این کار علاقه داشتند. سربازان عراقی فکر می د که این ورزش یک نوع است و به ما می گفتند شما که خوب می ید چرا برای ما خوب نمی ید.داستان سرقت رادیو سرباز بخت برگشته عراقیوی در باره چگونگی انتشار اخبار مربوط به ایران و جنگ بین اسرا بیان کرد: عصر یک روز خلوت که دست یکی از اسرا سوخته بود و توجه همه به او بود، رادیوی یکی از سربازان عراقی را برداشتیم و از آن روز یک نفر مسئول نگهداری رادیو و یک نفر مسئول گوش دادن به اخبار بود. ی که خبر را گوش می داد آن را می نوشت و از هر آسایشگاه به یک نفر فراخوان می داد تا اخبار را پخش کند و پس از آن دوباره رادیو را مخفی می کردیم.فکر می کردیم تا ابد دفن شده ایماین جانباز خوزستانی گفت: من در اردوگاه عنبر و موصل ۴ اسیر بودم. مقاوم ترین آزاده ها در عنبر حضور داشتند. اسرای آنجا بسیار مظلوم واقع شدند. سال ۶۱ اسیر شدم و 30 مرداد سال ۶۹ بود که آزاد شدیم و به کشور بازگشتم. اما با توجه به شرایط جنگ در زمان اسارت فکر می دفن شده ایم و قرار نیست هیچوقت آزاد شویم. قاطعانه به فکر بازگشت به کشور نبودم. زمانی که می خواستم آزاد شویم سربازان عراقی به ما گفتند که خوش به حال شما که در حال آزاد شدن هستید.چهارمحالی با اشاره به استقبال پرشور مردم از آزادگان خاطرنشان کرد: استقبال خیلی خوبی از ما شد و تقریباً همه طول مسیر را روی دوش ملت عزیز بودم و مدت زیادی رفت و آمدها برای دیدن مان ادامه داشت ولی تنها چیزی که من را آزار می داد دیدن ش تگی پدرم بود.وی بیان کرد: به دلیل اینکه در اردوگاه تنها مردهای سرسخت را می دیدیم زمانی که از اردوگاه آزاد شدیم و به خانه هایم برگشتیم دیدن خانم ها برای ما تعجب آور بود که مثلاً چرا صداهای باریک یا ظریفی داشتند. اصلاً همه چیز برای ما عجیب و سنگین بود و از همه دور شده بودیم و آثار دلتنگی تا امروز هنوز در وجود ما است.این جانباز خوزستانی گفت: آزاده ها با مساوی هستند و اکثر آزاده ها حتی اگر از نظر جسمی جانباز نباشند از نظر روحی و روانی جانباز هستند و خانواده های ما نیز شرایط سخت ما را تحمل کرده اند و صبر زیادی دارند. نباید تنها به ظاهر افراد توجه کرد. بسیاری از اسرا، مرد جنگ بودند ولی مذهبی نبودند و قرار نیست ی که مذهبی نباشد وطن دوست هم نباشد.انتهای پیام
منابع غیررسمی می گویند، شهر و استان کرکوک بدون درگیری، تحت کنترل بغداد و نیروهای مشترک و مسلح عراق در آمد.گروه بین الملل "تیتریک"؛ بعد از گذشت کمتر از 20 ساعت از آغاز مأموریت نیروهای عراقی در استان کرکوک، منابع غیررسمی اعلام د، این استان، تحت کنترل نیروهای مشترک عراقی در آمد.ساعتی پیش نیز منابع خبری گفته بودند که نیروهای عراقی بدون هیچ درگیری وارد ساختمان استانداری کرکوک شدند و کنترل آن را به دست گرفتند.استان کرکوک، از جمله مناطق اصطلاحا مورد منازعه بغداد و اربیل است. نیروهای پیشمرگه کردستان عراق، بعد از حمله ، این استان را اندک اندک تحت کنترل گرفتند و از آن پس از آن خارج نشدند.مأموریت نیروهای عراقی برای تحت کنترل گرفتن استان کرکوک و تحویل گرفتن آن از نیروی پیشمرگه، پس از آن رخ داد که تنش میان اربیل و بغداد در پی برگزاری همه پرسی ج کردستان افزایش یافت و سرانجام «حیدر العبادی» نخست و فرمانده کل نیروهای مسلح عراق، بامداد امروز دوشنبه فرمان آغاز مأموریت نیروهای مسلح برای تأمین امنیت استان کرکوک را صادر کرد و از نیروهای مسلح خواست تا با همکاری مردم و نیروهای پیشمرگه، امنیت کل استان را تأمین کنند.در همین ارتباط، حیدر العبادی دستور داد تا پرچم عراق در تمام مناطق مورد منازعه برافراشته شود. دفتر اطلاع رسانی نخست ی عراق در بیانیه ای کوتاه، اعلام کرد که «فرمانده کل نیروهای مسلح آقای حیدر العبادی دستور داده است تا در مناطق مورد منازعه، پرچم عراق برافراشته شود.* * * ساعاتی بعد از صدور دستور آغاز مأموریت، تلویزیون عراق اعلام کرد که نیروهای عراقی، بخش های وسیعی از استان کرکوک را تحت کنترل خود در آوردند. مناطق تحت کنترل در آمده، -طبق بیانیه فرماندهی عملیات مشترک عراق - گذرگاه جسر خالد، مسیر «الریاض - دفتر خالد» و گذرگاه «مریم بیک» و همچنین مسیر «الرشاد - مریم بیک» به سمت «میدان تکریت» و همچنین محله صنعتی، ترکلان و منطقه یایجی، بود.«تأسیسات گاز شمال، مرکز پلیس و ایستگاه تولید برق کرکوک و همچنین پالایشگاه نزدیک تأسیسات گاز از کنترل نیروهای پیشمرگه خارج شد و نیروهای امنیتی عراقی در ادامه، فرودگاه کرکوک را تحت کنترل گرفتند.طبق گفته منابع عراقی، دو شهرستان طوزخورماتو و داقوق نیز تحت کنترل کامل نیروهای مسلح ت مرکزی قرار گرفت و قرار است در ساعات آتی، «حوزه و تأسیسات نفتی بابا حسن» در منطقه «دبس» تحت کنترل در بیاید. همچنین وزارت نفت عراق در بیانیه ای اعلام کرد که طبق توافق حاصل شده با نیروهای پیشمرگه قرار شده است که تاسیسات نفتی شمال از درگیری ها به دور باشد و به نیروهای عراقی تحویل داده شود.همه میادین نفتی کرکوک تحت کنترل بغداد در آمدطبق مأموریت امروز نیروهای عراقی که منابع غیررسمی از موفقیت کامل آن می گویند، همه میادین نفتی استان کرکوک تحت کنترل بغداد در آمد.این میادین عبارتند از «بای حسن»، «بابا کرکر»، «خباز»، «جمبور»، «علاس» و «عجیل». * * *اختلافات میان دو حزب بزرگ کردستانهمزمان که مأموریت نیروهای مسلح عراق آغاز شد و طی چند ساعت بدون درگیری و تنش قابل ذکری مناطق متعدد و وسیعی تحت کنترل نیروهای عراقی درآمد، اختلافات دو حزب «اتحادیه میهنی کردستان» معروف به حزب ی و حزب «اتحاد دموکراتیک کردستان» معروف به حزب مسعود بارزانی، بالا گرفت. «نجم الدین کریم» استاندار برکنار شده کرکوک که در حال همکاری کامل با بارزانی است، نیروهای پیشمرگه به بهانه «دفاع» از خود، به حمله به نیروهای ت مرکزی عراق دعوت کرد و اکنون نیز به محل نامعلومی منتقل شده و برخی می گویند به سلیمانیه فرار کرده و برخی دیگر می گویند در کرکوک باقی مانده است. او نیروهای حزب ی را به خیانت متهم و اعتراض کرد که چرا با نیروهای ت مرکزی همکاری کرده اند. در مقابل، «سعدی احمد پیره» سخنگوی حزب «اتحادیه میهنی کردستان» امروز دوشنبه بدون اشاره صریح به نام حزب «اتحاد دموکراتیک کردستان» (به ریاست بارزانی)، گفت، برخی شبکه های تلویزیونی تلاش می کنند بر «ش ت همه پرسی» س وش بگذارند.به گزارش شبکه «السومریه»، پیره در کنفرانسی خبری گفت: برخی شبکه ها، تلاش می کنند با اخبار نادرست، جنگ روانی کنند... این کارها فقط به دشمنان کمک می کند... این شبکه های تلاش می کنند مردم را ناامید کنند و بر ش ت همه پرسی [ج از عراق] س وش بگذارند.اتهام خیانت به حزب یمناطقی که از بامداد تا عصر امروز دوشنبه تحت کنترل نیروهای عراقی درآمده است، اغلب مناطقی است که بعد از ماجرای حمله ، تحت کنترل نیروهای وابسته به مسعود بارزانی درآمده بود.عمده این مناطق نیز بدون آنکه درگیری حاصل شود، تحت کنترل نیروهای عراقی در آمد و حاصل همکاری نیروهای عضو حزب ی با نیروهای عراقی بود؛ امری که «جاسم محمد جعفر» فهرست « ت قانون» در پارلمان عراق، آن را فاش کرد، و گفت که برخی طرف ها در استان کرکوک مثل شهرستان طوزخورماتو با نیروهای عراقی همکاری د. جاسم جعفر خواستار تعیین استاندار جدید برای استان کرکوک شد و گفت که «نیروهای دلاور ما با کمکی برخی طرف ها در حزب اتحادیه میهنی کردستان د، مرحله نخست طرح تسلط ت مرکزی بر کرکوک را انجام دادند».
تصاویر بیشتر اینجاتحت کنترل گرفتن 100 کیلومتر مربع«جاسم محمد جعفر» فهرست « ت قانون» در پارلمان عراق گفت که نیروهای ت مرکزی عراق در مرحله نخست مأموریت در کرکوک، از بامداد تا ظهر دوشنبه، مساحتی نزدیک به 100 کیلومتر مربع از چهارراه کفری در سلیمان بیک را تا شمال کرکوک تحت کنترل گرفتند و این مساحت شامل چاه های نفت، گاز، تاسیسات برق، فرودگاه کرکوک و مقر لشگر 12 و مناطق راهبردی دیگر می شود. به گفته جعفر، وضعیت آرام و تحت کنترل است ولی نیازمند احتیاط و هشیاری است. او درباره «توطئه مسعود بارزانی و استاندار [برکنارشده] کرکوک» هشدار داد و گفت «توطئه آنان هنوز تمام نشده است».بیانیه تند فرماندهی پیشمرگه علیه ت مرکزی عراقفرماندهی پیشمرگه عراق در بیانیه ای شدیداللحنی که بعدازظهر دوشنبه صادر کرد، مسئولیت اتفاقات کرکوک را بر عهده ت مرکزی عراق دانست، و حزب اتحادیه میهنی را به خیانت بزرگ متهم کرد.در بیانیه مذکور آمده است که « ت حیدر العبادی، مسئول اول آغاز جنگ علیه ملت کردستان است و باید بهای سنگینی را بابت این پرداخت کند».فرماندهی پیشمرگه در یک فرافکنی آشکار، مدعی شد که الحشد الشعبی از بامداد امروز به کرکوک حمله کرده و از حمایت پاسداران ایران برخوردار است؛ حال آنکه نیروهای الحشد الشعبی در مرز استان مستقر است و نیروهای عمل کننده نیروی پلیس فدرال، نهاد مبارزه با تروریسم و نیروهای عراق هستند.درگیری های پراکنده و 40 کشته و زخمیبه گفته منابع امنیتی در استان کرکوک، درگیری های مسلحانه پراکنده ای در استان رخ داده است. رسانه های طرفین، یکدیگر را به آغاز درگیری متهم می کنند. به گزارش رویترز، یک مسئول در کردستان عراق مدعی شد که «الحشد الشعبی» با پیشمرگه در جنوب کرکوک تبادل آتش توپخانه داشته است. روسیا الیوم گزارش کرد که درگیری در منطقه صنعتی در [استان] کرکوک در محور شهرستان طوزخورماتو در جنوب شهر رخ داده و چندین نفر کشته و زخمی شده اند. طبق این گزارش، تعدادی از غیرنظامی ها به دلیل اقدام پیشمرگه به شلیک خم به مناطق ترکمان نشین در شهرستان طوزخورماتو جان باخته اند.«آسو آلمانی» یکی از اعضای حزب «اتحاد میهنی کردستان» به شبکه رووداو گفت که نیروهای پیشمرگه 15 نفر از نیروهای الحشد الشعبی را در درگیری های کرکوک کشته اند. عصر دوشنبه نیز پیشمرگه نیز با انتشار بیانیه ای اعلام کرد که در نتیجه درگیری های نیروهای خود با عراق در استان کرکوک، 40 نفر کشته و زخمی شده اند. حزب گوران کردستان: وضعیت کرکوک نتیجه اصرار بر همه پرسی استفرا یون «گوران» در پارلمان عراق، روز دوشنبه، با صدور بیانیه ای دو حزب اصلی کردستان عراق (حزب ی و بارزانی) را مسئول اتفاقات کرکوک دانست و اعلام کرد که این مسائل، حاصل اصرار بر همه پرسی است.«شیرین رضا» پارلمان از فرا یون، به وبسایت «المعلومه» عراق گفت: قرار گرفتن چاه های نفت کرکوک تحت کنترل نیروهای ت مرکزی کاملا ضروری است بخصوص بعد از آنکه عواید فروش نفت این منطقه صرف احزاب متنفذ می شد بدون آنکه مردم از آن نفعی ببرند نه مردم عراق نه مردم کُرد.این عراقی تصریح کرد که «صدور نفت کردستان به انجام می شد و پول آن در حساب های شخصی افراد صاحب نفوذ در منطقه ذخیره می شد». کنترل عراق بر مسیر کرکوک-سلیمانیه- اربیلهمزمان با رخدادهای کرکوک، یک منبع امنیتی عراقی اعلام کرد که عراق ظهر دوشنبه موفق شد مسیر کرکوک به سلیمانیه و کرکوک به اربیل را بدون مقاومت نظامی، تحت کنترل بگیرد. طبق گزارش مذکور، نیروهای ، مبارزه با تروریسم و پلیس فدرال امروز دوشنبه موفق شدند بر بیشتر مناطق استان کرکوک مسلط شوند و همزمان بخشی از نیروهای پیشمرگه از مناطق مورد استقرار یا فرار د یا آن را طبق همکاری با ، تحویل نیروهای عراقی دادند.
تصاویر بیشتر اینجاعقب نشینی پیشمرگه از جلولا در استان دیالهبه موازات اتفاقات کرکوک که اصطلاحا از مناطق مورد منازعه میان بغداد و اربیل است، نیروهای الحشد الشعبی امروز به سوی مناطق جلولاء و قره تپه در شهرستان خانقین در استان دیاله حرکت د تا امنیت این مناطق را نیز تأمین کنند.همزمان نیروهای پیشمرگه از مواضع خود در جلولاء عقب نشینی کرد و بدون درگیری این منطقه تحت کنترل الحشد الشعبی در آمد. یک منبع نظامی به وبسایت «عین العراق» گفت که الحشد الشعبی به کمک نیروهای امنیتی شتافت تا مناطقی که اصطلاحا موردمنازعه با کردستان است، تحت کنترل نیروهای مرکزی عراق قرار بگیرد.طبق این خبر، مأموریت این نیروها، تحت کنترل درآوردن مناطقی است که مورد منازعه است و همه این تحرکات با هماهنگی کامل نیروهای مشترک عراقی است. واکنش و روسیه و روسیه از جمله مهم ترین کشورهایی بودند که همزمان با اتفاقات کرکوک، موضع گرفتند.وزارت دفاع (پنتاگون) و سفارت این کشور در بغداد، هر دو موضع گرفتند. پنتاگون نیروهای عراقی و کُردی را به «اجتناب از تشدید تنش» و روی آوردن به گفت وگو برای حل مشکلات دعوت کرد.«لورا سیل» سخنگوی پنتاگون در این خصوص گفت: ما به اعمال خشونت، از طرف هر که باشد، مخالفیم. ما با اقداماتی که ثبات زداست و تمرکز مبارزه با ت ی [ ] را بر هم می زند، مخالفیم. ما به حمایت خود از عراق یکپارچه ادامه خواهیم داد. سفارت در بغداد نیز طی بیانیه ای از ت مرکزی عراق خواست هرچه سریعتر یت نظامی در استان «کرکوک» را متوقف کند.سخنگوی سفارتخانه گفت: «ما از اقدامات مسالمت آمیز برای اداره مشترک (کرکوک) توسط ت مرکزی و منطقه کردستان عراق حمایت می کنیم که مطابق با قانون اساسی عراق درباره مناطق مورد مناقشه است».همچنین کرملین نیز بر وحدت ملی عراق تاکید کرد و بنا بر گزارش راشاتودی، کرملین گفت اختلافات میان بغداد و اربیل باید از طریق وحدت عراق و احترام به حقوق کُردها حل شود.انتهای پیام/فارس
به گزارش گروه بین الملل خبرگزاری میزان، عملیات آزادسازی تلعفر از روز 20 آگوست با فرمان نخست عراق آغاز شد و نیروهای عراق از گروه های مختلف مانند ، حشدالشعبی و پلیس فدرال با شرکت در این عملیات موفق شدند طی کمتر از ده روز کنترل کامل شهر تلعفر را در دست بگیرند و در حال حاضر عملیات خود برای آزادسازی العیاضیه را ادامه می دهند. از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویرآ ین سنگر و پایگاه تحت کنترل نیروهای عراقیدرگیری های نیروهای مسلح عراق و مردمی با نیروهای روز یکشنبه گذشته ادامه داشت که بر اثر آن نیروهای گروه تروریستی متحمل تلفات فراوان و ش ت دیگری شدند.با پیشروی روز یکشنبه نیروهای عراقی، آ ین سنگر و پایگاه خود را در این کشور از دست داد.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویرنیروهای عراق با همکاری و همیاری نیروهای مردمی با حملات گسترده خود توانستند شهر تلعفر واقع در شمال و غرب این کشور را از نیروهای گروه تروریستی آزاد کنند و بدین ترتیب بعد از آزاد سازی موصل، به نظر می رسد که کار در عراق ی ره شده است.بازداشت 200 تن از تروریست های در تلعفرنیرو های کُرد عراق اعلام کرد که ۲۰۰ تن از عناصر را بازداشت کرده اند.بنا به گزارش رسانه های عراقی نیرو های عراقی موسوم به «پیشمرگه» روز دوشنبه در شمال غربی شهر تلعفر ۲۰۰ تن از عناصر که در بین غیرنظامیان آواره پنهان شده بودند شناسایی و بازداشت د.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویرهمزمان یگان مردمی عراق حشدالشعبی همراه با نیروهای نظامی عراق در درگیری شدیدی با تروریست‎های باقی مانده موفق شدند «مزارع ایادیا» و «موهالید الخلف»در شرق و جنوب شهر تلعفر آزاد کنند.تعدادی از عناصر گروه تروریستی تسلیم نیروهای کُرد شدندمنابع امنیتی روز گزارش دادند که ده ها تن از عناصر گروه تروریستی در شهر تلعفر خود را تسلیم نیروهای پیشمرگه کُرد عراق د.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویربه گزارش شبکه خبری روسیاالیوم، عناصر گروه تروریستی که با خانواده های خود از منطقه العیاضیه گریخته بودند، در منطقه «سهل المالح» خود را تسلیم نیروهای کُرد د.نیروهای عراقی کنترل کامل شهر تلعفر را به دست گرفتندروز 26 آگوست شبکه اسکای نیوز در خبری فوری گزارش داد گزارش داد که نیروهای عراقی شهر تلعفر را به صورت کامل در کنترل خود درآوردند.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویرابراهیم جعفری، خارجه عراق روز شنبه در نشستی مشترک با همتای فرانسوی خود در بغداد گفته بود که 70 درصد از مساحت شهر تلعفر به دست نیروهای عراقی از خارج شده است.در همین حال شبکه الحدث گزارش داد: نیروهای عراقی مرکز و قلعه تاریخی شهر تلعفر را آزاد د.نیروهای عراقی نیمی از العیاضیه را در تلعفر آزاد دنیروهای عراقی با ادامه عملیات خود در محور شمالی شهر تلعفر تاکنون موفق شدند نیمی از منطقه «العیاضیه را از تروریست های آزاد کنند.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویر«شاکر جودت»، فرمانده پلیس فدرال عراق با انتشار بیانیه ای اعلام کرد: نیروهای پلیس فدرال از سه محور مواضع تروریست های در العیاضیه را هدف قرار داده و موفق شدند بیش از نیمی از این منطقه را از تروریست ها آزاد کنند.خبرگزاری السومریه به نقل از فرماندهان نظامی عراق گزارش داد: تک تیر اندازها و یگان های لجستیک پلیس فدرال عراق در العیاضیه مستقر شده اند.از کنترل کامل نیروهای عراقی بر تلعفر تا تلاش عراق برای پایان دادن به حضور در این کشور+تصاویرشهر العیاضیه در فاصله چندکیلومتری از شمال تلعفر واقع شده و آ ین پایگاه در شمال شهر تلعفر به حساب می آید.انتهای پیام/