تماشاخانه انتظامی میزبان نمایش خدا نگهدار آقا

خبرگزاری مهر-گروه هنر-آروین موذن زاده: در طول چندسال اخیر راه اندازی تماشاخانه های خصوصی اولین گام های تئاتر ایران به سمت خصوصی سازی و تلاش برای رونق بیشتر اقتصادی بوده است که با همه انتقاداتی که به عملکرد تماشاخانه های خصوصی وجود دارد به نظر می رسد تاسیس این سالن های نمایشی توانسته اند تا حدودی به اقتصاد تئاتر کمک کنند و مخاطبان را به سالن های تئاتر بکشانند.در ابتدای شکل گیری این تماشاخانه ها، مدیران سالن ها به هنرمندان جوان تئاتری و کم تجربه فضای فعالیت و تجربه اندوزی بدون آزمون و خطایی که یک هنرمند باید طی سال ها تجربه به دست بیاورد، دادند اما بعد از گذشت چند سال از تاسیس این تماشاخانه ها هنرمندان با تجربه و حرفه ای تر تئاتر نیز به این تئاترهای خصوصی اعتماد کرده و ترجیح می دهند به جای دوندگی برای گرفتن یک سالن اجرای تی، مشکلات اجرا در تماشاخانه های خصوصی را به جان یده و در این سالن ها نمایششان را به صحنه ببرند.نکته ای که در یکی دو سال اخیر کاربری تماشاخانه های خصوصی را تا حدودی تغییر داده است ساز و کار و نحوه جذب مخاطب تئاتر به این سالن هاست. اگر در گذشته و سال های ابت راه اندازی این سالن های خصوصی، بیشتر هنرمندان جوان ترجیح می دادند کارشان را با دغدغه کمتر و بدون طی بروکراسی اداری که برای گرفتن سالن تی لازم بود در این سالن ها اجرا کنند و مدیران سالن ها هم به این جوانان بی محابا میدان می دادند اما به نظر می رسد در سال های اخیر برخی از سالن دارها دیگر برایشان اهمیتی ندارد که قرار است یک جوان کم تجربه در تماشاخانه شان به صحنه برود یا هنرمندی حرفه ای و شناخته شده بلکه مساله مورد توجه تامین هزینه های سالن و فروش گیشه با ترفندهایی مثل استفاده از بازیگران به اصطلاح «برند» است.همین امر موجب شده با وجودی که این روزها در نگاه عمومی شاهد استقبال از نمایش های روی صحنه نسبت به گذشته هستیم و بازاز تئاتر رونق بیشتری پیدا کرده است اما تماشاگران جدی تئاتر و افرادی که علاقه مند به دیدن یک اثر متفکر و جدی هستند، افزایش چندانی پیدا نکنند. مخاطبانی را که برای دیدن یک چهره شناخته شده و حواشی بعد از اجرا و گرفتن ع سلفی و امضا به دیدن تئاتر می آیند می توان مخاطبان «کاذب» نامید. تماشاگرانی که برای دیدن چهره مورد علاقه شان به تئاتر آمده اند با اتمام آن اجرا با تئاتر خداحافظی می کنند و در بهترین ح ممکن است با آن چهره مورد نظر از سالنی به سالن دیگر بروند و تنها اجراهای او را دنبال کنند.تماشاگرانی که برای دیدن چهره مورد علاقه شان به تئاتر آمده اند با اتمام آن اجرا با تئاتر خداحافظی می کنند و در بهترین ح ممکن است با آن چهره از سالنی به سالن دیگر بروند و تنها اجراهای او را دنبال کننداین مساله به این معناست که تماشاخانه های ما قدرت و اعتبار لازم برای جذب مخاطب را ندارند و این نمایش ها هستند که با ترفندهای مختلف می توانند مخاطبان را به صورت گذری هم که شده به تئاتر بکشانند. وم اعتبار بخشیدن به تماشاخانه ها چه تی و چه خصوصی نیازی است که در این مقطع زمانی وجود دارد و الان که تئاترهای ما می توانند مخاطبان را به سالن های تئاتر بکشانند وم حفظ این مخاطبان احساس می شود و اگر برنامه ریزی مدون و آسیب شناسی درستی در این زمینه صورت گیرد شاهد ماندگاری مخاطبان تازه نفسی هستیم که به هر طریقی برای یکبار هم که شده به دیدن تئاتر آمده بودند.برای بررسی دقیق تر مسایلی چون تاثیر تماشاخانه های خصوصی بر جذب مخاطبان تئاتر و رونق اجراها، تاثیرات مثبت یا منفی راه اندازی این سالن های خصوصی و این که این تماشاخانه ها بر رونق و یا به محاق رفتن تئاترهای تی چه نقشی داشته اند به سراغ هنرمندان و مدیرانی رفتیم که مستقیم با این مسایل در ارتباط هستند.در این گزارش با رحمت امینی رییس شورای ارزشی و نظارت اداره کل هنرهای نمایشی که به عنوان یک مدیر، نویسنده، کارگردان و پژوهشگر در تئاتر فعالیت می کند، قطب الدین صادقی نویسنده و کارگردان تئاتر که تصمیم به راه اندازی یک تماشاخانه خصوصی گرفته است، مصطفی کوشکی کارگردان تئاتر و مدیر تئاتر مستقل تهران و علی عابدی مدیر تماشاخانه سنگلج گفتگو کرده ایم تا هر یک از نگاه خود به بررسی این موارد بپردازند.تئاترهای خصوصی با علم به موفقیت در این عرصه راه اندازی می شوندرحمت امینی رییس شورای ارزشی و نظارت اداره کل هنرهای نمایشی درباره اینکه تماشاخانه های خصوصی تا چه اندازه در جذب مخاطب تئاتر تاثیرگذار بوده اند به خبرنگار مهر گفت: ابتدا باید بگویم که سیستم پژوهش هنرهای نمایشی باید در مسایل اینچنینی ورود کند. در واقع ما علی رغم برگزاری سمینارهای مختلف در طول این سال ها، سمینارهای پژوهشی که یافته های کمی و آماری دقیقی را برای فهم یک وضعیت یا پدیده به ما نشان دهند، نداشته ایم و در حال حاضر به این پرسش تنها می توان از روی حدس و گمان پاسخ داد.وی ادامه داد: زمانی که مدام بر تعداد تماشاخانه های خصوصی اضافه می شود معلوم است که نیازی حس می شود و به طور تلویحی به این معنی است که مشتری برای چنین سالن هایی وجود دارد چون سالن دارها غیر از اجاره مکان ۶۰۰ -۷۰۰ میلیون برای ساخت صندلی و تجهیزات فنی هزینه می کنند پس بدون اطمینان از اینکه حداقل سرمایه اولیه شان ضایع نمی شود دست به چنین کاری نمی زنند. پس به قول اقتصاددان ها این «بازار» دارد رونق می گیرد و بازار هم رونق نمی گیرد مگر اینکه مشتری وجود داشته باشد. من به عنوان فردی که هم در سیستم مدیریتی فعال هستم و هم به عنوان کارگردان و نویسنده کار می کنم این روند رو به رشد در جذب مخاطب تئاتر را حس می کنم.زمانی که مدام بر تعداد تماشاخانه های خصوصی اضافه می شود معلوم است که نیازی حس می شود و به طور تلویحی به این معنی است که مشتری برای چنین سالن هایی وجود داردامینی درباره روند رو به رشد تماشاخانه های خصوصی بیان کرد: خوشبختانه این روزها شاهد هستیم سالن های خصوصی از مکان های کوچک و طبقه چندم کم کم به زمین های مسطح رسیده اند. حتی زمانی یک ساختمان یا واحدی برای تبدیل شدن به سالن تئاتر بازسازی می شد اما الان شاهد هستیم مکان هایی برای این منظور ساخته می شوند مثلا تماشاخانه هایی مثل پالیز و شهرزاد تغییر کاربری نداده اند بلکه ساخته شده اند. این مساله باعث شده هنرمندان ما هم به این قضیه ورود کنند. پس به صورت حدس گمانی می توانم بگویم در سال های اخیر به تعداد تماشاگران ما افزوده شده است و دیگر اینکه به واسطه افزایش تماشاگر می بینیم که در سایر بخش های آموزشی هم شاهد برگزاری دوره های مختلف در آموزشگاه های خصوصی هستیم و آگهی های متعددی در این زمینه می بینیم و جالب این است که آگهی آموزش تئاتر برای ک ن ۳ تا ۱۰ سال نیز بسیار مشاهده می شود. این مساله یادآور این است که مردم نیز با رویکرد تازه ای به سمت تئاتر کشیده می شوند که البته حاصلش را ۷ - ۸ سال دیگر شاهد خواهیم بود و این تماشاخانه ها با تماشاگران تازه نفس و جدیدی روبرو خواهند بود.امینی درباره نوع مخاطبی که این تماشاخانه ها به خود جذب می کنند و اینکه چقدر از این مخاطبان، تماشاگران دایمی تئاتر هستند و چقدر از آنها برای دیدن یک چهره خاص به سوی تئاتر کشیده می شوند، توضیح داد: معتقدم این مقوله هم قابل پژوهش و بررسی است. تماشاخانه های خصوصی نسبت به تماشاخانه های تی هزینه های جانبی دارند بنابراین هم سالن دار و هم کارگردان تلاش می کنند که ملاک های جذب مخاطب را در آن رعایت کنند. این معیارها در تئاتر آزاد هم دیده می شود و رقابت عجیبی در به کار گیری چند کمدین تماشاگردار وجود دارد. در اقتصاد به آن می گویند «برند» که در تئاتر ما هم وارد شده و مثلا فلان بازیگر فارغ از اینکه در چه سالنی اجرا می رود تماشاگرش را هم با خودش می آورد. البته قبلا هم که تئاتر خصوصی نبود بازیگرانی را داشتیم که کارگردان های تئاتر تی تلاش می د آنها را در نمایش خود داشته باشند. نمونه مثبت این اتفاق سیامک صفری است که زمانی روی بورس بود و پشت سر هم تئاتر بازی می کرد که البته هنوز هم تماشاگر خودش را دارد.نمی توان بازیگر «برند» را از تئاتر حذف کرداین کارگردان و مدرس تئاتر در پایان صحبت هایش اشاره کرد: آن زمان هم انتقاد اهالی تئاتر مثل الان وجود داشت که چرا درحالی که این همه بازیگر تئاتر داریم کارگردان ها تنها از چند نام تکراری برای کارشان استفاده می کنند. پس جذب مخاطب به این شکل کاملا طبیعی است اما از طرف دیگر باید نمایش ها با یک مکانیزم درست تولید و اجرا شوند. در واقع فرآیند جذب مخاطب چهار شاخصه دارد که یکی از آنها استفاده از بازیگرشاخص است. دومین شاخصه انتخاب متن مناسب با اقتضای زمانه و جذاب برای تماشاگر است. سومین شاخصه تبلیغ درست و مناسب و چهارم اعتبار بخشی به سالن ها است. یعنی اگر یک سالن خصوصی طی چندماه فعالیت هایش را به شکلی عرضه کند که تماشاگر بداند که مدیر این تالار برای تماشاگرانش ارزش قایل است و زحمت می کشد تا تئاترهای خوبی در این سالن به صحنه برود، شک نکنید آرام آرام هرکاری که در آن تماشاخانه اجرا می شود مخاطبان خودش را می یابد. بنابراین ما نمی توانیم بازیگر «برند» یا شاخص را از تئاتر حذف کنیم، ومی هم ندارد که این کار را چون این امر یکی از ویژگی های این شغل و حرفه است که در سینما و حتی آموزشگاه های هنری هم شاهدش هستیم.نکته مورد توجه دیگر در این زمینه ورود هنرمندان به عرصه ساخت تماشاخانه های خصوصی است. تا کنون از میان مدیران سالن های خصوصی تنها چند نفر از آنها از دل اهالی تئاتر بیرون آمده بودند اما این روزها شاهد علاقه هنرمندان قدیمی به تاسیس تماشاخانه های خصوصی هستیم که همین نکته می تواند باعث اعتبار بخشیدن به آن سالن ها و اجرای نمایش هایی در راستای توجه به فرهنگ و شه باشد.قطب الدین صادقی نویسنده، کارگردان و پژوهشگر تئاتر به عنوان فردی که تصمیم دارد تماشاخانه ای خصوصی راه اندازی کند درباره دلایل این اقدام و ورودش به این عرصه به خبرنگار مهر گفت: با این نیت تصمیم به راه اندازی یک تماشاخانه خصوصی گرفتم که هم آثاری ارزنده که رنگ و بوی نمادهای ملی ما را داشته باشد و زیبایی شناسی هزاران ساله ما پشتش باشد، در این سالن به صحنه برود و هم این آثار از نظر محتوا بیگانه با زندگی امروز نباشد.تنها راه جذب مخاطب شمند کار روی فرهنگ استوی ادامه داد: از لحاظ محتوا علاقه مندم کارهای ایرانی در این تماشاخانه به صحنه برود چون این روزها متاسفانه تئاتر ایرانی در تماشاخانه های ما غیب شده است و همه عناصر از لحن و رنگ و اسم گرفته تا فضاسازی ادای درجه چندم آثار خارجی است و در بهترین ح مقلدوار تلاش می شود راه هایی را که دیگران رفته اند، بروند بدون اینکه چیزی به فرهنگ ما اضافه کنند. این برخورد منفعلانه را بیمارگونه و ضد فرهنگ می دانم که ما را با خودمان بیگانه می کند.کارگردان «سحوری» متذکر شد: البته معتقدم که این بیشه خالی نیست و می توان هنرمندان متعهد را به کار فراخواند اما لازمه این کار این است که با تبلیغات و اطلاع رسانی درست مخاطبان متوجه شوند که این تئاتر یک مهر خاص بر پیشانی دارد و در مکانی خاص که متعلق به اجرای آثار متعهد و فرهنگی است به صحنه می رود. در اروپا نیز وضع به همین منوال است و مدیران بزرگترین تئاترها کارگردان های صاحب سبک ملی هستند و با آثاری که انتخاب می کنند و کارگردان ها و گروه هایی را که طی فراخوان برای اجرا دعوت می کنند، یک سبک و یک ویژگی به آن سالن تئاتری می بخشند و آن سالن را دارای هویت می کنند.این هنرمند درباره بی هویت شدن برخی سالن های تئاتری بیان کرد: الان سالن های ما چه تی و چه خصوصی هیچکدام هویت ندارند و سیاست فرهنگی روشنی را دنبال نمی کنند. به همین ترتیب مخاطبان هم برای ب شه و زیبایی شناسی به تئاتر نمی آیند و تنها برای کنجکاوی های بیهوده جذب این نمایش ها می شوند. این نوع مخاطب وجه انتقادی تئاتر را کنار می گذارد و تنها وجه تزیینی آن را می پسندد و برایش دیدن هن یشه های سینما در تئاتر جذاب است. به قول نیچه این افراد ادنه از جهان تجارت وارد جهان هنر شده اند و هیچ علاقه ای به دیدن تئاتر جدی ندارند.این نوع مخاطب وجه انتقادی تئاتر را کنار می گذارد و تنها وجه تزیینی آن را می پسندد و برایش دیدن هن یشه های سینما در تئاتر جذاب استوی در پایان درباره اینکه مخاطب متفکر و به دنبال ب شه به تئاتر جذب شود، پیشنهاد داد: تنها راه جذب مخاطب غیرکاذب و شمند به تئاتر کار دقیق روی فرهنگ خودمان است. مگر ما در دهه ۴۰ در سنگلج این کار را نکردیم و سیل تماشاگر به دیدن نمایش های این سالن نمی آمد. پس یک ی فرهنگی و یک مرکز آسیب شناسی برای این کار لازم است چون متاسفانه تئاتر ما تابع بازار و تابع سلیقه های سخیف عده ای نوکیسه و بورژوا شده است که فرهنگ درخشانی ندارند و در تمام عمرشان چند کتاب محدود هم نخوانده اند. برخی از تئاتری های ما هم از این نقطه ضعف استفاده می کنند و می خواهند درآمد ب کنند و به تئاتر جنبه تفننی می دهند، جیبشان را پر از پول می کنند و مخاطبشان را هم راضی به خانه می فرستند. این مساله باعث شده امکان و فرصت تئاتر خلاقه از دیگر تئاتری ها گرفته شود.یکی دیگر از نکاتی که باید مورد توجه مدیران تئاتری ما قرار گیرد نحوه دادن مجوز به تماشاخانه های خصوصی است. البته ی منکر رونق بخشیدن به تئاتر و توجه به سلیقه مخاطب نیست اما مساله این است که با اجرای برخی نمایش ها که جایشان در تئاتر آزاد است سلیقه مخاطب تحلیل می رود. از طرف دیگر با اجرای نمایش هایی که به دنبال ارتقای فرهنگ و شه مخاطب هستند و در عین حال از جذ ت های بصری و ترفندهایی برای جذب مخاطب بهره می گیرند می توان تئاتر جدی و در عین حال جذاب و مخاطب پسند را به تماشاگران شناساند.مصطفی کوشکی به عنوان مدیر تئاتر مستقل تهران و کارگردانی که نمایش پرفروش «رویای یک شب نیمه تابستان» را در تماشاخانه ای خصوصی به صحنه برده است درباره تاثیر تماشاخانه های خصوصی در جذب مخاطب و رونق اجراهای تئاتر به خبرنگار مهر گفت: زمانی که از بیرون و خارج از گود به این مساله نگاه می کنیم متوجه می شویم که شرایط مثبتی حاکم شده است، فضای تئاتر بازتر شده، تعداد صندلی این فضای فرهنگی بیشتر شده، تعداد مخاطب نیز نسبت به ۴ سال قبل بیشتر شده است و خوشبختانه همه چیز رو به جلو است.وی ادامه داد: البته از درون هم که نگاه کنیم این اتفاقات مثبت است و تئاتر دارد شکل همه فهم تر پیدا می کند و مثل سینما که به عنوان یک اتفاق تفریحی- فرهنگی به آن نگاه می شود، مورد توجه قرار می گیرد. از بعد از انقلاب چنین شرایطی را در تئاتر تجربه نکرده بودیم و همیشه تئاتر متعلق به مخاطب خاص بوده است اما آسیب شناسی این جریان نیز خیلی گسترده و جدی است و متاسفانه ما فاقد تیم های پژوهشی هستیم که شرایط را بررسی کنند و آسیب های این جریان را ببینند و به این مساله بپردازند که حالا که خیل هنرمندان و تماشاگران ما دارند جذب تئاتر خصوصی می شوند و به سرعت رو به جلو حرکت می کنند نهایت این جلو رفتن چیست و قرار است به کجا ختم شود؟ آیا قرار است از یک دره به پایین پرت شوند و یا به یک دشت سرسبز و یک مدینه فاضله برسند؟ در واقع الان فضای مه آلودی وجود دارد که انتهایش ناپیداست اما همه دارند به سرعت در آن جلو می روند و احساس می کنند که اگر در این مسیر ندوند جا می مانند.حالا که خیل هنرمندان و تماشاگران ما دارند جذب تئاتر خصوصی می شوند و به سرعت رو به جلو حرکت می کنند نهایت این جلو رفتن چیست و قرار است به کجا ختم شود؟کوشکی در پاسخ به این پرسش که چقدر مخاطبانی که جذب تئاتر می شوند ماندگار هستند و چه تعداد از آنها به عنوان تماشاگر کاذب شناخته می شوند، گفت: من با اینکه سالن های خصوصی در باز فضا و آشنا مردم با تئاتر موفق عمل کرده اند موافق هستم چون در حال حاضر مردم تعریف درستی از تئاتر پیدا کرده اند و فرق تئاتر آزاد و جدی را که تا چند سال قبل متوجه نمی شدند، می دانند اما اینکه چقدر این مخاطب ماندگار و جدی است جای بحث وجود دارد.وی تصریح کرد: تئاتر برای جذب مخاطب به شرایط حاشیه ای چنگ می اندازد و کارگردان های ما از خواننده گرفته تا فوتبالیست و بازیگر سینما را برای جذب مخاطب به تئاتر می آورند که البته به نظرم این اتفاق اصلا بد نیست و هر شخصی می تواند آنطور که دلش می خواهد دست به تجربه بزند اما مساله این است که این شرایط به صورت حباب در حال شکل گیری است و بعد از اینکه آن تئاتر تمام شد هم آن بازیگر به سراغ حرفه اصلی اش می رود و هم مخاطبش از دست خواهد رفت. در صورتیکه الان باید این مخاطبی را که به این شکل به تئاتر آمده با کیفیت درست نمایش و با جادوی تئاتر پاگیر و جذب کرد تا بداند ویژگی هایی را که در تئاتر می بیند در هیچ جای دیگری نخواهد دید. در مجموع شاید بشود از ۲۰۰ هزار تماشاگری که به تئاتر می آیند حداقل ۱۰۰۰ نفر از آنها را جذب کرد.کوشکی به عنوان کارگردان تئاتر درباره تعداد مخاطبانی که نمایش هایش توانسته اند به تئاتر ایران اضافه کنند، گفت: در طول یک سال و نیم گذشته گروه تئاتر ما سه نمایش «باد شیشه را می لرزاند»، «رویای یک شب نیمه تابستان» و «رومئو و ژولیت» را به صحنه برده است. این سه نمایش حدود ۴۰ هزار مخاطب داشتند و ما غیر از مهدی ژوله که تنها در یک بخش و تعداد محدودی از اجراهای «رویای یک شب نیمه تابستان» حضور داشت در هیچ کدام از نمایش ها هیچ چهره غیرتئاتری نداشتیم و همه بازیگران از اعضای گروه خودمان بوده و ریشه تئاتری داشتند.این بازیگر و کارگردان تئاتر متذکر شد: ما تلاش کردیم این ۴۰ هزار مخاطب را با جذ ت های نمایشمان به سالن بکشانیم و از طریق توصیه مخاطبان به یکدیگر جذب تماشاگر کنیم و خوشحالم که بسیاری از مردم عادی نمایش «رویای یک شب نیمه تابستان» را یا دیده و یا درباره اش شنیده بودند. حتی زمانی که «رومئو و ژولیت» را به صحنه بردیم بسیاری از مخاطبانمان همان تماشاگران «رویای یک شب نیمه تابستان» بودند و در واقع این افراد تبدیل به مشتریان خاص ما شدند و الان هم خیلی از تماشاگرانی که به تئاتر مستقل می آیند افرادی هستند که شروع تئاتر دیدنشان را با تماشای نمایش های گروه ما آغاز کرده اند.وی ادامه داد: ما قصد ویژه ای برای جذب مخاطب نداشتیم و نمی دانستیم که چنین اتفاقی رخ خواهد داد و بدون برنامه ریزی به این تعداد مخاطب رسیدیم اما اگر در سطح کلان برنامه ریزی مدونی برای جذب مخاطب بشود به راحتی این اتفاق می افتد و دیگر تئاترها لازم نیست درگیر پیدا مخاطب به هر وسیله ای شوند.کوشکی درباره این پرسش که تنها تعداد محدودی از این تماشاخانه ها با هدف ترویج فرهنگ و شه پا به عرصه رقابت گذاشته اند و بیشتر آنها به نیت اقتصادی فعالیت می کنند، عنوان کرد: معتقدم باید در این زمینه آسیب شناسی جدی صورت گیرد و نهادی که برای تاسیس یک تماشاخانه خصوصی مجوز می دهد باید به صورت جدی به فکر این باشد که این مکانی که برای اجرا ساخته می شود و افرادی که از این طریق وارد تئاتر می شوند، قرار است چه کنند. اینکه معنای خصوصی بودن تنها به معنای فروش گیشه باشد و معنای تولید فکر و جریان سازی به خودش نگیرد مشکلی است که بسیاری از تماشاخانه ها با آن روبرو هستند و حتی گریبان تئاتر تی ما را هم گرفته است.اینکه معنای خصوصی بودن تنها به معنای فروش گیشه باشد و معنای تولید فکر و جریان سازی به خودش نگیرد مشکلی است که بسیاری از تماشاخانه ها با آن روبرو هستند و حتی گریبان تئاتر تی ما را هم گرفته استوی در پایان متذکر شد: ما باید بتوانیم شرایطی ایجاد کنیم که وقتی مخاطب به فلان تماشاخانه می رود بداند با کدام تفکر و شه روبه رو خواهد شد. زمانی که تنها به فکر ب درآمد باشیم باعث می شود که در آن تالار، عروسی و همایش های مختلف هم برگزار کنیم و به دنبال اعتباربخشی به سالن نباشیم. مخاطب در دو ح تصمیم به تئاتر دیدن می گیرد. یکی اینکه مثلا رفیعی یا بهرام بیضایی نمایشی را در یک سوله در کرج اجرا می کنند و مخاطب بدون در نظر گرفتن مکان اجرا و به اعتبار نام کارگردان به آنجا می رود یا اینکه مکان اجرای تئاتر فارغ از اینکه چه کاری در آن اجرا می شود اعتبار لازم برای جذب مخاطب را دارد مثل اعتباری که چندسال قبل تئاتر شهر داشت. معتقدم که تماشاخانه های ما باید دارای این اعتبار شوند وگرنه هویت این مکان ها به سرعت دچار آسیب می شوند.با فعالیت گسترده سالن های خصوصی، رقابتی بین این تماشاخانه ها و تماشاخانه های تی تئاتر نیز شکل گرفته است و سالن های تی با وجودی که دغدغه کمتری برای تامین هزینه های خود دارند به فکر جذب مخاطب بیشتر افتاده و تلاش می کنند آثاری را در سالن خود پذیرا باشند که تضمینی بر پرفروش بودنشان وجود داشته باشد که البته این رقابت از یک نظر می تواند به رقابتی مثبت تبدیل شود و در توجه به کیفیت آثاری که درخواست اجرا دارند، دقت بیشتری صورت گیرد.تعداد سالن های تئاتر بیشتر از مخاطبان استعلی عابدی مدیر تماشاخانه سنگلج درباره تاثیری که تماشاخانه های خصوصی بر جذب مخاطب تماشاخانه های تی مثل سنگلج گذاشته اند، بیان کرد: راه اندازی تماشاخانه های خصوصی در شاکله تئاتر ما یک فرایند طبیعی است و باید اتفاق می افتاد به جهت اینکه ما تماشاگر محدودی داشتیم و این محدودیت باعث می شد مخاطبان در سالن های مختلف تقسیم شوند. ۷- ۸ سال قبل تئاتر ما تنها ۳ -۴ سالن فعال داشت اما در سال های اخیر هر شب حدود ۱۰۰ تئاتر در تماشاخانه های مختلف به صحنه می رود که این مساله باعث جذب مخاطب شده است اما باعث شده تعداد سالن های تئاتر بیشتر از مخاطبانی که در این سال ها رشد پیدا کرده اند، شده و طبیعتا همین نکته در تصمیم مخاطبان برای انتخاب یک نمایش تاثیر می گذارد.وی افزود: از طرف دیگر این اتفاق را باید به فال نیک گرفت از این جهت که تماشاگران از میان این کثرت از تئاترهایی که به صحنه می روند، می توانند طبق ذائقه خود نمایشی را انتخاب کنند اما بحثی که مطرح است این است که برای جذب مخاطب بیشتر به ابزارهای حاشیه ای مثل حضور یک چهره مطرح در نمایش متکی شویم که در این میان رس اصلی تئاتر گم می شود. باید دید وظیفه تئاتر چیست؟ آیا تنها دغدغه های کاسبکارانه برخی تماشاخانه های خصوصی و تعدادی تهیه کننده را می خواهد تامین کند یا رس ی فرهنگی برعهده دارد؟این مدیر تئاتری تصریح کرد: در این میان تماشاگر بین انتخاب تئاتر واقعی و تئاتری که بیشتر جنبه ظاهری و تزیینی را مدنظر دارد به سمت مورد دوم گرایش پیدا می کند و کارگردان های باسابقه و حرفه ای هم به ناچار به این انتخاب تن می دهند تا کارشان فروش کند. به نظرم در این ماجرا نگاه فرهنگی قربانی می شود و هنرمندی که سال هاست می نویسد و کارگردانی و بازیگری می کند عملا کنار گذاشته می شود و ی که یک سال است مشغول به کار شده در بهترین سالن کارش را به صحنه می برد.وی افزود: به عنوان مثال در گذشته من به عنوان کارگردان باید یک پروسه طولانی را از سرمی گذراندم و تجربیات بسیاری را ب می تا می توانستم در سالنی مثل تالار وحدت به صحنه بروم اما در حال حاضر این پروسه به صورت یک شبه طی می شود و دیگر نیازی به ب تجربه وجود ندارد. این مسایل نیاز به کار کارشناسی و آسیب شناسی دقیق دارد که چه جریانی باعث شده تئاتر امروز ما به این وضعیت بیفتد.عابدی درباره مخاطبان تماشاخانه سنگلج توضیح داد: تماشاگرانی که به سالن های خصوصی می روند به تماشاخانه سنگلج نمی آیند چون من به عنوان مدیر این مجموعه بار فرهنگی این تماشاخانه برایم مهم است. البته کارهایی هم در این سالن اجرا شده اند که پرمخاطب بوده اند و تماشاگر خودشان را پیدا کرده اند. خوشبختانه تماشاخانه سنگلج توانسته است مخاطب واقعی را به سالن بکشاند نه تماشاگر کاذب. خیلی از کارگردان ها را می ترسانند که به تماشاخانه سنگلج نیایند چون اینجا تماشاگر ندارد اما من با آمار و ارقام اعلام می کنم که این تماشاخانه به لحاظ تماشاگر و کیفیت کار، آماری بالاتر از برخی تماشاخانه های تی دارد. به عنوان نمونه نمایش هایی مثل «بیضایی» محمد مساوات و «سرآشپز پیشنهاد می دهد» شهاب حسین پور بدون داشتن چهره و بازیگر برند بسیار خوب فروختند. معتقدم کمی که زمان بگذرد تماشاگران نسبت به این ماجرا آگاه تر می شود و تماشاگران واقعی از تماشاگران کاذب غربال می شوند و ما می توانیم تماشاگر خالص را که به دنبال دیدن تئاتر واقعی است، پیدا کنیم.حضور تماشاخانه های خصوصی در جذب مخاطب برای تماشاخانه های تی مثل سنگلج تاثیر منفی نداشته و حتی در مواردی هم کمک کننده بوده استوی در پایان صحبت هایش درباره رقابتی که بین تماشاخانه های تی و خصوصی برای جذب مخاطب شکل گرفته است، متذکر شد: معتقدم حضور تماشاخانه های خصوصی در جذب مخاطب برای تماشاخانه های تی مثل سنگلج تاثیر منفی نداشته و حتی در مواردی هم کمک کننده بوده است و باعث شده سالن های تی تلاش کنند از سالن های خصوصی عقب نیفتند و در جذب کارها دقت بیشتری داشته باشند. این بازار داغ باعث شده من به عنوان یک مدیر تی به دنبال کیفیت باشم. نگاه ما در سنگلج نگاه کارمندی نیست چون من خودم را یک رقیب می دانم رقیبی که درحال رقابت با سالن های بزرگ تر است.با نگاهی اجمالی به صحبت های هنرمندان و مدیرانی که در این گزارش سخن گفته اند، می توان به این نتیجه رسید که تماشاخانه های خصوصی توانسته اند تا حدودی به رونق تئاتر کمک کنند اما نداشتن اعتبار و هویت لازم باعث شده که هر نمایشی با هر نوع محتوایی تنها با تکیه بر حضور یک چهره شناخته شده و استفاده از ترفندهای تبلیغاتی دیگر بتواند مخاطب را به این سالن ها بکشاند. پس این تئاترها هستند که با خود مخاطب به تئاتر می آورند نه مکان هایی که نمایش ها در آن به صحنه می روند بنابراین وم توجه مدیران تئاتری به مجوزهایی که به این سالن ها داده می شود و بررسی دغدغه مدیران این سالن ها از راه اندازی چنین مکان هایی ضروری است.ایجاد کارگروهی برای تحقیق و پژوهش و آسیب شناسی دقیق تئاتر خصوصی در ایران و بررسی عملکرد این سالن ها در طولانی مدت نیاز دیگری است که باید مورد توجه قرار گیرد. نکته دیگر اینکه نمی توان بازیگر به اصطلاح «برند» و چهره را از تئاتر حذف کرد اما نکته مورد توجه این است که تنها با تکیه بر حضور این نوع بازیگران بخواهیم مخاطب را به سالن بکشانیم در حالیکه با وجود یک چهره شناخته شده می توان نمایشی با کیفیت و شمند را به صحنه برد تا مخاطبی که ابتدا از روی ظواهر جذب تئاتر شده است با دیدن اثری جدی و دغدغه مند به تئاتر علاقه مند شده و جزو تماشاگران دایمی این هنر شود.
گروه معارف_رجانیوز:یک روز مانده به اربعین حسینی(ع) بود که خبر ارتحال حضرت آیت الله مجتبی تهرانی بسیاری از مردم را در غم و اندوه فرو برد. امروز پنجمین سالگرد در گذشت آیت الله مجتبی تهرانی است. به همین مناسبت بخشی از مصاحبه میثم مطیعی عضو هیات مؤسس و اولین مدیر عامل موسسه حفظ و نشر آثار آیت الله حاج آقا مجتبی تهرانی را می خوانید.
بخشی از خاطرات "میثم مطیعی" با حاج آقا مجتبی تهرانی پیش روی شماست.***ماجرای اولین برخورد با حاج آقا مجتبی در مسجد جامعاولین برخوردم با ایشان که واقعاٌ مسیر زندگی ام را عوض کرد به دوران دانش آموزی بر می گردد. دانش آموز که بودم در مورد ادامه فعالیت علمی ام تصمیمی احساسی گرفته بودم و به قصد استخاره از حاج آقا به مسجد جامع بازار رفتم و اولین بار حاج آقا مجتبی را دیدم. به ایشان گفتم من استخاره می خواهم. ایشان فرمودند: برای چه؟ گفتم من در این مورد شک دارم و توضیح دادم. تا این را گفتم آنقدر ایشان با من تند برخورد د که یادم هست وقتی ایشان رفتند من همانجا نشستم و بغض کرده بودم و حتی در همان حال بچگی خودم قصد کرده بودم یکبار بروم و به حاج آقا بگویم شما که اخلاق هستی این چه نوع برخورد است!
اما الان که فکر می کنم می بینم واقعاٌ آن برخورد چقدر در آن برهه زندگی برای من لازم بود و مسیر زندگی مرا کاملاٌ عوض کرد و این برخورد حاج آقا به مرور زمان تبدیل به یک ارادت و محبت زاید الوصف شد. بعد از آن خیلی مسجد جامع می رفتم و حتی گاهی سؤال نداشتم و فقط می رفتم ایشان را نگاه کنم و ببینم چکار می کنند و چطور جواب سؤالات می دهند. و به تبع آن از همان ابتدای آشنایی توفیق داشتم و در جلسات اخلاق ایشان شرکت .***حاج آقا خیلی مرید داشت؛ اما مریدباز و مریدپرور نبودایشان با این که خیلی مرید داشتند اما مریدباز و مریدپرور نبودند. باور کنید مریدانشان حاضر بودند هر کاری برای ایشان ند چون واقعاٌ حیات معنوی شان را مدیون حاج آقا هستند. بنده پدرم را در 20 سالگی از دست دادم و خیلی برای من سخت بود؛ اما اصلاٌ نمی توانم رفتن پدرم را با رفتن حاج آقا مقایسه کنم. پدرم در مأموریت تصادف کرد و مدتی در بیمارستان در کما بود و من اصلاٌ نمی توانم مقایسه کنم؛ چه برسد به این که بگویم هزار برابر برایم سخت تر بود. اصلاً سختی روزهایی مثل الان که دیگر حاج آقا نیستند یا زمانی که در بیمارستان بودند خیلی بیشتر است چون واقعاٌ حیات معنوی ام را مدیون ایشان هستم. ایشان طوری برخورد می د که آدم را تربیت می کرد. با همه احترامی که برای همه قائل هستم بعضی ها این طور نیستند. عنایت حاج آقا طوری نبود که لی لی به لالای ی بگذارند و تحویلش بگیرند همین که به برجک یکی را می زدند و بادش را خالی می د برایش کافی بود که خودش را جمع و جور کند. و آن چیزی که ما را شیفته حاج آقا می کرد و به نظرم خیلی ها را نیز شیفته ایشان کرده کرامت داشتن و خوارق عادات و کارهای عجیب و غریب نبود؛ بلکه تربیت عملی ایشان بود که با عملشان تربیت می د.
خیلی مواقع نیاز نبود که حاج آقا چیزی را بگویند یعنی این " وا دعاة الناس بغیر ألسنتکم"در ایشان متبلور بود و بعضی اوقات با یک نگاه ایشان، طرف حساب کار دستش می آمد..***ماجرای توهین به آقا مجتبی در بازار و واکنش ایشان
حاج آقا همیشه سعی می د که گمنام باقی بمانند و کارهایشان را خودشان می د. دور و بری اطراف خودشان جمع نمی د و پس می زدند. این را شما از همه شنیده اید و وقتی در مسجد جامع ی دنبال ایشان راه می افتاد می پرسیدند کاری دارید؟ اگر کاری ندارید رد شوید. تنها رفت و آمد می د. خودشان می آمدند و می رفتند و تا اوا عمرشان حدوداٌ تا یک سال پیش ایشان تمام مسیر را از سر بازار تا مسجد پیاده می آمدند، پیاده هم برمی گشتند بدون این که ی در اطرافشان باشد. جالب اینجا بود که خیلی از بازاری ها، کچی ها و باربرها ایشان را نمی شناختند و من بارها دیده بودم که به ایشان اهانت می کنند. البته خیلی ها احترام ایشان را نگه می داشتند اما افرادی هستند که نمی شناسند و با ت عناد دارند. یک بار یادم می آید حاج آقا از مسجد بر می گشتند و پشت سر ایشان با فاصله خیلی زیاد راه افتاده بودم تا ایشان نفهمند و می خواستم به مشی ایشان دقت کنم در یک قسمتی از بازار که ایشان از دالانی عبور می د وقتی از کنار شخصی رد شدند آن شخص در صورت حاج آقا به ایشان بی احترامی د و به ایشان لفظ بدی را گفتند که تمام مردم سمت حاج آقا و این فرد برگشتند که ببینند چطور برخورد می کنند و بنده هم خیلی دقت . حاج آقا بدون این که تغییری در چهره اشان ایجاد شود و اصلاٌ انگار نه انگار که حرفی زده شده به راهشان ادامه دادند.

*** ید حاج آقا از بازار بار دیگری را به یاد دارم که از مسجد پشت سر حاج آقا به راه افتادم و صحنه بسیار آموزنده ای را دیدم که هیچ وقت از یادم نمی رود. حاج آقا آن روز از مسجد جامع بازار به سمت چهار راه سیروس می رفتند. حاج آقا خیلی مواقع با یک پیکان قدیمی دنبال ایشان می آمدند تردد می د. بدون تعارف می گویم من اگر بخواهم آن پیکان را سوار شوم ر شأنم می آید اما حاج آقا سوار این ماشین می شدند.
یادم می آید که دانش آموز بودم دیدم حاج آقا در مسیر به یک میوه فروشی قدیمی که در بازار هست رفتند و مقداری صیفی جات یدند و زیر عبا زدند وبه طرف سر بازار به راه افتادند. من خیلی دوست داشتم که کمک ایشان کنم و می دانستم که خیلی ها حتی همان بازاری ها دوست دارند که این کار را انجام دهند اما حاج آقا اجازه نمی داد.***ماجرای فشارهای رسانه ای و تبلیغاتی و توصیه حاج آقایادم می آید دقیقاٌ روز 8 اردیبهشت سال 91 و در ایام فاطمیه دوم بود و آ ین فاطمیه عمر حاج آقا بود چون ایام فاطمیه بعدی را دیگر در بین ما نیستند. ایشان در ایام فاطمیه اول خودشان جلسه اخلاق داشتند و فاطمیه دوم روضه نه در منزلشان که الان محل موسسه حفظ و نشر آثارشان است بود. چند سال بود که بنده روز آ ایام فاطمیه دوم را می رفتم و می خواندم و تنها جلسه نه ای بود که می رفتم و می خواندم و اصلاٌ غیر از این جلسه هیچ جلسه نه دیگری را نرفته ام. بعد از مداحی خواستم بروم که آقای به من گفتند حاج آقا در اتاق پشتی با شما کار دارند. من خیلی برایم عجیب بود که حاج آقا در این روضه شرکت د و به اتاق اندرونی رفتم و بعد از احوالپرسی را 3 نفری به ت حاج آقا خو م؛ یعنی من بودم و حسین آقا و حاج آقا. مغرب و عشاء را خو م بعد از نیم ساعتی صحبت د. بنده در آن موقع سر قصه رسانه ای و فشارهای رسانه ای که به مداحان وارد می آید و با توجه به سبک حاج آقا مجتبی که ما را این گونه عادت داده بود هیچ وقت راجع به مداحی با رسانه ها مصاحبه ن همیشه می گفتم صدا و سیما نمی آیم، اسمم را نزنید، جلسات ما را تصویربرداری نکنید، تبلیغ و cd زدن ممنوع است و.... سال گذشته حقیقتا از فشارهایی که به من آمده بود و نمی خواهم دقیقاٌ حوزه اش را روشن کنم خسته شده بودم. چون همه اش باید جلوگیری می و بدون تعارف می خواستم این گونه برخورد را رها کنم. به هیچ ی که مرتبط با حاج آقا باشد این موضوع را نگفته بودم و در ذهنم تصمیم گرفته بودم که اجازه دهم به این خاطر که کلافه شده بودم.
خدای من شاهد است که وقتی رفتم نزد حاج آقا اولین جمله ایشان این بود که گفتند: آن کار را نکن! من کاری که خودم کرده ام را به تو می گویم و نکن آن کار را و دقیقا به آن مورد با جزئیاتش اشاره د. گفتند این کار را نکن و اجازه این کار را نده! خدا شاهد است که چند دقیقه مات و مبهوت فقط حاج آقا را نگاه می و موهای بدنم سیخ شده بود که این مرد این قضیه را از کجا فهمیده و بعد هم اگر فهمیده کامل وسط خال زده است که دقیقاٌ می گوید فلان کار را نکن که من فردایش به خاطر صحبت حاج آقا گفتم همینی که هست باید باشد. و آن مورد را کنسل .*** این چیزها (شهرت) از محرکات است/ در جوانی نمی گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شودآن روز (8 اردیبهشت سال 91) یک روز خاصی بود و ایشان حال منقلبی داشتند. در همان جلسه در مورد همان بحث های مربوط به شهرت می گفتند که این چیزها محرکات است من الان پیر شده ام و کارم از این حرف ها گذشته والان دیگر ولش در صورتی که ایشان بازهم کامل رها نکرده بودند و در مؤسسه هم اجازه ع گرفتن به ما نمی دادند یا به سختی راضی می شدند. و ما بارها دلمان می خواست از صحنه هایی که حاج آقا در مسجد جامع یا در جلسات اخلاق می آیند بگیریم اما اجازه نمی دادند و در مراسم های دفتر واقعاٌ با سختی عکاس و دوربین هماهنگ می کردیم که حاج آقا اجازه بدهند و ایشان فرمودند من آن موقع که جوان بودم اجازه این کار را نمی دادم اما الان دیگر این حرف ها برایم مطرح نیست و یک پایم لب گور است و دارم امروز و فردا می کنم آن موقع جلوگیری می و نمی گذاشتم در مورد من کار تبلیغاتی شود.***شاه کلید تربیتی حاج آقا؛ چیزی را که عمل نمی د نمی گفتندبعد از این که به من گفتند که این کار را نکن عین این جمله را فرمودند: "من در خانه فکر می که شما را ببینم و این نکته را به شما بگویم . من دیدم که بهترین مثال برای تو خودم هستم و راحتت یک ی ممکن است حرف بزند و عمل نکند اما من خودم به این عمل کرده ام و دارم به تو می گویم". یکی از شاه کلیدهای تربیتی حاج آقا این بود "چیزی را که عمل نمی کرد دیگران را به آن توصیه نمی کرد" چیزی را می گفت که خودش به آن عمل می کرد و برای همین ما راحت می پذیرفتیم و راحت در جان ما می نشست. سپس فرمودند که "گفتم اگر به تو نگویم نسبت به تو جفا کرده ام و خواستم چیزی را که به ذهنم آمده است را به تو بگویم چون خودم این کار را کرده ام خواستم به تو هم بگویم."***ماجرای تشریف فرمایی حضرت زهرا به منزل ایشانفرمودند بگذار قضیه ای را برای تو بگویم. سپس فرمودند: این قضیه را چون روضه تمام شده می گویم. آن روزی را که بنده در خدمت ایشان بودم 4شنبه یا 5شنبه بود. دو روز بعد شهادت حضرت صدیقه طاهره بود. ایشان فرمودند "می دانی چرا من امروز به اینجا آمده ام؟"چون واقعاٌ برای من سؤال شده بود که چرا ایشان به روضه نه آمده اند آن هم تنها و در اتاق پشتی و برایم جالب بود که بدانم قصه چیست و بعد فرمودندکه روز شنبه همین هفته خانواده ام به من گفتند که فلان آقا (که شاید راضی نباشد اسمش را بگویم) تلفن زد و گفت که از قول من به حاج آقا بگویید که من ب خواب دیدم که به من گفتند حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها روز شهادت به خانه حاج آقا مجتبی می روند و در اینجا حاج آقا بغض د و آرام گریه افتادند. بغض راه گلویشان را بسته بود و چندثانیه ای سکوت د و سپس فرمودند آن آقا که نمی دانسته و بعد خانواده ما به ایشان گفته که اتفاقاٌ ما در آن روز روضه داریم و مجلس نه هم می باشد و آن آقا گفته خلاصه به حاج آقا بگویید وحاج آقا فرمودند که من روزشهادت به اینجا آمدم و امروز هم چون روز آ بوده گفتم برای همین بیایم تا چیزی گیرم بیاید.
حاج آقا در این چیزها معطل نمی کرد و اجازه نمی داد حتی چیزی در ذهن شما شکل بگیرد و برای این که این مطلب را از خودشان دور کنند سریع گفتند اخلاصتان را زیاد کنید و سپس فرمودند "این حرفی که من زدم برای من نیست، بلکه برای خانم من است؛ چون مجلس نه است و مربوط به او می شود. اشتباه نکنید برای خودم کیسه نمی دوزم، ایشان علویه است و دختر فاطمه زهراست و چون علویه است پرش من را هم گرفت.
ایشان گفتند که نمی خواستم بگویم اما چون روضه تمام شد گفتن داشت و سپس شروع به شکر گذاری خدا د و فرمودند من خیلی به این خاطر خوشحالم که حضرت زهرا(س) به این روضه عنایت د با این که یک روضه معمولی و بی سر و صدا بود. بنده چون مداحی می کنم کم جلسه ندیده ام و جلسات پرهیاهو و شلوغ را زیاد دیده ام اما این جلسه خیلی ساده و نقلی بود که خانم ها آمدند و یک منبر خیلی ساده یعنی یک صندلی و میکروفن ساده و منبر و مداحی مختصری بود.سپس فرمودند که یک قضیه دیگر را به شما بگویم گفتند 7 یا 8 سال پیش بود که آقایی در اینجا منبر می رفت و من هم هر روز اینجا بودم چون خیابان قائن که الان دفتر حاج آقاست قبلاٌ منزل ایشان بوده است و فرمودند که اینجا هنوز دفتر نشده بود و من هم می نشستم در همان اتاق پشتی و روضه را گوش می دادم که منبری آمد منبرش را رفت و مداح مداحی اش را کرد و زمانی که آمد با من خداحافظی کند، حال من منقلب شد و در ذهنم یک مطلبی آمد و بی اختیار من به روضه خوان گفتم که دعا کن حضرت زهرا(س) از من قبول کند و حالم خیلی منقلب شد. فردای آن روز یک آقایی از علمای تهران که در اردکان یزد به منبر رفته بود و بدون این که از این جریان اطلاعی داشته باشد زنگ زد و بعد از سلام گفت من ب سحر خواب دیدم در خواب به من گفتند که حضرت زهرا فرموده به حاج آقا مجتبی بگویید که از او قبول کردیم سپس به من گفتند که ببین که کار حساب و کتاب دارد و فرمودند من صاف و صریح به تو می گویم که آدم خوبی نیستم؛ اما ممکن است که آدم بعضی وقت ها یک حالی پیداکند و منظورشان این بود که آدم ممکن است گاهی یک اخلاصی پیدا کند. و باز هم میخواستند از خودشان دور کنند.*** کار برای اهل بیت(ع) حساب و کتاب دارد و گم نمی شودیکبار می خواستند این را بگویند که کار برای اهل بیت حساب و کتاب دارد و گم نمی شود و ریزش را حساب می کنند و درست است که فضل اهل بیت و عنایت خدا است اما کار برای اهل بیت حساب و کتاب دارد. به همین مناسبت خاطره ای از یکی از دوستانشان برای حقیر نقل د: مرحوم میرزا علی آقا سعیدیان از دوستان ایشان و از اهل علم بود. در مسجد حاج ابوالفتح می خواند. ایشان فرمودند: نور به قبر ایشان ببارد. خود آمیرز علی آقا برای من نقل می کرد و واسطه ندارد. حاج آقا به نقل از مرحوم سعیدیان فرمودند: که دهه محرم و روز عاشورا بود و ما روضه داشتیم و شب آ اطعام کرده بودیم. من خواب دیدم انی که نسبت به حسین (ع) عرض ارادت کرده اند در یک صف ایستاده اند و هر ی می آید یک نفر نشسته و به یک نفر به او می گوید بنویس! مثلاً این مقدار قند، نان، شکر و تمام مخارجی را که طرف برای جلسات حسین(ع) کرده بود را صورت بر می داشتند. آقای سعیدیان می گوید نوبت من شد و رفتم جلو و آن فرد گفت: بنویس اینقدر برنج، روغن، لپه و... و 8 مثقال زعفران و در اینجا آقای سعیدیان گفته است که من ده مثقال داده ام و دوباره آن شخص گفت"بنویس 8 مثقال زعفران" و ایشان اعتراض می کندکه "10 مثقال زعفران. من خودم یدم ده مثقال یدم" و ایشان گفتند "نه 8 مثقال بوده همین که گفتم را بنویس" و بعد می گوید: من فردا از خواب بیدار شدم و حاج خانم را صدا گفتم این زعفران هایی که من به تو برای روضه دادم همه اش مصرف شد؟ خانم میرزا علی آقا گفته بود: نه، دو مثقال آن را نگه داشته ام، گفتم برای خودمان بماند.
بعد از آن حاج آقا مجتبی به من گفتند مو را از ماست می کشند. کار حساب و کتاب دارد. و تکیه شان هم روی اخلاص بود که باید اخلاصتان را برای اهل بیت (ع) زیاد کنید. بدون خلوص هیچ فایده ندارد.***راجع به دو نفر اصلاٌ فکر نمی کنمبخاطر مداحی خیلی از دوستان لطف کرده و می کنند و بنده را دعوت می کنند که من هم بدون استثنا نمی پذیرم. من کلاٌ با هیچ ی تعارف ندارم یعنی نه با فامیلم، دوستانم، اساتیدم، هیئتی ها، مداحان و مسئولین کشوری. چون مداحی شغل من نیست توفیق من است. چون واقعا اگر هر شب بخواهم مراسم بروم با درس و فعالیت علمی من تعارض پیدا می کند. و قابل جمع نیست. این را هم از حاج آقا یاد گرفتم. در کل با هیچ تعارف ندارم و اما همیشه می گفتم من راجع به دو نفر اصلاٌ فکر هم نمی کنم بلافاصله قبول می کنم. یکی در مورد معظم انقلاب و دیگری حاج آقا مجتبی. به بقیه خیلی راحت حضوری یا با واسطه می گفتم نه نمی آیم اما در مورد حاج آقا فرق می کرد.***فقط دوست نداشتم در محضر حاج آقا مجتبی مداحی کنم؛ بلکه عاشق این بودم که در محضر ایشان بخوانم.یک مدت شکی به جانم افتاده بود و همه به من می گفتند که مجلس اهل بیت(ع) است، چرا هر جا دعوتت می کنند تو قبول نمی کنی؟ هر جا هم می خواهند دعوت کنند. چون مراسم معنوی است برای مثال می گویند یادواره ست خودت می دانی و را دخیل می کنند. چندین بار هم که گفته بودم نمی آیم چند نفر به من گفته بودند که برو جواب حضرت زهرا(س) را خودت بده. یا مثلا حضرت ابالفضل جوابت را بدهند. و از این سنخ حرفها.
این شد که من شک نکند دارم اشتباه می کنم. چون مداحی شغلم نیست و توفیقی برای من است هفته ای فقط یک جلسه می روم. یعنی حتی در ایام محرم تا چند سال قبل فقط در صادق میخواندم. این چند سال اخیر به جلسه حاج آقا هم می رفتم و بین الصلاتین حدود یک ربع می خواندم و سریع بعد از عشا به برمی گشتم و برای همین در این چند سال اخیر 2 جلسه شده بود. و جلسه حاج آقا مجتبی. من اعتقادم این است که خیلی خوب است که یک مداح جلسه ای برود که خودش استفاده کند. من دوست نداشتم که در محضر حاج آقا مجتبی بخوانم، بلکه عاشق این بودم که در محضر ایشان بخوانم شاید باورتان نشود.
وقتی پیش حاج آقا مداحی می هیچ وقت رو به جمعیت ننشستم همیشه پشت سر ایشان می نشستم جوری که بتوانم حاج آقا را هنگام روضه خواندن ببینم و برایم خیلی صحنه های زیبایی بود چون حاج آقا به شدت اهل بکاء بودند و مثل یک هیئتی گریه می د تمام صورتشان پر اشک می شد و سرخ می گشت و واقعاٌ برایم لذت بخش بود با این که محرم ها خیلی برایم سخت بود چون ساعت 4 با آژانس از حرکت می تا برسم و بخوانم و برگردم ساعت حدود 7 می شد و خیلی وقتم را و انرژی ام را می گرفت اما واقعاٌ با عشق می رفتم که سال گذشته که حاج آقا جماعت را نمی آمدند و فقط برای درس اخلاق با سختی می آمدند خیلی انگیزه نداشتم که بروم و خیلی ها حتی حسین آقا فرزندشان به من گفت حالا حاج آقا نیست، جلسه حسین(ع) که هست. نمی خواهم بگویم به عشق حاج آقا می رفتم اما خیلی دوست داشتم ایشان باشند یا برای مثال روزهایی که دفتر مرجعیت ایشان برنامه بود به آقایی که مسئول کارها بود می گفتم طوری برنامه ها را تنظیم کنید که من می خوانم حاج آقا باشند که هم اشکال من را بگیرد و هم من از این توفیق بی بهره نباشم که در محضر حاج آقا خوانده باشم. چون واقعاٌ حالات ایشان در توسل عجیب بود و خیلی اهل بکا و توسل بودند. به هر حال به حاج آقا عرض که این طور شبهه ای برایم پیش آمده و دیگران هم به من اینجوری می گویند که چرا جلسه نمی آیی؟ و من به همه می گویم که شغلم مداحی نیست و درس دارم. ایشان فرمودند: شما وظیفه شرعی ات مسائل علمی است. این جلسات جنبه اخلاقی و عاطفی دارد؛ اما تمام اینها محکوم است و حاکم این است که مسائل علمی ات نباید فدا شود و هر چه با این منافات داشته باشد، نه. صریح به تو بگویم که نباید انجام داد و فرمودند بهترین مثال برای تو خودم هستم که اولویت اول من درس خارج ام بود اولویت بعدی جلسات اخلاقم و بعد از آن مسجد. غیر از این هر جا دعوتم می کنند. نمی روم. اصلاٌ و ابداٌ ؛تعارف ندارم من دنبال تکلیف شرعی ام هستم (حاج آقا مجتبی آدم تکلیف بود).
من گفتم که حاج آقا آدم را به حضرت زهرا(س) واگذار می کنند و این طوری می گویند و ایشان فرمودند: مواظب باش یک چاشنی هایی از نظر عواطف مذهبی می زنند. می دانند که ما حسین(ع) و اهل بیت(ع) را دوست داریم می خواهند این طوری ما را احساسی کنند، به آن ها بگو من می دانم تکلیف شرعی ام چیست؛ اما اگر وقت اضافه داری برو. ولی همین مقدار کم هم اگر بخواهد مورد قبول قرار بگیرد کافی است و منظور این است که کمیت مهم نیست بلکه کیفیت مهم است. کم هم که باشد ولو این که کم باشد اگر بخواهد قبول شود می شود.سپس فرمودند این توسلات نمک آش است اما همه آن نمک نمی شود و همه آن هم آش نمی شود. آن چیزی که سیر می کند آش است، ولی باید نمک در کنارش باشد. سپس فرمودند: عده ای با زنی و روضه مخالف بودند و از این حرف های جدید می زدند که به جای این که به بزنی به سر دشمنت بزن. خدا شاهد است که من همان موقع هم مقید بودم که در جلسه ام هم مسئله بگویم و هم روضه بخوانم ( ی را در این سطح از مرجعیت، فقاهت و اخلاق پیدا نمی کنید که این چنین برای اهل بیت روضه خوانی کند و آن را برای خودش افتخار بداند و اصلاٌ خط مقتل خوانی را من از ایشان یاد گرفتم و به حضرت آقا هم این مورد را گفتم) سپس فرمودند قبل انقلاب روضه را که شروع می عده زیادی بلند می شدند و می رفتند؛ اما من عین خیالم نبود و کار خودم را می . بعد از انقلاب دیگر باب شد که 2 یا 3 ساعت می زدند و به من می گفتند که شما هم این طوری کن و من می گفتم نه. من به نحو متعارف توسلم را دارم. می زنیم؛ اما به صورت متعارف نه افراط و نه تفریط. هیچ کدام دوام نمی آورد.

آن طور که شایع شده است می گویند من مقتل خوانی می کنم و فلانی از روی متن مقتل می خواند من هم در مداحی عادتی پیدا کرده ام که تا چیزی را نبینم نقل نمی کنم و سعی ام بر این است که سراغ منابع دست اول مستند بروم و در مداحی بیشترین وقت و انرژی را این مسئله از من می گیرد و خیلی وقت ها باید از منابع نیمه قرن دوم تا قرن هشتم مطالبی درآورم و اعراب گذاری و ترجمه کنم. این مقتل خوانی را از حاج آقا مجتبی یاد گرفتم.
در شب هشتم محرم امسال به حضرت آقا هم عرض و بعد از مراسم گفتم که حاج آقا مجتبی مریضند برای بهبود ایشان دعا کنید: فرمودند من در جریان حال ایشان هستم و عیناٌ فرمودند که برای ایشان دعا می کنم خدا به ایشان عافیت دهد و سپس گفتم: من این مقتل خوانی را از حاج آقا مجتبی یاد گرفتم نه از مداحان. یک بار به حاج آقا هم گفتم که من خط مقتل خوانی را از شما یاد گرفته ام و خیلی سعی می کنم که رعایت کنم و دبیرستانی بودم که به جلسات ایشان می رفتم و می دیدم که ایشان عین متن مقاتل را می خوانند که خیلی برای من جذاب بود و یکی از معجزات بحث های حاج آقا مجتبی این بود که روضه های ایشان ثابت بود و ما روضه ایشان را از بسم الله تا آ ش را به عربی و فارسی حفظ بودیم ولی در اکثر موارد بحثی که ایشان می کرد به روضه اش ارتباط داشت یعنی نتیجه گیری را در روضه می د. ملموس بحث و تطبیق بحث در روضه بود.نه این که بخواهند ارتباط تعمدی بدهند وقتی روضه را می خواندند ما احساس می کردیم دارند مبحثشان را پیاده سازی می کنند. این طور نبود که حاج آقا به تناسب بحثشان، روضه انتخاب کنند. همه می دانستند که برای مثال شب پنجم یا بیست ونهم ماه رمضان روضه چیست. روند ثابت بود و حاج آقا ماه رمضان از ی کربلا شروع می د و بعد می رسیدند به اهل بیت(ع) و بعد به رضا(ع)و... ولی این عنایت خدا به ایشان بود. به ایشان گفتم که مقتل خوانی را از شما یاد گرفتم و کم کم هم این مقتل خوانی خدا را شکر خیلی علاقمند پیدا می کند. حتی به ایشان گفتم که حاج آقا من مقتل می خوانم سختی هایی دارد و برایشان تعریف که یک بار یکی از مداحان مشهور یک شوخی با من کرد که خیلی شوخی تلخی بود و به من گفته است که این کاری که تو میکنی و مثلاً آدرس آن چیزی که در جلسه می خوانی را به مستمع میدهی و در جلسه می گویی ارشاد شیخ مفید، امالی شیخ صدوق تاریخ طبری یا ... . این کار فنی نیست و گفت بیا از فردا بگو تاریخ طبری جلد 2 صفحه 452 و من در آنجا گفتم که از لحاظ شما فنی نیست از نظر من فنی است و اگر چاره داشتم جلد و صفحه اش را هم می گفتم و حاج آقا از این جواب من خیلی خوششان آمد و فرمودند بارک الله، احسنت، احسنت. و حالا در اینجا به دقت ایشان توجه کنید و این حرف را یک مداحی باید بزند که تفاوت بین مقتل و زبان حال را بداند و بتواند راجع به زبان حال را ار بدهد. فرمودند سلیقه به ج دادن و آرایش هنری خوب است ولی اگر بخواهی از خودت در مقاتل بگذاری خوب نیست سپس فرمودند یک چیز از پدرم برایت نقل می کنم و فرمودند که پدر من می گفتند مگر اجاق است که می خواهی بگیرد می خواهم که نگیرد که در مورد جلسه روضه بود که می گویند جلسه بگیرد وسپس فرمودند که در خاطرم است که یک سال شب عاشورا پدرم روضه رضا(ع) را خواند و حاج آقا فرمودند من جهتش را فهمیدم چون پدرم می ترسید که نکند هوای نفس باشد؛یعنی این قدر دقت داشتند.سپس در همان ماشین که با هم به سمت منزل می رفتیم به من گفتند ب که من روضه خواندم چه گفتم؟ و خودشان گفتند که ب اول روضه گفتم تازگی ها ندیدم سال ها پیش دیدم اما یادم نیست کجا دیدم وگفتند می دانی این مطلب را چرا نقل ؟ این مطلب را که گفته بودم از شخص آقای فلسفی شنیده بودم که معتبر بود و ردخور نداشت (دهه آ صفرایشان در منزل آقای بروجردی منبر می رفت)آن ایام من طلبه بودم که بیش از 50 سال پیش است اما باز به این شنیدن هم اکتفا ن و در منبع هم آن را نگاه و ب در روضه هم گفتم تازگی ها ندیدم سال ها پیش دیدم اما یادم نیست کجا دیدم. یعنی این قدر دقت داشتند و این راجع به بحث توجه ایشان به مقتل خوانی و روضه خوانی بود.
همیشه خیلی دوست داشتم که حاج آقا اشکال من را بگیرد؛ اما ایشان راجع به مداحی من چیزی نمی فرمودند (نمی خواهم بگویم که مداحی من را تأیید می د نه این طور نیست بلکه منظورم این است که هیچ وقت اظهار نظر نمی د و نکته ای نمی گفتند) یک سال که میلاد حضرت زهرا(س) بود و فکر کنم حاج احمد چینی نمی توانستند بیایند و قرار شد بعد از منبر حاج آقا من مداحی کنم من به آقای هوایی که ماست و خیلی به گردن ما حق دارد گفتم که خواهشاٌ از حاج آقا بخواهید که دقت کنند و اگر نکته ای به نظرشان می رسد بفرمایند. سال 89 بود و من شعری را که انتخاب کرده بودم بحرطویل بود که از ازدواج حضرت رسول با حضرت خدیجه شروع می شد وجلو می آمد و به جریان میلاد حضرت زهرا(س) اشاره می کرد حاج آقا مجتبی فرموده بودند چون شب تولد حضرت زهرا بود بهتر بود از زایمان حضرت خدیجه و از تولد فاطمه زهرا شروع می کردی نه ازدواج حضرت خدیجه با رسول اکرم(ص) و گفتند در این جلسات سعی کنید آهنگ هایی را انتخاب کنید که مردم بتوانند جواب دهند. به دیوان های وزین و سنگین مثل دیوان نیر، محتشم و مرحوم کمپانی بیشتر مراجعه کنید و فرموده بودند در مقتل همین روند ادامه پیدا کند و مقتل خوانی شما خوب است و در مورد مقتل نکته ای را نفرموده بودند.یک بار به ایشان گفتم اگر ی در معرض شهرت قرار می گیرد. شهرت آفت دارد. چکار کند که از آفت ها حفظ شود و حتی به ایشان گفتم که احساس می کنم انسان گاهی در این وادی تواضع می کند که تواضعش هم تکبر است. به این مطلب خیلی دقت د.
فرمودند آفت شهرت را هر ی در حد خودش دارد و خطرناک ترین چیز برای انسان هم همین است و می تواند تمام کارهای انسان را هباء منثورا کند و ریشه کن می کند و فرمودند اولاٌ توجه به این معنا خودش لطف الهی است که ی توجه داشته باشد و برخی توجه ندارند و می غلتند و دست خالی می شوند. نگذارید این معنا از بین برود همین که بدانید شهرت آفت دارد و آدم را نابود می کند خوب است و سپس فرمودند که مقابله با شهرت راه های مختلف دارد که لا به لای چند خاطره ناب آن را تعریف د و فرمودند بحث شهرت هم در مباحث من هست و مقابله با شهرت هم راه علمی دارد و هم راه عملی. راه علمی اش که به نظرم بالاترین راه ها است، حدیث نفس است و گفتند یک قضیه را برایت نقل می کنم و گفتند شما مرحوم مامقانی را می شناسی؟ بنده هم ناپختگی و سریع گفتم بله صاحب تنقیح المقال و ایشان فرمودند خیر منظورم مامقانی پدر بود. یعنی شیخ عبدالله. این اثر که شما نام بردی برای مامقانی پسر است و فرمودند مامقانی پدر حاشیه بر مکاسب دارد و از حاشیه های خوب مکاسب هم هست. ایشان اهل مامقان از روستاهای سمت آذربایجان بود. و فرمودند: ایشان به نجف آمد درس خواند و خدا به او توفیق داد حتی به مرجعیت هم رسید آذربایجان و بخش هایی از شوروی همه مقلد ایشان بودند و آذری ها همه به سمت ایشان گرویدند.حاج آقا مجتبی ادامه دادند: ایشان وارد هر مجلسی که می شد از او تجلیل می د و تا شروع می د از او تجلیل کنند ایشان دستش را به سمت دهان و گوشش می برد. و با خودش حدیث نفس می کرد و با خودش می گفت که خودت می دانی که هیچی نیستی و به من فرمودند که حدیث نفس یعنی این. با مثال خارجی به تو گفتم تا برایت جا بیفتد هر وقت دیدی دارند تو را بالا می برند به تعبیر ایشان به خودت بگو : برو گمشو و به خودت بگو که: خودم می دانم که هیچی نیستم تا یابوی نفس بر تو مسلط نشود. سپس فرمودند مرحوم مامقانی کارهای عملی هم داشته است و حاج آقا فرمودند که من این را از پدرم مرحوم (میرزا عبدالعلی تهرانی) شنیدم که مرحوم مامقانی وقتی به نجف آمده بود ملبس به لباس ت نبود و با همان لباس محلی خودشان به نجف آمده بود که لباس بلندی بود و کلاهی داشتند که ترک ترک و رنگی بود و هنوز هم در روستاهای آذربایجان وجود دارد و ایشان تا آ که در نجف بود این کلاه را حفظ کرده بود. آ شب که می شد و فردایش می خواست به چند صد نفر مجتهد درس خارج بدهد، مطالعه اش که تمام می شد به جلوی آینه می رفت و کلاه را سرش می گذاشت و خودش را نگاه می کرد که یادت نرود که بودی و از کجا آمدی و چه هستی و سپس می رفت می خو د.
بعد حاج آقا مجتبی فرمودند دیگر بهتر از این نمی توانستم برایت بگویم و می گفتند اینها باد هواست مواظب باشید یابوی نفس شما را برندارد با حدیث نفس نگذارید که این حرف ها روی شما اثر بگذارد و به این ترتیب راه های علمی را با مثال گفتند و راه علمی اش هم این است که هر چیزی که انسان حس می کند موجب می شود او را تحریک کند آن را ترک کند و فرمودند کارهایی که ما در جهت نشر معارف دینی می کنیم بدون خلوص هیچ ارزشی ندارد و خلوص نباشد فایده ندارد.به ایشان گفتم که حاج آقا من حس می کنم در مورد همین جلسات که دائم می گوییم اسم من را نزن و م را نگیر و چراغ را خاموش کن و cd پخش نکن هر ی هم این کار را می کند جلویش را می گیریم می ترسم شاید همین باشد. فرمودند بله راه های مختلف دارد و فرمودند یک بار یکی از دوستان من گفت من که تو را می شناسم و خلوت و جلوت تو را دیده ام چرا این طور می کنی؟ چرا در جمع نافله نمی خوانی؟ یعنی منظورشان این بود که من که می دانم شما در خلوت خود نافله می خوانی (چون حاج آقا خیلی به نوافل معتقد بودند) حاج آقا گفتند که دوستم به من گفتند مواظب باش توسوس ی پیدا نکنی و می خواهد این توفیق را از تو بگیرد و برای این که حال را بگیری به او بگو اصلاٌ دلم می خواهد برای مردم بخوانم. چند دفعه این کار را کنی از کله ات می پرد. منظورشان این بود که آدم باید دقت کند که در هر موقعیتی چه راهی را انتخاب کند و هدفش مقابله با باشد نه این که اصل را بر این بگذارد که نکنم، نگذارم یا نگیرم.***توصیه حاج اقا درباره فرزند دار شدن و خصوصیات پنجگانهدر مورد قصه فرزند دار شدن حاج آقا یک توصیه خاصی داشت که خیلی از جوانان پیش ایشان می رفتند ودستورالعمل خاصی داشتند که واقعاٌ جوابگو بود. تعداد زیادی هستند که با دعای حاج آقا بچه دار شدند. برای مثال یکی از دوستان برای من نقل کرد که آقایی نزد حاج آقا آمده بود و گفته بود می خواهم زن دوم بگیرم چون بچه دار نمی شوم حاج آقا گفته بود که این کار را نکن من برایت دعا می کنم ان شاء الله حل می شود. آن خ که از زن دوم میتواند به تو بچه دهد از زن اول هم می تواند. الان آن شخص دو قلو دارد.
یک چیزی را هم آقای اسماعیلی برای من نقل د که خیلی قشنگ بود و می گفت من در مسجد جامع ایستاده بودم حاج آقا استخاره می گرفت و یکی آمد و گفت استخاره می خواهم و حاج آقا گفت بعدی و آن بنده خدا به یک گوشه رفت و دوباره بعد از چند نفر آمد و گفت من استخاره می خواهم و دوباره ایشان گفتند بعدی و وقتی تمام شد حاج آقا نعلین ها را برداشتندکه ازپله بالا بیایند و تا پایش را روی پله می گذارد آن شخص می گوید حاج آقا یعنی چه؟ خب همه استخاره د. و حاج آقا به آن شخص می گوید می خواهی بروی زن دوم بگیری بعد بگویی مجتبی تهرانی استخاره کرد! برو.. آن شخص هم می گوید بر منکرت لعنت.حاج آقا در مورد بچه دار شدن، آداب و ادعیه، زیارت رفتن و.. دستورالعمل های خاصی داشتند و این را که می گویم احتمالاٌ خیلی از جوان ها از ایشان شنیده اند و می خواهم لا به لای این ها دلسوزی حاج آقا را هم بگویم. بنده برای بچه دار شدن چند مرحله خدمت ایشان رفتم . اولین بار رفتم و عرض توصیه ای میخواهم برای اینکه خدا به ما اولاد سالم و صالح عطا کند. فرمودند که آفرین خوب کردی که اول پیش من آمدی .بهترین زمان سال برای انعقاد نطفه ماه رمضان است آن هم نزدیک به نیمه های ماه رمضان. چون هم پدر و هم مادر روزه گرفته اند و ح تلطیف روحی پیدا کرده اند.از نظر تغذیه مادر خیلی رعایت کند و هر چیزی را نخورد.فرمودند مسئله توسل خیلی مؤثر است و توسل کنید که این خصوصیات 5 گانه ای را که می گویم خدا به شما عطا کند که یکی در مورد سالم بودن فرزند است.
سپس فرمودند که من یک چیزی را به تو بگویم که در خانواده ما از هر جایی هر چیزی بیاید مثل هدیه و امثال این ها خانواده و بچه های من به آن دست نمی زنند می گویند صبر کنید تا حاج آقا بیاید و جهات شرعی اش را روشن کند و من هم می آیم و جهات شرعی اش را با دقت روشن می کنم و این در خانواده ما سنت است.***در مباحث حاج آقا مجتبی چیزی خارج از مسئله ثقلین پیدا نمی کنیدسپس فرمودند قمر در عقرب نباشد و در روایات هم زیاد داریم این صحبت ها را در مرحله اولی که رفتم فرمودند. بار دیگری که رفتم چند ماه مانده بود به تولد فرزندم ایشان دوباره یک سری مطالب را در مورد تغذیه فرمودند که مقید باشید. جاهایی نروید که ممکن است غذای شبهه ناک بخورید و این عجیب اثر می گذارد و در روایات هم داریم (حاج آقا مجتبی نه تنها یک اخلاق و عارف، بلکه فقیه هم بود و این خیلی مهم است. یعنی اگر اهل عرفان و اخلاق بود دستورالعمل هایش منطبق با شریعت بود و من معتقدم که این هنر ایشان بود. اگر در مباحثشان دقت کنید چیزی خارج از مسئله ثقلین پیدا نمی کنید. فقط آیات و روایات بود و از خودش چیزی نمی گفت و داستان و تحلیل شخصی و تراوشات ذهنی نمی گفت و ازمحدوده معارف ثقلین بیرون نمی رفت)فردای آن روز با ایشان به مسجد رفتم فرمودند که دیروز شما آمدی و در مورد فرزندت گفتی وقتی رفتی یک مطلب به ذهنم آمد که گفتم این را باید به آقای مطیعی بگویم و فرمودند که حتماٌ این را یادداشت کن. من کاری که خودم را می خواهم به تو بگویم و هر کاری که برای بچه های خودم کرده ام را به شما هم یاد می دهم توجه کنید این که میخواستند به من یاد بدهند من (میثم مطیعی) خصوصیتی نداشتم فقط آدمی بودم که سؤال کرده بودم. هر ی دیگر هم سوال می کرد ایشان کاری را که بلد بود و خودش انجام می داد به او توصیه می کرد. فرمودند کاری را به تو می گویم عمل کن و این دستورالعمل ایشان کاملاٌ مبتنی بر روایات است فرمودند ما روایت داریم که به ذهنم از هشتم است که بعد از هر فریضه، مؤمن یک دعای مستجاب دارد شما بعد از هر واجب هم خودت و هم خانمت از زمانی که می خواهید تصمیم به بچه دار شدن بگیرید تا موقع بارداری و حتی بعد از بارداری و حتی بعد از آن گفتند فرزند بزرگ من 50 سالش هست هنوز دارم این کار را می کنم و فرمودند این کار را . «یک صلوات می فرستی و بعد یک استغفار می فرستی که این فرمایش ایشان هم مبتنی بر روایات است و روایت داریم که بنده اگر حاجت خود را بین دو صلوات قرار دهد خدا حیا می کند که طرفین را که صلوات است اجابت کند و وسط را باقی بگذارد و فرمودند استغفار می کنی و دوباره صلوات می فرستی صلوات دوم را که فرستادی همین طور فارسی می گویی: خدایا این اولاد من را و فرزندان من را سالم، صالح، خوش قدم، خوش روزی و عاقبت به خیر قرار بده و بعد از این هم دوباره یک صلوات بفرست. می فرمودند: من مقید بودم و در همه هایم این کار را انجام دادم و یک بار هم این کار را تعطیل ن . فرمودند این کاری است که خودم و دارم به شما می گویم سپس به من گفتند این چیزهایی که به تو می گویم جمع تمام روایات درمورد بچه دار شدن است و من خودم بعد از فرمایش ایشان دنبال این رویات را دیدم و به صورت سطحی نگاهی انداختم، فهمیدم که ایشان دقیق می گوید دعاهایی که در مورد فرزند وجود دارد 5 تایی است که ذکر د و فرمودند عمده آن عاقبت بخیری است که از همه مهم تر است.
یادم می آید فرزندم که به دنیا آمد از بیمارستان مستقیم به خانه حاج آقا رفتیم و محبت د و اذان گفتند و ان یکاد زیبایی هدیه دادند که فرمودند آن را همیشه پشت لباسش بزنید و آن را نگه داشته ایم.***آ ین باری که حاج آقا مجتبی را س ا دیدمآ ین باری که حاج آقا را س ا دیدم روز 11 ذی القعده یعنی همین چند ماه قبل بود و شام میلاد رضا بود که همین الان یادم آمد که دقیقاٌ سالگرد عقد ما در محضر حاج آقا بود که آن هم قصه جالبی داشت، من نزد ایشان رفتم و چند ساعت به پرواز تهران مدینه مانده بود کمی هم دیر رسیدم که حسین آقا گفتند به دفتر بیایید که حاج آقا برای یک عده عقد خوانده بودند حالشان خیلی مساعد نبود و من هیچ وقت ایشان را این طور رنگ پریده ندیده بودم. به ایشان گفتم که من دارم به سفر تمتع می روم و آمده ام هم خداحافظی کنم و هم دعا کنید برایم و توشه بگیرم. محبت د و در گوش من دعای سفر خواندند. عادت داشتند وقتی نزدیکان یا انی که می خواستند به سفر بروند نزد ایشان می رفتند در گوششان دعای سفر می خواندند و سپس گفتند: مدینه که رسیدی خیلی استغفار کن تا قبل از رسیدن زمان احرام پاک شده باشی و رویت بشود لبیک بگویی. بعد فرمودند که در مدینه قرائت قرآن را شروع کن و سعی کن یک قرآن در مدینه و یکی در مکه ختم کنی که در این زمینه روایت هم داریم اگر مقدور نشد در مدینه شروع کن و در مکه آن را تمام کن ثواب آن را حتماٌ به 14 معصوم هدیه کن.. فرمودند در مدینه رفتی به بگو شما از زمان جاهلیت به محمدامین معروف بودی و شما را به عنوان امانتدار می شناختند من دینم را به شما امانت می دهم تا در روزی که به آن محتاجم یعنی شب اول قبر به من برگردانید و اگر ی می گفت می خواهم به کربلا بروم می فرمود به حسین بگو شما خاندان امانتداری هستید و من دینم را پیش شما به امانت می گذارم تا به من برگردانید. حاج آقا این مطلب را در مورد اکثر انی که نزد ایشان می رفتند می گفتند بروید این را به معصوم بگویید .
بعد فرمودند احرام که بستید بر ذکر صلوات مداومت کنید و ثوابش را به 14 معصوم هدیه کن. یک توصیه ای هم د که خیلی برای من عجیب بود. فرمودنددر همان ابتدای ورود به مسجدالحرام قبل از این که اعمال عمره تمتع را شروع کنی دو رکعت بخوان و بعد به زیر ناودان طلا برو و سر به کعبه بگذار و همین طوری که من می گویم با صفا با خدا حرف بزن. یک صلوات بفرست و استغفار کن بعد دوباره صلوات بفرست و بگو خدایا به گردن هر ی حق اخلاقی دارم اگر به من داده یا تهمت زده و غیبت کرده من از همه گذشتم (این را آنقدر با سوز دل و با خلوص نیت گفتند و ح بکاء داشتند عده ای که ایستاده بودند و گوش می د همه گریه می کردیم) و گفتند از اعماق دلت و جگرت از همه بگذر. یک مختصری نشان بده و وارها بگیر. بعد بگو خدایا من که بنده کوچک تو هستم از همه انی که به من بد د گذشت . خدایا من به تو بد تو هم بیا از من بگذر سپس فرمودند این کار را بعد برو طواف کن و ببین که چقدر احساس سبکی می کنی.در بحث های مؤسسه حفظ و نشر آثارشان همیشه تأکید داشتند "تا من بحثم تمام نشده هر ی اشکالی یا بحثی دارد به من بگویید تا من جواب بدهم" و فرمودند "ممکن است یک شبهه ای در این سایت ها در ذهن هزاران نفر القا کنند و ما که به آن ها دسترسی نداریم که اصلاح کنیم." خیلی نگران بودند و احتیاطشان بالا بود و فرمودند "اگر در سایت ها مطلبی در مورد مباحث من یا اشکالی در سایت خودم از لحاظ علمی می بینید حتماٌ زود به من انتقال دهید. البته اهل فن می فهمند من دارم چه می گویم" و سپس چیزی را فرمودند که بنده چندین بار این را از ایشان شنیده ام و یکی از شاه کلیدهای تربیتی حاج آقاست که"میفرمودند: من از اول جلساتم که شروع مثل الان طلبه ای بیش نبودم ولی از اول دنبال این بودم که اگر نمی توانم ی را درست کنم و هدایت کنم منحرف و کجش نکنم و بگذارم تا یکی دیگر راستش کند و در تمام وجود من این معنا هست خیلی مراعات می کنم که در جملات و کلماتی که به کار می برم بی گدار به آب نزنم." خیلی ایشان دقت می کرد و یک نکته ای را هم که ایشان در مورد بحث های ایشان وجود دارد این است که ایشان مباحثی را که واقعاٌ کاربردی باشد را انتخاب می کرد بحث های نظری صرف که به هیچ دردی نخورد را انتخاب نمی کرد یا اگر مجبور بود بگوید زود از آن رد می شد و بارها شنیده بودیم از ایشان که می فرمودند که "من دنبال بحث هایی هستم که کاربردی باشد و نتیجه عملی داشته باشد."***توصیه های آقا مجتبی به طلاب درباره ملبس شدندر مورد ملبس شدن دستوری داشتند و در مورد ت که از ایشان می پرسیدند چه ی باید ملبس شود و بنده هم چند بار از ایشان پرسیدم می فرمودند "آن هایی که می خواهند در لباس ت ملبس شوند از جهت علمی اگر ده سؤال از آن ها د حداقل 6 یا 7 را بلد باشند چون اگر نعوذ بالله اشتباه بگویند که وامصیبت است همه اش را بلد نیستم هم که درست نیست" البته فرمودند "این را از ناحیه مردم می گویم و گرنه خودم از انی هستم که اگر از من سؤال می کنند می گویم اگر بلد باشم جواب می دهم." واقعاٌ اگر حاج آقا مجتبی را در یک جمله بخواهم توصیف کنم اهل بافتن نبود اهل یافتن بود چیزی را که عمل می کرد می گفت و چیزی را که بلد بود جواب می داد و چیزی را که نمی دانست به اهلش واگذار می کرد. بعضی ها فکر می کنند در همه چیز متخصص هستند؛ اما ایشان این طور نبود در مورد لباس پوشیدن گفتند " ی که لباس می پوشد باید عرفیات طلبگی را رعایت کند و یک سری مباهات را انسان باید ترک کند. و به مثالی در این زمینه اشاره د باید یک سری مباهات را کنار بگذارد و در ملأ عام خیلی باید رعایت کند و جوری نباشد که این لباس تحقیر شود. مطلب دیگر این که فرمودند برخی ها از روی هوس این کار را می کنند و بعد از این که اشتیاق از بین می رود و دو زیست می شوند و هر لحظه و زمان جوری هستند و من مخالفم که این افراد از اول ملبس شوند عین جمله ایشان است که می فرماید من می گویم وقتی عمامه به سر گذاشتی تا روی تابوت باید با تو باشد وگرنه ملبس نشو. گفتند مطلبی را برای شما می گویم شاید برایت تعجب آور باشد و گفتند تا زنده ام راضی نیستم به ی بگویی و فرمودند من در خانه وقتی لباس تم را در می آورم تا الان نشده که پایم را به سمت عمامه ام دراز کنم، تا زمانی که به شکل عمامه است؛ اما اگر به صورت پارچه باشد نه. وقتی به شکل عمامه است می خواهم بخوابم باید بالای سرم باشد و آن را پایین پایم نمی گذارم. راجع به دو زیست بودن نکته ای را گفتند که اگر می خواهی لباس بپوشی و دو زیست نباشی گفتند نباید نامردی کنی و در بروی بلکه باید پای آن بایستی. مرد آن است که پایش بایستد اگر می توانی یا علی مدد و فرمودند من تا به حال سنگر خالی نکرده ام. واقعاٌ هم حاج آقا این طور بود و از وظیفه اش در کار ی کوتاهی نکرد.در مورد عمامه گذاری یک خاطره از خودشان گفتند که من زمانی که می خواستم عمامه بگذارم روز مبعث بود و پدرم این کار را انجام داد و جمعیتی آمدند و پدرم نهار داد. ولی خودم می خواستم حسین آقا و علی آقا (فرزندانشان) را معمم کنم تک و باصفا او را به مشهد حرم علی بن موسی الرضا بردم و عمامه سرش گذاشتم و برای علی آقا هم همین کار را .***آقا مجتبی تهرانی: احساس نمی وجود من نفعی داشته باشدحاج آقا همیشه می گفتند: هر ی پیش من می آید بادش را خالی می کنم. من از آنهایی هستم که باد خالی می کنم هیچ را هم باد نمی کنم که جداٌ همین طور بود و فرمودند زیرا این خدمت نیست جنایت به طرف مقابل است و این را از مربیانم گرفتم.
یک نکته ای که در مورد ایشان وجود داشت این که ایشان در مورد خودش ه?
به گزارش خبرگزاری شبستان به نقل از کمیته جستجوی مفقودین، همزمان با ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها پیکرهای مطهر ۳۰۰ شهید دوران دفاع مقدس در ۲۹ استان کشور تشییع و به خاک س خواهند شد. مشخصات ی گمنام این استانها بدین شرح است:استان تهرانحوزه علمیه مشکات(شهرک پلائین تهران) ۹ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
صنایع مهام پارچین ۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
صنایع ثامن الائمه ۳۰ بهمن ماه میزبان دوشهید گمنام می باشد.
مرکز آموزش تکاور ۱ اسفندماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
بوستان برکت انقلاب شهر بومهن ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
بوستان والفجر(منطقه ۱۵)۱ اسفندماه میزبان سه شهید گمنام می باشد.
آزاد پیشوا ورامین ۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه مروی(بازار تهران) ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه (ره) (ازگل)۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
علوم بهزیستی و توانبخشی تهران(ولنجک)۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک انصار(منطقه ۲۱) ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان خوزستانشهر چغامیش دزفول ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر حمزه و شیرین آب دزفول۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک خیبر دزفول ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
تیپ ۲۹۲دزفول(نزاجا)۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
پیام نور اهواز ۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک بی بیان مسجد سلیمان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
یادمان علقمه دهه سوم اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان بوشهرشهر نخل تقی عسلویه۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر بیدخون عسلویه ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه برادران برازجان ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر خورموج ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
دانشکده فنی برادران بوشهر ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه برادران بوشهر ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
مجتمع کشتی سازی صدرا ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان اسان رضویشهر یونسی تربت حیدریه۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد قوچان ۳۰ یهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر چنگه نیشابور۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر همت آباد نیشابور ۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه محمد باقر (ع) مشهد ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر فرهاد کرد فریمان ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد برسکن ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر کاریز تایباد۲۸ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر مشهدریزه تایباد ۲۸ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد ت اد ۲۸ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر لطف آباد درکز ۳ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر نوخندان درکز ۳ اسفندماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر چاپشلو درکز ۳ اسفندماهه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر کاخک گناباد۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر نیلشهر تربت جام ۲۹ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
منازل مس ی تیپ نزاجا تربت جام ۲۹ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان اسان جنوبیشهرک حاجی آباد بیرجند ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک دستگرد بیرجند ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
بخش بورنگ شهرستان درمیان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه برادران بیرجند ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
مرکز پ ند هوایی بیرجند ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
بخش باغستان فردوس روز ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
بخش ه چا شهرستان قائنات ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان سمنانآمادگاه دامغان ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
آزاد مه هر ۳۰ بهمن ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان سیستان و بلوچستان پیام نور زاهدان ۱ اسفندماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان گلستان آزاد گرگان ۲۹ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد آزادشهر ۲۹ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان قزوین آزاد بوئین زهرا۳۰ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر ضیا آباد تا تان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
منازل مس ی هوانیروز و آمادگاه نزاجا ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر معلم کلایه الموت ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان قممرکز آموزش پاسداری علویون ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
باقر العلوم قم۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
مرکز صنایع دفاعی قم ۲اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
علوم پزشکی قم ۳۰ بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان ک یلویه و بویر احمددانشکده فنی و حرفه ای خواهران یاسوج ۳۰ بهمن ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان لرستان فرهنگیان برادران م آباد ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
تیپ ۲۸۴ نزاجا ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
تیپ حضرت ابوالفضل (ع)لرستان ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان مازندرانشهر قراخیل قائم شهر ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
اداره اطلاعات استان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر محمد آباد دودانگه ۳ اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام می باشد.
شهر کیا کلا ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد محمود آباد ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
علوم و فنون بابل ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان آذربایجان شرقیشهر هوراند ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر اسکو ۱ اسفندماه میزبان سه شهید گمنام می باشد.
شهر کش را مرند ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک قرا ملک تبریز۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
دانشکده فنی و حرفه ای برادران تبریز ۳۰ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان اردبیلحوزه علمیه برادران خلخال میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان اسان شمالی فرهنگیان بجنورد ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
پیام نور بجنورد ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
دانشکده فنی و حرفه ای اسفراین ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان یزدپارک موزه دفاع مقدس یزد ۲۹ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر مبارکه بافق ۳۰ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
دانشکده علوم قرآنی میبد ۲۹ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر هرات(شهرستان خاتم)۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان کرمان آزاد شهر بابک ۳۰ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر خورسند شهرستان بابک ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر خاتون آباد شهرستان بابک ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر جوزم شهرستان بابک ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
نجف شهر شهرستان سیرجان ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر زید آباد شهرستان سیرجان ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد ی انار ۳۰ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر گلشن شهرستان انار ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
آزاد ی رفسنجان ۳۰ بهمن میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر اختیار آباد شهر کرمان ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر مرد عنبر آباد ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان اصفهانمرکز پ ند هوایی اصفهان ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر افوس شهرستان بوئین میاندشت ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر اژیه اصفهان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر نائین ۱ اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام می باشد.
شهر حسن آباد اصفهان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر ونک شهرستان سمیرم ۳ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرکمه شهرستان سمیرم ۳ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر تودشک اصفهان ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
مسکن مهر فولاد شهر اصفهان ۱ اسفند ماه میزبان چهار شهید گمنام می باشد.
شهر قهدریجان فلاورجان ۳۰ بهمن میزبان سه شهید گمنام می باشد.
فرهنگیان برادران اصفهان ۷اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
فنی و حرفه ای اصفهان ۶ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
پالایشگاه صنعت نفت اصفهان ۵ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
صنایع زرین خودرو اصفهان ۳۰ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان فارس آزاد استهبان ۵ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر رونیز استهبان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر کوهنجان سروستان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر دژکرد اقلید ۱اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر آباده طشک ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر حسن آباد اقلید ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
پادگان حضرت ولی عصر آباده ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
پادگان حضرت سجاد (ع) اقلید ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر ایچ استهبان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان البرزپژوهشکده مواد و انرژی کرج ۲ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهرک سهر ه کرج ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر تنکمان نظرآباد ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهرک وحدت کرج ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.استان کرمانشاهشهرک پرواز کرمانشاه ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان ایلامستاد ناجا ایلام ۳۰ بهمن میزبان یک شهید گمنام می باشد.
تیپ استان ۳ اسفند میزبان یک شهید گمنام می باشد.استان مرکزیشهر غرق آباد ساوه ۱ اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام می باشد.
شهر رازقان زرندیه ۳ اسفند ما میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر میلاجرد کمیجان ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر زاویه زرندیه ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر خشکرود زرندیه ۲ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر آستانه شازند ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر خنجین فراهان ۱۰ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر جاورسیان خنداب ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر توره شازند ۱ اسفند میزبان دو شهید گمنام می باشد.
شهر هندودر شازند ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه برادران خاتم اراک ۱۱ اسفند میزبان سه شهید گمنام می باشد.
شهر تلخاب فراهان ۱۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.
حوزه علمیه جامعه المصطفی واحد آشتیان روز ۱ اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام می باشد.یادآور می شود، ۳۴شهید معظم شناسایی شده نیز در همین استانها و استانهای همدان و گیلان تشییع و به خاک س خواهند شد. همچنین اطلاعات تکمیلی سایر نقاط و استانهای دیگر همچون هرمزگان متعاقبا اعلام خواهد شد. پایان پیام/50
به گزارش باشگاه خبرنگران پویا، طبق اعلام روابط عمومی کمیته جست وجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح، همزمان با ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها پیکرهای مطهر 300 شهید دوران دفاع مقدس در 29 استان کشور تشییع و به خاک س خواهند شد. مشخصات ی گمنام این استان ها بدین شرح است:استان تهرانحوزه علمیه مشکات (شهرک پلائین تهران) 9 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
صنایع مهام پارچین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
صنایع ثامن الائمه(ع) 30 بهمن ماه میزبان دوشهید گمنام
مرکز آموزش تکاور 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمنام
بوستان برکت انقلاب شهر بومهن 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بوستان والفجر (منطقه 15) 1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنام
آزاد پیشوای ورامین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه مروی (بازار تهران) 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه (ره) (ازگل)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
علوم بهزیستی و توانبخشی تهران (ولنجک)30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک انصار (منطقه 21) 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان خوزستانشهر چغامیش دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر حمزه و شیرین آب دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک خیبر دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
تیپ 292 دزفول (نزاجا) 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پیام نور اهواز 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک بی بیان مسجدسلیمان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
یادمان علقمه دهه سوم اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان بوشهرشهر نخل تقی عسلویه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر بیدخون عسلویه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران برازجان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر خورموج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
مجتمع کشتی سازی صدرا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اسان رضویشهر یونسی تربت حیدریه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد قوچان 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر چنگه نیشابور 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر همت آباد نیشابور 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه محمد باقر(ع)مشهد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر فرهادکرد فریمان 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد بردسکن 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر کاریز تایباد 28 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر مشهدریزه تایباد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنام
آزاد ت اد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر لطف آباد درگز 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نوخندان درگز 3 اسفندماه میزبان دو شهید گمنام
شهر چاپشلو درگز 3 اسفندماه میزبان دو شهید گمنام
شهر کاخک گناباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نیلشهر تربت جام 29 بهمن میزبان دو شهید گمنام
منازل مس ی تیپ نزاجا تربت جام 29 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان اسان جنوبیشهرک حاجی آباد بیرجند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهرک دستگرد بیرجند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بخش بورنگ شهرستان درمیان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
مرکز پ ند هوایی بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
بخش باغستان فردوس روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بخش ه چا شهرستان قائنات 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان سمنانآمادگاه دامغان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
آزاد مهدی شهر 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان سیستان و بلوچستان پیام نور زاهدان 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمناماستان گلستان آزاد گرگان 29 بهمن میزبان دو شهید گمنام
آزاد آزادشهر 29 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان قزوین آزاد بوئین زهرا 30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر ضیاءآباد تا تان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
منازل مس ی هوانیروز و آمادگاه نزاجا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر معلم کلایه الموت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان قممرکز آموزش پاسداری علویون 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
باقرالعلوم(ع) قم 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
مرکز صنایع دفاعی قم 2 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
علوم پزشکی قم 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمناماستان کهگیلویه و بویراحمددانشکده فنی و حرفه ای خواهران یاسوج 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان لرستان فرهنگیان برادران م آباد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
تیپ 284 نزاجا 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
تیپ حضرت ابوالفضل(ع) لرستان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان مازندرانشهر قراخیل قائم شهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
اداره اطلاعات استان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر محمدآباد دودانگه 3 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام
شهر کیاکلا 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد محمودآباد 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
علوم و فنون بابل 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان آذربایجان شرقیشهر هوراند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر اسکو 1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنام
شهر کشک سرا مرند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک قراملک تبریز 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی و حرفه ای برادران تبریز 30 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان اسان شمالی فرهنگیان بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پیام نور بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی و حرفه ای اسفراین 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان یزدپارک موزه دفاع مقدس یزد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر مبارکه بافق 30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
دانشکده علوم قرآنی میبد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر هرات (شهرستان خاتم) 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمان آزاد شهربابک 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر خورسند شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر خاتون آباد شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر جوزم شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
نجف شهر شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر زیدآباد شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
آزاد ی انار 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر گلشن شهرستان انار 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد ی رفسنجان 30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر اختیارآباد شهر کرمان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر مرد عنبر آباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اصفهانمرکز پ ند هوایی اصفهان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر افوس شهرستان بوئین میاندشت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر اژیه اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نائین 1 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام
شهر حسن آباد اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر ونک شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرکمه شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر تودشک اصفهان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
مسکن مهر فولادشهر اصفهان 1 اسفند ماه میزبان چهار شهید گمنام
شهر قهدریجان فلاورجان 30 بهمن میزبان سه شهید گمنام
فرهنگیان برادران اصفهان 7 اسفند میزبان دو شهید گمنام
فنی و حرفه ای اصفهان 6 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پالایشگاه صنعت نفت اصفهان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
صنایع زرین خودرو اصفهان 30 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان فارس آزاد استهبان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر رونیز استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر کوهنجان سروستان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر دژکرد اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر آباده طشک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر حسن آباد اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پادگان حضرت ولی عصر(عج) آباده 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پادگان حضرت سجاد(ع) اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر ایچ استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان البرزپژوهشکده مواد و انرژی کرج 2 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهرک سهر ه کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر تنکمان نظرآباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک وحدت کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمانشاهشهرک پرواز کرمانشاه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان ایلامستاد ناجا ایلام 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
تیپ استان 3 اسفند میزبان یک شهید گمناماستان مرکزیشهر غرق آباد ساوه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر رازقان زرندیه 3 اسفند ما میزبان دو شهید گمنام
شهر میلاجرد کمیجان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر زاویه زرندیه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر آستانه شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر خنجین فراهان 10 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر جاورسیان خنداب 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر توره شازند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر هندودر شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران خاتم اراک 11 اسفند میزبان سه شهید گمنام
شهر تلخاب فراهان 11 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه جامعة المصطفی(ص) واحد آشتیان روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام. 34 شهید معظم شناسایی شده نیز در همین استان ها و استان های همدان و گیلان تشییع و به خاک س خواهند شد. همچنین اطلاعات تکمیلی سایر نقاط و استانهای دیگر همچون هرمزگان متعاقباً اعلام خواهد شد.انتهای پیام/*
به گزارش رجانیوز، طبق اعلام روابط عمومی کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح، همزمان با ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها پیکرهای مطهر 300 شهید دوران دفاع مقدس در 29 استان کشور تشییع و به خاک س خواهند شد. مشخصات ی گمنام این استان ها بدین شرح است:استان تهرانحوزه علمیه مشکات(شهرک پلائین تهران) 9 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامصنایع مهام پارچین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامصنایع ثامن الائمه 30 بهمن ماه میزبان دوشهید گمناممرکز آموزش تکاور 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمنامبوستان برکت انقلاب شهر بومهن 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامبوستان والفجر(منطقه 15)1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنام آزاد پیشوا ورامین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه مروی(بازار تهران) 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه (ره) (ازگل)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام علوم بهزیستی و توانبخشی تهران(ولنجک)30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامشهرک انصار(منطقه 21) 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان خوزستانشهر چغامیش دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر حمزه و شیرین آب دزفول1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهرک خیبر دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامتیپ 292دزفول(نزاجا)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام پیام نور اهواز 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامشهرک بی بیان مسجد سلیمان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامیادمان علقمه دهه سوم اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان بوشهرشهر نخل تقی عسلویه1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر بیدخون عسلویه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه برادران برازجان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامشهر خورموج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامدانشکده فنی برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناممجتمع کشتی سازی صدرا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اسان رضویشهر یونسی تربت حیدریه1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام آزاد قوچان 30 یهمن ماه میزبان دو شهید گمنامشهر چنگه نیشابور30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامشهر همت آباد نیشابور 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه محمد باقر (ع) مشهد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامشهر فرهاد کرد فریمان 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام آزاد برسکن 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر کاریز تایباد28 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنامشهر مشهدریزه تایباد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنام آزاد ت اد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنامشهر لطف آباد درکز 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر نوخندان درکز 3 اسفندماه میزبان دو شهید گمنامشهر چاپشلو درکز 3 اسفندماهه میزبان دو شهید گمنامشهر کاخک گناباد1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر نیلشهر تربت جام 29 بهمن میزبان دو شهید گمناممنازل مس ی تیپ نزاجا تربت جام 29 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان اسان جنوبیشهرک حاجی آباد بیرجند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنامشهرک دستگرد بیرجند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامبخش بورنگ شهرستان درمیان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه برادران بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناممرکز پ ند هوایی بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامبخش باغستان فردوس روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامبخش ه چا شهرستان قائنات 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان سمنانآمادگاه دامغان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام آزاد مه هر 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان سیستان و بلوچستان پیام نور زاهدان 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمناماستان گلستان آزاد گرگان 29 بهمن میزبان دو شهید گمنام آزاد آزادشهر 29 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان قزوین آزاد بوئین زهرا30 بهمن میزبان دو شهید گمنامشهر ضیا آباد تا تان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناممنازل مس ی هوانیروز و آمادگاه نزاجا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر معلم کلایه الموت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان قممرکز آموزش پاسداری علویون 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام باقر العلوم قم1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناممرکز صنایع دفاعی قم 2اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام علوم پزشکی قم 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمناماستان ک یلویه و بویر احمد دانشکده فنی و حرفه ای خواهران یاسوج 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان لرستان فرهنگیان برادران م آباد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامتیپ 284 نزاجا 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامتیپ حضرت ابوالفضل (ع)لرستان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان مازندرانشهر قراخیل قائم شهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماداره اطلاعات استان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر محمد آباد دودانگه 3 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنامشهر کیا کلا 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام آزاد محمود آباد 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام علوم و فنون بابل 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان آذربایجان شرقی شهر هوراند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر اسکو 1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنامشهر کش را مرند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهرک قرا ملک تبریز1 اسفند میزبان دو شهید گمنامدانشکده فنی و حرفه ای برادران تبریز 30 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان اسان شمالی فرهنگیان بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام پیام نور بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامدانشکده فنی و حرفه ای اسفراین 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان یزدپارک موزه دفاع مقدس یزد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنامشهر مبارکه بافق 30 بهمن میزبان دو شهید گمنامدانشکده علوم قرآنی میبد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنامشهر هرات(شهرستان خاتم)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمان آزاد شهر بابک 30 بهمن میزبان یک شهید گمنامشهر خورسند شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر خاتون آباد شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر جوزم شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامنجف شهر شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنامشهر زید آباد شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام آزاد ی انار 30 بهمن میزبان یک شهید گمنامشهر گلشن شهرستان انار 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام آزاد ی رفسنجان 30 بهمن میزبان دو شهید گمنامشهر اختیار آباد شهر کرمان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنامشهر مرد عنبر آباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اصفهانمرکز پ ند هوایی اصفهان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامشهر افوس شهرستان بوئین میاندشت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر اژیه اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر نائین 1 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنامشهر حسن آباد اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر ونک شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهرکمه شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر تودشک اصفهان 1 اسفند میزبان دو شهید گمناممسکن مهر فولاد شهر اصفهان 1 اسفند ماه میزبان چهار شهید گمنامشهر قهدریجان فلاورجان 30 بهمن میزبان سه شهید گمنام فرهنگیان برادران اصفهان 7اسفند میزبان دو شهید گمنام فنی و حرفه ای اصفهان 6 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامپالایشگاه صنعت نفت اصفهان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامصنایع زرین خودرو اصفهان 30 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان فارس آزاد استهبان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر رونیز استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر کوهنجان سروستان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر دژکرد اقلید 1اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر آباده طشک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر حسن آباد اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامپادگان حضرت ولی عصر آباده 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامپادگان حضرت سجاد (ع) اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر ایچ استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان البرزپژوهشکده مواد و انرژی کرج 2 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامشهرک سهر ه کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر تنکمان نظرآباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهرک وحدت کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمانشاهشهرک پرواز کرمانشاه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان ایلام ستاد ناجا ایلام 30 بهمن میزبان یک شهید گمنامتیپ استان 3 اسفند میزبان یک شهید گمناماستان مرکزیشهر غرق آباد ساوه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنامشهر رازقان زرندیه 3 اسفند ما میزبان دو شهید گمنامشهر میلاجرد کمیجان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر زاویه زرندیه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر آستانه شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر خنجین فراهان 10 اسفند میزبان دو شهید گمنامشهر جاورسیان خنداب 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامشهر توره شازند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنامشهر هندودر شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه برادران خاتم اراک 11 اسفند میزبان سه شهید گمنامشهر تلخاب فراهان 11 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنامحوزه علمیه جامعه المصطفی واحد آشتیان روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام 34 شهید معظم شناسایی شده نیز در همین استان ها و استان های همدان و گیلان تشییع و به خاک س خواهند شد. همچنین اطلاعات تکمیلی سایر نقاط و استانهای دیگر همچون هرمزگان متعاقبا اعلام خواهد شد.
جوان آنلاین: طبق اعلام روابط عمومی کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح، همزمان با ایام شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها پیکرهای مطهر 300 شهید دوران دفاع مقدس در 29 استان کشور تشییع و به خاک س خواهند شد. مشخصات ی گمنام این استان ها بدین شرح است:استان تهرانحوزه علمیه مشکات(شهرک پلائین تهران) 9 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
صنایع مهام پارچین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
صنایع ثامن الائمه 30 بهمن ماه میزبان دوشهید گمنام
مرکز آموزش تکاور 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمنام
بوستان برکت انقلاب شهر بومهن 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بوستان والفجر(منطقه 15)1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنام
آزاد پیشوا ورامین 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه مروی(بازار تهران) 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه (ره) (ازگل)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
علوم بهزیستی و توانبخشی تهران(ولنجک)30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک انصار(منطقه 21) 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان خوزستانشهر چغامیش دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر حمزه و شیرین آب دزفول1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک خیبر دزفول 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
تیپ 292دزفول(نزاجا)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پیام نور اهواز 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک بی بیان مسجد سلیمان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
یادمان علقمه دهه سوم اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان بوشهرشهر نخل تقی عسلویه1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر بیدخون عسلویه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران برازجان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر خورموج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران بوشهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
مجتمع کشتی سازی صدرا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اسان رضویشهر یونسی تربت حیدریه1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد قوچان 30 یهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر چنگه نیشابور30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر همت آباد نیشابور 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه محمد باقر (ع) مشهد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر فرهاد کرد فریمان 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد برسکن 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر کاریز تایباد28 بهمن ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر مشهدریزه تایباد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنام
آزاد ت اد 28 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر لطف آباد درکز 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نوخندان درکز 3 اسفندماه میزبان دو شهید گمنام
شهر چاپشلو درکز 3 اسفندماهه میزبان دو شهید گمنام
شهر کاخک گناباد1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نیلشهر تربت جام 29 بهمن میزبان دو شهید گمنام
منازل مس ی تیپ نزاجا تربت جام 29 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان اسان جنوبیشهرک حاجی آباد بیرجند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهرک دستگرد بیرجند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بخش بورنگ شهرستان درمیان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
مرکز پ ند هوایی بیرجند 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
بخش باغستان فردوس روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
بخش ه چا شهرستان قائنات 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان سمنانآمادگاه دامغان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
آزاد مه هر 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان سیستان و بلوچستان پیام نور زاهدان 1 اسفندماه میزبان دو شهید گمناماستان گلستان آزاد گرگان 29 بهمن میزبان دو شهید گمنام
آزاد آزادشهر 29 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان قزوین آزاد بوئین زهرا30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر ضیا آباد تا تان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
منازل مس ی هوانیروز و آمادگاه نزاجا 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر معلم کلایه الموت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان قممرکز آموزش پاسداری علویون 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
باقر العلوم قم1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
مرکز صنایع دفاعی قم 2اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
علوم پزشکی قم 30 بهمن ماه میزبان دو شهید گمناماستان ک یلویه و بویر احمد دانشکده فنی و حرفه ای خواهران یاسوج 30 بهمن ماه میزبان یک شهید گمناماستان لرستان فرهنگیان برادران م آباد 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
تیپ 284 نزاجا 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
تیپ حضرت ابوالفضل (ع)لرستان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان مازندرانشهر قراخیل قائم شهر 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
اداره اطلاعات استان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر محمد آباد دودانگه 3 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام
شهر کیا کلا 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد محمود آباد 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
علوم و فنون بابل 2 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان آذربایجان شرقی شهر هوراند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر اسکو 1 اسفندماه میزبان سه شهید گمنام
شهر کش را مرند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک قرا ملک تبریز1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی و حرفه ای برادران تبریز 30 بهمن میزبان دو شهید گمناماستان اسان شمالی فرهنگیان بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پیام نور بجنورد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
دانشکده فنی و حرفه ای اسفراین 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان یزدپارک موزه دفاع مقدس یزد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر مبارکه بافق 30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
دانشکده علوم قرآنی میبد 29 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر هرات(شهرستان خاتم)1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمان آزاد شهر بابک 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر خورسند شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر خاتون آباد شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر جوزم شهرستان بابک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
نجف شهر شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر زید آباد شهرستان سیرجان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
آزاد ی انار 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
شهر گلشن شهرستان انار 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
آزاد ی رفسنجان 30 بهمن میزبان دو شهید گمنام
شهر اختیار آباد شهر کرمان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر مرد عنبر آباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان اصفهانمرکز پ ند هوایی اصفهان 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر افوس شهرستان بوئین میاندشت 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر اژیه اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر نائین 1 اسفند ماه میزبان سه شهید گمنام
شهر حسن آباد اصفهان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر ونک شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرکمه شهرستان سمیرم 3 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر تودشک اصفهان 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
مسکن مهر فولاد شهر اصفهان 1 اسفند ماه میزبان چهار شهید گمنام
شهر قهدریجان فلاورجان 30 بهمن میزبان سه شهید گمنام
فرهنگیان برادران اصفهان 7اسفند میزبان دو شهید گمنام
فنی و حرفه ای اصفهان 6 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پالایشگاه صنعت نفت اصفهان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
صنایع زرین خودرو اصفهان 30 بهمن میزبان یک شهید گمناماستان فارس آزاد استهبان 5 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر رونیز استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر کوهنجان سروستان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر دژکرد اقلید 1اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر آباده طشک 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر حسن آباد اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پادگان حضرت ولی عصر آباده 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
پادگان حضرت سجاد (ع) اقلید 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر ایچ استهبان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان البرزپژوهشکده مواد و انرژی کرج 2 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهرک سهر ه کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر تنکمان نظرآباد 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهرک وحدت کرج 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمناماستان کرمانشاهشهرک پرواز کرمانشاه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمناماستان ایلام ستاد ناجا ایلام 30 بهمن میزبان یک شهید گمنام
تیپ استان 3 اسفند میزبان یک شهید گمناماستان مرکزیشهر غرق آباد ساوه 1 اسفند ماه میزبان یک شهید گمنام
شهر رازقان زرندیه 3 اسفند ما میزبان دو شهید گمنام
شهر میلاجرد کمیجان 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر زاویه زرندیه 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر آستانه شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر خنجین فراهان 10 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر جاورسیان خنداب 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
شهر توره شازند 1 اسفند میزبان دو شهید گمنام
شهر هندودر شازند 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه برادران خاتم اراک 11 اسفند میزبان سه شهید گمنام
شهر تلخاب فراهان 11 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام
حوزه علمیه جامعه المصطفی واحد آشتیان روز 1 اسفند ماه میزبان دو شهید گمنام 34 شهید معظم شناسایی شده نیز در همین استان ها و استان های همدان و گیلان تشییع و به خاک س خواهند شد. همچنین اطلاعات تکمیلی سایر نقاط و استانهای دیگر همچون هرمزگان متعاقبا اعلام خواهد شد.
به گزارش گروه خبرگزاری آنا به نقل از پایگاه اطلاع رسانی دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت الله العظمی ، مهدی قزلی روایتی از همراهی با معظم انقلاب در بازدید از مناطق ز له زده س ل ذهاب و روستاهای اطرافش را به رشته تحریر درآمده است که به متن آن را در زیر می خوانید: یکشنبه صبح با هواپیمای آسمان پریدیم به سمت کرمانشاه. از بچه ها پرسیدم قیمت بلیط را؛ از ۹۰ تا ۱۱۰ هزار تومان بود. معلوم بود هر مسئول این کار است، تعداد پروازهای کرمانشاه و قیمت بلیطش را کنترل کرده. فردای ز له، قیمت میلیونی را برای بلیط کرمانشاه دیدیم و بیشتر از این را هم شنیدیم. در هواپیما جستجوهای قبلی ام را نگاهی انداختم؛ آقا در امدادرسانی مناطق سیل زده و ز له زده سابقه ی طولانی داشته اند. حدود پنجاه سال پیش در ز له ی شهر فردوس و دشت بیاض یک گروه ۷۰ نفره تشکیل می دهند و با ب ایی چادر اصلی امداد در میدان اصلی شهر فردوس و بعد فرستادن کمک ها به روستاهای اطراف و کمی بعدتر جور پشم و نخ و دار قالی برای سرگرمی و اشتغال نسبتاً پایدار مردم، تجربه ای حرفه ای را در حدود ۳۰ سالگی از سر می گذرانند. درست ۱۰ سال بعد و در اوج پختگی و البته در دوره ی مبارزات انقلاب و تبعید، امداد در سیل ایرانشهر و ز له ی طبس را تجربه می کنند. بعد از انقلاب هم در ز له های رودبار و بم و ورزقان حضور مستقیم داشتند و پیگیری های مجدّانه. همه ی این ها نشان می دهد ایشان نسبت به مسئله ی بلایای طبیعی و تحمیلی، شناخت خوبی دارند. بعدتر در سخنرانی ایشان با مسئولین امداد و بازسازی کرمانشاه متوجه این شناخت شدم. شاید به همین خاطر هم هست که در حدود یک هفته بعد از ز له ها، خودشان شخصاً برای سرکشی می روند و از منطقه بازدید می کنند. ی که در زمان حکومت پهلوی با تمام توان در سیل و ز له به مردم کمک می کرده، الان که مقدرات کشور را به دست دارد قطعاً نمی تواند بی تفاوت از کنار این حوادث بگذرد.هواپیما نشست. بیرون سالن فرودگاه، جوانی آمد پیش ما دو سه نفر و پرسید: شما می دونید چطوری بروم س ل ذهاب؟شاید از حرف هایمان درباره ی ز له، حس کرده بود راهمان به آن سمت است؛ گفتیم نمی دانیم و رفت. در انتظار آمدن ماشین، کنجکاوی ام گل کرد. رفتم سمت صف تا ی های فرودگاه. زن جوانی داشت سؤالات کنجکاوی من را می پرسید. خلاصه اینکه تا ی ها با ۱۰۰ هزار تومان می بردند تا س ل ذهاب، و ترمینال شهر کرمانشاه حرکتی به سمت س ل ندارد. زن جوان ترجیح داد برود تا علوم پزشکی. به نظرم پزشک آمد؛ از این پزشک هایی که داوطلبانه می خواهند بروند منطقه ی ز له زده. هم پسر جوان و هم این زنی که به نظرم پزشک آمد، هر دو تنها بودند و معلوم نبود در یک سازماندهی قرار گرفته باشند. درست اشتباهی که ما در بم کردیم؛ وقتی رسیدیم آنجا هرکدام یک لباس فرم هلال احمر پوشیدیم و چون احساس گرسنگی می کردیم، اول نهار خوردیم و بعد با ماشینی رفتیم داخل شهر. اجساد هنوز کنار خیابان بودند؛ اجسادی که رویشان پتو کشیده شده بود. حال یکی دو تایمان به هم خورد. در یکی از جاهایی که خانه ها اب شده بود، خیلی کور شروع کردیم به آواربرداری. بعد از یک ساعت فهمیدیم روی کوچه داریم آواربرداری می کنیم و اصلاً برای چه داشتیم آوار را حدود ۱۰ متر جابه جا می کردیم؟ دو ساعت که گذشت دست هایمان تاول زد و درد در پا و کمرمان پخش شد و خودمان تبدیل شدیم به انی که احتیاج به کمک و آب و... داشتند.
آدمی که می رود برای امداد باید بداند دقیقاً برای چه کاری می رود و در چه سازماندهی ای قرار است فعالیت کند. تازه آنجا فهمیدیم در چنین شرایطی بهترین جاها برای کمک، ستادهای نظامی هاست؛ چون منظم هستند، فرماندهی دارند، بیسیم و ارتباط دارند، برنامه ی مشخص دارند و...آن موقع توی بم تلگرام وجود نداشت وَ اِلا ما هم بعد از آن دو سه ساعت اول تبدیل می شدیم به امدادگران بی تجربه ی این ز له ی اخیر که وقتی مستأصل شدند، ع و متن و صدای ناامیدکننده با لحن تضرّع گذاشتند و مردم را به هم ریختند. یکی از رفقای باتجربه ام بد و بیراه می گفت به این هایی که از این پیام ها فرستاده بودند؛ می گفت امدادگر حرفه ای مشکل را در صحنه حل می کند. ز له زده روز اول ز له سردش شده؛ خب یک پتو از زیر آوار دربیاور بینداز رویش، مسئله ی سرما را حل کن. چرا با اشک و آه، پیام در تلگرام می گذاری که مردم پتو بفرستید. گیریم مردم همان لحظه پتو بفرستند؛ یک روز طول می کشد لااقل تا پتو برسد. تکلیف چیست در این یک روز؟ ز له زده ها تلف بشوند؟ از آن طرف هم مشکل جدید درست می شود که پتو زیاد می رسد و از اقلام دیگر غفلت می شود. این رفیق باتجربه ی ما می گفت در جاده ها باید ایست بازرسی بگذارند و بی تجربه ها را راه ندهند به منطقه. این ها مشکلات را بیشتر می کنند...دور افتادم از ماجرا؛ قصه ی رفتن ما بود و آمدن آقا. در کرمانشاه، جایی جمع شدیم و منتظر خبر. من به رفقایی که رفته بودند زنگ زدم و احوال منطقه را جویا شدم. عملیات «نجات» که تمام شده بود و «امداد» هم به حد خوبی رسیده بود. شرایط تقریباً تحت کنترل درآمده بود. اصل و تلفات، در س ل ذهاب بود و روستاهای اطرافش؛ حدود ۸۰ درصد (یا بیشتر) تلفات مال آنجا بود. هواشناسی را چک کردیم، باران محتمل بود. عکاس ها نگران عکاسی در هوای بارانی بودند و من به فکر فرو رفتم باران با مردم بی خانمان چه می کند و شاید از معدود دفعاتی که دعا باران نیاید.در هفته ی گذشته هم شرایط بدجور بهم ریخته بود. فرماندهان و و برخی وزرا و رئیس جمهور و رئیس مجلس رفته بودند و بازدیدهایی کرده بودند و برگشته بودند. و البته میدان را باید سپرد به ی که تجربه ی چندتا ز له و حادثه را از سرگذرانده و می داند که رسیدگی به ز له زده یک تخصص است و ساعت به ساعت اولویتش عوض می شود. ساعت های اولیه، اولویت «نجات» است. چند ساعت بعد دیگر نجات بی معنی است و رسیدگی به بازماندگان اولویت دارد. مسئول میدان باید بداند که به بازمانده ی شوک زده باید آب و غذا و برساند و بعد از ۴۸ ساعت باید اولویت را عوض کند به اسکان موقت با چادر. بعد از هفته ی اول هم باید بچه ها را دریافت که از حادثه، چیزی نمی دانند و می خواهند بازی کنند.«امداد» تخصص است و باید توسط متخصص انجام شود. جمع کمک های مردمی توسط افراد و گروه های خودجوش خوب است ولی دیگر بردن و دادن و حضور در صحنه، کاری غیرحرفه ای ست. امداد ز له باید زمان بندی داشته باشد. هیجانِ بعد از روز اول، مثل سمّ است؛ مثلاً این هایی که سگ های تربیت شده و زنده یاب دارند، خودشان با هم گروه دارند و هروقت جایی حادثه ای پیش می آید داوطلبانه و با بیشترین سرعتی که ممکن باشد، به محل حادثه می روند برای عملیات نجات و زنده ی . آن قدر حرفه ای هستند که روز دوم، خودشان برمی گردند چون می دانند که دیگر کارایی ندارند. در جمع آوری و توزیع کمک باید به یک صدا اقتدا کرد وَالا هرج و مرج در شرایط غیرعادی بعد از ز له، خودش پس لرزه ای بدتر از ز له می تواند باشد. شاید به همین دلیل مسئول ستاد بحران کشور و رئیس هلال احمر را باید افرادی کاملاً غیر و باتجربه انتخاب کرد که با عوض شدن ت ها عوض نشوند.این ها چیزهایی بود که از تجربه ی حضور در ز له ی بم و گفتگو با آدم های باتجربه ی بعد از ز له به دست آورده بودم؛ تجربه هایی که استفاده نشده بود، لااقل در حدی که باید استفاده نشده بود.***از کرمانشاه حدود ساعت ۳ عصر راه افتادیم به سمت س ل ذهاب. سعی می کردیم بتوانیم برنامه را حدس بزنیم. روی نقشه، فاصله ها را چک کردیم؛ حدود ۱۶۰ کیلومتر تا س ل راه داشتیم، تعجب کردیم. بعید بود درحالی که امکاناتی در س ل ذهاب نبود، قرار باشد برویم آنجا. ا و مناطق اطراف را نگاه می کردیم ببینیم جایی هست که آقا بخواهد با هواپیما تا س ل ذهاب بیاید یا نه؛ به نتیجه ای نرسیدیم. می دانستیم برنامه ی بازدید، فردا خواهد بود و می دانستیم آقا سر صبح نخواهد آمد که مردم هنوز خواب هستند و می دانستیم زیاد در منطقه نخواهند ماند که کارها مختل شود و می دانستیم با توجه به تجربه ی ورزقان، سر زدن به روستاها هم در برنامه خواهد بود. با این حدسیات نمی توانستیم سردربیاوریم برنامه چطور است. توی همین فکرها و حساب و کتاب ها، رسیدیم به شهری و در شهر به مدرسه ای؛ شهر سالم بود پس س ل ذهاب نبود. پرسیدیم؛ گفتند کرند است، در حدود ۵۰ کیلومتری س ل. آمده بودیم که راه صبح کوتاه شود. مدرسه کنار کوه های دیوارشکلی بود که بدون شیب سر بر آسمان گذاشته بودند. شهر، جان می داد برای لوکیشن ی که در دهه ی شصت اتفاق می افتد؛ انگار در همان زمان مانده. خانه ها یک و دو طبقه، دیوارها آجری و بدون نما، انگار کوچه ی خودمان در زمان دبستان، سی سال پیش! شهر زنده بود ولی اینکه کرند غرب مثل سی سال پیشِ محله های پایین شهر تهران باشد، اصلاً چیز خوبی نبود، اصلاً.وارد حیاط مدرسه شدیم. سرایدار درست در وسط حیاط مدرسه چادر زده بود و خانواده اش داخل آن بودند. معلوم بود مردم هنوز نگران ز له هستند. ما البته وارد ساختمان مدرسه شدیم و در خانه و کلاس ها جاگیر. دیوارها سالم بود و هیچ ترکی ندیدیم. قبل از اینکه همه جا تاریک بشود، گشتی اطراف مدرسه زدم. همه چیز سالم بود. ز له از خود شهر کرند گویا تلفاتی نگرفته بود ولی همه جا همه درباره ی ز له حرف می زدند: نانوایی، مارکت، حتی زن ها جلوی خانه ها؛ زنی که خانه اش کنار مدرسه بود گفت: آمدید کمک؟ هلال احمر که نیستید... هر چه هستید خدا به همراهتان. هر چه خواستید به من بگویید، بدهم؛ فرش، پتو، بخاری. مثل همه ی مردم ایران بود؛ گرم و با احساسِ مسئولیت و بسیار معتمد به ما که معلوم نبود که بودیم ولی حس کرده بود برای کمک می رویم س ل.اگر مردم و مسئولین فقط برای یک نعمت بخواهند شکرگزاری کنند باید برای نعمت همدلی مردم ایران و ملت بودنمان شکر کنند. بگذریم.صبح که داشتم از خانه می آمدم، فاطمه و نرگس -دخترهایم- پرسیدند کجا می روی؟ گفتم می روم کرمانشاه پیش ز له زده ها. رفتند و در اتاقشان جلسه ای گذاشتند و با یک کیسه برگشتند. دو تا دفتر، یک بسته ماژیک رنگی، یک جامدادی پر از مداد رنگی، یک کیف کوچک دخترانه که داخلش یک ماشین کوچک بود و دو سه تا کتاب و یک دفترچه و یک سوت وسی؛ آورده بودند که ببرم برای یکی از بچه های ز له زده. خوب است مردم برای ارسال کمک از بچه هایشان در سنین مختلف سؤال کنند؛ گاهی بچه ها بهتر از ما مسائل را می فهمند. کیسه ی هدیه دخترها را کنار دستم گذاشتم و در مدرسه ی هاجر کرند غرب، در کلاس خانم سلطانی دراز کشیدم. دیدم روی تخته ی کلاس، موضوع انشاء نوشته اند: «در زمان ز له کجا بودید و چه...!» و چه شد؟ یا چه ی را از دست دادید؟ یا چه بر سرتان آمد؟... آن سه نقطه ی آ موضوع، خوب بود. ز له پایانش باز است؛ باز می ماند، بسته نمی شود. باید بلازده باشی تا معنی این سه نقطه را بفهمی.***ساعت سه و نیم صبح از خواب بلند شدیم. موبایل ها را که نگاه کردیم شوک زده شدیم. همه ی کانال های خبری پر بود از خبر بازدید سرزده و شبانه ی آقا از مناطق ز له زده. خودمان هم نمی دانستیم خبر راست است یا دروغ. برای راستی آزمایی هم راهی نداشتیم. بعضی ها در تلگرام حتی قسم می خوردند که خودشان آقا را دیده اند و با ایشان گفتگو د! تا بخواهیم ته و توی ماجرا را دربیاوریم مجبور شدیم وسایل و موبایل ها را تحویل بدهیم و حرکت کنیم. نم نم باران می آمد، هوا سرد نبود آن چنان؛ مثل تهران، مثل پاییز تهران. جاده خلوت بود. ساعت حدود پنج و نیم بود که رسیدیم س ل ذهاب. اطراف بلوار اصلی پر بود از چادر؛ حتی جاهایی وسط بلوار. بعضی چادرها روشن بودند و بیشترشان خاموش. عجیب بود؛ شهر اب شده بود و لابه لای ساختمان های کاملاً ت یب شده و درست کنارشان، بعضی ساختمان ها کاملاً سالم بودند! ماشین ها و موتورها کنار خیابان اصلی شهر یا لابه لای چادرها پارک بودند. دیدن این همه چادر خاموش، حال آدم را بد می کرد. این مردم چند سال باید با مسئله ی ز له دست و پنجه نرم کنند تا دوباره زندگی شان به ح عادی برگردد؟ماشین پلیس بی صدا در بلوار اصلی می رفت و می آمد؛ لابد برای اینکه مردم احساس امنیت کنند. در ورودی شهر هم پلیس مستقر بود.خوبی چادرها این بود که همه یک شکل بودند؛ لااقل بیشترشان. در بم یکی از مشکلات همین تفاوت چادرها بود و دعواهایی که سر نحوه ی توزیع پیش آمده بود. اینجا فقیر و غنی یک حال پیدا کرده بودند. خانه ها یا کامل اب شده بود یا ایمنی س ت نداشت. به خاطر همین، مردم در نزدیک ترین جا به خانه هایشان چادر زده بودند.هوا ابری بود. خو م و صبحانه خوردیم و مطمئن شدیم پیام های نصفه شب درباره ی بازدید آقا درست نبوده. ساعت حدود هشت صبح یک ماشین که رویش بلندگو نصب بود در شهر می چرخید و اعلام می کرد: مردم قهرمان س ل ذهاب! ی تا دقایقی دیگر در کنار اداره ی برق سخنرانی می کند. معلوممان شد دیگر همه خبر دارند و به تجربه فهمیدیم آقا حدود ساعت ۹ تا ۱۰ خواهند آمد. ما آماده شدیم و مثل برنامه ی سفر سنندج و قم پشت وانت سوار شدیم. داخل وانت خبرنگارها و بردارها می نشستند و جلوی ماشین حرکت می د که بتوانند و ع بگیرند. تجربه ی وانت سواری خبرنگارانه تجربه ی پردردی است. راننده باید خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظین هماهنگ کند و ما هم پشت وانت باید خودمان را با قوانین استاتیکی و دینامیکی نیوتن هماهنگ کنیم!ما زودتر سر خیابانی ایستاده و شاهد بیدار شدن مردم بودیم. به نظر نمی آمد مردم نسبت به اطلاعیه ای که از بلندگوی سیار پخش می شد، ع العملی نشان می دهند. بیشترشان داشتند با چادرهایشان ور می رفتند که معلوم می کرد هنوز کامل به آن خو نگرفته اند. و چطور می شود به جایی کوچک و سرد و ناپایدار به این زودی خو گرفت. این اولین برنامه و سفر غم بود که با آقا می آمدم. تمام برنامه های قبلی برنامه ی دیدار و شادی و شور بود: کردستان، چالوس، بندرعباس، خوزستان، قم، اسان شمالی و... در آن برنامه ها می دانستیم مردم خواهند آمد، لااقل به کنجکاوی. اینجا ولی مردم همه لااقل درد داشتند، حتی اگر داغ نداشتند.جوان ها از کنار وانت ما رد می شدند و نگاهمان می د. یکی دو نفر جلو آمدند و سر گفتگو را باز د. ز له هم مثل همه ی اتفاقات شبیه خودش، باب اغراق و افسانه سازی را باز می کرد. جوانی می گفت کنار س ل ذهاب روستایی که ۱۷۰ سکنه داشته با خاک ی ان شده و همه ی نینش مرده اند؛ درحالی که بیشترین آمار تلفات روستایی را که از قبل از یکی از دوستان امدادگرم گرفته بودم، مربوط به کوئیک های چهارگانه بود با حدود ۸۰ کشته؛ می گفتند چند لحظه قبل از ز له ی اصلی، لرزشی پیش آمده و مردم هوشیار شدند. به همین دلیل با اینکه بعضی جاها ت یب زیاد بوده ولی آمار تلفات هماهنگ با ت یب نیست.تعداد انی که لباس سربازی و نظامی داشتند در شهر کم نبود. شنیده بودم امداد و بازسازی س ل ذهاب به ، و روستاها به محول شده. به همین خاطر نظامی ها زیاد بودند. روی در و دیوار شهر هم کم نبود بنر های « در خدمت مردم است» از طرف ی ها و دیوارنوشته های « ، ، هلال احمر متشکریم»ِ مردم. شاید یکی از دلایل واگذاری امداد به نظامی ها شرایط منطقه بود؛ مرزی بودن و خطر ضدانقلاب و .یک جوان تپل و رفیقش دست در گردن هم انداختند و جلوی بچه های عکاس ایستادند. تپل گفت: چندتا ع از ما بگیرید دستتان گرم بشود.
اهل خوزستان بودند، رامهرمز و دزفول؛ می گفتند از وقتی ز له شده موکب هایشان را که برای اربعین زده بودند جمع د و آوردند اینجا. می گفتند ۱۲ روستا را تحت پوشش دارند. گفتم: الان در شهر چه کار می کنید؟ گفت: شما چه کار می کنید؟ و خندید. گفت بچه هایی که توی شهر بودند زنگ زدند و خبر دادند که آقا دارد می آید. گفتیم خب بروید سمت جایگاه. گفت: توی کتاب داستان سیستان خواندم هر کجا خبرنگارها باشند، آقا قرار است بیاید همانجا. همه ی بچه های عکاس و بردار برگشتند به من نگاه د که یعنی: هر چه می کشیم از دست شما می کشیم و دهان و قلم لقی تان. گفتم به من چه، رضا خانی نوشته!
از پسر تپل پرسیدم: در کمک بین شیعه و سنی و اهل حق اولویت بندی وجود داشت؟
تپل که از اول لبخند روی لبش بود جدی شد و گفت: بیشتر روستاها یا اهل سنت هستند یا اهل حق، ولی ما از هیچ نپرسیدیم شیعه است یا غیرشیعه؛ نپرسیدیم وقتی برای استقلال اقلیم کردستان همه پرسی شد، شما شادی کردید یا نه؛ از جوانمردی دور است این کار. ما همان کارهایی که برای زائران حسین علیه السلام می کردیم برای این ها انجام می دهیم. خدا شاهده این قدر غذای گرم دادیم که دیگر ازمان می پرسند غذا چیه؟ گاهی انتخاب می کنند.دوست امدادگرم هم همین حرف را می زد؛ می گفت مردم جیره های خشک را کمتر استفاده کرده اند، چون غذا بهشان می رسد. توزیع امکانات را هم از روستاها شروع کرده اند. دوستم چیز دیگری هم می گفت؛ می گفت کمک های مردمی هم خیلی زیاد بوده، این قدر که بعضی از کمک های مردمی و تی دیگر احتیاج نشده و در جایی دپو کردیم برای روزهای آینده.پسر تپل گفت: آقا حالا که این قدر رفیق شدیم بگذارید ما هم بیاییم روی وانت، آقا رو سیر ببینیم خستگیمون در بره. خودش می دانست نخواهیم گذاشت بیاید روی وانت؛ مخصوصاً که داستان سیستان را خوانده بود.وانت راه افتاد سمت انتهای شهر. راننده را جو گرفت و دست انداز و هوا رفتن و پایین آمدن و فستیوال داد و بیداد ما. انتهای شهر کنار ساختمان های مسکن مهر ایستادیم؛ ساختمان هایی که بهانه ی تسویه حساب شده بود. ساختمان ها س ا بودند، دیوارها نماریخته بود و شیشه ها ش ته. داشتیم همه ی دعواها و استدلال های قضیه ی مسکن مهر را مرور می کردیم که وانت باز با همان سرعت حرکت کرد و برگشتیم سر جای اولمان. شهر بزرگ نبود ولی زیاد بود. مردم داشتند آرام آرام می رفتند سمت جایی که اطلاع داده شده بود. بیشترشان دمپایی به پا داشتند. بیشتر مردم موبایل داشتند. وضعیت خنده داری بود: ما موبایل نداشتیم و همه ی مردم داشتند! این اولین سفری بود که برای موبایل های مردم هیچ برنامه ای وجود نداشت.ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که ماشین آقا رسید. به نظرم مردم از روی رفتارشناسی عمومی ماها فهمیدند آقا آمده اند، چون نفهمیدیم چه شد که یک دفعه شلوغ شد؛ همه چیز به هم ریخت. وانت راه افتاد و ماشین آقا پشت سر وانت. جوانی پرید جلو و دو سه بار محکم کوبید به شیشه ی ماشین، همان سمتی که آقا نشسته بود و چیزهایی می گفت با صدای بلند که ما نفهمیدیم. محافظی که با ما روی وانت بود نگران شد. جوان بعد از آن دست کوبیدن ها سرش را جلو آورد و شیشه را بوسید. محافظ خیالش راحت شد.تیم همراه هنوز آرایش خودشان را پیدا نکرده بودند و دور ماشین مردم بودند فقط. وانت ما پیچید توی محله ی فولادی که بیشترین خسارت را دیده بود. کوچه های محله ی فولادی درست شبیه مشهری شده بود که در ع ها و های مستند جنگ دیده بودیم. در پیاده رو ها آجر و ن ریخته بود. مردم اطراف ماشین آقا می آمدند و نمی آمدند. بعضی موبایل به دست روی تلّ آوار ایستاده بودند. گاهی محافظ ها برای کنترل آن هایی که روی بلندی ایستاده بودند و می گرفتند تلاش می د ولی مگر می شد از تلّ آوار بالا رفت؟ شیشه و کلوخ و میلگرد و... جایی ماشین آقا ایستاد، شاید پانزده ثانیه. امکان نداشت راننده و محافظ ها ۱۵ ثانیه ماشین حامل ایشان را جایی نگه دارند مگر اینکه خود آقا بخواهند. مردم فرصت د جمع شوند. شعارها قر و قاطی شده بود؛ یکی می گفت جانم فدای ، یکی می گفت نوکرتم، یک عده هم هول شده بودند و می گفتند صل علی محمد یاور آمد! کمی طول کشید که هم صدا شوند: دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی... و کدام شهر!؟... درِ ماشین باز شد؛ آقا که توی آن شرایط، کمربند ایمنی بسته بود، با آرامش کمربند را باز کرد و پیاده شد. از روی وانت پایین پ و رفتم سمت ماشین. مردم ریختند جلو. دست بلند می د که سلام و علیک کنند. آقا با لبخند قدم برمی داشتند. عبای عسلی و قبای کرم قهوه ای و کفش سیاهی که تا خاکی و گلی شدن فاصله ای نداشت. ازدحام اطراف ایشان زیاد شد. اولین باری بود که مدیریت میدان را از دست خارج شده می دیدم. تکان جمعیت، آقا را تکان می داد و نمی شد مستقیم رفت. محافظ ها کم کم به خودشان آمدند و آرایشی گرفتند. جوانی زور می زد خودش را به آقا برساند، یکی از محافظ ها کنارش زد. آقا توی آن شلوغی ایستاد و به او اشاره کرد؛ محافظ ها مجبور شدند بیاورندش. جوان جلو آمد و چند ثانیه ای صحبت شد و دوباره راه افتادند. خیلی ها با صدای بلند سلام می د. جوانی بلند گفت: دمت گرم. زنی صدایش از بقیه متمایز بود؛ می گفت: جانم فدای . خیلی دوست داشتم زن را در آرامش ببینم و بپرسم ز له با زندگیش چه کرده و اوضاعش چطور است که یک هفته بعد از آن حادثه می گوید جانم فدای . آقا با یک دست عصا و عبا را نگه داشته بودند و دست دیگر را برای مردم تکان می دادند. خاک بلند شده بود از شلوغی مردم. چند دقیقه ای به همین شلوغی گذشت که محافظ ها ماشین را جلو آوردند و آقا را سوار د. ما هم پریدیم پشت وانت.

ماشین دور دیگری در محله ی فولادی زد و وارد محوطه ای شد که جایگاه، جلوی در آن بود. پشت جایگاه همه پیاده شدیم. آقای از پله ها بالا رفت و صدای مردم بلند شد. خواستم از جایگاه بالا بروم که محافظی نگذاشت؛ گفت: تو کجا می روی؟ گفتم: پیک نیک... عکاس ها و بردارها کجا می روند؟ نگاهی به دست و بالم کرد و فقط خ ر و کاغذ دید. گفت: تو که دوربین نداری. یکی دیگر از محافظ ها گفت: بگذار بره، هماهنگه. بعد در گوشم گفت: باز هم کتاب های خوب بنویس! از میله های داربست گرفتم و گفتم: «سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این جوانک را!»

مردم پایین جایگاه موج می خوردند. من از نوشتن عقب افتاده بودم. یک عده ایستاده بودند روی تلّ آوار. بعضی ها هم روی مقواهای کارتن های کمک های مردمی و بسته های هلال احمر شعار نوشته بودند و روی دست بلند کرده بودند. بین جمعیت، ی ها و ی های امدادگر هم بودند، همین طور طلبه هایی که آمده بودند برای کمک به مردم س ل. از دورتر هم مردم همچنان می آمدند. بعضی سلانه سلانه و بعضی به دو.آقا سلام د و مردم بلندبلند جواب سلامشان را دادند. آقا این طور شروع د که: خیلی مایل بودیم که در وقتی به شهر شما بیاییم که دل های شما شاد باشد، زندگی شما م باشد؛ دوست نداشتیم در شرایطی به این شهر عزیز و میان شما مردم مهربان و باوفا بیاییم که دچار غم و حادثه و بلا و مصیبت شده اید، برای ما خیلی تلخ است. ما با یکایک دل های داغدار -چه در این شهر، چه در ای دیگر، چه در روستاهایی که در سرتاسر استان آسیب دیده اند- و با غم شما همدردیم؛ برای ما دل های پُر از غم و فکرهای گرفتار به وجود می آید.

آقا از ایستادگی و پهلوانی مردم این دیار در زمان جنگ گفتند و توصیه شان د به استقامت در این اتفاق. از حرکت همدلانه ی مردم و مسئولین در مواجهه با ز له ی کرمانشاه قدردانی د.وسط همین صحبت ها بود که به برداری که جلوی دیدشان را گرفته بود، گفتند: کنار بایستید من این جمعیت را ببینم. بعضی از شنیدن این حرف حال د و صلوات فرستادند. آن بخشی از جمعیت که با کنار رفتن بردار در دید آقا قرار گرفتند، برایشان دست تکان دادند. به گمانم خطاب این جمله ی می تواند فقط این بردار نباشد؛ هر ی است که در ایران بین مردم و ی قرار می گیرد!صحبت ها طولانی نشد؛ اقتضای آن وضعیت هم بیشتر از این نبود. یک نفر نوزادی را در آغوش، بین جمعیت با زحمت جلو می برد سمت آقا که در ازدحام گیر کرد. روی جایگاه، پسرهای آقا را هم دیدم که گوشه و کنار ایستاده بودند. غیر از پسر ارشد، سه پسر دیگرشان بودند.آقا از پله ها که پایین می آمدند یک نفر در هیئت یکی از بزرگان اهل سنت جلو رفت؛ خیلی برایم آشنا بود. از یک نفر پرسیدم کیست؟ گفت: ملّاقادر قادری. یادم آمد؛ ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره ی پاوه با آقا دیدار کرده بود؛ در سفر آقا به کردستان هم دیده بودمش. بعداً متوجه شدم از ابتدای ز له آمده بوده کمک؛ آقا تنگ و گرم در آغوشش گرفت.

جلوتر، دخترکی با روسری سبزرنگ جلو رفت چیزی گفت و به گریه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عبای آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در ز له از دست داده بود. داغ دیده بود و وقتی دیدمش یاد بچه هایی افتادم که چندروزی است یتیم شده اند و انگار حالا به آغوش پناه آورده اند: الم یجدک یتیما فاوی؟ آقا ایستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. یکی از عکاس ها به من تذکر داد که می خواهیم حرکت کنیم، جا نمانی! دویدیم سمت ماشین و راه افتادیم.

***ماشین آقا از محوطه در آمد و از بلوار اصلی شهر رد شد. مردم دست تکان می دادند و آقا جواب می داد. از شهر درآمدیم و رفتیم توی دشت. می رفتیم سمت روستاها. چند کیلومتر جلوتر پیچیدیم داخل یکی از روستاهای چهارگانه ی کوئیک: کوئیک مجید. مردم روستا نمی دانستند چه خبر است که شلوغ شده. امداد روستاها دست بود. توی روستاها ی ها و ها هم بودند. آن ها که فهمیدند آقا آمده از مردم جلوتر افتادند. ماشین آقا جایی ایستاد. آقا از دیوارهای اب شده ی خانه ای رد و وارد محوطه ی خانه شدند. به یکی دو چادری که در حیاط بود سر زدند و احوالپرسی د؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود. مردم روستا جمع شدند و ناباورانه آقا را به هم نشان می دادند. جوانی روی دیوار نیمه م وبه ایستاده بود و با موبایل می گرفت. بلندگوی دستی آوردند. چند نفر گفتند بنشینید بنشینید. نشسته و ننشسته، آقا چند کلامی صحبت د. همین موقع زنی از جلویم رد شد؛ غرغر می کرد. گفتم: چی شده خانم؛ گفت: این ها همه اش شلوغی بیخود است، هیچ به درد ما نمی رسد. گفتم: مشکلتان چیه؟ بغض کرد و گفت: شوهرم مریضه، داروش را پیدا نمی کنم. اسم دارو و شماره تلفنش را در دفترم نوشتم و گفتم: نگران دارو نباش، از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنیم. زن خوشحال شد و کُردی دعایم کرد. آن موقع نمی دانستم چه خواهم کرد ولی مطمئن بودم ی را پیدا می کنم که خواسته ی زن را انجام دهد. (*)

بعد از صحبت آقا، حرکت کردیم. از آنجا رفتیم کوئیک حسن؛ در روستای دوم مردم هوشیارتر بودند. معلوم بود با موبایل خبردار شده اند. در این روستا ریش سفیدی جلوی ماشین دوید و گفت: عزیز وایس! البته نمی شد به راحتی ایستاد. ماشین در محوطه ی بازتری ایستاد. خانه های زیادی ویران شده بود. تیرک های چوبی از میان آوار بیرون زده بود. تک وتوک خانه ها و اتاق هایی که اسکلت داشتند س ا بودند. مردم در محوطه ی خانه هایشان چادر زده بودند؛ چادرهای هلال احمر و البته چادرهایی که با نِی، خودشان س ا کرده بودند. آقا در میان ازدحام مردمی که جمع شده بودند، رفتند سمت یکی از چادرها؛ جلوی چادر به زنی که آنجا بودند گفتند: مردت کجاست؟ زن جواب داد: بیمارستان. موج جمعیت من را عقب راند و نشد حرف ها را بشنوم. در چادر بعدی، آقا وارد شد و لابد بعد از احوالپرسی بیرون آمد. مردی جلو آمد و گفت: شما را به خدا مواظب باشید، وسایل ما توی چادر است، زندگی مان از بین نرود. بچه های امدادگر که در روستا کمک می د و جمع شده بودند آقا را ببینند، حلقه زدند دور چادر مرد و فشار جمعیت را نگه داشتند تا وسایل و چادر روستایی، زیر دست و پا نماند. یکی از این ها گریه می کرد؛ پشتش را کرده بود به جمعیت و فریاد میزد: دمت گرم آقا، دمت گرم.

***گمانم در کوئیک سوم بود که لابلای جمعیت جوانی را دیدم که کاپشن قرمز پوشیده بود و دست و پا زد و خودش را به آقا نزدیک کرد و دست آقا را گرفت. می خواست حرف بزند آقا اشاره د که صبر کند تا اول خانمی که سن و سال هم داشت حرف بزند. وسط آن جمعیت زیاد و ازدحام سرسام آور، پیرزن به آقا نزدیک شد و گفت: خیلی خوش آمدی، محل س ت نیاز داریم آقاجان، دستمان به دامنت به خانه نیاز داریم، اینجا شهید زیاد دادیم، بچه هامان، برادرزاده ام، خواهرزاده ام، شوهرم... دستتان درد نکند، خیلی زحمت کشیدید آمدید... آقا پاسخ دادند که خدا دل های شما را آرام کند. جمعیت زن را جابجا کرد.آقا متوجه شد جوان کاپشن قرمز را محافظها دارند دور می کنند. اشاره کرد به جوان و گفت: آن لباس قرمز را بیاورید ببینم چه می خواست بگوید. جوان جلو آمد. تا رسید شروع کرد: چند سال جنگ زده بودیم، به خداوندی خدا حالا وضعمان از آن موقع بدتره، اول امیدمان به خدا بعد به شماست. آقا گفت: شما زمان جنگ یادته؟ جوان گفت: یادم نیست ولی چیزهایی شنیدم. آقا گفت: من آن زمان جنگ هم اینجا بودم. جوان ادامه داد: افتخاره برای دهستان ما که تشریف آوردید، از خدا می خواستیم یک وقت دیگر می آمدید جلوی پایتان قربانی می کردیم... فقط به خدا مردم ما زیر خط فقر هستند، همه بیکار داریم، جوان تحصیل کرده بیکار. توی این مجتمع کوئیک کلی کشته از زیر آوار بیرون کشیدیم... حالا تنها خواسته مان از شما به عنوان معظم انقلاب اینه که هرجا رفتید خیر و برکت داشتید، امیدواریم برای مجتمع کوئیکها هم خیر و برکت داشته باشید. آقا گفتند: ان شاالله؛ و دست کشیدند بر سر و صورت جوان. جوان هم مثل بقیه هم روستایی هایش که نشسته بودند منتظر صحبتهای آقا، نشست.

آقا صحبت کوتاهی د و کوئیک سوم هم مثل قبلی ها بازدید شد و بعد رفتیم روستای قلعه بهادری. توی راه صدای بیسیم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بیسیم می گفت روستای قبلی بعضی از عکاس ها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهید که مراعات کنند. مسئول وانت بلند گفت ماجرا را. پشت بیسیم باز هم محافظ آقا گفت: این تأکید آقاست.وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانه ها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّی از سر و صدا بیرون آمد. تا آقا را دید دست هایش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوری آمد که می خواست آقا را بغل کند! آقا کمی خودشان را جمع د. زن فهمید که هیجانش را باید کنترل کند؛ یک قدمی آقا که رسید کوتاه آمد و عبای آقا را بوسید.

من رفتم جلوتر. توی یکی از چادرها مردی بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا می شوند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سن دار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد. به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کیومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زن های جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک د. کیومرث گفت: نور آوردید. آقا با همه احوالپرسی د و بعد به نی ها اشاره د و چادر و پرسیدند: این ها را خودتان ساختید؟ زن ها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان د؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت ها لپ بچه ای که بغل یکی از زن ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. خیلی زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند. وقت بیرون رفتن شنیدم که یکی از زن ها به دیگری گفت: چه شانسی داشتیم، بزرگترین افتخار نصیبمان شد.

کفش هایم را پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگه های کفشم عوض شده. با توجه به انی که داخل آن چادر بودند دیگر از مصادیق پا در کفش بزرگان محسوب می شدم، حالا اگر نه دو پا، حداقل یک پا!آقا با بلندگوی دستی برای مردم این روستا هم صحبت د: ...خدا لطف خودش را در عوض این مصیبتی که برایتان به وجود آمده شامل ح ان کند... خدا به ما هم توفیق بدهد وظیفه مان را به بهترین شکل انجام بدهیم...***روستای آ ی که رفتیم اسمش سراب ذهاب بود. مردم روستا اهل حق بودند. مردها سبیل بلند داشتند. خانه ها با خاک ی ان شده بود. ماشین آقا درست وسط روستا ایستاد. آقا پیاده شد، درست وسط مردم. با آن هایی که دست به سمتش دراز می د، دست داد. بلندگوی دستی که رسید آقا صحبت کرد، چشم در چشمشان: خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می کنم. از خدای متعال متضرعانه درخواست می کنیم رحمت و فضل خودش را شامل ح ان کند... امیدوارم روزی در شادی هایتان شرکت کنم...

جوانی وقتی دید دارم توی دفترچه یادداشت می نویسم با لهجه ی کُردی گفت: داری نامه می نویسی؟ مادر من دیالیزی است؛ اسم من را هم بنویس، محسن احمدی هستم. گفتم نامه نمی نویسم ولی اسمت را می نویسم.آقا مردم را دعا کرد و باز هم گروه راه افتاد. بازدیدها دیگر تمام شد. پرسیدم و فهمیدم داریم می رویم اردوگاه ی بازی دراز. در مسیرهایی که بین روستاها می رفتیم و حتی در خود روستاها می دیدیم که جاهایی لباس های ارسالی مردم روی زمین ریخته. هم معلوم می شد که لباس زیاد فرستاده شده، هم اینکه ارسال لباس بدون هماهنگی لازم باعث شده تا لباس های نامتناسب با نیاز ز له زده ها بلااستفاده بماند؛ لباس هایی که می توانست برای انی در زمان و مکانی دیگر به کار بیاید.***در خانه ی اردوگاه ی بازی دراز جمع شدیم. آقا روی صندلی گوشه ی سالن نشسته بودند و بقیه در صف . منتظر اذان بودیم. ما حس خسته شده بودیم؛ حتما آقا هم این خستگی را درک کرده بودند.
آقا ساعتی را که با زنجیر به قبایشان متصل بود از جیب درآوردند و نگاه د. همه ت بودند. آقا به ملّاقادر قادری که در صف اول نشسته بود گفتند: یاد آن سال ۶۰ در مسجد شما به خیر. بعد، از ملّاقادر راجع به خسارت و تلفات محلشان پرس وجو د. . دوباره سکوت شد، این بار طولانی تر. سکوت آقا عجیب بود، جنسش غم بود. آقا سر تکان دادند، نفس بلندی کشیدند و خیلی آرام گفتند: خیلی کار داره، روستاها خیلی کار داره... با خاک ی ان شده بودند.صدای اذان بلند شد. صف ها مرتب شد و ایستادیم به . بعد از ، ترکیب نشستن کمی عوض شد؛ صندلی آقا را گذاشتند کنار پرچم ایران و ع (ره). فرمانده ها جلو نشستند و بقیه به شکل نیم حلقه. بغل دستی ام بخشدار مرکزی س ل ذهاب بود؛ قبل از اینکه آقا شروع به صحبت کند کمی سؤال پیچش . می گفت امکان دارد آمار تلفات بیشتر شود، چون مردم -مخصوصاً در روستاها- کشته شده ها را بدون اطلاع پزشکی قانونی دفن د. فرمانده و هم بودند. همین طور رئیس بنیاد مسکن و استاندار. آقا شروع د به صحبت :
ز له از آیات الهی است. ز له های دنیایی که ما در برابرشان احساس عجز می کنیم، در برابر ز له ی روز قیامت هیچ است. این ز له باید ما را یاد آن بیندازد. اگر بخواهیم از ح دهشتی که همه ی انسان ها در آن روز دارند نجات پیدا کنیم، امروز باید به بندگان خدا رحم کنیم. با نگاه عزت مندانه... ما چون مبتلا نیستیم ابتلا را نمی فهمیم... الان همه ی زندگی ها جمع شده توی یک چادر، این که زندگی نیست... من در گروه های امداد سیل و ز له حضور داشتم؛ دو چیز لازم است: نجات و امداد... ستاد بحران همیشه باید آماده باشد. حوادث طبیعی که خبر نمی کند. ستاد بحران مثل مرزبانی همیشه باید آماده باشد... حالا کار نجات که تمام شده ولی امداد را بدانید یک کار تمام شدنی نیست... از همه چیز مهم تر، مسئله ی مسکن است، تخلیه ی ن ها و بازسازی. در این کار باید سرعت هم به ج داده بشود. از خانمی در چادری پرسیدم پلاستیک داده اند؟ گفت بله. بعد خودم از سؤالی که شرمنده شدم، مگر پلاستیک معجزه می کند؟ سرمای هوا در این فصل در شب! چطور باید گرمای لازم تأمین بشود؟ باید یک مرکزیتی وجود داشته باشد. در تقسیم امکانات بین ز له زدگان هم یک مرکزیتی لازم است... از یک جا کارها باید مدیریت بشود... تأمین مسکن و بازسازی، یک مدیریت واحد لازم دارد؛ سرعت عمل لازم دارد. ت باید همه ی پشتیبانی های لازم را در این زمینه د... دستگاه های نظامی و غیرنظامی هرکدام به قدر توان خودشان مسئولیت بپذیرند و انجام دهند... کار را جهادی باید دنبال کنید... یکی از خصوصیت های باید کار جهادی باشد...

صحبت های آقا که تمام شد جمع صلوات فرستاد و آقا بلند شدند که از در بیرون بروند. جوانی از کنارم رد شد و به آقا گفت: آقا چفیه تان را بدهید به من. آقا به محافظ کنارشان اشاره کرد چفیه را بدهند به آن جوان. جوان دو سه ردیف عقب تر بود. آقا با انگشت نشانش داد. چفیه که از دور شانه آقا بیرون آمد، یک نفر دیگر گوشه اش را گرفت و کشید سمت خودش. آقا می خواستند راهشان را ادامه بدهند که متوجه شدند چفیه به آن جوان نرسیده و مانده بالای سر جمعیت بین یکی دو دست دیگر. ایستادند، برگشتند، نگاه د ببیند چفیه به دست جوان می رسد یا نه. آنهایی که چفیه را گرفته بودند، شرمنده رهایش د و محافظ آن را داد به همان جوانی که آقا گفته بود. آقا رفتند و ما هم کم کم از پی ایشان رفتیم.در اتاق بزرگی کنار خانه سه ردیف سفره انداخته بودند. آقا سر یکی از این سفره ها نشسته بودند؛ بقیه هم جاگیر شدند. مثل همه ی برنامه های نهار و شام، دیگران می آمدند پیش آقا و با ایشان طرح مسئله می د. من قیمه پلو را نیم خورده رها و آرام خزیدم کنار صندلی آقا که ببینم چه حرف هایی رد و بدل می شود.یک نفر داشت می گفت: آواربرداری و تخلیه ی ن ها مشکل است؛ به این زودی ها تمام نمی شود ولی به اندازه ای که در هر خانه یک کان بگذاریم انجام می دهیم.آقا قاشقشان را پایین گذاشتند و گفتند: به من بگویید همین مقدار آواربرداری به اندازه ی کان و استقرار کان تا کی انجام میشه؟
ی جواب نداد. یک نفر گفت: قرارداد ساخت کان ها با کارخانه بسته شده. آقا پرسید: کدام کارخانه؟ جواب دادند: کارخانه های مختلف. جعفری گفت: من دو هزار کان آماده دارم، می گویم بیاورند. یک نفر گفت: هرکدام از آن کان ها یک کفی تریلی می خواهد؛ آوردن دو هزار تا خیلی طول می کشد اما ۵ تا کان پیش ساخته با یک تریلی ۱۰ تن جابه جا می شود و با سرعت هم نصب می شود. فرمانده گفت: این کار برای خانه های ویلایی و روستایی قابل انجام است ولی برای آپارتمان ها نمی شود. ما برای آپارتمان ها زمین هایی را مسطح می کنیم و به هر کدام از اهالی هر محله یک کان در محوطه می دهیم.آقا که داشتند به حرفشان گوش می داد باز گفتند: به من نگفتید تحویل این کان ها تا کی انجام میشه؟یک نفرشان دل را به دریا زد و گفت: تا دو ماه. آقا آرام تکرار د: دو ماه!

همین موقع ملّاقادر قادری جلو آمد. دو دستش را گذاشت روی درجه های دو نفر از نظامی هایی که دور آقا نشسته بودند و گفت: آقا قربانت بشم، من مثل این عزیزان درجه روی شانه ندارم ولی روی ما به عنوان سرباز همیشه حساب کنید.آقا لبخند زدند و از جا بلند شدند و با ملّاقادر باز هم روبوسی د. بعد هم یکی دیگر از علمای اهل سنت برای خداحافظی آمد. فرمانده های نظامی آرام با هم صحبت د و رفتند گوشه ی اتاق برای ادامه ی جلسه ی خودشان. جلسه مثل جلسات زمان جنگ بود، آن طور که در ع ها و های مستند دیده ایم؛ گرد نشستند روی زمین و بحث درباره ی حل مسئله ی اسکان، دوباره داغ شد. آقا هم از اتاق بیرون رفتند و ماجرای ما با بازدید ایشان تمام شد.من ذهنم درگیر لحن سؤال آقا بود: به من بگویید تا کی؟پی نوشت: الان که دارم این متن را تمام می کنم، یکی از رفقایم پیام داد که: دارویی که برای آن زن روستایی در کوئیک خواسته بودی به دستش رسید. داروی او زودتر از گزارش من به سرمنزل مقصود رسید.
روایتی از حاشیه های سفر انقلاب به منطقه ز له زده ی س ل ذهاب منتشر شد.گروه «تیتریک»، روایتی از حاشیه های سفر انقلاب به منطقه ز له زده ی س ل ذهاب منتشر شد.
خبر کوتاه است: ز له آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات ز له زیاد است؛ بیش از یک کتاب، شاید یک کتابخانه؛ طولانی است، شاید به اندازه ی یک عمر یا عوض شدن یک نسل. دیگر از این به بعد در خاطرات و قصه های س ل ذهاب، ز له ی ۲۱ آبان همیشه یک جای پا خواهد داشت؛ مثل ز له ی رودبار و بم و ورزقان و ...یک نفر از دوستان khamenei.ir زنگ زد و گفت: تهران هستی؟ هروقت این سؤال را می پرسد، می فهمم باید تهران باشم! کمی مکث و خودم به تجربه فهمیدم قضیه چیست؛ پرسیدم: بازدید سرزده؟ جواب نداد. فقط گفت: پس اسمت را رد می کنم. گفتم: شاید نتوانم بیایم؛ گفت: اسمت قبلاً رد شده! و تماس قطع شد.اولین بار در بم با پدیده ی ز له رخ به رخ شدم؛ فردای ز له با رفقا نشستیم به زنگ زدن و جمع امکانات و دارو و لباس و بعد با اولین پرواز رفتیم بم. بارها را همانجا دادیم به هلال احمر و خودمان رفتیم که مثلاً کمک به ز له زده ها. آن روز فهمیدم از «امداد» هیچ نمی دانم و فقط باری هستم روی تلّ مشکلات امدادرسانان حرفه ای. همان شب با یک هواپیمای باری برگشتیم تهران و این تجربه ی سراسر ش ت، چقدر تجربه ی گران بهایی شد.یکشنبه صبح با هواپیمای آسمان پریدیم به سمت کرمانشاه. از بچه ها پرسیدم قیمت بلیط را؛ از ۹۰ تا ۱۱۰ هزار تومان بود. معلوم بود هر مسئول این کار است، تعداد پروازهای کرمانشاه و قیمت بلیطش را کنترل کرده. فردای ز له، قیمت میلیونی را برای بلیط کرمانشاه دیدیم و بیشتر از این را هم شنیدیم. در هواپیما جستجوهای قبلی ام را نگاهی انداختم؛ آقا در امدادرسانی مناطق سیل زده و ز له زده سابقه ی طولانی داشته اند. حدود پنجاه سال پیش در ز له ی شهر فردوس و دشت بیاض یک گروه ۷۰ نفره تشکیل می دهند و با ب ایی چادر اصلی امداد در میدان اصلی شهر فردوس و بعد فرستادن کمک ها به روستاهای اطراف و کمی بعدتر جور پشم و نخ و دار قالی برای سرگرمی و اشتغال نسبتاً پایدار مردم، تجربه ای حرفه ای را در حدود ۳۰ سالگی از سر می گذرانند. درست ۱۰ سال بعد و در اوج پختگی و البته در دوره ی مبارزات انقلاب و تبعید، امداد در سیل ایرانشهر و ز له ی طبس را تجربه می کنند. بعد از انقلاب هم در ز له های رودبار و بم و ورزقان حضور مستقیم داشتند و پیگیری های مجدّانه. همه ی این ها نشان می دهد ایشان نسبت به مسئله ی بلایای طبیعی و تحمیلی، شناخت خوبی دارند. بعدتر در سخنرانی ایشان با مسئولین امداد و بازسازی کرمانشاه متوجه این شناخت شدم. شاید به همین خاطر هم هست که در حدود یک هفته بعد از ز له ها، خودشان شخصاً برای سرکشی می روند و از منطقه بازدید می کنند. ی که در زمان حکومت پهلوی با تمام توان در سیل و ز له به مردم کمک می کرده، الان که مقدرات کشور را به دست دارد قطعاً نمی تواند بی تفاوت از کنار این حوادث بگذرد.هواپیما نشست. بیرون سالن فرودگاه، جوانی آمد پیش ما دو سه نفر و پرسید: شما می دونید چطوری بروم س ل ذهاب؟شاید از حرف هایمان درباره ی ز له، حس کرده بود راهمان به آن سمت است؛ گفتیم نمی دانیم و رفت. در انتظار آمدن ماشین، کنجکاوی ام گل کرد. رفتم سمت صف تا ی های فرودگاه. زن جوانی داشت سؤالات کنجکاوی من را می پرسید. خلاصه اینکه تا ی ها با ۱۰۰ هزار تومان می بردند تا س ل ذهاب، و ترمینال شهر کرمانشاه حرکتی به سمت س ل ندارد. زن جوان ترجیح داد برود تا علوم پزشکی. به نظرم پزشک آمد؛ از این پزشک هایی که داوطلبانه می خواهند بروند منطقه ی ز له زده. هم پسر جوان و هم این زنی که به نظرم پزشک آمد، هر دو تنها بودند و معلوم نبود در یک سازماندهی قرار گرفته باشند. درست اشتباهی که ما در بم کردیم؛ وقتی رسیدیم آنجا هرکدام یک لباس فرم هلال احمر پوشیدیم و چون احساس گرسنگی می کردیم، اول نهار خوردیم و بعد با ماشینی رفتیم داخل شهر. اجساد هنوز کنار خیابان بودند؛ اجسادی که رویشان پتو کشیده شده بود. حال یکی دو تایمان به هم خورد. در یکی از جاهایی که خانه ها اب شده بود، خیلی کور شروع کردیم به آواربرداری. بعد از یک ساعت فهمیدیم روی کوچه داریم آواربرداری می کنیم و اصلاً برای چه داشتیم آوار را حدود ۱۰ متر جابه جا می کردیم؟ دو ساعت که گذشت دست هایمان تاول زد و درد در پا و کمرمان پخش شد و خودمان تبدیل شدیم به انی که احتیاج به کمک و آب و... داشتند.آدمی که می رود برای امداد باید بداند دقیقاً برای چه کاری می رود و در چه سازماندهی ای قرار است فعالیت کند. تازه آنجا فهمیدیم در چنین شرایطی بهترین جاها برای کمک، ستادهای نظامی هاست؛ چون منظم هستند، فرماندهی دارند، بیسیم و ارتباط دارند، برنامه ی مشخص دارند و...آن موقع توی بم تلگرام وجود نداشت وَ اِلا ما هم بعد از آن دو سه ساعت اول تبدیل می شدیم به امدادگران بی تجربه ی این ز له ی اخیر که وقتی مستأصل شدند، ع و متن و صدای ناامیدکننده با لحن تضرّع گذاشتند و مردم را به هم ریختند. یکی از رفقای باتجربه ام بد و بیراه می گفت به این هایی که از این پیام ها فرستاده بودند؛ می گفت امدادگر حرفه ای مشکل را در صحنه حل می کند. ز له زده روز اول ز له سردش شده؛ خب یک پتو از زیر آوار دربیاور بینداز رویش، مسئله ی سرما را حل کن. چرا با اشک و آه، پیام در تلگرام می گذاری که مردم پتو بفرستید. گیریم مردم همان لحظه پتو بفرستند؛ یک روز طول می کشد لااقل تا پتو برسد. تکلیف چیست در این یک روز؟ ز له زده ها تلف بشوند؟ از آن طرف هم مشکل جدید درست می شود که پتو زیاد می رسد و از اقلام دیگر غفلت می شود. این رفیق باتجربه ی ما می گفت در جاده ها باید ایست بازرسی بگذارند و بی تجربه ها را راه ندهند به منطقه. این ها مشکلات را بیشتر می کنند...دور افتادم از ماجرا؛ قصه ی رفتن ما بود و آمدن آقا. در کرمانشاه، جایی جمع شدیم و منتظر خبر. من به رفقایی که رفته بودند زنگ زدم و احوال منطقه را جویا شدم. عملیات «نجات» که تمام شده بود و «امداد» هم به حد خوبی رسیده بود. شرایط تقریباً تحت کنترل درآمده بود. اصل و تلفات، در س ل ذهاب بود و روستاهای اطرافش؛ حدود ۸۰ درصد (یا بیشتر) تلفات مال آنجا بود. هواشناسی را چک کردیم، باران محتمل بود. عکاس ها نگران عکاسی در هوای بارانی بودند و من به فکر فرو رفتم باران با مردم بی خانمان چه می کند و شاید از معدود دفعاتی که دعا باران نیاید.در هفته ی گذشته هم شرایط بدجور بهم ریخته بود. فرماندهان و و برخی وزرا و رئیس جمهور و رئیس مجلس رفته بودند و بازدیدهایی کرده بودند و برگشته بودند. و البته میدان را باید سپرد به ی که تجربه ی چندتا ز له و حادثه را از سرگذرانده و می داند که رسیدگی به ز له زده یک تخصص است و ساعت به ساعت اولویتش عوض می شود. ساعت های اولیه، اولویت «نجات» است. چند ساعت بعد دیگر نجات بی معنی است و رسیدگی به بازماندگان اولویت دارد. مسئول میدان باید بداند که به بازمانده ی شوک زده باید آب و غذا و برساند و بعد از ۴۸ ساعت باید اولویت را عوض کند به اسکان موقت با چادر. بعد از هفته ی اول هم باید بچه ها را دریافت که از حادثه، چیزی نمی دانند و می خواهند بازی کنند.«امداد» تخصص است و باید توسط متخصص انجام شود. جمع کمک های مردمی توسط افراد و گروه های خودجوش خوب است ولی دیگر بردن و دادن و حضور در صحنه، کاری غیرحرفه ای ست. امداد ز له باید زمان بندی داشته باشد. هیجانِ بعد از روز اول، مثل سمّ است؛ مثلاً این هایی که سگ های تربیت شده و زنده یاب دارند، خودشان با هم گروه دارند و هروقت جایی حادثه ای پیش می آید داوطلبانه و با بیشترین سرعتی که ممکن باشد، به محل حادثه می روند برای عملیات نجات و زنده ی . آن قدر حرفه ای هستند که روز دوم، خودشان برمی گردند چون می دانند که دیگر کارایی ندارند. در جمع آوری و توزیع کمک باید به یک صدا اقتدا کرد وَالا هرج و مرج در شرایط غیرعادی بعد از ز له، خودش پس لرزه ای بدتر از ز له می تواند باشد. شاید به همین دلیل مسئول ستاد بحران کشور و رئیس هلال احمر را باید افرادی کاملاً غیر و باتجربه انتخاب کرد که با عوض شدن ت ها عوض نشوند.این ها چیزهایی بود که از تجربه ی حضور در ز له ی بم و گفتگو با آدم های باتجربه ی بعد از ز له به دست آورده بودم؛ تجربه هایی که استفاده نشده بود، لااقل در حدی که باید استفاده نشده بود.از کرمانشاه حدود ساعت ۳ عصر راه افتادیم به سمت س ل ذهاب. سعی می کردیم بتوانیم برنامه را حدس بزنیم. روی نقشه، فاصله ها را چک کردیم؛ حدود ۱۶۰ کیلومتر تا س ل راه داشتیم، تعجب کردیم. بعید بود درحالی که امکاناتی در س ل ذهاب نبود، قرار باشد برویم آنجا. ا و مناطق اطراف را نگاه می کردیم ببینیم جایی هست که آقا بخواهد با هواپیما تا س ل ذهاب بیاید یا نه؛ به نتیجه ای نرسیدیم. می دانستیم برنامه ی بازدید، فردا خواهد بود و می دانستیم آقا سر صبح نخواهد آمد که مردم هنوز خواب هستند و می دانستیم زیاد در منطقه نخواهند ماند که کارها مختل شود و می دانستیم با توجه به تجربه ی ورزقان، سر زدن به روستاها هم در برنامه خواهد بود. با این حدسیات نمی توانستیم سردربیاوریم برنامه چطور است. توی همین فکرها و حساب و کتاب ها، رسیدیم به شهری و در شهر به مدرسه ای؛ شهر سالم بود پس س ل ذهاب نبود. پرسیدیم؛ گفتند کرند است، در حدود ۵۰ کیلومتری س ل. آمده بودیم که راه صبح کوتاه شود. مدرسه کنار کوه های دیوارشکلی بود که بدون شیب سر بر آسمان گذاشته بودند. شهر، جان می داد برای لوکیشن ی که در دهه ی شصت اتفاق می افتد؛ انگار در همان زمان مانده. خانه ها یک و دو طبقه، دیوارها آجری و بدون نما، انگار کوچه ی خودمان در زمان دبستان، سی سال پیش! شهر زنده بود ولی اینکه کرند غرب مثل سی سال پیشِ محله های پایین شهر تهران باشد، اصلاً چیز خوبی نبود، اصلاً.وارد حیاط مدرسه شدیم. سرایدار درست در وسط حیاط مدرسه چادر زده بود و خانواده اش داخل آن بودند. معلوم بود مردم هنوز نگران ز له هستند. ما البته وارد ساختمان مدرسه شدیم و در خانه و کلاس ها جاگیر. دیوارها سالم بود و هیچ ترکی ندیدیم. قبل از اینکه همه جا تاریک بشود، گشتی اطراف مدرسه زدم. همه چیز سالم بود. ز له از خود شهر کرند گویا تلفاتی نگرفته بود ولی همه جا همه درباره ی ز له حرف می زدند: نانوایی، مارکت، حتی زن ها جلوی خانه ها؛ زنی که خانه اش کنار مدرسه بود گفت: آمدید کمک؟ هلال احمر که نیستید... هر چه هستید خدا به همراهتان. هر چه خواستید به من بگویید، بدهم؛ فرش، پتو، بخاری. مثل همه ی مردم ایران بود؛ گرم و با احساسِ مسئولیت و بسیار معتمد به ما که معلوم نبود که بودیم ولی حس کرده بود برای کمک می رویم س ل.اگر مردم و مسئولین فقط برای یک نعمت بخواهند شکرگزاری کنند باید برای نعمت همدلی مردم ایران و ملت بودنمان شکر کنند. بگذریم.صبح که داشتم از خانه می آمدم، فاطمه و نرگس -دخترهایم- پرسیدند کجا می روی؟ گفتم می روم کرمانشاه پیش ز له زده ها. رفتند و در اتاقشان جلسه ای گذاشتند و با یک کیسه برگشتند. دو تا دفتر، یک بسته ماژیک رنگی، یک جامدادی پر از مداد رنگی، یک کیف کوچک دخترانه که داخلش یک ماشین کوچک بود و دو سه تا کتاب و یک دفترچه و یک سوت وسی؛ آورده بودند که ببرم برای یکی از بچه های ز له زده. خوب است مردم برای ارسال کمک از بچه هایشان در سنین مختلف سؤال کنند؛ گاهی بچه ها بهتر از ما مسائل را می فهمند. کیسه ی هدیه دخترها را کنار دستم گذاشتم و در مدرسه ی هاجر کرند غرب، در کلاس خانم سلطانی دراز کشیدم. دیدم روی تخته ی کلاس، موضوع انشاء نوشته اند: «در زمان ز له کجا بودید و چه...!» و چه شد؟ یا چه ی را از دست دادید؟ یا چه بر سرتان آمد؟... آن سه نقطه ی آ موضوع، خوب بود. ز له پایانش باز است؛ باز می ماند، بسته نمی شود. باید بلازده باشی تا معنی این سه نقطه را بفهمی.ساعت سه و نیم صبح از خواب بلند شدیم. موبایل ها را که نگاه کردیم شوک زده شدیم. همه ی کانال های خبری پر بود از خبر بازدید سرزده و شبانه ی آقا از مناطق ز له زده. خودمان هم نمی دانستیم خبر راست است یا دروغ. برای راستی آزمایی هم راهی نداشتیم. بعضی ها در تلگرام حتی قسم می خوردند که خودشان آقا را دیده اند و با ایشان گفتگو د! تا بخواهیم ته و توی ماجرا را دربیاوریم مجبور شدیم وسایل و موبایل ها را تحویل بدهیم و حرکت کنیم. نم نم باران می آمد، هوا سرد نبود آن چنان؛ مثل تهران، مثل پاییز تهران. جاده خلوت بود. ساعت حدود پنج و نیم بود که رسیدیم س ل ذهاب. اطراف بلوار اصلی پر بود از چادر؛ حتی جاهایی وسط بلوار. بعضی چادرها روشن بودند و بیشترشان خاموش. عجیب بود؛ شهر اب شده بود و لابه لای ساختمان های کاملاً ت یب شده و درست کنارشان، بعضی ساختمان ها کاملاً سالم بودند! ماشین ها و موتورها کنار خیابان اصلی شهر یا لابه لای چادرها پارک بودند. دیدن این همه چادر خاموش، حال آدم را بد می کرد. این مردم چند سال باید با مسئله ی ز له دست و پنجه نرم کنند تا دوباره زندگی شان به ح عادی برگردد؟ماشین پلیس بی صدا در بلوار اصلی می رفت و می آمد؛ لابد برای اینکه مردم احساس امنیت کنند. در ورودی شهر هم پلیس مستقر بود.خوبی چادرها این بود که همه یک شکل بودند؛ لااقل بیشترشان. در بم یکی از مشکلات همین تفاوت چادرها بود و دعواهایی که سر نحوه ی توزیع پیش آمده بود. اینجا فقیر و غنی یک حال پیدا کرده بودند. خانه ها یا کامل اب شده بود یا ایمنی س ت نداشت. به خاطر همین، مردم در نزدیک ترین جا به خانه هایشان چادر زده بودند.هوا ابری بود. خو م و صبحانه خوردیم و مطمئن شدیم پیام های نصفه شب درباره ی بازدید آقا درست نبوده. ساعت حدود هشت صبح یک ماشین که رویش بلندگو نصب بود در شهر می چرخید و اعلام می کرد: مردم قهرمان س ل ذهاب! ی تا دقایقی دیگر در کنار اداره ی برق سخنرانی می کند. معلوممان شد دیگر همه خبر دارند و به تجربه فهمیدیم آقا حدود ساعت ۹ تا ۱۰ خواهند آمد. ما آماده شدیم و مثل برنامه ی سفر سنندج و قم پشت وانت سوار شدیم. داخل وانت خبرنگارها و بردارها می نشستند و جلوی ماشین حرکت می د که بتوانند و ع بگیرند. تجربه ی وانت سواری خبرنگارانه تجربه ی پردردی است. راننده باید خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظین هماهنگ کند و ما هم پشت وانت باید خودمان را با قوانین استاتیکی و دینامیکی نیوتن هماهنگ کنیم!ما زودتر سر خیابانی ایستاده و شاهد بیدار شدن مردم بودیم. به نظر نمی آمد مردم نسبت به اطلاعیه ای که از بلندگوی سیار پخش می شد، ع العملی نشان می دهند. بیشترشان داشتند با چادرهایشان ور می رفتند که معلوم می کرد هنوز کامل به آن خو نگرفته اند. و چطور می شود به جایی کوچک و سرد و ناپایدار به این زودی خو گرفت. این اولین برنامه و سفر غم بود که با آقا می آمدم. تمام برنامه های قبلی برنامه ی دیدار و شادی و شور بود: کردستان، چالوس، بندرعباس، خوزستان، قم، اسان شمالی و... در آن برنامه ها می دانستیم مردم خواهند آمد، لااقل به کنجکاوی. اینجا ولی مردم همه لااقل درد داشتند، حتی اگر داغ نداشتند.جوان ها از کنار وانت ما رد می شدند و نگاهمان می د. یکی دو نفر جلو آمدند و سر گفتگو را باز د. ز له هم مثل همه ی اتفاقات شبیه خودش، باب اغراق و افسانه سازی را باز می کرد. جوانی می گفت کنار س ل ذهاب روستایی که ۱۷۰ سکنه داشته با خاک ی ان شده و همه ی نینش مرده اند؛ درحالی که بیشترین آمار تلفات روستایی را که از قبل از یکی از دوستان امدادگرم گرفته بودم، مربوط به کوئیک های چهارگانه بود با حدود ۸۰ کشته؛ می گفتند چند لحظه قبل از ز له ی اصلی، لرزشی پیش آمده و مردم هوشیار شدند. به همین دلیل با اینکه بعضی جاها ت یب زیاد بوده ولی آمار تلفات هماهنگ با ت یب نیست.تعداد انی که لباس سربازی و نظامی داشتند در شهر کم نبود. شنیده بودم امداد و بازسازی س ل ذهاب به ، و روستاها به محول شده. به همین خاطر نظامی ها زیاد بودند. روی در و دیوار شهر هم کم نبود بنر های « در خدمت مردم است» از طرف ی ها و دیوارنوشته های « ، ، هلال احمر متشکریم»ِ مردم. شاید یکی از دلایل واگذاری امداد به نظامی ها شرایط منطقه بود؛ مرزی بودن و خطر ضدانقلاب و .یک جوان تپل و رفیقش دست در گردن هم انداختند و جلوی بچه های عکاس ایستادند. تپل گفت: چندتا ع از ما بگیرید دستتان گرم بشود.
اهل خوزستان بودند، رامهرمز و دزفول؛ می گفتند از وقتی ز له شده موکب هایشان را که برای اربعین زده بودند جمع د و آوردند اینجا. می گفتند ۱۲ روستا را تحت پوشش دارند. گفتم: الان در شهر چه کار می کنید؟ گفت: شما چه کار می کنید؟ و خندید. گفت بچه هایی که توی شهر بودند زنگ زدند و خبر دادند که آقا دارد می آید. گفتیم خب بروید سمت جایگاه. گفت: توی کتاب داستان سیستان خواندم هر کجا خبرنگارها باشند، آقا قرار است بیاید همانجا. همه ی بچه های عکاس و بردار برگشتند به من نگاه د که یعنی: هر چه می کشیم از دست شما می کشیم و دهان و قلم لقی تان. گفتم به من چه، رضا خانی نوشته!
از پسر تپل پرسیدم: در کمک بین شیعه و سنی و اهل حق اولویت بندی وجود داشت؟
تپل که از اول لبخند روی لبش بود جدی شد و گفت: بیشتر روستاها یا اهل سنت هستند یا اهل حق، ولی ما از هیچ نپرسیدیم شیعه است یا غیرشیعه؛ نپرسیدیم وقتی برای استقلال اقلیم کردستان همه پرسی شد، شما شادی کردید یا نه؛ از جوانمردی دور است این کار. ما همان کارهایی که برای زائران حسین علیه السلام می کردیم برای این ها انجام می دهیم. خدا شاهده این قدر غذای گرم دادیم که دیگر ازمان می پرسند غذا چیه؟ گاهی انتخاب می کنند.دوست امدادگرم هم همین حرف را می زد؛ می گفت مردم جیره های خشک را کمتر استفاده کرده اند، چون غذا بهشان می رسد. توزیع امکانات را هم از روستاها شروع کرده اند. دوستم چیز دیگری هم می گفت؛ می گفت کمک های مردمی هم خیلی زیاد بوده، این قدر که بعضی از کمک های مردمی و تی دیگر احتیاج نشده و در جایی دپو کردیم برای روزهای آینده.پسر تپل گفت: آقا حالا که این قدر رفیق شدیم بگذارید ما هم بیاییم روی وانت، آقا رو سیر ببینیم خستگیمون در بره. خودش می دانست نخواهیم گذاشت بیاید روی وانت؛ مخصوصاً که داستان سیستان را خوانده بود.وانت راه افتاد سمت انتهای شهر. راننده را جو گرفت و دست انداز و هوا رفتن و پایین آمدن و فستیوال داد و بیداد ما. انتهای شهر کنار ساختمان های مسکن مهر ایستادیم؛ ساختمان هایی که بهانه ی تسویه حساب شده بود. ساختمان ها س ا بودند، دیوارها نماریخته بود و شیشه ها ش ته. داشتیم همه ی دعواها و استدلال های قضیه ی مسکن مهر را مرور می کردیم که وانت باز با همان سرعت حرکت کرد و برگشتیم سر جای اولمان. شهر بزرگ نبود ولی زیاد بود. مردم داشتند آرام آرام می رفتند سمت جایی که اطلاع داده شده بود. بیشترشان دمپایی به پا داشتند. بیشتر مردم موبایل داشتند. وضعیت خنده داری بود: ما موبایل نداشتیم و همه ی مردم داشتند! این اولین سفری بود که برای موبایل های مردم هیچ برنامه ای وجود نداشت.ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که ماشین آقا رسید. به نظرم مردم از روی رفتارشناسی عمومی ماها فهمیدند آقا آمده اند، چون نفهمیدیم چه شد که یک دفعه شلوغ شد؛ همه چیز به هم ریخت. وانت راه افتاد و ماشین آقا پشت سر وانت. جوانی پرید جلو و دو سه بار محکم کوبید به شیشه ی ماشین، همان سمتی که آقا نشسته بود و چیزهایی می گفت با صدای بلند که ما نفهمیدیم. محافظی که با ما روی وانت بود نگران شد. جوان بعد از آن دست کوبیدن ها سرش را جلو آورد و شیشه را بوسید. محافظ خیالش راحت شد.تیم همراه هنوز آرایش خودشان را پیدا نکرده بودند و دور ماشین مردم بودند فقط. وانت ما پیچید توی محله ی فولادی که بیشترین خسارت را دیده بود. کوچه های محله ی فولادی درست شبیه مشهری شده بود که در ع ها و های مستند جنگ دیده بودیم. در پیاده رو ها آجر و ن ریخته بود. مردم اطراف ماشین آقا می آمدند و نمی آمدند. بعضی موبایل به دست روی تلّ آوار ایستاده بودند. گاهی محافظ ها برای کنترل آن هایی که روی بلندی ایستاده بودند و می گرفتند تلاش می د ولی مگر می شد از تلّ آوار بالا رفت؟ شیشه و کلوخ و میلگرد و... جایی ماشین آقا ایستاد، شاید پانزده ثانیه. امکان نداشت راننده و محافظ ها ۱۵ ثانیه ماشین حامل ایشان را جایی نگه دارند مگر اینکه خود آقا بخواهند. مردم فرصت د جمع شوند. شعارها قر و قاطی شده بود؛ یکی می گفت جانم فدای ، یکی می گفت نوکرتم، یک عده هم هول شده بودند و می گفتند صل علی محمد یاور آمد! کمی طول کشید که هم صدا شوند: دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی... و کدام شهر!؟... درِ ماشین باز شد؛ آقا که توی آن شرایط، کمربند ایمنی بسته بود، با آرامش کمربند را باز کرد و پیاده شد. از روی وانت پایین پ و رفتم سمت ماشین. مردم ریختند جلو. دست بلند می د که سلام و علیک کنند. آقا با لبخند قدم برمی داشتند. عبای عسلی و قبای کرم قهوه ای و کفش سیاهی که تا خاکی و گلی شدن فاصله ای نداشت. ازدحام اطراف ایشان زیاد شد. اولین باری بود که مدیریت میدان را از دست خارج شده می دیدم. تکان جمعیت، آقا را تکان می داد و نمی شد مستقیم رفت. محافظ ها کم کم به خودشان آمدند و آرایشی گرفتند. جوانی زور می زد خودش را به آقا برساند، یکی از محافظ ها کنارش زد. آقا توی آن شلوغی ایستاد و به او اشاره کرد؛ محافظ ها مجبور شدند بیاورندش. جوان جلو آمد و چند ثانیه ای صحبت شد و دوباره راه افتادند. خیلی ها با صدای بلند سلام می د. جوانی بلند گفت: دمت گرم. زنی صدایش از بقیه متمایز بود؛ می گفت: جانم فدای . خیلی دوست داشتم زن را در آرامش ببینم و بپرسم ز له با زندگیش چه کرده و اوضاعش چطور است که یک هفته بعد از آن حادثه می گوید جانم فدای . آقا با یک دست عصا و عبا را نگه داشته بودند و دست دیگر را برای مردم تکان می دادند. خاک بلند شده بود از شلوغی مردم. چند دقیقه ای به همین شلوغی گذشت که محافظ ها ماشین را جلو آوردند و آقا را سوار د. ما هم پریدیم پشت وانت.ماشین دور دیگری در محله ی فولادی زد و وارد محوطه ای شد که جایگاه، جلوی در آن بود. پشت جایگاه همه پیاده شدیم. آقای از پله ها بالا رفت و صدای مردم بلند شد. خواستم از جایگاه بالا بروم که محافظی نگذاشت؛ گفت: تو کجا می روی؟ گفتم: پیک نیک... عکاس ها و بردارها کجا می روند؟ نگاهی به دست و بالم کرد و فقط خ ر و کاغذ دید. گفت: تو که دوربین نداری. یکی دیگر از محافظ ها گفت: بگذار بره، هماهنگه. بعد در گوشم گفت: باز هم کتاب های خوب بنویس! از میله های داربست گرفتم و گفتم: «سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این جوانک را!»مردم پایین جایگاه موج می خوردند. من از نوشتن عقب افتاده بودم. یک عده ایستاده بودند روی تلّ آوار. بعضی ها هم روی مقواهای کارتن های کمک های مردمی و بسته های هلال احمر شعار نوشته بودند و روی دست بلند کرده بودند. بین جمعیت، ی ها و ی های امدادگر هم بودند، همین طور طلبه هایی که آمده بودند برای کمک به مردم س ل. از دورتر هم مردم همچنان می آمدند. بعضی سلانه سلانه و بعضی به دو.آقا سلام د و مردم بلندبلند جواب سلامشان را دادند. آقا این طور شروع د که: خیلی مایل بودیم که در وقتی به شهر شما بیاییم که دل های شما شاد باشد، زندگی شما م باشد؛ دوست نداشتیم در شرایطی به این شهر عزیز و میان شما مردم مهربان و باوفا بیاییم که دچار غم و حادثه و بلا و مصیبت شده اید، برای ما خیلی تلخ است. ما با یکایک دل های داغدار -چه در این شهر، چه در ای دیگر، چه در روستاهایی که در سرتاسر استان آسیب دیده اند- و با غم شما همدردیم؛ برای ما دل های پُر از غم و فکرهای گرفتار به وجود می آید.آقا از ایستادگی و پهلوانی مردم این دیار در زمان جنگ گفتند و توصیه شان د به استقامت در این اتفاق. از حرکت همدلانه ی مردم و مسئولین در مواجهه با ز له ی کرمانشاه قدردانی د.وسط همین صحبت ها بود که به برداری که جلوی دیدشان را گرفته بود، گفتند: کنار بایستید من این جمعیت را ببینم. بعضی از شنیدن این حرف حال د و صلوات فرستادند. آن بخشی از جمعیت که با کنار رفتن بردار در دید آقا قرار گرفتند، برایشان دست تکان دادند. به گمانم خطاب این جمله ی می تواند فقط این بردار نباشد؛ هر ی است که در ایران بین مردم و ی قرار می گیرد!صحبت ها طولانی نشد؛ اقتضای آن وضعیت هم بیشتر از این نبود. یک نفر نوزادی را در آغوش، بین جمعیت با زحمت جلو می برد سمت آقا که در ازدحام گیر کرد. روی جایگاه، پسرهای آقا را هم دیدم که گوشه و کنار ایستاده بودند. غیر از پسر ارشد، سه پسر دیگرشان بودند.آقا از پله ها که پایین می آمدند یک نفر در هیئت یکی از بزرگان اهل سنت جلو رفت؛ خیلی برایم آشنا بود. از یک نفر پرسیدم کیست؟ گفت: ملّاقادر قادری. یادم آمد؛ ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره ی پاوه با آقا دیدار کرده بود؛ در سفر آقا به کردستان هم دیده بودمش. بعداً متوجه شدم از ابتدای ز له آمده بوده کمک؛ آقا تنگ و گرم در آغوشش گرفت.جلوتر، دخترکی با روسری سبزرنگ جلو رفت چیزی گفت و به گریه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عبای آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در ز له از دست داده بود. داغ دیده بود و وقتی دیدمش یاد بچه هایی افتادم که چندروزی است یتیم شده اند و انگار حالا به آغوش پناه آورده اند: الم یجدک یتیما فاوی؟ آقا ایستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. یکی از عکاس ها به من تذکر داد که می خواهیم حرکت کنیم، جا نمانی! دویدیم سمت ماشین و راه افتادیم.ماشین آقا از محوطه در آمد و از بلوار اصلی شهر رد شد. مردم دست تکان می دادند و آقا جواب می داد. از شهر درآمدیم و رفتیم توی دشت. می رفتیم سمت روستاها. چند کیلومتر جلوتر پیچیدیم داخل یکی از روستاهای چهارگانه ی کوئیک: کوئیک مجید. مردم روستا نمی دانستند چه خبر است که شلوغ شده. امداد روستاها دست بود. توی روستاها ی ها و ها هم بودند. آن ها که فهمیدند آقا آمده از مردم جلوتر افتادند. ماشین آقا جایی ایستاد. آقا از دیوارهای اب شده ی خانه ای رد و وارد محوطه ی خانه شدند. به یکی دو چادری که در حیاط بود سر زدند و احوالپرسی د؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود. مردم روستا جمع شدند و ناباورانه آقا را به هم نشان می دادند. جوانی روی دیوار نیمه م وبه ایستاده بود و با موبایل می گرفت. بلندگوی دستی آوردند. چند نفر گفتند بنشینید بنشینید. نشسته و ننشسته، آقا چند کلامی صحبت د. همین موقع زنی از جلویم رد شد؛ غرغر می کرد. گفتم: چی شده خانم؛ گفت: این ها همه اش شلوغی بیخود است، هیچ به درد ما نمی رسد. گفتم: مشکلتان چیه؟ بغض کرد و گفت: شوهرم مریضه، داروش را پیدا نمی کنم. اسم دارو و شماره تلفنش را در دفترم نوشتم و گفتم: نگران دارو نباش، از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنیم. زن خوشحال شد و کُردی دعایم کرد. آن موقع نمی دانستم چه خواهم کرد ولی مطمئن بودم ی را پیدا می کنم که خواسته ی زن را انجام دهد. (*)بعد از صحبت آقا، حرکت کردیم. از آنجا رفتیم کوئیک حسن؛ در روستای دوم مردم هوشیارتر بودند. معلوم بود با موبایل خبردار شده اند. در این روستا ریش سفیدی جلوی ماشین دوید و گفت: عزیز وایس! البته نمی شد به راحتی ایستاد. ماشین در محوطه ی بازتری ایستاد. خانه های زیادی ویران شده بود. تیرک های چوبی از میان آوار بیرون زده بود. تک وتوک خانه ها و اتاق هایی که اسکلت داشتند س ا بودند. مردم در محوطه ی خانه هایشان چادر زده بودند؛ چادرهای هلال احمر و البته چادرهایی که با نِی، خودشان س ا کرده بودند. آقا در میان ازدحام مردمی که جمع شده بودند، رفتند سمت یکی از چادرها؛ جلوی چادر به زنی که آنجا بودند گفتند: مردت کجاست؟ زن جواب داد: بیمارستان. موج جمعیت من را عقب راند و نشد حرف ها را بشنوم. در چادر بعدی، آقا وارد شد و لابد بعد از احوالپرسی بیرون آمد. مردی جلو آمد و گفت: شما را به خدا مواظب باشید، وسایل ما توی چادر است، زندگی مان از بین نرود. بچه های امدادگر که در روستا کمک می د و جمع شده بودند آقا را ببینند، حلقه زدند دور چادر مرد و فشار جمعیت را نگه داشتند تا وسایل و چادر روستایی، زیر دست و پا نماند. یکی از این ها گریه می کرد؛ پشتش را کرده بود به جمعیت و فریاد میزد: دمت گرم آقا، دمت گرم.گمانم در کوئیک سوم بود که لابلای جمعیت جوانی را دیدم که کاپشن قرمز پوشیده بود و دست و پا زد و خودش را به آقا نزدیک کرد و دست آقا را گرفت. می خواست حرف بزند آقا اشاره د که صبر کند تا اول خانمی که سن و سال هم داشت حرف بزند. وسط آن جمعیت زیاد و ازدحام سرسام آور، پیرزن به آقا نزدیک شد و گفت: خیلی خوش آمدی، محل س ت نیاز داریم آقاجان، دستمان به دامنت به خانه نیاز داریم، اینجا شهید زیاد دادیم، بچه هامان، برادرزاده ام، خواهرزاده ام، شوهرم... دستتان درد نکند، خیلی زحمت کشیدید آمدید... آقا پاسخ دادند که خدا دل های شما را آرام کند. جمعیت زن را جابجا کرد.آقا متوجه شد جوان کاپشن قرمز را محافظها دارند دور می کنند. اشاره کرد به جوان و گفت: آن لباس قرمز را بیاورید ببینم چه می خواست بگوید. جوان جلو آمد. تا رسید شروع کرد: چند سال جنگ زده بودیم، به خداوندی خدا حالا وضعمان از آن موقع بدتره، اول امیدمان به خدا بعد به شماست. آقا گفت: شما زمان جنگ یادته؟ جوان گفت: یادم نیست ولی چیزهایی شنیدم. آقا گفت: من آن زمان جنگ هم اینجا بودم. جوان ادامه داد: افتخاره برای دهستان ما که تشریف آوردید، از خدا می خواستیم یک وقت دیگر می آمدید جلوی پایتان قربانی می کردیم... فقط به خدا مردم ما زیر خط فقر هستند، همه بیکار داریم، جوان تحصیل کرده بیکار. توی این مجتمع کوئیک کلی کشته از زیر آوار بیرون کشیدیم... حالا تنها خواسته مان از شما به عنوان معظم انقلاب اینه که هرجا رفتید خیر و برکت داشتید، امیدواریم برای مجتمع کوئیکها هم خیر و برکت داشته باشید. آقا گفتند: ان شاالله؛ و دست کشیدند بر سر و صورت جوان. جوان هم مثل بقیه هم روستایی هایش که نشسته بودند منتظر صحبتهای آقا، نشست.آقا صحبت کوتاهی د و کوئیک سوم هم مثل قبلی ها بازدید شد و بعد رفتیم روستای قلعه بهادری. توی راه صدای بیسیم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بیسیم می گفت روستای قبلی بعضی از عکاس ها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهید که مراعات کنند. مسئول وانت بلند گفت ماجرا را. پشت بیسیم باز هم محافظ آقا گفت: این تأکید آقاست.وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانه ها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّی از سر و صدا بیرون آمد. تا آقا را دید دست هایش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوری آمد که می خواست آقا را بغل کند! آقا کمی خودشان را جمع د. زن فهمید که هیجانش را باید کنترل کند؛ یک قدمی آقا که رسید کوتاه آمد و عبای آقا را بوسید.من رفتم جلوتر. توی یکی از چادرها مردی بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا می شوند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سن دار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد. به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کیومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زن های جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک د. کیومرث گفت: نور آوردید. آقا با همه احوالپرسی د و بعد به نی ها اشاره د و چادر و پرسیدند: این ها را خودتان ساختید؟ زن ها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان د؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت ها لپ بچه ای که بغل یکی از زن ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. خیلی زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند. وقت بیرون رفتن شنیدم که یکی از زن ها به دیگری گفت: چه شانسی داشتیم، بزرگترین افتخار نصیبمان شد.کفش هایم را پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگه های کفشم عوض شده. با توجه به انی که داخل آن چادر بودند دیگر از مصادیق پا در کفش بزرگان محسوب می شدم، حالا اگر نه دو پا، حداقل یک پا!آقا با بلندگوی دستی برای مردم این روستا هم صحبت د: ...خدا لطف خودش را در عوض این مصیبتی که برایتان به وجود آمده شامل ح ان کند... خدا به ما هم توفیق بدهد وظیفه مان را به بهترین شکل انجام بدهیم...روستای آ ی که رفتیم اسمش سراب ذهاب بود. مردم روستا اهل حق بودند. مردها سبیل بلند داشتند. خانه ها با خاک ی ان شده بود. ماشین آقا درست وسط روستا ایستاد. آقا پیاده شد، درست وسط مردم. با آن هایی که دست به سمتش دراز می د، دست داد. بلندگوی دستی که رسید آقا صحبت کرد، چشم در چشمشان: خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می کنم. از خدای متعال متضرعانه درخواست می کنیم رحمت و فضل خودش را شامل ح ان کند... امیدوارم روزی در شادی هایتان شرکت کنم...جوانی وقتی دید دارم توی دفترچه یادداشت می نویسم با لهجه ی کُردی گفت: داری نامه می نویسی؟ مادر من دیالیزی است؛ اسم من را هم بنویس، محسن احمدی هستم. گفتم نامه نمی نویسم ولی اسمت را می نویسم.آقا مردم را دعا کرد و باز هم گروه راه افتاد. بازدیدها دیگر تمام شد. پرسیدم و فهمیدم داریم می رویم اردوگاه ی بازی دراز. در مسیرهایی که بین روستاها می رفتیم و حتی در خود روستاها می دیدیم که جاهایی لباس های ارسالی مردم روی زمین ریخته. هم معلوم می شد که لباس زیاد فرستاده شده، هم اینکه ارسال لباس بدون هماهنگی لازم باعث شده تا لباس های نامتناسب با نیاز ز له زده ها بلااستفاده بماند؛ لباس هایی که می توانست برای انی در زمان و مکانی دیگر به کار بیاید.در خانه ی اردوگاه ی بازی دراز جمع شدیم. آقا روی صندلی گوشه ی سالن نشسته بودند و بقیه در صف . منتظر اذان بودیم. ما حس خسته شده بودیم؛ حتما آقا هم این خستگی را درک کرده بودند.آقا ساعتی را که با زنجیر به قبایشان متصل بود از جیب درآوردند و نگاه د. همه ت بودند. آقا به ملّاقادر قادری که در صف اول نشسته بود گفتند: یاد آن سال ۶۰ در مسجد شما به خیر. بعد، از ملّاقادر راجع به خسارت و تلفات محلشان پرس وجو د. . دوباره سکوت شد، این بار طولانی تر. سکوت آقا عجیب بود، جنسش غم بود. آقا سر تکان دادند، نفس بلندی کشیدند و خیلی آرام گفتند: خیلی کار داره، روستاها خیلی کار داره... با خاک ی ان شده بودند.صدای اذان بلند شد. صف ها مرتب شد و ایستادیم به . بعد از ، ترکیب نشستن کمی عوض شد؛ صندلی آقا را گذاشتند کنار پرچم ایران و ع (ره). فرمانده ها جلو نشستند و بقیه به شکل نیم حلقه. بغل دستی ام بخشدار مرکزی س ل ذهاب بود؛ قبل از اینکه آقا شروع به صحبت کند کمی سؤال پیچش . می گفت امکان دارد آمار تلفات بیشتر شود، چون مردم -مخصوصاً در روستاها- کشته شده ها را بدون اطلاع پزشکی قانونی دفن د. فرمانده و هم بودند. همین طور رئیس بنیاد مسکن و استاندار. آقا شروع د به صحبت :
ز له از آیات الهی است. ز له های دنیایی که ما در برابرشان احساس عجز می کنیم، در برابر ز له ی روز قیامت هیچ است. این ز له باید ما را یاد آن بیندازد. اگر بخواهیم از ح دهشتی که همه ی انسان ها در آن روز دارند نجات پیدا کنیم، امروز باید به بندگان خدا رحم کنیم. با نگاه عزت مندانه... ما چون مبتلا نیستیم ابتلا را نمی فهمیم... الان همه ی زندگی ها جمع شده توی یک چادر، این که زندگی نیست... من در گروه های امداد سیل و ز له حضور داشتم؛ دو چیز لازم است: نجات و امداد... ستاد بحران همیشه باید آماده باشد. حوادث طبیعی که خبر نمی کند. ستاد بحران مثل مرزبانی همیشه باید آماده باشد... حالا کار نجات که تمام شده ولی امداد را بدانید یک کار تمام شدنی نیست... از همه چیز مهم تر، مسئله ی مسکن است، تخلیه ی ن ها و بازسازی. در این کار باید سرعت هم به ج داده بشود. از خانمی در چادری پرسیدم پلاستیک داده اند؟ گفت بله. بعد خودم از سؤالی که شرمنده شدم، مگر پلاستیک معجزه می کند؟ سرمای هوا در این فصل در شب! چطور باید گرمای لازم تأمین بشود؟ باید یک مرکزیتی وجود داشته باشد. در تقسیم امکانات بین ز له زدگان هم یک مرکزیتی لازم است... از یک جا کارها باید مدیریت بشود... تأمین مسکن و بازسازی، یک مدیریت واحد لازم دارد؛ سرعت عمل لازم دارد. ت باید همه ی پشتیبانی های لازم را در این زمینه د... دستگاه های نظامی و غیرنظامی هرکدام به قدر توان خودشان مسئولیت بپذیرند و انجام دهند... کار را جهادی باید دنبال کنید... یکی از خصوصیت های باید کار جهادی باشد...صحبت های آقا که تمام شد جمع صلوات فرستاد و آقا بلند شدند که از در بیرون بروند. جوانی از کنارم رد شد و به آقا گفت: آقا چفیه تان را بدهید به من. آقا به محافظ کنارشان اشاره کرد چفیه را بدهند به آن جوان. جوان دو سه ردیف عقب تر بود. آقا با انگشت نشانش داد. چفیه که از دور شانه آقا بیرون آمد، یک نفر دیگر گوشه اش را گرفت و کشید سمت خودش. آقا می خواستند راهشان را ادامه بدهند که متوجه شدند چفیه به آن جوان نرسیده و مانده بالای سر جمعیت بین یکی دو دست دیگر. ایستادند، برگشتند، نگاه د ببیند چفیه به دست جوان می رسد یا نه. آنهایی که چفیه را گرفته بودند، شرمنده رهایش د و محافظ آن را داد به همان جوانی که آقا گفته بود. آقا رفتند و ما هم کم کم از پی ایشان رفتیم.در اتاق بزرگی کنار خانه سه ردیف سفره انداخته بودند. آقا سر یکی از این سفره ها نشسته بودند؛ بقیه هم جاگیر شدند. مثل همه ی برنامه های نهار و شام، دیگران می آمدند پیش آقا و با ایشان طرح مسئله می د. من قیمه پلو را نیم خورده رها و آرام خزیدم کنار صندلی آقا که ببینم چه حرف هایی رد و بدل می شود.یک نفر داشت می گفت: آواربرداری و تخلیه ی ن ها مشکل است؛ به این زودی ها تمام نمی شود ولی به اندازه ای که در هر خانه یک کان بگذاریم انجام می دهیم.آقا قاشقشان را پایین گذاشتند و گفتند: به من بگویید همین مقدار آواربرداری به اندازه ی کان و استقرار کان تا کی انجام میشه؟
ی جواب نداد. یک نفر گفت: قرارداد ساخت کان ها با کارخانه بسته شده. آقا پرسید: کدام کارخانه؟ جواب دادند: کارخانه های مختلف. جعفری گفت: من دو هزار کان آماده دارم، می گویم بیاورند. یک نفر گفت: هرکدام از آن کان ها یک کفی تریلی می خواهد؛ آوردن دو هزار تا خیلی طول می کشد اما ۵ تا کان پیش ساخته با یک تریلی ۱۰ تن جابه جا می شود و با سرعت هم نصب می شود. فرمانده گفت: این کار برای خانه های ویلایی و روستایی قابل انجام است ولی برای آپارتمان ها نمی شود. ما برای آپارتمان ها زمین هایی را مسطح می کنیم و به هر کدام از اهالی هر محله یک کان در محوطه می دهیم.آقا که داشتند به حرفشان گوش می داد باز گفتند: به من نگفتید تحویل این کان ها تا کی انجام میشه؟یک نفرشان دل را به دریا زد و گفت: تا دو ماه. آقا آرام تکرار د: دو ماه!همین موقع ملّاقادر قادری جلو آمد. دو دستش را گذاشت روی درجه های دو نفر از نظامی هایی که دور آقا نشسته بودند و گفت: آقا قربانت بشم، من مثل این عزیزان درجه روی شانه ندارم ولی روی ما به عنوان سرباز همیشه حساب کنید.آقا لبخند زدند و از جا بلند شدند و با ملّاقادر باز هم روبوسی د. بعد هم یکی دیگر از علمای اهل سنت برای خداحافظی آمد. فرمانده های نظامی آرام با هم صحبت د و رفتند گوشه ی اتاق برای ادامه ی جلسه ی خودشان. جلسه مثل جلسات زمان جنگ بود، آن طور که در ع ها و های مستند دیده ایم؛ گرد نشستند روی زمین و بحث درباره ی حل مسئله ی اسکان، دوباره داغ شد. آقا هم از اتاق بیرون رفتند و ماجرای ما با بازدید ایشان تمام شد.من ذهنم درگیر لحن سؤال آقا بود: به من بگویید تا کی؟پی نوشت: الان که دارم این متن را تمام می کنم، یکی از رفقایم پیام داد که: دارویی که برای آن زن روستایی در کوئیک خواسته بودی به دستش رسید. داروی او زودتر از گزارش من به سرمنزل مقصود رسید.انتهای پیام/

روایتی از حاشیه های سفر انقلاب به منطقه ز له زده ی س ل ذهاب منتشر شد.به گزارش صدخبرروایتی از حاشیه های سفر انقلاب به منطقه ز له زده ی س ل ذهاب منتشر شد.
خبر کوتاه است: ز له آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات ز له زیاد است؛ بیش از یک کتاب، شاید یک کتابخانه؛ طولانی است، شاید به اندازه ی یک عمر یا عوض شدن یک نسل. دیگر از این به بعد در خاطرات و قصه های س ل ذهاب، ز له ی ۲۱ آبان همیشه یک جای پا خواهد داشت؛ مثل ز له ی رودبار و بم و ورزقان و ...یک نفر از دوستان khamenei.ir زنگ زد و گفت: تهران هستی؟ هروقت این سؤال را می پرسد، می فهمم باید تهران باشم! کمی مکث و خودم به تجربه فهمیدم قضیه چیست؛ پرسیدم: بازدید سرزده؟ جواب نداد. فقط گفت: پس اسمت را رد می کنم. گفتم: شاید نتوانم بیایم؛ گفت: اسمت قبلاً رد شده! و تماس قطع شد.اولین بار در بم با پدیده ی ز له رخ به رخ شدم؛ فردای ز له با رفقا نشستیم به زنگ زدن و جمع امکانات و دارو و لباس و بعد با اولین پرواز رفتیم بم. بارها را همانجا دادیم به هلال احمر و خودمان رفتیم که مثلاً کمک به ز له زده ها. آن روز فهمیدم از «امداد» هیچ نمی دانم و فقط باری هستم روی تلّ مشکلات امدادرسانان حرفه ای. همان شب با یک هواپیمای باری برگشتیم تهران و این تجربه ی سراسر ش ت، چقدر تجربه ی گران بهایی شد.یکشنبه صبح با هواپیمای آسمان پریدیم به سمت کرمانشاه. از بچه ها پرسیدم قیمت بلیط را؛ از ۹۰ تا ۱۱۰ هزار تومان بود. معلوم بود هر مسئول این کار است، تعداد پروازهای کرمانشاه و قیمت بلیطش را کنترل کرده. فردای ز له، قیمت میلیونی را برای بلیط کرمانشاه دیدیم و بیشتر از این را هم شنیدیم. در هواپیما جستجوهای قبلی ام را نگاهی انداختم؛ آقا در امدادرسانی مناطق سیل زده و ز له زده سابقه ی طولانی داشته اند. حدود پنجاه سال پیش در ز له ی شهر فردوس و دشت بیاض یک گروه ۷۰ نفره تشکیل می دهند و با ب ایی چادر اصلی امداد در میدان اصلی شهر فردوس و بعد فرستادن کمک ها به روستاهای اطراف و کمی بعدتر جور پشم و نخ و دار قالی برای سرگرمی و اشتغال نسبتاً پایدار مردم، تجربه ای حرفه ای را در حدود ۳۰ سالگی از سر می گذرانند. درست ۱۰ سال بعد و در اوج پختگی و البته در دوره ی مبارزات انقلاب و تبعید، امداد در سیل ایرانشهر و ز له ی طبس را تجربه می کنند. بعد از انقلاب هم در ز له های رودبار و بم و ورزقان حضور مستقیم داشتند و پیگیری های مجدّانه. همه ی این ها نشان می دهد ایشان نسبت به مسئله ی بلایای طبیعی و تحمیلی، شناخت خوبی دارند. بعدتر در سخنرانی ایشان با مسئولین امداد و بازسازی کرمانشاه متوجه این شناخت شدم. شاید به همین خاطر هم هست که در حدود یک هفته بعد از ز له ها، خودشان شخصاً برای سرکشی می روند و از منطقه بازدید می کنند. ی که در زمان حکومت پهلوی با تمام توان در سیل و ز له به مردم کمک می کرده، الان که مقدرات کشور را به دست دارد قطعاً نمی تواند بی تفاوت از کنار این حوادث بگذرد.هواپیما نشست. بیرون سالن فرودگاه، جوانی آمد پیش ما دو سه نفر و پرسید: شما می دونید چطوری بروم س ل ذهاب؟شاید از حرف هایمان درباره ی ز له، حس کرده بود راهمان به آن سمت است؛ گفتیم نمی دانیم و رفت. در انتظار آمدن ماشین، کنجکاوی ام گل کرد. رفتم سمت صف تا ی های فرودگاه. زن جوانی داشت سؤالات کنجکاوی من را می پرسید. خلاصه اینکه تا ی ها با ۱۰۰ هزار تومان می بردند تا س ل ذهاب، و ترمینال شهر کرمانشاه حرکتی به سمت س ل ندارد. زن جوان ترجیح داد برود تا علوم پزشکی. به نظرم پزشک آمد؛ از این پزشک هایی که داوطلبانه می خواهند بروند منطقه ی ز له زده. هم پسر جوان و هم این زنی که به نظرم پزشک آمد، هر دو تنها بودند و معلوم نبود در یک سازماندهی قرار گرفته باشند. درست اشتباهی که ما در بم کردیم؛ وقتی رسیدیم آنجا هرکدام یک لباس فرم هلال احمر پوشیدیم و چون احساس گرسنگی می کردیم، اول نهار خوردیم و بعد با ماشینی رفتیم داخل شهر. اجساد هنوز کنار خیابان بودند؛ اجسادی که رویشان پتو کشیده شده بود. حال یکی دو تایمان به هم خورد. در یکی از جاهایی که خانه ها اب شده بود، خیلی کور شروع کردیم به آواربرداری. بعد از یک ساعت فهمیدیم روی کوچه داریم آواربرداری می کنیم و اصلاً برای چه داشتیم آوار را حدود ۱۰ متر جابه جا می کردیم؟ دو ساعت که گذشت دست هایمان تاول زد و درد در پا و کمرمان پخش شد و خودمان تبدیل شدیم به انی که احتیاج به کمک و آب و... داشتند.
آدمی که می رود برای امداد باید بداند دقیقاً برای چه کاری می رود و در چه سازماندهی ای قرار است فعالیت کند. تازه آنجا فهمیدیم در چنین شرایطی بهترین جاها برای کمک، ستادهای نظامی هاست؛ چون منظم هستند، فرماندهی دارند، بیسیم و ارتباط دارند، برنامه ی مشخص دارند و...آن موقع توی بم تلگرام وجود نداشت وَ اِلا ما هم بعد از آن دو سه ساعت اول تبدیل می شدیم به امدادگران بی تجربه ی این ز له ی اخیر که وقتی مستأصل شدند، ع و متن و صدای ناامیدکننده با لحن تضرّع گذاشتند و مردم را به هم ریختند. یکی از رفقای باتجربه ام بد و بیراه می گفت به این هایی که از این پیام ها فرستاده بودند؛ می گفت امدادگر حرفه ای مشکل را در صحنه حل می کند. ز له زده روز اول ز له سردش شده؛ خب یک پتو از زیر آوار دربیاور بینداز رویش، مسئله ی سرما را حل کن. چرا با اشک و آه، پیام در تلگرام می گذاری که مردم پتو بفرستید. گیریم مردم همان لحظه پتو بفرستند؛ یک روز طول می کشد لااقل تا پتو برسد. تکلیف چیست در این یک روز؟ ز له زده ها تلف بشوند؟ از آن طرف هم مشکل جدید درست می شود که پتو زیاد می رسد و از اقلام دیگر غفلت می شود. این رفیق باتجربه ی ما می گفت در جاده ها باید ایست بازرسی بگذارند و بی تجربه ها را راه ندهند به منطقه. این ها مشکلات را بیشتر می کنند...دور افتادم از ماجرا؛ قصه ی رفتن ما بود و آمدن آقا. در کرمانشاه، جایی جمع شدیم و منتظر خبر. من به رفقایی که رفته بودند زنگ زدم و احوال منطقه را جویا شدم. عملیات «نجات» که تمام شده بود و «امداد» هم به حد خوبی رسیده بود. شرایط تقریباً تحت کنترل درآمده بود. اصل و تلفات، در س ل ذهاب بود و روستاهای اطرافش؛ حدود ۸۰ درصد (یا بیشتر) تلفات مال آنجا بود. هواشناسی را چک کردیم، باران محتمل بود. عکاس ها نگران عکاسی در هوای بارانی بودند و من به فکر فرو رفتم باران با مردم بی خانمان چه می کند و شاید از معدود دفعاتی که دعا باران نیاید.در هفته ی گذشته هم شرایط بدجور بهم ریخته بود. فرماندهان و و برخی وزرا و رئیس جمهور و رئیس مجلس رفته بودند و بازدیدهایی کرده بودند و برگشته بودند. و البته میدان را باید سپرد به ی که تجربه ی چندتا ز له و حادثه را از سرگذرانده و می داند که رسیدگی به ز له زده یک تخصص است و ساعت به ساعت اولویتش عوض می شود. ساعت های اولیه، اولویت «نجات» است. چند ساعت بعد دیگر نجات بی معنی است و رسیدگی به بازماندگان اولویت دارد. مسئول میدان باید بداند که به بازمانده ی شوک زده باید آب و غذا و برساند و بعد از ۴۸ ساعت باید اولویت را عوض کند به اسکان موقت با چادر. بعد از هفته ی اول هم باید بچه ها را دریافت که از حادثه، چیزی نمی دانند و می خواهند بازی کنند.«امداد» تخصص است و باید توسط متخصص انجام شود. جمع کمک های مردمی توسط افراد و گروه های خودجوش خوب است ولی دیگر بردن و دادن و حضور در صحنه، کاری غیرحرفه ای ست. امداد ز له باید زمان بندی داشته باشد. هیجانِ بعد از روز اول، مثل سمّ است؛ مثلاً این هایی که سگ های تربیت شده و زنده یاب دارند، خودشان با هم گروه دارند و هروقت جایی حادثه ای پیش می آید داوطلبانه و با بیشترین سرعتی که ممکن باشد، به محل حادثه می روند برای عملیات نجات و زنده ی . آن قدر حرفه ای هستند که روز دوم، خودشان برمی گردند چون می دانند که دیگر کارایی ندارند. در جمع آوری و توزیع کمک باید به یک صدا اقتدا کرد وَالا هرج و مرج در شرایط غیرعادی بعد از ز له، خودش پس لرزه ای بدتر از ز له می تواند باشد. شاید به همین دلیل مسئول ستاد بحران کشور و رئیس هلال احمر را باید افرادی کاملاً غیر و باتجربه انتخاب کرد که با عوض شدن ت ها عوض نشوند.این ها چیزهایی بود که از تجربه ی حضور در ز له ی بم و گفتگو با آدم های باتجربه ی بعد از ز له به دست آورده بودم؛ تجربه هایی که استفاده نشده بود، لااقل در حدی که باید استفاده نشده بود.از کرمانشاه حدود ساعت ۳ عصر راه افتادیم به سمت س ل ذهاب. سعی می کردیم بتوانیم برنامه را حدس بزنیم. روی نقشه، فاصله ها را چک کردیم؛ حدود ۱۶۰ کیلومتر تا س ل راه داشتیم، تعجب کردیم. بعید بود درحالی که امکاناتی در س ل ذهاب نبود، قرار باشد برویم آنجا. ا و مناطق اطراف را نگاه می کردیم ببینیم جایی هست که آقا بخواهد با هواپیما تا س ل ذهاب بیاید یا نه؛ به نتیجه ای نرسیدیم. می دانستیم برنامه ی بازدید، فردا خواهد بود و می دانستیم آقا سر صبح نخواهد آمد که مردم هنوز خواب هستند و می دانستیم زیاد در منطقه نخواهند ماند که کارها مختل شود و می دانستیم با توجه به تجربه ی ورزقان، سر زدن به روستاها هم در برنامه خواهد بود. با این حدسیات نمی توانستیم سردربیاوریم برنامه چطور است. توی همین فکرها و حساب و کتاب ها، رسیدیم به شهری و در شهر به مدرسه ای؛ شهر سالم بود پس س ل ذهاب نبود. پرسیدیم؛ گفتند کرند است، در حدود ۵۰ کیلومتری س ل. آمده بودیم که راه صبح کوتاه شود. مدرسه کنار کوه های دیوارشکلی بود که بدون شیب سر بر آسمان گذاشته بودند. شهر، جان می داد برای لوکیشن ی که در دهه ی شصت اتفاق می افتد؛ انگار در همان زمان مانده. خانه ها یک و دو طبقه، دیوارها آجری و بدون نما، انگار کوچه ی خودمان در زمان دبستان، سی سال پیش! شهر زنده بود ولی اینکه کرند غرب مثل سی سال پیشِ محله های پایین شهر تهران باشد، اصلاً چیز خوبی نبود، اصلاً.وارد حیاط مدرسه شدیم. سرایدار درست در وسط حیاط مدرسه چادر زده بود و خانواده اش داخل آن بودند. معلوم بود مردم هنوز نگران ز له هستند. ما البته وارد ساختمان مدرسه شدیم و در خانه و کلاس ها جاگیر. دیوارها سالم بود و هیچ ترکی ندیدیم. قبل از اینکه همه جا تاریک بشود، گشتی اطراف مدرسه زدم. همه چیز سالم بود. ز له از خود شهر کرند گویا تلفاتی نگرفته بود ولی همه جا همه درباره ی ز له حرف می زدند: نانوایی، مارکت، حتی زن ها جلوی خانه ها؛ زنی که خانه اش کنار مدرسه بود گفت: آمدید کمک؟ هلال احمر که نیستید... هر چه هستید خدا به همراهتان. هر چه خواستید به من بگویید، بدهم؛ فرش، پتو، بخاری. مثل همه ی مردم ایران بود؛ گرم و با احساسِ مسئولیت و بسیار معتمد به ما که معلوم نبود که بودیم ولی حس کرده بود برای کمک می رویم س ل.اگر مردم و مسئولین فقط برای یک نعمت بخواهند شکرگزاری کنند باید برای نعمت همدلی مردم ایران و ملت بودنمان شکر کنند. بگذریم.صبح که داشتم از خانه می آمدم، فاطمه و نرگس -دخترهایم- پرسیدند کجا می روی؟ گفتم می روم کرمانشاه پیش ز له زده ها. رفتند و در اتاقشان جلسه ای گذاشتند و با یک کیسه برگشتند. دو تا دفتر، یک بسته ماژیک رنگی، یک جامدادی پر از مداد رنگی، یک کیف کوچک دخترانه که داخلش یک ماشین کوچک بود و دو سه تا کتاب و یک دفترچه و یک سوت وسی؛ آورده بودند که ببرم برای یکی از بچه های ز له زده. خوب است مردم برای ارسال کمک از بچه هایشان در سنین مختلف سؤال کنند؛ گاهی بچه ها بهتر از ما مسائل را می فهمند. کیسه ی هدیه دخترها را کنار دستم گذاشتم و در مدرسه ی هاجر کرند غرب، در کلاس خانم سلطانی دراز کشیدم. دیدم روی تخته ی کلاس، موضوع انشاء نوشته اند: «در زمان ز له کجا بودید و چه...!» و چه شد؟ یا چه ی را از دست دادید؟ یا چه بر سرتان آمد؟... آن سه نقطه ی آ موضوع، خوب بود. ز له پایانش باز است؛ باز می ماند، بسته نمی شود. باید بلازده باشی تا معنی این سه نقطه را بفهمی.ساعت سه و نیم صبح از خواب بلند شدیم. موبایل ها را که نگاه کردیم شوک زده شدیم. همه ی کانال های خبری پر بود از خبر بازدید سرزده و شبانه ی آقا از مناطق ز له زده. خودمان هم نمی دانستیم خبر راست است یا دروغ. برای راستی آزمایی هم راهی نداشتیم. بعضی ها در تلگرام حتی قسم می خوردند که خودشان آقا را دیده اند و با ایشان گفتگو د! تا بخواهیم ته و توی ماجرا را دربیاوریم مجبور شدیم وسایل و موبایل ها را تحویل بدهیم و حرکت کنیم. نم نم باران می آمد، هوا سرد نبود آن چنان؛ مثل تهران، مثل پاییز تهران. جاده خلوت بود. ساعت حدود پنج و نیم بود که رسیدیم س ل ذهاب. اطراف بلوار اصلی پر بود از چادر؛ حتی جاهایی وسط بلوار. بعضی چادرها روشن بودند و بیشترشان خاموش. عجیب بود؛ شهر اب شده بود و لابه لای ساختمان های کاملاً ت یب شده و درست کنارشان، بعضی ساختمان ها کاملاً سالم بودند! ماشین ها و موتورها کنار خیابان اصلی شهر یا لابه لای چادرها پارک بودند. دیدن این همه چادر خاموش، حال آدم را بد می کرد. این مردم چند سال باید با مسئله ی ز له دست و پنجه نرم کنند تا دوباره زندگی شان به ح عادی برگردد؟ماشین پلیس بی صدا در بلوار اصلی می رفت و می آمد؛ لابد برای اینکه مردم احساس امنیت کنند. در ورودی شهر هم پلیس مستقر بود.خوبی چادرها این بود که همه یک شکل بودند؛ لااقل بیشترشان. در بم یکی از مشکلات همین تفاوت چادرها بود و دعواهایی که سر نحوه ی توزیع پیش آمده بود. اینجا فقیر و غنی یک حال پیدا کرده بودند. خانه ها یا کامل اب شده بود یا ایمنی س ت نداشت. به خاطر همین، مردم در نزدیک ترین جا به خانه هایشان چادر زده بودند.هوا ابری بود. خو م و صبحانه خوردیم و مطمئن شدیم پیام های نصفه شب درباره ی بازدید آقا درست نبوده. ساعت حدود هشت صبح یک ماشین که رویش بلندگو نصب بود در شهر می چرخید و اعلام می کرد: مردم قهرمان س ل ذهاب! ی تا دقایقی دیگر در کنار اداره ی برق سخنرانی می کند. معلوممان شد دیگر همه خبر دارند و به تجربه فهمیدیم آقا حدود ساعت ۹ تا ۱۰ خواهند آمد. ما آماده شدیم و مثل برنامه ی سفر سنندج و قم پشت وانت سوار شدیم. داخل وانت خبرنگارها و بردارها می نشستند و جلوی ماشین حرکت می د که بتوانند و ع بگیرند. تجربه ی وانت سواری خبرنگارانه تجربه ی پردردی است. راننده باید خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظین هماهنگ کند و ما هم پشت وانت باید خودمان را با قوانین استاتیکی و دینامیکی نیوتن هماهنگ کنیم!ما زودتر سر خیابانی ایستاده و شاهد بیدار شدن مردم بودیم. به نظر نمی آمد مردم نسبت به اطلاعیه ای که از بلندگوی سیار پخش می شد، ع العملی نشان می دهند. بیشترشان داشتند با چادرهایشان ور می رفتند که معلوم می کرد هنوز کامل به آن خو نگرفته اند. و چطور می شود به جایی کوچک و سرد و ناپایدار به این زودی خو گرفت. این اولین برنامه و سفر غم بود که با آقا می آمدم. تمام برنامه های قبلی برنامه ی دیدار و شادی و شور بود: کردستان، چالوس، بندرعباس، خوزستان، قم، اسان شمالی و... در آن برنامه ها می دانستیم مردم خواهند آمد، لااقل به کنجکاوی. اینجا ولی مردم همه لااقل درد داشتند، حتی اگر داغ نداشتند.جوان ها از کنار وانت ما رد می شدند و نگاهمان می د. یکی دو نفر جلو آمدند و سر گفتگو را باز د. ز له هم مثل همه ی اتفاقات شبیه خودش، باب اغراق و افسانه سازی را باز می کرد. جوانی می گفت کنار س ل ذهاب روستایی که ۱۷۰ سکنه داشته با خاک ی ان شده و همه ی نینش مرده اند؛ درحالی که بیشترین آمار تلفات روستایی را که از قبل از یکی از دوستان امدادگرم گرفته بودم، مربوط به کوئیک های چهارگانه بود با حدود ۸۰ کشته؛ می گفتند چند لحظه قبل از ز له ی اصلی، لرزشی پیش آمده و مردم هوشیار شدند. به همین دلیل با اینکه بعضی جاها ت یب زیاد بوده ولی آمار تلفات هماهنگ با ت یب نیست.تعداد انی که لباس سربازی و نظامی داشتند در شهر کم نبود. شنیده بودم امداد و بازسازی س ل ذهاب به ، و روستاها به محول شده. به همین خاطر نظامی ها زیاد بودند. روی در و دیوار شهر هم کم نبود بنر های « در خدمت مردم است» از طرف ی ها و دیوارنوشته های « ، ، هلال احمر متشکریم»ِ مردم. شاید یکی از دلایل واگذاری امداد به نظامی ها شرایط منطقه بود؛ مرزی بودن و خطر ضدانقلاب و .یک جوان تپل و رفیقش دست در گردن هم انداختند و جلوی بچه های عکاس ایستادند. تپل گفت: چندتا ع از ما بگیرید دستتان گرم بشود.
اهل خوزستان بودند، رامهرمز و دزفول؛ می گفتند از وقتی ز له شده موکب هایشان را که برای اربعین زده بودند جمع د و آوردند اینجا. می گفتند ۱۲ روستا را تحت پوشش دارند. گفتم: الان در شهر چه کار می کنید؟ گفت: شما چه کار می کنید؟ و خندید. گفت بچه هایی که توی شهر بودند زنگ زدند و خبر دادند که آقا دارد می آید. گفتیم خب بروید سمت جایگاه. گفت: توی کتاب داستان سیستان خواندم هر کجا خبرنگارها باشند، آقا قرار است بیاید همانجا. همه ی بچه های عکاس و بردار برگشتند به من نگاه د که یعنی: هر چه می کشیم از دست شما می کشیم و دهان و قلم لقی تان. گفتم به من چه، رضا خانی نوشته!
از پسر تپل پرسیدم: در کمک بین شیعه و سنی و اهل حق اولویت بندی وجود داشت؟
تپل که از اول لبخند روی لبش بود جدی شد و گفت: بیشتر روستاها یا اهل سنت هستند یا اهل حق، ولی ما از هیچ نپرسیدیم شیعه است یا غیرشیعه؛ نپرسیدیم وقتی برای استقلال اقلیم کردستان همه پرسی شد، شما شادی کردید یا نه؛ از جوانمردی دور است این کار. ما همان کارهایی که برای زائران حسین علیه السلام می کردیم برای این ها انجام می دهیم. خدا شاهده این قدر غذای گرم دادیم که دیگر ازمان می پرسند غذا چیه؟ گاهی انتخاب می کنند.دوست امدادگرم هم همین حرف را می زد؛ می گفت مردم جیره های خشک را کمتر استفاده کرده اند، چون غذا بهشان می رسد. توزیع امکانات را هم از روستاها شروع کرده اند. دوستم چیز دیگری هم می گفت؛ می گفت کمک های مردمی هم خیلی زیاد بوده، این قدر که بعضی از کمک های مردمی و تی دیگر احتیاج نشده و در جایی دپو کردیم برای روزهای آینده.پسر تپل گفت: آقا حالا که این قدر رفیق شدیم بگذارید ما هم بیاییم روی وانت، آقا رو سیر ببینیم خستگیمون در بره. خودش می دانست نخواهیم گذاشت بیاید روی وانت؛ مخصوصاً که داستان سیستان را خوانده بود.وانت راه افتاد سمت انتهای شهر. راننده را جو گرفت و دست انداز و هوا رفتن و پایین آمدن و فستیوال داد و بیداد ما. انتهای شهر کنار ساختمان های مسکن مهر ایستادیم؛ ساختمان هایی که بهانه ی تسویه حساب شده بود. ساختمان ها س ا بودند، دیوارها نماریخته بود و شیشه ها ش ته. داشتیم همه ی دعواها و استدلال های قضیه ی مسکن مهر را مرور می کردیم که وانت باز با همان سرعت حرکت کرد و برگشتیم سر جای اولمان. شهر بزرگ نبود ولی زیاد بود. مردم داشتند آرام آرام می رفتند سمت جایی که اطلاع داده شده بود. بیشترشان دمپایی به پا داشتند. بیشتر مردم موبایل داشتند. وضعیت خنده داری بود: ما موبایل نداشتیم و همه ی مردم داشتند! این اولین سفری بود که برای موبایل های مردم هیچ برنامه ای وجود نداشت.ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که ماشین آقا رسید. به نظرم مردم از روی رفتارشناسی عمومی ماها فهمیدند آقا آمده اند، چون نفهمیدیم چه شد که یک دفعه شلوغ شد؛ همه چیز به هم ریخت. وانت راه افتاد و ماشین آقا پشت سر وانت. جوانی پرید جلو و دو سه بار محکم کوبید به شیشه ی ماشین، همان سمتی که آقا نشسته بود و چیزهایی می گفت با صدای بلند که ما نفهمیدیم. محافظی که با ما روی وانت بود نگران شد. جوان بعد از آن دست کوبیدن ها سرش را جلو آورد و شیشه را بوسید. محافظ خیالش راحت شد.تیم همراه هنوز آرایش خودشان را پیدا نکرده بودند و دور ماشین مردم بودند فقط. وانت ما پیچید توی محله ی فولادی که بیشترین خسارت را دیده بود. کوچه های محله ی فولادی درست شبیه مشهری شده بود که در ع ها و های مستند جنگ دیده بودیم. در پیاده رو ها آجر و ن ریخته بود. مردم اطراف ماشین آقا می آمدند و نمی آمدند. بعضی موبایل به دست روی تلّ آوار ایستاده بودند. گاهی محافظ ها برای کنترل آن هایی که روی بلندی ایستاده بودند و می گرفتند تلاش می د ولی مگر می شد از تلّ آوار بالا رفت؟ شیشه و کلوخ و میلگرد و... جایی ماشین آقا ایستاد، شاید پانزده ثانیه. امکان نداشت راننده و محافظ ها ۱۵ ثانیه ماشین حامل ایشان را جایی نگه دارند مگر اینکه خود آقا بخواهند. مردم فرصت د جمع شوند. شعارها قر و قاطی شده بود؛ یکی می گفت جانم فدای ، یکی می گفت نوکرتم، یک عده هم هول شده بودند و می گفتند صل علی محمد یاور آمد! کمی طول کشید که هم صدا شوند: دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی... و کدام شهر!؟... درِ ماشین باز شد؛ آقا که توی آن شرایط، کمربند ایمنی بسته بود، با آرامش کمربند را باز کرد و پیاده شد. از روی وانت پایین پ و رفتم سمت ماشین. مردم ریختند جلو. دست بلند می د که سلام و علیک کنند. آقا با لبخند قدم برمی داشتند. عبای عسلی و قبای کرم قهوه ای و کفش سیاهی که تا خاکی و گلی شدن فاصله ای نداشت. ازدحام اطراف ایشان زیاد شد. اولین باری بود که مدیریت میدان را از دست خارج شده می دیدم. تکان جمعیت، آقا را تکان می داد و نمی شد مستقیم رفت. محافظ ها کم کم به خودشان آمدند و آرایشی گرفتند. جوانی زور می زد خودش را به آقا برساند، یکی از محافظ ها کنارش زد. آقا توی آن شلوغی ایستاد و به او اشاره کرد؛ محافظ ها مجبور شدند بیاورندش. جوان جلو آمد و چند ثانیه ای صحبت شد و دوباره راه افتادند. خیلی ها با صدای بلند سلام می د. جوانی بلند گفت: دمت گرم. زنی صدایش از بقیه متمایز بود؛ می گفت: جانم فدای . خیلی دوست داشتم زن را در آرامش ببینم و بپرسم ز له با زندگیش چه کرده و اوضاعش چطور است که یک هفته بعد از آن حادثه می گوید جانم فدای . آقا با یک دست عصا و عبا را نگه داشته بودند و دست دیگر را برای مردم تکان می دادند. خاک بلند شده بود از شلوغی مردم. چند دقیقه ای به همین شلوغی گذشت که محافظ ها ماشین را جلو آوردند و آقا را سوار د. ما هم پریدیم پشت وانت.ماشین دور دیگری در محله ی فولادی زد و وارد محوطه ای شد که جایگاه، جلوی در آن بود. پشت جایگاه همه پیاده شدیم. آقای از پله ها بالا رفت و صدای مردم بلند شد. خواستم از جایگاه بالا بروم که محافظی نگذاشت؛ گفت: تو کجا می روی؟ گفتم: پیک نیک... عکاس ها و بردارها کجا می روند؟ نگاهی به دست و بالم کرد و فقط خ ر و کاغذ دید. گفت: تو که دوربین نداری. یکی دیگر از محافظ ها گفت: بگذار بره، هماهنگه. بعد در گوشم گفت: باز هم کتاب های خوب بنویس! از میله های داربست گرفتم و گفتم: «سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این جوانک را!»مردم پایین جایگاه موج می خوردند. من از نوشتن عقب افتاده بودم. یک عده ایستاده بودند روی تلّ آوار. بعضی ها هم روی مقواهای کارتن های کمک های مردمی و بسته های هلال احمر شعار نوشته بودند و روی دست بلند کرده بودند. بین جمعیت، ی ها و ی های امدادگر هم بودند، همین طور طلبه هایی که آمده بودند برای کمک به مردم س ل. از دورتر هم مردم همچنان می آمدند. بعضی سلانه سلانه و بعضی به دو.آقا سلام د و مردم بلندبلند جواب سلامشان را دادند. آقا این طور شروع د که: خیلی مایل بودیم که در وقتی به شهر شما بیاییم که دل های شما شاد باشد، زندگی شما م باشد؛ دوست نداشتیم در شرایطی به این شهر عزیز و میان شما مردم مهربان و باوفا بیاییم که دچار غم و حادثه و بلا و مصیبت شده اید، برای ما خیلی تلخ است. ما با یکایک دل های داغدار -چه در این شهر، چه در ای دیگر، چه در روستاهایی که در سرتاسر استان آسیب دیده اند- و با غم شما همدردیم؛ برای ما دل های پُر از غم و فکرهای گرفتار به وجود می آید.آقا از ایستادگی و پهلوانی مردم این دیار در زمان جنگ گفتند و توصیه شان د به استقامت در این اتفاق. از حرکت همدلانه ی مردم و مسئولین در مواجهه با ز له ی کرمانشاه قدردانی د.وسط همین صحبت ها بود که به برداری که جلوی دیدشان را گرفته بود، گفتند: کنار بایستید من این جمعیت را ببینم. بعضی از شنیدن این حرف حال د و صلوات فرستادند. آن بخشی از جمعیت که با کنار رفتن بردار در دید آقا قرار گرفتند، برایشان دست تکان دادند. به گمانم خطاب این جمله ی می تواند فقط این بردار نباشد؛ هر ی است که در ایران بین مردم و ی قرار می گیرد!صحبت ها طولانی نشد؛ اقتضای آن وضعیت هم بیشتر از این نبود. یک نفر نوزادی را در آغوش، بین جمعیت با زحمت جلو می برد سمت آقا که در ازدحام گیر کرد. روی جایگاه، پسرهای آقا را هم دیدم که گوشه و کنار ایستاده بودند. غیر از پسر ارشد، سه پسر دیگرشان بودند.آقا از پله ها که پایین می آمدند یک نفر در هیئت یکی از بزرگان اهل سنت جلو رفت؛ خیلی برایم آشنا بود. از یک نفر پرسیدم کیست؟ گفت: ملّاقادر قادری. یادم آمد؛ ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره ی پاوه با آقا دیدار کرده بود؛ در سفر آقا به کردستان هم دیده بودمش. بعداً متوجه شدم از ابتدای ز له آمده بوده کمک؛ آقا تنگ و گرم در آغوشش گرفت.جلوتر، دخترکی با روسری سبزرنگ جلو رفت چیزی گفت و به گریه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عبای آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در ز له از دست داده بود. داغ دیده بود و وقتی دیدمش یاد بچه هایی افتادم که چندروزی است یتیم شده اند و انگار حالا به آغوش پناه آورده اند: الم یجدک یتیما فاوی؟ آقا ایستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. یکی از عکاس ها به من تذکر داد که می خواهیم حرکت کنیم، جا نمانی! دویدیم سمت ماشین و راه افتادیم.ماشین آقا از محوطه در آمد و از بلوار اصلی شهر رد شد. مردم دست تکان می دادند و آقا جواب می داد. از شهر درآمدیم و رفتیم توی دشت. می رفتیم سمت روستاها. چند کیلومتر جلوتر پیچیدیم داخل یکی از روستاهای چهارگانه ی کوئیک: کوئیک مجید. مردم روستا نمی دانستند چه خبر است که شلوغ شده. امداد روستاها دست بود. توی روستاها ی ها و ها هم بودند. آن ها که فهمیدند آقا آمده از مردم جلوتر افتادند. ماشین آقا جایی ایستاد. آقا از دیوارهای اب شده ی خانه ای رد و وارد محوطه ی خانه شدند. به یکی دو چادری که در حیاط بود سر زدند و احوالپرسی د؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود. مردم روستا جمع شدند و ناباورانه آقا را به هم نشان می دادند. جوانی روی دیوار نیمه م وبه ایستاده بود و با موبایل می گرفت. بلندگوی دستی آوردند. چند نفر گفتند بنشینید بنشینید. نشسته و ننشسته، آقا چند کلامی صحبت د. همین موقع زنی از جلویم رد شد؛ غرغر می کرد. گفتم: چی شده خانم؛ گفت: این ها همه اش شلوغی بیخود است، هیچ به درد ما نمی رسد. گفتم: مشکلتان چیه؟ بغض کرد و گفت: شوهرم مریضه، داروش را پیدا نمی کنم. اسم دارو و شماره تلفنش را در دفترم نوشتم و گفتم: نگران دارو نباش، از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنیم. زن خوشحال شد و کُردی دعایم کرد. آن موقع نمی دانستم چه خواهم کرد ولی مطمئن بودم ی را پیدا می کنم که خواسته ی زن را انجام دهد. (*)بعد از صحبت آقا، حرکت کردیم. از آنجا رفتیم کوئیک حسن؛ در روستای دوم مردم هوشیارتر بودند. معلوم بود با موبایل خبردار شده اند. در این روستا ریش سفیدی جلوی ماشین دوید و گفت: عزیز وایس! البته نمی شد به راحتی ایستاد. ماشین در محوطه ی بازتری ایستاد. خانه های زیادی ویران شده بود. تیرک های چوبی از میان آوار بیرون زده بود. تک وتوک خانه ها و اتاق هایی که اسکلت داشتند س ا بودند. مردم در محوطه ی خانه هایشان چادر زده بودند؛ چادرهای هلال احمر و البته چادرهایی که با نِی، خودشان س ا کرده بودند. آقا در میان ازدحام مردمی که جمع شده بودند، رفتند سمت یکی از چادرها؛ جلوی چادر به زنی که آنجا بودند گفتند: مردت کجاست؟ زن جواب داد: بیمارستان. موج جمعیت من را عقب راند و نشد حرف ها را بشنوم. در چادر بعدی، آقا وارد شد و لابد بعد از احوالپرسی بیرون آمد. مردی جلو آمد و گفت: شما را به خدا مواظب باشید، وسایل ما توی چادر است، زندگی مان از بین نرود. بچه های امدادگر که در روستا کمک می د و جمع شده بودند آقا را ببینند، حلقه زدند دور چادر مرد و فشار جمعیت را نگه داشتند تا وسایل و چادر روستایی، زیر دست و پا نماند. یکی از این ها گریه می کرد؛ پشتش را کرده بود به جمعیت و فریاد میزد: دمت گرم آقا، دمت گرم.گمانم در کوئیک سوم بود که لابلای جمعیت جوانی را دیدم که کاپشن قرمز پوشیده بود و دست و پا زد و خودش را به آقا نزدیک کرد و دست آقا را گرفت. می خواست حرف بزند آقا اشاره د که صبر کند تا اول خانمی که سن و سال هم داشت حرف بزند. وسط آن جمعیت زیاد و ازدحام سرسام آور، پیرزن به آقا نزدیک شد و گفت: خیلی خوش آمدی، محل س ت نیاز داریم آقاجان، دستمان به دامنت به خانه نیاز داریم، اینجا شهید زیاد دادیم، بچه هامان، برادرزاده ام، خواهرزاده ام، شوهرم... دستتان درد نکند، خیلی زحمت کشیدید آمدید... آقا پاسخ دادند که خدا دل های شما را آرام کند. جمعیت زن را جابجا کرد.آقا متوجه شد جوان کاپشن قرمز را محافظها دارند دور می کنند. اشاره کرد به جوان و گفت: آن لباس قرمز را بیاورید ببینم چه می خواست بگوید. جوان جلو آمد. تا رسید شروع کرد: چند سال جنگ زده بودیم، به خداوندی خدا حالا وضعمان از آن موقع بدتره، اول امیدمان به خدا بعد به شماست. آقا گفت: شما زمان جنگ یادته؟ جوان گفت: یادم نیست ولی چیزهایی شنیدم. آقا گفت: من آن زمان جنگ هم اینجا بودم. جوان ادامه داد: افتخاره برای دهستان ما که تشریف آوردید، از خدا می خواستیم یک وقت دیگر می آمدید جلوی پایتان قربانی می کردیم... فقط به خدا مردم ما زیر خط فقر هستند، همه بیکار داریم، جوان تحصیل کرده بیکار. توی این مجتمع کوئیک کلی کشته از زیر آوار بیرون کشیدیم... حالا تنها خواسته مان از شما به عنوان معظم انقلاب اینه که هرجا رفتید خیر و برکت داشتید، امیدواریم برای مجتمع کوئیکها هم خیر و برکت داشته باشید. آقا گفتند: ان شاالله؛ و دست کشیدند بر سر و صورت جوان. جوان هم مثل بقیه هم روستایی هایش که نشسته بودند منتظر صحبتهای آقا، نشست.آقا صحبت کوتاهی د و کوئیک سوم هم مثل قبلی ها بازدید شد و بعد رفتیم روستای قلعه بهادری. توی راه صدای بیسیم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بیسیم می گفت روستای قبلی بعضی از عکاس ها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهید که مراعات کنند. مسئول وانت بلند گفت ماجرا را. پشت بیسیم باز هم محافظ آقا گفت: این تأکید آقاست.وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانه ها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّی از سر و صدا بیرون آمد. تا آقا را دید دست هایش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوری آمد که می خواست آقا را بغل کند! آقا کمی خودشان را جمع د. زن فهمید که هیجانش را باید کنترل کند؛ یک قدمی آقا که رسید کوتاه آمد و عبای آقا را بوسید.من رفتم جلوتر. توی یکی از چادرها مردی بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا می شوند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سن دار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد. به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کیومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زن های جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک د. کیومرث گفت: نور آوردید. آقا با همه احوالپرسی د و بعد به نی ها اشاره د و چادر و پرسیدند: این ها را خودتان ساختید؟ زن ها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان د؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت ها لپ بچه ای که بغل یکی از زن ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. خیلی زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند. وقت بیرون رفتن شنیدم که یکی از زن ها به دیگری گفت: چه شانسی داشتیم، بزرگترین افتخار نصیبمان شد.کفش هایم را پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگه های کفشم عوض شده. با توجه به انی که داخل آن چادر بودند دیگر از مصادیق پا در کفش بزرگان محسوب می شدم، حالا اگر نه دو پا، حداقل یک پا!آقا با بلندگوی دستی برای مردم این روستا هم صحبت د: ...خدا لطف خودش را در عوض این مصیبتی که برایتان به وجود آمده شامل ح ان کند... خدا به ما هم توفیق بدهد وظیفه مان را به بهترین شکل انجام بدهیم...روستای آ ی که رفتیم اسمش سراب ذهاب بود. مردم روستا اهل حق بودند. مردها سبیل بلند داشتند. خانه ها با خاک ی ان شده بود. ماشین آقا درست وسط روستا ایستاد. آقا پیاده شد، درست وسط مردم. با آن هایی که دست به سمتش دراز می د، دست داد. بلندگوی دستی که رسید آقا صحبت کرد، چشم در چشمشان: خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می کنم. از خدای متعال متضرعانه درخواست می کنیم رحمت و فضل خودش را شامل ح ان کند... امیدوارم روزی در شادی هایتان شرکت کنم...جوانی وقتی دید دارم توی دفترچه یادداشت می نویسم با لهجه ی کُردی گفت: داری نامه می نویسی؟ مادر من دیالیزی است؛ اسم من را هم بنویس، محسن احمدی هستم. گفتم نامه نمی نویسم ولی اسمت را می نویسم.آقا مردم را دعا کرد و باز هم گروه راه افتاد. بازدیدها دیگر تمام شد. پرسیدم و فهمیدم داریم می رویم اردوگاه ی بازی دراز. در مسیرهایی که بین روستاها می رفتیم و حتی در خود روستاها می دیدیم که جاهایی لباس های ارسالی مردم روی زمین ریخته. هم معلوم می شد که لباس زیاد فرستاده شده، هم اینکه ارسال لباس بدون هماهنگی لازم باعث شده تا لباس های نامتناسب با نیاز ز له زده ها بلااستفاده بماند؛ لباس هایی که می توانست برای انی در زمان و مکانی دیگر به کار بیاید.در خانه ی اردوگاه ی بازی دراز جمع شدیم. آقا روی صندلی گوشه ی سالن نشسته بودند و بقیه در صف . منتظر اذان بودیم. ما حس خسته شده بودیم؛ حتما آقا هم این خستگی را درک کرده بودند.آقا ساعتی را که با زنجیر به قبایشان متصل بود از جیب درآوردند و نگاه د. همه ت بودند. آقا به ملّاقادر قادری که در صف اول نشسته بود گفتند: یاد آن سال ۶۰ در مسجد شما به خیر. بعد، از ملّاقادر راجع به خسارت و تلفات محلشان پرس وجو د. . دوباره سکوت شد، این بار طولانی تر. سکوت آقا عجیب بود، جنسش غم بود. آقا سر تکان دادند، نفس بلندی کشیدند و خیلی آرام گفتند: خیلی کار داره، روستاها خیلی کار داره... با خاک ی ان شده بودند.صدای اذان بلند شد. صف ها مرتب شد و ایستادیم به . بعد از ، ترکیب نشستن کمی عوض شد؛ صندلی آقا را گذاشتند کنار پرچم ایران و ع (ره). فرمانده ها جلو نشستند و بقیه به شکل نیم حلقه. بغل دستی ام بخشدار مرکزی س ل ذهاب بود؛ قبل از اینکه آقا شروع به صحبت کند کمی سؤال پیچش . می گفت امکان دارد آمار تلفات بیشتر شود، چون مردم -مخصوصاً در روستاها- کشته شده ها را بدون اطلاع پزشکی قانونی دفن د. فرمانده و هم بودند. همین طور رئیس بنیاد مسکن و استاندار. آقا شروع د به صحبت :
ز له از آیات الهی است. ز له های دنیایی که ما در برابرشان احساس عجز می کنیم، در برابر ز له ی روز قیامت هیچ است. این ز له باید ما را یاد آن بیندازد. اگر بخواهیم از ح دهشتی که همه ی انسان ها در آن روز دارند نجات پیدا کنیم، امروز باید به بندگان خدا رحم کنیم. با نگاه عزت مندانه... ما چون مبتلا نیستیم ابتلا را نمی فهمیم... الان همه ی زندگی ها جمع شده توی یک چادر، این که زندگی نیست... من در گروه های امداد سیل و ز له حضور داشتم؛ دو چیز لازم است: نجات و امداد... ستاد بحران همیشه باید آماده باشد. حوادث طبیعی که خبر نمی کند. ستاد بحران مثل مرزبانی همیشه باید آماده باشد... حالا کار نجات که تمام شده ولی امداد را بدانید یک کار تمام شدنی نیست... از همه چیز مهم تر، مسئله ی مسکن است، تخلیه ی ن ها و بازسازی. در این کار باید سرعت هم به ج داده بشود. از خانمی در چادری پرسیدم پلاستیک داده اند؟ گفت بله. بعد خودم از سؤالی که شرمنده شدم، مگر پلاستیک معجزه می کند؟ سرمای هوا در این فصل در شب! چطور باید گرمای لازم تأمین بشود؟ باید یک مرکزیتی وجود داشته باشد. در تقسیم امکانات بین ز له زدگان هم یک مرکزیتی لازم است... از یک جا کارها باید مدیریت بشود... تأمین مسکن و بازسازی، یک مدیریت واحد لازم دارد؛ سرعت عمل لازم دارد. ت باید همه ی پشتیبانی های لازم را در این زمینه د... دستگاه های نظامی و غیرنظامی هرکدام به قدر توان خودشان مسئولیت بپذیرند و انجام دهند... کار را جهادی باید دنبال کنید... یکی از خصوصیت های باید کار جهادی باشد...صحبت های آقا که تمام شد جمع صلوات فرستاد و آقا بلند شدند که از در بیرون بروند. جوانی از کنارم رد شد و به آقا گفت: آقا چفیه تان را بدهید به من. آقا به محافظ کنارشان اشاره کرد چفیه را بدهند به آن جوان. جوان دو سه ردیف عقب تر بود. آقا با انگشت نشانش داد. چفیه که از دور شانه آقا بیرون آمد، یک نفر دیگر گوشه اش را گرفت و کشید سمت خودش. آقا می خواستند راهشان را ادامه بدهند که متوجه شدند چفیه به آن جوان نرسیده و مانده بالای سر جمعیت بین یکی دو دست دیگر. ایستادند، برگشتند، نگاه د ببیند چفیه به دست جوان می رسد یا نه. آنهایی که چفیه را گرفته بودند، شرمنده رهایش د و محافظ آن را داد به همان جوانی که آقا گفته بود. آقا رفتند و ما هم کم کم از پی ایشان رفتیم.در اتاق بزرگی کنار خانه سه ردیف سفره انداخته بودند. آقا سر یکی از این سفره ها نشسته بودند؛ بقیه هم جاگیر شدند. مثل همه ی برنامه های نهار و شام، دیگران می آمدند پیش آقا و با ایشان طرح مسئله می د. من قیمه پلو را نیم خورده رها و آرام خزیدم کنار صندلی آقا که ببینم چه حرف هایی رد و بدل می شود.یک نفر داشت می گفت: آواربرداری و تخلیه ی ن ها مشکل است؛ به این زودی ها تمام نمی شود ولی به اندازه ای که در هر خانه یک کان بگذاریم انجام می دهیم.آقا قاشقشان را پایین گذاشتند و گفتند: به من بگویید همین مقدار آواربرداری به اندازه ی کان و استقرار کان تا کی انجام میشه؟
ی جواب نداد. یک نفر گفت: قرارداد ساخت کان ها با کارخانه بسته شده. آقا پرسید: کدام کارخانه؟ جواب دادند: کارخانه های مختلف. جعفری گفت: من دو هزار کان آماده دارم، می گویم بیاورند. یک نفر گفت: هرکدام از آن کان ها یک کفی تریلی می خواهد؛ آوردن دو هزار تا خیلی طول می کشد اما ۵ تا کان پیش ساخته با یک تریلی ۱۰ تن جابه جا می شود و با سرعت هم نصب می شود. فرمانده گفت: این کار برای خانه های ویلایی و روستایی قابل انجام است ولی برای آپارتمان ها نمی شود. ما برای آپارتمان ها زمین هایی را مسطح می کنیم و به هر کدام از اهالی هر محله یک کان در محوطه می دهیم.آقا که داشتند به حرفشان گوش می داد باز گفتند: به من نگفتید تحویل این کان ها تا کی انجام میشه؟یک نفرشان دل را به دریا زد و گفت: تا دو ماه. آقا آرام تکرار د: دو ماه!همین موقع ملّاقادر قادری جلو آمد. دو دستش را گذاشت روی درجه های دو نفر از نظامی هایی که دور آقا نشسته بودند و گفت: آقا قربانت بشم، من مثل این عزیزان درجه روی شانه ندارم ولی روی ما به عنوان سرباز همیشه حساب کنید.آقا لبخند زدند و از جا بلند شدند و با ملّاقادر باز هم روبوسی د. بعد هم یکی دیگر از علمای اهل سنت برای خداحافظی آمد. فرمانده های نظامی آرام با هم صحبت د و رفتند گوشه ی اتاق برای ادامه ی جلسه ی خودشان. جلسه مثل جلسات زمان جنگ بود، آن طور که در ع ها و های مستند دیده ایم؛ گرد نشستند روی زمین و بحث درباره ی حل مسئله ی اسکان، دوباره داغ شد. آقا هم از اتاق بیرون رفتند و ماجرای ما با بازدید ایشان تمام شد.من ذهنم درگیر لحن سؤال آقا بود: به من بگویید تا کی؟پی نوشت: الان که دارم این متن را تمام می کنم، یکی از رفقایم پیام داد که: دارویی که برای آن زن روستایی در کوئیک خواسته بودی به دستش رسید. داروی او زودتر از گزارش من به سرمنزل مقصود رسید.
روایتی از حاشیه های سفر انقلاب به منطقه ز له زده ی س ل ذهاب منتشر شد.به گزارش ایسنا، این روایت را در زیر می خوانید:خبر کوتاه است: ز له آمد. اتفاق هم کوتاه است؛ فقط چند ثانیه ولی تبعات ز له زیاد است؛ بیش از یک کتاب، شاید یک کتابخانه؛ طولانی است، شاید به اندازه ی یک عمر یا عوض شدن یک نسل. دیگر از این به بعد در خاطرات و قصه های س ل ذهاب، ز له ی ۲۱ آبان همیشه یک جای پا خواهد داشت؛ مثل ز له ی رودبار و بم و ورزقان و ...یک نفر از دوستان khamenei.ir زنگ زد و گفت: تهران هستی؟ هروقت این سؤال را می پرسد، می فهمم باید تهران باشم! کمی مکث و خودم به تجربه فهمیدم قضیه چیست؛ پرسیدم: بازدید سرزده؟ جواب نداد. فقط گفت: پس اسمت را رد می کنم. گفتم: شاید نتوانم بیایم؛ گفت: اسمت قبلاً رد شده! و تماس قطع شد.اولین بار در بم با پدیده ی ز له رخ به رخ شدم؛ فردای ز له با رفقا نشستیم به زنگ زدن و جمع امکانات و دارو و لباس و بعد با اولین پرواز رفتیم بم. بارها را همانجا دادیم به هلال احمر و خودمان رفتیم که مثلاً کمک به ز له زده ها. آن روز فهمیدم از «امداد» هیچ نمی دانم و فقط باری هستم روی تلّ مشکلات امدادرسانان حرفه ای. همان شب با یک هواپیمای باری برگشتیم تهران و این تجربه ی سراسر ش ت، چقدر تجربه ی گران بهایی شد.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gif
یکشنبه صبح با هواپیمای آسمان پریدیم به سمت کرمانشاه. از بچه ها پرسیدم قیمت بلیط را؛ از ۹۰ تا ۱۱۰ هزار تومان بود. معلوم بود هر مسئول این کار است، تعداد پروازهای کرمانشاه و قیمت بلیطش را کنترل کرده. فردای ز له، قیمت میلیونی را برای بلیط کرمانشاه دیدیم و بیشتر از این را هم شنیدیم. در هواپیما جستجوهای قبلی ام را نگاهی انداختم؛ آقا در امدادرسانی مناطق سیل زده و ز له زده سابقه ی طولانی داشته اند. حدود پنجاه سال پیش در ز له ی شهر فردوس و دشت بیاض یک گروه ۷۰ نفره تشکیل می دهند و با ب ایی چادر اصلی امداد در میدان اصلی شهر فردوس و بعد فرستادن کمک ها به روستاهای اطراف و کمی بعدتر جور پشم و نخ و دار قالی برای سرگرمی و اشتغال نسبتاً پایدار مردم، تجربه ای حرفه ای را در حدود ۳۰ سالگی از سر می گذرانند. درست ۱۰ سال بعد و در اوج پختگی و البته در دوره ی مبارزات انقلاب و تبعید، امداد در سیل ایرانشهر و ز له ی طبس را تجربه می کنند. بعد از انقلاب هم در ز له های رودبار و بم و ورزقان حضور مستقیم داشتند و پیگیری های مجدّانه. همه ی این ها نشان می دهد ایشان نسبت به مسئله ی بلایای طبیعی و تحمیلی، شناخت خوبی دارند. بعدتر در سخنرانی ایشان با مسئولین امداد و بازسازی کرمانشاه متوجه این شناخت شدم. شاید به همین خاطر هم هست که در حدود یک هفته بعد از ز له ها، خودشان شخصاً برای سرکشی می روند و از منطقه بازدید می کنند. ی که در زمان حکومت پهلوی با تمام توان در سیل و ز له به مردم کمک می کرده، الان که مقدرات کشور را به دست دارد قطعاً نمی تواند بی تفاوت از کنار این حوادث بگذرد.هواپیما نشست. بیرون سالن فرودگاه، جوانی آمد پیش ما دو سه نفر و پرسید: شما می دونید چطوری بروم س ل ذهاب؟شاید از حرف هایمان درباره ی ز له، حس کرده بود راهمان به آن سمت است؛ گفتیم نمی دانیم و رفت. در انتظار آمدن ماشین، کنجکاوی ام گل کرد. رفتم سمت صف تا ی های فرودگاه. زن جوانی داشت سؤالات کنجکاوی من را می پرسید. خلاصه اینکه تا ی ها با ۱۰۰ هزار تومان می بردند تا س ل ذهاب، و ترمینال شهر کرمانشاه حرکتی به سمت س ل ندارد. زن جوان ترجیح داد برود تا علوم پزشکی. به نظرم پزشک آمد؛ از این پزشک هایی که داوطلبانه می خواهند بروند منطقه ی ز له زده. هم پسر جوان و هم این زنی که به نظرم پزشک آمد، هر دو تنها بودند و معلوم نبود در یک سازماندهی قرار گرفته باشند. درست اشتباهی که ما در بم کردیم؛ وقتی رسیدیم آنجا هرکدام یک لباس فرم هلال احمر پوشیدیم و چون احساس گرسنگی می کردیم، اول نهار خوردیم و بعد با ماشینی رفتیم داخل شهر. اجساد هنوز کنار خیابان بودند؛ اجسادی که رویشان پتو کشیده شده بود. حال یکی دو تایمان به هم خورد. در یکی از جاهایی که خانه ها اب شده بود، خیلی کور شروع کردیم به آواربرداری. بعد از یک ساعت فهمیدیم روی کوچه داریم آواربرداری می کنیم و اصلاً برای چه داشتیم آوار را حدود ۱۰ متر جابه جا می کردیم؟ دو ساعت که گذشت دست هایمان تاول زد و درد در پا و کمرمان پخش شد و خودمان تبدیل شدیم به انی که احتیاج به کمک و آب و... داشتند.
آدمی که می رود برای امداد باید بداند دقیقاً برای چه کاری می رود و در چه سازماندهی ای قرار است فعالیت کند. تازه آنجا فهمیدیم در چنین شرایطی بهترین جاها برای کمک، ستادهای نظامی هاست؛ چون منظم هستند، فرماندهی دارند، بیسیم و ارتباط دارند، برنامه ی مشخص دارند و...آن موقع توی بم تلگرام وجود نداشت وَ اِلا ما هم بعد از آن دو سه ساعت اول تبدیل می شدیم به امدادگران بی تجربه ی این ز له ی اخیر که وقتی مستأصل شدند، ع و متن و صدای ناامیدکننده با لحن تضرّع گذاشتند و مردم را به هم ریختند. یکی از رفقای باتجربه ام بد و بیراه می گفت به این هایی که از این پیام ها فرستاده بودند؛ می گفت امدادگر حرفه ای مشکل را در صحنه حل می کند. ز له زده روز اول ز له سردش شده؛ خب یک پتو از زیر آوار دربیاور بینداز رویش، مسئله ی سرما را حل کن. چرا با اشک و آه، پیام در تلگرام می گذاری که مردم پتو بفرستید. گیریم مردم همان لحظه پتو بفرستند؛ یک روز طول می کشد لااقل تا پتو برسد. تکلیف چیست در این یک روز؟ ز له زده ها تلف بشوند؟ از آن طرف هم مشکل جدید درست می شود که پتو زیاد می رسد و از اقلام دیگر غفلت می شود. این رفیق باتجربه ی ما می گفت در جاده ها باید ایست بازرسی بگذارند و بی تجربه ها را راه ندهند به منطقه. این ها مشکلات را بیشتر می کنند...دور افتادم از ماجرا؛ قصه ی رفتن ما بود و آمدن آقا. در کرمانشاه، جایی جمع شدیم و منتظر خبر. من به رفقایی که رفته بودند زنگ زدم و احوال منطقه را جویا شدم. عملیات «نجات» که تمام شده بود و «امداد» هم به حد خوبی رسیده بود. شرایط تقریباً تحت کنترل درآمده بود. اصل و تلفات، در س ل ذهاب بود و روستاهای اطرافش؛ حدود ۷۰ درصد تلفات مال آنجا بود. هواشناسی را چک کردیم، باران محتمل بود. عکاس ها نگران عکاسی در هوای بارانی بودند و من به فکر فرو رفتم باران با مردم بی خانمان چه می کند و شاید از معدود دفعاتی که دعا باران نیاید.در هفته ی گذشته هم شرایط بدجور بهم ریخته بود. فرماندهان و و برخی وزرا و رئیس جمهور و رئیس مجلس رفته بودند و بازدیدهایی کرده بودند و برگشته بودند. و البته میدان را باید سپرد به ی که تجربه ی چندتا ز له و حادثه را از سرگذرانده و می داند که رسیدگی به ز له زده یک تخصص است و ساعت به ساعت اولویتش عوض می شود. ساعت های اولیه، اولویت «نجات» است. چند ساعت بعد دیگر نجات بی معنی است و رسیدگی به بازماندگان اولویت دارد. مسئول میدان باید بداند که به بازمانده ی شوک زده باید آب و غذا و برساند و بعد از ۴۸ ساعت باید اولویت را عوض کند به اسکان موقت با چادر. بعد از هفته ی اول هم باید بچه ها را دریافت که از حادثه، چیزی نمی دانند و می خواهند بازی کنند.«امداد» تخصص است و باید توسط متخصص انجام شود. جمع کمک های مردمی توسط افراد و گروه های خودجوش خوب است ولی دیگر بردن و دادن و حضور در صحنه، کاری غیرحرفه ای ست. امداد ز له باید زمان بندی داشته باشد. هیجانِ بعد از روز اول، مثل سمّ است؛ مثلاً این هایی که سگ های تربیت شده و زنده یاب دارند، خودشان با هم گروه دارند و هروقت جایی حادثه ای پیش می آید داوطلبانه و با بیشترین سرعتی که ممکن باشد، به محل حادثه می روند برای عملیات نجات و زنده ی . آن قدر حرفه ای هستند که روز دوم، خودشان برمی گردند چون می دانند که دیگر کارایی ندارند. در جمع آوری و توزیع کمک باید به یک صدا اقتدا کرد وَالا هرج و مرج در شرایط غیرعادی بعد از ز له، خودش پس لرزه ای بدتر از ز له می تواند باشد. شاید به همین دلیل مسئول ستاد بحران کشور و رئیس هلال احمر را باید افرادی کاملاً غیر و باتجربه انتخاب کرد که با عوض شدن ت ها عوض نشوند.این ها چیزهایی بود که از تجربه ی حضور در ز له ی بم و گفتگو با آدم های باتجربه ی بعد از ز له به دست آورده بودم؛ تجربه هایی که استفاده نشده بود، لااقل در حدی که باید استفاده نشده بود.http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifاز کرمانشاه حدود ساعت ۳ عصر راه افتادیم به سمت س ل ذهاب. سعی می کردیم بتوانیم برنامه را حدس بزنیم. روی نقشه، فاصله ها را چک کردیم؛ حدود ۱۶۰ کیلومتر تا س ل راه داشتیم، تعجب کردیم. بعید بود درحالی که امکاناتی در س ل ذهاب نبود، قرار باشد برویم آنجا. ا و مناطق اطراف را نگاه می کردیم ببینیم جایی هست که آقا بخواهد با هواپیما تا س ل ذهاب بیاید یا نه؛ به نتیجه ای نرسیدیم. می دانستیم برنامه ی بازدید، فردا خواهد بود و می دانستیم آقا سر صبح نخواهد آمد که مردم هنوز خواب هستند و می دانستیم زیاد در منطقه نخواهند ماند که کارها مختل شود و می دانستیم با توجه به تجربه ی ورزقان، سر زدن به روستاها هم در برنامه خواهد بود. با این حدسیات نمی توانستیم سردربیاوریم برنامه چطور است. توی همین فکرها و حساب و کتاب ها، رسیدیم به شهری و در شهر به مدرسه ای؛ شهر سالم بود پس س ل ذهاب نبود. پرسیدیم؛ گفتند کرند است، در حدود ۵۰ کیلومتری س ل. آمده بودیم که راه صبح کوتاه شود. مدرسه کنار کوه های دیوارشکلی بود که بدون شیب سر بر آسمان گذاشته بودند. شهر، جان می داد برای لوکیشن ی که در دهه ی شصت اتفاق می افتد؛ انگار در همان زمان مانده. خانه ها یک و دو طبقه، دیوارها آجری و بدون نما، انگار کوچه ی خودمان در زمان دبستان، سی سال پیش! شهر زنده بود ولی اینکه کرند غرب مثل سی سال پیشِ محله های پایین شهر تهران باشد، اصلاً چیز خوبی نبود، اصلاً.وارد حیاط مدرسه شدیم. سرایدار درست در وسط حیاط مدرسه چادر زده بود و خانواده اش داخل آن بودند. معلوم بود مردم هنوز نگران ز له هستند. ما البته وارد ساختمان مدرسه شدیم و در خانه و کلاس ها جاگیر. دیوارها سالم بود و هیچ ترکی ندیدیم. قبل از اینکه همه جا تاریک بشود، گشتی اطراف مدرسه زدم. همه چیز سالم بود. ز له از خود شهر کرند گویا تلفاتی نگرفته بود ولی همه جا همه درباره ی ز له حرف می زدند: نانوایی، مارکت، حتی زن ها جلوی خانه ها؛ زنی که خانه اش کنار مدرسه بود گفت: آمدید کمک؟ هلال احمر که نیستید... هر چه هستید خدا به همراهتان. هر چه خواستید به من بگویید، بدهم؛ فرش، پتو، بخاری. مثل همه ی مردم ایران بود؛ گرم و با احساسِ مسئولیت و بسیار معتمد به ما که معلوم نبود که بودیم ولی حس کرده بود برای کمک می رویم س ل.اگر مردم و مسئولین فقط برای یک نعمت بخواهند شکرگزاری کنند باید برای نعمت همدلی مردم ایران و ملت بودنمان شکر کنند. بگذریم.صبح که داشتم از خانه می آمدم، فاطمه و نرگس -دخترهایم- پرسیدند کجا می روی؟ گفتم می روم کرمانشاه پیش ز له زده ها. رفتند و در اتاقشان جلسه ای گذاشتند و با یک کیسه برگشتند. دو تا دفتر، یک بسته ماژیک رنگی، یک جامدادی پر از مداد رنگی، یک کیف کوچک دخترانه که داخلش یک ماشین کوچک بود و دو سه تا کتاب و یک دفترچه و یک سوت وسی؛ آورده بودند که ببرم برای یکی از بچه های ز له زده. خوب است مردم برای ارسال کمک از بچه هایشان در سنین مختلف سؤال کنند؛ گاهی بچه ها بهتر از ما مسائل را می فهمند. کیسه ی هدیه دخترها را کنار دستم گذاشتم و در مدرسه ی هاجر کرند غرب، در کلاس خانم سلطانی دراز کشیدم. دیدم روی تخته ی کلاس، موضوع انشاء نوشته اند: «در زمان ز له کجا بودید و چه...!» و چه شد؟ یا چه ی را از دست دادید؟ یا چه بر سرتان آمد؟... آن سه نقطه ی آ موضوع، خوب بود. ز له پایانش باز است؛ باز می ماند، بسته نمی شود. باید بلازده باشی تا معنی این سه نقطه را بفهمی.http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifساعت سه و نیم صبح از خواب بلند شدیم. موبایل ها را که نگاه کردیم شوک زده شدیم. همه ی کانال های خبری پر بود از خبر بازدید سرزده و شبانه ی آقا از مناطق ز له زده. خودمان هم نمی دانستیم خبر راست است یا دروغ. برای راستی آزمایی هم راهی نداشتیم. بعضی ها در تلگرام حتی قسم می خوردند که خودشان آقا را دیده اند و با ایشان گفتگو د! تا بخواهیم ته و توی ماجرا را دربیاوریم مجبور شدیم وسایل و موبایل ها را تحویل بدهیم و حرکت کنیم. نم نم باران می آمد، هوا سرد نبود آن چنان؛ مثل تهران، مثل پاییز تهران. جاده خلوت بود. ساعت حدود پنج و نیم بود که رسیدیم س ل ذهاب. اطراف بلوار اصلی پر بود از چادر؛ حتی جاهایی وسط بلوار. بعضی چادرها روشن بودند و بیشترشان خاموش. عجیب بود؛ شهر اب شده بود و لابه لای ساختمان های کاملاً ت یب شده و درست کنارشان، بعضی ساختمان ها کاملاً سالم بودند! ماشین ها و موتورها کنار خیابان اصلی شهر یا لابه لای چادرها پارک بودند. دیدن این همه چادر خاموش، حال آدم را بد می کرد. این مردم چند سال باید با مسئله ی ز له دست و پنجه نرم کنند تا دوباره زندگی شان به ح عادی برگردد؟ماشین پلیس بی صدا در بلوار اصلی می رفت و می آمد؛ لابد برای اینکه مردم احساس امنیت کنند. در ورودی شهر هم پلیس مستقر بود.خوبی چادرها این بود که همه یک شکل بودند؛ لااقل بیشترشان. در بم یکی از مشکلات همین تفاوت چادرها بود و دعواهایی که سر نحوه ی توزیع پیش آمده بود. اینجا فقیر و غنی یک حال پیدا کرده بودند. خانه ها یا کامل اب شده بود یا ایمنی س ت نداشت. به خاطر همین، مردم در نزدیک ترین جا به خانه هایشان چادر زده بودند.هوا ابری بود. خو م و صبحانه خوردیم و مطمئن شدیم پیام های نصفه شب درباره ی بازدید آقا درست نبوده. ساعت حدود هشت صبح یک ماشین که رویش بلندگو نصب بود در شهر می چرخید و اعلام می کرد: مردم قهرمان س ل ذهاب! ی تا دقایقی دیگر در کنار اداره ی برق سخنرانی می کند. معلوممان شد دیگر همه خبر دارند و به تجربه فهمیدیم آقا حدود ساعت ۹ تا ۱۰ خواهند آمد. ما آماده شدیم و مثل برنامه ی سفر سنندج و قم پشت وانت سوار شدیم. داخل وانت خبرنگارها و بردارها می نشستند و جلوی ماشین حرکت می د که بتوانند و ع بگیرند. تجربه ی وانت سواری خبرنگارانه تجربه ی پردردی است. راننده باید خودش را با ازدحام و فرمان مسئول محافظین هماهنگ کند و ما هم پشت وانت باید خودمان را با قوانین استاتیکی و دینامیکی نیوتن هماهنگ کنیم!ما زودتر سر خیابانی ایستاده و شاهد بیدار شدن مردم بودیم. به نظر نمی آمد مردم نسبت به اطلاعیه ای که از بلندگوی سیار پخش می شد، ع العملی نشان می دهند. بیشترشان داشتند با چادرهایشان ور می رفتند که معلوم می کرد هنوز کامل به آن خو نگرفته اند. و چطور می شود به جایی کوچک و سرد و ناپایدار به این زودی خو گرفت. این اولین برنامه و سفر غم بود که با آقا می آمدم. تمام برنامه های قبلی برنامه ی دیدار و شادی و شور بود: کردستان، چالوس، بندرعباس، خوزستان، قم، اسان شمالی و... در آن برنامه ها می دانستیم مردم خواهند آمد، لااقل به کنجکاوی. اینجا ولی مردم همه لااقل درد داشتند، حتی اگر داغ نداشتند.جوان ها از کنار وانت ما رد می شدند و نگاهمان می د. یکی دو نفر جلو آمدند و سر گفتگو را باز د. ز له هم مثل همه ی اتفاقات شبیه خودش، باب اغراق و افسانه سازی را باز می کرد. جوانی می گفت کنار س ل ذهاب روستایی که ۱۷۰ سکنه داشته با خاک ی ان شده و همه ی نینش مرده اند؛ درحالی که بیشترین آمار تلفات روستایی را که از قبل از یکی از دوستان امدادگرم گرفته بودم، مربوط به کوئیک های چهارگانه بود با حدود ۸۰ کشته؛ می گفتند چند لحظه قبل از ز له ی اصلی، لرزشی پیش آمده و مردم هوشیار شدند. به همین دلیل با اینکه بعضی جاها ت یب زیاد بوده ولی آمار تلفات هماهنگ با ت یب نیست.تعداد انی که لباس سربازی و نظامی داشتند در شهر کم نبود. شنیده بودم امداد و بازسازی س ل ذهاب به ، و روستاها به محول شده. به همین خاطر نظامی ها زیاد بودند. روی در و دیوار شهر هم کم نبود بنرهای « در خدمت مردم است» از طرف ی ها و دیوارنوشته های « ، ، هلال احمر متشکریم»ِ مردم. شاید یکی از دلایل واگذاری امداد به نظامی ها شرایط منطقه بود؛ مرزی بودن و خطر ضدانقلاب و .یک جوان تپل و رفیقش دست در گردن هم انداختند و جلوی بچه های عکاس ایستادند. تپل گفت: چندتا ع از ما بگیرید دستتان گرم بشود.
اهل خوزستان بودند، رامهرمز و دزفول؛ می گفتند از وقتی ز له شده موکب هایشان را که برای اربعین زده بودند جمع د و آوردند اینجا. می گفتند ۱۲ روستا را تحت پوشش دارند. گفتم: الان در شهر چه کار می کنید؟ گفت: شما چه کار می کنید؟ و خندید. گفت بچه هایی که توی شهر بودند زنگ زدند و خبر دادند که آقا دارد می آید. گفتیم خب بروید سمت جایگاه. گفت: توی کتاب داستان سیستان خواندم هر کجا خبرنگارها باشند، آقا قرار است بیاید همانجا. همه ی بچه های عکاس و بردار برگشتند به من نگاه د که یعنی: هر چه می کشیم از دست شما می کشیم و دهان و قلم لقی تان. گفتم به من چه، رضا خانی نوشته!
از پسر تپل پرسیدم: در کمک بین شیعه و سنی و اهل حق اولویت بندی وجود داشت؟
تپل که از اول لبخند روی لبش بود جدی شد و گفت: بیشتر روستاها یا اهل سنت هستند یا اهل حق، ولی ما از هیچ نپرسیدیم شیعه است یا غیرشیعه؛ نپرسیدیم وقتی برای استقلال اقلیم کردستان همه پرسی شد، شما شادی کردید یا نه؛ از جوانمردی دور است این کار. ما همان کارهایی که برای زائران حسین علیه السلام می کردیم برای این ها انجام می دهیم. خدا شاهده این قدر غذای گرم دادیم که دیگر ازمان می پرسند غذا چیه؟ گاهی انتخاب می کنند.دوست امدادگرم هم همین حرف را می زد؛ می گفت مردم جیره های خشک را کمتر استفاده کرده اند، چون غذا بهشان می رسد. توزیع امکانات را هم از روستاها شروع کرده اند. دوستم چیز دیگری هم می گفت؛ می گفت کمک های مردمی هم خیلی زیاد بوده، این قدر که بعضی از کمک های مردمی و تی دیگر احتیاج نشده و در جایی دپو کردیم برای روزهای آینده.پسر تپل گفت: آقا حالا که این قدر رفیق شدیم بگذارید ما هم بیاییم روی وانت، آقا رو سیر ببینیم خستگیمون در بره. خودش می دانست نخواهیم گذاشت بیاید روی وانت؛ مخصوصاً که داستان سیستان را خوانده بود.وانت راه افتاد سمت انتهای شهر. راننده را جو گرفت و دست انداز و هوا رفتن و پایین آمدن و فستیوال داد و بیداد ما. انتهای شهر کنار ساختمان های مسکن مهر ایستادیم؛ ساختمان هایی که بهانه ی تسویه حساب شده بود. ساختمان ها س ا بودند، دیوارها نماریخته بود و شیشه ها ش ته. داشتیم همه ی دعواها و استدلال های قضیه ی مسکن مهر را مرور می کردیم که وانت باز با همان سرعت حرکت کرد و برگشتیم سر جای اولمان. شهر بزرگ نبود ولی زیاد بود. مردم داشتند آرام آرام می رفتند سمت جایی که اطلاع داده شده بود. بیشترشان دمپایی به پا داشتند. بیشتر مردم موبایل داشتند. وضعیت خنده داری بود: ما موبایل نداشتیم و همه ی مردم داشتند! این اولین سفری بود که برای موبایل های مردم هیچ برنامه ای وجود نداشت.ساعت هنوز ۱۰ نشده بود که ماشین آقا رسید. به نظرم مردم از روی رفتارشناسی عمومی ماها فهمیدند آقا آمده اند، چون نفهمیدیم چه شد که یک دفعه شلوغ شد؛ همه چیز به هم ریخت. وانت راه افتاد و ماشین آقا پشت سر وانت. جوانی پرید جلو و دو سه بار محکم کوبید به شیشه ی ماشین، همان سمتی که آقا نشسته بود و چیزهایی می گفت با صدای بلند که ما نفهمیدیم. محافظی که با ما روی وانت بود نگران شد. جوان بعد از آن دست کوبیدن ها سرش را جلو آورد و شیشه را بوسید. محافظ خیالش راحت شد.تیم همراه هنوز آرایش خودشان را پیدا نکرده بودند و دور ماشین مردم بودند فقط. وانت ما پیچید توی محله ی فولادی که بیشترین خسارت را دیده بود. کوچه های محله ی فولادی درست شبیه مشهری شده بود که در ع ها و های مستند جنگ دیده بودیم. در پیاده روها آجر و ن ریخته بود. مردم اطراف ماشین آقا می آمدند و نمی آمدند. بعضی موبایل به دست روی تلّ آوار ایستاده بودند. گاهی محافظ ها برای کنترل آن هایی که روی بلندی ایستاده بودند و می گرفتند تلاش می د ولی مگر می شد از تلّ آوار بالا رفت؟ شیشه و کلوخ و میلگرد و... جایی ماشین آقا ایستاد، شاید پانزده ثانیه. امکان نداشت راننده و محافظ ها ۱۵ ثانیه ماشین حامل ایشان را جایی نگه دارند مگر اینکه خود آقا بخواهند. مردم فرصت د جمع شوند. شعارها قر و قاطی شده بود؛ یکی می گفت جانم فدای ، یکی می گفت نوکرتم، یک عده هم هول شده بودند و می گفتند صل علی محمد یاور آمد! کمی طول کشید که هم صدا شوند: دسته گل محمدی به شهر ما خوش آمدی... و کدام شهر!؟... درِ ماشین باز شد؛ آقا که توی آن شرایط، کمربند ایمنی بسته بود، با آرامش کمربند را باز کرد و پیاده شد. از روی وانت پایین پ و رفتم سمت ماشین. مردم ریختند جلو. دست بلند می د که سلام و علیک کنند. آقا با لبخند قدم برمی داشتند. عبای عسلی و قبای کرم قهوه ای و کفش سیاهی که تا خاکی و گلی شدن فاصله ای نداشت. ازدحام اطراف ایشان زیاد شد. اولین باری بود که مدیریت میدان را از دست خارج شده می دیدم. تکان جمعیت، آقا را تکان می داد و نمی شد مستقیم رفت. محافظ ها کم کم به خودشان آمدند و آرایشی گرفتند. جوانی زور می زد خودش را به آقا برساند، یکی از محافظ ها کنارش زد. آقا توی آن شلوغی ایستاد و به او اشاره کرد؛ محافظ ها مجبور شدند بیاورندش. جوان جلو آمد و چند ثانیه ای صحبت شد و دوباره راه افتادند. خیلی ها با صدای بلند سلام می د. جوانی بلند گفت: دمت گرم. زنی صدایش از بقیه متمایز بود؛ می گفت: جانم فدای . خیلی دوست داشتم زن را در آرامش ببینم و بپرسم ز له با زندگیش چه کرده و اوضاعش چطور است که یک هفته بعد از آن حادثه می گوید جانم فدای . آقا با یک دست عصا و عبا را نگه داشته بودند و دست دیگر را برای مردم تکان می دادند. خاک بلند شده بود از شلوغی مردم. چند دقیقه ای به همین شلوغی گذشت که محافظ ها ماشین را جلو آوردند و آقا را سوار د. ما هم پریدیم پشت وانت.

ماشین دور دیگری در محله ی فولادی زد و وارد محوطه ای شد که جایگاه، جلوی در آن بود. پشت جایگاه همه پیاده شدیم. آقای از پله ها بالا رفت و صدای مردم بلند شد. خواستم از جایگاه بالا بروم که محافظی نگذاشت؛ گفت: تو کجا می روی؟ گفتم: پیک نیک... عکاس ها و بردارها کجا می روند؟ نگاهی به دست و بالم کرد و فقط خ ر و کاغذ دید. گفت: تو که دوربین نداری. یکی دیگر از محافظ ها گفت: بگذار بره، هماهنگه. بعد در گوشم گفت: باز هم کتاب های خوب بنویس! از میله های داربست گرفتم و گفتم: «سخنی نرانم تا خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این جوانک را!»

مردم پایین جایگاه موج می خوردند. من از نوشتن عقب افتاده بودم. یک عده ایستاده بودند روی تلّ آوار. بعضی ها هم روی مقواهای کارتن های کمک های مردمی و بسته های هلال احمر شعار نوشته بودند و روی دست بلند کرده بودند. بین جمعیت، ی ها و ی های امدادگر هم بودند، همین طور طلبه هایی که آمده بودند برای کمک به مردم س ل. از دورتر هم مردم همچنان می آمدند. بعضی سلانه سلانه و بعضی به دو.آقا سلام د و مردم بلندبلند جواب سلامشان را دادند. آقا این طور شروع د که: خیلی مایل بودیم که در وقتی به شهر شما بیاییم که دل های شما شاد باشد، زندگی شما م باشد؛ دوست نداشتیم در شرایطی به این شهر عزیز و میان شما مردم مهربان و باوفا بیاییم که دچار غم و حادثه و بلا و مصیبت شده اید، برای ما خیلی تلخ است. ما با یکایک دل های داغدار -چه در این شهر، چه در ای دیگر، چه در روستاهایی که در سرتاسر استان آسیب دیده اند- و با غم شما همدردیم؛ برای ما دل های پُر از غم و فکرهای گرفتار به وجود می آید.

آقا از ایستادگی و پهلوانی مردم این دیار در زمان جنگ گفتند و توصیه شان د به استقامت در این اتفاق. از حرکت همدلانه ی مردم و مسئولین در مواجهه با ز له ی کرمانشاه قدردانی د.وسط همین صحبت ها بود که به برداری که جلوی دیدشان را گرفته بود، گفتند: کنار بایستید من این جمعیت را ببینم. بعضی از شنیدن این حرف حال د و صلوات فرستادند. آن بخشی از جمعیت که با کنار رفتن بردار در دید آقا قرار گرفتند، برایشان دست تکان دادند. به گمانم خطاب این جمله ی می تواند فقط این بردار نباشد؛ هر ی است که در ایران بین مردم و ی قرار می گیرد!صحبت ها طولانی نشد؛ اقتضای آن وضعیت هم بیشتر از این نبود. یک نفر نوزادی را در آغوش، بین جمعیت با زحمت جلو می برد سمت آقا که در ازدحام گیر کرد. روی جایگاه، پسرهای آقا را هم دیدم که گوشه و کنار ایستاده بودند. غیر از پسر ارشد، سه پسر دیگرشان بودند.آقا از پله ها که پایین می آمدند یک نفر در هیئت یکی از بزرگان اهل سنت جلو رفت؛ خیلی برایم آشنا بود. از یک نفر پرسیدم کیست؟ گفت: ملّاقادر قادری. یادم آمد؛ ملّاقادر اهل پاوه بود. هم او که در زمان محاصره ی پاوه با آقا دیدار کرده بود؛ در سفر آقا به کردستان هم دیده بودمش. بعداً متوجه شدم از ابتدای ز له آمده بوده کمک؛ آقا تنگ و گرم در آغوشش گرفت.

جلوتر، دخترکی با روسری سبزرنگ جلو رفت چیزی گفت و به گریه افتاد. آقا دست به سر دخترک گذاشتند و دخترک صورتش را در عبای آقا پنهان کرد. دخترک، پدر و مادرش مجروح شده بودند و بستگانش را در ز له از دست داده بود. داغ دیده بود و وقتی دیدمش یاد بچه هایی افتادم که چندروزی است یتیم شده اند و انگار حالا به آغوش پناه آورده اند: الم یجدک یتیما فاوی؟ آقا ایستاد تا خود دخترک سرش را از عبا بردارد. یکی از عکاس ها به من تذکر داد که می خواهیم حرکت کنیم، جا نمانی! دویدیم سمت ماشین و راه افتادیم.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifماشین آقا از محوطه در آمد و از بلوار اصلی شهر رد شد. مردم دست تکان می دادند و آقا جواب می داد. از شهر درآمدیم و رفتیم توی دشت. می رفتیم سمت روستاها. چند کیلومتر جلوتر پیچیدیم داخل یکی از روستاهای چهارگانه ی کوئیک: کوئیک مجید. مردم روستا نمی دانستند چه خبر است که شلوغ شده. امداد روستاها دست بود. توی روستاها ی ها و ها هم بودند. آن ها که فهمیدند آقا آمده از مردم جلوتر افتادند. ماشین آقا جایی ایستاد. آقا از دیوارهای اب شده ی خانه ای رد و وارد محوطه ی خانه شدند. به یکی دو چادری که در حیاط بود سر زدند و احوالپرسی د؛ داخل چادرها نرفتند چون مرد داخلشان نبود. مردم روستا جمع شدند و ناباورانه آقا را به هم نشان می دادند. جوانی روی دیوار نیمه م وبه ایستاده بود و با موبایل می گرفت. بلندگوی دستی آوردند. چند نفر گفتند بنشینید بنشینید. نشسته و ننشسته، آقا چند کلامی صحبت د. همین موقع زنی از جلویم رد شد؛ غرغر می کرد. گفتم: چی شده خانم؛ گفت: این ها همه اش شلوغی بیخود است، هیچ به درد ما نمی رسد. گفتم: مشکلتان چیه؟ بغض کرد و گفت: شوهرم مریضه، داروش را پیدا نمی کنم. اسم دارو و شماره تلفنش را در دفترم نوشتم و گفتم: نگران دارو نباش، از زیر سنگ هم که شده پیدا می کنیم. زن خوشحال شد و کُردی دعایم کرد. آن موقع نمی دانستم چه خواهم کرد ولی مطمئن بودم ی را پیدا می کنم که خواسته ی زن را انجام دهد. (*)

بعد از صحبت آقا، حرکت کردیم. از آنجا رفتیم کوئیک حسن؛ در روستای دوم مردم هوشیارتر بودند. معلوم بود با موبایل خبردار شده اند. در این روستا ریش سفیدی جلوی ماشین دوید و گفت: عزیز وایس! البته نمی شد به راحتی ایستاد. ماشین در محوطه ی بازتری ایستاد. خانه های زیادی ویران شده بود. تیرک های چوبی از میان آوار بیرون زده بود. تک وتوک خانه ها و اتاق هایی که اسکلت داشتند س ا بودند. مردم در محوطه ی خانه هایشان چادر زده بودند؛ چادرهای هلال احمر و البته چادرهایی که با نِی، خودشان س ا کرده بودند. آقا در میان ازدحام مردمی که جمع شده بودند، رفتند سمت یکی از چادرها؛ جلوی چادر به زنی که آنجا بودند گفتند: مردت کجاست؟ زن جواب داد: بیمارستان. موج جمعیت من را عقب راند و نشد حرف ها را بشنوم. در چادر بعدی، آقا وارد شد و لابد بعد از احوالپرسی بیرون آمد. مردی جلو آمد و گفت: شما را به خدا مواظب باشید، وسایل ما توی چادر است، زندگی مان از بین نرود. بچه های امدادگر که در روستا کمک می د و جمع شده بودند آقا را ببینند، حلقه زدند دور چادر مرد و فشار جمعیت را نگه داشتند تا وسایل و چادر روستایی، زیر دست و پا نماند. یکی از این ها گریه می کرد؛ پشتش را کرده بود به جمعیت و فریاد میزد: دمت گرم آقا، دمت گرم.

http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifگمانم در کوئیک سوم بود که لابلای جمعیت جوانی را دیدم که کاپشن قرمز پوشیده بود و دست و پا زد و خودش را به آقا نزدیک کرد و دست آقا را گرفت. می خواست حرف بزند آقا اشاره د که صبر کند تا اول خانمی که سن و سال هم داشت حرف بزند. وسط آن جمعیت زیاد و ازدحام سرسام آور، پیرزن به آقا نزدیک شد و گفت: خیلی خوش آمدی، محل س ت نیاز داریم آقاجان، دستمان به دامنت به خانه نیاز داریم، اینجا شهید زیاد دادیم، بچه هامان، برادرزاده ام، خواهرزاده ام، شوهرم... دستتان درد نکند، خیلی زحمت کشیدید آمدید... آقا پاسخ دادند که خدا دل های شما را آرام کند. جمعیت زن را جابجا کرد.آقا متوجه شد جوان کاپشن قرمز را محافظها دارند دور می کنند. اشاره کرد به جوان و گفت: آن لباس قرمز را بیاورید ببینم چه می خواست بگوید. جوان جلو آمد. تا رسید شروع کرد: چند سال جنگ زده بودیم، به خداوندی خدا حالا وضعمان از آن موقع بدتره، اول امیدمان به خدا بعد به شماست. آقا گفت: شما زمان جنگ یادته؟ جوان گفت: یادم نیست ولی چیزهایی شنیدم. آقا گفت: من آن زمان جنگ هم اینجا بودم. جوان ادامه داد: افتخاره برای دهستان ما که تشریف آوردید، از خدا می خواستیم یک وقت دیگر می آمدید جلوی پایتان قربانی می کردیم... فقط به خدا مردم ما زیر خط فقر هستند، همه بیکار داریم، جوان تحصیل کرده بیکار. توی این مجتمع کوئیک کلی کشته از زیر آوار بیرون کشیدیم... حالا تنها خواسته مان از شما به عنوان معظم انقلاب اینه که هرجا رفتید خیر و برکت داشتید، امیدواریم برای مجتمع کوئیکها هم خیر و برکت داشته باشید. آقا گفتند: ان شاالله؛ و دست کشیدند بر سر و صورت جوان. جوان هم مثل بقیه هم روستایی هایش که نشسته بودند منتظر صحبتهای آقا، نشست.

آقا صحبت کوتاهی د و کوئیک سوم هم مثل قبلی ها بازدید شد و بعد رفتیم روستای قلعه بهادری. توی راه صدای بیسیم مسئول وانت درآمد؛ محافظ آقا از پشت بیسیم می گفت روستای قبلی بعضی از عکاس ها با کفش رفتند داخل چادر مردم، تذکر بدهید که مراعات کنند. مسئول وانت بلند گفت ماجرا را. پشت بیسیم باز هم محافظ آقا گفت: این تأکید آقاست.وارد روستای قلعه بهادری شدیم. جلوی یکی از خانه ها ایستادیم. آقا وارد حیاط خانه شد. وقتی آقا وارد حیاط شد، هنوز مردم روستا جمع نشده بودند. زن مسنّی از سر و صدا بیرون آمد. تا آقا را دید دست هایش را باز کرد و آمد سمت آقا. جوری آمد که می خواست آقا را بغل کند! آقا کمی خودشان را جمع د. زن فهمید که هیجانش را باید کنترل کند؛ یک قدمی آقا که رسید کوتاه آمد و عبای آقا را بوسید.

من رفتم جلوتر. توی یکی از چادرها مردی بود؛ اجازه گرفتم، کفشم را درآوردم و داخل شدم. حدس زدم چون مرد داخل چادر هست آقا وارد آنجا می شوند. اسم مرد را پرسیدم، کیومرث قوچانی بود. دو زن جوان هم داخل چادر بودند و زنی سن دار. چادر را خودشان علم کرده بودند، با نِی و نایلون. حدسم درست بود: آقا جلوی چادر ایستاد. به کیومرث گفتم: برو جلو تعارف کن. کیومرث دستپاچه بود، بچه را داد بغل یکی از زن های جوان و رفت جلوی ورودی چادر. کیومرث دست دراز کرد و دست داد. آقا دستش را نگه داشت و داخل شدند؛ سلام و علیک د. کیومرث گفت: نور آوردید. آقا با همه احوالپرسی د و بعد به نی ها اشاره د و چادر و پرسیدند: این ها را خودتان ساختید؟ زن ها جواب مثبت دادند. آقا دعایشان د؛ یک قدم جلوتر رفتند و با نوک انگشت ها لپ بچه ای که بغل یکی از زن ها بود را گرفتند و بعد همان نوک انگشتانشان را بوسیدند. خیلی زود هم از چادر خارج شدند. همراه آقا پسرشان هم داخل آمدند. وقت بیرون رفتن شنیدم که یکی از زن ها به دیگری گفت: چه شانسی داشتیم، بزرگترین افتخار نصیبمان شد.

کفش هایم را پوشیدم و بیرون آمدم. همان موقع فهمیدم یکی از لنگه های کفشم عوض شده. با توجه به انی که داخل آن چادر بودند دیگر از مصادیق پا در کفش بزرگان محسوب می شدم!آقا با بلندگوی دستی برای مردم این روستا هم صحبت د: ...خدا لطف خودش را در عوض این مصیبتی که برایتان به وجود آمده شامل ح ان کند... خدا به ما هم توفیق بدهد وظیفه مان را به بهترین شکل انجام بدهیم...http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifروستای آ ی که رفتیم اسمش سراب ذهاب بود. مردم روستا اهل حق بودند. مردها سبیل بلند داشتند. خانه ها با خاک ی ان شده بود. ماشین آقا درست وسط روستا ایستاد. آقا پیاده شد، درست وسط مردم. با آن هایی که دست به سمتش دراز می د، دست داد. بلندگوی دستی که رسید آقا صحبت کرد، چشم در چشمشان: خدمت برادران و خواهران عزیز سلام عرض می کنم. از خدای متعال متضرعانه درخواست می کنیم رحمت و فضل خودش را شامل ح ان کند... امیدوارم روزی در شادی هایتان شرکت کنم...

جوانی وقتی دید دارم توی دفترچه یادداشت می نویسم با لهجه ی کُردی گفت: داری نامه می نویسی؟ مادر من دیالیزی است؛ اسم من را هم بنویس، محسن احمدی هستم. گفتم نامه نمی نویسم ولی اسمت را می نویسم.آقا مردم را دعا کرد و باز هم گروه راه افتاد. بازدیدها دیگر تمام شد. پرسیدم و فهمیدم داریم می رویم اردوگاه ی بازی دراز. در مسیرهایی که بین روستاها می رفتیم و حتی در خود روستاها می دیدیم که جاهایی لباس های ارسالی مردم روی زمین ریخته. هم معلوم می شد که لباس زیاد فرستاده شده، هم اینکه ارسال لباس بدون هماهنگی لازم باعث شده تا لباس های نامتناسب با نیاز ز له زده ها بلااستفاده بماند؛ لباس هایی که می توانست برای انی در زمان و مکانی دیگر به کار بیاید.http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifhttp://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/ver2/li_star_1.gifدر خانه ی اردوگاه ی بازی دراز جمع شدیم. آقا روی صندلی گوشه ی سالن نشسته بودند و بقیه در صف . منتظر اذان بودیم. ما حس خسته شده بودیم؛ حتما آقا هم این خستگی را درک کرده بودند.
آقا ساعتی را که با زنجیر به قبایشان متصل بود از جیب درآوردند و نگاه د. همه ت بودند. آقا به ملّاقادر قادری که در صف اول نشسته بود گفتند: یاد آن سال ۶۰ در مسجد شما به خیر. بعد، از ملّاقادر راجع به خسارت و تلفات محلشان پرس وجو د. دوباره سکوت شد، این بار طولانی تر. آقا خیلی آرام گفتند: خیلی کار داره، روستاها خیلی کار داره... با خاک ی ان شده بودند.صدای اذان بلند شد. صف ها مرتب شد و ایستادیم به . بعد از ، ترکیب نشستن کمی عوض شد؛ صندلی آقا را گذاشتند کنار پرچم ایران و ع (ره). فرمانده ها جلو نشستند و بقیه به شکل نیم حلقه. بغل دستی ام بخشدار مرکزی س ل ذهاب بود؛ قبل از اینکه آقا شروع به صحبت کند کمی سؤال پیچش . می گفت امکان دارد آمار تلفات بیشتر شود، چون مردم -مخصوصاً در روستاها- کشته شده ها را بدون اطلاع پزشکی قانونی دفن د. فرمانده و هم بودند. همین طور رئیس بنیاد مسکن و استاندار. آقا شروع د به صحبت :
ز له از آیات الهی است. ز له های دنیایی که ما در برابرشان احساس عجز می کنیم، در برابر ز له ی روز قیامت هیچ است. این ز له باید ما را یاد آن بیندازد. اگر بخواهیم از ح دهشتی که همه ی انسان ها در آن روز دارند نجات پیدا کنیم، امروز باید به بندگان خدا رحم کنیم. با نگاه عزت مندانه... ما چون مبتلا نیستیم ابتلا را نمی فهمیم... الان همه ی زندگی ها جمع شده توی یک چادر، این که زندگی نیست... من در گروه های امداد سیل و ز له حضور داشتم؛ دو چیز لازم است: نجات و امداد... ستاد بحران همیشه باید آماده باشد. حوادث طبیعی که خبر نمی کند. ستاد بحران مثل مرزبانی همیشه باید آماده باشد... حالا کار نجات که تمام شده ولی امداد را بدانید یک کار تمام شدنی نیست... از همه چیز مهم تر، مسئله ی مسکن است، تخلیه ی ن ها و بازسازی. در این کار باید سرعت هم به ج داده بشود. از خانمی در چادری پرسیدم پلاستیک داده اند؟ گفت بله. بعد خودم از سؤالی که شرمنده شدم، مگر پلاستیک معجزه می کند؟ سرمای هوا در این فصل در شب! چطور باید گرمای لازم تأمین بشود؟ باید یک مرکزیتی وجود داشته باشد. در تقسیم امکانات بین ز له زدگان هم یک مرکزیتی لازم است... از یک جا کارها باید مدیریت بشود... تأمین مسکن و بازسازی، یک مدیریت واحد لازم دارد؛ سرعت عمل لازم دارد. ت باید همه ی پشتیبانی های لازم را در این زمینه د... دستگاه های نظامی و غیرنظامی هرکدام به قدر توان خودشان مسئولیت بپذیرند و انجام دهند... کار را جهادی باید دنبال کنید... یکی از خصوصیت های باید کار جهادی باشد...

صحبت های آقا که تمام شد جمع صلوات فرستاد و آقا بلند شدند که از در بیرون بروند. جوانی از کنارم رد شد و به آقا گفت: آقا چفیه تان را بدهید به من. آقا به محافظ کنارشان اشاره کرد چفیه را بدهند به آن جوان. جوان دو سه ردیف عقب تر بود. آقا با انگشت نشانش داد. چفیه که از دور شانه آقا بیرون آمد، یک نفر دیگر گوشه اش را گرفت و کشید سمت خودش. آقا می خواستند راهشان را ادامه بدهند که متوجه شدند چفیه به آن جوان نرسیده و مانده بالای سر جمعیت بین یکی دو دست دیگر. ایستادند، برگشتند، نگاه د ببیند چفیه به دست جوان می رسد یا نه. آنهایی که چفیه را گرفته بودند، شرمنده رهایش د و محافظ آن را داد به همان جوانی که آقا گفته بود. آقا رفتند و ما هم کم کم از پی ایشان رفتیم.در اتاق بزرگی کنار خانه سه ردیف سفره انداخته بودند. آقا سر یکی از این سفره ها نشسته بودند؛ بقیه هم جاگیر شدند. مثل همه ی برنامه های نهار و شام، دیگران می آمدند پیش آقا و با ایشان طرح مسئله می د. من قیمه پلو را نیم خورده رها و آرام خزیدم کنار صندلی آقا که ببینم چه حرف هایی رد و بدل می شود.یک نفر داشت می گفت: آواربرداری و تخلیه ی ن ها مشکل است؛ به این زودی ها تمام نمی شود ولی به اندازه ای که در هر خانه یک کان بگذاریم انجام می دهیم.آقا قاشقشان را پایین گذاشتند و گفتند: به من بگویید همین مقدار آواربرداری به اندازه ی کان و استقرار کان تا کی انجام میشه؟
ی جواب نداد. یک نفر گفت: قرارداد ساخت کان ها با کارخانه بسته شده. آقا پرسید: کدام کارخانه؟ جواب دادند: کارخانه های مختلف. جعفری گفت: من دو هزار کان آماده دارم، می گویم بیاورند. یک نفر گفت: هرکدام از آن کان ها یک کفی تریلی می خواهد؛ آوردن دو هزار تا خیلی طول می کشد اما ۵ تا کان پیش ساخته با یک تریلی ۱۰ تن جابه جا می شود و با سرعت هم نصب می شود. فرمانده گفت: این کار برای خانه های ویلایی و روستایی قابل انجام است ولی برای آپارتمان ها نمی شود. ما برای آپارتمان ها زمین هایی را مسطح می کنیم و به اهالی هر محله یک کان بزرگ در محوطه می دهیم.آقا که داشتند به حرفشان گوش می داد باز گفتند: به من نگفتید تحویل این کان ها تا کی انجام میشه؟یک نفرشان دل را به دریا زد و گفت: تا دو ماه. آقا آرام تکرار د: دو ماه!

همین موقع ملّاقادر قادری جلو آمد. دو دستش را گذاشت روی درجه های دو نفر از نظامی هایی که دور آقا نشسته بودند و گفت: آقا قربانت بشم، من مثل این عزیزان درجه روی شانه ندارم ولی روی ما به عنوان سرباز همیشه حساب کنید.آقا لبخند زدند و از جا بلند شدند و با ملّاقادر باز هم روبوسی د. بعد هم یکی دیگر از علمای اهل سنت برای خداحافظی آمد. فرمانده های نظامی آرام با هم صحبت د و رفتند گوشه ی اتاق برای ادامه ی جلسه ی خودشان. جلسه مثل جلسات زمان جنگ بود، آن طور که در ع ها و های مستند دیده ایم؛ گرد نشستند روی زمین و بحث درباره ی حل مسئله ی اسکان، دوباره داغ شد. آقا هم از اتاق بیرون رفتند و ماجرای ما با بازدید ایشان تمام شد.من ذهنم درگیر لحن سؤال آقا بود: به من بگویید تا کی؟انتهای پیام