اقتصاد گردان

: کمینه:۱°بیشینه:۱۰° به روز شده در: ۰۵ آذر ۱۳۹۶ - ۱۶:۵۱ صفحه نخست » عمومیکد خبر: ۱۰۳۸۵۰تاریخ انتشار: ۰۵ آذر ۱۳۹۶ - ۱۶:۴۰اقتصادگرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناققتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گرداناقتصاد گردان
bookmark and sharexshare stumble upon delicious digg cloob تازه های سایتپربینندهپربحث ترین عناوینتمام حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به اقتصادگردان است و استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است طراحی و تولید: "ایران سامانه"
به گزارش خبرنگار دفاع پرس از سمنان، کتاب «عبور از رمل» خاطرات «ابوالفضل حسن بیگی» به قلم «محمدمهدی عبدالله زاده» به رشته تحریر در آمده و توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس منتشر شده است. ابوالفضل حسن­ بیگی فرمانده قرارگاه حمزه سیدال (ع) جهاد سازندگی در این کتاب به جهت حضور مستمر در خط مقدم و شرکت در جلسات فرماندهان جنگ، خاطراتی شنیدنی از نقش ی رزمی در دفاع مقدس بیان نموده است.خاطرات زیر برگرفته از این مجموعه است که در ادامه می خوانید.محل خدمت گردان هانیروهایی که به جبهه می آمدند، عصاره مردم منطقه خودشان بودند. در قرارگاه حمزه 9 گردان داشتیم که هر کدامشان کیفیت ویژه ای داشتند، زیرا اقلیم منطقه شان متفاوت بود. برخی از نظر جسمی تواناتر بودند، مثل بچه های همدان، زنجان و دامغان که مناطق سخت را به آنها می دادیم. اینها جسمشان ورزیده و از نظر مذهبی و روحی روانی هم بیشتر به چشم می آمدند و از عقبه خوبی برخوردار بودند. از این عده هر تعداد شهید و مجروح می شدند، به جایشان نیرو اعزام می شد و هیچ وقت با کاهش و کمبود نیرو مواجه نبودند. روحیه سازگاری استان ها هم با هم فرق می کرد. مثلاً بچه های زنجان، همدان و دامغان را به هر لشکری مأمور می کردیم، خیلی راحت با آنها سازگار می شدند. این موضوع سبب می شد تا فرماند هان هم به آنها علاقمند باشند.در منطقه سردشت، جهادهای سمنان و همدان با هم کار می د. قسمت جنوبی منطقه «تا آلوت» دست همدان و قسمت شمالی و روستاهای آنجا تا جنگل های «آلواتان» در اختیار بچه های سمنان بود. بعضی استان ها در قسمت راهسازی توانایی بیشتری داشتند. مثل قم که چون در منطقه شان روستاهای زیادی داشتند، در بخش راهسازی بیشتر کار کرده بودند. گردان استان های زنجان، همدان، اراک، قم، آذربایجان، چهارمحال و بختیاری و استان سمنان به لحاظ ی، نیروی انسانی و کمک های مردمی، عقبه خوبی داشتند. به همین دلیل، در عملیات های جنوب، مأموریت های سنگینی به قرارگاه حمزه می دادند. گردان حسین (ع) شاهرود در شهر مهاباد مستقر شد. بچه های دامغان گردان ضربت شدند؛ در هر نقطه ای که می خواست عملیات شود، این گردان می رفت و با ، عملیات انجام می داد. گردان ولی عصر (عج) سمنان هم با مشارکت تعدادی از بچه های دامغان، دوباره تشکیل شد. این گردان در شهر شاهین دژ مستقر شد. عمده ترین کار ما احداث پل شاهین دژ و ساخت جاده های روستاهایی بود که پا ازی می شد. از شاهین دژ به بوکان جاده ساختیم. این منطقه چون بن بست بود، جاده نداشت و روستاها صعب العبور بودند. بعضی از بچه ها مثل مهدوی و بعضی از راننده لودرها و بولدوزرها، حدود ی ال به بچه های سمنان کمک می د تا گردان ولی عصر (عج) شکل گرفت. در حقیقت بچه های گرمسار و سمنان یک گردان تشکیل دادند و مرتضی شادلو هم فرمانده گردانشان بود. گردان ضربت، یا همان گردان مستقل رسول اکرم (ص) آرام آرام در منطقه مریوان مستقر شد تا منطقه مریوان را برای عملیات والفجر4، آماده کند. قبل از والفجر 4 در همه مناطق که عملیات پا ازی انجام می شد، این گردان کارش را تحت عنوان «گردان ضربت قرارگاه حمزه» انجام می داد.امکانات، تجهیزات و نیروهای استان سمنان به حدی رسید که به سه گردان تبدیل شد. مقر گردان شاهرود در مهاباد و مقر گردان دامغان در شاهین دژ بود. شاهین دژ شیعه نشین بود. بعداً جهاد چهارمحال و بختیاری و دامغان را در مریوان، جهاد زنجان را در سقز، جهاد همدان را در سردشت، جهاد قم را در پسوه، جهاد اراک را درسنندج و آذربایجان را در پیرانشهر مستقر کردیم. با توجه به توانایی گردان ها و حجم کار، تقسیم کار می کردیم. در بعضی از جاها با مسئولین آنها م می کردیم. بعضی از گردان ها هم قبول نمی د و زیر بار نمی رفتند. با توجه به شناختی که داشتیم، می گفتیم این کار، کار شماست ولی هر فرمانده حق داشت که با توجه به توان و امکاناتش، نظرش را بگوید. دستور نبود. فرمان ها اقناعی بود. البته وقتی دستور ولایی می شد، دیگر تمام بود. وقتی به فرمانده فشار می آمد، چون فرمان ولایی بود، طبیعتاً دیگر لازم الاجرا بود. در سطح گردان ها،گروهان ها و دسته ها هم، همین مسئله وجود داشت؛ هرچند سعی می کردیم قانعشان کنیم، اما در بین ما روابط عاطفی، ی، انقل و ولایی حاکم بود.توسعه سازمانیچون گردان های مستقل شهرستان ها در قرارگاه حمزه تشکیل شد، باید قرارگاه وسیع تر می شد. با توافق وزارت صنایع و بنیاد مستضعفان، کل ساختمان شماره 2 ناسیونال ارومیه یداری شد. قرارگاه انبارهای زیادی لازم داشت؛ پشت این ساختمان باغ بزرگی بود، آنجا هم یداری و به تعمیرگاه سنگین و نیمه سنگین قرارگاه تبدیل شد. در قسمت شمالی قرارگاه هم، اول و آ زمینی به مساحت حدود 30 تا 35 هزار مترمربع که قرار بود بعدها خیابان شود؛ بسته شد و به انبار قرارگاه تبدیل گردید. هفت تار زمین هم در خیابان شهید بهشتی گرفتیم و به انبارهای تدارکاتی و ی قرارگاه تبدیل کردیم تا مراکز ما پراکنده نباشند.کادر قرارگاه حمزه هم از کادر نخبه و آموزش دیده بود و به راحتی می توانستند دو سه قرارگاه تاکتیکی را اداره کنند. سه قرارگاه تاکتیکی داشتیم؛ این قرارگاه ها در مریوان، سردشت و پیرانشهر مستقر بودند و امکانات و نیروهای انسانی توانمندی داشتند.تشکیلات نظامی دارای اصطلاحات تیم، دسته، گروهان، گردان، تیپ، لشکر، قرارگاه و است. این اصطلاحات برای ما هم تعریف شده بود، ولی برای فریب دشمن و هم اینکه برای دیگران مفهوم نباشد، به جای «گروهان حاج عقیل»، می گفتیم: «گروه حاج عقیل». خودمان می دانستیم که گروه حاج عقیل در حد یک گروهان به اضافه است. گروه های حاج حسین، حاج مهدی، امینیان و میرزاخانی هم همین گونه بود. کلمۀ گروه برای دشمن در شنود بیسیم ها مفهوم نبود. حجم عملیات هر روز بیشتر می شد. دستگاه های راهسازی بیشتری هم به ما تحویل می شد. گاهی اتفاق می افتاد که تعداد دستگاه های راهسازی، عملیاتی و ی ما بیشتر از نیروهای ثابت و موجود ما بود. گاهی تعداد دستگاه ها به دو برابر نیروها هم می رسید و آنها را برای عملیات نگه می داشتیم. در عملیات خیبر دیدیم مجموعه نیروهایمان کفاف نیازهای جبهه را نمی دهد. تعداد راننده های ما نصف تعداد ماشین آلاتمان بود، تعدادی برای استراحت رفته بودند؛ تعدادی مجروح شده بودند و تعدادی هم یا هنوز از مرخصی برنگشته بودند یا مأموریتشان را تمدید نکرده بودند. مجموعه نیروهای ستادی به این جمع بندی رسیدند که همه باید رانندگی و کار با دستگاه ها را یاد بگیریم. به این نتیجه رسیدیم که همه، یعنی فرمانده، معاونین، نیروهای ستادی، نیروهای ثابت قرارگاه ها و گردان ها، تبلیغات، روابط عمومی، آشپز، تدارکاتچی، رئیس ستاد جهادگران، همه باید آموزش ببینند.هنگام عملیات، سه برابر زمان پ ند، نیرو نیاز داشتیم. برای حل مشکل نیرو، دو کار انجام دادیم. برنامه ریزی کردیم تا نیروهایی که در هر عملیات از آنها استفاده می کنیم، رانندگی با چند دستگاه را یاد بگیرند. حتی به افرادی که دفعه اول می آمدند آموزش دادیم که چند کار بلد باشند تا اگر یا یاخودمان نیاز داشتیم، از آنها استفاده کنیم. یکی دیگر از پیشنهادات ما، ایجاد مراکز آموزشی در پشت جبهه بود. این مراکز عامل جذب نیرو بودند؛ نیاز هم نبود که نیروها در جبهه کار یاد بگیرند. فکر کردیم با این روش می توانیم از امکانات راهنمایی رانندگی کل کشور هم استفاده کنیم. وقتی این مراکز دایر شد، همه بچه های و جهاد علاقمند شدند که آموزش ببینند و گواهینامه بگیرند. حتی افراد ، ستادی و شورای مرکزی جهاد هم، یک حرفه بیشتر از حرفه اصلی شان یاد گرفتند. بسیاری راننده پایه یک شدند تا در صورت نیاز بتوانند با کمپرسی و اتوبوس هم کار کنند. بعضی ها هم کار با چندین دستگاه را یاد گرفتند. در هشت استانی که با ما کار می د، مراکز آموزشی دایر شد. مرکز آموزشی استان اسان در مشهد و مرکز آموزشی استان سمنان در پادگان شهید ساجدی دامغان بود. این مراکز همه آموزش های مورد نیاز ما را ارایه می د؛ با هم همکاری داشتند و اسلحه هم آموزش می دادند. در استان های قم، زنجان، فارس و اصفهان هم این مراکز دایر شد. نوع آموزش ها در استان ها تقسیم شده بود. هر مرکز به یک نوع آموزش اختصاص داشت؛ ولی در پادگان شهید ساجدی دامغان همه آموزش ها ارایه می شد و از همه استان ها نیرو می پذیرفت و آموزش می داد. نیروهای همه کاره!نیروهای دامغان، اراک، همدان و زنجان یک گردان «به­ اضافه» بودند. گردان به اضافه یعنی گردانی با 4 گروهان؛ البته در ی رزمی باید انعطاف پذیر بودیم تا می توانستیم نیروها را به سرعت جا به جا کنیم. مثلاً در یک مقطع، همه نیروها باید در زدن خاکریز شرکت داشتند؛ پس، از گروهان ها در قالب گردان خاکریز استفاده می شد. راننده ها هم چند منظوره بودند، راننده غلطک، لودر، بولدوزر، گریدر، اسکریپر و کمپرسی بودند و همه، آنها را یاد گرفته بودند. مثلاً افرادی که در گروهان راهسازی بودند، شب عملیات و تا زمان تثبیت منطقه، همه در گروهان های خاکریز ادغام می شدند و در خط مقدم خاکریز می زدند. بولدوزرها معمولاً خاکریز می زدند و لودرها خاکریز را تقویت می د. این نبود که مثلاً گروهان پل، فقط کار پل انجام دهد؛ حتی بنا، سنگ کار و سیمان کارها هم آموزش دیده بودند تا شب عملیات کمک کنند. این، عشق رزمنده ها به عملیات بود. همه برای جنگیدن، شهید شدن یا پیروزی آمده بودند. بعد از عملیات هم خیلی ها سختشان بود که کارهای پشت جبهه را انجام دهند. باید کلی صحبت می کردیم تا بروند و جاده های پشت جبهه را آماده کنند. گاهی در خط، یک گروه که باید دو دستگاه بولدوزر و یک لودر می داشت، تقویت می کردیم و پنج دستگاه بولدوزر و چهار دستگاه لودر داشت. دلیلش هم این بود که اگر جایی مثلاً باید دو کیلومتر خاکریز زده می شد، درست نبود دو گروه بیاوریم. هرچه نیرو در خط کمتر داشتیم، شهید و مجروح کمتری می دادیم. هر گروه یک مسئول، یک مسئول سوخت، یک مسئول آمبولانس و یک مسئول تدارکات داشت. وقتی دو گروه می آمد، همه این افراد لازم بودند؛ از طرفی اگر گروه خسته می شد، باید جایگزین داشتیم. تجربه کرده بودیم که روی یک بولدوزر باید یک راننده بگذاریم. راننده کمکی را در سنگر نگه می داشتیم تا در تیررس خم نباشد. نیرو که خسته می شد، یک ماشین فوراً جایگزین می شد. گاهی به اندازه دو گردان ششصد هفتصد نفره نیرو می آمد. نباید به ی می گفتیم نیا. فرموده بود رفتن به جبهه واجب کفایی است؛ آنها هم احساس تکلیف می د و می آمدند. نیرو را باید نگه می داشتیم؛ ولی باید مراقب جانشان هم بودیم تا شهید و مجروح کمتری بدهیم. استقلال گردان هاهمه گردان های ما مجهز بودند. هر گردان در زمان عملیات، معمولاً بیش از 300 نفر نیرو داشت. برای همین هم آشپزخانه مستقل داشتند. این روش چند فایده داشت. اگر مشکلی در غذای گروهی به وجود می آمد، همه گردان ها دچار نمی شدند. گردان های ما مرتباً نقل مکان می د. بنا بر این می بایست مستقل باشند. حمل غذا سخت بود و غذا سرد می شد. باید آشپزخانه هر گردان در نزدیک ترین منطقه به خودشان بود. نه تنها غذا، بلکه بهداشت و درمان، تعمیرگاه سبک، نیمه سنگین، تدارکات و همه چیزشان مستقل بود. قرارگاه حمزه هم در عملیات به کمک آنها می رفت. قرارگاه حمزه قرارگاه مادر بود؛ مثلاً اگر موتور بولدوزری می سوخت و تعمیرات سنگین اساسی لازم داشت که خودشان قادر نبودند تعمیر کنند، به قرارگاه حمزه می آمد. ما یک تعمیرگاه بزرگ؛ با مساحت تقریبی سه هزار متر مربع زیربنای سقف دار و انبارهایی با قطعات کامل داشتیم. برای گردان ها امکان داشتن انبار نبود، چون دائم جا به جا می شدند. گردان ها حداکثر در حد یک کانتینر قطعات یدکی داشتند. مسئول تدارکات گردان، هفته ای یک بار اجناسی که می خواستند درخواست می کرد و از انبار مرکزی می گرفت .انتهای پیام/
فرمانده گردان محمدباقر(ع) در دوران دفاع مقدس گفت: گردان محمد باقر(ع) از بعد از عملیات فتح المبین به وجود آمد و پس از مدتی به یکی از گردان های قدیمی و تأثیرگذار لشکر حسین(ع) تبدیل شد. به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل ازخطب شکن؛هشت سال دفاع مقدس بی تردید آزمونی بزرگ برای اثبات قدرت ایمان، حقانیت و پایداری ملت ایران است. روزهای حساس و سرنوشت ساز دفاع مقدس ملت مسلمان ایران، سرشار از حماسه آفزینی ها و سلحشوری های بهترین و دلاورترین فرزندان این امت است. تمام آحاد ملت ایران در این دفاع مقدس شرکت داشتند و بسیاری از آنان که حماسه های تاریخی آف د، گاهی به دلیل فروتنی و پرهیز از بازگو آن حماسه ها اغلب ناشناخته مانده اند. خطب شکن به بهانه چهارم دی ماه، روز حماسه و ایثار آران و بیدگل و سالروز آغاز عملیات های کربلای چهار و پنج که گردان محمد باقر(ع) تشکیل شده از رزمندگان منطقه آران و بیدگل در آن به عنوان خط شکن وارد عمل شد و ی بسیاری به انقلاب ی تقدیم کرد، با اکبر احسن زاده به گفتگو نشسته است. وی در این گفتگو از تاسیس گردان محمدباقر(ع) و نقش آن در دفاع مقدس سخن می گوید. *****چگونه از شروع عراق به ایران آگاه شدید؟ برای اولین بار من در مدرسه خبر شروع جنگ را شنیدم. برای ثبت نام رفته بودم، ۳۱ شهریورماه بود و من سال چهارم دبیرستان بودم. از رادیو اعلام شد هواپیماهای دشمن فرودگاه های کشور از جمله فرودگاه مهرآباد و اهواز را بمباران کرده اند و لشکرهای زرهی و پیاده دشمن هم سراسر مرزها را درنوردیده و پیش آمده اند.زمانی که جنگ شروع شد شما چند سال داشتید؟ حدودا ۱۹ سال داشتم.چه زمانی برای اولین بار به جبهه اعزام شدید؟ داد ماه سال ۶۰ بود که برای اولین بار به کردستان اعزام شدیم. آن زمان حدود ۸ ماه از جنگ گذشته بود.از تأسیس گردان محمد باقر(ع) بگویید. خب! می دانید که ما در ابتدای جنگ تیپ و لشکر نداشتیم، سران نظامی ما بعد از چند سال به این نتیجه رسیدند که تیپ و لشکر تشکیل دهند. پنج تیپ تأسیس شد، تیپ حسین(ع)، تیپ نجف اشرف، تیپ محمد رسول الله، تیپ ۲۵ کربلا و تیپ عاشورا. چند لشکر زیر مجموعه این تیپ ها تشکیل شد که داخل این لشکرها، گردان های متفاوتی وجود داشت. این گردان ها به نام ائمه اطهار نام گذاری می شد، یعنی به ترتیب گردان حضرت رسول(ص)، علی(ع)، حسن(ع)، جضرت زهرا(س) و… البته بعدا تیپ ها و لشکرهای دیگری هم به وجود آمد. یکی از این گردان ها هم به نام محمد باقر(ع) نامگذاری شد. این گردان تقریباً از بعد از عملیات فتح المبین به وجود آمد و پس از مدتی به یکی از گردان های قدیمی و تأثیرگذار لشکر حسین(ع) تبدیل شد. در ابتدا بچه های اصفهان فرمانده و کادر آن را تشکیل می دادند، ولی پس از مدتی، قبل از عملیات خیبر، حاج اصغر رجایی به عنوان فرمانده گردان شد. آن زمان بیشتر اعضای گردان از بچه های آران و بیدگل بودند. از بعد از عملیات خیبر تا دو سال بعد از پذیرش قطعنامه، بنده به عنوان فرمانده گردان معرفی شدم. شهید ازی از سال ۶۱ که من به لشکر حسین(ع) رفتم فرمانده لشکر بودند و بعداً حاج حسین بودند که من را برای فرماندهی گردان معرفی د و خاطرات زیادی هم از ایشان دارم. اگر بخواهم بخشی از آن را عنوان کنیم در طلائیه بود که وقتی دستش از بازو قطع شد درخواست آمبولانس نکرد و گفت برای روحیه بچه ها بد است و آمبولانس برای من نیاز نیست و سوار بر موتور شد و به بیمارستان رفت یا خاطره ای دیگر این که یک روز وقتی راننده بلدوزر می خواست خاکریزی بزند به شهادت رسید و پس از آن راننده های دوم و سوم تا پنجم نیز توسط دشمن به شهادت رسیدند خود حاج حسین رفت بالای بلدوزر برای زدن خاکریز و ما به دست و پایش چسبیدیم که شما فرمانده لشکر هستید و نباید بالای بلدوزر بروید چون در دید دشمن هستید؛ ایشان برگشت به ما گفت من اینجا شهید نمی شوم، شهادت من در جای دیگری است و من باید این خاکریز را بزنم و زد.گردان محمد باقر(ع) در دوران دفاع مقدس در چه عملیات هایی شرکت کرد؟ این گردان درعملیات والفجر چهار، خیبر، عملیات بدر، عملیات والفجر هشت که منجر به فاو شد، عملیات کربلای سه در اسکله الامیه و آب های خلیج فارس صورت گرفت، شرکت داشت؛ در عملیات کربلای پنج، عملیات حلبچه و عملیات های متعدد و کوچک و پاتک های دیگری نیز حضور داشت.نقش گردان در عملیات کربلای چهار چه بود؟ عملیات کربلای چهار در جزایر ام الرصاص و جزایر بوارین و جزیره ماهی گردان خط شکن بود و ی زیادی هم در این عملیات تقدیم و قرآن کرد، از جمله جانشین گردان حاج شیخ جواد قاسمپور… گردان محمد باقر(ع) در عملیات های متعددی که لشکر ۱۴ حسین(ع) شرکت می کرد حضور می یافت و در تعداد زیادی از عملیات ها به صورت گردان عمل کننده حضور داشت، ولی به طور مخصوص در کربلای چهار خط شکن بود. رزمندگان آران و بیدگل در این عملیات خیلی خوب عمل د و از عهده یت خود برآمدند، ولی بالا ه دشمن از عملیات خبر داشت و ی زیادی از گردان تقدیم شد.حاج اکبر احسن زاده در کنار شهید حجت ال جواد قاسم پور قبل از عملیات کربلای ۴ اکبر احسن زاده در کنار شهید حجت ال جواد قاسم پور قبل از عملیات کربلای ۴ شیخ جواد قاسمپور جانشین فرمانده گردان که برای گردان مثل عمود بود، از شاخص ترین ی گردان بود که در همین عملیات به شهادت رسید. البته شهید احمد (عبدالله) صالحی، شهید علی اصغر سنجر، شهید احمد باباکمال، شهید حسین ملکیان و حتی شهید ارب که البته مدتی در گردان بود و پس از آن به لشکر ۸ نجف اشرف رفت و شهید شد، از جمله ی شاخص گردان بودند.در ایام دفاع مقدس بهترین و سخت ترین روز شما چه روزی بود؟ بهترین روزی که داشتیم وقتی بود که فتح مشهر را اعلام د و سخت ترین آن هم روزی بود که خبر رحلت حضرت (ره) به ما رسید، آن روز هفت صبح بود و ما در گمرک مشهر آماده اعزام به شلمچه بودیم که خبر رحلت حضرت (ره) به ما رسید و واقعاً از شنیدن این خبر جا خوردیم و متأثر شدیم.چه خاطره ای از ی گردان محمد باقر(ع) در ذهنتان ماندگار شده است؟ جنگ ما یک جنگ طولانی بود، یک جنگ هشت ساله، جنگی بود که دو هزار و ۵۸۵روز طول کشید و نمی شود از آن خاطره ای در ذهن نداشت. خاطرات از وقتی بخواهید بگویید از طلائیه، از فتح المبین، از بیت المقدس و از همه جا می شود گفت، ولی خاطره ای که فراموش نکرده باشم این است که در فاو بودیم یکی از بچه های گردان ما نعمت الله شریفی مهر از ی گردان و یکی از فرمانده گروهان های ما بود. یک روز به قدری به طرف تانک های عراقی آ ی جی زده بود که تا قبل از شهادتش وقتی راه می رفت از گوشش چرک و خون بیرون می آمد، این قدر شلیک آ ی جی داشت و بعد هم با مجروحیت خاصی که توسط شلیک های هلی کوپتر به سمتش شد به شهادت رسید… خیلی ها نمی دانند در جنگ چه د، خیلی ها نمی دانند جنگ هشت ساله چطور اداره شد و چگونه ادامه پیدا کرد، شاید اگر این حرف ها برای همه گفته شود کمی از دشواری های دفاع مقدس آگاه شوند.حاج اکبر احسن زاده در جمع رزمندگان گردان محمدباقر(ع) اکبر احسن زاده در جمع رزمندگان گردان محمدباقر(ع)از آن جا که بنا به فرمایش (ره) جنگ برای ملت ما یک نعمت است. کدام یک از جنبه های دفاع مقدس می تواند تأثیر بیشتری بر نسل های پس از خود داشته باشد؟ نعمت های زیادی از جنگ برای ما باقی مانده و اگر برگردیم به سخنان خود حضرت (ره) و آن را برای خودمان یادآوری و تجزیه تحلیل کنیم به این نعمت ها پی می بریم. حضرت (ره) می فرمایند: «ما در جنگ به این نتیجه رسیدیم که روی پای خودمان بایستیم.» نتیجه اش این است که روزی کلاشنیکف نداشتیم ولی حالا موشک می سازیم، پس یکی از نعمت ها این است که ما روی پای خودمان ایستادیم. (ره) فرمودند: «ما در جنگ دوست و دشمن خودمان را شناختیم.» ما در جنگ شناختیم دوست ما چه ی است و دشمن ما کیست؟ (ره) در جملاتش می فرماید: «جنگ ما فتح فلسطین را به دنبال دارد.» شما نگاه کنید در جنگ ۳۳ روزه یا در جنگ ۲۲ روزه واقعا با دست خالی فلسطینی ها و بچه های حزب الله چه پیروزی بزرگی را به دست آوردند، این ها همه از نعمت ها و پیروزی های بزرگ جنگ ماست. انتهای پیام/
به گزارش خبرنگار دفاع پرس از مشهد، شهید «محمدحسن نظرنژاد» معاون اطلاعات عملیات قرارگاه ثامن­ الائمه (ع) در فصل سوم کتاب «بابا نظر» نقش یگان­ های اسان را در عملیات «فتح ­المبین» این گونه روایت می­ کند:اوا 1360 و دم دمه ­های عید بود که عراقی­ ها تک ناموفقی را از پایین ارتفاعات میشداغ به سمت شوش، روی مواضع ما انجام دادند. فکر کنم هدف آنها پیشگیری از تک ما بود. آقای حمیدنیا و دیگران می­ گفتند شما با این گردان ­ها به سمت ارتفاعات میشداغ حرکت کنید.جهت حرکت ما، از بین تپه­ های میشداغ و ارتفاعات شوش بود. یک فلش هم از شوش به سمت سایت گذاشته بودند. فلش دیگر، به سمت موسیان بود. این، کل محورهای عملیاتی بود. برای عملیات «فتح المبین»، فقط 48 گردان نیرو از اسان آمده بود. پنج گردان به تیپ ۱۷ علی ابن طالب (ع) قم مأمور شدند. تعدادی از گردان ها از جمله گردان «حاج باقر قالیباف» به تیپ ۱4 حسین (ع) مأمور شدند. تعدادی به تیپ ۲۷ حضرت رسول(ص) رفتند و تعداد دیگری به تیپ عاشورا مأمور شدند. استان اسان، مرکز نیرومندی بود.در تاریخ دوم فروردین ۱۳۶۱ دستور حمله صادر شد. ما در داخل ارتفاعات، شیاری را برای کار انتخاب کردیم. بچه­ های اسان با گردان­ های مستقل به صورت محوری عمل می ­ د. اولین گردانی که قرار شد از پشت به دشمن بزند، گردان «ابوالفضل رفیعی» بود. گردان دوم، گردان «برونسی» بود که حرکت کرد و از را ار شیار دوم رفت. گردان سوم، گردان «امینی» بود. گردان چهارم، گردان « سند» بود. گردان پنجم، گردان «حیدرنیا» بود. گردان ششم، گردان «صمدی» بود. تعداد نفرات هر گردان، متفاوت بود. گردان حاج «باقر قالیباف» چهار گروهان و چهارصد نفر نیرو داشت. با تجربه ­ای که در یکی دو عملیات به دست آورده بودیم، گردان­ها را سبک کرده بودیم. گردان­ها را ۲۸۰ نفری کردیم تا فرمانده گردان بتواند به راحتی کار کند. هر گروهانی بیشتر از هشتاد نفر نبود. برای هر گروهان، ده نفر را برای تخلیه مجروحین و گذاشته بودیم.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»حدود ساعت نه و نیم شب بود که رمز عملیات اعلام شد. گردان آقای «امینی» قرار بود داخل شیار اول برود. گردان آقای هم قرار بود شیار دوم را کنترل کند. چهار گردان دیگر هم قرار حمله به دشمن را داشتند. متأسفانه آن دو گردانی که قرار بود پشت سر بچه­ ها حرکت کنند راه را گم د و به شیار دیگری رفته بودند. آقای «رفیعی» آمد روی خود بیسیم و گفت که ما کاملاً دور خوردیم. او گفت: فکر می­ کنم یک جای خط هنوز باز باشد، خودت را هرچه سریعتر برسان.از یک که موتور داشت، وسیله ­اش را درخواست . هرچه گفتم، موتورش را نداد. خودش پشت موتور نشست و گفت: «من با شما می ­آیم».گفتم: جایی که ما می ­رویم، برگشت در آن وجود ندارد. گفت: اگر شما برنگشتید، من هم برنمی­ گردم. اگر هم برگشتم. موتور را لازم دارم!گفتم: این دو شیار بسته شده. جایی را آدرس داد و گفت: از آنجا می­ شود رفت. محکم بنشینید زمین نخورید.من او را گرفتم. بیسیم چی هم مرا گرفت. حرکت کردیم. یک ساعت توی پیچ و خم شیارها ما را چرخ و تاب داد و عاقبت کنار گردان «ابوالفضل رفیعی» رساند! ما را پیاده کرد و گفت: من بر می گردم.گفتم: برو این دو گردان را پیدا کن.گفت: اگر توانستم پیدا می­ کنم، اگر نتوانستم می­ روم دنبال کار خودم. به ابو الفضل رفیعی گفتم: چکار کنم؟گفت: نمی ­دانم. برو ببین که برونسی چکار کرد.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»نیروهای ما در یک جاده شنی که به پشت چزابه می­ خورد گرفتار شده بودند. برونسی بالای تپه سنگی که روی جاده تسلط داشت، ایستاده بود. من آمدم پیش او ببینم چه شده که درگیری با شدت زیادی آغاز شد. تانک­ ها را فرستاده بودند که راه را ببندد. به برونسی گفتم: چه باید ؟گفت: باید بجنگیم. اسیر شدن ننگ است. چهار گردان نیرو یعنی 1500 نفر. خودش یک لشکر است. عراقی ­ها بخواهند این عده را بگیرند، باید 5 هزار نفر تلفات بدهند. من از همین جاده سرازیر می­ شوم. این جاده خاکی را تصرف می­ کنم و به سمت سایت می ­روم. اگر به جاده فکه رسیدم، کار دشمن را تمام می­ کنم. به دمند بگو من را دنبال کند. به صمدی بگو بیاید روی این تپه­ ها و با ابوالفضل رفیعی، این­ها را بگیرند. دشمن نمی ­تواند بیاید این جاده را ببندد، چون این جا ارتفاع است.او با نیروهایش سرازیر شد. عراقی­ ها، ان جاده خاکی را کاملاً در اختیار گرفته بودند. می­ دانستند که اگر جاده شنی بیفتد دشت ما، نیروهایی که در چزابه داریم، به ما ملحق می­ شوند.در مرکز فرماندهی به آقای محسن رضایی وضعیت عملیات را اطلاع می­ دهند. آقای علوی می­ گفت: ما در آن جا بودیم. محسن رضایی حالش بد بود. به او سرم وصل د.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»خودم را به گردان سند رساندم. او گفت: حاج آقا اگر ما به سمت سایت­ ها سرازیر شویم، دشمن مجبور می­ شود این قسمت ­ها را رها کند و بیاید جلوی ما را بگیرد. بعد اگر پشت­مان باز شود، گردان­ های دیگر به ما ملحق می ­شوند.داشتم با سند صحبت می­ که ابوالفضل رفیعی روی ما آمد و گفت: خودت را به گردان برسان.پرسیدم: چی شد؟گفت: بیا اینجا تا بگویم.گفتم: توی این شب تاریک، من نمی­ توانم آنجا بیایم. خودت یک کاری .گفت: مطلب این است که من نمی ­توانم کاری انجام بدهم. زمین گیر شده­ ام.گفتم: روشن بگو. حالا دیگر کد و رمز معنایی ندارد!گفت: من از ناحیه پا تیر خورده ­ام. پایم ش ته و نمی ­توانم بلند بشوم. گردان بی س رست مانده.گفتم: خیلی خُب، می ­آیم.به آنجا رسیدم. دیدم ابوالفضل رفیعی مجروح شده، به بچه­ ها گفتم که ایشان را عقب ببرید. پرسیدند: چه جوری؟گفتم: هر جور که می ­توانید. دهنه این شیارها بسته است یا نه؟ اگر بسته بود، صبر کنید تا ببینم چه کاری می­ شود کرد.رفیعی را روی برانکارد گذاشتند. سه چهار تا از بچه ­های انتقال مجروح او را بردند.با نیروهای رفیعی به سمت ارتفاعات شوش حرکت . گردان صمدی به ما رسید. سند به طرف صمدی آمد. بعد از این که گردان را پایین کشیدم، هادی سعادتی آمد و گفت: صمدی شهید شده و من دست تنها مانده ­ام.گفتم: هادی جان، کار ما از این حرفها گذشته، بهتر است هر دو به دشمن بزنیم. امشب یا همه شهید می ­شویم، یا بر می ­گردیم.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»بچه­ هایی که از طرف موسیان و ابوغریب آمده بودند، به قرارگاه لشکر عراقی­ ها برخورد کرده بودند. آ ی­جی ­ها را کشیده بودند به سمت قرارگاه و قرارگاه عراق را متلاشی کرده بودند. عراقی ­ها فکر کرده بودند نیروهای ما به آنجا رسیده ­اند، به همین دلیل فرار کرده بودند. دشمن در مقابل ما سست شد. ظاهراً به آنها گفته بودند: خودتان را به سمت ارتفاعات «حمرین» بکشید. ایرانی­ ها، عقبه را بسته ­اند!در حالی که چنین نبود. حتی تعدادی از گردان­های ما گم شده بودند. اما قرارگاه از ناامیدی نجات یافته بود. از مرکز فرماندهی با شور و هیجان صحبت می­ د. همه چیز فرق کرده بود. برونسی آمد روی ما و گفت: خدا به ما رو کرده است.نباید می ­گذاشتیم عراقی ­ها فرار کنند. ما جاده را بستیم. در سایت، مجاور باتلاق، آرایش نظامی خوبی گرفتیم. حدود هزار نیروی عراقی به اسارت ما درآمدند. ما با تیپ ۱۷ علی بن طالب (ع) الحاق کردیم.نیروها از هر طرف آمدند و در قسمتی بالاتر از سایت­ها، جمع شدند. هوا که روشن شد، بگیر بگیر دشمن شروع شد. چهار پنج نفر عراقی خودشان پیش سعادتی آمدند و پرسیدند: ما از کدام طرف برویم به ایران برسیم.بین آنها، افسر هم بود. بقیه درجه دار و از جمله کادر بعث بودند. آنها فکر کرده بودند جنگ تمام شده. حتی یک افسر عراقی می­ گفت: عراق، در حالی که دیگر جنگ تمام شده، ش ت خورد.روز بعد به شوش آمدم. آقای ملکی و حمیدنیا آنجا بودند. با آنها صحبت . علی ی و آقای عرب را هم دیدم. در آن جا اتاقی گرفته بودند. ساختمان دو طبقه ­ای بود. آن را فرش کرده بودند. چای هم گذاشته بودند.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»انتهای پیام/
به گزارش خبرنگار دفاع پرس از مشهد، شهید «محمدحسن نظرنژاد» معاون اطلاعات عملیات قرارگاه ثامن­ الائمه (ع) در فصل سوم کتاب «بابا نظر» نقش یگان­ های اسان را در عملیات «فتح ­المبین» این گونه روایت می­ کند:اوا 1360 و دم دمه ­های عید بود که عراقی­ ها تک ناموفقی را از پایین ارتفاعات میشداغ به سمت شوش، روی مواضع ما انجام دادند. فکر کنم هدف آنها پیشگیری از تک ما بود. آقای حمیدنیا و دیگران می­ گفتند شما با این گردان ­ها به سمت ارتفاعات میشداغ حرکت کنید.جهت حرکت ما، از بین تپه­ های میشداغ و ارتفاعات شوش بود. یک فلش هم از شوش به سمت سایت گذاشته بودند. فلش دیگر، به سمت موسیان بود. این، کل محورهای عملیاتی بود. برای عملیات «فتح المبین»، فقط 48 گردان نیرو از اسان آمده بود. پنج گردان به تیپ ۱۷ علی ابن طالب (ع) قم مأمور شدند. تعدادی از گردان ها از جمله گردان «حاج باقر قالیباف» به تیپ ۱4 حسین (ع) مأمور شدند. تعدادی به تیپ ۲۷ حضرت رسول(ص) رفتند و تعداد دیگری به تیپ عاشورا مأمور شدند. استان اسان، مرکز نیرومندی بود.در تاریخ دوم فروردین ۱۳۶۱ دستور حمله صادر شد. ما در داخل ارتفاعات، شیاری را برای کار انتخاب کردیم. بچه­ های اسان با گردان­ های مستقل به صورت محوری عمل می ­ د. اولین گردانی که قرار شد از پشت به دشمن بزند، گردان «ابوالفضل رفیعی» بود. گردان دوم، گردان «برونسی» بود که حرکت کرد و از را ار شیار دوم رفت. گردان سوم، گردان «امینی» بود. گردان چهارم، گردان « سند» بود. گردان پنجم، گردان «حیدرنیا» بود. گردان ششم، گردان «صمدی» بود. تعداد نفرات هر گردان، متفاوت بود. گردان حاج «باقر قالیباف» چهار گروهان و چهارصد نفر نیرو داشت. با تجربه ­ای که در یکی دو عملیات به دست آورده بودیم، گردان­ها را سبک کرده بودیم. گردان­ها را ۲۸۰ نفری کردیم تا فرمانده گردان بتواند به راحتی کار کند. هر گروهانی بیشتر از هشتاد نفر نبود. برای هر گروهان، ده نفر را برای تخلیه مجروحین و گذاشته بودیم.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»حدود ساعت نه و نیم شب بود که رمز عملیات اعلام شد. گردان آقای «امینی» قرار بود داخل شیار اول برود. گردان آقای هم قرار بود شیار دوم را کنترل کند. چهار گردان دیگر هم قرار حمله به دشمن را داشتند. متأسفانه آن دو گردانی که قرار بود پشت سر بچه­ ها حرکت کنند راه را گم د و به شیار دیگری رفته بودند. آقای «رفیعی» آمد روی خود بیسیم و گفت که ما کاملاً دور خوردیم. او گفت: فکر می­ کنم یک جای خط هنوز باز باشد، خودت را هرچه سریعتر برسان.از یک که موتور داشت، وسیله ­اش را درخواست . هرچه گفتم، موتورش را نداد. خودش پشت موتور نشست و گفت: «من با شما می ­آیم».گفتم: جایی که ما می ­رویم، برگشت در آن وجود ندارد. گفت: اگر شما برنگشتید، من هم برنمی­ گردم. اگر هم برگشتم. موتور را لازم دارم!گفتم: این دو شیار بسته شده. جایی را آدرس داد و گفت: از آنجا می­ شود رفت. محکم بنشینید زمین نخورید.من او را گرفتم. بیسیم چی هم مرا گرفت. حرکت کردیم. یک ساعت توی پیچ و خم شیارها ما را چرخ و تاب داد و عاقبت کنار گردان «ابوالفضل رفیعی» رساند! ما را پیاده کرد و گفت: من بر می گردم.گفتم: برو این دو گردان را پیدا کن.گفت: اگر توانستم پیدا می­ کنم، اگر نتوانستم می­ روم دنبال کار خودم. به ابو الفضل رفیعی گفتم: چکار کنم؟گفت: نمی ­دانم. برو ببین که برونسی چکار کرد.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»نیروهای ما در یک جاده شنی که به پشت چزابه می­ خورد گرفتار شده بودند. برونسی بالای تپه سنگی که روی جاده تسلط داشت، ایستاده بود. من آمدم پیش او ببینم چه شده که درگیری با شدت زیادی آغاز شد. تانک­ ها را فرستاده بودند که راه را ببندد. به برونسی گفتم: چه باید ؟گفت: باید بجنگیم. اسیر شدن ننگ است. چهار گردان نیرو یعنی 1500 نفر. خودش یک لشکر است. عراقی ­ها بخواهند این عده را بگیرند، باید 5 هزار نفر تلفات بدهند. من از همین جاده سرازیر می­ شوم. این جاده خاکی را تصرف می­ کنم و به سمت سایت می ­روم. اگر به جاده فکه رسیدم، کار دشمن را تمام می­ کنم. به دمند بگو من را دنبال کند. به صمدی بگو بیاید روی این تپه­ ها و با ابوالفضل رفیعی، این­ها را بگیرند. دشمن نمی ­تواند بیاید این جاده را ببندد، چون این جا ارتفاع است.او با نیروهایش سرازیر شد. عراقی­ ها، ان جاده خاکی را کاملاً در اختیار گرفته بودند. می­ دانستند که اگر جاده شنی بیفتد دشت ما، نیروهایی که در چزابه داریم، به ما ملحق می­ شوند.در مرکز فرماندهی به آقای محسن رضایی وضعیت عملیات را اطلاع می­ دهند. آقای علوی می­ گفت: ما در آن جا بودیم. محسن رضایی حالش بد بود. به او سرم وصل د.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»خودم را به گردان سند رساندم. او گفت: حاج آقا اگر ما به سمت سایت­ ها سرازیر شویم، دشمن مجبور می­ شود این قسمت ­ها را رها کند و بیاید جلوی ما را بگیرد. بعد اگر پشت­مان باز شود، گردان­ های دیگر به ما ملحق می ­شوند.داشتم با سند صحبت می­ که ابوالفضل رفیعی روی ما آمد و گفت: خودت را به گردان برسان.پرسیدم: چی شد؟گفت: بیا اینجا تا بگویم.گفتم: توی این شب تاریک، من نمی­ توانم آنجا بیایم. خودت یک کاری .گفت: مطلب این است که من نمی ­توانم کاری انجام بدهم. زمین گیر شده­ ام.گفتم: روشن بگو. حالا دیگر کد و رمز معنایی ندارد!گفت: من از ناحیه پا تیر خورده ­ام. پایم ش ته و نمی ­توانم بلند بشوم. گردان بی س رست مانده.گفتم: خیلی خُب، می ­آیم.به آنجا رسیدم. دیدم ابوالفضل رفیعی مجروح شده، به بچه­ ها گفتم که ایشان را عقب ببرید. پرسیدند: چه جوری؟گفتم: هر جور که می ­توانید. دهنه این شیارها بسته است یا نه؟ اگر بسته بود، صبر کنید تا ببینم چه کاری می­ شود کرد.رفیعی را روی برانکارد گذاشتند. سه چهار تا از بچه ­های انتقال مجروح او را بردند.با نیروهای رفیعی به سمت ارتفاعات شوش حرکت . گردان صمدی به ما رسید. سند به طرف صمدی آمد. بعد از این که گردان را پایین کشیدم، هادی سعادتی آمد و گفت: صمدی شهید شده و من دست تنها مانده ­ام.گفتم: هادی جان، کار ما از این حرفها گذشته، بهتر است هر دو به دشمن بزنیم. امشب یا همه شهید می ­شویم، یا بر می ­گردیم.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»بچه­ هایی که از طرف موسیان و ابوغریب آمده بودند، به قرارگاه لشکر عراقی­ ها برخورد کرده بودند. آ ی­جی ­ها را کشیده بودند به سمت قرارگاه و قرارگاه عراق را متلاشی کرده بودند. عراقی ­ها فکر کرده بودند نیروهای ما به آنجا رسیده ­اند، به همین دلیل فرار کرده بودند. دشمن در مقابل ما سست شد. ظاهراً به آنها گفته بودند: خودتان را به سمت ارتفاعات «حمرین» بکشید. ایرانی­ ها، عقبه را بسته ­اند!در حالی که چنین نبود. حتی تعدادی از گردان­های ما گم شده بودند. اما قرارگاه از ناامیدی نجات یافته بود. از مرکز فرماندهی با شور و هیجان صحبت می­ د. همه چیز فرق کرده بود. برونسی آمد روی ما و گفت: خدا به ما رو کرده است.نباید می ­گذاشتیم عراقی ­ها فرار کنند. ما جاده را بستیم. در سایت، مجاور باتلاق، آرایش نظامی خوبی گرفتیم. حدود هزار نیروی عراقی به اسارت ما درآمدند. ما با تیپ ۱۷ علی بن طالب (ع) الحاق کردیم.نیروها از هر طرف آمدند و در قسمتی بالاتر از سایت­ها، جمع شدند. هوا که روشن شد، بگیر بگیر دشمن شروع شد. چهار پنج نفر عراقی خودشان پیش سعادتی آمدند و پرسیدند: ما از کدام طرف برویم به ایران برسیم.بین آنها، افسر هم بود. بقیه درجه دار و از جمله کادر بعث بودند. آنها فکر کرده بودند جنگ تمام شده. حتی یک افسر عراقی می­ گفت: عراق، در حالی که دیگر جنگ تمام شده، ش ت خورد.روز بعد به شوش آمدم. آقای ملکی و حمیدنیا آنجا بودند. با آنها صحبت . علی ی و آقای عرب را هم دیدم. در آن جا اتاقی گرفته بودند. ساختمان دو طبقه ­ای بود. آن را فرش کرده بودند. چای هم گذاشته بودند.روایت شهید «محمد حسن نظرنژاد» از حضور یگان اسان در عملیات «فتح المبین»انتهای پیام/
«حصر آبادان باید ش ته شود»
نیروهای مسلح تمام تلاش و امکانات خود را برای ش تن محاصره آبادان به خاطر اجرای فرمان (ره) به کار بستند.
صدام که خود را ناتوان از تصرف آبادان می دید، بعداز یازدهمین نشست سران عرب در «امان» که در 6 آذر 1359، تشکیل شد، چنین گفت:
«ما نمی خواهیم کشورگشایی کنیم. ما فقط می خواستیم، تهدید ایران را از ای خود دور سازیم!»
این گفته بیانگر ناتوانی عراقی ها در پیشروی، در خاک ایران بود.
ی در مورد تاثیر سخنان (ره) در نجات آبادان چنین فرودند:
«آبادان در معرض حمله و خطر بود، مثل خونین شهر، منتهی همین تاکید که تکلیف شرعی د که مبادا آبادان سقوط د، نیروهای رزمنده را که در آن جا بود، تقویت د. البته در آبادان آن روز برتر از بود. بعداً هم در آبادان مستقر شد و در یک مورد که نیروهای دشمن از به ر عبور د و وارد جزیره آبادان شدند، بسیج توده ای مردم و شرافت نظامی عده ای از نظامیان ما حماسه آفرید و عراقی ها را در جایی که واقعاً بیرون دشمن از آن جا بسیار دشوار بود، کوبیدند. عده ای را کشته و تار و مار د و عده ای را به داخل رودخانه انداختند و عده ای هم که توانستند، فرار د. عامل اصلی در حفاظت از آبادان همان فرمان بود و داغی که از سقوط نیمی از خونین شهر در دل برادران وجود داشت.»منطقه عملیات
منطقه عملیات ثامن الائمه (ع) در شرق رودخانه کارون و در حد فاصل شمال شهر آبادان وجنوب منطقه دارخوین قرار داشت و شامل س ل دشمن به وسعت 150 تا 180 کیلومتر مربع می شد که در نیروهای عراقی بود. عوارض حساس منطقه، رودخانه کارون و دو جاده اهواز – آبادان و ماهشهر – آبادان بودند و عوارض منطقه نیز بیشتر شامل مواضع و استحکامات دشمن نظیر خاکریزهای متعدد، مواضع تانک، سنگرهای اجتماعی و انفرادی می شدند. با توجه به اهمیت دو پل قصبه و حفار برای دشمن که به منزله معبر و محل اتصال عقبه های او در شرق کارون بودند، مواضع واستحکامات فراوان و تعداد زیادی نیروی رزمی در این دو محور وجود داشتند.وضعیت دشمن
دشمن برای استقرار در منطقه س ل، واقع در شرق رودخانه کارون، دچار تناقض بود؛ از یک سو به لحاظ اهمیت منطقه و ضرورت حفظ آن می بایست از نیروی بسیاری استفاده می کرد و از سوی دیگر، با توجه به محدودیت عقبه خود، این میزان نیرو برایش ناممکن بود. در عین حال، شناخت عراقی ها از توان نیروهای خودی در عقب راندن دشمن – به ویژه پس از ناکامی در عملیات های سوم آبان 1359 و بیستم دی 1359 – آن ها را مطمئن کرده بودکه مورد تعرض جدید قرار نخواهند گرفت. استعداد و آرایش یگان های دشمن در این منطقه برابر اسناد به دست آمده از تیپ 8 مکانیزه عراق در 26 مرداد 1360 عبارت بودند از:
1-تیپ 8مکانیزه از لشکر 3 زرهی که به سه گردان مکانیزه و یک گردان تانک در شمال س ل و جنوب سلمانیه مواضع پ ندی را و تحکیم کرده بود.
2-تیپ 6زرهی از لشکر3 زرهی که با سه گردان تانک و یک گردان مکانیزه در قسمت مرکزی و شرقی در شمال جاده ماهشهر – آبادان مستقر بود.
3-تیپ 44 پیاده از لشکر 11 پیاده، که با یک گردان تحت امر لشکر 3 زرهی در قسمت جنوبی منطقه س ل و جنوب جاده ماهشهر – آبادان پ ند می کرد.
4-تیپ 12زرهی لشکر 3 در غرب کارون در احتیاط قرار داشت و گردان های تانک الطارق و سیف سعد و چند گردان جیش الشعبی، گردان پیاده از تیپ 44 و گردان 1 از تیپ 33 نیروی مخصوص نیز در منطقه شرق کارون استقرار داشتند.
برابر شواهد، قراین و اسناد موجود، در پی گسترش حملات رزمندگان به منطقه ی س ل در نیمه اول سال 1360، دشمن دچار اضطراب شده و احتمال حمله نیروهای خودی را پیش بینی می کرد. بااین حال، عراقی ها همچنان به استقرار در مناطق ی اصرار داشتند و این امر بدین دلیل بود که عراقی ها تصور می د که نیروهای از انجام دادن عملیات دقیق و برنامه ریزی شده در سطحی گسترده ناتوان هستند. در واقع فرماندهی عراق احتمال تدارک حمله از محور شرق رودخانه را پیش بینی می کرد اما به هیچ وجه تصورنمی کرد این حمله، گسترده و همه جانبه باشد.
5-استعداد دشمن در این منطقه برابر یک لشکر تقویت شده بود، ضمن این که فرمانده سوم می توانست از احتیاط لشکرهای 5 مکانیزه و9رزهی که در جنوب غربی اهواز و گرد مستقر بودند، برای تقویت لشکر 3زرهی استفاده کند.طرح عملیات
الف ) اه و یت
هدف اصلی عملیات، انهدام نیروهای دشمن در شرق رودخانه کارون وتصرف و تامین منطقه بود. در طرح اولیه آمده بود:
« پاسداران انقلاب ی مستقر در آبادان و دارخوین و ماهشهر یت دارند تا به همآهنگی و همکاری کامل لشکر 77 پیاده اسان از محور فیاضیه و دارخوین به طور گسترده و از سه محور ایستگاه 12 و ایستگاه 7 و جاده ماهشهر– آبادان تک نمایند و نیروهای دشمن را که از کنار کارون تا جاده ماهشهر – آبادان گسترش داشتند، به طور کامل محاصره و بعداز انهدام دشمن، در منطقه متصرفه پ ند نمایند.»
سران نظامی امیدوار بودند با انجام عملیات ثامن الائمه (ع) تهدید احتمالی دشمن برای تصرف آبادان که عراق آن را به صورت اهرم فشاری علیه ایران در تبلیغات خود مورد استفاده قرار می داد، خنثی شود. از سوی دیگر، در این عملیات پس از پا ازی شرق رودخانه کارون، نیروهای خودی از خطوط پ ندی آزاد شده و امکان به کارگیری آن ها در مراحل بعدی آزاد سازی مناطق ی فراهم می شد.
ب ) سازمان رزم خودی
ترکیب نیروهای عمل کننده در این عملیات، شامل ، ، بسیج و نیروهای ژاندارمری به این شرح بود:
-لشکر 77 با سه تیپ شامل 9 گردان نیروی پیاده؛
- پاسداران انقلاب ی با 16 گردان نیروی پیاده که در سازمان سه قرارگاه تیپی عمل می کرد؛
-تیپ 37 زرهی شیراز
-گردان 251 تانک از لشکر 16 زرهی؛
- گردان 107 ژاندارمری؛
-گروه رزمی 291 تانک؛
-جهاد سازندگی، علاوه بر احداث جاده وحدت در فروردین 1360، امور مقدماتی ی عملیات را انجام داد.
پس از حذف بنی صدر برای نخستین بار بود که نیروهای عمل کننده در چنین مقیاسی با هم ترکیب شده به نحو شایسته ای با یکدیگر همکاری و هم آهنگی می د، چنان که این اقدام، الگوی مناسبی برای ادامه همکاری و در سایر عملیات ها شد.
ج) طرح مانور
در طرح مانور، سه محور عمده و یک محور فرعی برای انجام عملیات در نظر گرفته شده بود: محور شمالی شامل منطقه دارخوین و محمدیه و محور جنوبی شامل محور فیاضیه و ایستگاه 7 بود. بر اساس این طرح، تلاش فرعی نیروها برای پشتیبانی نیز در محور جاده ماهشهر – آبادان انجام می شد. در این میان، محور دارخوین و فیاضیه با هدف تصرف و تامین پل های حفار و قصبه دارای اهمیت بیشتری بودند و در صورت برخورداری نیروهای خودی از سرعت عمل، امکان انهدام و اسارت بسیاری از افراد دشمن در این محور وجود داشت. و همین ضرورت، در آرایش نیروها مؤثر بود، که به این ترتیب مشخص شد:
محور دارخوین – محمدیه: پنج گردان از (چهار گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و سه گردان از (دو گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و یک گردان تانک در احتیاط و پشتیبانی.
محور فیاضیه: پنج گردان از (چهار گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و سه گردان از (یک گردان آفندی و دو گردان احتیاط).
محور جاده ماهشهر – آبادان: دو گردان از (یک گردان آفندی و یک گردان احتیاط) و دو گردان از ( یک گردان آفندی و یک گردان پ ند).
برای پشتیبانی عملیات، سه گردان توپخانه و 50 قبضه سلاح پ ند هوایی در نظر گرفته شده بود.
در مجموعه، به نظر می رسید، دشمن به دلیل برخورداری از نیروهای احتیاط و به ویژه امکان به کارگیری لشکرهای 5 مکانیزه و 9زرهی تحت امر سوم، در موضع برتری قرار داشت، لیکن نیروهای خودی با توجه به شناخت دقیق از دشمن، ویژگی برتر عملیاتی، ترکیب جدید و – که پیش از این هرگز در این سطح وجود نداشت – و بهره برداری مناسب از زمین، از موقعیت بهتری برخوردار بودند. افزون بر این، دشمن به لحاظ درک و باوری که از توان نیروهای خودی داشت، به طور نسبی در غافل گیری به سر می برد و این عوامل در مجموع می توانست دست ی به پیروزی را آسان کند.
در این میان، افزایش قابل توجه نیروهای در مقایسه با عملیات های پیشین و نقش طراحان نظامی در طرح ریزی و هدایت عملیات، از جمله ویژگی های عملیات ثامن الائمه (ع) و عامل برتری نیروهای خودی در برابر دشمن بود.
بدین ترتیب، عملیات ثامن الائمه (ع) به منظور ش تن محاصره آبادان و انهدام نیروهای دشمن در شرق رودخانه کارون پس از آماده سازی مقدمات آن، آغاز شد.
نقش مهم سه گردان استان سمنان در عملیات خیبر/// قسمت دوم/// لطفا کار شودبه گزارش خبرنگار دفاع پرس از سمنان، عملیات «خیبر» با هماهنگی و نیروی زمینی شکل گرفت. قرارگاه «کربلا» متشکل از ۱۲ لشکر (۶ لشکر از و ۶ لشکر از ) عملیات را در تاریخ سوم اسفند ۶۲ ساعت ۲۰:۳۰ با رمز «یا رسول الله (ص)» در دو محور مستقل انجام داد.محور اول در مسیر «طلائیه» و با هدف عبور از «هورالعظیم» با قایق های سبک غواصان و به دنبال آن نصب پل های شناور و ابتکاری و تصرف جزایر مجنون شمالی و جنوبی بود.محور دوم نیز در منطقه «پاسگاه زید» و «شلمچه» و عبور از «شط العرب» و تصرف «بصره» نبرد سنگین و بسیار دشوار در یک منطقه نامناسب صورت پذیرفت.نقش گردان موسی بن جعفر (ع) سمنان در عملیات خیبررزمندگان گردان موسی بن جعفر (ع) از رزمندگان شهرستان سمنان و دامغان به فرماندهی «مهدی مهدوی نژاد» در آذرماه سال ۶۲ به جبهه های جنوب اعزام شدند (کادر گردان از قبل حضور داشتند)، به طوری که با چندین بار اعزام برادران بسیج مقر لشکر ۱۷ علی بن طالب (ع) گردان تکمیل می شود و در حومه سایت موشکی چهار که در عملیات فتح المبین آزاد شده بود، مشغول فراگیری اموزش های رزمی شدند.یکی از پاسداران سمنان به نام (شهید) «ناصر (حسین) ترحمی» که در آن ایام در واحد آموزشی نظامی لشکر مشغول فعالیت بود، به پیشنهاد فرمانده گردان و موافقت فرمانده لشکر به عنوان جانشینی فرمانده گردان انتخاب و معرفی شد.چند روز قبل از عملیات، فرمانده گردان موسی بن جعفر (ع) به همراهی تعداد دیگری از فرماندهان گردان ها به منطقه عملیاتی «خیبر» رفتند تا نسبت به موقعیت منطقه و همچنین مواضع دشمن در خط لشکر ۱۷ آشنا شوند.فرمانده گردان می گوید: برادران قرارگاه اطلاعاتی «نصرت» ما رابه ساحل «هورالهویزه» بردند، هنگامی که می خواستیم سوار بر بلم ها شویم، یکی دو تن از فرماندهان داخل آب افتادند، لذا برادران قرارگاه به طور اجمالی نحوه سوار شدن بر بلم و بلمرانی را به ما یاد دادند.با شروع عملیات، یکی از گروهان ها (گروهان یکم شهید محب) به وسیله بالگرد در شب به جزیره شمالی منتقل شد. صبح روز بعد گروهان دوم و سوم به وسیله قایق و هاورگراف به جزیره شمالی به گروهان یکم پیوستند.همان شب نیرو ها مأمور شدند تا به ضلع شرقی جزیره جنوبی که درگیری بر روی آن جریان داشت بروند. لکن قبل از این که وارد عمل شوند، بر اثر اتش سنگین دشمن متحمل تلفات جزئی شده و قبل از روشن شدن هوا به دستور فرمانده به عقب بازگشتند. از تاریخ ۹ اسفندماه نیرو های گردان موسی بن جعفر (ع) در کلیه پد های غربی جزیره شمالی برای تأمین این جزیره استقرار یافتند.در تاریخ ۲۵ اسفند ماه به دستور (شهید) «مهدی زین الدین» فرمانده لشکر، رزمندگان این گردان جایگزین گردان موسی کلیم الله در خط پ ندی (خاکریز ضلغ غربی و مرکزی) مستقر شدند. جهت تأمین امنیت نیرو های پشت خاکریز، نیرو ها به صورت هر گروهان یک دسته در کانال های جلو به صورت نامرئی مستقر شدند. فرمانده لشکر به فرمانده گردان ابلاغ کرد که تعدادی از نیروها ی داوطلب را برای مأموریت ویژه آماده کند که احتمال برگشت از آن بسیار کم بود. بیشتر نیرو های گردان داوطلب بودند. ولی به ناچار ۲۵ نفر از رزمندگان گروهان های مختلف به فرماندهی (شهید) «امرالله خلیلی» به فرمانده لشکر معرفی شده و مستقیماً در اختیار وی قرار گرفتند. بیش از ۹۰ درصد این نیرو ها مجروح و شهید شدند (شهید) زین الدین فرمانده لشکر ۱۷ از عملکرد شجاعانه آن ها به خصوص رشادت فرمانده شان (شهید) امرالله خلیلی بسیار راضی بود که در همان عملیات شهید شد.عملکرد گردان های «کربلا»، «شهید صدوقی» و «اشرفی» در عملیات خیبرگردان «کربلا» با توجه به ۲ کادره بودن، با تدبیر (شهید) مهدی زین الدین، قبل از نیرو های اعزامی طرح «لبیک» هر ۲ کادر در مقر لشکر ۱۷ علی بن طالب (انرژی اتمی) مستقر و نیرو ها هر روز صبح پس از و نیایش در صبح گاه مشترک و با حضور در دوی روزانه و کوتاه و بلند مدت، آمادگی جسمانی خویش را ۲ چندان می د.با برنامه ریزی های انجام شده از طریق پاسداران انقلاب ی، نیرو های طرح «لبیک» شهرستان شاهرود در گردان شهید صدوقی به فرماندهی «اسماعیل قاسم پور» و گردان «اشرفی اصفهانی» به فرماندهی (شهید) «حسین عرب عامری» (اخوی عرب) سازماندهی و تجهیز و به مدت یک هفته در کوه ها و در زمستان سرد مشغول گذراندن آموزش های نظامی شدند و پس از آن به منطقه جنوب اعزام و در کنار انرژی اتمی چادر زدند و در اردوگاه لشکر ادامه آموزش های تخصصی مربوط به عملیات را فراگرفتند تا روز موعود فرا رسید.رزمندگان گردان «کربلا» به فرماندهی «عبدالرحیم ابراهیمیان» که از روز ۸ اسفند وارد منطقه نبرد شدند، پس از ۴ روز هدف حملات شیمیایی هواپیما های دشمن قرار گرفته و آسیب جدی می بینند و تعداد زیادی از آن ها شیمیایی شده و به شهادت می رسند و با دستور فرماندهان لشکر به عقبه لشکر در انرژی اتمی منتقل می شوند.با فرماندهی مجدد، گردان شهید صدوقی به گردان کربلا تغییر نام و «اسماعیل قاسم پور» جانشین گردان می شود که گردان «کربلا» با گردان «اشرفی اصفهانی» طبق دستور به پشت دژ «هورالهویزه» اعزام و با قایق ها به درون جزیره جنوبی و شمالی انتقال یافته و مدت ۱۵ روز با کندن کانال و ترمیم سنگر ها و پاسخ به پاتک های دشمن، مواضع را حفظ و تثبیت د.عملکرد گردان «فتح» به فرماندهی شهید «ابوالفضل محر »رزمندگان شهرستان «دامغان» مانند دیگر نیرو های استان سمنان، در طرح «لبیک» سازماندهی شدند و پس از تجهیز و گذراندن دوره آموزشی کوتاه و اردویی در منطقه ای از شهرستان دامغان، به همراه سایر رزمتدگان استان به منطقه جنوب، مقر لشکر ۱۷ علی بن طالب واقع در انرژی اتمی اعزام شدند و در آن منطقه نیز پس از مدت ۳ هفته آموزش تخصصی، ورزش های جسمانی، راز و نیاز با معبود یکتا، برای شرکت در عملیات آمادگی خود را اعلام د.با توجه به سازماندهی ۲ گردان «فتح» و «فجر»، طبق دستور فرمانده لشکر، نیرو های ۲ گردان در همدیگر ادغام شدند و تحت فرماندهی «ابوالفضل محر » گردانی به نام «فتح» سازماندهی و با دستور مافوق به پشت دژ «هورالهویزه» استقرار یافت و سپس توسط هاورگراف به داخل جزایر رفته و به خط مقدم منتقل شد.حجم آتش دشمن بر روی جاده و خط مقدم طوری بود که نیرو ها با کندن کانال و ترمیم سنگر ها، توانستند در مقابل شدیدترین پاتک های دشمن استقامت و پایداری کنند و با دادن تعدادی شهید و مجروح، جای خود را به گردان های دیگر دهند.انتهای پیام/
به گزارش گروه دفاعی خبرگزاری تسنیم، سرلشگر حسین حسنی سعدی جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء شنبه شب با حضور در برنامه تلویزیونی دستخط به سوالات مختلفی پاسخ داد. متن کامل این گفتگو به ذشرح ذیل است:س:سلام، خوش آمدید؛ من می خواهم از دوشنبه 31 شهریور 59 شروع کنم. زمانی که به همراه شهید نامجو در دانشکده افسری بودید و ساعت یک بعد از ظهر صدای انفجار را شنیدید.
حسنی: آن زمان من سرهنگ دوم، فرمانده تیپ دانشجویان افسریه علی (ع) بودم و سرهنگ نامجو هم فرمانده افسری بود. برنامه طبق معمول انجام می شد. به مسجد برای ظهر و عصر رفته بودیم. از مسجد به سمت ستاد برمی گشتیم، از پله های ستاد که داشتیم بالا می رفتیم، وارد ستاد که شدیم چند انفجار شنیدیم.
به دفتر سرهنگ نامجو رفتم و گفت که آقا این انفجاری که شنیده شد حمله عراق به ایران بود و فرودگاه های ما را بمباران د و حمله زمینی خود را آغاز کرده است. من هم با رفتم اجازه گرفتم که باید آماده می شدیم به سمت اهواز برویم.
روز دوم مهر تقریبا ساعت دو بعدازظهر به طرف فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. فرودگاه مهرآباد رفتیم و نیروی هوایی هم تقریبا 12-10 فروند هواپیمای 330 آماده کرده بود. ما خودمان با اولین گردان و اولین پرواز حرکت کردیم.
س: کلا چقدر نیرو توانستید در این 48 ساعت جمع کنید؟
حسنی: تقریبا 5 گردان پیاده سبک، حدودا 900 نفر جمعا ستاد و پشتیبانی و گردان سازماندهی کردیم.
س: آن موقع که شروع کردید فکر می کردید، یک عرصه 8 ساله را پیش رو داشته باشید؟
حسنی: اصلا، نه؛ چنین تصوری که جنگ بخواهد 8 سال به طول بیانجامد، نداشتیم. هیچوقت نمی شد چنین پیش بینی کرد ولی بالا ه می دانستیم با عراق درگیر شویم درگیری قطعی خواهد بود.
س: پیش بینی آن را داشتید؟ برایتان غیر منتظره نبود؟
حسنی: خیر؛ نبود، چون در این زمینه که می خواهیم سوابق را بررسی کنیم، در مورد آغاز جنگ لازم است یک بررسی های قبلی در این زمینه داشته باشیم. انقلاب پیروز شد، دیگر آن نظم و انضباط و سازماندهی دیگر وجود نداشت. خیلی از فرماندهان را گرفتند و بعضی ها اسیر شدند، بعضی ها بازداشت شدند و تعدادی ا اج شدند و یک وضعیت خاصی بر گذشت.
آنچه که از باقی ماند، یک جوان بود. به هر حال در این زمینه یک تغییر و تحولاتی انجام شد، رئیس ستاد برای انتخاب شد. هنوز 8 روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که ضد انقلاب حرکت کرد و پایگاه مهاباد را خلع سلاح کرد. یک تیپ کامل را خلع سلاح کرد. آن موقع سازمانی نبود که از انقلاب دفاع کند و در مقابل ضد انقلاب مقاومت کند.
در نتیجه، بعد از این عملیات که ضد انقلاب انجام داد و پادگان را خلع سلاح کرد، به سمت سنندج حرکت کرد که پادگان سنندج را هم خلع سلاح کند. به همین ترتیب در منطقه کردستان یک وضعیت خاصی را به وجود بیاورند. در آن زمان دنبال استقرار کردستان بودند. هم به همین ترتیب بود و همه به منزل رفتند و دیگر ی نبود. تقریبا روز 15 اسفند بود که حضرت فرمودند ی ها به پادگان برگردند و بعد کمیته انقلاب ی تشکیل شد.
این کمیته ها که تشکیل شد فرمانده انتخاب د؛ فرمانده گردان و فرمانده تیپ و فرمانده لشکر انتخاب د.
س: کمیته انتخاب کرد؟
حسنی: بله؛ کمیته انتخاب و معرفی می د. وقتی بنده را به عنوان فرمانده گردان انتخاب د، یک درجه دار داشتیم، عناصر گردان را همین تعدادی را که در انجا بودند، در کنار ساختمان جمع کرد و گفت ما این سرگرد را به عنوان گردان معرفی می کنیم. نگفت فرمانده گردان؛ گفت جناب بی جناب، فرمانده بی فرمانده!
ایشان را به عنوان گردان معرفی می کنیم و حالا ما می خواهیم این گردان را جمع وجور و آماده کنیم. در اینجا با این وضعیت بود. خیلی از ی ها قبل انقلاب انسان های متدین و انقل بودند ولی مخفیانه کار می د؛ از جمله سلیمی و رحیمی، وقتی اوضاع را به این ترتیب دیدند که چنین وضعیتی وجود دارد، روز 26 فرودین خدمت حضرت رفتند.
گفتند الان وضعیت به این ترتیب است و فرمانده ندارد. شما به عنوان فرمانده اعلام کنید، یک سازمانی را به خود بگیرد و بداند فرمانده دارد. با فرمان شما پا بگیرد.
س: آن موقع هم بعضی از نظامی ها انحلال را می خواستند؟
حسنی: بله؛ آن زمان یک عده خواستند که باید منحل بشود. عده ای می خواستند بی طبقه توحیدی باشد و خیلی مسائل در این زمینه بود.
س: همه اینها اثر بر بدنه گذاشت.
حسنی: به هرحال حضرت مکث کرده بودند؛ سلیمی و رحیمی رفته بودند و غروب روز 27 ام، فرمانی دادند که روز 29 اعلام شد. ی که تا 22 بهمن در برابر انقلاب بوده، حالا انقلاب در روز 29 بهمن به همین اعلام می کند که در خیابان ها بروید و با ساز و برگ تان رژه بدهید اما این ی که الان شکل گرفت آن نبود.
همه حداکثر از درجه سرهنگ دو به پائین بودند و از درجه سرهنگ دو به بالا همه رفته بودند. این وضعیت تا سال 58 ادامه پیدا کرد. وضعیت پاوه پیش آمد که می دانید حضرت صراحتا گفتند که ظرف 24 ساعت این غائله پاوه را خاتمه بدهید. اینجا دیگر به عنوان فرمانده دستور می دادند. همه با دل و جان دستور ایشان را اجرا می د.
در چنین وضعیتی روز 30 شهریور تقریبا دوسوم نیروی زمینی در کردستان درگیر بود. ما درگیری همین 20 ماه را بخواهیم تشریح کنیم، تعداد یی که نیروی زمینی دادند ...
س: چند نفر شهید شدند در آن 20 ماه؟
حسنی: آماری که بنده دارم افسر درجه دار 334 نفر شهید، جانباز 618 نفر در همان کردستان، کارکنان وظیفه 278 نفر شهید، 532 نفر جانباز، جمع تقریبا 612 نفر شهید و 1150 نفر جانباز نیروی زمینی در این منطقه داده بود، تا توانست امنیت را در کردستان برقرار کند.
کردستان به نحوی بود که در محورها روز هیچ ی نمی توانست حرکت کند. ضد انقلاب بودند نه مردم کرد، حتی بی امنی به نحوی بود که اگر مردم کرد مریض داشتند روز نمی توانستند به بیمارستان برسانند. البته عناصر شهرستانی هم شرکت کرده بودند و در این زمینه کمک کرده بودند. به تدریج امنیت محورها روزانه و بعد شبانه برقرار شد.
س: پس این درگیری با این همه شهید و جانباز در مدت 20 ماه تقریبا باعث شد که شما از مرزها با عراق و نقطه صفر مرزی غفلت کنید؟
حسنی: نه در این زمینه غفلت نکردیم. در جریان امور بود.
س: یعنی گزارش هم از تحرکاتشان می داد؟
حسنی: بله؛ من همینجا گفتم. ی ری ار خبرنگارها سوال د گفتند شما اگر می دانستید که عراق حمله می کند چرا قبلا نیامدید، دو لشکر به سمت خوزستان ببرید در ان قسمت هایی که عراق حمله کرده است؟ گفتم جنگی نبوده ولی اگر نیروی زمینی یکی دو لشکر از کردستان بر می داشت و کردستان را سبک و تضعیف می کرد و در همین 3-2 روز ضد انقلاب موفق می شد در کردستان یک وضعیت حادی را به وجود بیاورد، نمی گفتند خطا کرده است؟ هنوز جنگی نبوده در اینجا، هنوز در گیری در کردستان بود.
اگر عراق در کردستان موفق می شد ضد انقلاب در کردستان موفق می شد، جنگی به پا نمی شد. باز وضعیت لشکر 92 را باید بازگو کنیم که لشکر 92 ما کدام لشکر در اینجا بود.
س: یک جایی گفته بودید آن لشکری که پشت عراق می لرزید اسمش می آمد.
حسنی: واقعا پشت عراق می لرزید وقتی اسم لشگر آورده می شد. این را باید مفصل برایتان بازگو کنم. برای لشکر چه گذشت و چه روزهایی بر لشکر گذشت. لشکر 92 یک ح استثنایی داشت، با سایر لشکرها فرق می کرد. مثلا لشکر 77 کارکنانش اغلب مشهدی بودند، 81 اغلب کرمانشاهی و بومی بودند یا از شهرستان های اطراف بودند.
ولیکن در خوزستان یک شهری بود که هم صنعت، هم نفت و هم دریا و هم کشاورزی را داشت. جاذبه ای برای کمتر داشت. کمتر مردم آنجا جذب می شدند و شغل فراوان بوده است و بومی های ی کم بودند؛ در نتیجه عناصر لشکر 92 همه غیربومی بودند و وقتی هم انقلاب پیروز شد، آن تصمیماتی که شورای انقلاب گرفته بود و گفت، هر به هر جا می خواهد منتقل شود و چنین شد.
انی هم که در لشکر 92 بودند چند سال در گرمای خوزستان حضور داشتند وقتی چنین فرمانی را دادند، از خدا خواسته همه رفتند. درخواست انتقال دادند و بعضی ها وزارت اموزش و پرورش، تعدادی به ژاندارمری و تعدادی هم به مراکز آموزشی رفتند. تقریبا عناصری که در لشکر راننده تانک، فرمانده تانک، فرمانده توپ، توپچی و تعمیرکار و در مشاغل مختلف بودند، رفتند. وقتی دیگر ی نبود ببینید چه بر لشکر گذشته است.
خدمت سربازی را یک سال د. یعنی دو سال یک سال شد، یک سال مرخص شدند رفتند. این یک سالی که باقی ماندند، چهار ماه در مرکز آموزشی بودند، 8 ماه سرباز رزمی بودند، یعنی 60 درصد وظیفه های ما مرخص شدند، 40 درصد باقی ماندند. این شد وضعیت تصمیماتی که در مورد خدمت سربازی گرفتند. علاوه بر این، تمام قراردادها را لغو د.
س: یدهای نظامی را لغو د؟
حسنی: یدهای نظامی را لغو د حتی هواپیماهای اف 16 شنیدم یک تعدادی وارد ایران شده بود آنها را برگرداندند.
س: چه انی این کار را انجام دادند؟
حسنی: برایتان می گویم.
س: ممکن است براساس خیانت این کارها را کرده باشند؟
حسنی: بلا ه بی هدف نبوده است. همین هواپیما اف 14 که بهترین هواپیماها هستند و در طول جنگ چه نقشی ایفا د، انها را داشتند حراج می د. تمام قراردادهایی که بسته بودند همه را در این زمینه لغو د. چه تصمیم در مورد داشتند خدا می داند چکار می خواستند انجام دهند.
س: اینهایی که شما از آنها صحبت کردید چه انی بودند؟
حسنی: آن زمان شورای موقت انقلاب آقای یزدی، آقای قطب زاده بود که جزء شورای انقلاب بود، در آ به چه سرنوشتی دچار شد؟ ش د.
س: در جایی اشاره کردید، یک تصمیمی دیگر هم شورای انقلاب گرفته بود آن هم وابسته های نظامی را همه برگرداندند؛ در صورتی که وابسته های نظامی ما اطلاعات جمع می د.
حسنی: آن موقع یک وضعیت های خاصی برقرار بود. عناصر اطلاعات اطلاعات کامل از وضع عراق داشتند، ولی این عناصر اطلاعاتی که رکن دوم ها می گفتند، بعد انقلاب ی جرات نمی کرد بگوید من رکن دومی هستم؛ می گفتند این اطلاعاتی و ساواکی است. اینها ساواکی نبودند بلکه اطلاعات بودند و کاری با ساواک نداشتند و اگر می گفتند اطلاعاتی هستند مردم به سمت شان یورش می بردند.
فضای داغ انقلاب بود و این هم طبیعی است. در این زمینه ما اطلاعات کامل از عراق داشتیم ولی دیگر این عناصرمان برگشتند و جمع شدند و ما نمی دانستیم در عراق چه خبر است. ما حتی در خود ستاد عراق عامل داشتیم. می دانستیم آنها چه تصمیمی می گیرند. بعد انقلاب آنها از ما مطلع بودند و جاسوس هایشان در ایران بودند و همه وضعیت ها را به عراق گزارش می د.
س: ، جایی از شما خواندم که در روزهای ابتدای جنگ در برخی استان ها استانداران آن زمان اجازه نمی دادند که لشکرهای از پادگان ها خارج شوند.
حسنی: در مشهد، تهران جنگ آغاز شد و اینها گفتند، شما می خواهید کودتا کنید.
س: گفتند می خواهد کودتا کند؟
حسنی: تمام تلاش ضد انقلاب این بود که شکل نگیرد، منحل بشود. انحلال را خواستار بودند. ضد انقلاب حاضر نبود شکل بگیرد.
س: بنی صدر به لشکر 92 زرهی در اهواز می آید و می گوید شما در اینجا وقت تلف می کنید، بروید در ارتفاعات زاگرس و از لرستان شروع کنید. همانجا هم ظاهرا حضرت آقا که در آن زمان بودند در آنجا حضور داشتند و گفتند ما همینجا می مانیم و دفاع می کنیم و حتی ظاهرا آنجا یک برخورد فیزیکی هم بنی صدر با یکی از سرهنگ های می کند؛ درست است؟
حسنی: دیدگاه ها بر این مبنا بود که بنی صدر می گفت کردستان را باید داشته باشیم. حتی از لشکر 92 هم گردان هایی به کردستان رفته بود.
س: یک نامه ای از شما جدیدا منتشر شد به ناخدا صمدی فرمانده تکاوران دریایی مشهر؛ نوشتید که امید و ملت ایران به شما رزمندگان سلحشور است. وقتی این نامه را می نوشتید، امیدی بود که مشهر بماند؟
حسنی: نه، ببینید، عراق قوی ترین لشکرش را برای مشهر گذاشت و هدف نهایی اش مشهر و آبادان بود.
س: تا اروند را بگیرد.
حسنی: بله؛ از 3 گردان در آنجا مقاومت می کرد. گردان 232 تانک، 165 مکانیزه و گردان دژ. دو گردان هم از تکاوران دریایی آمده بودند، دو گردان هم از دانشجویان افسری به خوزستان برده بودیم.
ما روز 4 مهر ماه 2 گردان دانشجو را فرستادیم. همه گفتند مشهر در حال سقوط است، کمک کنید. واقعا ورود دانشجویان افسری به مشهر یک فرشته نجات بودند. چقدر کمک و فعالیت د. به هر حال عراق که می خواست با لشکر سه زرهی و یگان های نیرومخصوصی که از شلمچه به سمت مشهر امد، باید ظرف حداکثر24 ساعت مشهر را می کرد.
چطور شد که تا روز 19 مهر نتوانست که از شمال مشهر در مارد پل زد از رودخانه کارون عبور کرد و عقبه های ما را یعنی محور اهواز به طرف آبادان و محور ماهشهر به طرف آبادان را قطع کرد. در اینجا عقبه ما را بست تا دیگر نتوانیم نیرو و تجهیزات بفرستیم.
می خواست از دو سمت آبادان را محاصره کند. هم از سمت اهواز و ماهشهر که آمده بودند پل ایستگاه هفت و پل ایستگاه دوازده، از بهمن شیر عبور کند به سمت آبادان بیایند و هم از سمت مشهر وارد شوند. روز 27 مهر، دو گردان دانشجویی که داشتیم، می خواستیم تعویض کنیم، چون در روز 25 مهر عراق از زمین و هوا مشهر را زیر آتش گرفت و تلفات سنگینی به مردم و نیروهای رزمنده در انجا وارد کرده بود.
ما دو گردان دانشجویی که فرستاده بودیم، تصمیم گرفتیم با دو گردان اهواز تعویض کنیم، دانشجوها را ماهشهر بردیم که گردان ها را تعویض کنیم و امکان جابه جایی و تعویض هم فراهم نشد.
در همان زمان سرهنگ فروزان که فرمانده ژاندارمری کل کشور بود به عنوان فرمانده قرارگاه اروند تعیین د که تصمیم واقعا به جایی گرفتند. فروزان بسیار افسر شجاع، مدیر و مدبر را تعیین د و این خیلی کمک به حفظ مشهر و آبادان کرد.
ایشان ستاد خودش را در ماهشهر تشکیل داد. بعد از ظهر روز 27 مهر یک پاکتی به من دادند که نوشته بود که شما به عنوان فرمانده عملیات مشهر و آبادان تعیین شدید و سریع با بالگرد بروید، در مشهر و آبادان فرمانده قبلی را تعویض کنید و بگویید که به تهران برود.
روز 27 مهر وارد مشهر و آبادان شدم. وقتی آنجا رفتم، وضعیت خاصی بود. وقتی رفتیم، عراق تا مسجد جامع پیش آمده بود. تقریبا قسمت عمده مشهر را کرده بود. روز 28 و 29 داشت پیشروی می کرد، هم از طریق بهمن شیر و هم از طریق مشهر که بیاید از کارون عبور کند و وارد آبادان شود.
من روز 29 دیدم عراق تقریبا نزدیک جاده ساحلی کارون رسیده است که در مشهر قرار داشت. وقتی این وضعیت را دیدم که اگر عراق از کارون عبور می کرد ما نیروی زیادی نداریم که دیگر در آبادان در مقابلش دفاع کند.
از ان جبهه هم به طرف بهمن شیر آمده است، اگر وارد آبادان شود آبادان از دست ما می رود و عراق به هدف خودش می رسید. عصر روز 30 مهر تقریبا اوایل شب بود، فرماندهانی که در مشهر می جنگیدند گردان های تکاور دریایی، دانشجویان افسری از گردانهای لشکر 92 و همچنین فرمانده پاسداران مشهر شهید جهان آرا را جمع و گفتم وضعیت به این ترتیب است. الان عراق به ساحل کارون نزدیک می شود. اگر از کارون عبور کند ما نیرویی نداریم تا در برابرش دفاع کند و گفتم دستور این است که شبانه نیروهای تان را در ساحل کارون بیاورید و از مشهر دفاع کنید و نگذارید عراق وارد آبادان شود.
برخی کمی ناراحت بودند چون چند روز جنگیده بودند. شبانه نیروهایی که داشتیم با قایق آن سمت کارون آوردیم و بعد حتی روی پل کارون هم شبانه فرستادیم، یک افسر ی داشتیم رفتند ی ری مین های ضد تانک و ضد نفربر ریخت که عراق از پل عبور نکند. آن جبهه را حفظ کردیم. به همین ترتیب داشتیم ادامه می دادیم تا این که یک روز بالا ه بنی صدر آمد وضعیت مشهر آبادان را ببیند و کمک کند.
تقریبا روز 6 آذر بود که گفتند بنی صدر با همراهانش به آبادان می آید. سرهنگ شکرریز – خدا رحمتش کند - فرمانده عملیات آبادان و مشهر بود. پای هلی کوپتر رفتند، بنی صدر با فروزان، فلاحی، فکوری دفاع و 3 - 4 نفر دیگر امده بودند. بنی صدر را موتورسیکلتی سوار کرد برد و جبهه را به او نشان داد. ستاد ما در آبادان در بانک ملی بود و به ما هم گفت یک نقشه آماده کنید و وقتی بنی صدر آمد برایش تشریح کنید، ببیند وضعیت دشمن چه چیزی است تا کجا پیش آمده است و وضعیت تدارکات چه چیزی است و اوضاع به چه ترتیبی است. ما هم به همین ترتیب آماده کردیم. تقریبا ساعت 5 بود که از جبهه برگشتند و به ستاد آمدند.
میزی که ما گذاشته بودیم، بنی صدر بالا نشست و بقیه آقایان هم دو طرف میز نشستند و ماهم تخته گذاشته بودیم. نقشه را روبرو گذاشتیم و برایشان تشریح کردیم. من مشکلات را برایشان عنوان می بنی صدر گردنش روی شانه اش کج شد و غش کرد. شیبانی هم آنجا بود. شیبانی بلافاصله بنی صدر را در طبقه زیر زمین بردند و سرم به او وصل د. به هوش آمد و در همانجا استراحت کرد تا فردا صبح. هوا گرگ و میش بود، آفتاب هم سر نزده بود سوار هلی کوپتر شد و رفت.
س: ترسید!
حسنی: این وضعیت بنی صدر در اینجا بود.
س: یک مستندی از تلویزیون در سال 89 بود یا 87 به نام مستند «دفاع مقدس» پخش شده بود. شما یک انتقادی کردید و گفتید که صداوسیما کم لطفی د. البته گفتید که خود ما هم در معرفی عمل ان در جنگ بی تقصیر نیستیم. خود ما ی ها! قضیه چه بوده است؟
حسنی: البته آن واقعیت هایی که باید صدا و سیما پخش می کرد، هم روحیه به رزمنده ها می داد و هم روحیه به مردم می داد. به آن ترتیب نبودند ولی بلا ه صحنه جنگ بود و آتش و تیر و گلوله در این زمینه بود، ولی آن انتظاری که ما داشتیم، انجام نشد و بعضی مطالبی که می گفتند، یه خورده...
س: مثلا اینکه اول جنگ 4 عملیات کلاسیک ناموفق بود.
حسنی: همین! عملیات ناموفق را عنوان د. بالا ه دشمن دو برابر ما نیرو داشته است. آمادگی داشته است و ما در کردستان درگیر بودیم. ما باید دفاع می کردیم. در برابر انها همین کار را هم انجام دادیم. برای همین منظور، لشکر 16 زرهی آمد عملیات نصر را انجام داد. لشکر 16 در برابر دو لشکر عراق حمله کرد.
آیا می خواست لشکر عراق را از خاک ما بیرون کند و داخل خاک عراق بفرستد و در آنجا پسش بزند، اینکه امکان نداشت! ولی عملیات لشکر 16 زرهی بر این مبنا بود؛ چون عراق هم داشت به سمت اهواز پیشروی می کرد. کاری کرد که عراق دیگر نتوانست به سمت اهواز برود. عراق را متوقف د. عقب جبهه هم نیروی زمینی گردان تشکیل دادن را شروع کرد. تیپ 58 ذوالفقار، تیپ 31 گرگان، 50-40 گردان در مرکز آموزش تشکیل دادند. به تدریج آن تجهیزاتی که تعمیری داشتیم، آماده د و توان رزمی را بالا بردند.
در کنار ما هم پاسداران انقلاب ی، نیروهای مردمی را جذب د، آموزش دادند و سازماندهی د و برای سال دوم جنگ و بیرون راندن دشمن آماده شدیم. تقریبا وقتی ما حمله کردیم استعداد ما بر دشمن برتری داشت. ما برتری نیرو را بر دشمن ب کردیم و عملیات ثامن الائمه، طریق القدس و بیت المقدس و فتح المبین را به ترتیب انجام دادیم. اینها همه روی اصول نظامی بوده است.
س: چطور به این جمع بندی رسیدید که با و نیروهای مردمی دیگر، واحد عملیات انجام دهید.
حسنی: اول انقلاب هماهنگی بیشتر بود. وقتی آن سانحه هواپیما پیش آمد و شهید صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد، صیاد همه همکاری ها را با کرد و به بسیار خدمت د و چند عملیات موفق را انجام دادند.
س: مهم ترین یا جذاب ترین چیزی که همکاری با صیاد در نظرتان را جلب کرد چه بوده است؟
حسنی: همان همکاری و هماهنگی که داشتند. مثلا من و شهید باقری با هم در قرارگاه نصر در عملیات فتح المبین بودیم.
س: خاطره ای از ایشان دارید؟
حسنی: بله، خیلی خاطره از ایشان داریم. عملیات فتح المبین را انجام دادیم، بیت المقدس را انجام دادیم و بسیار در کنار هم بودیم و با هم همکاری می کردیم.
س: چقدر به عملیات آزادسازی مشهر خوشبین بودید وقتی داشت طراحی می شد؟
حسنی: ما کاملا مطمئن بودیم. همه بچه ها روحیه بسیار بالایی داشتند. عملیات فتح المبین را پشت سر گذاشته بودند، واقعا یک روحیه شادی داشتند. بسیار پرانرژی بودند. اصلا نگران حرکات عراق نبودند و همین هم شد. به همین ترتیب عمل د و با همین روحیه بر عراق تاختند و عراق هم فکر نمی کرد که مشهر را از دست بدهد.
عراق مشهر را مثل یک دژ مستحکمی به وجود آورده بود و سه رده دفاعی ایجاد کرده بود. خطوط دفاعی و سیم خاردار، میدان مین، کانال آب و دور تا دور به طرف آبادان و به طرف شمال و شرق چنین بود. فکر نمی کرد ی بتواند وارد مشهر شود.
س: برخی بعد از جنگ هایی د که بعد از فتح مشهر می شد جنگ را تمام کرد و این کار را انجام ندادیم؛ چنین چیزی را قبول دارید؟
حسنی: هر ی که پشت گود نشسته و می گوید لنگش کنید، اینها بودند. جنگ را چه ی آغاز کرد؟ ما آغاز کردیم؟! من این را گفتم، شاید هم مورد پسند نباشد. گفتم فرض کنید شب در خانه تان نشسته اید، با خانواده استراحت می کنید و یک تعداد وارد خانه شما می شوند و در خانه را می شکنند و داخل می شوند، به سمت تان تیراندازی می کنند و همسر و فرزندتان را مجروح و شهید می کنند و خانه شما را به هم می ریزند و نزدیک صبح هم از خانه ات بیرون می روند.
شما چکار می کنید؟ می آیید پشت دیوار خانه خود و می گویید دست شما درد نکند؟ ممنون که این کار را کردید، یا باشد، فردا صبح به کلانتری برای شکایت می روم؟ شما پای هم شده تا آنجایی که بتوانید تعقیبش می کنید. بعد مشهر وضعیتی شد که عراق فهمید که دیگر نمی تواند مقاومت کند و خودش را عقب کشید، ما هم به او بگوییم برو؟ حالا ما می اییم در میز مذاکره می نشینیم و با هم صلح می کنیم و با هم مذاکره می کنیم؟ چه ی این حرف را می زند؟ آنهایی که در جنگ نبودند این حرف ها را می زنند. البته می گویند باید صلح می کردیم و آتش بس می دادیم. ما باید به یک برتری دست پیدا می کردیم.
س: قضیه فرمانده نیروی زمینی شدنتان را تعریف کنید.
حسنی: ما وارد عملیات شدیم و با سرهنگ جمالی همکاری کردیم. آقای با آقای هاشمی کار می د. یک روز از دفترش به من زنگ زدند و گفتند ساعت 4 بعدازظهر دفتر آقای باشید. ما دفتر ایشان رفتیم. از هر دری سخنی پیش آمد و از وضعیت نیروی زمینی سوال د و من هم توضیح دادم و گفتم ی ری مشکلات و گرفتاری ها دارد و گفت نظرت درباره فرمانده نیروی زمینی چه است؟ گفتم انی هستند که شما به عنوان فرمانده نیرو انتخاب کنید. گفتند نظر خودت چیست؟ گفتم من تا پریروز با یکی از بچه ها که در عملیات بود، صحبت و گفتم وای به حال ی که بعد از صیاد فرمانده نیروی زمینی شود و شما به می گویید که فرمانده نیروی زمینی شوم؟ (می خندد)
س: واقع این موضوع را گفتید؟
حسنی: بله. حرف هایم را صریح بیان می کنم. گفتند فکر کنید و ما از آقای خداحافظی کردیم و به طرف سنندج رفتم. به یاد دارم در پادگان لشکر 28 بودم. به بالگرد گفتیم آماده شود که به سمت مریوان برویم. نزدیک ظهر بود و دیدم تلفن زنگ زد و جواب دادم و گفتند دفتر آقای گفته است ساعت 4:30 بعدازظهر، چهارشنبه روز هشتم آبان، دفتر باشید و بلافاصله با تهران تماس گرفتم یک هواپیما فالکن داشتیم که وارد سنندج شد.
ما به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت 4:30 مجدد دفتر آقای رفتم. گفتند فردا ساعت 9 صبح دفتر ریاست جمهوری باشید. حضرت آیت الله آن زمان رئیس جمهور بودند. گفتم آقای من که مسائل را برای شما بازگو ؛ ایشان گفتند من مطالب شما را به عرض آقا رساندم، شما فردا صبح آنجا باشید.
فردا صبح ساعت 9 دفتر حضرت آقا رفتم که یک دفتر کوچکی داشتند و من حضورشان رفتم. ایشان صحبت د که وضعیت نیرو چگونه است اوضاع واحوال به چه صورتی است و من هم یک گزارشی به عرض شان رساندم. ایشان فرمودند شما به عنوان فرمانده نیروی زمینی منصوب شدید. من عرض حضرت آقا من ی ری مسائل را خدمت گفتم. گفتند ایشان تمام مسائل شما را برای من بازگو کرده، حکم شما به توشیح حضرت رسیده و به عنوان فرمانده نیروی زمینی روز یکشنبه آماده باشید که من در پادگان لویزان شما را معرفی کنم.
یعنی تنها فرمانده نیرویی که ریاست جمهور معرفی کرده است من بودم. روز یکشنبه هم عناصر نیروی زمینی و عناصر سایر یگان ها نیروی زمینی جمع شدند و حضرت آقا تشریف آوردند. شهید صیاد هم حضور داشتند و از زحمات صیاد هم تشکر و قدردانی د. ما را به عنوان فرمانده نیروی زمینی معرفی د و از روز 11 مرداد فرمانده نیروی زمینی شدیم.
س: با حضرت آقا قبل از این دیدار ارتباط داشتید؟
حسنی: بله. از همان هفته اول جنگ به اهواز تشریف آوردند و در ستاد، جماعت دو نفره به همراه شهید نامجو برگزار د. من آنجا حضرت آقا را زیارت . شب بعدش حضرت آقا برای گشت رزمی رفتند.
س: خودشان؟!
حسنی: بله، یک لباس نظامی با یک کلاه نظامی به تن داشتند و تفنگ کلاشینکف هم در دست داشتند و قرار شد، ببینند عراق تا کجا پیشروی کرده است. غرضی دو ماشین از شهر آوردند که ساعت 3 بعد نصف شب شد که حضرت آقا و نامجو و چمران و 3 الی 4 نفر دیگر حرکت د. به طرف دب حردان رفتند ولی دیگر دیر شده بود. در مسیر دشمن یک شناسایی کلی د و هوا روشن شد و به مواضع اصلی دشمن نتوانستند نزدیک شوند و ساعت 6 صبح برگشتند.
س: ، اوا جنگ آثا واقعا ما دیگر توان جنگ نداشتیم؟
حسنی: ما توان جنگ داشتیم ولی مشکلاتی داشتیم که کاملا در تحریم بودیم. در تحریم اقتصادی بودیم. به هیچ وجه امکان تهیه وسایل جنگی را نداشتیم. یدهایی که در طول جنگ برای ما انجام شد از نظر تانک یک یا دو گردان تانک چونماهو از یوگسلاوی بود که اصلا به درد نمی خورد. ت می توانست ید انجام دهد ولی ی حاضر نبود به ما کمک کند.
س: ت چقدر از جنگ حمایت کرد؟
حسنی: نه تانکی توانستند ب ند. تعدادی توپ یدند. با اینکه 121 میلیمتری بود هیچ وقت آن قدرت آتش را نداشت. شما ببینید ما با همان تجهیزاتی که اوایل جنگ داشتیم 8 سال جنگیدیم.
س: پس آن نامه آقای رضایی که نوشته بودند انقدر تجهیزات نیاز داریم را به حق می دانید؟
حسنی: بله. وقتی بررسی در این زمینه د متوجه شدند وقتی می خواهند با دشمن بجنگند دشمن آن تجهیزات را دارد؛ ما هم باید همچین تجهیزاتی داشته باشیم که با دشمن بجنگیم. ما تجهیزات اول جنگمان 8 سال کار کرد. ت در حدی ما را کمک کرد ولی به تدریج سال های جنگ کمک ت هم کم شده بود. من همیشه گفتم در آ جنگ وضعیت به جایی رسید که خود نیروی زمینی باید امکانات را دریافت می کرد.
در حالی که در زمان جنگ وزارت بازرگانی، وزارت کشاورزی، وزارت راه و ترابری و وزارتخانه هایی که در ارتباط با جنگ هستند باید جنگ را پشتیبانی کنند. برنج را در چابهار اورده بودند؛ نیروی زمینی باید از چابهار برنج را بار می زد و فرض کنید باید در آذربایجان غربی، در سنندج بین نفراتش تقسیم می د.
آنها باید ما را پشتیبانی می د. باید برنج ما را در مراکز استان ها به ما تحویل می دادند. ما خودمان باید می رفتیم و تحویل می گرفتیم. پشتیبانی از ما ن د. بعضی وقت ها آبگوشت بی گوشت دادیم. ما توانایی این را نداشتیم که گوشت به پرسنل بدهیم. این آبگوشت را با نخود و لوبیا و چیزهای دیگر قاطی می کردیم، سرباز خود را سیر می کردیم. آرد 350 گرمی را به 500 گرم رس م. نان را زیاد کردیم که سرباز ما گرسنه نماند و شرایط سختی داشتیم. این شرایط سخت را در کردستان داشتیم، بالا ه مسئله پ ند و دفاع در طول مرز با بود.
شما بیایید ببینید در کردستان در سرمای 30 درجه زیر صفر چطور زندگی می د و با چه شرایطی زندگی می د. زیر برف تونل زده بودند و در سنگر بودند. سربازان و نفرات ما دفاع می د. نتوانستیم زحمات را درست به تصویر بکشیم.
س: چه موقع متوجه شدید که قطعنامه را می خواهید، بپذیرید؟
حسنی: روزهای آ جنگ بود که شرایط حادی بود.
س: نظر خودتان هم همین بود؟
حسنی: وقتی حرکات عراق در جنوب، در منطقه اهواز و خوزستان انجام شد، ما طرف غرب رفتیم که عراق به طرف غرب وارد می شد. ما خدمت آقای هاشمی رفسنجانی در منزل ایشان رفتیم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است، اجازه بدهید که ما بیاییم در یک گلوگاه هایی مستقر شویم که عراق اگر حمله کرد، ما تلفات ندهیم. ایشان گفتند من چنین اجازه ای به شما نمی دهم، فردا همه تقصیرها به گردن من می افتد.
شما بروید کارتان را انجام بدهید و روز یکشنبه جلسه شورای عالی امنیت ملی تشکیل می شود و همه سران هستند و تصمیم گیری می کنند. ما بلافاصله به جبهه برگشتیم تا روزی که قرار بود در مورد قطعنامه صحبت شود و همه مسئولین در آنجا حضور داشتند. ما هم در جلسه حضور پیدا کردیم. از آقای شمخانی آمده بود که صحبت د. حضرت آقا فرمودند که به حسنی سعدی هم بگویید صحبت کند و من هم حدود 10 دقیقه یا یک ربع صحبت و آن تصمیم نهایی در آنجا اتخاذ شد.
س: چه صحبتی بود؟
حسنی: من در صحبتم واقعیت میدان را گفتم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است که تصمیم این شد که حضرت قطعنامه را پذیرفتند.
س: چه حسی داشتید وقتی قطعنامه پذیرفته شد؟
حسنی: بسیار ناراحت بودیم. این نکته در رابطه با پذیرش قطعنامه این است که ما یک اشتباه کردیم. وقتی در آن جلسه نتیجه را به حضرت رساندند و حضرت قطعنامه را پذیرفتند، باید از طریق وزارت امور خارجه به شورای امنیت سازمان ملل اعلام می شد و شورای امنیت سازمان ملل باید می آمد و بین ایران و عراق مذاکره می کرد. شرایط را که ایران و عراق چه کاری باید انجام دهند که قطعنامه برقرار شود ولی متاسفانه بعد از اینکه شورای امنیت بین ایران و عراق هماهنگی های لازم را به عمل آورد، حالا بیاید اعلام کند.
سازمان ملل اعلام کند که قطعنامه 598 پذیرفته شد و یگان هایی که در خط بودند چه کنند. واحدهای ما چکار کنند و عراق چه کاری انجام دهد. صدا وسیما همان روزی که حضرت پذیرفتند، فورا اعلام د. وقتی این قطعنامه اعلام شد همه فکر د دیگر آتش بس است یعنی همه یگان ها که در خط دفاعی بودند فکر د آتش بس است و خوشحال شدند و تفنگ ها را زمین گذاشتند و هنوز خبری از آتش بس نبود و عراق از این فرصت استفاده کرد و حمله کرد و بچه های ما با عراق نمی جنگیدند. واقعا فکر می د که دیگر آتش بس است و نباید جنگید. این اعلانی که کردیم واقعا اشتباه بود.
س: از مرصاد چه خاطره ای دارید؟
حسنی: در مرصاد از اولین لحظه تا آ ین لحظه در منطقه بودم.
س: این که برخی گفتند که ما فضا را باز گذاشتیم که دشمن بیاید و بعد قیچی شان کنیم، درست بود؟
حسنی: نه؛ وضعیت مرصاد این چیزی که تا حالا گفته شده نیست. صدماتی که منافقین به ما زدند، ما نتوانستیم تاکنون نشان دهیم و چهره منافقین را برای ملت مان بیان کنیم.
س: حتی تا الان؟
حسنی: بله. حتی تا الان نتوانستیم. منافقین خیلی به ما ضربه زدند. از همان اول جنگ در آبادان و مشهر ورود د. در آنجا اسلحه ها را جمع می د و از منطقه خارج می د. در عملیات والفجر مقدماتی همه اطلاعات را به عراق دادند که ما چه وقت می خواهیم عمل کنیم. همه اطلاعات را به عوامل عراق داده بودند.
س: آقای هاشمی رفسنجانی در بخشی از خاطراتش به شما اشاره کرده که بعد از آتش بس در خصوص برخورد عراقی ها و بردن 600 نفر از نیروهای توسط آنها صحبت کردید. یعنی واقعا این کار را می د؟
حسنی: منافقین؟
س: نه عراقی ها بعد از آتش بس؟
حسنی: بله. وقتی ما نباید اعلام می کردیم، این قضیه را اعلام کردیم که قطعنامه پذیرفته شد همه فکر د آتش بس است و عراق حمله کرد و ی ری از بچه های ما را اسیر کرد.
س: ، شما اص تان کرمانی است؟
حسنی: بله.
س: برای خود کرمان هستید؟
حسنی: نه. من بچه روستای سعدی هستم، در فاصله 30 کیلومتری کرمان، بین کرمان و رفسنجان قرار دارد.
س: چه سالی ازدواج کردید؟
حسنی: سال 1344 ازدواج .
س: چگونه با حاج خانم آشنا شدید؟
حسنی: نسبت فامیلی داریم.
س: مهریه چقدر بود؟
حسنی: ده هزارتومان بود.
س: سنتی بود یا عاشق شدید؟
حسنی: ما فامیل بودیم، به هر حال یک آشنایی داشتیم و رفت و آمد خانوادگی بود.
س: چه نسبتی داشتید؟
حسنی: ایشان دختر مادرم هستند.
س: برخی فکر می کنند نظامی ها کلا خیلی خشک هستند. تا حالا شده برای شان مطلبی عاشقانه بنویسید؟
حسنی: نه، البته زندگی ما واقعا یک زندگی صمیمی بوده است و ما اصلا مشکل در این مورد نداشتیم ولی اینکه بخواهد رویایی باشد، نه اینطور نبوده است.
س: آن موقع هم ی بودید که خواستگاری رفتید؟
حسنی: بله. سال 44 رفتم. من سال 40 وارد دانشکده افسری شدم. سال 43 افسر شدم. یک سال بعد ازدواج . ستوان دوم بودم.
س: تمام شرایط خود را بازگو کردید؟
حسنی: می دانستند و قبول د. حتی عموی خانم به پدر خانم بنده گفتند دختر به یک سرباز دادید؟! گفته بود آره دیگه (می خندد)
س: در جنگ چقدر همراه تان بودند؟
حسنی: ایشان از اول جنگ تا آ جنگ با ما بودند. بار سنگین جنگ بر دوش خانواده ها بود.
س: چند تا فرزند دارید؟
حسنی: چهار تا فرزند دارم؛ سه تا پسر و یک دختر دارم.
س: همه ازدواج د؟
حسنی: بله.
س: چند نوه دارید؟
حسنی: 5 تا نوه دارم.
س: بالا ه شما انسان برجسته ای در نظام شدید؛ بعد از جنگ و هم در جنگ، از این نفوذتان بچه ها استفاده ن د؟
حسنی: نه. حتی من یک نکته را گفتم که آموزشی پسر دوم بنده، مجتبی، در نیروی زمینی نبود. به نیروی هوایی فرستادمش. شهید ستاری 3 روز قبل از شهادتش تلفنی با من تماس گرفت و گفت تو خیلی ظلم کردی و سه دفعه گفتند. گفتم چه شده است ستاری؟ گفت فرزندت تا به حال نیروی هوایی بوده و به من نگفتی؟
س: حسنی اهل ورزش هستند؟
حسنی: تمام سعی من بر ورزش بوده است و ورزش انجام می دادم
س: چه ورزشی می کردید؟
حسنی: فوتبال و ورزش های دو میدانی. وقتی در افسری بودم در رشته صد متر، دویست متر، 400 متر، چهار درصد، 1500 متر، مقاومت، مدال آن روز را دارم و فرم هایش را دارم که نوشتند در این رشته شما رتبه دوم و رتبه اول را ب کردید.
س: فوتبال هم بازی می کردید ؟
حسنی: بله.
س:دفاع یا حمله بودید؟
حسنی: بازیکن حرفه ای نبودم.
س: در کار خانه کمک می کنید؟
حسنی: نه، بلد نیستم.
س: اهل غذا درست نیستید؟
حسنی: نه، فقط می توانم تخم مرغ نیمرو یا آب پز کنم.
س: نخستین دیدارتان با (ره) چه وقت بود؟
حسنی: یک روز فرماندهان دیدار حضرت آمده بودند، فکر کنم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از این عملیات ها بود. وقتی رفتم خدمت ایشان حاج احمد آقا از اتاق بیرون رفتند. من بودم و حضرت ! ی ری مطالب به عرض حضرت رساندم. یک نکته را به عرض شان رساندم و گفتم حضرت شما فرمودید کاش من یک بودم؛ ما انتظار داریم که شما بفرمایید کاش من یک سرباز بودم. با یک روحیه ای پاسخ من را دادند که من جا خوردم.
من همیشه از دفاع . من همیشه از تعریف . اصلا این قیافه حضرت جلوی چشم من ظاهر است؛ خدا رحمت شان کند.
س: بین یی که از رفتند کدام یکی از انها خیلی با او رفیق بودید و خیلی دلتان سوخت؟
حسنی: یک فرمانده گردانی داشتیم در عملیات بدر شهید شد؛ به نام فراشی. افسر بسیار شجاعی بودند. ایشان معاون گردان بودند و افسری با روحیه بالایی بودند. وقتی شنیدم فراشی شهید شده است، خیلی ناراحت شدم. در عملیات بدر شهید شدند.
س: فکر می کردید صیاد بعد از جنگ شهید شوند؟
حسنی: نه. صحنه شهادت را برای صیاد تصور نمی به این ترتیب. اینها همه تقدیر الهی است خدا رحمتش کند.
س: یک سوال درباره قرار گاه مرکزی خاتم الانبیا (ص) بپرسم؛ الان شما جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا هستید. خیلی برای مردم عامه روشن نیست که این قرارگاه چه وظیفه ای دارد. این قرارگاه را با خاتم اشتباه می گیرند.
حسنی: امورات عملیاتی کلا با قرارگاه خاتم است، امورات ستادی و پشتیبانی با ستاد کل نیروهای مسلح است.
س: عملیاتی یعنی منظورتان اجرایی در زمینه نظامی است؟
حسنی: بله، تمام کارهای اجرایی اعم از مانورها، رزمایش ها، درگیری ها است.
س: یعنی اگر تصمیمی بخواهد اتخاذ شود برای انجام موردی، باید آنجا اعمال شود؟
حسنی: بله، کار عملیاتی را انجام می دهد
س: آ ین تصمیمی را که گرفتید می توانید بگویید؟
حسنی: رده های پایین در حد گردان را قرارگاه دخ نمی کند. آنها را همان ستاد کل انجام می دهد، ولی رده تیپ و لشکر به بالا همه در رده قرارگاه خاتم است.
س: با آقای رشید خیلی رفیق هستید؟
حسنی: در جنگ هم با هم بودیم.
س: آقای رشید فرمانده قرارگاه خاتم هستند و شما جانشین ایشان هستید. با کدام یک از بچه های بیشتر رفاقت دارید؟
حسنی: با عزیز جعفری، با همه دوستان همکار بودیم و در جبهه با هم بودیم و جدا از همدیگر نبودیم.
س: نظرتان درباره فرمانده جدید چه است؟
حسنی: حضرت آقا تصمیم واقعا عالی در مورد انتصاب گرفتند. خیلی خوب شد، چون ایشان نسل بعد از انقلاب بودند. سال 58 بعد از انقلاب وارد شده است. استخدامی بهمن 58 هستند.
آن موقع که در افسری استخدام شدند بعد 3 سال را طی د و وارد جبهه شدند. الان 38-37 سال خدمت می کند و جوان هستند و مراحل خدمتی را پشت سر گذاشته است. بسیار انتصاب به جایی در بود.
س: دفاع هم آقای حاتمی هستند. از معدود دفعاتی است که از ی ها دفاع شدند
حسنی: بله. اتفاقا خیلی خوب شد که این دوره حاتمی دفاع شد. واقعا خیلی به جا بود. هم انسان شایسته ای هستند و هم نسل بعد انقلاب هستند.
س: الان وضع ایران در مقایسه با آغاز انقلاب و بعد از جنگ چگونه است؟
حسنی: به هرحال روزبه روز در ح استحکام و برطرف نقاط ضعف است. همان گروهان و گردان و تیپ و این ساختار سازمان برقرار است، همان بافت را دارد. آموزش دارد. افسری دارد. آموزشگاه درجه داری دارد.
س: به لحاظ کیفیت چقدر تغییر کرد؟
حسنی: دانش الان به روز است. شما مسئله را در نظر بگیرید، مسئله عراق را در نظر بگیرید. روزهایی که در عراق می گذرد، روزهای که در می گذرد و روزهایی که در یمن می گذرد، شیوه جنگ به آن شکل کلاسیک و نظامی خاص نیست؛ هم به همین ترتیب، همین مبنا دارد. آموزش می دهد و خود را به روز می کند.
س: جایی گفته بودید که ما از آنچنان اقتداری برخوردار هستیم که اگر دشمن قصد به خاک کشورمان را داشته باشد آسمان و دریا و زمین ایران را به گورستان آنها تبدیل می کنیم. این حرف احساسی یا واقع بینانه است؟
حسنی: این چیزی بود که در 8 سال جنگ از خودش نشان داده؛ چرا احساسی باشد؟ 8 سال جنگ را پشت سر گذاشت. من گفتم از روز اول جنگ تا آ جنگ در حبهه بوده است.
س: الان ما شرایط خاصی را در منطقه داریم. شما هم در جریانش هستید چون در سطوح بالای نظامی کشور هستید. برخی اوایل خیلی توجیه نبودند که چرا حضور مستشاری در داریم؛ شما این سیاست را چطور می بینید؟
حسنی: وضعیت روز چنین حکم می کند که در به این ترتیب حضور داشته باشیم.
س: برای امنیت ملی خودمان است؟
حسنی: بله. برای خودمان است.
س: توان موشکی ما چقدر به امنیت ملی ما توانسته کمک کند؟
حسنی: بسیار کمک کرد. همه بحث هایی که مطرح می کند، بحث موشکی است. بالا ه یک نیروی مسلح ایران برای دفاع از خود باید یک موشک از خود داشته باشد و بتواند دفاع کند. آنها می گویند که چرا موشک دارید؟
برای اینکه هر کشوری برای دفاع خود باید تجهیزات روز را داشته باشد و چرا ما نباید موشک داشته باشیم؟ باید داشته باشیم که بتوانیم از خود دفاع کنیم. ما برای دفاع، خود را آماده می کنیم و آنها نگران چیز دیگری هستند.
س: توانی که ما الان داریم نسبت به قبل انقلاب قابل مقایسه است؟
حسنی: خیر. الان به روز هستیم. موشکی که به نقطه زنی کرد، ما قبل انقلاب چنین چیزی را نداشتیم.
س: کار بچه های خودمان بوده است؟
حسنی: بله. برای ما نساخته است. این ساخته بچه های خودمان است.
س: الان ترامپ تلاش می کند مجوز بازدید برخی مراکز ایران را بگیرد.
حسنی: ایران هیچ وقت چنین اجازه ای به آنها نخواهد داد. یک خواسته بی جایی دارند که یگان های رزمی ما و مراکز آموزشی ما را بازدید کنید. یعنی چه؟ یعنی شما حاکم دنیا هستید.
س: عربستان با این یدهایی که دارد می کند... نظرتان چیست؟
حسنی: عربستان کاری نمی تواند د، عربستان مالی نیست! امکانات دارد ولی اینکه حرکتی بخواهد از خود داشته باشد نمی تواند. امکانات دارد، تجهیزات هوایی دارد، هواپیما به او دادند، بالگرد و تانک به او دادند و آن هم دلش به حال آنها سوخته که کارخانه جات را فعال کند و دلارهای آنها را بردارد ببرد. آن را تقویت کرده ولی عربستانی که بخواهد یک روزی برای ما حرکتی داشته باشد نه اینطور نیست.
س: جایی گفته بودید که فکر داشتن یک حرفه ای یک فکر خامی است و مجلس توان مالی تامین این را ندارد؛ درست است؟
حسنی: ببینید یک بحث هایی را در مورد یک حرفه ای مطرح می کنند. واقعا این شخصی که این بحث را بازگو می کند شاید خودش نمی داند چه موضوعی مطرح می کند. الان جوان های مملکت می آیند دو سال از مملکت دفاع کنند، جوان 18 الی 20 ساله در سن و سال جوانی می جنگد. الان داریم بررسی درباره نیروهای وظیفه مان در جنگ می کنیم، ببینیم چه نقشی ایفا کرده اند.
بعد بیاییم در مورد حرفه ای بحث کنیم. در جنگ نیروی زمینی تمام نبردش با نیروی وظیفه بود اینها می جنگیدند. در عملیات فتح المبین، بیت المقدس و در دفاعی، در نوک پیکان ما نیروهای وظیفه بودند. این جوان با آن غروری که دارد حتی برخی تصور می د این سرباز به زور وارد جبهه شده است. در جلسه ای گفتم والله من به چشم خودم دیدم در یکی از این عملیات ها بود که ساعت 8 شب قرار شد، عملیات را آغاز کنیم، ساعت پنج بعدازظهر ما جلودار سربازان وظیفه نبودیم.
داشتند سراسیمه به سمت دشمن می رفتند. حالا ما بخواهیم این نیروی وظیفه، جوانی که در سن بیست سالگی به مدت دو سال از کشورش دفاع می کند را رها کنیم و به جای سرباز، یک مرد 30 ساله کار کند؟
هیچوقت نمی تواند این کار را انجام دهد و هزینه ای باید برای او متحمل شویم. برای حرفه ای باید این نیروها را استخدام کنید و یک حقوق چند میلیونی به آنها بدهید. اصلا امکان اداره چنین نیرویی بر ما مقدور نیست. آن کشورهایی که شاید نیرو به این ترتیب داشته باشند کشورهای اروپایی هستند که جنگی و درگیری ندارند، حتی با کشورهای هم مرزشان هم اختلافی ندارند.
یک نیروی کوچکی برای خودشان در اختیار دارند؛ آن می تواند در حد یک تیپ یا لشگر داشته باشد، ولی برای ما نیروی حرفه ای بدرد نمی خورد. اصلا با بافت ما و روحیه ما سازگار نیست.
هزینه هایش یک طرف، آمادگی و آن روحیه ای که باید داشته باشد یک طرف. خیلی فرق می کند. آن زمان هم برخی دوستان مطرح می د، شاید می خواستند فرزند خود را به نحوی معاف کنند، می آمدند چنین طرح های مطرح می د. (می خندد) ما واقعا به این سربازان وظیفه ای که در 8 سال دفاع مقدس جنگیدند و حماسه آف د، افتخار می کنیم.
س: خیلی سپاسگذارم و لذت بردیم. وقت تان را گرفتیم ولی خودم شخصا خیلی از بیان شیوا و از تجربیات و از نفس گرم و صادق
وضعیت روز حکم می کند که در حضور داشته باشیم/ ماجرای حضور انقلاب در یک گشت رزمیreviewed by on sep 24rating: به گزارش ایران ویج به نقل از گروه دفاعی خبرگزاری تسنیم، سرلشگر حسین حسنی سعدی جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء شنبه شب با حضور در برنامه تلویزیونی دستخط به سوالات مختلفی پاسخ داد. متن کامل این گفتگو به ذشرح ذیل است:س:سلام، خوش آمدید؛ من می خواهم از دوشنبه ۳۱ شهریور ۵۹ شروع کنم. زمانی که به همراه شهید نامجو در دانشکده افسری بودید و ساعت یک بعد از ظهر صدای انفجار را شنیدید.
حسنی: آن زمان من سرهنگ دوم، فرمانده تیپ دانشجویان افسریه علی (ع) بودم و سرهنگ نامجو هم فرمانده افسری بود. برنامه طبق معمول انجام می شد. به مسجد برای ظهر و عصر رفته بودیم. از مسجد به سمت ستاد برمی گشتیم، از پله های ستاد که داشتیم بالا می رفتیم، وارد ستاد که شدیم چند انفجار شنیدیم.
به دفتر سرهنگ نامجو رفتم و گفت که آقا این انفجاری که شنیده شد حمله عراق به ایران بود و فرودگاه های ما را بمباران د و حمله زمینی خود را آغاز کرده است. من هم با رفتم اجازه گرفتم که باید آماده می شدیم به سمت اهواز برویم.
روز دوم مهر تقریبا ساعت دو بعدازظهر به طرف فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. فرودگاه مهرآباد رفتیم و نیروی هوایی هم تقریبا ۱۲-۱۰ فروند هواپیمای ۳۳۰ آماده کرده بود. ما خودمان با اولین گردان و اولین پرواز حرکت کردیم. س: کلا چقدر نیرو توانستید در این ۴۸ ساعت جمع کنید؟
حسنی: تقریبا ۵ گردان پیاده سبک، حدودا ۹۰۰ نفر جمعا ستاد و پشتیبانی و گردان سازماندهی کردیم. س: آن موقع که شروع کردید فکر می کردید، یک عرصه ۸ ساله را پیش رو داشته باشید؟
حسنی: اصلا، نه؛ چنین تصوری که جنگ بخواهد ۸ سال به طول بیانجامد، نداشتیم. هیچوقت نمی شد چنین پیش بینی کرد ولی بالا ه می دانستیم با عراق درگیر شویم درگیری قطعی خواهد بود. س: پیش بینی آن را داشتید؟ برایتان غیر منتظره نبود؟
حسنی: خیر؛ نبود، چون در این زمینه که می خواهیم سوابق را بررسی کنیم، در مورد آغاز جنگ لازم است یک بررسی های قبلی در این زمینه داشته باشیم. انقلاب پیروز شد، دیگر آن نظم و انضباط و سازماندهی دیگر وجود نداشت. خیلی از فرماندهان را گرفتند و بعضی ها اسیر شدند، بعضی ها بازداشت شدند و تعدادی ا اج شدند و یک وضعیت خاصی بر گذشت.
آنچه که از باقی ماند، یک جوان بود. به هر حال در این زمینه یک تغییر و تحولاتی انجام شد، رئیس ستاد برای انتخاب شد. هنوز ۸ روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که ضد انقلاب حرکت کرد و پایگاه مهاباد را خلع سلاح کرد. یک تیپ کامل را خلع سلاح کرد. آن موقع سازمانی نبود که از انقلاب دفاع کند و در مقابل ضد انقلاب مقاومت کند.
در نتیجه، بعد از این عملیات که ضد انقلاب انجام داد و پادگان را خلع سلاح کرد، به سمت سنندج حرکت کرد که پادگان سنندج را هم خلع سلاح کند. به همین ترتیب در منطقه کردستان یک وضعیت خاصی را به وجود بیاورند. در آن زمان دنبال استقرار کردستان بودند. هم به همین ترتیب بود و همه به منزل رفتند و دیگر ی نبود. تقریبا روز ۱۵ اسفند بود که حضرت فرمودند ی ها به پادگان برگردند و بعد کمیته انقلاب ی تشکیل شد.
این کمیته ها که تشکیل شد فرمانده انتخاب د؛ فرمانده گردان و فرمانده تیپ و فرمانده لشکر انتخاب د. س: کمیته انتخاب کرد؟
حسنی: بله؛ کمیته انتخاب و معرفی می د. وقتی بنده را به عنوان فرمانده گردان انتخاب د، یک درجه دار داشتیم، عناصر گردان را همین تعدادی را که در انجا بودند، در کنار ساختمان جمع کرد و گفت ما این سرگرد را به عنوان گردان معرفی می کنیم. نگفت فرمانده گردان؛ گفت جناب بی جناب، فرمانده بی فرمانده!
ایشان را به عنوان گردان معرفی می کنیم و حالا ما می خواهیم این گردان را جمع وجور و آماده کنیم. در اینجا با این وضعیت بود. خیلی از ی ها قبل انقلاب انسان های متدین و انقل بودند ولی مخفیانه کار می د؛ از جمله سلیمی و رحیمی، وقتی اوضاع را به این ترتیب دیدند که چنین وضعیتی وجود دارد، روز ۲۶ فرودین خدمت حضرت رفتند.
گفتند الان وضعیت به این ترتیب است و فرمانده ندارد. شما به عنوان فرمانده اعلام کنید، یک سازمانی را به خود بگیرد و بداند فرمانده دارد. با فرمان شما پا بگیرد. س: آن موقع هم بعضی از نظامی ها انحلال را می خواستند؟
حسنی: بله؛ آن زمان یک عده خواستند که باید منحل بشود. عده ای می خواستند بی طبقه توحیدی باشد و خیلی مسائل در این زمینه بود. س: همه اینها اثر بر بدنه گذاشت.
حسنی: به هرحال حضرت مکث کرده بودند؛ سلیمی و رحیمی رفته بودند و غروب روز ۲۷ ام، فرمانی دادند که روز ۲۹ اعلام شد. ی که تا ۲۲ بهمن در برابر انقلاب بوده، حالا انقلاب در روز ۲۹ بهمن به همین اعلام می کند که در خیابان ها بروید و با ساز و برگ تان رژه بدهید اما این ی که الان شکل گرفت آن نبود.
همه حداکثر از درجه سرهنگ دو به پائین بودند و از درجه سرهنگ دو به بالا همه رفته بودند. این وضعیت تا سال ۵۸ ادامه پیدا کرد. وضعیت پاوه پیش آمد که می دانید حضرت صراحتا گفتند که ظرف ۲۴ ساعت این غائله پاوه را خاتمه بدهید. اینجا دیگر به عنوان فرمانده دستور می دادند. همه با دل و جان دستور ایشان را اجرا می د.
در چنین وضعیتی روز ۳۰ شهریور تقریبا دوسوم نیروی زمینی در کردستان درگیر بود. ما درگیری همین ۲۰ ماه را بخواهیم تشریح کنیم، تعداد یی که نیروی زمینی دادند … س: چند نفر شهید شدند در آن ۲۰ ماه؟
حسنی: آماری که بنده دارم افسر درجه دار ۳۳۴ نفر شهید، جانباز ۶۱۸ نفر در همان کردستان، کارکنان وظیفه ۲۷۸ نفر شهید، ۵۳۲ نفر جانباز، جمع تقریبا ۶۱۲ نفر شهید و ۱۱۵۰ نفر جانباز نیروی زمینی در این منطقه داده بود، تا توانست امنیت را در کردستان برقرار کند.
کردستان به نحوی بود که در محورها روز هیچ ی نمی توانست حرکت کند. ضد انقلاب بودند نه مردم کرد، حتی بی امنی به نحوی بود که اگر مردم کرد مریض داشتند روز نمی توانستند به بیمارستان برسانند. البته عناصر شهرستانی هم شرکت کرده بودند و در این زمینه کمک کرده بودند. به تدریج امنیت محورها روزانه و بعد شبانه برقرار شد. س: پس این درگیری با این همه شهید و جانباز در مدت ۲۰ ماه تقریبا باعث شد که شما از مرزها با عراق و نقطه صفر مرزی غفلت کنید؟
حسنی: نه در این زمینه غفلت نکردیم. در جریان امور بود. س: یعنی گزارش هم از تحرکاتشان می داد؟
حسنی: بله؛ من همینجا گفتم. ی ری ار خبرنگارها سوال د گفتند شما اگر می دانستید که عراق حمله می کند چرا قبلا نیامدید، دو لشکر به سمت خوزستان ببرید در ان قسمت هایی که عراق حمله کرده است؟ گفتم جنگی نبوده ولی اگر نیروی زمینی یکی دو لشکر از کردستان بر می داشت و کردستان را سبک و تضعیف می کرد و در همین ۳-۲ روز ضد انقلاب موفق می شد در کردستان یک وضعیت حادی را به وجود بیاورد، نمی گفتند خطا کرده است؟ هنوز جنگی نبوده در اینجا، هنوز در گیری در کردستان بود.
اگر عراق در کردستان موفق می شد ضد انقلاب در کردستان موفق می شد، جنگی به پا نمی شد. باز وضعیت لشکر ۹۲ را باید بازگو کنیم که لشکر ۹۲ ما کدام لشکر در اینجا بود. س: یک جایی گفته بودید آن لشکری که پشت عراق می لرزید اسمش می آمد.
حسنی: واقعا پشت عراق می لرزید وقتی اسم لشگر آورده می شد. این را باید مفصل برایتان بازگو کنم. برای لشکر چه گذشت و چه روزهایی بر لشکر گذشت. لشکر ۹۲ یک ح استثنایی داشت، با سایر لشکرها فرق می کرد. مثلا لشکر ۷۷ کارکنانش اغلب مشهدی بودند، ۸۱ اغلب کرمانشاهی و بومی بودند یا از شهرستان های اطراف بودند.
ولیکن در خوزستان یک شهری بود که هم صنعت، هم نفت و هم دریا و هم کشاورزی را داشت. جاذبه ای برای کمتر داشت. کمتر مردم آنجا جذب می شدند و شغل فراوان بوده است و بومی های ی کم بودند؛ در نتیجه عناصر لشکر ۹۲ همه غیربومی بودند و وقتی هم انقلاب پیروز شد، آن تصمیماتی که شورای انقلاب گرفته بود و گفت، هر به هر جا می خواهد منتقل شود و چنین شد.
انی هم که در لشکر ۹۲ بودند چند سال در گرمای خوزستان حضور داشتند وقتی چنین فرمانی را دادند، از خدا خواسته همه رفتند. درخواست انتقال دادند و بعضی ها وزارت اموزش و پرورش، تعدادی به ژاندارمری و تعدادی هم به مراکز آموزشی رفتند. تقریبا عناصری که در لشکر راننده تانک، فرمانده تانک، فرمانده توپ، توپچی و تعمیرکار و در مشاغل مختلف بودند، رفتند. وقتی دیگر ی نبود ببینید چه بر لشکر گذشته است.
خدمت سربازی را یک سال د. یعنی دو سال یک سال شد، یک سال مرخص شدند رفتند. این یک سالی که باقی ماندند، چهار ماه در مرکز آموزشی بودند، ۸ ماه سرباز رزمی بودند، یعنی ۶۰ درصد وظیفه های ما مرخص شدند، ۴۰ درصد باقی ماندند. این شد وضعیت تصمیماتی که در مورد خدمت سربازی گرفتند. علاوه بر این، تمام قراردادها را لغو د. س: یدهای نظامی را لغو د؟
حسنی: یدهای نظامی را لغو د حتی هواپیماهای اف ۱۶ شنیدم یک تعدادی وارد ایران شده بود آنها را برگرداندند. س: چه انی این کار را انجام دادند؟
حسنی: برایتان می گویم. س: ممکن است براساس خیانت این کارها را کرده باشند؟
حسنی: بلا ه بی هدف نبوده است. همین هواپیما اف ۱۴ که بهترین هواپیماها هستند و در طول جنگ چه نقشی ایفا د، انها را داشتند حراج می د. تمام قراردادهایی که بسته بودند همه را در این زمینه لغو د. چه تصمیم در مورد داشتند خدا می داند چکار می خواستند انجام دهند. س: اینهایی که شما از آنها صحبت کردید چه انی بودند؟
حسنی: آن زمان شورای موقت انقلاب آقای یزدی، آقای قطب زاده بود که جزء شورای انقلاب بود، در آ به چه سرنوشتی دچار شد؟ ش د. س: در جایی اشاره کردید، یک تصمیمی دیگر هم شورای انقلاب گرفته بود آن هم وابسته های نظامی را همه برگرداندند؛ در صورتی که وابسته های نظامی ما اطلاعات جمع می د.
حسنی: آن موقع یک وضعیت های خاصی برقرار بود. عناصر اطلاعات اطلاعات کامل از وضع عراق داشتند، ولی این عناصر اطلاعاتی که رکن دوم ها می گفتند، بعد انقلاب ی جرات نمی کرد بگوید من رکن دومی هستم؛ می گفتند این اطلاعاتی و ساواکی است. اینها ساواکی نبودند بلکه اطلاعات بودند و کاری با ساواک نداشتند و اگر می گفتند اطلاعاتی هستند مردم به سمت شان یورش می بردند.
فضای داغ انقلاب بود و این هم طبیعی است. در این زمینه ما اطلاعات کامل از عراق داشتیم ولی دیگر این عناصرمان برگشتند و جمع شدند و ما نمی دانستیم در عراق چه خبر است. ما حتی در خود ستاد عراق عامل داشتیم. می دانستیم آنها چه تصمیمی می گیرند. بعد انقلاب آنها از ما مطلع بودند و جاسوس هایشان در ایران بودند و همه وضعیت ها را به عراق گزارش می د. س: ، جایی از شما خواندم که در روزهای ابتدای جنگ در برخی استان ها استانداران آن زمان اجازه نمی دادند که لشکرهای از پادگان ها خارج شوند.
حسنی: در مشهد، تهران جنگ آغاز شد و اینها گفتند، شما می خواهید کودتا کنید. س: گفتند می خواهد کودتا کند؟
حسنی: تمام تلاش ضد انقلاب این بود که شکل نگیرد، منحل بشود. انحلال را خواستار بودند. ضد انقلاب حاضر نبود شکل بگیرد.
س: بنی صدر به لشکر ۹۲ زرهی در اهواز می آید و می گوید شما در اینجا وقت تلف می کنید، بروید در ارتفاعات زاگرس و از لرستان شروع کنید. همانجا هم ظاهرا حضرت آقا که در آن زمان بودند در آنجا حضور داشتند و گفتند ما همینجا می مانیم و دفاع می کنیم و حتی ظاهرا آنجا یک برخورد فیزیکی هم بنی صدر با یکی از سرهنگ های می کند؛ درست است؟
حسنی: دیدگاه ها بر این مبنا بود که بنی صدر می گفت کردستان را باید داشته باشیم. حتی از لشکر ۹۲ هم گردان هایی به کردستان رفته بود. س: یک نامه ای از شما جدیدا منتشر شد به ناخدا صمدی فرمانده تکاوران دریایی مشهر؛ نوشتید که امید و ملت ایران به شما رزمندگان سلحشور است. وقتی این نامه را می نوشتید، امیدی بود که مشهر بماند؟
حسنی: نه، ببینید، عراق قوی ترین لشکرش را برای مشهر گذاشت و هدف نهایی اش مشهر و آبادان بود. س: تا اروند را بگیرد.
حسنی: بله؛ از ۳ گردان در آنجا مقاومت می کرد. گردان ۲۳۲ تانک، ۱۶۵ مکانیزه و گردان دژ. دو گردان هم از تکاوران دریایی آمده بودند، دو گردان هم از دانشجویان افسری به خوزستان برده بودیم.
ما روز ۴ مهر ماه ۲ گردان دانشجو را فرستادیم. همه گفتند مشهر در حال سقوط است، کمک کنید. واقعا ورود دانشجویان افسری به مشهر یک فرشته نجات بودند. چقدر کمک و فعالیت د. به هر حال عراق که می خواست با لشکر سه زرهی و یگان های نیرومخصوصی که از شلمچه به سمت مشهر امد، باید ظرف حداکثر۲۴ ساعت مشهر را می کرد.
چطور شد که تا روز ۱۹ مهر نتوانست که از شمال مشهر در مارد پل زد از رودخانه کارون عبور کرد و عقبه های ما را یعنی محور اهواز به طرف آبادان و محور ماهشهر به طرف آبادان را قطع کرد. در اینجا عقبه ما را بست تا دیگر نتوانیم نیرو و تجهیزات بفرستیم.
می خواست از دو سمت آبادان را محاصره کند. هم از سمت اهواز و ماهشهر که آمده بودند پل ایستگاه هفت و پل ایستگاه دوازده، از بهمن شیر عبور کند به سمت آبادان بیایند و هم از سمت مشهر وارد شوند. روز ۲۷ مهر، دو گردان دانشجویی که داشتیم، می خواستیم تعویض کنیم، چون در روز ۲۵ مهر عراق از زمین و هوا مشهر را زیر آتش گرفت و تلفات سنگینی به مردم و نیروهای رزمنده در انجا وارد کرده بود.
ما دو گردان دانشجویی که فرستاده بودیم، تصمیم گرفتیم با دو گردان اهواز تعویض کنیم، دانشجوها را ماهشهر بردیم که گردان ها را تعویض کنیم و امکان جابه جایی و تعویض هم فراهم نشد.
در همان زمان سرهنگ فروزان که فرمانده ژاندارمری کل کشور بود به عنوان فرمانده قرارگاه اروند تعیین د که تصمیم واقعا به جایی گرفتند. فروزان بسیار افسر شجاع، مدیر و مدبر را تعیین د و این خیلی کمک به حفظ مشهر و آبادان کرد.
ایشان ستاد خودش را در ماهشهر تشکیل داد. بعد از ظهر روز ۲۷ مهر یک پاکتی به من دادند که نوشته بود که شما به عنوان فرمانده عملیات مشهر و آبادان تعیین شدید و سریع با بالگرد بروید، در مشهر و آبادان فرمانده قبلی را تعویض کنید و بگویید که به تهران برود.
روز ۲۷ مهر وارد مشهر و آبادان شدم. وقتی آنجا رفتم، وضعیت خاصی بود. وقتی رفتیم، عراق تا مسجد جامع پیش آمده بود. تقریبا قسمت عمده مشهر را کرده بود. روز ۲۸ و ۲۹ داشت پیشروی می کرد، هم از طریق بهمن شیر و هم از طریق مشهر که بیاید از کارون عبور کند و وارد آبادان شود.
من روز ۲۹ دیدم عراق تقریبا نزدیک جاده ساحلی کارون رسیده است که در مشهر قرار داشت. وقتی این وضعیت را دیدم که اگر عراق از کارون عبور می کرد ما نیروی زیادی نداریم که دیگر در آبادان در مقابلش دفاع کند.
از ان جبهه هم به طرف بهمن شیر آمده است، اگر وارد آبادان شود آبادان از دست ما می رود و عراق به هدف خودش می رسید. عصر روز ۳۰ مهر تقریبا اوایل شب بود، فرماندهانی که در مشهر می جنگیدند گردان های تکاور دریایی، دانشجویان افسری از گردانهای لشکر ۹۲ و همچنین فرمانده پاسداران مشهر شهید جهان آرا را جمع و گفتم وضعیت به این ترتیب است. الان عراق به ساحل کارون نزدیک می شود. اگر از کارون عبور کند ما نیرویی نداریم تا در برابرش دفاع کند و گفتم دستور این است که شبانه نیروهای تان را در ساحل کارون بیاورید و از مشهر دفاع کنید و نگذارید عراق وارد آبادان شود.
برخی کمی ناراحت بودند چون چند روز جنگیده بودند. شبانه نیروهایی که داشتیم با قایق آن سمت کارون آوردیم و بعد حتی روی پل کارون هم شبانه فرستادیم، یک افسر ی داشتیم رفتند ی ری مین های ضد تانک و ضد نفربر ریخت که عراق از پل عبور نکند. آن جبهه را حفظ کردیم. به همین ترتیب داشتیم ادامه می دادیم تا این که یک روز بالا ه بنی صدر آمد وضعیت مشهر آبادان را ببیند و کمک کند.
تقریبا روز ۶ آذر بود که گفتند بنی صدر با همراهانش به آبادان می آید. سرهنگ شکرریز – خدا رحمتش کند – فرمانده عملیات آبادان و مشهر بود. پای هلی کوپتر رفتند، بنی صدر با فروزان، فلاحی، فکوری دفاع و ۳ – ۴ نفر دیگر امده بودند. بنی صدر را موتورسیکلتی سوار کرد برد و جبهه را به او نشان داد. ستاد ما در آبادان در بانک ملی بود و به ما هم گفت یک نقشه آماده کنید و وقتی بنی صدر آمد برایش تشریح کنید، ببیند وضعیت دشمن چه چیزی است تا کجا پیش آمده است و وضعیت تدارکات چه چیزی است و اوضاع به چه ترتیبی است. ما هم به همین ترتیب آماده کردیم. تقریبا ساعت ۵ بود که از جبهه برگشتند و به ستاد آمدند.
میزی که ما گذاشته بودیم، بنی صدر بالا نشست و بقیه آقایان هم دو طرف میز نشستند و ماهم تخته گذاشته بودیم. نقشه را روبرو گذاشتیم و برایشان تشریح کردیم. من مشکلات را برایشان عنوان می بنی صدر گردنش روی شانه اش کج شد و غش کرد. شیبانی هم آنجا بود. شیبانی بلافاصله بنی صدر را در طبقه زیر زمین بردند و سرم به او وصل د. به هوش آمد و در همانجا استراحت کرد تا فردا صبح. هوا گرگ و میش بود، آفتاب هم سر نزده بود سوار هلی کوپتر شد و رفت. س: ترسید!
حسنی: این وضعیت بنی صدر در اینجا بود. س: یک مستندی از تلویزیون در سال ۸۹ بود یا ۸۷ به نام مستند «دفاع مقدس» پخش شده بود. شما یک انتقادی کردید و گفتید که صداوسیما کم لطفی د. البته گفتید که خود ما هم در معرفی عمل ان در جنگ بی تقصیر نیستیم. خود ما ی ها! قضیه چه بوده است؟
حسنی: البته آن واقعیت هایی که باید صدا و سیما پخش می کرد، هم روحیه به رزمنده ها می داد و هم روحیه به مردم می داد. به آن ترتیب نبودند ولی بلا ه صحنه جنگ بود و آتش و تیر و گلوله در این زمینه بود، ولی آن انتظاری که ما داشتیم، انجام نشد و بعضی مطالبی که می گفتند، یه خورده… س: مثلا اینکه اول جنگ ۴ عملیات کلاسیک ناموفق بود.
حسنی: همین! عملیات ناموفق را عنوان د. بالا ه دشمن دو برابر ما نیرو داشته است. آمادگی داشته است و ما در کردستان درگیر بودیم. ما باید دفاع می کردیم. در برابر انها همین کار را هم انجام دادیم. برای همین منظور، لشکر ۱۶ زرهی آمد عملیات نصر را انجام داد. لشکر ۱۶ در برابر دو لشکر عراق حمله کرد.
آیا می خواست لشکر عراق را از خاک ما بیرون کند و داخل خاک عراق بفرستد و در آنجا پسش بزند، اینکه امکان نداشت! ولی عملیات لشکر ۱۶ زرهی بر این مبنا بود؛ چون عراق هم داشت به سمت اهواز پیشروی می کرد. کاری کرد که عراق دیگر نتوانست به سمت اهواز برود. عراق را متوقف د. عقب جبهه هم نیروی زمینی گردان تشکیل دادن را شروع کرد. تیپ ۵۸ ذوالفقار، تیپ ۳۱ گرگان، ۵۰-۴۰ گردان در مرکز آموزش تشکیل دادند. به تدریج آن تجهیزاتی که تعمیری داشتیم، آماده د و توان رزمی را بالا بردند.
در کنار ما هم پاسداران انقلاب ی، نیروهای مردمی را جذب د، آموزش دادند و سازماندهی د و برای سال دوم جنگ و بیرون راندن دشمن آماده شدیم. تقریبا وقتی ما حمله کردیم استعداد ما بر دشمن برتری داشت. ما برتری نیرو را بر دشمن ب کردیم و عملیات ثامن الائمه، طریق القدس و بیت المقدس و فتح المبین را به ترتیب انجام دادیم. اینها همه روی اصول نظامی بوده است. س: چطور به این جمع بندی رسیدید که با و نیروهای مردمی دیگر، واحد عملیات انجام دهید.
حسنی: اول انقلاب هماهنگی بیشتر بود. وقتی آن سانحه هواپیما پیش آمد و شهید صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد، صیاد همه همکاری ها را با کرد و به بسیار خدمت د و چند عملیات موفق را انجام دادند. س: مهم ترین یا جذاب ترین چیزی که همکاری با صیاد در نظرتان را جلب کرد چه بوده است؟
حسنی: همان همکاری و هماهنگی که داشتند. مثلا من و شهید باقری با هم در قرارگاه نصر در عملیات فتح المبین بودیم. س: خاطره ای از ایشان دارید؟
حسنی: بله، خیلی خاطره از ایشان داریم. عملیات فتح المبین را انجام دادیم، بیت المقدس را انجام دادیم و بسیار در کنار هم بودیم و با هم همکاری می کردیم. س: چقدر به عملیات آزادسازی مشهر خوشبین بودید وقتی داشت طراحی می شد؟
حسنی: ما کاملا مطمئن بودیم. همه بچه ها روحیه بسیار بالایی داشتند. عملیات فتح المبین را پشت سر گذاشته بودند، واقعا یک روحیه شادی داشتند. بسیار پرانرژی بودند. اصلا نگران حرکات عراق نبودند و همین هم شد. به همین ترتیب عمل د و با همین روحیه بر عراق تاختند و عراق هم فکر نمی کرد که مشهر را از دست بدهد.
عراق مشهر را مثل یک دژ مستحکمی به وجود آورده بود و سه رده دفاعی ایجاد کرده بود. خطوط دفاعی و سیم خاردار، میدان مین، کانال آب و دور تا دور به طرف آبادان و به طرف شمال و شرق چنین بود. فکر نمی کرد ی بتواند وارد مشهر شود. س: برخی بعد از جنگ هایی د که بعد از فتح مشهر می شد جنگ را تمام کرد و این کار را انجام ندادیم؛ چنین چیزی را قبول دارید؟
حسنی: هر ی که پشت گود نشسته و می گوید لنگش کنید، اینها بودند. جنگ را چه ی آغاز کرد؟ ما آغاز کردیم؟! من این را گفتم، شاید هم مورد پسند نباشد. گفتم فرض کنید شب در خانه تان نشسته اید، با خانواده استراحت می کنید و یک تعداد وارد خانه شما می شوند و در خانه را می شکنند و داخل می شوند، به سمت تان تیراندازی می کنند و همسر و فرزندتان را مجروح و شهید می کنند و خانه شما را به هم می ریزند و نزدیک صبح هم از خانه ات بیرون می روند.
شما چکار می کنید؟ می آیید پشت دیوار خانه خود و می گویید دست شما درد نکند؟ ممنون که این کار را کردید، یا باشد، فردا صبح به کلانتری برای شکایت می روم؟ شما پای هم شده تا آنجایی که بتوانید تعقیبش می کنید. بعد مشهر وضعیتی شد که عراق فهمید که دیگر نمی تواند مقاومت کند و خودش را عقب کشید، ما هم به او بگوییم برو؟ حالا ما می اییم در میز مذاکره می نشینیم و با هم صلح می کنیم و با هم مذاکره می کنیم؟ چه ی این حرف را می زند؟ آنهایی که در جنگ نبودند این حرف ها را می زنند. البته می گویند باید صلح می کردیم و آتش بس می دادیم. ما باید به یک برتری دست پیدا می کردیم. س: قضیه فرمانده نیروی زمینی شدنتان را تعریف کنید.
حسنی: ما وارد عملیات شدیم و با سرهنگ جمالی همکاری کردیم. آقای با آقای هاشمی کار می د. یک روز از دفترش به من زنگ زدند و گفتند ساعت ۴ بعدازظهر دفتر آقای باشید. ما دفتر ایشان رفتیم. از هر دری سخنی پیش آمد و از وضعیت نیروی زمینی سوال د و من هم توضیح دادم و گفتم ی ری مشکلات و گرفتاری ها دارد و گفت نظرت درباره فرمانده نیروی زمینی چه است؟ گفتم انی هستند که شما به عنوان فرمانده نیرو انتخاب کنید. گفتند نظر خودت چیست؟ گفتم من تا پریروز با یکی از بچه ها که در عملیات بود، صحبت و گفتم وای به حال ی که بعد از صیاد فرمانده نیروی زمینی شود و شما به می گویید که فرمانده نیروی زمینی شوم؟ (می خندد) س: واقع این موضوع را گفتید؟
حسنی: بله. حرف هایم را صریح بیان می کنم. گفتند فکر کنید و ما از آقای خداحافظی کردیم و به طرف سنندج رفتم. به یاد دارم در پادگان لشکر ۲۸ بودم. به بالگرد گفتیم آماده شود که به سمت مریوان برویم. نزدیک ظهر بود و دیدم تلفن زنگ زد و جواب دادم و گفتند دفتر آقای گفته است ساعت ۴:۳۰ بعدازظهر، چهارشنبه روز هشتم آبان، دفتر باشید و بلافاصله با تهران تماس گرفتم یک هواپیما فالکن داشتیم که وارد سنندج شد.
ما به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت ۴:۳۰ مجدد دفتر آقای رفتم. گفتند فردا ساعت ۹ صبح دفتر ریاست جمهوری باشید. حضرت آیت الله آن زمان رئیس جمهور بودند. گفتم آقای من که مسائل را برای شما بازگو ؛ ایشان گفتند من مطالب شما را به عرض آقا رساندم، شما فردا صبح آنجا باشید.
فردا صبح ساعت ۹ دفتر حضرت آقا رفتم که یک دفتر کوچکی داشتند و من حضورشان رفتم. ایشان صحبت د که وضعیت نیرو چگونه است اوضاع واحوال به چه صورتی است و من هم یک گزارشی به عرض شان رساندم. ایشان فرمودند شما به عنوان فرمانده نیروی زمینی منصوب شدید. من عرض حضرت آقا من ی ری مسائل را خدمت گفتم. گفتند ایشان تمام مسائل شما را برای من بازگو کرده، حکم شما به توشیح حضرت رسیده و به عنوان فرمانده نیروی زمینی روز یکشنبه آماده باشید که من در پادگان لویزان شما را معرفی کنم.
یعنی تنها فرمانده نیرویی که ریاست جمهور معرفی کرده است من بودم. روز یکشنبه هم عناصر نیروی زمینی و عناصر سایر یگان ها نیروی زمینی جمع شدند و حضرت آقا تشریف آوردند. شهید صیاد هم حضور داشتند و از زحمات صیاد هم تشکر و قدردانی د. ما را به عنوان فرمانده نیروی زمینی معرفی د و از روز ۱۱ مرداد فرمانده نیروی زمینی شدیم. س: با حضرت آقا قبل از این دیدار ارتباط داشتید؟
حسنی: بله. از همان هفته اول جنگ به اهواز تشریف آوردند و در ستاد، جماعت دو نفره به همراه شهید نامجو برگزار د. من آنجا حضرت آقا را زیارت . شب بعدش حضرت آقا برای گشت رزمی رفتند. س: خودشان؟!
حسنی: بله، یک لباس نظامی با یک کلاه نظامی به تن داشتند و تفنگ کلاشینکف هم در دست داشتند و قرار شد، ببینند عراق تا کجا پیشروی کرده است. غرضی دو ماشین از شهر آوردند که ساعت ۳ بعد نصف شب شد که حضرت آقا و نامجو و چمران و ۳ الی ۴ نفر دیگر حرکت د. به طرف دب حردان رفتند ولی دیگر دیر شده بود. در مسیر دشمن یک شناسایی کلی د و هوا روشن شد و به مواضع اصلی دشمن نتوانستند نزدیک شوند و ساعت ۶ صبح برگشتند. س: ، اوا جنگ آثا واقعا ما دیگر توان جنگ نداشتیم؟
حسنی: ما توان جنگ داشتیم ولی مشکلاتی داشتیم که کاملا در تحریم بودیم. در تحریم اقتصادی بودیم. به هیچ وجه امکان تهیه وسایل جنگی را نداشتیم. یدهایی که در طول جنگ برای ما انجام شد از نظر تانک یک یا دو گردان تانک چونماهو از یوگسلاوی بود که اصلا به درد نمی خورد. ت می توانست ید انجام دهد ولی ی حاضر نبود به ما کمک کند. س: ت چقدر از جنگ حمایت کرد؟
حسنی: نه تانکی توانستند ب ند. تعدادی توپ یدند. با اینکه ۱۲۱ میلیمتری بود هیچ وقت آن قدرت آتش را نداشت. شما ببینید ما با همان تجهیزاتی که اوایل جنگ داشتیم ۸ سال جنگیدیم. س: پس آن نامه آقای رضایی که نوشته بودند انقدر تجهیزات نیاز داریم را به حق می دانید؟
حسنی: بله. وقتی بررسی در این زمینه د متوجه شدند وقتی می خواهند با دشمن بجنگند دشمن آن تجهیزات را دارد؛ ما هم باید همچین تجهیزاتی داشته باشیم که با دشمن بجنگیم. ما تجهیزات اول جنگمان ۸ سال کار کرد. ت در حدی ما را کمک کرد ولی به تدریج سال های جنگ کمک ت هم کم شده بود. من همیشه گفتم در آ جنگ وضعیت به جایی رسید که خود نیروی زمینی باید امکانات را دریافت می کرد.
در حالی که در زمان جنگ وزارت بازرگانی، وزارت کشاورزی، وزارت راه و ترابری و وزارتخانه هایی که در ارتباط با جنگ هستند باید جنگ را پشتیبانی کنند. برنج را در چابهار اورده بودند؛ نیروی زمینی باید از چابهار برنج را بار می زد و فرض کنید باید در آذربایجان غربی، در سنندج بین نفراتش تقسیم می د.
آنها باید ما را پشتیبانی می د. باید برنج ما را در مراکز استان ها به ما تحویل می دادند. ما خودمان باید می رفتیم و تحویل می گرفتیم. پشتیبانی از ما ن د. بعضی وقت ها آبگوشت بی گوشت دادیم. ما توانایی این را نداشتیم که گوشت به پرسنل بدهیم. این آبگوشت را با نخود و لوبیا و چیزهای دیگر قاطی می کردیم، سرباز خود را سیر می کردیم. آرد ۳۵۰ گرمی را به ۵۰۰ گرم رس م. نان را زیاد کردیم که سرباز ما گرسنه نماند و شرایط سختی داشتیم. این شرایط سخت را در کردستان داشتیم، بالا ه مسئله پ ند و دفاع در طول مرز با بود.
شما بیایید ببینید در کردستان در سرمای ۳۰ درجه زیر صفر چطور زندگی می د و با چه شرایطی زندگی می د. زیر برف تونل زده بودند و در سنگر بودند. سربازان و نفرات ما دفاع می د. نتوانستیم زحمات را درست به تصویر بکشیم. س: چه موقع متوجه شدید که قطعنامه را می خواهید، بپذیرید؟
حسنی: روزهای آ جنگ بود که شرایط حادی بود. س: نظر خودتان هم همین بود؟
حسنی: وقتی حرکات عراق در جنوب، در منطقه اهواز و خوزستان انجام شد، ما طرف غرب رفتیم که عراق به طرف غرب وارد می شد. ما خدمت آقای هاشمی رفسنجانی در منزل ایشان رفتیم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است، اجازه بدهید که ما بیاییم در یک گلوگاه هایی مستقر شویم که عراق اگر حمله کرد، ما تلفات ندهیم. ایشان گفتند من چنین اجازه ای به شما نمی دهم، فردا همه تقصیرها به گردن من می افتد.
شما بروید کارتان را انجام بدهید و روز یکشنبه جلسه شورای عالی امنیت ملی تشکیل می شود و همه سران هستند و تصمیم گیری می کنند. ما بلافاصله به جبهه برگشتیم تا روزی که قرار بود در مورد قطعنامه صحبت شود و همه مسئولین در آنجا حضور داشتند. ما هم در جلسه حضور پیدا کردیم. از آقای شمخانی آمده بود که صحبت د. حضرت آقا فرمودند که به حسنی سعدی هم بگویید صحبت کند و من هم حدود ۱۰ دقیقه یا یک ربع صحبت و آن تصمیم نهایی در آنجا اتخاذ شد. س: چه صحبتی بود؟
حسنی: من در صحبتم واقعیت میدان را گفتم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است که تصمیم این شد که حضرت قطعنامه را پذیرفتند. س: چه حسی داشتید وقتی قطعنامه پذیرفته شد؟
حسنی: بسیار ناراحت بودیم. این نکته در رابطه با پذیرش قطعنامه این است که ما یک اشتباه کردیم. وقتی در آن جلسه نتیجه را به حضرت رساندند و حضرت قطعنامه را پذیرفتند، باید از طریق وزارت امور خارجه به شورای امنیت سازمان ملل اعلام می شد و شورای امنیت سازمان ملل باید می آمد و بین ایران و عراق مذاکره می کرد. شرایط را که ایران و عراق چه کاری باید انجام دهند که قطعنامه برقرار شود ولی متاسفانه بعد از اینکه شورای امنیت بین ایران و عراق هماهنگی های لازم را به عمل آورد، حالا بیاید اعلام کند.
سازمان ملل اعلام کند که قطعنامه ۵۹۸ پذیرفته شد و یگان هایی که در خط بودند چه کنند. واحدهای ما چکار کنند و عراق چه کاری انجام دهد. صدا وسیما همان روزی که حضرت پذیرفتند، فورا اعلام د. وقتی این قطعنامه اعلام شد همه فکر د دیگر آتش بس است یعنی همه یگان ها که در خط دفاعی بودند فکر د آتش بس است و خوشحال شدند و تفنگ ها را زمین گذاشتند و هنوز خبری از آتش بس نبود و عراق از این فرصت استفاده کرد و حمله کرد و بچه های ما با عراق نمی جنگیدند. واقعا فکر می د که دیگر آتش بس است و نباید جنگید. این اعلانی که کردیم واقعا اشتباه بود. س: از مرصاد چه خاطره ای دارید؟
حسنی: در مرصاد از اولین لحظه تا آ ین لحظه در منطقه بودم. س: این که برخی گفتند که ما فضا را باز گذاشتیم که دشمن بیاید و بعد قیچی شان کنیم، درست بود؟
حسنی: نه؛ وضعیت مرصاد این چیزی که تا حالا گفته شده نیست. صدماتی که منافقین به ما زدند، ما نتوانستیم تاکنون نشان دهیم و چهره منافقین را برای ملت مان بیان کنیم. س: حتی تا الان؟
حسنی: بله. حتی تا الان نتوانستیم. منافقین خیلی به ما ضربه زدند. از همان اول جنگ در آبادان و مشهر ورود د. در آنجا اسلحه ها را جمع می د و از منطقه خارج می د. در عملیات والفجر مقدماتی همه اطلاعات را به عراق دادند که ما چه وقت می خواهیم عمل کنیم. همه اطلاعات را به عوامل عراق داده بودند. س: آقای هاشمی رفسنجانی در بخشی از خاطراتش به شما اشاره کرده که بعد از آتش بس در خصوص برخورد عراقی ها و بردن ۶۰۰ نفر از نیروهای توسط آنها صحبت کردید. یعنی واقعا این کار را می د؟
حسنی: منافقین؟ س: نه عراقی ها بعد از آتش بس؟
حسنی: بله. وقتی ما نباید اعلام می کردیم، این قضیه را اعلام کردیم که قطعنامه پذیرفته شد همه فکر د آتش بس است و عراق حمله کرد و ی ری از بچه های ما را اسیر کرد. س: ، شما اص تان کرمانی است؟
حسنی: بله. س: برای خود کرمان هستید؟
حسنی: نه. من بچه روستای سعدی هستم، در فاصله ۳۰ کیلومتری کرمان، بین کرمان و رفسنجان قرار دارد. س: چه سالی ازدواج کردید؟
حسنی: سال ۱۳۴۴ ازدواج . س: چگونه با حاج خانم آشنا شدید؟
حسنی: نسبت فامیلی داریم. س: مهریه چقدر بود؟
حسنی: ده هزارتومان بود. س: سنتی بود یا عاشق شدید؟
حسنی: ما فامیل بودیم، به هر حال یک آشنایی داشتیم و رفت و آمد خانوادگی بود. س: چه نسبتی داشتید؟
حسنی: ایشان دختر مادرم هستند. س: برخی فکر می کنند نظامی ها کلا خیلی خشک هستند. تا حالا شده برای شان مطلبی عاشقانه بنویسید؟
حسنی: نه، البته زندگی ما واقعا یک زندگی صمیمی بوده است و ما اصلا مشکل در این مورد نداشتیم ولی اینکه بخواهد رویایی باشد، نه اینطور نبوده است. س: آن موقع هم ی بودید که خواستگاری رفتید؟
حسنی: بله. سال ۴۴ رفتم. من سال ۴۰ وارد دانشکده افسری شدم. سال ۴۳ افسر شدم. یک سال بعد ازدواج . ستوان دوم بودم. س: تمام شرایط خود را بازگو کردید؟
حسنی: می دانستند و قبول د. حتی عموی خانم به پدر خانم بنده گفتند دختر به یک سرباز دادید؟! گفته بود آره دیگه (می خندد) س: در جنگ چقدر همراه تان بودند؟
حسنی: ایشان از اول جنگ تا آ جنگ با ما بودند. بار سنگین جنگ بر دوش خانواده ها بود. س: چند تا فرزند دارید؟
حسنی: چهار تا فرزند دارم؛ سه تا پسر و یک دختر دارم. س: همه ازدواج د؟
حسنی: بله. س: چند نوه دارید؟
حسنی: ۵ تا نوه دارم. س: بالا ه شما انسان برجسته ای در نظام شدید؛ بعد از جنگ و هم در جنگ، از این نفوذتان بچه ها استفاده ن د؟
حسنی: نه. حتی من یک نکته را گفتم که آموزشی پسر دوم بنده، مجتبی، در نیروی زمینی نبود. به نیروی هوایی فرستادمش. شهید ستاری ۳ روز قبل از شهادتش تلفنی با من تماس گرفت و گفت تو خیلی ظلم کردی و سه دفعه گفتند. گفتم چه شده است ستاری؟ گفت فرزندت تا به حال نیروی هوایی بوده و به من نگفتی؟ س: حسنی اهل ورزش هستند؟
حسنی: تمام سعی من بر ورزش بوده است و ورزش انجام می دادم س: چه ورزشی می کردید؟
حسنی: فوتبال و ورزش های دو میدانی. وقتی در افسری بودم در رشته صد متر، دویست متر، ۴۰۰ متر، چهار درصد، ۱۵۰۰ متر، مقاومت، مدال آن روز را دارم و فرم هایش را دارم که نوشتند در این رشته شما رتبه دوم و رتبه اول را ب کردید.
س: فوتبال هم بازی می کردید ؟
حسنی: بله. س:دفاع یا حمله بودید؟
حسنی: بازیکن حرفه ای نبودم. س: در کار خانه کمک می کنید؟
حسنی: نه، بلد نیستم. س: اهل غذا درست نیستید؟
حسنی: نه، فقط می توانم تخم مرغ نیمرو یا آب پز کنم. س: نخستین دیدارتان با (ره) چه وقت بود؟
حسنی: یک روز فرماندهان دیدار حضرت آمده بودند، فکر کنم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از این عملیات ها بود. وقتی رفتم خدمت ایشان حاج احمد آقا از اتاق بیرون رفتند. من بودم و حضرت ! ی ری مطالب به عرض حضرت رساندم. یک نکته را به عرض شان رساندم و گفتم حضرت شما فرمودید کاش من یک بودم؛ ما انتظار داریم که شما بفرمایید کاش من یک سرباز بودم. با یک روحیه ای پاسخ من را دادند که من جا خوردم.
من همیشه از دفاع . من همیشه از تعریف . اصلا این قیافه حضرت جلوی چشم من ظاهر است؛ خدا رحمت شان کند. س: بین یی که از رفتند کدام یکی از انها خیلی با او رفیق بودید و خیلی دلتان سوخت؟
حسنی: یک فرمانده گردانی داشتیم در عملیات بدر شهید شد؛ به نام فراشی. افسر بسیار شجاعی بودند. ایشان معاون گردان بودند و افسری با روحیه بالایی بودند. وقتی شنیدم فراشی شهید شده است، خیلی ناراحت شدم. در عملیات بدر شهید شدند. س: فکر می کردید صیاد بعد از جنگ شهید شوند؟
حسنی: نه. صحنه شهادت را برای صیاد تصور نمی به این ترتیب. اینها همه تقدیر الهی است خدا رحمتش کند. س: یک سوال درباره قرار گاه مرکزی خاتم الانبیا (ص) بپرسم؛ الان شما جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا هستید. خیلی برای مردم عامه روشن نیست که این قرارگاه چه وظیفه ای دارد. این قرارگاه را با خاتم اشتباه می گیرند.
حسنی: امورات عملیاتی کلا با قرارگاه خاتم است، امورات ستادی و پشتیبانی با ستاد کل نیروهای مسلح است. س: عملیاتی یعنی منظورتان اجرایی در زمینه نظامی است؟
حسنی: بله، تمام کارهای اجرایی اعم از مانورها، رزمایش ها، درگیری ها است. س: یعنی اگر تصمیمی بخواهد اتخاذ شود برای انجام موردی، باید آنجا اعمال شود؟
حسنی: بله، کار عملیاتی را انجام می دهد س: آ ین تصمیمی را که گرفتید می توانید بگویید؟
حسنی: رده های پایین در حد گردان را قرارگاه دخ نمی کند. آنها را همان ستاد کل انجام می دهد، ولی رده تیپ و لشکر به بالا همه در رده قرارگاه خاتم است. س: با آقای رشید خیلی رفیق هستید؟
حسنی: در جنگ هم با هم بودیم. س: آقای رشید فرمانده قرارگاه خاتم هستند و شما جانشین ایشان هستید. با کدام یک از بچه های بیشتر رفاقت دارید؟
حسنی: با عزیز جعفری، با همه دوستان همکار بودیم و در جبهه با هم بودیم و جدا از همدیگر نبودیم. س: نظرتان درباره فرمانده جدید چه است؟
حسنی: حضرت آقا تصمیم واقعا عالی در مورد انتصاب گرفتند. خیلی خوب شد، چون ایشان نسل بعد از انقلاب بودند. سال ۵۸ بعد از انقلاب وارد شده است. استخدامی بهمن ۵۸ هستند.
آن موقع که در افسری استخدام شدند بعد ۳ سال را طی د و وارد جبهه شدند. الان ۳۸-۳۷ سال خدمت می کند و جوان هستند و مراحل خدمتی را پشت سر گذاشته است. بسیار انتصاب به جایی در بود. س: دفاع هم آقای حاتمی هستند. از معدود دفعاتی است که از ی ها دفاع شدند
حسنی: بله. اتفاقا خیلی خوب شد که این دوره حاتمی دفاع شد. واقعا خیلی به جا بود. هم انسان شایسته ای هستند و هم نسل بعد انقلاب هستند. س: الان وضع ایران در مقایسه با آغاز انقلاب و بعد از جنگ چگونه است؟
حسنی: به هرحال روزبه روز در ح استحکام و برطرف نقاط ضعف است. همان گروهان و گردان و تیپ و این ساختار سازمان برقرار است، همان بافت را دارد. آموزش دارد. افسری دارد. آموزشگاه درجه داری دارد. س: به لحاظ کیفیت چقدر تغییر کرد؟
حسنی: دانش الان به روز است. شما مسئله را در نظر بگیرید، مسئله عراق را در نظر بگیرید. روزهایی که در عراق می گذرد، روزهای که در می گذرد و روزهایی که در یمن می گذرد، شیوه جنگ به آن شکل کلاسیک و نظامی خاص نیست؛ هم به همین ترتیب، همین مبنا دارد. آموزش می دهد و خود را به روز می کند. س: جایی گفته بودید که ما از آنچنان اقتداری برخوردار هستیم که اگر دشمن قصد به خاک کشورمان را داشته باشد آسمان و دریا و زمین ایران را به گورستان آنها تبدیل می کنیم. این حرف احساسی یا واقع بینانه است؟
حسنی: این چیزی بود که در ۸ سال جنگ از خودش نشان داده؛ چرا احساسی باشد؟ ۸ سال جنگ را پشت سر گذاشت. من گفتم از روز اول جنگ تا آ جنگ در حبهه بوده است. س: الان ما شرایط خاصی را در منطقه داریم. شما هم در جریانش هستید چون در سطوح بالای نظامی کشور هستید. برخی اوایل خیلی توجیه نبودند که چرا حضور مستشاری در داریم؛ شما این سیاست را چطور می بینید؟
حسنی: وضعیت روز چنین حکم می کند که در به این ترتیب حضور داشته باشیم. س: برای امنیت ملی خودمان است؟
حسنی: بله. برای خودمان است. س: توان موشکی ما چقدر به امنیت ملی ما توانسته کمک کند؟
حسنی: بسیار کمک کرد. همه بحث هایی که مطرح می کند، بحث موشکی است. بالا ه یک نیروی مسلح ایران برای دفاع از خود باید یک موشک از خود داشته باشد و بتواند دفاع کند. آنها می گویند که چرا موشک دارید؟
برای اینکه هر کشوری برای دفاع خود باید تجهیزات روز را داشته باشد و چرا ما نباید موشک داشته باشیم؟ باید داشته باشیم که بتوانیم از خود دفاع کنیم. ما برای دفاع، خود را آماده می کنیم و آنها نگران چیز دیگری هستند. س: توانی که ما الان داریم نسبت به قبل انقلاب قابل مقایسه است؟
حسنی: خیر. الان به روز هستیم. موشکی که به نقطه زنی کرد، ما قبل انقلاب چنین چیزی را نداشتیم. س: کار بچه های خودمان بوده است؟
حسنی: بله. برای ما نساخته است. این ساخته بچه های خودمان است. س: الان ترامپ تلاش می کند مجوز بازدید برخی مراکز ایران را بگیرد.
حسنی: ایران هیچ وقت چنین اجازه ای به آنها نخواهد داد. یک خواسته بی جایی دارند که یگان های رزمی ما و مراکز آموزشی ما را بازدید کنید. یعنی چه؟ یعنی شما حاکم دنیا هستید. س: عربستان با این یدهایی که دارد می کند… نظرتان چیست؟
حسنی: عربستان کاری نمی تواند د، عربستان مالی نیست! امکانات دارد ولی اینکه حرکتی بخواهد از خود داشته باشد نمی تواند. امکانات دارد، تجهیزات هوایی دارد، هواپیما به او دادند، بالگرد و تانک به او دادند و آن هم دلش به حال آنها سوخته که کارخانه جات را فعال کند و دلارهای آنها را بردارد ببرد. آن را تقویت کرده ولی عربستانی که بخواهد یک روزی برای ما حرکتی داشته باشد نه اینطور نیست. س: جایی گفته بودید که فکر داشتن یک حرفه ای یک فکر خامی است و مجلس توان مالی تامین این را ندارد؛ درست است؟
حسنی: ببینید یک بحث هایی را در مورد یک حرفه ای مطرح می کنند. واقعا این شخصی که این بحث را بازگو می کند شاید خودش نمی داند چه موضوعی مطرح می کند. الان جوان های مملکت می آیند دو سال از مملکت دفاع کنند، جوان ۱۸ الی ۲۰ ساله در سن و سال جوانی می جنگد. الان داریم بررسی درباره نیروهای وظیفه مان در جنگ می کنیم، ببینیم چه نقشی ایفا کرده اند.
بعد بیاییم در مورد حرفه ای بحث کنیم. در جنگ نیروی زمینی تمام نبردش با نیروی وظیفه بود اینها می جنگیدند. در عملیات فتح المبین، بیت المقدس و در دفاعی، در نوک پیکان ما نیروهای وظیفه بودند. این جوان با آن غروری که دارد حتی برخی تصور می د این سرباز به زور وارد جبهه شده است. در جلسه ای گفتم والله من به چشم خودم دیدم در یکی از این عملیات ها بود که ساعت ۸ شب قرار شد، عملیات را آغاز کنیم، ساعت پنج بعدازظهر ما جلودار سربازان وظیفه نبودیم.
داشتند سراسیمه به سمت دشمن می رفتند. حالا ما بخواهیم این نیروی وظیفه، جوانی که در سن بیست سالگی به مدت دو سال از کشورش دفاع می کند را رها کنیم و به جای سرباز، یک مرد ۳۰ ساله کار کند؟
هیچوقت نمی تواند این کار را انجام دهد و هزینه ای باید برای او متحمل شویم. برای حرفه ای باید این نیروها را استخدام کنید و یک حقوق چند میلیونی به آنها بدهید. اصلا امکان اداره چنین نیرویی بر ما مقدور نیست. آن کشورهایی که شاید نیرو به این ترتیب داشته باشند کشورهای اروپایی هستند که جنگی و درگیری ندارند، حتی با کشورهای هم مرزشان هم اختلافی ندارند.
یک نیروی کوچکی برای خودشان در اختیار دارند؛ آن می تواند در حد یک تیپ یا لشگر داشته باشد، ولی برای ما نیروی حرفه ای بدرد نمی خورد. اصلا با بافت ما و روحیه ما سازگار نیست.
هزینه هایش یک طرف، آمادگی و آن روحیه ای که باید داشته باشد یک طرف. خیلی فرق می کند. آن زمان هم برخی دوستان مطرح می د، شاید می خواستند فرزند خود را به نحوی معاف کنند، می آمدند چنین طرح های مطرح می د. (می خندد) ما واقعا به این سربازان وظیفه ای که در ۸ سال دفاع مقدس جنگیدند و حماسه آف د، افتخار می کنیم. س: خیلی سپاسگذارم و لذت بردیم. وقت تان را گرفتیم ولی خودم شخصا خیلی از بیان شیوا و از تجربیات و از نفس گرم و صادقانه شما ا
سرویس سیاست مشرق ـ یکی دیگر از ویژه برنامه های ایام پرافتخار 8 سال دفاع مقدس را در سالگرد و سالروز این هفته عزیز برگزار می کنیم. در این ویژه برنامه ها در خدمت ان و انی هستیم که لحظه لحظه جنگ را درک د و با آنها گفت وگو می کنیم تا از زاویه های مختلف سختی های جنگ، کارهایی که در جنگ صورت گرفته و البته مسائل روز دفاعی کشور را مرور کنیم.ان شاالله مطالب جدیدی برای شما مردم داشته باشد که خیلی درباره جنگ شنیدید و با پوست و گوشت و استخوان تان درک کردید و البته برای نسل جوان که با آن دوران فاصله گرفته و خیلی هایی که ندیده اند.مهمان ارجمندی در این برنامه داریم. افتخار دارم در خدمت یکی از ان عزیز ایران باشم که لحظه لحظه 8 سال دفاع مقدس را درک کرده اند. ی که به عنوان یکی از یاران نزدیک شهید صیاد نام می برند که همواره در کنار شهید حضور داشتند.یکی از 13 فرمانده بلندپایه نظامی کشور که دارای درجه سرلشگری هستند و بعد از جنگ هم «نشان فتح» دریافت د.در ادامه مشروح گفت و گوی محمد حسین رنجبران با سرلشگر حسین حسنی سعدی جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیاء، معاون سابق هماهنگ کننده ستاد کل نیروهای مسلح و فرمانده اسبق نیروی زمینی ایران از نظرتان می گذرد:مهمترین محورهای مطرح شده در این برنامه بدین شرح است: *عده ای بدنبال انحلال و ایجاد توحیدی بودند*تمام تلاش ضد انقلاب این بود که منحل شود*وضعیت جبهه را که تشریح ، بنی صدر غش کرد!*حضرت آقا در جبهه شبانه برای گشت رزمی رفت*در سال های آ جنگ، کمک ت وقت کم شد*اطلاع رسانی سریع پذیرش قطعنامه، اشتباه بود*نتوانستیم چهره واقعی منافقین را به مردم نشان دهیم*وضعیت روز حکم می کند که در باشیم*دانش به روز شده است*تصمیم حضرت آقا برای انتصاب واقعا عالی بود*موشک ها را برای دفاع از خودمان آماده می کنیم؛ نگران چیز دیگری است*هیچگاه اجازه بازدید از مراکز نظامی را نخواهیم داد* انی که بحث « حرفه ای» را مطرح می کنند، خودشان هم نمی دانند چه می گویند***سوال: من می خواهم از دوشنبه 31 شهریور 59 شروع کنم. زمانی که به همراه شهید نامجو در دانشکده افسری بودید و ساعت یک بعد از ظهر صدای انفجار را شنیدید.حسنی: آن زمان من سرهنگ دوم، فرمانده تیپ دانشجویان افسریه علی (ع) بودم و سرهنگ نامجو هم فرمانده افسری بود. برنامه طبق معمول انجام می شد. به مسجد برای ظهر و عصر رفته بودیم. از مسجد به سمت ستاد برمی گشتیم، از پله های ستاد که داشتیم بالا می رفتیم، وارد ستاد که شدیم چند انفجار شنیدیم.به دفتر سرهنگ نامجو رفتم و گفت که آقا این انفجاری که شنیده شد حمله عراق به ایران بود و فرودگاه های ما را بمباران د و حمله زمینی خود را آغاز کرده است. من هم با رفتم اجازه گرفتم که باید آماده می شدیم به سمت اهواز برویم.روز دوم مهر تقریبا ساعت دو بعدازظهر به طرف فرودگاه مهرآباد حرکت کردیم. فرودگاه مهرآباد رفتیم و نیروی هوایی هم تقریبا 12-10 فروند هواپیمای 330 آماده کرده بود. ما خودمان با اولین گردان و اولین پرواز حرکت کردیم.س: کلا چقدر نیرو توانستید در این 48 ساعت جمع کنید؟حسنی: تقریبا 5 گردان پیاده سبک، حدودا 900 نفر جمعا ستاد و پشتیبانی و گردان سازماندهی کردیم.س: آن موقع که شروع کردید فکر می کردید، یک عرصه 8 ساله را پیش رو داشته باشید؟حسنی: اصلا، نه؛ چنین تصوری که جنگ بخواهد 8 سال به طول بیانجامد، نداشتیم. هیچوقت نمی شد چنین پیش بینی کرد ولی بالا ه می دانستیم با عراق درگیر شویم درگیری قطعی خواهد بود.س: پیش بینی آن را داشتید؟ برایتان غیر منتظره نبود؟حسنی: خیر؛ نبود، چون در این زمینه که می خواهیم سوابق را بررسی کنیم، در مورد آغاز جنگ لازم است یک بررسی های قبلی در این زمینه داشته باشیم. انقلاب پیروز شد، دیگر آن نظم و انضباط و سازماندهی دیگر وجود نداشت. خیلی از فرماندهان را گرفتند و بعضی ها اسیر شدند، بعضی ها بازداشت شدند و تعدادی ا اج شدند و یک وضعیت خاصی بر گذشت.آنچه که از باقی ماند، یک جوان بود. به هر حال در این زمینه یک تغییر و تحولاتی انجام شد، رئیس ستاد برای انتخاب شد. هنوز 8 روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که ضد انقلاب حرکت کرد و پایگاه مهاباد را خلع سلاح کرد. یک تیپ کامل را خلع سلاح کرد. آن موقع سازمانی نبود که از انقلاب دفاع کند و در مقابل ضد انقلاب مقاومت کند.در نتیجه، بعد از این عملیات که ضد انقلاب انجام داد و پادگان را خلع سلاح کرد، به سمت سنندج حرکت کرد که پادگان سنندج را هم خلع سلاح کند. به همین ترتیب در منطقه کردستان یک وضعیت خاصی را به وجود بیاورند. در آن زمان دنبال استقرار کردستان بودند. هم به همین ترتیب بود و همه به منزل رفتند و دیگر ی نبود. تقریبا روز 15 اسفند بود که حضرت فرمودند ی ها به پادگان برگردند و بعد کمیته انقلاب ی تشکیل شد.این کمیته ها که تشکیل شد فرمانده انتخاب د؛ فرمانده گردان و فرمانده تیپ و فرمانده لشکر انتخاب د.س: کمیته انتخاب کرد؟حسنی: بله؛ کمیته انتخاب و معرفی می د. وقتی بنده را به عنوان فرمانده گردان انتخاب د، یک درجه دار داشتیم، عناصر گردان را همین تعدادی را که در انجا بودند، در کنار ساختمان جمع کرد و گفت ما این سرگرد را به عنوان گردان معرفی می کنیم. نگفت فرمانده گردان؛ گفت جناب بی جناب، فرمانده بی فرمانده!ایشان را به عنوان گردان معرفی می کنیم و حالا ما می خواهیم این گردان را جمع وجور و آماده کنیم. در اینجا با این وضعیت بود. خیلی از ی ها قبل انقلاب انسان های متدین و انقل بودند ولی مخفیانه کار می د؛ از جمله سلیمی و رحیمی، وقتی اوضاع را به این ترتیب دیدند که چنین وضعیتی وجود دارد، روز 26 فرودین خدمت حضرت رفتند.گفتند الان وضعیت به این ترتیب است و فرمانده ندارد. شما به عنوان فرمانده اعلام کنید، یک سازمانی را به خود بگیرد و بداند فرمانده دارد. با فرمان شما پا بگیرد.س: آن موقع هم بعضی از نظامی ها انحلال را می خواستند؟حسنی:بله؛ آن زمان یک عده خواستند که باید منحل بشود. عده ای می خواستند بی طبقه توحیدی باشد و خیلی مسائل در این زمینه بود.س: همه اینها اثر بر بدنه گذاشت.حسنی: به هرحال حضرت مکث کرده بودند؛ سلیمی و رحیمی رفته بودند و غروب روز 27 ام، فرمانی دادند که روز 29 اعلام شد. ی که تا 22 بهمن در برابر انقلاب بوده، حالا انقلاب در روز 29 بهمن به همین اعلام می کند که در خیابان ها بروید و با ساز و برگ تان رژه بدهید اما این ی که الان شکل گرفت آن نبود.همه حداکثر از درجه سرهنگ دو به پائین بودند و از درجه سرهنگ دو به بالا همه رفته بودند. این وضعیت تا سال 58 ادامه پیدا کرد. وضعیت پاوه پیش آمد که می دانید حضرت صراحتا گفتند که ظرف 24 ساعت این غائله پاوه را خاتمه بدهید. اینجا دیگر به عنوان فرمانده دستور می دادند. همه با دل و جان دستور ایشان را اجرا می د.در چنین وضعیتی روز 30 شهریور تقریبا دوسوم نیروی زمینی در کردستان درگیر بود. ما درگیری همین 20 ماه را بخواهیم تشریح کنیم، تعداد یی که نیروی زمینی دادند ...س: چند نفر شهید شدند در آن 20 ماه؟حسنی: آماری که بنده دارم افسر درجه دار 334 نفر شهید، جانباز 618 نفر در همان کردستان، کارکنان وظیفه 278 نفر شهید، 532 نفر جانباز، جمع تقریبا 612 نفر شهید و 1150 نفر جانباز نیروی زمینی در این منطقه داده بود، تا توانست امنیت را در کردستان برقرار کند.کردستان به نحوی بود که در محورها روز هیچ ی نمی توانست حرکت کند. ضد انقلاب بودند نه مردم کرد، حتی بی امنی به نحوی بود که اگر مردم کرد مریض داشتند روز نمی توانستند به بیمارستان برسانند. البته عناصر شهرستانی هم شرکت کرده بودند و در این زمینه کمک کرده بودند. به تدریج امنیت محورها روزانه و بعد شبانه برقرار شد.س: پس این درگیری با این همه شهید و جانباز در مدت 20 ماه تقریبا باعث شد که شما از مرزها با عراق و نقطه صفر مرزی غفلت کنید؟حسنی:نه در این زمینه غفلت نکردیم. در جریان امور بود.س: یعنی گزارش هم از تحرکاتشان می داد؟حسنی: بله؛ من همینجا گفتم. ی ری ار خبرنگارها سوال د گفتند شما اگر می دانستید که عراق حمله می کند چرا قبلا نیامدید، دو لشکر به سمت خوزستان ببرید در ان قسمت هایی که عراق حمله کرده است؟ گفتم جنگی نبوده ولی اگر نیروی زمینی یکی دو لشکر از کردستان بر می داشت و کردستان را سبک و تضعیف می کرد و در همین 3-2 روز ضد انقلاب موفق می شد در کردستان یک وضعیت حادی را به وجود بیاورد، نمی گفتند خطا کرده است؟ هنوز جنگی نبوده در اینجا، هنوز درگیری در کردستان بود.اگر عراق در کردستان موفق می شد ضد انقلاب در کردستان موفق می شد، جنگی به پا نمی شد. باز وضعیت لشکر 92 را باید بازگو کنیم که لشکر 92 ما کدام لشکر در اینجا بود.س: یک جایی گفته بودید آن لشکری که پشت عراق می لرزید اسمش می آمد.حسنی: واقعا پشت عراق می لرزید وقتی اسم لشگر آورده می شد. این را باید مفصل برایتان بازگو کنم. برای لشکر چه گذشت و چه روزهایی بر لشکر گذشت. لشکر 92 یک ح استثنایی داشت، با سایر لشکرها فرق می کرد. مثلا لشکر 77 کارکنانش اغلب مشهدی بودند، 81 اغلب کرمانشاهی و بومی بودند یا از شهرستان های اطراف بودند.ولیکن در خوزستان یک شهری بود که هم صنعت، هم نفت و هم دریا و هم کشاورزی را داشت. جاذبه ای برای کمتر داشت. کمتر مردم آنجا جذب می شدند و شغل فراوان بوده است و بومی های ی کم بودند؛ در نتیجه عناصر لشکر 92 همه غیربومی بودند و وقتی هم انقلاب پیروز شد، آن تصمیماتی که شورای انقلاب گرفته بود و گفت، هر به هر جا می خواهد منتقل شود و چنین شد. ایی هم که در لشکر 92 بودند چند سال در گرمای خوزستان حضور داشتند وقتی چنین فرمانی را دادند، از خدا خواسته همه رفتند. درخواست انتقال دادند و بعضی ها وزارت اموزش و پرورش، تعدادی به ژاندارمری و تعدادی هم به مراکز آموزشی رفتند. تقریبا عناصری که در لشکر راننده تانک، فرمانده تانک، فرمانده توپ، توپچی و تعمیرکار و در مشاغل مختلف بودند، رفتند. وقتی دیگر ی نبود ببینید چه بر لشکر گذشته است.خدمت سربازی را یک سال د. یعنی دو سال یک سال شد، یک سال مرخص شدند رفتند. این یک سالی که باقی ماندند، چهار ماه در مرکز آموزشی بودند، 8 ماه سرباز رزمی بودند، یعنی 60 درصد وظیفه های ما مرخص شدند، 40 درصد باقی ماندند. این شد وضعیت تصمیماتی که در مورد خدمت سربازی گرفتند. علاوه بر این، تمام قراردادها را لغو د.س: یدهای نظامی را لغو د؟حسنی: یدهای نظامی را لغو د حتی هواپیماهای اف 16 شنیدم یک تعدادی وارد ایران شده بود آنها را برگرداندند.س: چه انی این کار را انجام دادند؟حسنی: برایتان می گویم.س: ممکن است براساس خیانت این کارها را کرده باشند؟حسنی: بلا ه بی هدف نبوده است. همین هواپیما اف 14 که بهترین هواپیماها هستند و در طول جنگ چه نقشی ایفا د، انها را داشتند حراج می د. تمام قراردادهایی که بسته بودند همه را در این زمینه لغو د. چه تصمیم در مورد داشتند خدا می داند چکار می خواستند انجام دهند.س: اینهایی که شما از آنها صحبت کردید چه انی بودند؟حسنی: آن زمان شورای موقت انقلاب آقای یزدی، آقای قطب زاده بود که جزء شورای انقلاب بود، در آ به چه سرنوشتی دچار شد؟ ش د.س: در جایی اشاره کردید، یک تصمیمی دیگر هم شورای انقلاب گرفته بود آن هم وابسته های نظامی را همه برگرداندند؛ در صورتی که وابسته های نظامی ما اطلاعات جمع می د.حسنی:آن موقع یک وضعیت های خاصی برقرار بود. عناصر اطلاعات اطلاعات کامل از وضع عراق داشتند، ولی این عناصر اطلاعاتی که رکن دوم ها می گفتند، بعد انقلاب ی جرات نمی کرد بگوید من رکن دومی هستم؛ می گفتند این اطلاعاتی و ساواکی است. اینها ساواکی نبودند بلکه اطلاعات بودند و کاری با ساواک نداشتند و اگر می گفتند اطلاعاتی هستند مردم به سمت شان یورش می بردند.فضای داغ انقلاب بود و این هم طبیعی است. در این زمینه ما اطلاعات کامل از عراق داشتیم ولی دیگر این عناصرمان برگشتند و جمع شدند و ما نمی دانستیم در عراق چه خبر است. ما حتی در خود ستاد عراق عامل داشتیم. می دانستیم آنها چه تصمیمی می گیرند. بعد انقلاب آنها از ما مطلع بودند و جاسوس هایشان در ایران بودند و همه وضعیت ها را به عراق گزارش می د.س: ، جایی از شما خواندم که در روزهای ابتدای جنگ در برخی استان ها استانداران آن زمان اجازه نمی دادند که لشکرهای از پادگان ها خارج شوند.حسنی: در مشهد، تهران جنگ آغاز شد و اینها گفتند، شما می خواهید کودتا کنید.س: گفتند می خواهد کودتا کند؟حسنی:تمام تلاش ضد انقلاب این بود که شکل نگیرد، منحل بشود. انحلال را خواستار بودند. ضد انقلاب حاضر نبود شکل بگیرد.س: بنی صدر به لشکر 92 زرهی در اهواز می آید و می گوید شما در اینجا وقت تلف می کنید، بروید در ارتفاعات زاگرس و از لرستان شروع کنید. همانجا هم ظاهرا حضرت آقا که در آن زمان بودند در آنجا حضور داشتند و گفتند ما همینجا می مانیم و دفاع می کنیم و حتی ظاهرا آنجا یک برخورد فیزیکی هم بنی صدر با یکی از سرهنگ های می کند؛ درست است؟حسنی: دیدگاه ها بر این مبنا بود که بنی صدر می گفت کردستان را باید داشته باشیم. حتی از لشکر 92 هم گردان هایی به کردستان رفته بود.س: یک نامه ای از شما جدیدا منتشر شد به ناخدا صمدی فرمانده تکاوران دریایی مشهر؛ نوشتید که امید و ملت ایران به شما رزمندگان سلحشور است. وقتی این نامه را می نوشتید، امیدی بود که مشهر بماند؟حسنی: نه، ببینید، عراق قوی ترین لشکرش را برای مشهر گذاشت و هدف نهایی اش مشهر و آبادان بود.س: تا اروند را بگیرد.حسنی: بله؛ از 3 گردان در آنجا مقاومت می کرد. گردان 232 تانک، 165 مکانیزه و گردان دژ. دو گردان هم از تکاوران دریایی آمده بودند، دو گردان هم از دانشجویان افسری به خوزستان برده بودیم.ما روز 4 مهر ماه 2 گردان دانشجو را فرستادیم. همه گفتند مشهر در حال سقوط است، کمک کنید. واقعا ورود دانشجویان افسری به مشهر یک فرشته نجات بودند. چقدر کمک و فعالیت د. به هر حال عراق که می خواست با لشکر سه زرهی و یگان های نیرومخصوصی که از شلمچه به سمت مشهر امد، باید ظرف حداکثر24 ساعت مشهر را می کرد.چطور شد که تا روز 19 مهر نتوانست که از شمال مشهر در مارد پل زد از رودخانه کارون عبور کرد و عقبه های ما را یعنی محور اهواز به طرف آبادان و محور ماهشهر به طرف آبادان را قطع کرد. در اینجا عقبه ما را بست تا دیگر نتوانیم نیرو و تجهیزات بفرستیم.می خواست از دو سمت آبادان را محاصره کند. هم از سمت اهواز و ماهشهر که آمده بودند پل ایستگاه هفت و پل ایستگاه دوازده، از بهمن شیر عبور کند به سمت آبادان بیایند و هم از سمت مشهر وارد شوند. روز 27 مهر، دو گردان دانشجویی که داشتیم، می خواستیم تعویض کنیم، چون در روز 25 مهر عراق از زمین و هوا مشهر را زیر آتش گرفت و تلفات سنگینی به مردم و نیروهای رزمنده در انجا وارد کرده بود.ما دو گردان دانشجویی که فرستاده بودیم، تصمیم گرفتیم با دو گردان اهواز تعویض کنیم، دانشجوها را ماهشهر بردیم که گردان ها را تعویض کنیم و امکان جابه جایی و تعویض هم فراهم نشد.در همان زمان سرهنگ فروزان که فرمانده ژاندارمری کل کشور بود به عنوان فرمانده قرارگاه اروند تعیین د که تصمیم واقعا به جایی گرفتند. فروزان بسیار افسر شجاع، مدیر و مدبر را تعیین د و این خیلی کمک به حفظ مشهر و آبادان کرد.ایشان ستاد خودش را در ماهشهر تشکیل داد. بعد از ظهر روز 27 مهر یک پاکتی به من دادند که نوشته بود که شما به عنوان فرمانده عملیات مشهر و آبادان تعیین شدید و سریع با بالگرد بروید، در مشهر و آبادان فرمانده قبلی را تعویض کنید و بگویید که به تهران برود.روز 27 مهر وارد مشهر و آبادان شدم. وقتی آنجا رفتم، وضعیت خاصی بود. وقتی رفتیم، عراق تا مسجد جامع پیش آمده بود. تقریبا قسمت عمده مشهر را کرده بود. روز 28 و 29 داشت پیشروی می کرد، هم از طریق بهمن شیر و هم از طریق مشهر که بیاید از کارون عبور کند و وارد آبادان شود.من روز 29 دیدم عراق تقریبا نزدیک جاده ساحلی کارون رسیده است که در مشهر قرار داشت. وقتی این وضعیت را دیدم که اگر عراق از کارون عبور می کرد ما نیروی زیادی نداریم که دیگر در آبادان در مقابلش دفاع کند.از ان جبهه هم به طرف بهمن شیر آمده است، اگر وارد آبادان شود آبادان از دست ما می رود و عراق به هدف خودش می رسید. عصر روز 30 مهر تقریبا اوایل شب بود، فرماندهانی که در مشهر می جنگیدند گردان های تکاور دریایی، دانشجویان افسری از گردانهای لشکر 92 و همچنین فرمانده پاسداران مشهر شهید جهان آرا را جمع و گفتم وضعیت به این ترتیب است. الان عراق به ساحل کارون نزدیک می شود. اگر از کارون عبور کند ما نیرویی نداریم تا در برابرش دفاع کند و گفتم دستور این است که شبانه نیروهای تان را در ساحل کارون بیاورید و از مشهر دفاع کنید و نگذارید عراق وارد آبادان شود.برخی کمی ناراحت بودند چون چند روز جنگیده بودند. شبانه نیروهایی که داشتیم با قایق آن سمت کارون آوردیم و بعد حتی روی پل کارون هم شبانه فرستادیم، یک افسر ی داشتیم رفتند ی ری مین های ضد تانک و ضد نفربر ریخت که عراق از پل عبور نکند. آن جبهه را حفظ کردیم. به همین ترتیب داشتیم ادامه می دادیم تا این که یک روز بالا ه بنی صدر آمد وضعیت مشهر آبادان را ببیند و کمک کند.تقریبا روز 6 آذر بود که گفتند بنی صدر با همراهانش به آبادان می آید. سرهنگ شکرریز – خدا رحمتش کند - فرمانده عملیات آبادان و مشهر بود. پای هلی کوپتر رفتند، بنی صدر با فروزان، فلاحی، فکوری دفاع و 3 - 4 نفر دیگر امده بودند. بنی صدر را موتورسیکلتی سوار کرد برد و جبهه را به او نشان داد. ستاد ما در آبادان در بانک ملی بود و به ما هم گفت یک نقشه آماده کنید و وقتی بنی صدر آمد برایش تشریح کنید، ببیند وضعیت دشمن چه چیزی است تا کجا پیش آمده است و وضعیت تدارکات چه چیزی است و اوضاع به چه ترتیبی است. ما هم به همین ترتیب آماده کردیم. تقریبا ساعت 5 بود که از جبهه برگشتند و به ستاد آمدند.میزی که ما گذاشته بودیم، بنی صدر بالا نشست و بقیه آقایان هم دو طرف میز نشستند و ماهم تخته گذاشته بودیم. نقشه را روبرو گذاشتیم و برایشان تشریح کردیم. من مشکلات را برایشان عنوان می بنی صدر گردنش روی شانه اش کج شد و غش کرد. شیبانی هم آنجا بود. شیبانی بلافاصله بنی صدر را در طبقه زیر زمین بردند و سرم به او وصل د. به هوش آمد و در همانجا استراحت کرد تا فردا صبح. هوا گرگ و میش بود، آفتاب هم سر نزده بود سوار هلی کوپتر شد و رفت. س: ترسید!حسنی: این وضعیت بنی صدر در اینجا بود.س: یک مستندی از تلویزیون در سال 89 بود یا 87 به نام مستند «دفاع مقدس» پخش شده بود. شما یک انتقادی کردید و گفتید که صداوسیما کم لطفی د. البته گفتید که خود ما هم در معرفی عمل ان در جنگ بی تقصیر نیستیم. خود ما ی ها! قضیه چه بوده است؟حسنی: البته آن واقعیت هایی که باید صدا و سیما پخش می کرد، هم روحیه به رزمنده ها می داد و هم روحیه به مردم می داد. به آن ترتیب نبودند ولی بلا ه صحنه جنگ بود و آتش و تیر و گلوله در این زمینه بود، ولی آن انتظاری که ما داشتیم، انجام نشد و بعضی مطالبی که می گفتند، یه خورده...س: مثلا اینکه اول جنگ 4 عملیات کلاسیک ناموفق بود.حسنی: همین! عملیات ناموفق را عنوان د. بالا ه دشمن دو برابر ما نیرو داشته است. آمادگی داشته است و ما در کردستان درگیر بودیم. ما باید دفاع می کردیم. در برابر انها همین کار را هم انجام دادیم. برای همین منظور، لشکر 16 زرهی آمد عملیات نصر را انجام داد. لشکر 16 در برابر دو لشکر عراق حمله کرد.آیا می خواست لشکر عراق را از خاک ما بیرون کند و داخل خاک عراق بفرستد و در آنجا پسش بزند، اینکه امکان نداشت! ولی عملیات لشکر 16 زرهی بر این مبنا بود؛ چون عراق هم داشت به سمت اهواز پیشروی می کرد. کاری کرد که عراق دیگر نتوانست به سمت اهواز برود. عراق را متوقف د. عقب جبهه هم نیروی زمینی گردان تشکیل دادن را شروع کرد. تیپ 58 ذوالفقار، تیپ 31 گرگان، 50-40 گردان در مرکز آموزش تشکیل دادند. به تدریج آن تجهیزاتی که تعمیری داشتیم، آماده د و توان رزمی را بالا بردند.در کنار ما هم پاسداران انقلاب ی، نیروهای مردمی را جذب د، آموزش دادند و سازماندهی د و برای سال دوم جنگ و بیرون راندن دشمن آماده شدیم. تقریبا وقتی ما حمله کردیم استعداد ما بر دشمن برتری داشت. ما برتری نیرو را بر دشمن ب کردیم و عملیات ثامن الائمه، طریق القدس و بیت المقدس و فتح المبین را به ترتیب انجام دادیم. اینها همه روی اصول نظامی بوده است.س: چطور به این جمع بندی رسیدید که با و نیروهای مردمی دیگر، واحد عملیات انجام دهید.حسنی: اول انقلاب هماهنگی بیشتر بود. وقتی آن سانحه هواپیما پیش آمد و شهید صیاد به عنوان فرمانده نیروی زمینی انتخاب شد، صیاد همه همکاری ها را با کرد و به بسیار خدمت د و چند عملیات موفق را انجام دادند.س: مهم ترین یا جذاب ترین چیزی که همکاری با صیاد در نظرتان را جلب کرد چه بوده است؟ حسنی: همان همکاری و هماهنگی که داشتند. مثلا من و شهید باقری با هم در قرارگاه نصر در عملیات فتح المبین بودیم.س: خاطره ای از ایشان دارید؟حسنی: بله، خیلی خاطره از ایشان داریم. عملیات فتح المبین را انجام دادیم، بیت المقدس را انجام دادیم و بسیار در کنار هم بودیم و با هم همکاری می کردیم.س: چقدر به عملیات آزادسازی مشهر خوشبین بودید وقتی داشت طراحی می شد؟حسنی: ما کاملا مطمئن بودیم. همه بچه ها روحیه بسیار بالایی داشتند. عملیات فتح المبین را پشت سر گذاشته بودند، واقعا یک روحیه شادی داشتند. بسیار پرانرژی بودند. اصلا نگران حرکات عراق نبودند و همین هم شد. به همین ترتیب عمل د و با همین روحیه بر عراق تاختند و عراق هم فکر نمی کرد که مشهر را از دست بدهد.عراق مشهر را مثل یک دژ مستحکمی به وجود آورده بود و سه رده دفاعی ایجاد کرده بود. خطوط دفاعی و سیم خاردار، میدان مین، کانال آب و دور تا دور به طرف آبادان و به طرف شمال و شرق چنین بود. فکر نمی کرد ی بتواند وارد مشهر شود.س: برخی بعد از جنگ هایی د که بعد از فتح مشهر می شد جنگ را تمام کرد و این کار را انجام ندادیم؛ چنین چیزی را قبول دارید؟حسنی: هر ی که پشت گود نشسته و می گوید لنگش کنید، اینها بودند. جنگ را چه ی آغاز کرد؟ ما آغاز کردیم؟! من این را گفتم، شاید هم مورد پسند نباشد. گفتم فرض کنید شب در خانه تان نشسته اید، با خانواده استراحت می کنید و یک تعداد وارد خانه شما می شوند و در خانه را می شکنند و داخل می شوند، به سمت تان تیراندازی می کنند و همسر و فرزندتان را مجروح و شهید می کنند و خانه شما را به هم می ریزند و نزدیک صبح هم از خانه ات بیرون می روند.شما چکار می کنید؟ می آیید پشت دیوار خانه خود و می گویید دست شما درد نکند؟ ممنون که این کار را کردید، یا باشد، فردا صبح به کلانتری برای شکایت می روم؟ شما پای هم شده تا آنجایی که بتوانید تعقیبش می کنید. بعد مشهر وضعیتی شد که عراق فهمید که دیگر نمی تواند مقاومت کند و خودش را عقب کشید، ما هم به او بگوییم برو؟ حالا ما می اییم در میز مذاکره می نشینیم و با هم صلح می کنیم و با هم مذاکره می کنیم؟ چه ی این حرف را می زند؟ آنهایی که در جنگ نبودند این حرف ها را می زنند. البته می گویند باید صلح می کردیم و آتش بس می دادیم. ما باید به یک برتری دست پیدا می کردیم.س: قضیه فرمانده نیروی زمینی شدنتان را تعریف کنید.حسنی: ما وارد عملیات شدیم و با سرهنگ جمالی همکاری کردیم. آقای با آقای هاشمی کار می د. یک روز از دفترش به من زنگ زدند و گفتند ساعت 4 بعدازظهر دفتر آقای باشید. ما دفتر ایشان رفتیم. از هر دری سخنی پیش آمد و از وضعیت نیروی زمینی سوال د و من هم توضیح دادم و گفتم ی ری مشکلات و گرفتاری ها دارد و گفت نظرت درباره فرمانده نیروی زمینی چه است؟ گفتم انی هستند که شما به عنوان فرمانده نیرو انتخاب کنید. گفتند نظر خودت چیست؟ گفتم من تا پریروز با یکی از بچه ها که در عملیات بود، صحبت و گفتم وای به حال ی که بعد از صیاد فرمانده نیروی زمینی شود و شما به می گویید که فرمانده نیروی زمینی شوم؟ (می خندد)س: واقع این موضوع را گفتید؟حسنی: بله. حرف هایم را صریح بیان می کنم. گفتند فکر کنید و ما از آقای خداحافظی کردیم و به طرف سنندج رفتم. به یاد دارم در پادگان لشکر 28 بودم. به بالگرد گفتیم آماده شود که به سمت مریوان برویم. نزدیک ظهر بود و دیدم تلفن زنگ زد و جواب دادم و گفتند دفتر آقای گفته است ساعت 4:30 بعدازظهر، چهارشنبه روز هشتم آبان، دفتر باشید و بلافاصله با تهران تماس گرفتم یک هواپیما فالکن داشتیم که وارد سنندج شد.ما به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت 4:30 مجدد دفتر آقای رفتم. گفتند فردا ساعت 9 صبح دفتر ریاست جمهوری باشید. حضرت آیت الله آن زمان رئیس جمهور بودند. گفتم آقای من که مسائل را برای شما بازگو ؛ ایشان گفتند من مطالب شما را به عرض آقا رساندم، شما فردا صبح آنجا باشید.فردا صبح ساعت 9 دفتر حضرت آقا رفتم که یک دفتر کوچکی داشتند و من حضورشان رفتم. ایشان صحبت د که وضعیت نیرو چگونه است اوضاع واحوال به چه صورتی است و من هم یک گزارشی به عرض شان رساندم. ایشان فرمودند شما به عنوان فرمانده نیروی زمینی منصوب شدید. من عرض حضرت آقا من ی ری مسائل را خدمت گفتم. گفتند ایشان تمام مسائل شما را برای من بازگو کرده، حکم شما به توشیح حضرت رسیده و به عنوان فرمانده نیروی زمینی روز یکشنبه آماده باشید که من در پادگان لویزان شما را معرفی کنم.یعنی تنها فرمانده نیرویی که ریاست جمهور معرفی کرده است من بودم. روز یکشنبه هم عناصر نیروی زمینی و عناصر سایر یگان ها نیروی زمینی جمع شدند و حضرت آقا تشریف آوردند. شهید صیاد هم حضور داشتند و از زحمات صیاد هم تشکر و قدردانی د. ما را به عنوان فرمانده نیروی زمینی معرفی د و از روز 11 مرداد فرمانده نیروی زمینی شدیم.س: با حضرت آقا قبل از این دیدار ارتباط داشتید؟حسنی:بله. از همان هفته اول جنگ به اهواز تشریف آوردند و در ستاد، جماعت دو نفره به همراه شهید نامجو برگزار د. من آنجا حضرت آقا را زیارت . شب بعدش حضرت آقا برای گشت رزمی رفتند.س: خودشان؟!حسنی: بله، یک لباس نظامی با یک کلاه نظامی به تن داشتند و تفنگ کلاشینکف هم در دست داشتند و قرار شد، ببینند عراق تا کجا پیشروی کرده است. غرضی دو ماشین از شهر آوردند که ساعت 3 بعد نصف شب شد که حضرت آقا و نامجو و چمران و 3 الی 4 نفر دیگر حرکت د. به طرف دب حردان رفتند ولی دیگر دیر شده بود. در مسیر دشمن یک شناسایی کلی د و هوا روشن شد و به مواضع اصلی دشمن نتوانستند نزدیک شوند و ساعت 6 صبح برگشتند.س: ، اوا جنگ آثا واقعا ما دیگر توان جنگ نداشتیم؟حسنی:ما توان جنگ داشتیم ولی مشکلاتی داشتیم که کاملا در تحریم بودیم. در تحریم اقتصادی بودیم. به هیچ وجه امکان تهیه وسایل جنگی را نداشتیم. یدهایی که در طول جنگ برای ما انجام شد از نظر تانک یک یا دو گردان تانک چونماهو از یوگسلاوی بود که اصلا به درد نمی خورد. ت می توانست ید انجام دهد ولی ی حاضر نبود به ما کمک کند.س: ت چقدر از جنگ حمایت کرد؟حسنی: نه تانکی توانستند ب ند. تعدادی توپ یدند. با اینکه 121 میلیمتری بود هیچ وقت آن قدرت آتش را نداشت. شما ببینید ما با همان تجهیزاتی که اوایل جنگ داشتیم 8 سال جنگیدیم.س: پس آن نامه آقای رضایی که نوشته بودند انقدر تجهیزات نیاز داریم را به حق می دانید؟حسنی: بله. وقتی بررسی در این زمینه د متوجه شدند وقتی می خواهند با دشمن بجنگند دشمن آن تجهیزات را دارد؛ ما هم باید همچین تجهیزاتی داشته باشیم که با دشمن بجنگیم. ما تجهیزات اول جنگمان 8 سال کار کرد. ت در حدی ما را کمک کرد ولی به تدریج سال های جنگ کمک ت هم کم شده بود. من همیشه گفتم در آ جنگ وضعیت به جایی رسید که خود نیروی زمینی باید امکانات را دریافت می کرد.در حالی که در زمان جنگ وزارت بازرگانی، وزارت کشاورزی، وزارت راه و ترابری و وزارتخانه هایی که در ارتباط با جنگ هستند باید جنگ را پشتیبانی کنند. برنج را در چابهار اورده بودند؛ نیروی زمینی باید از چابهار برنج را بار می زد و فرض کنید باید در آذربایجان غربی، در سنندج بین نفراتش تقسیم می د.آنها باید ما را پشتیبانی می د. باید برنج ما را در مراکز استان ها به ما تحویل می دادند. ما خودمان باید می رفتیم و تحویل می گرفتیم. پشتیبانی از ما ن د. بعضی وقت ها آبگوشت بی گوشت دادیم. ما توانایی این را نداشتیم که گوشت به پرسنل بدهیم. این آبگوشت را با نخود و لوبیا و چیزهای دیگر قاطی می کردیم، سرباز خود را سیر می کردیم. آرد 350 گرمی را به 500 گرم رس م. نان را زیاد کردیم که سرباز ما گرسنه نماند و شرایط سختی داشتیم. این شرایط سخت را در کردستان داشتیم، بالا ه مسئله پ ند و دفاع در طول مرز با بود.شما بیایید ببینید در کردستان در سرمای 30 درجه زیر صفر چطور زندگی می د و با چه شرایطی زندگی می د. زیر برف تونل زده بودند و در سنگر بودند. سربازان و نفرات ما دفاع می د. نتوانستیم زحمات را درست به تصویر بکشیم.س: چه موقع متوجه شدید که قطعنامه را می خواهید، بپذیرید؟حسنی: روزهای آ جنگ بود که شرایط حادی بود.س: نظر خودتان هم همین بود؟حسنی: وقتی حرکات عراق در جنوب، در منطقه اهواز و خوزستان انجام شد، ما طرف غرب رفتیم که عراق به طرف غرب وارد می شد. ما خدمت آقای هاشمی رفسنجانی در منزل ایشان رفتیم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است، اجازه بدهید که ما بیاییم در یک گلوگاه هایی مستقر شویم که عراق اگر حمله کرد، ما تلفات ندهیم. ایشان گفتند من چنین اجازه ای به شما نمی دهم، فردا همه تقصیرها به گردن من می افتد.شما بروید کارتان را انجام بدهید و روز یکشنبه جلسه شورای عالی امنیت ملی تشکیل می شود و همه سران هستند و تصمیم گیری می کنند. ما بلافاصله به جبهه برگشتیم تا روزی که قرار بود در مورد قطعنامه صحبت شود و همه مسئولین در آنجا حضور داشتند. ما هم در جلسه حضور پیدا کردیم. از آقای شمخانی آمده بود که صحبت د. حضرت آقا فرمودند که به حسنی سعدی هم بگویید صحبت کند و من هم حدود 10 دقیقه یا یک ربع صحبت و آن تصمیم نهایی در آنجا اتخاذ شد.س: چه صحبتی بود؟حسنی: من در صحبتم واقعیت میدان را گفتم و گفتیم وضعیت به این ترتیب است که تصمیم این شد که حضرت قطعنامه را پذیرفتند.س: چه حسی داشتید وقتی قطعنامه پذیرفته شد؟حسنی:بسیار ناراحت بودیم. این نکته در رابطه با پذیرش قطعنامه این است که ما یک اشتباه کردیم. وقتی در آن جلسه نتیجه را به حضرت رساندند و حضرت قطعنامه را پذیرفتند، باید از طریق وزارت امور خارجه به شورای امنیت سازمان ملل اعلام می شد و شورای امنیت سازمان ملل باید می آمد و بین ایران و عراق مذاکره می کرد. شرایط را که ایران و عراق چه کاری باید انجام دهند که قطعنامه برقرار شود ولی متاسفانه بعد از اینکه شورای امنیت بین ایران و عراق هماهنگی های لازم را به عمل آورد، حالا بیاید اعلام کند.سازمان ملل اعلام کند که قطعنامه 598 پذیرفته شد و یگان هایی که در خط بودند چه کنند. واحدهای ما چکار کنند و عراق چه کاری انجام دهد. صدا وسیما همان روزی که حضرت پذیرفتند، فورا اعلام د. وقتی این قطعنامه اعلام شد همه فکر د دیگر آتش بس است یعنی همه یگان ها که در خط دفاعی بودند فکر د آتش بس است و خوشحال شدند و تفنگ ها را زمین گذاشتند و هنوز خبری از آتش بس نبود و عراق از این فرصت استفاده کرد و حمله کرد و بچه های ما با عراق نمی جنگیدند. واقعا فکر می د که دیگر آتش بس است و نباید جنگید. این اعلانی که کردیم واقعا اشتباه بود.س: از مرصاد چه خاطره ای دارید؟حسنی: در مرصاد از اولین لحظه تا آ ین لحظه در منطقه بودم.س: این که برخی گفتند که ما فضا را باز گذاشتیم که دشمن بیاید و بعد قیچی شان کنیم، درست بود؟حسنی:نه؛ وضعیت مرصاد این چیزی که تا حالا گفته شده نیست. صدماتی که منافقین به ما زدند، ما نتوانستیم تاکنون نشان دهیم و چهره منافقین را برای ملت مان بیان کنیم.س: حتی تا الان؟حسنی: بله. حتی تا الان نتوانستیم. منافقین خیلی به ما ضربه زدند. از همان اول جنگ در آبادان و مشهر ورود د. در آنجا اسلحه ها را جمع می د و از منطقه خارج می د. در عملیات والفجر مقدماتی همه اطلاعات را به عراق دادند که ما چه وقت می خواهیم عمل کنیم. همه اطلاعات را به عوامل عراق داده بودند.س: آقای هاشمی رفسنجانی در بخشی از خاطراتش به شما اشاره کرده که بعد از آتش بس در خصوص برخورد عراقی ها و بردن 600 نفر از نیروهای توسط آنها صحبت کردید. یعنی واقعا این کار را می د؟حسنی: منافقین؟س: نه عراقی ها بعد از آتش بس؟حسنی: بله. وقتی ما نباید اعلام می کردیم، این قضیه را اعلام کردیم که قطعنامه پذیرفته شد همه فکر د آتش بس است و عراق حمله کرد و ی ری از بچه های ما را اسیر کرد. س: ، شما اص تان کرمانی است؟حسنی: بله.س: برای خود کرمان هستید؟حسنی: نه. من بچه روستای سعدی هستم، در فاصله 30 کیلومتری کرمان، بین کرمان و رفسنجان قرار دارد.س: چه سالی ازدواج کردید؟حسنی: سال 1344 ازدواج .س: چگونه با حاج خانم آشنا شدید؟حسنی: نسبت فامیلی داریم.س: مهریه چقدر بود؟حسنی: ده هزارتومان بود.س: سنتی بود یا عاشق شدید؟حسنی: ما فامیل بودیم، به هر حال یک آشنایی داشتیم و رفت و آمد خانوادگی بود.س: چه نسبتی داشتید؟حسنی: ایشان دختر مادرم هستند.س: برخی فکر می کنند نظامی ها کلا خیلی خشک هستند. تا حالا شده برای شان مطلبی عاشقانه بنویسید؟حسنی: نه، البته زندگی ما واقعا یک زندگی صمیمی بوده است و ما اصلا مشکل در این مورد نداشتیم ولی اینکه بخواهد رویایی باشد، نه اینطور نبوده است.س: آن موقع هم ی بودید که خواستگاری رفتید؟حسنی: بله. سال 44 رفتم. من سال 40 وارد دانشکده افسری شدم. سال 43 افسر شدم. یک سال بعد ازدواج . ستوان دوم بودم.س: تمام شرایط خود را بازگو کردید؟حسنی: می دانستند و قبول د. حتی عموی خانم به پدر خانم بنده گفتند دختر به یک سرباز دادید؟! گفته بود آره دیگه (می خندد)س: در جنگ چقدر همراه تان بودند؟حسنی: ایشان از اول جنگ تا آ جنگ با ما بودند. بار سنگین جنگ بر دوش خانواده ها بود.س: چند تا فرزند دارید؟حسنی: چهار تا فرزند دارم؛ سه تا پسر و یک دختر دارم.س: همه ازدواج د؟حسنی: بله.س: چند نوه دارید؟حسنی: 5 تا نوه دارم.س: بالا ه شما انسان برجسته ای در نظام شدید؛ بعد از جنگ و هم در جنگ، از این نفوذتان بچه ها استفاده ن د؟حسنی: نه. حتی من یک نکته را گفتم که آموزشی پسر دوم بنده، مجتبی، در نیروی زمینی نبود. به نیروی هوایی فرستادمش. شهید ستاری 3 روز قبل از شهادتش تلفنی با من تماس گرفت و گفت تو خیلی ظلم کردی و سه دفعه گفتند. گفتم چه شده است ستاری؟ گفت فرزندت تا به حال نیروی هوایی بوده و به من نگفتی؟س: حسنی اهل ورزش هستند؟حسنی: تمام سعی من بر ورزش بوده است و ورزش انجام می دادمس: چه ورزشی می کردید؟حسنی: فوتبال و ورزش های دو میدانی. وقتی در افسری بودم در رشته صد متر، دویست متر، 400 متر، چهار درصد، 1500 متر، مقاومت، مدال آن روز را دارم و فرم هایش را دارم که نوشتند در این رشته شما رتبه دوم و رتبه اول را ب کردید.س: فوتبال هم بازی می کردید ؟حسنی: بله.س:دفاع یا حمله بودید؟حسنی: بازیکن حرفه ای نبودم.س: در کار خانه کمک می کنید؟حسنی: نه، بلد نیستم.س: اهل غذا درست نیستید؟حسنی: نه، فقط می توانم تخم مرغ نیمرو یا آب پز کنم.س: نخستین دیدارتان با (ره) چه وقت بود؟حسنی: یک روز فرماندهان دیدار حضرت آمده بودند، فکر کنم قبل از عملیات فتح المبین بود. یکی از این عملیات ها بود. وقتی رفتم خدمت ایشان حاج احمد آقا از اتاق بیرون رفتند. من بودم و حضرت ! ی ری مطالب به عرض حضرت رساندم. یک نکته را به عرض شان رساندم و گفتم حضرت شما فرمودید کاش من یک بودم؛ ما انتظار داریم که شما بفرمایید کاش من یک سرباز بودم. با یک روحیه ای پاسخ من را دادند که من جا خوردم.من همیشه از دفاع . من همیشه از تعریف . اصلا این قیافه حضرت جلوی چشم من ظاهر است؛ خدا رحمت شان کند.س: بین یی که از رفتند کدام یکی از انها خیلی با او رفیق بودید و خیلی دلتان سوخت؟حسنی: یک فرمانده گردانی داشتیم در عملیات بدر شهید شد؛ به نام فراشی. افسر بسیار شجاعی بودند. ایشان معاون گردان بودند و افسری با روحیه بالایی بودند. وقتی شنیدم فراشی شهید شده است، خیلی ناراحت شدم. در عملیات بدر شهید شدند.س: فکر می کردید صیاد بعد از جنگ شهید شوند؟حسنی: نه. صحنه شهادت را برای صیاد تصور نمی به این ترتیب. اینها همه تقدیر الهی است خدا رحمتش کند.س: یک سوال درباره قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا (ص) بپرسم؛ الان شما جانشین قرارگاه مرکزی خاتم الانبیا هستید. خیلی برای مردم عامه روشن نیست که این قرارگاه چه وظیفه ای دارد. این قرارگاه را با خاتم اشتباه می گیرند.حسنی: امورات عملیاتی کلا با قرارگاه خاتم است، امورات ستادی و پشتیبانی با ستاد کل نیروهای مسلح است.س: عملیاتی یعنی منظورتان اجرایی در زمینه نظامی است؟حسنی: بله، تمام کارهای اجرایی اعم از مانورها، رزمایش ها، درگیری ها است.س: یعنی اگر تصمیمی بخواهد اتخاذ شود برای انجام موردی، باید آنجا اعمال شود؟حسنی: بله، کار عملیاتی را انجام می دهدس: آ ین تصمیمی را که گرفتید می توانید بگویید؟حسنی: رده های پایین در حد گردان را قرارگاه دخ نمی کند. آنها را همان ستاد کل انجام می دهد، ولی رده تیپ و لشکر به بالا همه در رده قرارگاه خاتم است.س: با آقای رشید خیلی رفیق هستید؟حسنی: در جنگ هم با هم بودیم.س: آقای رشید فرمانده قرارگاه خاتم هستند و شما جانشین ایشان هستید. با کدام یک از بچه های بیشتر رفاقت دارید؟حسنی: با عزیز جعفری، با همه دوستان همکار بودیم و در جبهه با هم بودیم و جدا از همدیگر نبودیم.س: نظرتان درباره فرمانده جدید چه است؟حسنی:حضرت آقا تصمیم واقعا عالی در مورد انتصاب گرفتند. خیلی خوب شد، چون ایشان نسل بعد از انقلاب بودند. سال 58 بعد از انقلاب وارد شده است. استخدامی بهمن 58 هستند.آن موقع که در افسری استخدام شدند بعد 3 سال را طی د و وارد جبهه شدند. الان 38-37 سال خدمت می کند و جوان هستند و مراحل خدمتی را پشت سر گذاشته است. بسیار انتصاب به جایی در بود.س: دفاع هم آقای حاتمی هستند. از معدود دفعاتی است که از ی ها دفاع شدندحسنی: بله. اتفاقا خیلی خوب شد که این دوره حاتمی دفاع شد. واقعا خیلی به جا بود. هم انسان شایسته ای هستند و هم نسل بعد انقلاب هستند.س: الان وضع ایران در مقایسه با آغاز انقلاب و بعد از جنگ چگونه است؟حسنی: به هرحال روزبه روز در ح استحکام و برطرف نقاط ضعف است. همان گروهان و گردان و تیپ و این ساختار سازمان برقرار است، همان بافت را دارد. آموزش دارد. افسری دارد. آموزشگاه درجه داری دارد.س: به لحاظ کیفیت چقدر تغییر کرد؟حسنی: دانش الان به روز است. شما مسئله را در نظر بگیرید، مسئله عراق را در نظر بگیرید. روزهایی که در عراق می گذرد، روزهای که در می گذرد و روزهایی که در یمن می گذرد، شیوه جنگ به آن شکل کلاسیک و نظامی خاص نیست؛ هم به همین ترتیب، همین مبنا دارد. آموزش می دهد و خود را به روز می کند.س: جایی گفته بودید که ما از آنچنان اقتداری برخوردار هستیم که اگر دشمن قصد به خاک کشورمان را داشته باشد آسمان و دریا و زمین ایران را به گورستان آنها تبدیل می کنیم. این حرف احساسی یا واقع بینانه است؟حسنی: این چیزی بود که در 8 سال جنگ از خودش نشان داده؛ چرا احساسی باشد؟ 8 سال جنگ را پشت سر گذاشت. من گفتم از روز اول جنگ تا آ جنگ در حبهه بوده است.س: الان ما شرایط خاصی را در منطقه داریم. شما هم در جریانش هستید چون در سطوح بالای نظامی کشور هستید. برخی اوایل خیلی توجیه نبودند که چرا حضور مستشاری در داریم؛ شما این سیاست را چطور می بینید؟حسنی:وضعیت روز چنین حکم می کند که در به این ترتیب حضور داشته باشیم.س: برای امنیت ملی خودمان است؟حسنی: بله. برای خودمان است.س: توان موشکی ما چقدر به امنیت ملی ما توانسته کمک کند؟حسنی: بسیار کمک کرد. همه بحث هایی که مطرح می کند، بحث موشکی است. بالا ه یک نیروی مسلح ایران برای دفاع از خود باید یک موشک از خود داشته باشد و بتواند دفاع کند. آنها می گویند که چرا موشک دارید؟برای اینکه هر کشوری برای دفاع خود باید تجهیزات روز را داشته باشد و چرا ما نباید موشک داشته باشیم؟ باید داشته باشیم که بتوانیم از خود دفاع کنیم. ما برای دفاع، خود را آماده می کنیم و آنها نگران چیز دیگری هستند.س: توانی که ما الان داریم نسبت به قبل انقلاب قابل مقایسه است؟حسنی: خیر. الان به روز هستیم. موشکی که به نقطه زنی کرد، ما قبل انقلاب چنین چیزی را نداشتیم.س: کار بچه های خودمان بوده است؟حسنی: بله. برای ما نساخته است. این ساخته بچه های خودمان است. س: الان ترامپ تلاش می کند مجوز بازدید برخی مراکز ایران را بگیرد.حسنی: ایران هیچ وقت چنین اجازه ای به آنها نخواهد داد. یک خواسته بی جایی دارند که یگان های رزمی ما و مراکز آموزشی ما را بازدید کنید. یعنی چه؟ یعنی شما حاکم دنیا هستید.س: عربستان با این یدهایی که دارد می کند... نظرتان چیست؟حسنی: عربستان کاری نمی تواند د، عربستان مالی نیست! امکانات دارد ولی اینکه حرکتی بخواهد از خود داشته باشد نمی تواند. امکانات دارد، تجهیزات هوایی دارد، هواپیما به او دادند، بالگرد و تانک به او دادند و آن هم دلش به حال آنها سوخته که کارخانه جات را فعال کند و دلارهای آنها را بردارد ببرد. آن را تقویت کرده ولی عربستانی که بخواهد یک روزی برای ما حرکتی داشته باشد نه اینطور نیست.س: جایی گفته بودید که فکر داشتن یک حرفه ای یک فکر خامی است و مجلس توان مالی تامین این را ندارد؛ درست است؟حسنی: ببینید یک بحث هایی را در مورد یک حرفه ای مطرح می کنند. واقعا این شخصی که این بحث را بازگو می کند شاید خودش نمی داند چه موضوعی مطرح می کند. الان جوان های مملکت می آیند دو سال از مملکت دفاع کنند، جوان 18 الی 20 ساله در سن و سال جوانی می جنگد. الان داریم بررسی درباره نیروهای وظیفه مان در جنگ می کنیم، ببینیم چه نقشی ایفا کرده اند.بعد بیاییم در مورد حرفه ای بحث کنیم. در جنگ نیروی زمینی تمام نبردش با نیروی وظیفه بودآ اینها می جنگیدند. در عملیات فتح المبین، بیت المقدس و در دفاعی، در نوک پیکان ما نیروهای وظیفه بودند. این جوان با آن غروری که دارد حتی برخی تصور می د این سرباز به زور وارد جبهه شده است. در جلسه ای گفتم والله من به چشم خودم دیدم در یکی از این عملیات ها بود که ساعت 8 شب قرار شد، عملیات را آغاز کنیم، ساعت پنج بعدازظهر ما جلودار سربازان وظیفه نبودیم.داشتند سراسیمه به سمت دشمن می رفتند. حالا ما بخواهیم این نیروی وظیفه، جوانی که در سن بیست سالگی به مدت دو سال از کشورش دفاع می کند را رها کنیم و به جای سرباز، یک مرد 30 ساله کار کند؟هیچوقت نمی تواند این کار را انجام دهد و هزینه ای باید برای او متح?